شنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۸ - ۲:۰۲ ق.ظ | گزارش
مهدی شیخ‌صراف

به ناصر خسرو که می‌رسم بر می‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم؛ به قدیمی‌ترین بازار عینی کتاب و نشر ایران که هنوز زنده است. اما لوازم آرایشی پشت شیشه و ویترین مغازه‌‌های ابتدای کوچه بدجور دهن کجی می‌کند. از کوچه می‌زنم بیرون. صدای اگزوز موتور سیکلت‌‌ها بر هر صدایی غالب است. می‌ایستم. کتاب‌ها را توی دستم جا‌ به ‌جا می‌کنم که منظرهٔ شمس العماره در قاب نگاهم می‌نشیند. و من فکر می‌کنم به حجم عظیم کتاب‌هایی که شاید دیگر هیچ وقت رنگ تجدید چاپ به خود نبینند.

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!