
فرض کنید رئیسِ جمهورِ ایران سالِ 1391 را سالِ کتاب و کتابخوانی نامگذاری کند و بگوید: «با
با تألیف کتابِ صیفیجات در آئینهٔ ادبیات پارسی گامی بلند در راستای توجیهِ مردمِ ادبدوستِ ایران به
جعفریان: انتظارمان این است که واقعبینی حاکم باشد
جعفریان فعالیتهای این حوزه را «خوب» میداند اما میگوید: در مورد انقلاب خیلی چیزها را از شکل اصلیاش درآوردیم!
جلدهایِ دوم و سومِ «آئینه جادو» + «توسعه و مبانی تمدن غرب»
یاحسینی: معلوم نیست چند درصد از آثار تاریخشفاهی جنگ حذفیات دارند
وارد کتابفروشی میشدیم و اطلاعاتی مثل موضوعاتِ موردِ علاقه برای مطالعه، نامِ کتابها و نویسندگانی را که دوست داریم به دستگاهِ موردِ نظر میدادیم
مشتری باید در کتابفروشیِ شما احساسِ آرامش کند نه خستگی. او خستگی را در بیرونِ کتابفروشی تجربه کرده و حالا میخواهد لذت ببرد.
اینجا فروشگاهِ شهرِ کتابِ مرکزی است. فروشگاهی سه طبقه، بزرگ و زیبا.
همیشه شنیده و دیدهایم که کتابفروشیها تعطیل میشوند و به جایشان میوهفروشی و سوپر مارکت علم میشود. حالا، در ایستگاهِ مترویِ گلبرگ، یک میوهفروشی جایش را به کتابفروشی داده است. فیلم از: صادق
این یک استراحتگاهِ بینِ راهی در جادهٔ قم-اراک است. در کنارِ سوهان و بستنی و اسباببازی و صنایعِ دستیِ سطحِ پایین، کتاب هم بساط کرده. کتابهایی عموماً بازاری. اگر اینها ساماندهی میشد و کتابهایِ خوب به جایِ کتابهایِ بد مینشست، چه میشد؟ عکسها از: پدرام سمیعی
اینها، تصاویری از سطحِ شهر است. یک کتابفروشیِ تعطیل شده که در آن نخاله نگه میدارند. یک کتابفروشی که فقط لوازمالتحریر میفروشد و تصویری از دیوارنوشتهٔ یکی از اشعارِ حکیم فردوسی، در وضعی بد.
تصور کن، بهشت، جایی شبیه اینجا باشد. تصور کن یک روز، تو، صاحب چنین جایی بودی…
یک: دوست کتابفروشی از یکی از شهرستانها، چند روز قبل تماسی گرفت و از برگزاری طرحی از سوی دو نهاد فرهنگی در کشور گفت و شکوهها کرد. کتابفروش، از این گفت که نهادهای فرهنگی، با ناشران مذاکره میکنند و تعداد انبوهی کتاب، با درصد تخفیف بالا میخرند و به نمایشگاههای بزرگ میآورند و با تخفیفِ [...]
ظهر سهشنبه بیستم مرداد است که گذرم به آنطرفها میافتد. ویترینها دیگر خالی نیستند. کتابها جلوی رویَت سینه سپر کردهاند تا حسابی بتوانی براندازشان کنی. قفل در آهنی باز شده و جایش را به یک در برقی داده است. که تا نزدیکش شدی برود کنار و تو را به درون بخواند. پا سست میکنم و میروم تو.

پیشنهاد کتاب

نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ
همخانه
تماس 
امکانات