شنبه، ۱۸ تیر ۱۳۹۰ - ۱۰:۴۹ ق.ظ | یادداشت
فاطمه روان‌گرد

وارد کتابفروشی می‌شدیم و اطلاعاتی مثل موضوعاتِ موردِ علاقه برای مطالعه، نامِ کتاب‌ها و نویسندگانی را که دوست داریم به دستگاهِ موردِ نظر می‌دادیم

یک اشتباه کتاب‌فروش که مشتری را دچار گردن‌درد می‌کند
دوشنبه، ۱۳ تیر ۱۳۹۰ - ۵:۳۸ ق.ظ | یادداشت
حسام الدین مطهری

مشتری باید در کتاب‌فروشیِ شما احساسِ آرامش کند نه خستگی. او خستگی را در بیرونِ کتاب‌فروشی تجربه کرده و حالا می‌خواهد لذت ببرد.

پنجشنبه، ۲ تیر ۱۳۹۰ - ۶:۳۲ ق.ظ |
سیمین

این‌جا فروشگاهِ شهرِ کتابِ مرکزی است. فروشگاهی سه طبقه، بزرگ و زیبا.

شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ - ۷:۵۴ ب.ظ |
صادق

همیشه شنیده و دیده‌ایم که کتاب‌فروشی‌ها تعطیل می‌شوند و به جای‌شان میوه‌فروشی و سوپر مارکت علم می‌شود. حالا، در ایستگاهِ مترویِ گلبرگ، یک میوه‌فروشی جایش را به کتابفروشی داده است. فیلم از: صادق

شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ - ۵:۲۲ ب.ظ |
پدرام سمیعی

این یک استراحتگاهِ بینِ راهی در جادهٔ قم-اراک است. در کنارِ سوهان و بستنی و اسباب‌بازی و صنایعِ دستیِ سطحِ پایین، کتاب هم بساط کرده. کتاب‌هایی عموماً بازاری. اگر این‌ها ساماندهی می‌شد و کتاب‌هایِ خوب به جایِ کتاب‌هایِ بد می‌نشست، چه می‌شد؟ عکس‌ها از: پدرام سمیعی

سه شنبه، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۸:۲۲ ب.ظ | عکس‌نما
اهالی خانه

این‌ها، تصاویری از سطحِ شهر است. یک کتابفروشیِ تعطیل شده که در آن نخاله نگه می‌دارند. یک کتابفروشی که فقط لوازم‌التحریر می‌فروشد و تصویری از دیوارنوشتهٔ یکی از اشعارِ حکیم فردوسی، در وضعی بد.

پنجشنبه، ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۷ ق.ظ | عکس‌نما
اهالی خانه

تصور کن، بهشت، جایی شبیه این‌جا باشد. تصور کن یک روز، تو، صاحب چنین جایی بودی…

دوشنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۶:۵۱ ب.ظ | یادداشت
حسام الدین مطهری

یک: دوست کتاب‌فروشی از یکی از شهرستان‌ها، چند روز قبل تماسی گرفت و از برگزاری طرحی از سوی دو نهاد فرهنگی در کشور گفت و شکوه‌ها کرد. کتاب‌فروش، از این گفت که نهادهای فرهنگی، با ناشران مذاکره می‌کنند و تعداد انبوهی کتاب، با درصد تخفیف بالا می‌خرند و به نمایشگاه‌های بزرگ می‌آورند و با تخفیفِ [...]

چهارشنبه، ۲۱ مرداد ۱۳۸۸ - ۱:۵۹ ب.ظ | یادداشت
محسن خطیبی فر

ظهر سه‌شنبه بیستم مرداد است که گذرم به آن‌طرف‌ها می‌افتد. ویترین‌ها دیگر خالی نیستند. کتاب‌ها جلوی رویَت سینه سپر کرده‌اند تا حسابی بتوانی براندازشان کنی. قفل در آهنی باز شده و جایش را به یک در برقی داده است. که تا نزدیکش شدی برود کنار و تو را به درون بخواند. پا سست می‌کنم و می‌روم تو.

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!