سه شنبه، ۲۴ دی ۱۳۸۷ - ۹:۱۲ ب.ظ | مجله ادبی
ایمان مطهری منش

من نمی‌گم دلم کلاه می‌خواد. چون زودی می‌ریم تا برسیم به یه دکّون دیگه که پره گالشه. اونا می‌گن کتونی. من و آقام و ننه جون و آبجی‌جون می‌گیم گالش. آقام جای گالش، گیوه داره. خودش می‌گه جوراب، مردم می‌گن گیوه. ننه جون گفت من چشمم درد می‌کنه، خودتون برین. ولی تا صبح می‌شینه هی واسه مردم قالی دراز می‌کنه. آقام چوب می‌ُبره، ننه‌م نخ می‌بنده. صبح می‌شینه رج می‌زنه تا شب که چشمش خوابش بیاد. می‌گه: «فاطی، فاطی!»

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!