
فرض کنید رئیسِ جمهورِ ایران سالِ 1391 را سالِ کتاب و کتابخوانی نامگذاری کند و بگوید: «با
با تألیف کتابِ صیفیجات در آئینهٔ ادبیات پارسی گامی بلند در راستای توجیهِ مردمِ ادبدوستِ ایران به
جعفریان: انتظارمان این است که واقعبینی حاکم باشد
جعفریان فعالیتهای این حوزه را «خوب» میداند اما میگوید: در مورد انقلاب خیلی چیزها را از شکل اصلیاش درآوردیم!
جلدهایِ دوم و سومِ «آئینه جادو» + «توسعه و مبانی تمدن غرب»
یاحسینی: معلوم نیست چند درصد از آثار تاریخشفاهی جنگ حذفیات دارند
مستند «ریشه در خاک» به کارگردانی محمد خلیلزاده سهشنبه ۱۸ خردادماه در خانه هنرمندان ایران نمایش داده میشود. فارس خبر داد، این فیلم نگاهی به زندگی و آثار نویسنده فقید، نادر ابراهیمی است که در تالار بتهوون خانه هنرمندان ایران به نمایش گذاشته میشود. این جلسه به همت انجمن تهیهکنندگان سینمای مستند ایران و با [...]
من هنوز لج میکنم، هنوز اعتراض میکنم، هنوز فریاد میکشم، هنوز میلرزم و به لُکنت دچار میشوم، هنوز زیر بار نمیروم، هنوز باج نمیدهم و نمیگیرم، هنوز اعتقاد نمیخرم و نمیفروشم…
خیلیها امیدوار بودند که بیماریِ «نادر ابراهیمی» روزی تمام شود. اما این «خوشبینی»، بیش از اندازه بود. بیماری او هر روز عمیقتر میشد. فراموشی به ناتوانی حرکتی منجر میشد و نادر را یکجا نشین میکرد. این همه درحالی بود که اتاق کارِ او، پر بود از یادآورهایی که کارهای در دستِ انجام را گوشزد میکرد. [...]
خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کمترین طلبهٔ تواَم و کوچکترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی.
آیا یکجور لجبازی در کار بود؟ بعید نیست. نادر، روزگاری برای طلاب و کادر سپاه و کارکنان حوزه هنری، کارگاههای آموزشی برپا میکرد و از این کار، به شدت لذت میبرد. اما اندکی بعد، نادر در جایی، حرفی بی غرض زد که خیلی زود، آن حرف، موجبات ناراحتی برخی را فراهم آورد.
به خمین که رسیدیم شروع کردیم به سرک کشیدن در مکانهایی که خاطرات دوران کودکی امام را در دل خود نگه داشته بودند. به روستاهایی رفتیم که پدر امام در آنجا کشاورزی میکرده است. سر زمینهایی که رویشان خربزه و هندوانه و گندم میکاشتهاند. به هر روستایی که وارد میشدیم نادر به من یادآوری میکرد که آرام رانندگی کنم. میگفت حواسم را جمع کنم تا خدای ناکرده کسی را -یکی از همین بچههای روستا که فردا روزی ممکن است ابنسینا شود- به کشتن ندهم.
ابوالمشاغل پنجاه ساله، گهگاه، زیر لب میگوید: بگذارید کمی خستگی در کنم! زنگ را بزنید! سوت را بکشید! آخر، بیانصافها، استراحتی بدهید! دیگر نَفَسم در نمیآید. زانوهایم خیلی درد میکند… سرم هم… راستش، روحم درد میکند. پیشانیِ روحم داغ داغ است. دستتان را، بیزحمت، بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید که واقعاً خیلی تب دارد…

پیشنهاد کتاب

نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ
همخانه
تماس 
امکانات