سه شنبه، ۲۲ شهریور ۱۳۹۰ - ۱۱:۴۷ ب.ظ | داستان و رمان
حسام الدین مطهری

من خویشی دارم که ساواکی است. ساواکی بودنش را از من مخفی نکرده است. دلت می‌خواهد با او حرف بزنی؟

دوشنبه، ۱۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۸:۴۵ ب.ظ |
ریحانه مهرزاد

 مستند «ریشه در خاک» به کارگردانی محمد خلیل‌زاده سه‌شنبه ۱۸ خردادماه در خانه هنرمندان ایران نمایش داده می‌شود. فارس خبر داد، این فیلم نگاهی به زندگی و آثار نویسنده فقید،‌ نادر ابراهیمی است که در تالار بتهوون خانه هنرمندان ایران به نمایش گذاشته می‌شود. این جلسه به همت انجمن تهیه‌کنندگان سینمای مستند ایران و با [...]

یکشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ - ۱:۱۱ ب.ظ | گزیده کتاب
نادر ابراهیمی

من هنوز لج می‌کنم، هنوز اعتراض می‌کنم، هنوز فریاد می‌کشم، هنوز می‌لرزم و به لُکنت دچار می‌شوم، هنوز زیر بار نمی‌روم، هنوز باج نمی‌دهم و نمی‌گیرم، هنوز اعتقاد نمی‌خرم و نمی‌فروشم…

16 خرداد، سالگرد درگذشت نادر ابراهیمی
یکشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۲:۳۸ ب.ظ |
حسام الدین مطهری

خیلی‌ها امیدوار بودند که بیماریِ «نادر ابراهیمی» روزی تمام شود. اما این «خوش‌بینی»، بیش از اندازه بود. بیماری او هر روز عمیق‌تر می‌شد. فراموشی به ناتوانی حرکتی منجر می‌شد و نادر را یک‌جا نشین می‌کرد. این همه درحالی بود که اتاق کارِ او، پر بود از یادآورهایی که کارهای در دستِ انجام را گوشزد می‌کرد. [...]

چهارشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۳ ق.ظ | داستان و رمان
بهرام بابایی

«سه دیدار» روایتِ دلچسبی است. داستانی خوش‌ساخت، خوش‌قلم دربارهٔ زندگی فردی و اجتماعی حضرت سید روح الله خمینی

دوشنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۹ - ۶:۰۴ ق.ظ | گزیده کتاب
نادر ابراهیمی

خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کم‌ترین طلبهٔ تواَم و کوچک‌ترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی.

سه دیدار دوباره منتشر می‌شود
دوشنبه، ۳۰ فروردین ۱۳۸۹ - ۳:۱۰ ب.ظ | گزارش
حسام الدین مطهری

آیا یک‌جور لج‌بازی در کار بود؟ بعید نیست. نادر، روزگاری برای طلاب و کادر سپاه و کارکنان حوزه هنری، کارگاه‌های آموزشی برپا می‌کرد و از این کار، به شدت لذت می‌برد. اما اندکی بعد، نادر در جایی، حرفی بی غرض زد که خیلی زود، آن حرف، موجبات ناراحتی برخی را فراهم آورد.

دوشنبه، ۲۳ فروردین ۱۳۸۹ - ۲:۲۵ ب.ظ | داستان و رمان
زهرا ذوعلم

داستان زندگی ملامحمد صدرای شیرازی است به قلم و روایت «نادر ابراهیمی»

شنبه، ۲۸ دی ۱۳۸۷ - ۱:۵۱ ق.ظ | گفت‌گو
محسن خطیبی فر

به خمین که رسیدیم شروع کردیم به سرک کشیدن در مکان‌هایی که خاطرات دوران کودکی امام را در دل خود نگه داشته بودند. به روستاهایی رفتیم که پدر امام در آن‌جا کشاورزی می‌کرده است. سر زمین‌هایی که روی‌شان خربزه و هندوانه و گندم می‌کاشته‌اند. به هر روستایی که وارد می‌شدیم نادر به من یادآوری می‌کرد که آرام رانند‌گی کنم. می‌گفت حواسم را جمع کنم تا خدای ناکرده کسی را -یکی از همین بچه‌های روستا که فردا روزی ممکن است ابن‌سینا شود- به کشتن ندهم.

شنبه، ۲۸ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۷ ق.ظ | گفت‌گو
حسام الدین مطهری

ابوالمشاغل پنجاه ساله، گهگاه، زیر لب می‌گوید: بگذارید کمی خستگی در کنم! زنگ را بزنید! سوت را بکشید! آخر، بی‌انصاف‌ها، استراحتی بدهید! دیگر نَفَسم در نمی‌آید. زانوهایم خیلی درد می‌کند… سرم هم… راستش، روحم درد می‌کند. پیشانیِ روحم داغ داغ است. دستتان را، بی‌زحمت، بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید که واقعاً خیلی تب دارد…

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!