<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا - رسانه و خانه آنلاین کتاب&#187; شیر مادر</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/tag/%d8%b4%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>مجلهٔ آنلاین کتاب و کتابخوانی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 10 Feb 2012 14:42:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>غیر منتظره</title>
		<link>http://asha.ir/archives/4782</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/4782#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Jun 2011 13:29:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[نشر ماهریز]]></category>
		<category><![CDATA[نگار صدقی]]></category>
		<category><![CDATA[کریستین بوبن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=4782</guid>
		<description><![CDATA[پیشنهادِ آخرِ هفته: «غیرِ منتظره» در سفری غیرِ منتظره همراهم بود. بُرده بودم تا در فراغت بخوانمش. پیش از آن از کریستین بوبن چیزی نخوانده بودم و در واقع، داشتم به دنیایی تازه پا می‌گذاشتم. این دنیایِ جدید در سحرِ یک روزِ تابستانی در شاهرود شروع شد. کنارِ پنجرهٔ قدیمیِ خانه‌ای حیاط‌دار نشسته بودم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/gheyre-montazere.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p><span style="color: #ff0000;"><strong>پیشنهادِ آخرِ هفته: </strong></span>«غیرِ منتظره» در سفری غیرِ منتظره همراهم بود. بُرده بودم تا در فراغت بخوانمش. پیش از آن از <strong>کریستین بوبن</strong> چیزی نخوانده بودم و در واقع، داشتم به دنیایی تازه پا می‌گذاشتم. این دنیایِ جدید در سحرِ یک روزِ تابستانی در شاهرود شروع شد. کنارِ پنجرهٔ قدیمیِ خانه‌ای حیاط‌دار نشسته بودم و می‌خواندم. هر صفحه، با نورِ تازه‌ای در روز همراه بود. تا عاقبت سپیده زد. نفسی عمیق کشیدم. انگار می‌خواستم همهٔ هوایِ صبح‌گاهی را بمکم. سینه‌ام، غیرمنتظره عمیق شده بود و در من قلبی تازه‌تر می‌تپید. بله، «غیر منتظره» این‌گونه پیش آمد.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;border: 1px solid #FFFFFF; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>از متنِ کتاب:</strong></p>
<p>این درخت، یکی از ساکنانِ دهکده‌ای است که شما هر از گاهی به آن‌جا می‌روید تا هیچ‌کاری نکنید. حتی ننویسید، به خصوص ننویسید. دهکدهٔ سن اندراس در ای‌زر. چند قدم پائین‌تر در دهکده، جلویِ یک خانهٔ دیگر، درختِ دیگری است. به همان عظمت، با رشدی آشفته‌تر. شما با این درخت هم رابطه‌ای دارید. یک سرو. عکسش در کیفِ پول‌تان است. این تنها عکسی است که همراه دارید. گه‌گاه در طولِ شکنجهٔ سبکِ یک سفر، شکنجهٔ سبکِ یک فقدان، مردم عکسی را از کیفِ پول‌شان بیرون می‌آورند و به شما نشان می‌دهند. بفرمایید، این‌ها بچه‌هایِ من هستند، این زنِ من. شما جز تصویرِ این سرو عکسی همراه ندارید. به خاطرِ توضیحی که درباره‌اش باید بدهید، به کسی نشانش نمی‌دهید.<strong><br />
</strong></p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>بگذارید با یک شگفتی روبه‌روی‌تان کنم. تصور می‌کنم غیرمنتظره هم‌چون اسمش سراغِ آدم‌ها می‌رود؛ آن‌طور که سراغِ من آمد. <strong>نگار صدقی</strong> ترجمه‌ای استخوان‌دار از کتابی ارائه داده که درباره‌اش نوشته است: «این کتاب برایِ من یک اتفاق بود، یک غیرِ منتظره. برحسبِ اتفاق و در انتظارِ یک اتفاق آن را خریدم. دو صفحهٔ اول را خواندم و گذاشتم در گوشهٔ اتاق خاک بخورد -مثلِ خیلی کتاب‌هایِ دیگر. یک سال و نیمِ بعد، برحسبِ اتفاق و در پسِ یک اتفاق به سراغش رفتم&#8230;»</p>
<p>شاید برایِ شما هم باز کردنِ این صفحه یا خریدِ این کتاب، اتفاقی غیرمنتظره باشد. باشد یا نباشد، بعید می‌دانم خاطرهٔ آن از ذهن‌تان برود. قفسهٔ کتاب‌ها را به دنبالِ یک پیشنهادِ مناسب برایِ آخرِ هفته نگاه‌نگاه می‌کردم که یادش افتادم. اوووه، سال‌ها از خواندش می‌گذرد. سال‌ها از آن سحرِ خوش‌بویِ کنارِ پنجره دور شده‌ام. اما هنوز خاطره‌اش زنده است. باز برمی‌دارم و می‌خوانم&#8230; احساسی شبیه به همان صبح به من باز می‌گردد. و این اولین‌باری است که کتابی تا این حد قدرت دارد احساسات را به من بازگرداند.</p>
<p>مترجم در مقدمه‌اش این کتاب را «مجموعه داستان» معرفی می‌کند. نمی‌توانم با او موافق باشم. ساختارِ داستانی در نوشته‌هایِ غیرمنتظره دیده نمی‌شود. نوشته‌هایِ این مجموعه، روایت‌های روان، پر از تصویر، خیال‌انگیز و لطیف‌اند که ذهنِ ما را احاطه می‌کنند، اما قصه‌گو نیستند. این یعنی بد؟ ابداً.</p>
<p>وقتی رویِ مبل دراز کشیدم و دوباره «غیر منتظره» را دست گرفتم، آرامشِ از دست رفته‌ام را بازیافتم. این قدرتی است که در این کتاب موج می‌زند. بعد از هفته‌ای پر تلاطم، پر جدل و احیاناً ناخوشایند، کتابی را به شما پیشنهاد می‌کنم که می‌تواند آرام‌تان کند. «غیرِ منتظره» دستانی دارد که بی شباهت به دست‌هایِ نرمِ فرشتگان نیست.</p>
<p>بوبن با دست‌هایِ عاریه‌ایِ فرشته‌ای ناشناخته، پیشانی‌تان را نوازش می‌دهد. بعد کلماتِ نرم و سبکش را جاری می‌کند و با شما از مرگ، شادی، غم، زیبایی و عشق می‌گوید.</p>
<p>نشرِ ماه‌ریز کتاب‌سازیِ خوبی برایِ «غیر منتظره» کرده است که آن را دوست‌داشتنی‌تر می‌کند.</p>

<style type="text/css">
table.shenasname{
width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;
}
.shenasname,
.shenasname tr td,.shenasname td ,.shenasname tbody  {
border:0 !important;
padding:1px 3px;
border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;
font-size:12px;
background: #eeeeee;
}
.shenasname tbody{background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;}
table.shenasname tr,table.shenasname tr td{background: #eeeeee!important;border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;}

</style>


<div style="margin:30px 0 30px 0;">
<div class="" style="float:right; width:310px;padding:3px 0 3px 3px ;margin:4px 0 4px 4px 4px;margin-top:-15px">


<div class="shenasname_header" style="margin:0;height:25px;
background: #eeeeee url(http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/Image/shenasename-bg.gif) top left repeat-x scroll;
font-family:'B Traffic',Tahoma;color:#014E7E;font-size:14px;padding:0px 10px;font-weight:bold;border:1px solid #E0E0E0;">
<!--
-moz-border-radius-topright:8px;
-moz-border-radius-topleft:8px;
border-top-right-radius:8px;
border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-right-radius:8px;
-->
شناسنامه کتاب
</div>

<table class="shenasname" dir="rtl" border="0" style="width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
border-top:0;margin-top:-2px;background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;" >
<tbody style="background: #eeeeee!important;">
<!--<tr style="padding:0 !important; border-top:0 !important;">
<td colspan="2" width="100%" height="36" valign="top" style="width:100%;border:0 !important;padding:0 !important">
<img width="100%" height="36" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/shenase3.gif" alt="شناسنامه"/>
</td>
</tr>
-->

<tr>
<td style="width:100px" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td style="width:200px" valign="top">غیر منتظره</td>
</tr>

<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td  valign="top">کریستین بوبن</td>
</tr>

<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td  valign="top">نگار صدقی</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>

<td width="125" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td  valign="top">نشر ماه‌ریز</td>
</tr>


<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">بزرگسالان</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">فرقی ندارد (خانم‌ها بیش‌تر می‌پسندند)</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td  valign="top">104 صفحه</td>
</tr>
<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td  valign="top">پنجم - 1385</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td  valign="top">2200 نسخه</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td  valign="top">1400 تومان</td>
</tr>
<tr style="border:0 !important">
<td width="120" valign="top" style="border:0 !important"><strong>شابک</strong></td>
<td style="border:0 !important" valign="top">964-92147-0-4</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>

<div class="" style="float:right; width:290px;padding:8px ;margin:5px 15px 5px 5px;background: #eeeeee;border:1px #eeeeee;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;">

	<div style="margin-top:-22px;margin-right:7px;" class=""><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/maze.gif" alt="مزه شناسی"></div>
<div style="padding:6px; margin:3px">
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "<strong>شیرِ مادر</strong>" می دهد. نوش جان!
</div>


	<div style="padding:8px 3px;margin:8px 0;border-bottom:1px solid #999999;border-top:1px solid #ccc">
		<div style="margin:4px 0;font-weight:bold;color:#ff0000;font-size:14px;font-family: 'b Koodak','tahoma','serif';margin-bottom:2px"><strong>کتاب هایی با همین مزه:</strong>
		</div>

		<ul></ul>

	</div>

<div style="font-size:9px;color:#666666">
  <strong>سایر مزه‌ها:</strong>
زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی 

</div>

</div>
</div>

<div style="clear:both"></div><p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=4782"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/4782/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک روز دیگر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3340</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3340#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Jul 2010 20:47:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه روان‌گرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[جبران گذشته]]></category>
		<category><![CDATA[سه‌شنبه‌ها با موری]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[فرصت دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[میچ آلبوم]]></category>
		<category><![CDATA[ناامیدی]]></category>
		<category><![CDATA[پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید]]></category>
		<category><![CDATA[گیتا گرکانی]]></category>
		<category><![CDATA[یک روز دیگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3340</guid>
		<description><![CDATA[اگر شما شانس داشته باشید، فقط یک شانس، تا به گذشته برگردید و اشتباهی را که در زندگی مرتکب شده‌اید جبران کنید، از این فرصت استفاده می‌کنید؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/yek-rooze-diigar.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>«اگر شما شانس داشته باشید، فقط یک شانس، تا به گذشته برگردید و اشتباهی را که در زندگی مرتکب شده‌اید جبران کنید، از این فرصت استفاده می‌کنید؟ و اگر این کار را کردید، آن قدر بزرگ هستید که تاب تحملش را داشته باشید؟»*<br />
این جملات را نوشتم، تا شما هم حسی که پس از خواندن «یک روز دیگر»، در کتابفروشی به من دست داد را درک کنید. هما‌ن‌جا، در حالی که ایستاده بودم به فکر فرو رفتم. واقعاً چه طور از این فرصت استفاده می‌کنم؟ اصلاً طاقتش را دارم؟ برای پاسخ دادن به این سؤالات وقت زیادی لازم داریم. در همین زمانی که ما برای فکر کردن داریم، می‌توانیم سرنوشت مردی را بخوانیم که این فرصت به او داده شده تا اندکی از بدرفتاری‌هایی را که در گذشته با مادرش داشته را جبران کند.</p>
<p>نام او <em>چالز چیک بنه تو</em> است. شاید تمام اتفاقات بدی که او از آن‌ها رنج می‌برد برمی‌گردد به انتخابی که در کودکی مجبور به انجام آن شده بود. پدرش در کودکی به او گفت: «تو فقط می‌توانی پسر مامان باشی یا پسر بابا، اما نه هر دو».</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>پدرم بعد از هشت سال غیبت، در اولین بازی کالج من در بهار ۱۹۶۸، درست در ردیف صندلی‌های پشت گوشهٔ چوب زن، جایی که به بهترین شکل می‌توانست شیوهٔ بازی مرا ببیند، دوباره ظاهر شد.<br />
هرگز آن روز را فراموش نمی‌کنم. بعد از ظهری پر باد بود با آسمانی به رنگ فلز که خبر از باران می‌داد. من به طرف محل توپ زدن رفتم. معمولاً به صندلی‌ها نگاه نمی‌کنم، اما به هر دلیلی که بود، آن دفعه این کار را کردم. و او آن‌جا بود. موهای شقیقه‌اش خاکستری شده بود، شانه‌هایش کوچک‌تر به نظر می‌رسید، کمرش اندکی پهن‌تر، انگار در خودش فرو رفته بود. اما به جز این‌ها، مثل همیشه بود. اگر هم پریشان بود، چیزی نشان نداد. به هر حال، مطمئن نیستم متوجه «پریشان» حالی پدرم شده باشم.<br />
برایم سر تکان داد. انگار همه چیز از حرکت بازماند. هشت سال. هشت سال تمام. حس کردم لب‌هایم لرزید. یادم هست صدایی در سرم گفت: «حق نداری، چیک. گریه نکن، گریه نکن»<br />
به پاهایم نگاه کردم. آن‌ها را به زور حرکت دادم. تمام راه تا محل قرار گرفتن توپ زن چشم‌هایم را به پاهایم دوخته بودم. و اولین توپ را از بالای دیوار سمت چپ زمین پرت کردم.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>او پدرش را انتخاب کرد. نتیجهٔ این انتخاب، فقط این بود که پدرش در آستانهٔ نوجوانی او و خانواده‌اش را ترک کرد. چند دههٔ بعد، چارلی مردی شکست خورده است. او نه تنها در کار بلکه در زندگی خانوادگی‌اش هم شکست خورده است. به همین دلیل آن‌ها را ترک می‌کند و وقتی می‌فهمد به عروسی تنها دخترش دعوت نشده، به کلی دچار ناامیدی می‌شود و تصمیم می‌گیرد خودش را بکشد.</p>
<p>چارلی نیمه شب با ماشین به شهر کوچک زادگاهش می‌رود تا کار را همان‌جا که شروع شده بود، تمام کند. اما وقتی گیج و سرگردان به خانهٔ دوران کودکی‌اش می‌رسد، با چیزی حیرت‌انگیز مواجه می‌شود. او در کمال تعجب می‌بیند مادرش -که هشت سال قبل مرده- آنجا است و طوری به چارلی خوش‌آمد می‌گوید که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. در حقیقت چارلی فرصت دارد «یک روز دیگر» را با مادرش بگذراند .</p>
<p>این دومین کتابی‌ست که از «میچ آلبوم» خوانده‌ام. نوشته‌های این نویسنده ساده اما پربار است. او کتاب‌هایش را با جملاتی آغاز می‌کند که خواننده نتواند پیش از خواندن ِ حداقل چند صفحهٔ اول کتاب، آن را زمین بگذارد. همین ویژگی در آغاز تمام فصل‌های رمان‌هایش هم دیده می‌شود.</p>
<p>در این کتاب، نویسنده در خلال اتفاقاتی که در آن یک روز برای نقش اول داستان یعنی «چارلز بنه تو» می‌افتد، قسمت‌هایی را با نام‌های «دفعاتی که من از مادرم حمایت نکردم» و «دفعاتی که مادرم از من حمایت کرد» آورده که نکات کوچک اما مهمی را که ممکن است در زندگی روزمرهٔ هریک از ما رخ دهد بیان کرده است.</p>
<p>فصل‌بندی‌های کتاب کوتاه هستند. همین امر موجب می‌شود تا آن‌ها را با دقت و اشتیاق بیش‌تری بخوانیم.<br />
کتاب از زبان شخصیت اصلی داستان نوشته شده است و این باعث می‌شود در تمام این یک روز، خود را در کنار او حس کنیم.</p>
<p>میچ البوم، نویسنده‌ای کم‌کار، اما بسیار موفق است. کتاب قبلی او، «سه‌شنبه‌ها با موری»، مدت‌ها در صدرِ کتاب‌های پرفروش قرار داشت و «اپرا وینفری» سریالی از روی آن ساخت. پس از این موفقیت درخواست‌های بسیاری از او شد تا دنبالهٔ کتابِ سه‌شنبه‌ها با موری را بنویسد. او این کار را نکرد و شش سال صبر کرد تا «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» را بنویسد. خودش در این‌باره می‌گوید: «آن قدر صبر کردم تا حرف جدید و الهام‌بخش دیگری برای گفتن داشته باشم.» (نقل به مضمون) این کتاب هم مدت‌ها در میان کتاب‌های پرفروش دنیا قرار داشت.</p>
<p>او موضوع دشواری را برای روایتش انتخاب کرده؛ ذرّه‌ای لغزش او را به دامن و دامِ نصیحت و موعظه و عشق‌های سطحی می‌رساند. ولی او از این خطا خود را مصّون نگه داشته است و داستانی موردِ پسند ارائه می‌دهد.</p>
<p>* جملات داخل گیومه، از سایت ناشر کتاب نقل شده است.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامهٔ   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="169" valign="top">یک روز دیگر</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="169" valign="top">میچ آلبوم</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="169" valign="top">گیتا گرگانی</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="169" valign="top">کاروان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>مزهٔ   کتاب</strong></td>
<td width="169" valign="top">شیر مادر</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">علاقه‌مندان به رمان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>جنسیت   مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="169" valign="top">۲۲۴ صفحه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="169" valign="top">سوم/ ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="169" valign="top">۱۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="169" valign="top">۳۲۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="169" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۸۴۹۷-۹۵-۳</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3340"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3340/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1424</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1424#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 11:40:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آندره ژید]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات نیلوفر]]></category>
		<category><![CDATA[شاعرانه]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مائده ها]]></category>
		<category><![CDATA[مائده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[مهستی بحرینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1424</guid>
		<description><![CDATA[رساله‌ای در باب گریز و رهایی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://ebooks.ketabnak.com/watermark.php?src=andre_zhid_maedehaye_zamini.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="rtl">کسی هست که <strong>ناتانائیل</strong> را از خاطر برده باشد؟ حتا من که شاگرد تنبلِ مدرسه بودم و بارها درس‌ها ادبیاتم را تجدید شدم، هنوز که هنوز است ناتانائیلِ <strong>آندره ژید</strong> را به خاطر دارم.</p>
<p dir="rtl">حالا دارم چیزی از شوبرت می‌شنوم و <strong>مائده‌های زمینی </strong>و <strong>مائده‌های تازه </strong>آقای ژید، کنار دستم است. همین‌جا، کنارِ کامپیوتری که دارم باهاش موسیقی گوش می‌کنم و این‌ها را می‌نویسم.</p>
<p dir="rtl">آهای! دوست خوبم! صدایت را شنیدم که می‌گویی: «دُز روشن‌فکریِ این پسره زده بالا» هووم. بله. حق داری. اصلاً مگر می‌شود آدم –اگر آدم باشد- نوشته‌های آقای ژید را بخواند و به دنیایش، به دنیای دیگران، و به دنیای همهٔ دنیایی‌ها، روشن‌تر نگاه نکند؟</p>
<p dir="rtl">مائده‌ها، اصلاً نوشته‌های دخترانهٔ لوس نیستند. اشتباه نکنید. مائده‌ها، آموزهٔ خوب دیدن‌اند. و شما ای رفیقِ خوب! بگو که «دُز روشن‌فکری»&#8230;</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 25px 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: url('http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif') no-repeat scroll right top transparent; margin-top: -25px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -85px;"><span style="height: 1px; width: 1px; color: #36dcf2;">.</span></div>
<p><span style="height: 1px; width: 1px;"><strong>از متن کتاب:</strong><br />
</span></p>
<p><span style="height: 1px; width: 1px;">ناتانائیل! دوست دارم به تو مسرّتی ببخشم که شاید تاکنون کسی دیگر به نبخشیده باشد. در حالی‌که خود مالک این مسرّتم، نمی‌دانم آن را چگونه به تو بدهم. دلم می‌خواهد با صمیمیّتی خطابت کنم که تا کنون کس دیگری نکرده باشد. دلم می‌خواهد شب هنگام، در لحظه‌ای از راه برسم که کتاب‌های بسیاری را پیاپی باز می‌کنی و می‌بندی و در هریک از آن‌ها چیزی بیش از آن‌چه تاکنون بر تو آشکار کرده است می‌جویی. در لحظه‌ای که هنوز در انتظاری. در لحظه‌ای که شور و شوقت اندک‌اندک از این‌که تکیه‌گاهی ندارد به اندوه تبدیل می‌شود. من تنها برای تو می‌نویسم. </span></p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
<div style="z-index: -100; float: left; background: url('http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif') no-repeat scroll left bottom transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -62px; margin-bottom: -25px;"><span style="height: 1px; width: 1px; color: #f0f0f0;">.</span></div>
</div>
<p dir="rtl">مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه، هدیهٔ خواهرم بود. یادم نیست به چه مناسبتی، اما هدیه‌اش را دوست دارم. لحظهٔ گرفتنش. لحظاتِ خواندنش و همین حالا، لحظهٔ نوشتن درباره‌اش.</p>
<p dir="rtl">مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه، هم‌نشینیِ دو کتابِ آندره ژید است با ترجمهٔ خانم <strong>مهستی بحرینی</strong>.  خانم بحرینی، مقدمهٔ خوبی روی کتاب نوشته. اما، حتا اگر مقدمهٔ مترجم در آغاز کتاب نمی‌بود، دیباچهٔ آقای ژید کفایت می‌کرد تا بفهمیم او می‌گوید: «من این کتاب را هنگامی نوشتم که ادبیات به شدت بوی تصنع می‌داد، بوی نا می‌داد. هنگامی که می‌پنداشتم بایستی هرچه زودتر کاری کرد که ادبیات دوباره به مسائل زمینی بپردازد و صاف و ساده پای برهنه بر خاک نهد.»<a name="_ftnref1" href="#_ftn1"></a>[۱]</p>
<p dir="rtl">مائده‌ها، شاعرانه است. شاعرانه‌ای که به سفر می‌خواندت. به دیدن. به کشف کردن. داستانی که رنگِ داستان ندارد، پر است از تعلیق، تا آن‌جا که مرزِ داستان بودن را رد می‌کند و تبدیل به نوشته‌ای شاعرانه می‌شود.</p>
<p dir="rtl">هر جوانی، باید مائده‌ها را بخواند. مائده‌ها، به آدم حسِ بلوغ می‌دهد، حسِ عصیان؛ اما نه از جنسِ شهوت و بی‌قیدی. خود آقای ژید در دیباچهٔ چاپ ۱۹۲۷ مائده‌های زمینی، دربارهٔ کتابش می‌گوید: «رساله‌ای در باب گریز و رهایی است&#8230;»<a name="_ftnref2" href="#_ftn2"></a>[۲]</p>
<p dir="rtl">همین‌حالا، اگر دنیا پیش چشمت سیاه رنگ است، حتا اگر بارها «مائده‌ها» را خوانده‌ای، باز، بازش کن. از هرجا که دوست داری. و بخوان.</p>
<p dir="rtl">فَاَخْرَجَ بِه مِنَ الثِّمَراتِ رزقاً لَکُم.<a name="_ftnref3" href="#_ftn3"></a>[۳]</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" valign="top" width="265">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شناسنامهٔ کتاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>عنوان:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">آندره ژید</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>مترجم:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">مهستی بحرینی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">انتشارات نیلوفر</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>گروه مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">جوان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>جنس مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">فرقی ندارد</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>تعداد صفحات:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">۲۷۶ صفحه / رقعی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>نوبت چاپ:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">دوم / بهار ۸۳</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شمارگان:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">۳۳۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">۲۲۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td valign="top" width="134">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td valign="top" width="131">
<p dir="rtl" align="center">۴-۱۸۴-۴۴۸-۹۶۴</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<hr size="1" />
<p dir="rtl"><a name="_ftn1" href="#_ftnref1"></a>[۱] مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه. آندره ژید. ترجمه مهستی بحرینی. صفحهٔ ۹</p>
<p dir="rtl"><a name="_ftn2" href="#_ftnref2"></a>[۲] همان.</p>
<p dir="rtl"><a name="_ftn3" href="#_ftnref3"></a>[۳] سورهٔ مبارکهٔ بقره. آیهٔ ۲۲</p>

<style type="text/css">
table.shenasname{
width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;
}
.shenasname,
.shenasname tr td,.shenasname td ,.shenasname tbody  {
border:0 !important;
padding:1px 3px;
border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;
font-size:12px;
background: #eeeeee;
}
.shenasname tbody{background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;}
table.shenasname tr,table.shenasname tr td{background: #eeeeee!important;border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;}

</style>


<div style="margin:30px 0 30px 0;">
<div class="" style="float:right; width:310px;padding:3px 0 3px 3px ;margin:4px 0 4px 4px 4px;margin-top:-15px">


<div class="shenasname_header" style="margin:0;height:25px;
background: #eeeeee url(http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/Image/shenasename-bg.gif) top left repeat-x scroll;
font-family:'B Traffic',Tahoma;color:#014E7E;font-size:14px;padding:0px 10px;font-weight:bold;border:1px solid #E0E0E0;">
<!--
-moz-border-radius-topright:8px;
-moz-border-radius-topleft:8px;
border-top-right-radius:8px;
border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-right-radius:8px;
-->
شناسنامه کتاب
</div>

<table class="shenasname" dir="rtl" border="0" style="width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
border-top:0;margin-top:-2px;background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;" >
<tbody style="background: #eeeeee!important;">
<!--<tr style="padding:0 !important; border-top:0 !important;">
<td colspan="2" width="100%" height="36" valign="top" style="width:100%;border:0 !important;padding:0 !important">
<img width="100%" height="36" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/shenase3.gif" alt="شناسنامه"/>
</td>
</tr>
-->

<tr>
<td style="width:100px" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td style="width:200px" valign="top">مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه</td>
</tr>

<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td  valign="top">آندره ژید</td>
</tr>

<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td  valign="top">مهستی بحرینی</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>

<td width="125" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td  valign="top">نیلوفر</td>
</tr>


<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">بزرگسال</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">فرقی ندارد</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td  valign="top">276 صفحهٔ رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td  valign="top">دوم - بهار 83</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td  valign="top">3300 نسخه</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td  valign="top">2200 تومان</td>
</tr>
<tr style="border:0 !important">
<td width="120" valign="top" style="border:0 !important"><strong>شابک</strong></td>
<td style="border:0 !important" valign="top">964-448-184-4</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>

<div class="" style="float:right; width:290px;padding:8px ;margin:5px 15px 5px 5px;background: #eeeeee;border:1px #eeeeee;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;">

	<div style="margin-top:-22px;margin-right:7px;" class=""><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/maze.gif" alt="مزه شناسی"></div>
<div style="padding:6px; margin:3px">
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "<strong>شیر مادر</strong>" می دهد. نوش جان!
</div>


	<div style="padding:8px 3px;margin:8px 0;border-bottom:1px solid #999999;border-top:1px solid #ccc">
		<div style="margin:4px 0;font-weight:bold;color:#ff0000;font-size:14px;font-family: 'b Koodak','tahoma','serif';margin-bottom:2px"><strong>کتاب هایی با همین مزه:</strong>
		</div>

		<ul><li><a href="http://asha.ir/archives/4782" rel="bookmark">غیر منتظره</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/3340" rel="bookmark">یک روز دیگر</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/1424" rel="bookmark">مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/1175" rel="bookmark">متقین</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/1039" rel="bookmark">تام سایر</a></li></ul>

	</div>

<div style="font-size:9px;color:#666666">
  <strong>سایر مزه‌ها:</strong>
زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی 

</div>

</div>
</div>

<div style="clear:both"></div><p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1424"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1424/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>متقین</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1175</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1175#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 22:54:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فهیمه شانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[خطبه متقین]]></category>
		<category><![CDATA[خطبهٔ همام]]></category>
		<category><![CDATA[شب قدر]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[قرآن ناطق]]></category>
		<category><![CDATA[متون دینی]]></category>
		<category><![CDATA[نهج البلاغه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1175</guid>
		<description><![CDATA[این شب‌ها را با «متقین» احیا بگیر.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/09/Mottaghin.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>مهم‌ترین ویژگی ماه مبارک رمضان، نازل شدن قرآن در آن است. در این ماه مبارک، به قرآن عزیز که آن را در سراسر سال پیش رو و برنامهٔ زندگی‌مان قرار می‌دهیم، بیشتر باید سر بزنیم و ساعات بیشتری انس با آن را در برنامه روزانه‌مان بگنجانیم. در شب‌های قدر که مهم‌ترین اوقات این ماه عظیم و بلکه مهم‌ترین اوقات سال است، در سایهٔ قرآن از خداوند برای یک سال و بلکه باقی عمر، قضا و قدر نیک می‌طلبیم.</p>
<p>و چه شگفت که این شب‌ها و روزهای آن با نام کسی آراسته است که او را «قرآن ناطق» خوانده‌اند! ممکن است ماه رمضان موسم این قرآن نیز باشد؟ ظاهر قرآن را می‌شناسیم؛ ای بسا آن را زیبا بخوانیم، در قلب و اندیشه‌مان حفظ کنیم و با بر زبان آوردن آیات و عباراتی از آن اوقات خود را به حلاوت بگذرانیم. بگذریم که از اصل آن چیزی عایدمان می‌شود یا نه&#8230;</p>
<p>اما قرآن ناطق را چطور؟ در این شب‌ها و روزها که موسم خاص اوست، چقدر در سایهٔ او از خداوند مدد می‌گیریم؟ آیا او را اگرچه منحصر به ظاهرش دریافته‌ایم؟ نام او را با شناخت عمیق درونی بر زبان می‌آوریم یا به حرکت عادی و عادتی زبان در دهان؟</p>
<p>بیا امسال شب قدر را طور دیگری برگزار کنیم. پس از این سال‌ها که از عمرمان گذشته است، یک بار به جای زدن و کوفتن بر سر و بدن برای قرآن ناطق، او را قدر ی وارد ذهن و وجودمان کنیم&#8230; از اندیشه‌های مولا شروع کنیم: ویژگی‌هایی را که او برای بندگان راستین خداوند برمی‌شمرد در پیش رو قرار دهیم و آن را سنگ محکی کنیم برای آزمودن خویشتن.</p>
<blockquote style="text-align: left;">
<p align="center">■■■</p>
<p style="text-align: justify;">شهادت علی علیه‌السلام اگرچه مظلومانه است و فرق شکافته شدهٔ او اگرچه جگرسوز، ‌اما اساس مظلومیت علی<sup>(ع)</sup> نه در شهادت علی(ع) است و اوج مظلومیت او، نه در فرق شکافتهٔ او. مظلومیت علی<sup>(ع)</sup> نه بر پایهٔ سکوت علی استوار است و نه بر مبنای صبر علی(ع)،‌ که صبر و سکوت تنها دو شاخه‌اند از راز درخت ستبر و تنومند مظلومیت علی<sup>(ع)</sup>&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بلندپروازترین پرنده‌های اندیشه در اوج‌ترین پروازهای معرفت، محال است که به پایین‌ترین سطح از شناخت علی<sup>(ع)</sup> پر بتوانند سایید.</p>
<p><strong>(برگرفته از مقدمه کتاب)</strong></p></blockquote>
<p>به سراغ <a href="http://www.balaghah.net/nahj-htm/far/index.html" target="_blank">نهج‌البلاغه</a> برویم. <strong>همام</strong> را که می‌شناسی؟ همان که از معدود افرادی بود که توانست زیرکانه قطره‌ای از دریای بیکران علم <strong>علی علیه‌السلام</strong> را در کام جان خویش فرو ریزد. می‌بینی مولا علیه‌السلام در جواب او چه گفت؟ نه&#8230; فقط خواندن کافی نیست. باید این اندیشه‌ها را بر خود نازل کنیم و چه زمانی برای این نزول مبارک بهتر و شایسته‌تر از شب‌های قدر و روزهای آن؟</p>
<p>این کتاب را ببین! به نزول اندیشه‌های مولا علیه‌السلام که در سخنانش به همام آورده است، کمک می‌کند. در این کتاب، سخنان مولا به همام در چهل جرعه به کام تشنگان اندیشهٔ مولا علیه‌السلام نوشانده می‌شود. نه که فکر کنی می‌خواهی شرح و تفسیر بخوانی!</p>
<p>همهٔ این کتاب، فقط «دریافت تلألویی از آن انوار تابناک بی‌نهایت» است. در آن بیشتر ذوق خرج شده است تا به رخ کشیدن دانش‌های فلسفی، کلامی، فقهی و حدیثی. هر کجا لازم بوده، حدیثی قدسی، آیه‌ای از قرآن، کلامی از معصومین(ع)، سخنی از بزرگان و&#8230; چون طرازی زیبا بر جامهٔ کتاب دوخته شده است.</p>
<p>این شب‌ها را با <strong>«متقین»</strong> احیا بگیر. یک امسال را به خاطر مولا بر سر وسینه نزن، به خاطر خودت جرعه‌ها را بنوش. الهی که عباداتت در این شب‌ها مقبول درگاه حق باشد!</p>
<p style="text-align: right;"><strong>مرتبط:</strong></p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://www.asha.ir/ghadr-e-danaee" target="_blank"><strong>- قدرِ دانایی</strong></a></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265" valign="top"><strong>شنــــاس‌نامه</strong><strong>ٔ</strong><strong> کتـاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>ناشر:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><strong>کتاب   نیستان</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان:</strong><strong></strong></td>
<td width="151" valign="top">نوجوانان   و همه جویندگان اندیشه‌های امام علی(ع)</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نویسنده:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><a href="http://b-ketab.blogfa.com/post-3.aspx" target="_blank">سید   مهدی شجاعی</a></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نام   کتاب:</strong></td>
<td width="151" valign="top">متقین   (دریافتی از خطبه نهج‌البلاغه)</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>شمار‌گان:</strong><strong></strong></td>
<td width="151" valign="top">۲۰۰۰   نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نوبت   چاپ:</strong><strong></strong></td>
<td width="151" valign="top">دوازدهم/   ۱۳۸۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>تعداد   صفحات:</strong><strong></strong></td>
<td width="151" valign="top">۳۷۲   صفحه</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>قیمت:</strong><strong></strong></td>
<td width="151" valign="top">۳۶۰۰   تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>شابک:</strong></td>
<td width="151" valign="top">۸-۳۳۹-۳۳۷-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1175"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1175/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تام سایر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1039</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1039#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 19:15:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[شیر]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مارک تواین]]></category>
		<category><![CDATA[محسن سلیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر افق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1039</guid>
		<description><![CDATA[داستانی که پدر و مادرها هم خوانده‌اند...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/08/tom-sawyer.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="rtl">تا به حال فکر کرده‌اید پدر و مادرهای ما وقتی هنوز نوجوان بودند چه کتاب‌هایی می‌خواندند؟ آن وقت‌ها کتاب خواندن به اندازهٔ حالا ساده نبود. موسسه‌هایی بودند که کتاب‌های روسی و انگلیسی و آمریکایی را برای بچه‌ها ترجمه می‌کردند. اما باز هم تعداد رمان‌های جذاب ویژهٔ نوجوان کم بود. اگر هم بود، کم و گران بود و به دست همه نمی‌رسید. روی‌هم‌رفته، آن سال‌ها عصر طلایی بچه‌های کتاب‌خوان نبود.</p>
<p dir="rtl">کتاب‌های <strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9_%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%86" target="_blank">مارک تواین</a></strong> کم و بیش در دست‌رس بودند و خیلی‌ها آن‌ها را می‌خواندند. شاید «تام سایر» برای پدر و مادرهای ما همان چیزی بود که «هری پاتر» برای ماست؛ همان قدر معروف و محبوب. با این تفاوت که آن‌ها کتاب‌های زیادی نمی‌شناختند که همین اندازه خوب باشد. پس حسابی قدر تام و هاک و جیمی را می‌دانستند.</p>
<blockquote><p>■■■</p>
<p>تام تا یک هفته بعد، از ناراحتی وجدان و به خاطر راز وحشتناکی که در سینه داشت، خواب راحتی نداشت. یک روز صبح موقع صبحانه، سید گفت: «تام، شب‌ها آن قدر وول می‌خوری و توی خواب حرف می‌زنی که من تا نصف شب خوابم نمی‌برد.»<br />
تام رنگش پرید و سرش را پایین انداخت.<br />
خاله پالی با لحنی جدی گفت: «این نشانه‌ی بدی است. نگران چیزی هستی تام؟»<br />
تام گفت: «نه، هیچ چیز.» اما دستش لرزید و قهوه‌اش ریخت.<br />
سید گفت: «توی خواب دائم چرت و پرت می‌گویی. همه‌اش می‌گوشش خون، خون است. خودش است، خون است. یا می‌گویی این قدر عذابم ندهید. می‌گویم! چی را می‌گویی؟ چی می‌خواهی بگویی؟»<br />
یک دفعه همه چیز جلوی چشم تام شروع به چرخیدن کرد. اما خاله بدون این‌که بداند خیال او را راحت کرد و گفت: «ساکت! به خاطر آن قتل است. حتی من هم بیش‌تر شب‌ها خوابش را می‌بینم.»</p>
<p style="text-align: left;"><em>[تام سایر/ صفحهٔ ۸۶]</em></p>
<p dir="rtl">
</blockquote>
<p>اولین کتاب از مجموعه‌ٔ تام سایر، در سال ۱۸۷۶ نوشته شده؛ یعنی با نوجوانی‌ ما حدود ۱۳۰ سال و با نوجوانی پدر و مادرهایمان حدود ۱۰۰ سال فاصله دارد. ماجرای آن‌ در جایی بسیار دور می‌گذرد: در آمریکا. خیلی بعید است که ماجراهایی شبیه این برای بچه‌های ایرانی پیش بیاید. با این حال خیلی از نوجوان‌های ایرانی با این کتاب و آدم‌هایش صمیمی شده‌اند. راستی چرا؟</p>
<p dir="rtl">تام سایر یک نوجوان آمریکایی است. سی سال پیش چیزی از گُل‌کوچک و علی پروین و کوکای تگری نمی‌دانست. حالا هم چیزی از گیم‌نت و لالیگا و فست‌فود نمی‌داند. اما سوای همه‌ٔ این‌ها او یک <strong>نوجوان</strong> است و همان خصوصیاتی را دارد که همه‌ٔ نوجوان‌های عالم دارند؛ از اولدوز و مجید بگیر تا آرتمیس فاول و هری پاتر.</p>
<p dir="rtl">او عزیزدردانه‌ها را دوست ندارد. دنبال تجربه‌های تازه است. از بعضی درس‌ها فراری است. از این گذشته باهوش و شجاع و خوش‌شانس هم هست؛ چیزی که همه‌ٔ نوجوان‌ها دوست دارند باشند. مگر همین کافی نیست؟</p>
<p>مارک تواین یک بار گفته «تام سایر» را برای آدمْ‌بزرگ‌ها می‌نویسد تا بچگی‌شان را به یاد بیاورند. اما خود تام از آن آدم‌هایی نیست که لازم باشد این طوری بچگی‌اش را به یادش بیاورید. او از ۱۳۰ پیش تا حالا بچه مانده. چه فکر خوبی! ما هم باید از او یاد بگیریم.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265" valign="top"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>عنوان:</strong></td>
<td width="151" valign="top">تام سایر</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>ناشر:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><a href="http://www.ofoqco.com/" target="_blank"><strong>نشر افق</strong></a></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>گروه مخاطبان:</strong></td>
<td width="151" valign="top">هست تا صد سال</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نویسنده:</strong></td>
<td width="151" valign="top">مارک تواین</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>مترجم:</strong></td>
<td width="151" valign="top">محسن سلیمانی</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نوبت چاپ:<br />
</strong></td>
<td width="151" valign="top">دوم / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>تعداد صفحات:</strong></td>
<td width="151" valign="top">۱۹۲ صفحه / وزیری</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>قیمت:</strong></td>
<td width="151" valign="top">۲۲۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>شابک:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><span dir="ltr">۹۷۸-۹۶۴-۳۶۹-۴۶۵-۴</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1039"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1039/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرنده‌ای به نام آذرباد</title>
		<link>http://asha.ir/archives/800</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/800#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 03:17:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[جاناتان مرغ دریایی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد باخ]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[فطرت]]></category>
		<category><![CDATA[پرنده ای به نام آذرباد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=800</guid>
		<description><![CDATA[این چندخط را محضِ معرفیِِ یک کتاب نمی‌نویسم، بیش‌تر به هوای دل وامانده‌ام می‌نویسم که سخت دلتنگِ «جاناتان» یا همان «آذرباد» است. و اگر او را نمی‌شناسید، لاجرم باید بگویم: مرغِ دریاییِ آزادی است که جلدِ زمین که هیچ؛ جَلدِ آب و جَلدِ هوا نماند؛ حتا جَلدِ زمان هم نماند. «جاناتان؛ مرغ دریایی» که سال‌ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.amirkabir.net/images/emporium/products/thumbnails/1125.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="rtl">این چندخط را محضِ معرفیِِ یک کتاب نمی‌نویسم، بیش‌تر به هوای دل وامانده‌ام می‌نویسم که سخت دلتنگِ «جاناتان» یا همان «آذرباد» است. و اگر او را نمی‌شناسید، لاجرم باید بگویم: مرغِ دریاییِ آزادی است که جلدِ زمین که هیچ؛ جَلدِ آب و جَلدِ هوا نماند؛ حتا جَلدِ زمان هم نماند.</p>
<p dir="rtl">«جاناتان؛ مرغ دریایی» که سال‌ها قبل در ایران با نامِ «پرنده‌ای به نام آذرباد» منتشر شده است، مخلوقِ نویسندهٔ ژرف‌نویسی است که در میانِ خوانندگان حرفه‌ای آثار ادبی نام‌آشنا است. <strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%AE">ریچارد باخ</a> </strong>زادهٔ آمریکا است. همان آمریکایی که در عینِ خدامرگی و آفت‌زدگی و سلطهٔ وجه حیوانیِ انسان بر جامعه‌اش، هنوز که هنوز است امثالِ <strong>باخ </strong>می‌زاید!</p>
<p dir="rtl">«جاناتان؛ مرغ دریایی» که میل دارم با نامِ «پرنده‌ای به نام آذرباد» یادش کنم، داستانِ جَلد نماندن و نبودنِ مرغک دریایی‌ای است، که خلاف موج و سیستم و چهارچوب پر می‌زند. و صد البته که این «خلاف» هزینه دارد.</p>
<p dir="rtl">«پرنده‌ای به نام آذرباد» داستانِ آزادی‌خواهی و کمال‌طلبی است. داستانی که حکمِ «شیر مادر» دارد برای انسانِ واماندهٔ شَل و پَل شده از این همه درد و توهم.</p>
<blockquote>
<p dir="rtl">بیش‌تر مرغ‌های دریایی نمی‌خواستند بیش از آن‌چه راجع‌به پرواز می‌دانستند بیاموزند. برای آن‌ها فقط پرواز به طرف ساحل برای دست یافتن به غذا مطرح بود، ولی آذرباد بیش از هر چیز در زندگی از آموختن پرواز لذت می‌برد. او به زودی دریافت که این طرز فکر سبب می‌شود که او محبوبیت خود را میان دیگران از دست بدهد. حتی پدر و مادرش از این‌که او تمام روزها را تنها می‌گذرانید و پروازهای سختی را انجام می‌داد نگران بودند.</p>
<p dir="rtl">مادرش می‌پرسید: چرا&#8230;آذرباد، چرا؟ برایت سخت است مثل دیگران باشی؟ چرا نمی‌پذیری که این جور پروازها برای پرندگان دیگر مناسب است، نه برای ما. پسرم چرا غذا نمی‌خوری؟ تو یک پارچه پوست و استخوان شده‌ای!</p>
<p dir="rtl">آذرباد می‌گفت: برای من مهم نیست که استخوان و پوست باشم . من می‌خواهم نهایت توانایی خود را در کار پرواز بسنجم.</p>
</blockquote>
<p dir="rtl">ما در «خانهٔ کتاب اشا» کتاب‌ها را به چند مزه تشبیه می‌کنیم و اگر دقت کرده باشید، در بخش «کلمات کلیدی» هر متن، نام یک غذا یا خوردنی هم می‌آید. آن خوردنی یا نوشیدنی، در حقیقت عنوانِ مزهٔ هرکتاب است. ما کتاب‌هایی که چون «جاناتان مرغ دریایی» یا «<a href="http://www.asha.ir/archives/740" target="_blank">شازده کوچولو</a>» یا «<a href="http://www.asha.ir/archives/373" target="_blank">تیستوی سبز انگشتی</a>» و&#8230; با فطرتِ آدمی حرف می‌زنند، به «<a href="http://www.asha.ir/tag/%d8%b4%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1" target="_blank">شیر مادر</a>» تشبیه کرده‌ایم. این را گفتم که بدانی قدرِ قوهٔ امثالِ «جاناتان» را.</p>
<p dir="rtl">تا جایی که می‌دانم، «پرنده‌ای به نام آذرباد» را اول‌ بار، نشرِ امیرکبیرِ سابق، در سال‌های دهه ۵۰ و با ترجمهٔ خانم <strong>سودابه پرتوی</strong> منتشر کرده است. پس از آن، باز همان ناشر، کتاب را با عنوانِ «جاناتان مرغ دریایی» و به ترجمهٔ خانم <strong>لادن جهان‌سوز</strong> منتشر کرده. شخصاً محضِ انتخاب عنوان هم شده، ترجمهٔ اولی را بیش‌تر پسندیده‌ام. غیر از این دو ترجمه، ترجمه‌های دیگری از این کتاب شده و ناشران دیگری نیز به انتشار ترجمهٔ خانم جهان‌سوز اقدام کرده‌اند. اما اگر قطع جیبیِ / خشتیِ نشر امیرکبیر را یافتید، سرِ خریدنش معطل نکنید که کتاب جیبی / خشتی / پالتویی، آن‌هم این کتاب، مزهٔ علی‌حده دارد.</p>
<p dir="rtl">اگر تا کنون نام این اثرِ خواندنی را نشنیده بودید، حالا دست‌مریزاد بگوئید به روزگار که گذرتان را به این‌جا انداخت. شکر!</p>
<p dir="rtl"><strong>مشتاقم توصیه کنم به مطالعهٔ این یادداشت‌:</strong></p>
<p dir="rtl">■ <a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1433328">پرواز را به خاطر بسپار</a></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>عنون:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">پرنده‌ای به نام آذرباد</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl"><a href="http://www.amirkabir.net" target="_blank">امیرکبیر</a></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۵ تا ۱۰۰ ساله‌ها</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>مترجم:<br />
</strong></td>
<td width="132">
<p dir="rtl">ریچارد باخ</p>
<p dir="rtl">سودابه پرتوی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۳۰۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">هفتم / ۸۲</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۸۸ صفحه / رقعی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۴۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="132"><span class="f49"><span class="f49"> ۹۶۴-۳۰۰-۱۳۹-۳ </span></span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>چرا آذرباد شدم؟ | آذرباد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/800/comment-page-1#comment-1917">2011-Mar-27</a></small>
							[...] آذرباد نام پرنده‌ای افسانه‌ای بوده است. البته این نام را یک مترجم خوش ذوق –سودابه پرتوی- جایگزین نام جاناتان کرد. وی که در دهه پنجاه، کتاب پرنده‌ای به نام جاناتان اثر ریچارد باخ را به فارسی بر می‌گرداند، نام آذرباد را برگزید و بر این پرنده نهاد. این کتاب را انتشارات امیرکبیر منتشر کرده بود. (درباره این کتاب از اینجا بخوانید) [...]
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=800"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/800/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شازده کوچولو</title>
		<link>http://asha.ir/archives/740</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/740#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 18:15:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید شمس</dc:creator>
				<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[آنتوان دوسنت اگزوپری]]></category>
		<category><![CDATA[ابوالحسن نجفی]]></category>
		<category><![CDATA[احمد شاملو]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات فرانسه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کودک]]></category>
		<category><![CDATA[شازده کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[عباس پژمان]]></category>
		<category><![CDATA[محمد قاضی]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی رحماندوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=740</guid>
		<description><![CDATA[داستانی که به راحتی به تجربهٔ مشترک شما و دوستان و خانواده‌تان بدل می‌شود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/07/petit_prince.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p style="text-align: justify;"><strong>■</strong><strong> </strong><strong>برای بچه‌ها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">شازده کوچولو دوستم است. من این دوستم را چند وقت پیش هدیه گرفتم. وقتی کتاب شازده کوچولو را خواندم، مامان کنارم بود. مامان هم کتاب را خواند و به بابا هم داد تا بخواند. همهٔ ما شازده کوچولو را دوست داریم.</p>
<p style="text-align: justify;">شازده کوچولو یک پسر است که از فضا به زمین آمد و با یک آقای خلبان دوست شد. شازده کوچولو یک دوست قرمز هم داشت که توی فضا جا گذاشته بودش. دل شازده کوچولو برای دوست قرمزش خیلی تنگ شده بود، برای همین یک تصمیمی گرفت که نمی‌توانم بگویم. چون مامانم می‌گوید: مزهٔ داستان می‌رود.</p>
<p style="text-align: justify;">برای این‌که مزهٔ شازده کوچولو نرود من خیلی دوست دارم همه دوست‌هایم این قصه را بخوانند، حتا علی که دیروز با هم قهر کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">اسم نویسندهٔ شازده کوچولو این است: آنتوان دوسنت اگزوپری. آقای اگزوپری فرانسوی بوده. مامانم می‌گوید خدا رحمتش کند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>■</strong><strong> </strong><strong>برای بزرگ‌ترها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">ابداً نمی‌خواهم تجربهٔ مزه‌های تازه را -پیش پیش- از خودم بگیرم. اما، شاید <strong>شازده کوچولو</strong>، تا ابد، شیرین‌ترین کتاب زندگی‌ام بماند. کتابی که جمله‌جمله‌اش در عین سادگی، پر است از نشانه و حرف.</p>
<p style="text-align: justify;">«شازده کوچولو» قصهٔ سادهٔ ساکنِ یکی از سیاره‌های ناشناس است که قصد سفر می‌کند و به زمین می‌رسد. سفر به چه بهانه‌ای؟ به بهانهٔ فرار از <strong>گل سرخ</strong>ِ به ظاهر از خود راضی. گل‌سرخی که نیاز به التفات و محبت دارد، و این چیزی است که شازده کوچولو در سفرش در می‌‌یابد.</p>
<p style="text-align: justify;">شازده کوچولو «اهلی کردن» را در سفر می‌آموزد. او می‌آموزد که در گل سرخ یا شازده کوچولو، حسی امکان برانگیختن دارد که شبیه و مانندی ندارد. حسی که باید تجربه‌اش کرده باشی تا بفهمی چیست. حسی که شازده کوچولو می‌تواند در تو برانگیزد.</p>
<p style="text-align: justify;">داستانِ «شازده کوچولو» را همهٔ ما می‌فهمیم و از آن کیفور می‌شویم. شازده کوچولو در عین «ویژه» بودن، خوانندهٔ ویژه ندارد، سن و قشر نمی‌شناسد. اگر کودک هستید یا نوجوان یا جوان یا میان‌سال یا پیر، بی‌تردید شازده کوچولو باب طبع شما است.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر می‌خواهید داستانی بخوانید که پس از مطالعه‌اش، به تجربه‌های مشترک اعضای خانواده یا گروه دوستان‌تان چیزی اضافه بشود، «شازده کوچولو» انتخاب خوبی است.</p>
<p style="text-align: justify;">«شازده کوچولو» را <strong><a href="http://www.antoinedesaintexupery.com/">آنتوان دوسنت اگزوپری</a> </strong>در سال ۱۹۴۳ در فرانسه منتشر کرد. این کتاب به بیش از ۱۵۰ زبان مختلف ترجمه شده است. تا کنون <a href="http://ketab.ir/HomePage.aspx?TabID=3567&amp;Site=ketab&amp;Lang=fa-IR&amp;type=qs" target="_blank">اقتباس‌های ادبی</a> و سینمایی بسیاری از شخصیت اصلی کتاب شازده کوچولو شده است.</p>
<blockquote style="text-align: justify;"><p><strong>چطوری بخرمش؟ </strong>خیلی راحت! با یکی از این شماره‌ها تماس بگیرید: ۶۶۴۰۱۵۴۱ &#8211; ۶۶۴۰۱۴۴۵</p></blockquote>
<p style="text-align: justify;">علاوه بر همهٔ این‌ها، شازده کوچولو از جمله شیرین‌ترین هدیه‌هایی است که گرفته‌ام و داده‌ام. وقتی شازده کوچولو را خواندید، شاید یک تجربهٔ مشترک با هم داشته باشیم!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اما یک نکته هم دربارهٔ ترجمهٔ «شازده کوچولو» به فارسی:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">تا به حال، «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88">شازده کوچولو</a>» را <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C_%28%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%29">محمد قاضی</a>، <a href="http://www.shamlou.org/">احمد شاملو</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C">ابوالحسن نجفی</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA">مصطفا رحماندوست</a>، عباس پژمان و چند نفر دیگر به فارسی برگردانده‌اند. صحبت دربارهٔ بهترین ترجمهٔ شازده کوچولو البته که سخت  است. دیدگاه‌ها در این‌باره نسبی است. بعضی‌ها ترجمهٔ شاملو را می‌پسندند، بعضی دیگر ترجمهٔ نجفی را. غیر از ترجمهٔ قاضی، باقی را دیده‌ام و در میان این همه ترجمهٔ نجفی به مراتب برایم دوست‌داشتنی‌تر بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>■</strong><strong> </strong><strong>برای مطالعهٔ بیش‌تر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">● <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%88_%D8%B3%D9%86%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B2%D9%88%D9%BE%D8%B1%DB%8C">صفحهٔ آنتوان دوسنت اگزوپری در ویکی‌پدیا / فارسی</a></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265">
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>عنوان:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl"><a href="http://ketab.ir/HomePage.aspx?TabID=3564&amp;Site=ketab&amp;Lang=fa-IR&amp;BookID=1199162" target="_blank"><strong>شازده کوچولو</strong></a></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl"><a href="http://www.ketabname.com/main2/lists/from_this_publisher.php?id=104" target="_blank"><strong>انتشارات نیلوفر</strong></a></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">کودک، نوجوان، جوان، میان‌سال و پیر. جنسیت و قشر و میزان سواد هم سرش نمی‌شود. کتابی برای تمام فصول، تمام سلیقه‌ها!</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">آنتوان دوسنت اگزوپری</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">آنتوان دوسنت اگزوپری</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">ابوالحسن نجفی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شمار‌گان:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۵۰۰۰ جلد</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">پنجم / ؟</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۱۲۰ صفحه / رقعی (شومیز و گالینگور)</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">؟ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl"><span id="_ctl2_DesktopThreePanes1_ThreePanes__ctl5_lblISBN"><strong>ـ </strong>۱-۱۳۲-۴۴۸-۹۶۴</span></p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p style="text-align: justify;">
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/490b73e18347a6ea5f9b11865d9e0a6b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>بهنوش زند:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/740/comment-page-1#comment-1766">2010-Jul-24</a></small>
							من همۀ ترجمه های مهم شازده کوچولو را خوانده ام. ما سر کلاس هم ترجمه های این کتاب را با متن اصلی مقایسه کرده ایم. ترجمۀ عباس پژمان بهترین ترجمه است. هم از نظر زبان ترجمه هم از لحاظ درک درست متن اصلی کتاب. نکته هایی که پژمان متوجه شده و هیچ کدام از مترجمها متوجه نشده اند واقعا حیرت انگیز ست. مثلا "وقتیکه حکم خیلی مهم باشد جرئت نمی کنی سرپیچی کنی" و ده ها نکتۀ دیگر...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/740/comment-page-1#comment-1767">2010-Jul-27</a></small>
							سلام دوست خوب. راستش من متن کامل ترجمه عباس پژمان را نخوانده ام، اما مدتی قبل مرورش کردم. آن موقع به ذهنم رسید که زبان ترجمه دکتر پژمان کمتر از ترجمه نجفی و شاملو کودکانه است. اما آنچه شما میگوئید، حرف دیگری است؛ از منظر دیگر. ممنون
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=740"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/740/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لاک‌پشت پیر و حقیقت شکسته</title>
		<link>http://asha.ir/archives/609</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/609#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 12:28:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فهیمه شانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[لاک‌پشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=609</guid>
		<description><![CDATA[آیا تنها با دانایی می‌شود حقیقت را دریافت؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/02/laki-shekaste.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="rtl">اگر زمانی برسد که انسان‌ها به حقیقت دست یابند، با آن چه می‌کنند؟ اصلاً آیا حقیقت دست‌یافتنی است؟ چه کسانی باید در جستجوی حقیقت باشند و در چه راهی باید گام بگذارند؟ طی این راه چه مدت طول می‌کشد؟ آیا تنها با دانایی می‌شود حقیقت را دریافت؟&#8230;</p>
<p dir="rtl">«لاک‌پشت پیر و حقیقت شکسته» داستانی ساده و بسیار جذاب با معانی ژرف و تأمل برانگیز است که مترجم باذوق، آن را به زبانی شیرین و استوار به فارسی برگردانده است. وقتی کتاب را دست می‌گیری، شاید با توجه به صفحات محدود کتاب، آن را شایسته این قیمت ندانی، اما یک بار که کتاب را بخوانی و در تصاویر زیبای آن تأمل کنی، دوباره خواندن را از سر می‌گیری.</p>
<p dir="rtl">به جرأت می‌گویم که حتی اگر پس از دوباره‌خوانی، کتاب را به کناری بگذاری، چندی بعد انگار که دلت هوای داستانی شعرگونه را کند که در عین حال اندیشه‌ای عمیق در آن نهفته باشد، حتماً آن را برمی‌داری و ورق می‌زنی. داستان از چه قرار است؟ خلاصه‌ای از داستان را از پشت جلد آن با هم می‌خوانیم:</p>
<p dir="rtl">«روزگاری که هر سنگ آموزگاری و هر درخت نردبانی به ستارگان است، مردم نیز در صلح و آرامش زندگی می‌کنند. تا آن که حقیقت گران‌قدری را می‌یابند که به آنان شادی و قدرت می‌بخشد. اما آنان نمی‌دانند که حقیقتی که یافته‌اند، شکسته و ناقص است. و از آن جا که حقیقت خود را با آدمیان و جانوران دیگر سهیم نمی‌شوند، سراسر زمین گرفتار رنج و اندوه می‌شود.</p>
<p dir="rtl">آن گاه دخترکی پای در راه می‌گذارد تا خردمندی کهن‌سال رابیابد که به لاک‌پشت پیر شهرت یافته است. لاک‌پشت پیر با کلامی ساده و ژرف به دختر کمک می‌کند تا دوباره زبان نسیم را بفهمد&#8230;»</p>
<p dir="rtl">و حالا دربارهٔ نویسنده: «<strong>داگلاس وود</strong> با کتاب «لاک‌پشت پیر» توجه همه را به خود جلب کرد. این کتاب اکنون دیگر به اثری کلاسیک تبدیل شده است. وود پس از این کتاب، پانزده کتاب دیگر و آخرین آن‌ها «لاک‌پشت پیر و حقیقت شکسته» را هم نوشته است. او که ترانه‌سرا و موسیقی‌دان است، چنان شیفتهٔ طبیعت شده است که اکنون در اتاقکی چوبی و در جنگل‌های <strong>مینه‌سوتا</strong>ی آمریکا زنگی می‌کند.»</p>
<p dir="rtl">تصاویر کتاب، همه برخاسته از طبیعت، ساده، زیبا و عمیق‌اند. هنگام مطالعه حتماً از آن‌ها لذت خواهید برد. عناصر فکری به‌کار رفته در کتاب،‌ بیشتر نمادین هستند به ویژه لاک‌پشت پیر که جای‌گاه او «در آن دوردست‌ها، روی تپه‌ای درست در مرکز جهان» است. این کتاب برای آن‌ها که دوستشان داریم هدیه مناسبی خواهد بود.</p>
<p dir="rtl"><strong>توضیح: لاک‌پشتِ پیر، داستان‌های خواندنی دیگری هم دارد که خیلی زود معرفی‌شان می‌کنیم.</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>عنوان:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl"><strong>لاک‌پشت پیر و حقیقت   شکسته</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">طرح و اجرای کتاب<strong></strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">نوجوانان و «همه آن‌هایی   که در جستجوی حقایق‌اند&#8230;»</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">داگلاس وود</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">جون جی ماث</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">حسین ابراهیمی(إلوند)</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شمار‌گان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۵۰۰۰ جلد</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">اول/ ۸۵</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۳۶ صفحه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۳۰۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۴-۴۹-۶۹۹۳-۹۶۴</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=609"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/609/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تیستوی سبز انگشتی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/373</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/373#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jan 2009 13:13:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[تیستوی سبز انگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[جاناتان مرغ دریایی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[لیلی گلستان]]></category>
		<category><![CDATA[مهدکودک]]></category>
		<category><![CDATA[نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=373</guid>
		<description><![CDATA[وقتی تیستو هست، همه‌جا سبز می‌شود... چه دوست‌داشتنی!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/tistou-book.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="rtl">■ <strong>برای بچه‌ها:</strong></p>
<p dir="rtl">یک روز من رفته بودم پیش آقای آبرومندی تا ازش ساز زدن یاد بگیرم. آقای آبرومندی که خیلی چاق است و صورتش مثل عموشلبی است، به من یک کتابِ خوب داد. من کتاب را خواندم. اسم کتاب «تیستوی سبز انگشتی» بود و خیلی خوب بود.</p>
<p dir="rtl">تیستو یک پسر کوچک است که دلش نمی‌خواهد توی دنیا آدم‌ها با هم جنگ کنند. برای همین تیستو یک کار قشنگ می‌کند که همهٔ آدم‌هایی که دل‌شان جنگ می‌خواهد ناراحت می‌شوند.</p>
<p dir="rtl">این کتاب من خیلی قشنگ بود و من آن را شب‌ها توی تختم می‌خواندم تا تمام شد.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">■ <strong>برای بزرگ‌ترها:</strong></p>
<p><strong>ادبیات روان، کلماتِ آشنا</strong></p>
<p>تیستوی سبز انگشتی، با ادبیاتی روان روایت می‌شود. کلمات در این داستان، کلماتی ساده و آشنایند. مخاطب، چه کودک باشد چه بزرگ‌سال، در مواجهه با کلمات، غریبی نمی‌کند و به دست‌انداز نمی‌افتد. بخشی از این حسن، زائیدة ترجمه روان و ساده است، اما بخش اصلی‌اش، محصولِ روانی ادبیاتی‌ست که نویسنده ارائه کرده است.</p>
<p>استفاده از ادبیات ساده و کلمات آشنا، به هیچ‌وجه نقیصه در داستان محسوب نمی‌شود. مخاطب، باید بتواند با اصلِ داستان و روند آن ارتباط بگیرد. بنابراین، به کارگیری این ادبیات و کلماتِ آشنا و ساده، مخاطب  را در ارتباط‌گیری با داستان و شخصیت‌های آن، یاری می‌کند. کلمات دشوار و ادبیات مکلف، او را در تورِ «زبان داستان» اسیر می‌کند و راه‌یابی‌اش به داستان را دشوار می‌کند. بنابراین، از جمله محاسن «تیستو&#8230;»، ادبیات روان و کلمات آشنایی‌ست که نویسنده و مترجم، از آن بهره گرفته‌اند. این‌چنین است که داستان، مثلِ واکسنِ بدون درد، آرامش‌دهنده است و بی‌دردسر.</p>
<p><strong>روایتِ ساده و پرهیز از پیچیدگی</strong></p>
<p>روایتِ «تیستو&#8230;» روایتِ ساده‌ای است و از این حیث، قصه، به خوبی در ظرفِ «ادبیات و زبان» آن، آرام گرفته است. مخاطب هیچ دست‌اندازی حس نمی‌کند، در پیچیدگی‌های فنون داستان‌نویسی و شیوه‌های آن گرفتار نمی‌شود، اما در عین حال، کشش داستان، او را به دنبال خود می‌کشد. «تیستو» این ویژگی را دارد که به صورت بخش بخش و در فواصل زمانی منقطع خوانده شود، یا یک‌باره و در یکی-دو نشست با مخاطبش حرف بزند. این ویژگی، از جمله محاسنِ «تیستو&#8230;» است. داستان آن‌قدر روان، در عین حال جذاب است که مخاطب را تشنه نگاه می‌دارد و فاصله‌های زمانی هم نمی‌توانند روالِ داستان را از یاد مخاطب ببرند.</p>
<p>اگرچه شیوه روایت داستانِ «تیستو&#8230;» شیوه ارجح یا احسن روایتِ داستان نیست و تنها شیوه روایی هم محسوب نمی‌شود، اما انتخابِ این شیوه روایی برای داستان «تیستو» انتخابی درست است که «کلمات ساده» نیز با آن چفت شده‌اند و بر پیکره یک‌دست و ساده و صیقلی داستان، خش نینداخته‌اند.</p>
<blockquote>
<p dir="rtl">«تیستوی سبز انگشتی» تقریباً از آن آثار دیده نشده‌ای است که خواندشان آدم را سر ذوق می‌آورد. تیستو داستانی ساده دارد که برآمده از فطرتِ صلح‌جوی آدمی است. نویسندهٔ کتاب، داستانش را بخش‌بخش روایت کرده تا خوانش آن ساده‌تر باشد.</p>
<p dir="rtl">در مهدها یا خانه، می‌توان خواندن بخش‌های کتاب را تا چند روز ادامه داد و دربارهٔ هربخش با بچه‌ها گفت‌گو کرد.</p>
<p dir="rtl">داستان تیستو، دربارهٔ کودکی بانمک است که به هرکجا دست می‌کشد، بی‌درنگ سبزی از آن‌جا می‌روید&#8230; با همین استعداد است که کارخانهٔ اسلحه‌سازی پدرش را مبدل به گلستان می‌کند و شهر را بدجور به هم می‌ریزد.</p>
<p dir="rtl">داستانِ تیستو در عین شیرینی، لطیف و جذاب است.</p>
<p dir="rtl">خواندن این داستان، کودک را به دنیای شیرین تخیل می‌برد و شب‌هایش را روشن می‌کند.</p>
</blockquote>
<p><strong>داستان‌هایی که با فطرت حرف می‌زنند</strong></p>
<p>«تیستو&#8230;» نمونه‌ای است از داستان‌هایی که سن و زبان و زمان نمی‌شناسند. سال‌ها خوانده می‌شوند، دهه‌های مختلف در صدر فهرست پرمخاطب‌ترین کتاب‌ها قرار دارند، کتاب موردعلاقه آدم بزرگ‌ها و بچه‌ها هستند. این کتاب‌ها چه ویژگی دارند؟ چه خصیصه‌ای در آن‌ها است که این‌چنین خواستنی و خوش‌مزه می‌کندشان؟</p>
<p>این ویژگی، علاوه بر شیوه روایت و زبان که پیش‌تر به آن اشاره شد، به بطنِ «قصه» باز می‌گردد. قصه‌ آثاری مانند «<strong><a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;source=web&amp;ct=res&amp;cd=1&amp;ved=0CAcQFjAA&amp;url=http%3A%2F%2Fwww.asha.ir%2Farchives%2F740&amp;ei=M88cS4LSMYai4QbjqqXyAg&amp;usg=AFQjCNH-rjApZ_QZMTbw_fA9wxDDNE4OOg" target="_blank">شازده کوچولو</a></strong>»، «تیستو&#8230;»، «<a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;source=web&amp;ct=res&amp;cd=1&amp;ved=0CAcQFjAA&amp;url=http%3A%2F%2Fwww.asha.ir%2Farchives%2F800&amp;ei=dM8cS9zXIo6e4QaJ_azjAg&amp;usg=AFQjCNFk7Jmf2k_d7czkMXwZIN0pw2qsJQ" target="_blank"><strong>جاناتان مرغ دریایی</strong></a>» و مثال‌هایی از این دست، حرفی از جنسِ فطرت آدمی دارند، پس نه با عقل آدمی، نه با زبان آدمی، نه حتا با دل آدمی، بلکه با فطرت و وجدان او به گفتگو می‌نشینند و از «اصول»ی می‌گویند که زبان و زمان و مکان و سن نمی‌شناسد. بومیِ جانِ آدمی است و در هیچ‌جا و هیچ‌وقت «غریبه» نیست. در نگاه گذرا به امثال این داستان‌ها، به این ویژگی مشترک‌شان برمی‌خوریم که حرف‌هایی از «آزادگی»، «صداقت»، «عشق» و «جوان‌مردی» در آن‌ها است. و این ویژگی است که می‌تواند اثری را پرفروش، پرمخاطب و شهره کند. اما، همان‌گونه که گفته شد، گفتن از «فطرت» نیازمندِ آن است که راوی، خود اهلِ فطرت باشد و زبانِ داستان و شیوه روایت را خوب بشناسد و بتواند چهارچوب فنی و روایی داستانش را خوب چفت کند. و این چیزی است که نویسنده «تیستو&#8230;» به خوبی از پس آن برآمده است.</p>
<p>یک پدر می‌تواند «تیستو&#8230;» را بخواند و از زاویه دید یک «پدر» با او ارتباط برقرار کند. یک مادر نیز از زاویه دید خودش. یک کودک یا نوجوان نیز. یک معلم نیز.</p>
<p>واکنشِ خواننده در هر سن و سالی که باشد، پس از مطالعه این کتاب جالب توجه است. لحن اثر، لحنی نصیحت‌گونه یا حتا انذار دهنده نیست؛ اما در عین حال هم نصیحت می‌کند و هم انذار می‌دهد.</p>
<p><strong>ترجمه روان و کودکانه</strong></p>
<p>ترجمه خانم گلستان، روان است و برخلاف برخی ترجمه‌ها که از کتاب‌هایی مانند «جاناتان..» و «شازده کوچولو» شده است، تلاش برای فخرفروشیِ زبانی در آن دیده نمی‌شود. این‌گونه است که مخاطب در هر سن و سالی باشد، با «تیستو» ارتباط می‌گیرد و می‌تواند در جایگاه یک هم‌سن، دوست، پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ، دوستش بدارد و از دور، مراقب شیطنت‌های کودکانه‌اش باشد.</p>
<p>شکر خدا، نه نویسنده و نه مترجم، خود را اسیر زبان و کلمات نکرده‌اند.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246">
<p dir="rtl" align="center">شنــــاس‌نامهٔ   کتـاب</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>عنوان   کتاب:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">تیستوی سبز   انگشتی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">نشر ماهی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه   مخاطبان:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۸ تا   ۱۰۰ ساله‌ها</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">موریس دروئون</p>
<p dir="rtl">Maurice   Druon</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">لیلی گلستان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">سیامک فرخجسته</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۵۰۰۰   نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت   چاپ:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">اول /   پائیز ۸۳</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد   صفحات:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۳۴</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۲۵۰  تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۹۶۴-۷۹۴۸-۲۲-۰</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5f19e01fa1bf273aa60a5f2b0619b051?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>محسن خطیبی‌فر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/373/comment-page-1#comment-59">2009-Jan-14</a></small>
							یا حق
سلام
چه‌قدر خوب که برای بچه‌ها هم حرف زده بودی. ولی قدری تکراری بود به‌نظرم: حالا البته با این ایده جناب‌عالی باید دست به‌کار شوم تا ببینم خودم چندمرده حلاج‌ام؟
راستی آن‌جایی که گفته‌ای می‌شود کتاب را در مهدها خواند باید بیاید آخر: متن را از یک‌جا شروع کرده‌ای که معرفی کتاب است. به‌نظرم باید آخرش این پیش‌نهاد را می‌دادی. حتی اگر کار تو جدید هم بوده باشد، به من یکی حال نداده. حالا خودت دانی.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=373"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/373/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک عاشقانهٔ آرام</title>
		<link>http://asha.ir/archives/339</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/339#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jan 2009 08:24:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آذری]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[روزبهان]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[نثر ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[گیلک]]></category>
		<category><![CDATA[یک عاشقانه آرام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=339</guid>
		<description><![CDATA[عاشق شده‌ای؟ عاشق بوده‌ای؟ این درد التیام می‌خواهد. مرهم بگذار با یک عاشقانهٔ آرام... آرام شو.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/asheghane-araam.gif" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="rtl">«بانوی گل به گونه انداخته، با لهجهٔ شیرینش گفت: باید تخیل کنیم که در مه راه می‌رویم».</p>
<p dir="rtl">یک شروع محکم، یک داستان کامل، گره، باز شدن گره، یک پایان منطقی و کامل. توی صفحه‌ٔ اول کتاب و فهرست <a href="http://www.nlai.ir/Default.aspx?tabid=193">فیپا</a>یش که نگاه می‌کنی به جای موضوع نوشته: «نثر ادبی». هیچ چیز از یک رمان خوب کم ندارد. اما نمی‌دانم چرا کم‌تر کسی <a href="http://naderebrahimi.info/">نادر ابراهیمی</a> را داستان‌نویس و کتاب‌هایش را جزء کتاب‌های داستان و رمان محسوب می‌کند.</p>
<p dir="rtl">چند دلیل بیش‌تر ممکن نیست باشد؛ یا به خاطر این است که نه روشن‌فکر‌ها قبولش دارند و نه سنتی‌ها و نه مذهبی‌ها، که چرایی‌اش بماند، یا به خاطر سبک داستان‌هایش است که معمولاً ریشه در واقعیت دارند و سر در خیال و یا شاید هم به‌خاطر تعریف خاصِ خودِ نادر از رمان و داستان بلند است. همه فن حریف بودن نادر هم لابد بی‌تأثیر نبوده. نویسنده‌ای که هم می‌نوشت، هم می‌سرود، هم می‌نواخت و هم شرح می‌داد.</p>
<p dir="rtl">قرار نیست این‌جا از نویسنده حرف بزنیم. مجال هم نیست، وگرنه از نادر ابراهیمی و قلم روان و سبک شیوایش بیش‌تر می‌گفتم. اما باید کتاب را معرفی کرد!</p>
<p dir="rtl">زمانی در کتاب‌خوانی موفقی، که کتابِ مناسب حالت را انتخاب کنی. هر کتابی زمانی دارد برای خوانده شدن و با تو بودن. یک عاشقانهٔ آرام زمانی ندارد جز وقتی می‌خواهی عاشق باشی یا عاشق هستی. همین! پس اگر وقتش شده باقی‌اش را بخوان.</p>
<p dir="rtl">«عسل، بی‌اَدا، سر سفره‌ام نشست</p>
<p dir="rtl">و من، بی‌هوا، دل‌بسته‌اش شدم.»</p>
<p dir="rtl">اگرچه کتاب با این‌جمله‌ها شروع نمی‌شود اما این‌ها شروع یک اتفاق هستند. اتفاقی که نویسنده واقعه‌اش می‌نامد؛ زندگی و یا شاید عشق یک مرد گیلک به زنی از تبارِ آذری‌های اردبیل. عسل و معلم ادبیاتی که هرگز احساس نمی‌کنی ندانستن اسمش چیزی از داستان کم می‌کند.</p>
<p dir="rtl">یک عاشقانهٔ آرام سه فصل دارد: «پیش از آن واقعهٔ بزرگ»، «در قلب آن واقعه» و «آن‌سوی واقعه». واقعه‌ای که شاید برای دیگری باشد، یا برای وطن، یا حتا برای خدا. اما عاشقانه و آرام.</p>
<p dir="rtl">شاید خیلی از اوج‌ها و اتفاق‌ها آن‌قدر رویایی و قشنگ باشند که دور از دسترس به ‌نظر بیایند، اما ترکیب همین اتفاقات رؤیایی با زندگی روزانه و شرح حال مبازرهٔ یک معلم ادبیات در کنار بانوی آذری‌اش، داستانی ملموس و قابل درک را برایت آغاز می‌کند. داستانی از جسن خودمان: <strong>ایرانی</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="255">
<p dir="rtl"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>عنوان کتاب:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">یک عاشقانهٔ آرام</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl"><a href="http://www.roozbahanpub.ir/">روزبهان</a><strong> </strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">همهٔ روح‌های لطیفِ عاشق</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">نادر ابراهیمی ۱۳۱۵ &#8211; ۱۳۸۶</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">-</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">یازدهم / ۸۷</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۲۴۰ رقعی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۲۸۰۰  تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="104">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۶ &#8211; ۱۶ &#8211; ۵۵۲۹ &#8211; ۹۶۴</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p dir="rtl"><a href="http://naderebrahimi.info/">سایت نادر ابراهیمی</a></p>

<style type="text/css">
table.shenasname{
width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;
}
.shenasname,
.shenasname tr td,.shenasname td ,.shenasname tbody  {
border:0 !important;
padding:1px 3px;
border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;
font-size:12px;
background: #eeeeee;
}
.shenasname tbody{background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;}
table.shenasname tr,table.shenasname tr td{background: #eeeeee!important;border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;}

</style>


<div style="margin:30px 0 30px 0;">
<div class="" style="float:right; width:310px;padding:3px 0 3px 3px ;margin:4px 0 4px 4px 4px;margin-top:-15px">


<div class="shenasname_header" style="margin:0;height:25px;
background: #eeeeee url(http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/Image/shenasename-bg.gif) top left repeat-x scroll;
font-family:'B Traffic',Tahoma;color:#014E7E;font-size:14px;padding:0px 10px;font-weight:bold;border:1px solid #E0E0E0;">
<!--
-moz-border-radius-topright:8px;
-moz-border-radius-topleft:8px;
border-top-right-radius:8px;
border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-right-radius:8px;
-->
شناسنامه کتاب
</div>

<table class="shenasname" dir="rtl" border="0" style="width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
border-top:0;margin-top:-2px;background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;" >
<tbody style="background: #eeeeee!important;">
<!--<tr style="padding:0 !important; border-top:0 !important;">
<td colspan="2" width="100%" height="36" valign="top" style="width:100%;border:0 !important;padding:0 !important">
<img width="100%" height="36" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/shenase3.gif" alt="شناسنامه"/>
</td>
</tr>
-->

<tr>
<td style="width:100px" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td style="width:200px" valign="top">یک عاشقانه آرام</td>
</tr>

<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td  valign="top">نادر ابراهیمی</td>
</tr>

<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>

<td width="125" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td  valign="top">روزبهان</td>
</tr>


<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">بزرگسال</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">فرقی ندارد</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td  valign="top">240 صفحهٔ رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td  valign="top">یازدهم - 87</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td  valign="top">؟</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td  valign="top">2800 تومان</td>
</tr>
<tr style="border:0 !important">
<td width="120" valign="top" style="border:0 !important"><strong>شابک</strong></td>
<td style="border:0 !important" valign="top">6 - 16 - 5529 - 964</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>

<div class="" style="float:right; width:290px;padding:8px ;margin:5px 15px 5px 5px;background: #eeeeee;border:1px #eeeeee;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;">

	<div style="margin-top:-22px;margin-right:7px;" class=""><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/maze.gif" alt="مزه شناسی"></div>
<div style="padding:6px; margin:3px">
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "<strong>شیر مادر</strong>" می دهد. نوش جان!
</div>


	<div style="padding:8px 3px;margin:8px 0;border-bottom:1px solid #999999;border-top:1px solid #ccc">
		<div style="margin:4px 0;font-weight:bold;color:#ff0000;font-size:14px;font-family: 'b Koodak','tahoma','serif';margin-bottom:2px"><strong>کتاب هایی با همین مزه:</strong>
		</div>

		<ul><li><a href="http://asha.ir/archives/4782" rel="bookmark">غیر منتظره</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/3340" rel="bookmark">یک روز دیگر</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/1424" rel="bookmark">مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/1175" rel="bookmark">متقین</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/1039" rel="bookmark">تام سایر</a></li></ul>

	</div>

<div style="font-size:9px;color:#666666">
  <strong>سایر مزه‌ها:</strong>
زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی 

</div>

</div>
</div>

<div style="clear:both"></div><p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=339"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/339/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced)

Served from: asha.ir @ 2012-02-12 14:43:59 -->
