<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا - رسانه و خانه آنلاین کتاب&#187; رضا امیرخانی</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/tag/%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%86%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>مجلهٔ آنلاین کتاب و کتابخوانی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 10 Feb 2012 14:42:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>دوستان شجاعی آثارش را تحلیل می‌کنند</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6616</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6616#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Sep 2011 11:28:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اهالی خانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[رویدادهای فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[سید مهدی شجاعی]]></category>
		<category><![CDATA[صابر امامی]]></category>
		<category><![CDATA[مجید مجیدی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب نیستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6616</guid>
		<description><![CDATA[دکتر صابر امامی، مجید مجیدی، و رضا امیرخانی در نشستی آثارِ سید مهدی شجاعی را تحلیل می‌کنند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/0dx8le5k.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL">دکتر <strong>صابر امامی</strong>، <strong>مجید مجیدی</strong>، و <strong>رضا امیرخانی</strong> در نشستی آثارِ سید <strong>مهدی شجاعی</strong> را تحلیل می‌کنند.</p>
<p dir="RTL">فارس از برگزاریِ این نشست در مرکز فرهنگی شهر کتاب خبر داد. قرار است خود شجاعی در این مراسم حاضر باشد. مجیدی (فیلم‌ساز) و شجاعی در چند فیلم با هم همکاری داشته‌اند. امیرخانی (مقاله‌ و داستان‌نویس) از جمله دوستانِ نزدیکِ شجاعی محسوب می‌شود. دکتر صابر امامی استاد دانشگاه، دانش‌آموختهٔ رشتهٔ زبان و ادبیاتِ فارسی است. شجاعی تاکنون برخی از آثارِ امامی، مجیدی و امیرخانی را از طریقِ انتشاراتِ <strong>کتاب نیستان</strong> چاپ کرده است.</p>
<p dir="RTL">سید مهدی شجاعی از جمله ادبی‌نویسانِ مذهبی است که پس از انقلاب با آثارش در ایران کسبِ اعتبار کرد. او هم‌اینک مدیرمسئولِ انتشاراتِ کتاب نیستان است.</p>
<p dir="RTL">این نشستِ دوستانه با عنوان «بررسی کارنامهٔ سید مهدی شجاعی» روز سه‌شنبه ۱۲ مهرماه ۱۳۹۰ از ساعتِ ۱۶:۳۰ برگزار می‌شود. اگر به شرکت در این برنامه علاقه دارید می‌توانید در تاریخ ذکر شده به خیابانِ شهید <strong>بهشتی</strong>، خیابانِ شهید <strong>قصیر</strong>، نبش کوچهٔ سوم، مرکز فرهنگی شهر کتاب مراجعه کنید.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6616"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6616/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کلیدِ کار، ترور رهبر در نماز جمعه بود</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6401</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6401#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 21:04:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین فردی]]></category>
		<category><![CDATA[اکبر صحرایی]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن کیا]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ هفت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان سیستان]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا رهگذر]]></category>
		<category><![CDATA[سفرنامه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[سفرهای رهبری]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا سرشار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6401</guid>
		<description><![CDATA[برای من از «انفجارِ رهپویان» در فصلِ اول تا «دنیای دیگر» در فصلِ آخر اوجِ کار است، اما کلیدِ کار همان فصلِ «حافظ هفت» و «ترورِ رهبری در نماز جمعه» بود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/4hf8v00nft58dke311.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p dir="RTL"><strong><span style="color: #808080;">خانهٔ کتابِ اشا</span> | <span style="color: #ff0000;">سید مهدی موحد &#8211; سحر صدارت:</span> اکبر صحرایی،</strong> متولد ۱۳۳۹ <strong>شیراز</strong>، سال ۱۳۶۹ ازدواج کرد و هم اکنون سه دختر دارد.</p>
<p dir="RTL">اتاقی مجزا با روشویی، کتابخانه و مبل، کامپیوتر، لپ‌تاپ، فاکس، پرینتر و نویسنده‌ای با چهار تا پنج ساعت کار در صبح و سه تا چهار ساعت کار در بعد از ظهر، حداقل سه فلاسکِ چای در روز و البته بدونِ هیچ‌گونه دود؛ و این‌ها یعنی رودخانه‌ای جاری برایِ نوشتن، بدونِ شغل و دغدغه‌های اضافه.</p>
<p dir="RTL">حدودِ پانزده کتابِ مستقل نوشته است و بیش از ده مقامِ کشوری و پنجاه، شصت تقدیر و جایزهٔ خرد و پراکنده هم نصیبِ خود کرده است. سالانه حدودِ دویست صفحه کتاب می‌نویسد.</p>
<p dir="RTL">برای <em>حافظ هفت</em> حدودِ دو هزار صفحه نوشت که خروجی‌اش ششصد صفحه در قطع رقعی و ۴۵۶ صفحه در قطع وزیری شده است. با توجه به همان دویست صفحه در سال می‌شود سه سال نوشتن که با روزی پانزده ساعت کارِ فشرده، در طولِ نُه ماه کار تمام شده است.</p>
<p dir="RTL"><em>حافظ هفت</em> آخرین کتابِ اکبر صحرایی نویسندهٔ قابل و خوش‌نامِ شیرازی است که همین چند وقت پیش در شیراز رونمایی شد. اصلِ کتاب در واقع سفرنامهٔ رهبرِ انقلاب به استانِ <strong>فارس</strong> است که شاملِ یادداشت‌های نُه روز همراهیِ صحرایی با رهبر است، با این حال عنوانِ رمان بر پیشانیِ کتاب به خواننده می‌گوید که با چیزی فراتر از یک سفرنامه روبه‌رو است.</p>
<p dir="RTL">شروعِ کتاب با انفجارِ کانونِ <strong>رهپویانِ وصال</strong> شیراز بود که مدتی قبل از سفرِ رهبر اتفاق افتاد. فصل‌بندیِ پنج، شش صفحه‌ایِ کتاب علاوه بر راحتی در خواندن، تنوعِ مطالب را ابزاری برای پابند کردنِ مخاطب به ادامهٔ مطالعه کرده است.</p>
<p dir="RTL">یک روز صبح به شهرکِ <strong>گلستان</strong> رفتیم و تا نزدیکی‌های ظهر در اتاقِ کارش که آن را در بالایِ خانه‌اش ساخته است به گفتگو نشستیم.</p>
<p dir="RTL"><strong>دفترچهٔ قهوه‌ای سال ۶۲</strong></p>
<p dir="RTL">سال ۶۶، <strong>حلبچهٔ عراق</strong>، روی یک تپه، در جنگ تنهای تنها بودیم. واهمهٔ فراموش کردن و فراموش شدن داشتیم. حداقل کاری که از دست‌مان بر می‌آمد نوشتنِ</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p style="text-align: justify; margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><img class="aligncenter" title="محمدرضا سرشار" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/hmswmn4a.jpg" alt="" width="99" height="126" />به لحاظِ ساختارِ داستانی، تعلیق، جذابیت و همچنین سلامتِ عمومی و نگاه به موضوع، <em>حافظ هفتِ </em>آقای صحرایی را جذاب‌تر، پخته‌تر و مثبت‌تر از کتاب‌هایی که قبل از کارِ ایشان دربارهٔ سفرِ مقامِ معظمِ رهبری منتشر شده است می‌بینم&#8230;</p>
<p style="text-align: left; margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><a href="http://asha.ir/archives/6402" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a></p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL">اتفاقات بود. دفترچه‌ای قهوه‌ای رنگ داشتم که خاطراتم را در آن می‌نوشتم. این همان دفترچه‌ای است که <strong>جعفر</strong> در <em>حافظ هفت</em> دارد. بعدها خاطراتِ بقیهٔ دوستانم را هم می‌نوشتم اما به سبکِ خودم. چون در گزینشِ سپاه کار می‌کردم، عادت داشتم اول یادداشت‌برداری کنم، بعد نوشته‌ام را کامل کنم. برای همین بهتر می‌توانستم خاطرات را به داستان تبدیل کنم.</p>
<p dir="RTL"><strong>سال ۷۵ شمارهٔ ۱۵</strong></p>
<p dir="RTL">اوایل نوشته‌هایم را به‌صورت خاطره در روزنامه‌های محلی مثلِ <em>خبر</em> چاپ می‌کردم و بعد هم در روزنامه‌های سراسری مثل <em>همشهری</em>، <em>کیهان</em> و&#8230; تا این‌که دست‌پختِ <strong>مرتضی سرهنگی</strong> یعنی نشریهٔ تخصصیِ ادبیاتِ پایداری با عنوانِ <em>کمان</em> بیرون آمد. سال ۷۵ برای شمارهٔ پانزدهمِ نشریهٔ <em>کمان</em>، «برگ تردد» را که خاطره‌ای از زندگی شهید <strong>شعاعی</strong> -دانشجوی الکترونیکِ دانشگاهِ شیراز- بود فرستادم. مطلب چاپ شد و این انگیزه‌ای برای نوشتنِ حرفه‌ایِ من شد. چاپِ برگ تردد برای من از چاپِ کتاب مهم‌تر بود.</p>
<p dir="RTL">با تشکیلِ کنگرهٔ سردارانِ شهید و جمع‌آوریِ خاطرات، نوشتنِ من هم بیش‌تر شد. سال ۷۸ <em>کانالِ مهتاب</em> که اولین کتابِ من بود، چاپ شد. از آن به بعد به مرور تقریباً هرسال یک کتابِ من چاپ می‌شد؛ یعنی حدودِ پانزده تا شانزده کتاب، البته بدونِ کارهای مجموعه‌ای و پراکنده.</p>
<p dir="RTL"><strong>کودک و نوجوان و طنز هم</strong></p>
<p dir="RTL">بعد از چاپِ <em>خمپاره‌های خواب‌آلوده</em> که داستان‌های کوتاهِ طنز بود، کانون پرورشِ فکریِ کودکان آن را به عنوانِ داستانِ کودک و نوجوان ارزیابی کرد و همین باعث شد که برای قلم زدن در وادیِ کودک و نوجوان ترغیب شوم.</p>
<p dir="RTL"><em>کاش کمی بزرگ‌تر</em> بودم و <em>شمشاد و آرزوی</em> چهارم، سه سال پشتِ سرِ هم جایزهٔ کتابِ سالِ دفاعِ مقدس و البته چند مقامِ دیگر مثلِ کتابِ فصلِ جمهوری اسلامی را نصیبِ خود کردند.</p>
<p dir="RTL">سه چهار سال پیش کمی به حوزهٔ طنز نزدیک شدم که آخرینِ آن‌ها <em>ورود اکیداً ممنوع است</em> شامل داستان‌های مستقل ولی به هم پیوسته است.</p>
<p dir="RTL"><strong><em>کانالِ مهتاب،</em></strong><strong> <em>پروندهٔ ۳۱۲</em> یا <em>راز اشلو</em>!</strong></p>
<p dir="RTL">بچه‌ها <em>کانال مهتاب</em> را دوست دارند. اما به نظرِ خودم <em>پروندهٔ ۳۱۲</em> یک فُرمِ جدید بود که من توانستم روالِ سادهٔ خاطره را بشکنم و ادبیاتِ پایداری را به سمتِ حرفه‌ای‌تر شدن ببرم. در واقع <em>حافظ هفت </em>نتیجهٔ همان <em>پروندهٔ ۳۱۲</em> است. اما خودم به خاطرِ شخصیتِ شهید <strong>جاویدی</strong> و روایتِ سادهٔ کتاب، <em>تپهٔ جاویدی</em> و <em>رازِ اشلو</em> را بیش‌تر دوست دارم که البته طی سه ماه، سه چاپ خورد.</p>
<p dir="RTL"><strong>بوی خوشِ تاریکی، بوی خوشِ روشنایی!</strong></p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><img class="aligncenter" title="رضا امیرخانی" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/biojb3jr.jpg" alt="" width="99" height="125" />اکبر صحرایی کسی است که نوشتن را جدی می‌گیرد و این در زمانهٔ ما ارجمند است.</p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://asha.ir/archives/6405" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a><span style="font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><br />
</span></p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL">به نظرم بچه مسلمان‌های اهلِ قلم باید در دو حوزه بجنگند؛ یکی چاپ شدن و خوانده شدنِ کتاب‌های‌شان و دیگری مبارزه با ایرادی که روشنفکران از ما می‌گیرند که ما داستان و ادبیات را نمی‌شناسیم. آن‌ها فکر نمی‌کردند ما دست‌به‌قلم شویم، شعر بگوئیم، ادبیات را بفهمیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند در شیراز کارهایی تولید بشود که بدهیم به خودشان تا بخوانند و نقدشان کنند.</p>
<p dir="RTL">اخیراً همین دوستان کاری به نامِ <em>بویِ خوشِ تاریکی</em> نوشتند که با قلم و ادبیاتی بسیار قوی تصویری بسیار تلخ و تاریک از فرهنگ و رسومِ کوچه پس‌کوچه‌های شیراز، که مادران و مادربزرگانِ ما در آن زندگی کرده‌اند به تصویر کشیده شده است. در همین <em>حافظ هفت</em> فصلی داریم بنام «بویِ خوشِ روشنایی» که تصویری متقابل با آن فضا است و خُب، <em>حافظ هفت</em> اثری بود که قدرتِ شناختِ ما را هم نسبت به ادبیات نشان داد.</p>
<p dir="RTL"><strong>مراحلِ پختِ یک داستان از نگاهِ صحرایی</strong></p>
<p dir="RTL">برای تولیدِ انرژی هسته‌ای، اول کوه‌ها را شناسایی می‌کنند، بعد رگه‌های اورانیوم را پیدا و موادِ خامِ اولیه را استخراج می‌کنند، در کارخانه‌های متعدد آن را غنی می‌کنند و بعد آن را تازه در سانتریفیوژ قرار می‌دهند.</p>
<p dir="RTL">برای نوشتن هم ابتدا ذهن باید درگیرِ ایده و سوژه بشود. این درگیریِ ذهنی ممکن است شش ماه تا یک سال طول بکشد. پرداختن به ایده تازه امکانِ ریختنِ ذهن به روی کاغذ و البته امروزه صفحهٔ وُرد (word) را به وجود می‌آورد، این یعنی فراهم کردنِ موادِ خام برای کارخانهٔ داستان‌نویسی. بعد از این مراحل می‌شود برای داستان طرح ایجاد کرد و سپس آن را پرداخت.</p>
<p dir="RTL">تقریباً تا پنجاه درصدِ کار پیش نرود، شاکلهٔ کار درست نمی‌شود. و تا لحظهٔ آخر با پالایشِ کار باز طرح‌هایی اضافه و کم می‌شود.</p>
<p dir="RTL">گاهی برای داستانِ کوتاه یا طرح‌هایی در رمان، تلفیقِ سه چهار خاطره یک داستان می‌شود و گاهی هم یک خاطره مایهٔ چند داستان را دارد. با همهٔ این پردازش‌ها خودِ من وقتی کاری تمام می‌شود دو سه هفته آن را می‌گذارم کنار تا از قالبِ شخصیت‌های داستان خارج شوم. اثر را که دوباره می‌خوانم، ضعف‌های کار دستم می‌آید و آن‌ها را بیش‌تر پردازش می‌کنم. بعد کار را به چند نفر می‌دهم تا نقدش کنند و سپس دوباره آن را بازنویسی و پردازش می‌کنم.</p>
<p dir="RTL"><strong>واقعیت‌ها و تخیل‌های <em>حافظ هفت</em></strong></p>
<p dir="RTL">وقتی که به <strong>مارکز</strong> می‌گویند <em>صدسال تنهایی</em> را با این همه تخیل چطور نوشتید، تأکید می‌کند که همهٔ آنچه نوشته است واقعیاتِ دورانِ کودکیِ اوست. حتی <em>مسخِ </em><strong>کافکا</strong> که خیلی تخیلی است باز برگرفته از انعکاسِ یک واقعیت است. در <em>حافظ هفت</em>تمامِ شخصیت‌ها به‌نحوی وجود دارند. حال ممکن است شخصیت‌ها با این</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><strong>بیژن کیا &#8211; نویسنده: </strong>این اواخر نگرانی‌هایی مبنی بر تکراری شدنِ آثارِ صحرایی حتی در داستان‌های نوجوانش وجود داشت. اما با حافظ هفت دورهٔ سومِ کارِ اکبر صحرایی شروع شد.</span></p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://asha.ir/archives/6411" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><strong>حمید اکبرپور &#8211; نویسنده: </strong>صحرایی توانسته است در آئینهٔ رمان و داستان، مردمِ معاصرِ فارس را به تصویر بکشد.</span></p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://asha.ir/archives/6417" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a></p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL">اسم نباشند یا یک شخصیت تجمیعِ چند شخصیت باشد یا چند شخصیت از یک شخصیت برگرفته شده باشند. مثلاً <strong>پانوسیان</strong> من هستم پشت رایانهٔ خودم اما در خیابانِ شهید <strong>آقایی</strong>. بعدتر پانوسیان می‌شود آقای <strong>ش.م</strong> روشنفکرِ معترض.</p>
<p dir="RTL"><strong>چرا رمان؟</strong></p>
<p dir="RTL">دربارهٔ سفرهای اقلیمیِ رهبر قبلاً سه چهار سفرنامه با اتفاقاتِ تکراری، شخصیت‌های تکراری و حتی خواننده‌های تکراری نوشته شده است. خیلی بتوان هنر کرد یک <em>داستانِ سیستان</em> دیگر بیرون می‌آید. وقتی که کار پیشنهاد شد، فرصتی برای تجربه‌ای جدید و حضوری متفاوت بود که این ریسک را هم داشت که کاری  تکراری بیرون بیاید. برای این کار نوآوری نیاز بود که من قبلاً در <em>پروندهٔ ۳۱۲</em> آن را تجربه کرده بودم. بنابراین نوشتنِ رمان را پیشنهاد کردم؛ پذیرفتنش سخت بود اما وقتی فصلِ اولِ کتاب را ارائه کردم خیالِ همه راحت شد.</p>
<p dir="RTL"><strong>اوجِ <em>حافظ هفت</em></strong></p>
<p dir="RTL">برای من از «انفجارِ رهپویان» در فصلِ اول تا «دنیای دیگر» در فصلِ آخر اوجِ کار است، اما کلیدِ کار همان فصلِ «حافظ هفت» و «ترورِ رهبری در نماز جمعه» بود.</p>
<p dir="RTL"><strong>سختی‌های کار</strong></p>
<p dir="RTL">جاهایی که مجبور بودم زیاد به مستندات بپردازم، نوشتن سخت بود. البته سعی کردم رگه‌هایی از طنز را در کار بیاورم تا کار را خواندنی‌تر کند. مثلِ دایی <strong>بلالِ</strong> راننده یا خبرنگاری که زیاد اهل خوردن است. در کتاب جایی موقعِ برگشتن از <strong>کازرون</strong> آن‌قدر این بندهٔ خدا خورده است که اتوبوس مجبور می‌شود کناری بایستد. موقعِ پیاده شدن از اتوبوس  به او می‌گویند انگشت بزن درونِ گلویت تا راحت بشوی. این بنده خدا هم می‌گوید: «اگه جای انگشت زدن داشتم که به جایش یک موز می‌خوردم.» البته این اتفاق در واقع خاطره‌ای بود که چند سال پیش یکی از دوستان تعریف کرده بود. این گونه اتفاق‌ها کم و بیش در جریانِ رمان پیش می‌آید.</p>
<p dir="RTL">مثلاً جایِ دیگری  نزدیکِ ترمینالِ <strong>کاراندیش</strong>ناخواسته اتوبوسی بین ماشینِ آقا و ماشینِ خبرنگارها قرار می‌گیرد. راننده از همه جا بی‌خبر وقتی این همه خبرنگار را  با دوربین می‌بیند فرمان را رها می‌کند و حرکاتِ موزون انجام می‌دهد، که این اتفاق واقعی است.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p><span style="font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><img class="aligncenter" title="امیرحسین فردی" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/izn5a8fg.jpg" alt="" width="99" height="118" />صحرایی از عناصر و ساختارِ داستانی حداکثرِ استفاده را در این اثر کرده است.</span></p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://asha.ir/archives/6414" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a></p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL"><strong>چرا پانوسیان؟</strong></p>
<p dir="RTL">در کارِ <strong>امیرخانی</strong> روایت‌گرِ سفر انسانی شیفته بود و اتفاق‌ها از نگاهِ فردی شیفتهٔ رهبر بیان شده است. اما حالا یک شخصیتِ ارمنیِ روشنفکر و منتقد دارد تصویرسازی می‌کند. اینجا خیلی از انتقادها در دیالوگ‌ها یا مونولوگ‌های پانوسیان به صورتِ مستقیم یا در قالبِ طنز مطرح می‌شود.</p>
<p dir="RTL"><strong>چرا <em>حافظ هفت</em>؟</strong></p>
<p dir="RTL">ابتدا اسمِ کتاب «دیده‌بانِ مسیح» بود. با نگاهی به برج‌هایی که برای دیدنِ رهبر و مردم برای خبرنگارها درست می‌کردند، این اسم هم در لایهٔ اول بود هم نوعی نگاهِ مقدس‌مآبانه داشت. موقعِ نوشتنِ فصلِ ترورِ رهبر دیدم در مکالماتِ بیسیم کدِ ایشان «حافظ هفت» است. این اسم هم بیش‌تر به دل می‌نشست و هم با حال و هوایِ شیراز هم‌خوانی داشت.</p>
<p dir="RTL"><strong>دو سال تأخیر در چاپ!</strong></p>
<p dir="RTL">تأخیرِ دو ساله برای چاپ دو دلیلِ عمده دارد: اول تغییرات در دفترِ نشرِ آثارِ رهبر که معلوم نبود چه کسی چه کاره است و دوم سبک و نوعِ نوشتن کتاب. مثلاً یکی از درگیری‌ها وجودِ شخصیتی ارمنی به عنوان راوی بود که در همه جا، حتی مسجدِ وکیل حضور دارد.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>9 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>نادر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2475">2011-Sep-15</a></small>
							رمان حافظ هفت صحرایی را خواندم. کار نو و زیبایی در حوزه سفرنامه نویسی بود. قلم پخته و جذاب بود
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>جمشید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2478">2011-Sep-15</a></small>
							خوانده ام که حافظ هفت اکبر صحرایی بر اساس سفرنامه رهبری بوده. رمان نوشتن بر روی یک سفرنامه مستند چگونه اتفاق می افتد. تخیل تا چه حدی تاثیر دارد. هر چند در مصاحبه شما تا حدی مشخص شده.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2479">2011-Sep-15</a></small>
							همانطور است که خودتان متوجه شده‌اید. نویسنده به اتفاقات واقعی، اتفاقات تخیلی افزوده است
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>دوستان رهپویان وصال:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2480">2011-Sep-15</a></small>
							با عرض سلام! ابتدا باید به محتوا و صفحه زیبای سایت شما تبریک بگویمو سایت شاد و سر زنده است. ضمن این که برایم جالب است سه نویسنده و منتقد معاصر و کم حرف اما مطرحی مثل اقای رهگذر، فردی و امیرخانی که با این شفافیت در مورد رمان حافظ هفت اکبر صحرایی نظر قاطع خود را بیان کردند. مشتاق شدم رمان را حتما بخوانم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2481">2011-Sep-15</a></small>
							از حسن نظرِ شما به اشا متشکریم :)
و خوشحالیم که نقلِ دیدگاهِ صاحب‌نظران شما را به خواندن یک کتاب راغب کرده است.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/f7baec21e798aecacd3dc479937b4395?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فیروزی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2483">2011-Sep-15</a></small>
							سلام.دوستدار کتاب
حافظ هفت را زمانی که از سوره مهر برای فروش در فروشگاه سفارش دادم همان شب اول که رسید با میل و اشتیاق فرآوان شروع به خواندن کردم.  
کتاب جذابیت خاصی برای مخاطب ایجاد می کند. و میل و اشتیاق برای استان فارسی‌ها بیش‌تر است. از شهر فسا در چند صفحه از کتاب یاد شده و از شهید جاویدی و آیت ا...ارسنجانی نام بردنند که جالب بود.
قبل از حافظ هفت تپه جاویدی و راز اشلو از آقای صحرایی بیرون آمد که خیلی ضعیف است و مورد انتقاد فراوان.
جبهه کتاب فسا(دوستداران کتاب و کتاب خوانی)
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5e15f7c373cb5fc7e6adc54c4b1886de?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>لعل:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2502">2011-Sep-18</a></small>
							جالب بود. مشتاق شدم کتاب را بخوانم. راستی وبلاگم درباره کتاب است. شما را هم لینک کردم. خوشحال می شوم سربزنید
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>یاشار مالکی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2512">2011-Sep-20</a></small>
							رمان حافظ هفت صحرایی را تهیه کردم و خواندم. خواندن کتاب را به همه پیشنهاد می کنم. کار سایت اشا در معرفی کتاب برایم جالب بود. دو ست دارم سایر اثار نویسنده حافظ هفت را مغرفی کنیدو همچنین یک مصاحبه با نویسنده در مورد چگونه نوشتن رمان حافظ هفت. البته با جزئیات و شرح.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>شریفی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2518">2011-Sep-21</a></small>
							صحرایی در رمان حافظ هفت باز هم به جنگ و ادبیات دفاع مقدس پرداخته است. که آن معما و پازل خواب شهادت هفت نفر خیلی جالب بود.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6401"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6401/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جسارت در سفرنامه‌نویسی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6405</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6405#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 20:08:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[هیچی]]></category>
		<category><![CDATA[اکبر صحرایی]]></category>
		<category><![CDATA[حافظظ هفت]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6405</guid>
		<description><![CDATA[اکبر صحرایی کسی است که نوشتن را جدی می‌گیرد و این در زمانهٔ ما، ارجمند است. ارجمندتر آن است که جسارتِ پرداختن به فضاهای ناشناخته را دارد. مثلاً بعد از نگارشِ چندین کتابِ جدی با موضوعِ دفاع مقدس، به سراغِ طنزِ جنگ می‌رود که به نظرم کاری باارزش است. حافظ هفت ادامهٔ همین نگاهِ جدی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/biojb3jr.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL"><strong>اکبر صحرایی</strong> کسی است که نوشتن را جدی می‌گیرد و این در زمانهٔ ما، ارجمند است. ارجمندتر آن است که جسارتِ پرداختن به فضاهای ناشناخته را دارد. مثلاً بعد از نگارشِ چندین کتابِ جدی با موضوعِ دفاع مقدس، به سراغِ طنزِ جنگ می‌رود که به نظرم کاری باارزش است.</p>
<p dir="RTL"><em>حافظ هفت</em> ادامهٔ همین نگاهِ جدی و جسور است که این‌بار به حوزهٔ کلانِ سیاست پرداخته است. آن‌هم با سیاقی داستانی‌تر نسبت به آثارِ قبلی از این دست که از جنسِ سفرنامه بوده‌اند.</p>
<p>وظیفهٔ نویسنده پرداختن به اجتماعیات در بالاترین سطحِ ممکن است. متأسفانه عادت داریم که برای کاری مثلِ <em>حافظِ هفت</em>، پشتِ چشم نازک کنیم که نویسنده را چه به این امور، اما شبِ انتخابات همه مشغولِ دمِ دستی‌ترین کارهای سیاسی باشیم؛ چه انقلابی‌مان و چه ضدانقلاب‌مان.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ناشناس:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6405/comment-page-1#comment-2477">2011-Sep-15</a></small>
							همان طور که نویسنده صاحب سبک و نوپرداز معاصر اقای رضا امیرخانی گفتتند. آثار اکبر صحرایی همه خواندنی، برشی و تاثیر گذار است. غیر از حافط هفت، اخیرا کتاب تپه ی جاویدی و راز اشلو ایشان را نشر ملک اعظم را خواندم. به نظرم آن کار هم کاری ستودنی است به خصوص اتفاقات محاصره گردان فجر تیپ المهدی و شهادت تک تک افراد گردان که با تصویرهای ناب و به یاد ماندنی روایت شده.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6405"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6405/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پنجشنبه با امیرخانی خودمانی شوید &#124; برگزار شد</title>
		<link>http://asha.ir/archives/5590</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/5590#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 09:26:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اهالی خانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[رویدادهای فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگسرای ابن سینا]]></category>
		<category><![CDATA[پنجشنبه خودمانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=5590</guid>
		<description><![CDATA[این هفته، در قالبِ برنامهٔ «پنجشنبهٔ خودمان» در فرهنگسرایِ ابنِ سینا، رضا امیرخانی و مخاطبانش هم‌نشین می‌شوند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/ew24sibb.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>مخاطبان و دوستدارانِ <strong>رضا امیرخانی</strong> پنج‌شنبه با او خودمانی می‌شوند!</p>
<p>«پنجشنبهٔ خودمان» عنوانِ برنامه‌ای است که هر پنجشنبه در فرهنگسرایِ <strong>ابنِ سینا </strong>برگزار می‌شود. این هفته، در قالبِ این برنامه، رضا امیرخانی و مخاطبانش هم‌نشین می‌شوند.</p>
<p>مهر از برگزاری این نشست خبر داد و از قولِ رئیسِ فرهنگسرا نوشت: «فراهم کردن فضایی ساده و خودمانی به دور از دغدغه‌های روزانهٔ همیشگی، برای گفتگو با هنرمندان، ‌ادیبان و اندیشمندان و نیز پاتوقی فرهنگی برای همهٔ آنانی که دغدغه‌ای فراتر از مسائل روزمره دارند، ‌از مهم‌ترین اهداف ما در برگزاری نشست‌های پنجشنبه‌های خودمانی است.»</p>
<p>امیرخانی به تازگی کتاب «جانستان کابلستان» را منتشر کرده است. او نویسندهٔ آثارِ پرمخاطبی چون «من او»، «از به» و «ارمیا» است.</p>
<p>نشست پنجشنبه خودمانی با رضا امیرخانی ساعت ۱۸:۳۰ روز پنجشنبه ۲۳ تیرماه در فرهنگسرای ابن سینا واقع در شهرک قدس‌، فاز یک،‌ ایران زمین شمالی برگزار خواهد شد.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">این نشست طبق برنامه برگزار شد.</span> <a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1808588&amp;Lang=P" target="_blank">گزارش آن را بخوانید</a>.</strong></p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=5590"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/5590/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جانستان کابلستان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/5588</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/5588#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 08:53:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[پیشنهاد اهالی خانه]]></category>
		<category><![CDATA[افغانستان]]></category>
		<category><![CDATA[بادبادک‌باز]]></category>
		<category><![CDATA[جانستان کابلستان]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر افق]]></category>
		<category><![CDATA[هزار خورشید تابان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=5588</guid>
		<description><![CDATA[روشِ امیرخانی در به تصویر کشیدنِ افغانستان در جانستان کابلستان، همان روشِ همیشگی است: نرم و روان. ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/344956.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p><strong><span style="color: #888888;">پیشنهاد مخاطبان</span> | رضوان خسروی: </strong>از همان وقتی که خبرِ انتشارِ کتابِ جدیدِ <strong>رضا امیرخانی </strong>را شنیدم، برای تهیهٔ کتاب و خواندنش عزمم را جزم کردم. اما نه مثل خیلی‌ها به خاطرِ نویسنده‌اش که رضا امیرخانی باشد، بلکه به خاطرِ موضوعش که سفر به افغانستان بود.</p>
<p>هنوز شیرینی و تلخیِ خواندن «بادبادک‌باز» <strong>خالد حسینیِ</strong> افغان و اطلاع از اوضاعِ افغانستان بر زبانم بود که «هزار خورشید تابان» را هم خواندم و تازه فهمیدم که ما چه‌قدر از اوضاعِ همسایهٔ دیوار به دیوارمان و بلکه به تعبیرِ امیرخانی هم‌وطنان‌مان بی‌خبریم. همین بی‌اطلاعی مرا تشنهٔ شنیدنِ خبرهای دیگری از افغانستان کرده بود. و چه راوی‌ای بهتر از امیرخانی که البته هم‌چون خالد حسینی در آغوشِ گرمِ آمریکا ننشسته است که رمان بنویسد و صد البته مواضعِ ملی-</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;border: 1px solid #FFFFFF; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>می‌روم تو نخِ شاگردِ قهوه‌خانه، که چه‌جور به سرعت از سرِ چشمه، آب مهیا می‌کند و ابر و پودرِ شوینده می‌آورد، تا موتر را برای بارِ سوم بشوید. در هر قهوه‌خانه‌ رسم بر همین است، که فی‌الفور موترِ کرولا، اعنی مسافرکش را می‌شویند. نگاهش می‌کنم. همان‌طور که فرز، پودر را توی سطل می‌ریزد و هم می‌زند، ناگهان آرام می‌شود و میخ‌کوب می‌ایستد. سطلِ آب را که برداشته است، روی زمین می‌گذارد و به سپر و رادیاتورِ موتر نگاه می‌کند. جلو می‌روم، ازش می‌پرسم که چرا یکهو خشکش زد. با دست روی سپر را نشانم می‌دهد. آرام می‌گوید:</p>
<p>سیر کن! دارند از جانورهایی که چسب شده‌اند این‌جا، می‌خورند&#8230; زنبورها را می‌گویم&#8230; خدا را خوش نمی‌آید، آب بریزم به سفره‌شان<strong><br />
</strong></p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;"><span style="color: #e0e0e0;"> </span>■ ■ ■</div>
</div>
<p>اسلامی و انصافش، خیالِ آدم را از تحریف نشدنِ دیده‌ها و شنیده‌ها راحت می‌کند.</p>
<p><strong>جانستان کابلستان</strong> هم مثلِ هر کتاب دیگر امیرخانی، نقلِ تنها نیست. نوشته‌های امیرخانی غیر از سبک و سیاقِ قلمش که آدم را مبهوتِ قدرتمندی خالقش می‌کند، پر از درس‌های دقیق و ظریفی است که با خواندنِ کتاب به شیرین‌ترین وجه فرا گرفته می‌شود. امیرخانی در نوشته‌هایش نویسندهٔ معلمی است که درس‌هایی  از معرفت، ایمان و عشق می‌دهد.</p>
<p>روشِ امیرخانی در به تصویر کشیدنِ افغانستان در جانستان کابلستان، همان روشِ همیشگی است: نرم و روان. نویسندگانی که ساده و روان می‌نویسند کم نیستند اما نویسندگانی که دلنشین و خوش‌خوان می‌نویسند هم زیاد نیستند.</p>
<p>متن‌های روانی هستند که گاه به خاطر ساختارِ جمله‌های‌شان، خواننده مجبور می‌شود کمی تأمل کند، بار دیگر به عقب برگردد و دوباره از ابتدای جمله شروع به خواندن کند. انگار که نویسنده از دستش در رفته باشد و در مسیرِ صاف و یک‌دستِ خوانش، سرعت‌گیر کار گذاشته باشد.</p>
<p>اما متن‌های روانی هم هستند که نویسنده حسابی حواسش به این سرعت‌گیرها بوده و طوری استادانه و یک‌دست نوشته است که خواننده گازش را می‌گیرد و بی‌هیچ مانعی پیش می‌رود. این جور نوشته‌های روان، نوشته‌هایی خوش‌خوان‌اند.</p>
<p>جانستان کابلستان را که دست می‌گیری و روایتِ اولش را می‌خوانی، از روانی و گیراییِ نوشته معلومت می‌شود که به این راحتی‌ها نمی‌توانی زمینش بگذاری.<ins datetime="2011-07-10T05:24" cite="mailto:Kosar"></ins></p>
<p>امیرخانی برخلافِ نویسنده‌هایی که سادگیِ متن‌شان در سادگیِ کلمات است، نوشته‌هایش پر از کلماتِ غریب و کم‌تر رایج است که در این یکی با لغات و اصطلاحاتِ دری و پشتو همراه شده است؛ اما چنان با هنرمندی این‌ها را به کار گرفته است که وجودشان نه از روانیِ متن می‌کاهد نه سازِ ناکوکی می‌شود که موجب دوباره و چندباره‌خوانی و حتی سکْت در خوانش باشد. گرچه در این یکی، بخشی از «متواترات هرات»ش پر شده از سکْت و دست‌اندازهایی که سرعتِ خواندن را می‌گیرد&#8230;</p>
<p>امیرخانی از معدود نویسندگانِ معاصر است که سجع را خوب می‌شناسد و به سبک گذشتگانِ خوش‌ذوق، آن را به کار می‌بندد: «داستانِ سیستان»، «نفحاتِ نفت»، «جانستان کابلستان» و بعد در همین کتاب اخیر «مور و تیمور»، «مشهورات هرات»، «متواترات هرات»، «تحریرات هرات»، «زائر زار و نزار مزار»، «بلخ؛ الخ&#8230;»، «تقابل با کابل» و «بلاکش هندوکش»&#8230;</p>
<p>روایت جانستان کابلستان، روایتِ صمیمی و دلنشینی از سفر به کشور همسایه است که در موردش کم‌تر از فلان کشورِ آن‌ورِ دنیا که ساعت‌ها و کیلومترها با ما فاصله دارد دانسته و شنیده‌ایم. روایتِ جوان‌مردْ مردمی که امیرخانی نشان داد جوان‌مردی‌شان به حسبِ تصادف و اتفاقاتِ شاذ نیست، بلکه آئینِ نانوشته‌ای است که پیر و جوانش به آن مؤمن‌اند.</p>
<p>نقشه‌ها و تصاویری که امیرخانی در این کتاب ضمیمه کرده است، از نقاطِ قوت و تمایزِ دیگر جانستان با سفرنامه‌ها و روایات است که هم خواننده را بیش‌تر با خودش همراه می‌کند و هم تصویرِ ذهنی‌اش را از موقعیتِ مکانی و کیفیتِ اماکن تکمیل می‌کند. و برخلاف اغلبِ عکس‌هایی که آدم‌های‌شان یا با دوربین قهرند یا خودشان را به بی‌خبری از شکار شدن با دوربینِ عکاس زده‌اند، آدم‌های عکس‌های این کتاب دارند به دوربین نگاه می‌کنند و گاهی هم لبخندی به لب دارند.</p>
<p>گرچه سیاه و سفید بودنِ تصاویر، لذت دیدنِ فیروزه‌ایِ مسجدِ جامع <strong>هرات</strong> را از خواننده گرفته است و بعضی تصاویر در چاپ سیاه شده و تصویرِ صاحبِ آن چشمانِ مورّبِ زیبا، آن بلاکش هندوکشِ کوچک دو تکه شده است؛ بودنِ آن‌ها از نبودنش البته که بهتر است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>3 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/7684dd701394dd5183e8eacbc81d4464?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>محمد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5588/comment-page-1#comment-2225">2011-Jul-12</a></small>
							معرفیِ خوبی بود؛ ممنون.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/13ba8c4466bd25b357a8a0d599aceb3b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>پریا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5588/comment-page-1#comment-2226">2011-Jul-13</a></small>
							ولی من  به خاطر قلم  امیر خانی خریدمش واز خوندنش لذت بردم ......نوشته تان  یک معرفی خوب از کتاب است والبته در حین خواندن من هم یاد بادباک باز افتادم ... نگرشم نسبت به افغان ها بعد از این کتاب ها به کل عوض شد
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/651f03d0c72d9dd247f24c9094939a23?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>علیرضا جهانگرد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5588/comment-page-1#comment-2232">2011-Jul-15</a></small>
							همین دیشب خواندنش رو تموم کردم. کتاب خیلی خوبی بود.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=5588"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/5588/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اشانما۵: ادبیات جناحی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/7130</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/7130#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 10 Jul 2011 15:59:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خانه کتاب اشا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اشانما]]></category>
		<category><![CDATA[رئیس اداره کتاب و کتابخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیدعلی شجاعی]]></category>
		<category><![CDATA[سیدمهدی شجاعی]]></category>
		<category><![CDATA[فاضل نظری]]></category>
		<category><![CDATA[قباد آذرآیین]]></category>
		<category><![CDATA[وزارت ارشاد]]></category>
		<category><![CDATA[گروس عبدالملکیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=7130</guid>
		<description><![CDATA[بنا بود این شماره آغاز دور تازهٔ اشانما باشد. همزمانی با مشکلات مالیِ اشا، این شروع را در نطفه خفه کرد.

این برنامه در تابستان 90 تهیه شد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><center>برای مشاهده ویدئو به <a href="http://asha.ir/archives/7130">آدرس مطلب</a> مراجعه کنید</center></p><p><center><embed height="320" width="480" flashvars="config=http://www.aparat.com//video/video/config/videohash/383a2af0e42e007f1feb203941debaab112852" allowfullscreen="true" quality="high" name="aparattv" id="aparattv" style="" src="http://www.aparat.com/public/public/player/aparattv" type="application/x-shockwave-flash"></center></p><p>بنا بود این شماره آغاز دور تازهٔ اشانما باشد. همزمانی با مشکلات مالیِ اشا، این شروع را در نطفه خفه کرد.</p>
<p>این برنامه در تابستان ۹۰ تهیه شد.</p>
<p>بابتِ کیفیتِ پائینِ تصویر عذرخواهی می‌کنیم. میزبانِ ویدئو، (سایت آپارات) کیفیتِ ویدئو را خود به خود می‌کاهد. برای دیدن همین شماره با کیفیت بهتر از نسخهٔ آپلود شده در «یوتیوب» استفاده کنید:<br />
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=FzWmWvgp8js&amp;feature" target="_blank">نسخهٔ یوتیوب</a></p>
<p><a href="http://www.aparat.com/public/public/user_data/flv_video/38/383a2af0e42e007f1feb203941debaab112852.flv" target="_blank">دانلود کنید</a> / نسخهٔ آپارات</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=7130"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/7130/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.aparat.com/public/public/user_data/flv_video/38/383a2af0e42e007f1feb203941debaab112852.flv" length="8173182" type="video/x-flv" />
		</item>
		<item>
		<title>خبر کتاب بایرامی اشتباه تنظیم شده؟</title>
		<link>http://asha.ir/archives/5143</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/5143#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Jun 2011 05:35:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[آتش به اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[احمد دهقان]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[رونمایی از آتش به اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[صادق کرم‌یار]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا بایرامی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب نیستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=5143</guid>
		<description><![CDATA[برگزاریِ مجددِ مراسمِ رونمایی برایِ کتابی که دو ماه پیش رسماً و با پوششِ رسانه‌ایِ گسترده در نمایشگاهِ کتابِ تهران رونمایی شده است، نوعی بی‌صداقتی است. این به نفعِ ادبیات نیست. لابد یک خبرنگارِ ناشی، خبر را به اشتباه تنظیم کرده است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/atash-be-ekhtiar2.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>- «جامعهٔ ما یکی از عادت‌های اساسی‌اش همین مصادره‌هاست، هر چیزی را سعی می‌کند مصادره کند و مهری بزند رویش و بیندازدش یک گوشه برای خرجِ مناسبِ گهگاهی و بگوید دست نزنی‌ها! صاحب دارد.»</p>
<p>- «جایی گفتم بدترین حادثهٔ سال ۸۹، «تحقیرِ ادبیات» بوده است.»</p>
<p>- «اول شما را متهم می‌کنند به تخریب و تحریف و بعد وقتی این اتهام را به شما وارد کردند، به‌راحتی می‌توانند کارهای دیگری را که موردِ نظرشان هست، انجام دهند.»</p>
<p>این‌ها گلایه‌هایی است که <strong>محمدرضا بایرامی </strong>در<strong> </strong>اوایلِ ماهِ گذشته در گفتگو با خبرنگاران ایسنا <a href="http://isna.ir/isna/NewsView.aspx?ID=News-1775919&amp;Lang=P" target="_blank">مطرح کرد</a>. موضوعِ گفتگوی او با ایسنا، گلایه نبود. او به خاطرِ رمانِ تازه منتشر شده‌اش -«آتش به اختیار»- به دفترِ ایسنا رفته بود. اما خب، حرف پیش می‌آید.</p>
<p>بایرامی در آن گفتگویِ کوتاه نشان داد که گله‌مند است. حق هم دارد. حرف‌هایش هم درست است. البته او زیاد اهلِ گله نیست. کارش را می‌کند و کم حرف می‌زند. امروز این خصیصه از جمله نداشته‌هایِ نویسندگانِ ما است. اغلب حرف می‌زنند، به این و آن بند می‌کنند، علیهِ فلانی و بهمانی یادداشت می‌نویسند و مصاحبه می‌کنند؛ اما دریغ از چهار خط داستانِ خوب. باز هم دمِ بایرامی گرم که لااقل می‌نویسد.</p>
<p>به نظر شما کسی که از جامعه و شرایطش گله‌مند است، می‌تواند ادبیات را تحقیر کند؟ برای کشفِ پاسخ به <a href="http://asha.ir/archives/5141" target="_blank">این خبر</a> دقت کنید:</p>
<p>«رمانِ تازهٔ <strong>محمدرضا بایرامی</strong>، پس از عرضه در بیست و چهارمین نمایشگاهِ کتابِ‌ تهران، امروز در مجموعهٔ فرهنگیِ قلهک تهران دوباره رونمایی می‌شود!</p>
<p>خبرگزاریِ مهر از برگزاریِ این جلسهٔ «رونمایی» خبر داد و نوشت: «در نشستِ رونمایی از کتابِ آتش به اختیار <strong>احمد دهقان</strong>، <strong>رضا امیرخانی، صادق کرمیار</strong> و <strong>سیدعلی شجاعی</strong> (به عنوان ناشر کتاب) حضور خواهند داشت»</p>
<p>برگزاریِ مجددِ مراسمِ رونمایی برایِ کتابی که دو ماه پیش رسماً و با پوششِ رسانه‌ایِ گسترده در نمایشگاهِ کتابِ تهران <a href="http://www.inn.ir/newsdetail.aspx?id=74159" target="_blank">رونمایی شده است</a>، نوعی بی‌صداقتی است. بی‌صداقتی در فضایِ ادبیات، نه تنها به تحقیرِ ادبیات منجر می‌شود، بلکه تحقیرِ مخاطبان را هم در پی دارد.</p>
<p>آیا این عمل، صرفاً فعالیتی تبلیغاتی است که با پذیرفتنِ برچسبِ «رونمایی» به دنبال بُردِ رسانه‌ای است؟ در این صورت دستاویز قراردادنِ اعتمادِ مخاطبان برایِ تبلیغِ این‌چنینیِ یک کتاب، تعالیِ ادبیات را در پی ندارد.</p>
<p>رونماییِ مجدد اساساً یعنی چه؟ خنده‌دار نیست؟ همهٔ آدم‌هایِ صاحب‌نامی که امروز در مراسمِ رونماییِ مجددِ کتابِ آتش به اختیار حاضر می‌شوند، می‌دانند که رونمایی از کتابِ رونمایی شده یک کلک است. اما در صداقت و سلامتِ بایرامی و دوستانش شکی نیست. لابد یک خبرنگارِ ناشی، خبر را به اشتباه تنظیم کرده است&#8230; لابد!</p>
<p><span style="color: #ff0000;">نظر شما در این باره چیست؟</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>بازتاب‌ها:</strong></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #000000;">خبرگزاریِ فارس انتقادِ اشا را در گفتگو با رضا امیرخانی و محمدرضا بایرامی پی‌گیری کرد. متنِ سخنانِ این دو نویسنده را بخوانید:</span></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #000000;">- رضا امیرخانی: <a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9004020190" target="_blank">به میزانِ استقبالِ مردم فرصتِ تقدیرِ هر کتابی وجود دارد</a></span></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #000000;">- محمدرضا بایرامی: <a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9004020209" target="_blank">کتابم در نمایشگاه فقط توزیع شد، نه رونمایی</a><br />
</span></span></p>
<p><strong> </strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="color: #888888;"><strong>اتفاقی مشابه:</strong></span></p>
<p>انتشاراتِ <strong>سورهٔ مهر</strong> هم پیش‌تر برایِ کتابِ رونمایی شده، <a href="http://asha.ir/archives/1893" target="_blank">«رونمایی» گرفته است</a>.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>8 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/b7e7afe966c2c93495092da39bfb5e28?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>odip:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5143/comment-page-1#comment-2147">2011-Jun-22</a></small>
							تعجبه ها... اینا از این کارا بلند نبودن :دی
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/0420f7d01f05384bd25156fa55c46036?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>وثوق:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5143/comment-page-1#comment-2148">2011-Jun-22</a></small>
							اين جناب بايرامي ظاهرا بعد از كتاب مردگان از حاشيه خوشش مياد/ به هر حال شهرت بهتر از گمنامي است
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/f1f4872c13f36147b17b059e0029a3c0?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مهرزاد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5143/comment-page-1#comment-2153">2011-Jun-22</a></small>
							هر بهانه‌ای می‌تواند برای ضیافت و دیدار تازه کردن دوستان خوب و میمون باشد حتی اگر آن بهانه رونمایی مجدد باشد!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/c147d6efb0b23dcbd36f721292581eac?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5143/comment-page-1#comment-2154">2011-Jun-22</a></small>
							بله البته. اما اگر اسمِ این دیدار تازه‌کردن «هم‌نشینی»، «نقد»، «گعده» یا هر چیز دیگر بود، احساس نمی‌شد به مخاطبان دروغ گفته شده است
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/b7e7afe966c2c93495092da39bfb5e28?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فرنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5143/comment-page-1#comment-2157">2011-Jun-24</a></small>
							من جواب آقای امیرخانی و بایرامی رو هم خوندم. یعنی چارتا نویسنده تو مملکت ما نتونستن برای مراسم مختلفی که برای کتابشون میگیرن اسم بذارن؟ فردا خبر میاد: - رونمایی شصتم از کتاب فلان برگزار میشود.
خودشون مسخره شون نمیگیره؟
خب همینایی که امیرخانی مثال زده، میشه براش معادلسازی کرد. اسم همین مراسم رو هم میذاشتن معرفی کتاب آتش به اختیار - روز امضا - یا هرچی
توجیه کردنها!!!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ec30a47d527aeb6857d0d2304747da0a?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>هرمس:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5143/comment-page-1#comment-2162">2011-Jun-25</a></small>
							آقا ! حالا یک رونمایی یا دو رونمایی! اما به نظرتان مساله ادبیات ما اینه؟ نمی دانم به کجای آقایان برخورده که اینقدر به حاشیه سازی علاقه دارند اما این آدرسها اشتباه کل اثر را تحت شعاع خودش قرار میده. انتظار از اشا بیشتر از اینهاست!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/c147d6efb0b23dcbd36f721292581eac?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5143/comment-page-1#comment-2163">2011-Jun-25</a></small>
							ممنون که انتظارتان از ما بالا است
راستش ما نه «آقایان» هستیم، و نه به حاشیه‌سازی علاقه‌مندیم. در نوشته هم گفته‌ایم که نفسِ تبلیغ خوب است، اما چه بهتر که تبلیغِ کتاب را با این‌چنین رفتارهایی همراه نکنیم. آیا این حاشیه‌سازی است؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/b7e7afe966c2c93495092da39bfb5e28?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فرنی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/5143/comment-page-1#comment-2164">2011-Jun-25</a></small>
							هرمس! آدرس اشتباه دقیقا همین قضیه دو تا رونماییه. آقا بگن می‌خوایم جشن کتاب بگیریم. چرا آدرس غلط میدن؟
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=5143"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/5143/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آتش به اختیار در قلهک</title>
		<link>http://asha.ir/archives/5141</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/5141#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Jun 2011 04:13:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اهالی خانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[رویدادهای فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[آتش به اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[احمد دهقان]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[صادق کرمیار]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا بایرامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=5141</guid>
		<description><![CDATA[رمانِ تازهٔ محمدرضا بایرامی، پس از عرضه در نمایشگاه کتاب تهران، امروز با حضور احمد دهقان، رضا امیرخانی، صادق کرمیار، در مجموعهٔ فرهنگیِ قلهک دوباره رونمایی می‌شود!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/atash-be-ekhtiar.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>رمانِ تازهٔ <strong>محمدرضا بایرامی</strong>، پس از عرضه در بیست و چهارمین نمایشگاه تهران، امروز در مجموعهٔ فرهنگیِ قلهک تهران دوباره رونمایی می‌شود!</p>
<p>خبرگزاریِ مهر از برگزاریِ این جلسهٔ «رونمایی» خبر داد و نوشت: «در نشست رونمایی از کتاب «آتش به اختیار» <strong>احمد دهقان</strong>، <strong>رضا امیرخانی، صادق کرمیار</strong> و <strong>سیدعلی شجاعی</strong> (به عنوان ناشر کتاب) حضور خواهند داشت.»</p>
<p>این مراسم عصر چهارشنبه اول تیرماه از ساعت ۱۷ تا ۱۹ در خیابان شریعتی، ابتدای خیابان یخچال، باغ‌موزه آب برپا خواهد شد.</p>
<p><strong>خانهٔ کتاب اشا</strong> یادآوری می‌کند که «آتش به اختیار» اردیبهشت‌ماهِ امسال رسماً در نمایشگاه کتاب <a href="http://iranbooknews.com/vdcgqw9qwak9zq4.rpra.html">عرضه شده است</a>. مراسمِ رونمایی مشخصاً برایِ آثاری برگزار می‌شود که تازه وارد مرحلهٔ توزیع شده‌اند. از این حیث، مراسمِ امروزِ مجموعهٔ فرهنگی قلهک صرفاً جنبهٔ تبلیغاتی خواهد داشت.</p>
<p>آتش به اختیار داستان تعدادی سرباز در وضعیت سخت جنگی است که در محاصره دشمن و تشنگی گرفتار شده‌اند و برای غلبه بر مشکلات‌شان در تلاش‌اند. ماجراهای این قصه در دشت‌های گرم جنوب کشور رخ داده‌ است.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=5141"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/5141/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خداوند موهوم ارمیا</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3292</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3292#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jun 2010 06:23:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات دینی]]></category>
		<category><![CDATA[ارمیا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوتن]]></category>
		<category><![CDATA[بی‌وتن]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان دینی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی فاطمی صدر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3292</guid>
		<description><![CDATA[اشا: مهدی فاطمی صدر در این نوشته، به بهانهٔ مرور رمانِ «بی‌وتن» نوشتهٔ رضا امیرخانی، به موضوعِ «رمان دینی» اشاره می‌کند و آن را از اساس، موهوم می‌شمارد. خواندنِ این نوشته، شاید این تصور را در برخی ایجاد کند که نویسنده، برای نقدِ «بی‌وتن»، قلم چرخانده است؛ اما فاطمی صدر، نقادِ ادبی نیست و در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/taslis-bivatan.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p><strong>اشا: <a href="http://www.vatr.ir/" target="_blank">مهدی فاطمی صدر</a> در این نوشته، به بهانهٔ مرور رمانِ «بی‌وتن» نوشتهٔ رضا امیرخانی، به موضوعِ «رمان دینی» اشاره می‌کند و آن را از اساس، موهوم می‌شمارد. خواندنِ این نوشته، شاید این تصور را در برخی ایجاد کند که نویسنده، برای نقدِ «بی‌وتن»، قلم چرخانده است؛ اما فاطمی صدر، نقادِ ادبی نیست و در پی نقادیِ اینچنینی نیز نیست. با این دید، تحلیلی فلسفی را بخوانید که مصداقش، «بی‌وتن» است و در صداقت و تعهد صاحب قلمش نیز تردیدی نیست. ناگفته نماند که «خانهٔ کتاب اشا»، بنا به خواستِ نویسنده، از اعمال تغییر در رسم‌الخطِ این نوشته، پرهیز کرده است:</strong></p>
<p>الاهیات حاکم بر رمان بی‌وتن توحید نیست، تثلیث است؛ تکرار تلاش نافرجام متکلمان مسیحی است که دل‌بسته‌ی خداوندی موهوم با سه تشخص بودند و در نهایت سر از کفر مضاعف درآوردند. این کفر مضاعف البته خاصیت ذاتی همه‌ی آن‌ چیزهایی است که رمان دینی خوانده می‌شوند، چرا که امر توحید، هیچ زمان، در چارچوب هیچ رمانی امکان تحقق نه‌دارد.</p>
<p>لقد کفر الذین قالو إن الله ثالث ثلاثه و ما من اله الا اله واحد و إن لم ینتهوا عما یقولون لیمسن ألذین کفروا منهم عذاب ألیم. [سوره‌ی مائده، آیه‌ی ۷۳]کفر، پوشاندن توحید و نفی آن است و در این معنا یک امر سلبی است؛ وجه اثباتی کفر، شرک است؛ نهادن خدایی برساخته بر جای خدای پوشیده، و فراخواندن خلق به این خداوند موهوم، و الهام و اخبار از او.</p>
<p>با این توصیف، هنگامی که الاهیات حاکم بر یک رمان را بررسی می‌کنیم، در پی آنیم تا دریابیم که کدام خدا در این رمان پوشانده شده است و کدام خدا یا خدایان، بدل از او به الهام و تمشیت امور مشغول است،و مورد اخبار و عبودیت نویسنده‌ و خواننده قرار گرفته‌ است.</p>
<p>در نگاه یک متأله، هر رمان به اندازه‌ی هر متن مقدس یا کتاب فلسفه‌ی دیگر مبتنی بر چارچوب‌های نهان و آشکار هستی‌شناسانه است؛ این هم‌آن جهان‌بینی بن‌یادین رمان است که به نحو طبیعی به یک راه و دستور (ایدئولوژی) امتداد می‌یابد. با این نگاه، فارغ از هویت منزّل یا مؤلف این کتاب‌ها، متون مقدس و مجموعه‌های فلسفه و کتاب‌های رمان، در ساخت و کارکرد مرز مشخصی با یک‌دیگر نه‌دارند.</p>
<p>هر رمان یک متن اصیل است که از انبوهی از هست‌ و نیست‌‌ها، و بایست‌ها و نه‌بایست‌ها تألیف گشته است و جز در چارچوب خود تفسیر نه‌می‌شود؛ مانند هر متن مقدس یا کتاب</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">بی‌وتن یک رمان دینی است؛ روایتی باطنی که مرز میان ظاهر و باطن افراد و  اعمال و عالم را برمی‌دارد و ما را ذیل مشیت خداوند حاضری قرار می‌دهد که  بیش از آنی که به واجب‌الوجود فلسفه شباهتی داشته باشد، به خداوند قصص  انبیاء می‌ماند</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>فلسفه‌یی توصیف می‌کند، تبیین می‌کند، توصیه می‌کند و  تأویل می‌پذیرد. با این تفسیر، ادعای هنر نامتعهد، ادبیات محض یا رمان غیرایدئولوژیک بیش‌تر به یک شوخی می‌ماند؛ شوخی دیگر کلام نویسنده‌ی بی‌وتن است که در جایی می‌نویسد: نه کسی با خواندن رمان بی‌دین می‌شود و نه دین‌دار، این هر دو کار آخوند است. [سیاهه‌ی صد رمان، صفحه‌ی لوح]</p>
<p>بی‌وتن یک رمان دینی است؛ روایتی باطنی که مرز میان ظاهر و باطن افراد و اعمال و عالم را برمی‌دارد و ما را ذیل مشیت خداوند حاضری قرار می‌دهد که بیش از آنی که به واجب‌الوجود فلسفه شباهتی داشته باشد، به خداوند قصص انبیاء می‌ماند. این، هم‌آن خداوندی است که فلاسفه‌ی ذهن‌بسنده هزاران سال است از توصیف و تبیین او عاجز مانده‌اند و گاه حتا به نفی او پرداخته‌اند؛ اما نویسنده‌ی بی‌وتن مانند سایر ایمان‌بسنده‌های مسیحی (fideist) ترجیح می‌دهد وقت خود را با عقل و برهان تلف نه‌کند، به خداوند ابراهیم ایمان به‌ورزد و معجزه‌ها را روایت کند.</p>
<p>نویسنده‌ی بی‌وتن، به جای آن که عرفان یا فلسفه به‌نویسد، رمان می‌نویسد؛ او هیچ چاره‌یی به جز نویسنده شدن نه‌داشته است. بی‌وتن اما، یک روایت مدرن نیست. توصیف این رمان به مثابه‌ یک روایت پسامدرن هم چیزی از این اشتباه را کم نه‌می‌کند؛ تا چه رسد به این که بخواهیم آن را در چارچوب اموری چون رئالیسم جادویی یا رئالیسم معجزه یا رئالیسم ایرانی تعریف کنیم.</p>
<p>رمان بی‌وتن امتداد معاصر متون مکاشفه‌یی (apocalyptic) عهدین است؛ نوعی نوشته‌های دینی که ناظر به عواقب امور و پایان جهان نوشته شده است و به انبیاء تورایی یا رسولان مسیحی نسبت داده می‌شود؛ کتاب‌هایی چون سِفر (ספר) دانیال، سِفر ارمیا یا مکاشفات یوحنا. و هم‌این خط امتداد است که ارتباط با این رمان را برای اهل ایمان آسان می‌سازد، چرا که بی‌وتن ذیل حضور و محتوای غیب‌آلود کتاب‌های مقدس و مبتنی بر عقلانیتی غیب‌باور قابل فهم است.</p>
<p>امریکا به زعم سقیم نویسنده، سرزمین بی‌پیام‌بر است و او هم هیچ گاه انکار نه‌می‌کند که در حال نوشتن کتاب مقدس این سرزمین است و حتا گاه شواهدی بر جا می‌گزارد که این باور را تقویت می‌کند. فرای این‌ها، هر کس که قدری با قرآن، انجیل و تورا<a href="#_ftn1">[۱]</a> مأنوس باشد، تصدیق خواهد کرد که بی‌وتن از جمله‌ی اپوکریفای مجعول عصر انتظار و انقلاب اسلامی حضرت روح‌الله، سلام الله علیه، است.</p>
<p>بن‌مایه‌ی بی‌وتن اما، امر رجعت است؛ رجعت یک شهید به هم‌آن معنایی که در الاهیات شیعی با آن مواجه هستیم و به هم‌آن عینیتی که در سال‌های جنگ و پس از آن، برخی از ما، شاهد آن بوده‌اند.</p>
<p>حال، مشیت خداوند بر این تعلق گرفته است که ارمیای معمر، جمعی گردان ۲۴ لشکر ده حضرت سیدالشهداء، علیه‌السلام، به عالم ظاهر رجعت کند تا پیام‌بر و راوی مشیت دیگر الاهی در اسارت محتوم انقلاب اسلامی باشد؛ بی‌وتن روایت اسارت بابلی خودخواسته‌ی این شهید است.</p>
<p>بی‌وتن اما نه رمان انقلاب اسلامی، که سِفر تسلیم انقلاب است، و پیش‌گویی نابودی نزدیک و محتوم آن؛ ارمیا دنبال رست‌گاری در امریکا نه‌بوده است. رفته است به جایی که درست</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">رمان بی‌وتن امتداد معاصر متون مکاشفه‌یی (apocalyptic) عهدین است؛ نوعی  نوشته‌های دینی که ناظر به عواقب امور و پایان جهان نوشته شده است و به  انبیاء تورایی یا رسولان مسیحی نسبت داده می‌شود؛ کتاب‌هایی چون سِفر (ספר)  دانیال، سِفر ارمیا یا مکاشفات یوحنا.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>و حسابی کلکش کنده شود. این جا در ایران، ارمیا آرام‌آرام و در یک حرکت تدریجی به سمت آن بن‌بست می‌رفت، اما حالا بنه‌کن کرده است و رفته است به جایی که ته آن بن‌بست باشد. خودش را زودتر به بن‌بست رسانده است و مثل بی‌ماری که می‌داند سرطانش علاج‌ناپذیر است و نهایت این مداوا و این شیمی‌درمانی‌ها و این بستری‌شدن‌ها مزمن در آی‌سی‌یو مرگ است، پس درخواست قطع مداوا می‌دهد: به‌گزارید راحت به‌میرم. [گفت‌وگو با زهیر توکلی، صفحه‌ی فیروزه]</p>
<p>بی‌وتن روایت معاصر سِفر ارمیا و مراثی او در اسارت اهالی اورشلیم به بابل در روزهای انحطاط پس از حضرت موسا، علی نبینا و آله و علیه السلام، است؛ این بار، انگار، مشیت الاهی بر این تعلق گرفته است که در روزهای پس از حضرت روح‌الله موسوی، سلام الله علیه، اهالی شلم‌چه به اسارت بابلی به‌روند.</p>
<p>با این همه، هر چند دل‌سپرده‌گان به بی‌وتن به این مشیت محتوم ایمان می‌آورند و دست از انقلاب اسلامی می‌شویند و در انتظار اسارت بابلی پیشاپیش به عبودیت شیطان بزرگ، امریکا، گردن می‌نهند، اما در طول این رمان هم‌واره این احساس با ما است که این مشیت و مشیتی که بر ارمیای معمر حاکم است تلخ، متناقض و گاه حتا ظالمانه است، و تا آخر درنه‌می‌یابیم که حکمت این مشیت گنگ و دردناک چه است؟</p>
<p>پاسخ نویسنده البته آن است که تضاد اقتضای رمان است و مایه‌ی جذابیت هر داستانی غلظت هم‌این تضادها است؛ غافل از این که در رمان دینی، ناگزیر، این تضادها از سطح اتفاقات ظاهری و آدم‌ها به اموری غیبی چون ملکوت و ملائکه یا حتا خود خداوند نیز کشیده خواهد شد؛ بعد رفت جلوتر، سوتی کشید تا سرباز وظیفه‌یی که زودتر از حد معمول و محاسبه‌ی خشی از دست‌شویی بیرون آمده بود، هم‌آن جوری شسته و نه‌شسته با فانسقه‌ی ول و ویلان روز زمین خیز بردارد. ملائکه حساب نه‌کرده بودند که ممکن است کسی طهارت نه‌گرفته از توالت صحرایی بیرون به‌آید. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۲۱۴]</p>
<p>دینی‌ترین داستان، داستانی است که درباره‌ی اصلی‌ترین عنصر دین یعنی خداوند نوشته شود، و جذاب‌ترین رمان، رمانی است که بیشینه‌ی تضاد و درام در آن باشد؛ این‌ها روی هم به آن معنا است که رمان دینی موفق احتیاج به یک خداوند و ملکوت به شدت دراماتیک و متضاد دارد؛ چیزی شبیه بلبشوی خدایان یونانی که در عمل هیچ تفاوتی با انسان‌های معمولی نه‌دارند، جز آن که اسطوره‌اند. با این همه، خدایان یونانی شخصیت‌هایی به شدت داستانی هستند و درخشان‌ترین آثار ادبی یونان در حوالی هم‌آن‌ها شکل گرفته است.</p>
<p>نویسنده‌ی بی‌وتن اما، امکان کفرگویی‌هایی از این دست، یا از سنخ کفریات برخی نویسنده‌های جریان رئالیسم جادویی را نه‌دارد، پس به هم‌آن کاری دست می‌زند که قصاصون<a href="#_ftn2">[۲]</a> صدر اسلام مرتکب آن شدند؛ او ارمیای معمر را در بس‌یاری از رمان ذیل مشیت و اراده‌ی خداوند دیگری قرار می‌دهد که آن را از عهد قدیم وام گرفته است و من این خدای دوم را خداوند ارمیای تورا می‌نامم.</p>
<p>خداوند ارمیای تورا، نه الله است و نه یهوه؛ خدایی انسان‌نما است که ساخته‌ی وهم نویسنده‌‌های عهد قدیم است؛ هم‌آن خدایی که از عرش فرود می‌آید و با یعقوب نبی کشتی می‌گیرد و مغلوب می‌شود. خداوند ارمیای تورا، چه در عهد قدیم و چه در بی‌وتن مظهر قهر و جلال دانسته می‌‌شود؛ به‌دان که تو را ام‌روز بر امت‌ها و ممالک مبعوث کردم تا ریشه برکنی و منهدم سازی و هلاک کنی و خراب نمایی و بنا نمایی و غرس کنی. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۱۵] اما صدایی خشن‌تر، از قرونی پیش از باب شانزدهم سفر ارمیای نبی دستور می‌دهد: و کلام خداوند بر من نازل شده، گفت برای خود زنی مه‌گیر و تو را در این مکان پسران و دختران نه‌باشد. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۲۹۱]</p>
<p>مسیحیان نیز درست در هم‌این موضع است که عبارت عهد قدیم را وضع کرده‌اند، چه این بخش از میراث مذهبی یهود در نزد خود ایشان تورا (תורה) یابه بیان دقیق‌تر تنخ (תנך)</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">دینی‌ترین داستان، داستانی است که درباره‌ی اصلی‌ترین عنصر دین یعنی خداوند  نوشته شود، و جذاب‌ترین رمان، رمانی است که بیشینه‌ی تضاد و درام در آن  باشد؛ این‌ها روی هم به آن معنا است که رمان دینی موفق احتیاج به یک خداوند  و ملکوت به شدت دراماتیک و متضاد دارد</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>خوانده می‌شود. متکلمان مسیحی هم مانند نویسنده‌ی بی‌وتن تصور می‌کردند که تورایی که در دست یهود است وحی و الهام الاهی است؛ در عین حال از عهده‌ی حل تضاد و تناقض‌های این تورا و خداوند آن با آموزه‌های حضرت عیسا، علی نبینا و آله و علیه السلام، و خداوند او برنه‌می‌آمدند. راه‌ حل آن‌ها این بود که در عین اعتقاد به تورا، آن را عهد قدیم و منسوخ خداوند با انسان به‌دانند که به قهر و شریعت است و عیسای مسیح را آغاز عهد جدید خداوند با انسان تلقی می‌کنند که به رحمت و محبت نهاده شده است.</p>
<p>نویسنده‌ی بی‌وتن هم دچار هم‌این تناقض است و چون او نیز از عهده‌ی حل آن برنه‌می‌آید، خداوند ارمیای تورا را با خداوند ارمیای نبی، الله، یکی می‌داند و آن گاه به کفرگویی می‌افتد؛ ابتداء خداوند را از توحید به درمی‌آورد و حضرتش را صاحب ذهن می‌انگارد و آن گاه نیمه‌های این ذهن را با هم متعارض فرض می‌کند؛ با این همه طبق فهرست‌نگاری جهانی کتاب‌داری، فیپا، نویسنده‌ی تورات با قرآن یکی است و هیچ نیست جز او<a href="#_ftn3">[۳]</a>. اما در سوره‌ی روم از نشانه‌های او می‌داند اختلاف السنتکم و الوانکم را و نه وسیله‌یی برای تفرقه انداختن و حکومت کردن. گویا ذهن حضرت باری، نویسنده‌ی آن دو کتاب، نیز نیمه‌ی سنتی و مدرن دارد. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۲۶]</p>
<p>خطای مهلک نویسنده‌ی بی‌وتن، هم‌این یکی انگاشتن خداوند ارمیای تورا و خداوند ارمیای نبی است؛ او توجه ندارد که تورایی که به دست او رسیده است و ارمیای آن تورا و خداوند آن ارمیا، به مراتب، توهمات نویسنده‌هایی مانند خود او است؛ نیاکان داستان‌سرای او که احتمالاً آن‌ها هم افرادی متدین بوده‌‌اند و دغدغه‌ی دین‌داری جوانان قوم را داشته‌اند و تصور می‌کرده‌اند با نوشتن رمان می‌توان دین پراکند، و البته در گوشه‌ی ذهن به شمار‌گان کتاب‌شان نیز نظر داشته‌‌اند؛ فویل للذین یکتبون الکتاب بأیدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمناً قلیلاً، فویل لهم مما کتب أیدیهم و ویل لهم مما یکسبون. [سوره‌ی بقره، آیه‌ی ۷۹] به کلام این پیغم‌برانی که به شما نبوت می‌نمایند گوش نه‌دهید، شما را به بطالت می‌اندازند. رؤیای دل خودشان را بیان می‌کنند و نه از دهان خداوند. [سِفر ارمیا، فصل ۲۳، آیه‌ی ۱۷]</p>
<p>با این توصیف، منشأ بس‌یاری از مشیت نابالغه‌ی حاکم بر ارمیای معمر، نیز مبدأ انگاره‌یی چون اسارت بابلی انقلاب اسلامی روشن می‌شود؛ این‌ها همه عناصری دخیل هستند که از مجرای متون محرف تورایی به رمان بی‌وتن وارد شده‌اند و هر چند تعارض ذاتی آن‌ها با آموزه‌های شیعی بر تضاد و درام کتاب افزوده اما در نهایت حاصلی جز حیرت و ضلالت خواننده نه‌داشته‌اند. با این همه، و با حذف اسرائیلیاتی از این دست، نیز زدودن رشته‌ی مشیت خداوند ارمیای تورا در این رمان، هنوز این پرسش بر جا است که بی‌وتن و آدم‌های آن ذیل مشیت که هستند؟</p>
<p>ارمیا در منابع شیعی حضرت عزیر است یا حضرت خضر، علی نبینا و آله و علیهما السلام، و شاید معمر نامیدن ارمیای بی‌وتن ناظر به هم‌این باشد. با این همه خضر این رمان سهراب تهران‌چی است، که پیر طریقت ارمیا و تأویل‌گر حقایق عالم و سبب اتصال او به آس‌مان است. سهراب خود شهید یک معجزه است که حالا به مشیت الاهی گاه و بی‌گاه بر ارمیا ظاهر می‌شود و راه نشان می‌دهد.</p>
<p>آخرین گلوله‌ی جنگ را ما نه‌زدیم که! آخرین گلوله‌ را آخرین الاغی که باید می‌رفت جهنم شلیک کرد. گلوله مسیری مستقیم دارد. فوقش خیلی علمی که نگاه کنی و قوانین پرتابه‌های نیوتنی را به‌دهی یکی مثل هم‌این خشی الاغ محاسبه کند، می‌رسی به این که باید بالستیک باشد حرکتش. اما این جوریش را هیچ جوری نه‌می‌شود توجیه کرد. خط سیر گلوله، هم‌آن آخرین گلوله، یک مسیر منحنی بود. از سنگر عراقی‌ها راه افتاد و باید می‌خورد تو شیشه‌ی جلوی لندکروز تبلیغات. اما مسیرش منحنی شد. مثل بر و بچه‌های گل‌کوچک‌باز کوچه‌های تنگ امام‌زاده یحیا، ماشین لندکروز تبلیغات را دریبل زد و رد کرد. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۲۱۴]</p>
<p>بعد گلوله آمد طرف من؛ که سینه سپر کرده بودم و ایستاده بودم دم در سنگر و داشتم اللهم قرقره می‌کردم که آخرین شهید جنگ باشم. گلوله شیشکی بست و من را رد کرد و رفت وسط کتف سهراب. الیه یصعد الکلم الطیب. حالا من بعد از قطع‌نامه هی شش‌ماه عزا به‌گیرم تو آن سنگر که گلوله‌ی دیگری به‌آید. نه خیر آقا! شهر هرت نیست. همه‌ی تاریخ خط سیر هم‌این گلوله است. گلوله‌یی که نشست میان دو کتف سهراب. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۲۱۵]</p>
<p>اعجاز دیگر سهراب خبری است که از ملکوت و ملائکه می‌دهد: من خودم الانه قسمم. خود خدا وقتی حرفش را نه‌خوانند به من قسم می‌خورد. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۳۷۳] هم‌این</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">توصیف این گونه‌ی ملکوت و ملائکه البته سنخیت چندانی با آموزه‌های ما  نه‌دارد و انگار به آغشته‌گی نویسنده به اسرائیلیات تورایی بازمی‌گردد.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>ام‌روز ملائکه قاه‌قاه می‌زدند سر این ضاد تو &#8230; ضاد را این جور می‌پیچانی یعنی داری سیم برق یخ‌چال را می‌کشی بیرون. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۳۷۶]</p>
<p>توصیف این گونه‌ی ملکوت و ملائکه البته سنخیت چندانی با آموزه‌های ما نه‌دارد و انگار به آغشته‌گی نویسنده به اسرائیلیات تورایی بازمی‌گردد. نویسنده‌ی بی‌وتن با اسلام برهانی و فقاهتی نیز، به نظر، میانه‌یی نه‌دارد و هیچ فرصتی در استهزای عقل برهانی و تخفیف ظاهر شریعت و متشرعان را از دست نه‌می‌دهد؛ با این همه این نگاه باطنی هیچ گاه اتصالی به عرفان و اشراق شیعی پیدا نه‌می‌کند و در نهایت در حد یک مسلک درویشی و ملامتی باقی می‌ماند.</p>
<p>دیگر معجزه‌ی مغلوط بی‌وتن مسخ سیلورمن است. ارمیای معمر از ادای کلمات مرادی دارد و نتیجه‌ی ادای آن کلمات اتفاقی دیگر است؛ انگار آن چه موجب تصرف در عالم است هم‌این ظاهر ادای کلمات است، بی آن که گوینده‌ی آن‌ها مجرای جریان مشیت الاهی باشد یا توجهی به تأویل آن لازم باشد؛ این معجزه حاصل سوء تفاهم ارمیا و خداوند او است؛ روبه‌روی سیلورمن می‌ایستد. می‌زند تخت سینه‌اش و با صدایی خش‌دار فریاد می‌کشد: بی ریل سیلورمن. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۳۹۹] سیلورمن تلوتلو می‌خورد و به زمین می‌افتد و خرد می‌شود. نه به خاطر دست ارمیا که به تخت سینه‌اش خورد، بل که به خاطر پژواک هم‌آن فرستاده‌ی خدا. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۴۰۰]</p>
<p>سیاهه‌ی معجزات و تصرفات الاهی در بی‌وتن البته تمامی نه‌دارد، و استخاره‌ها و نداهای آس‌مانی دست کم آن است تا برسیم به قضا شدن نماز شهید رجعت کرده و دست‌کاری ساعت کار رقاصه‌ها. افسرده‌گی قضا شدن نماز صبح را، نماز ظهر اول وقت و استغفارها هم درمان نه‌می‌کند. ارمیا افسرده‌ی افسرده است. خاصه دقایقی بعد که توی لابی می‌فهمد، سوزی هم به خاطر خسته‌گی دی‌شب سر کار نه‌خواهد رفت، افسرده‌تر می‌شود؛ تا خوب برایش جا به‌افتند که رقص سوزی در دیسکو ریسکو هم‌آن صورت مثالی نماز او است. و حالا که نماز صبح او قضا شده است برای سازوکارهای نظام خلقت چاره‌یی نیست جز آن که سوزی را نیز از رفتن به دیسکو ریسکو منع کند. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۱۵۴]</p>
<p>در نهایت، مشیت خداوند بر این تعلق می‌گیرد که شب بیست و یکم ماه رمضان، ستون نوری از سر ارمیای معمر به آس‌مان شهرک استون نیویورک به‌رود. دی‌شب این را فهمیدم. وقتی که دیدمت نشسته بودی تنها ته کوچه و کلی نور از سرت می‌رفت به آس‌مان. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۳۸۴] سوزی می‌گفت: آیا می‌بینید این ستون نور را؟ ما البته نه‌می‌دیدیم. اما سگ‌ها و گربه‌ها می‌دویدند به سمت ته خیابان ترس. هم‌آن جایی که این آقا زیر درخت نشسته بود. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۴۶۱]</p>
<p>این معجزه را سوزی روایت می‌کند؛ هم‌آن رقاصه‌یی که به کنایه‌ی میان‌دار در آغوش بی‌شماری غنوده است و تا آخر هم سر آن نه‌دارد که از حرفه‌ی برهنه‌ی خود توبه کند. البته قرار نیست که یک رقاصه صاحب کرامت باشد یا این روایت صحیح یا آن معجزه صادق؛ چرا که ما تردید نه‌داریم که این اتفاق نیز مانند همه‌ی آن معجزات و تصرفات پیشین واقعیت نه‌دارد، که اگر داشت بی‌وتن یک تذکره بود یا یک کتاب خاطره یا یک سفرنامه و نه یک رمان.</p>
<p>اما در هم‌‌این موضع نویسنده، بارها، ما و ارمیا را از قضاوت متشرعانه بر حذر داشته است، که بنده‌شناس کس دیگری است؛ و هم‌این است که یک رقاصه، صاحب کرامت رؤیت ستون نور از سر شهید رجعت‌کرده‌یی می‌شود که قدری قبل از این قمار می‌کرده و لختی پس از آن میهمانان عروسیش را شراب می‌دهد و بعدتر در اصل نماز خواندن تردید می‌کند و قبل‌تر به دیسکو ریسکو می‌رود و انگار هنوز از اولیاءالله است.</p>
<p>و در هم‌این جا است که باید پرسید این ارمیا ، در عالم واقع، ولی کدام الله است و این‌ جماعت، بنده‌گان کدام خداوند هستند و که است که آن‌ها را می‌شناسد و از سِر ایشان آگاه است؟</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">پی‌جویی از این خداوند، البته، به هم‌آن اندازه بی‌‌هوده است که پی‌جویی از  گردان جعلی ۲۴ در لشکر ده حضرت سیدالشهداء، علیه‌السلام، یا قطعه‌ی تخیلی  ۴۸ بهشت زهراء، سلام الله علیها، یا حتا خود جناب ارمیای معمر.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>قل الله أذن لکم ام علی الله تفترون. [سوره‌ی یونس، آیه‌ی ۵۸] پاسخ بنده آن است که تنها خود نویسنده‌ی بی‌وتن است که این مخلوقات را می‌شناسد و این مقامات را به آن‌ها ارزانی کرده است و ایشان را بنده‌گان یک خداوند سوم قرار داده است، که او را خداوند ارمیای معمر می‌نامم؛ خداوندی که اقنوم ثالث تثلیث رمان بی‌وتن و همه‌ی رمان‌های دینی دیگر است.</p>
<p>پی‌جویی از این خداوند، البته، به هم‌آن اندازه بی‌‌هوده است که پی‌جویی از گردان جعلی ۲۴ در لشکر ده حضرت سیدالشهداء، علیه‌السلام، یا قطعه‌ی تخیلی ۴۸ بهشت زهراء، سلام الله علیها، یا حتا خود جناب ارمیای معمر. این‌ها توهمات ذهن نویسنده‌ی بی‌وتن است که پشت میز تحریر خود نشسته است و به مشیت نابالغه‌اش به ربوبیت لعبت‌های ذهنی خویش مشغول بوده است، و تنها عده‌یی متوهم در تأویل این اباطیل از ستاد لشکر ده یا گل‌زار شهدای جنگ سر درمی‌آورند؛ به خاطر آوریم آدم‌های هدیه‌ی تولد <strong>هیلده مولر کناگ</strong> در رمان <strong>دنیای سوفی</strong> را.</p>
<p>به بیان ساده‌تر، مشیت نویسنده‌ی بی‌وتن بر این تعلق گرفته‌ است که مشیت خداوند ارمیا بر این تعلق به‌گیرد که شب بیست و یکم ماه رمضان ستون نوری از سر ارمیای معمر به آس‌مان شهرک استون نیویورک به‌رود. نیز مشیت هم‌او بر این تعلق می‌گیرد که از ساکنان خیابان ترس تنها سوزی این معجزه را به‌بیند؛ نیز هم‌ او است که سگ‌ها و گربه‌ها را به ته خیابان می‌دواند؛ و مسئولیت ترسیدن دنیشا و خودکشی سوزی و عشق و آواره‌گی این شهید‌، همه، بر عهده‌ی خود او است. و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها إلا هو و یعلم ما فی البر و البحر و ما تسقط من ورقة إلا یعلمها و لا حبة فی ظلمات الأرض و لا رطب و یابس إلا فی کتاب مبین. [سوره‌ی انعام، آیه‌ی ۵۹]</p>
<p>یک نویسنده‌ی ملحد رمان، خود را خدایی می‌داند که عبودیت هیچ خدای دیگری را نه‌می‌کند و هم‌آن اندازه قابل پرستش است که هر خدای دیگر. دوران مدرن دوران انسان‌خدایی است و هر انسانی که خود را به خدایی گرفته است ناگزیر صاحب متن مقدس است. خلاقیت ادبی نویسنده‌ی ملحد در طول هیچ ربوبیت، نبوت یا روایت دیگری تعریف نه‌می‌شود؛ روایت او از زنده‌گی هم‌آن اندازه اصیل است که روایت هر متن مقدس دیگر، و به هم‌آن اندازه باورپذیر است که واقعیت بیرونی را می‌توان باور کرد؛ البته با فرض این که واقعیت بیرونی اصولاً تحقق داشته باشد و یک امر صرفاً نفسانی (subjective) نه‌باشد.</p>
<p>نویسنده‌ی متدین اما خود را صاحب کشف یا روایت یا الهام می‌داند؛ او خود را خدایی پسر می‌داند که در نوشتن از خدای پدر و روح‌القدس ملهم است. این که می‌گوییم در زمان نوشتن اثرمان، حالا چه شعر یا داستان، الهاماتی داریم و یک روح‌القدسی بر ما وارد می‌شود. اما من با آن طرف ماجرا کار دارم. مثل داستان حضرت مریم، سلام الله علیها، در قرآن است. [گفت‌وگو با زهیر توکلی، صفحه‌ی فیروزه]</p>
<p>خدای پسر خود را خدایی در عرض خدای پدر نه‌می‌داند؛ خلق عینی را به او سپرده است و تنها خالق داستان خود و دانای کل آن است و مشیت او در هم‌آن چارچوب جریان دارد؛ به</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">نویسنده‌ی متدین اما خود را صاحب کشف یا روایت یا الهام می‌داند؛ او خود را  خدایی پسر می‌داند که در نوشتن از خدای پدر و روح‌القدس ملهم است.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>عبارتی فرمان را گرفته بودم دستم و راضی نه‌بودم که این شخصیت‌ها راه خودشان را به‌روند. اما الان، یعنی در سال ۱۳۸۷ گمان می‌کنم در خلق اثر هنری لازم است که نویسنده شخصیت‌هایش را رها به‌گزارد و منتظر اتفاقات به‌ماند. [گفت‌وگو با زهیر توکلی، دوماه‌نامه‌ی هابیل]</p>
<p>نویسنده‌ی بی‌وتن هم بر این تصور است که خدایی پسر است که داستان یک زنده‌گی را می‌نویسد، داستانی که تکه‌ی فراکتالی از داستان همه‌ی عالم است که خدای پدر در حال نوشتن تمامی آن است. او هر چند دیگران را از بازی کردن با مشیت ارمیای معمر نهی می‌کند، اما در نهایت نه خداوند، که خود او است که ارمیا را تمشیت کرده و شهر هرت بی‌وتن را ربوبیت می‌کند؛ مگر شهر هرت است که عاقبت یک آدمی‌زاد را به‌دهم دست تو که حالا لم داده‌یی و کتاب می‌خوانی و نظریات ارائه می‌دهی؟ مگر دست من و تو است عاقبت مردم؟ [بی‌وتن، صفحه‌ی ۱۱۰]</p>
<p>این، اشتباه بن‌یادین همه‌ی متدینینی است که رمان می‌نویسند؛ این که تصور می‌کنند اقنوم اول تثلیث‌شان الله، خداوند ارمیای نبی، است و دست بالا آن دو اقنوم زیرین است که در رمانی چون بی‌وتن توسط خدایان موهومی چون خداوند ارمیای تورا و خداوند ارمیای معمر اشغال می‌شود. این البته کفر مصرح است و هم‌این اعتقاد هم کافی است تا پرونده‌ی امکان نوشتن رمان دینی و امکان رمان نوشتن اهل توحید و امکان الحادی نه‌بودن رمان‌‌های نوشته شده، در هم‌این جا بسته شود؛ مگر آن که مانند ایمان‌بسنده‌هایی چون کی‌یرکگور عقل و برهان را وانهیم و با بسنده بر ایمانی گنگ این تناقض توحید و تثلیث فراموش کنیم.</p>
<p>یا أهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم و لاتقولوا علی الله إلا الحق. إنما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته ألقاها الی مریم و روح منه. فآمنوا بالله و رسله و لا تقولوا ثلاثه. إنتهوا خیراً لکم. إنما الله إله واحد سبحانه أن یکون له ولد. له ما فی السماوات و ما فی الأرض و کفی بالله وکیلاً. [سوره‌ی نساء، آیه‌ی ۱۷۱]</p>
<p>و در این جا است که از نویسنده‌های رمان دینی باید پرسید که جای‌گاه خود ایشان در این تثلیث کجا است؟ آیا آن‌ها به راستی خدای پسر هستند یا روح‌القدسند یا خود خدای پدرند؟ به بیان ساده‌تر، هنگامی که امر ربوبی در یک رمان دینی در سه اقنوم تقسیم می‌شود، آیا اقنوم اول را می‌توان هنوز خداوند ارمیای نبی، الله، تلقی کرد؟ یا این ثالث ثلاثة نیز خدای برساخته‌ی دیگری هم‌چون خداوند ارمیای تورا و خداوند ارمیای معمر است؟</p>
<p>این واضح است که خداوند ارمیای معمر از ساخته‌های ذهنی نویسنده‌ی بی‌وتن است؛ خداوند ارمیای تورا را نیز نویسنده‌‌های دیگری توهم کرده‌اند و نویسنده‌ی بی‌وتن  او را از سِفر ارمیا وام گرفته است. آن که می‌ماند هم‌آن خداوند اول (پدر) است که ما تصور می‌کنیم باید خداوند ارمیای نبی، الله، باشد و به اعتقاد بنده، او، خود نویسنده‌ی بی‌وتن است.</p>
<p>نویسنده‌ی بی‌وتن نه‌می‌تواند انکار کند که دانای کل داستان است؛ او حتا به این بسنده نه‌می‌کند و گاه کل جریان روایت را نگه می‌دارد و وقایع و امور را تفسیر و تأویل می‌کند. نیز او نمی‌تواند ادعا کند که بی‌وتن وحی یا الهام الاهی است و یا این که این رمان یک نقل یا حدیث است. نتیجه به هر حال آن است که او تمام این رمان را توهم کرده است و همه چیز در آن موهوم است، حتا خداوند و ملکوت و ملائکه و معجزات و مشیت الاهی جاری در آن.</p>
<p>هیچ یک از اقانیم و مراتب تثلیث رمان بی‌وتن خداوند ارمیای نبی نیست و این یعنی آن که در این رمان و در هر رمان دینی دیگر اصولاً امر الاهی، الله، به تمامی مفقود است؛ درست</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">ساده‌اش این می‌شود که شرک می‌ورزیده‌ییم و اصنامی ادبی را می‌پرستیده‌ییم  که نویسنده‌ی بی‌وتن آن را تراشیده، توهم کرده، بود و ما از بازار خریده و  به خانه آورده بودیم</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>مثل کلمه‌ی لا اله الا الله که از سراسر این رمان پاک شده است و عبارتی مهمل جای‌گزین آن است؛ آلبالا لیل والا. نیز حالا می‌توان دریافت که پیش‌گویی تسلیم انقلاب اسلامی و آن نداهای آس‌مانی از گلوی چه کسی بر ارمیا فرود می‌آمده است که: دیگر آس‌مان را نخواهی دید.</p>
<p>و إن منهم لفریقاً یلون ألسنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب و ما هو من الکتاب و یقولون من عند الله و ما هو من عند الله و یقولون علی الله الکذب و هم یعلمون. [سوره‌ی آل عمران، آیه‌ی ۷۸]</p>
<p>و همه‌ی آن‌هایی که به بی‌وتن دل‌ سپرده‌اند در طول رمان حس کرده‌اند که در سیطره‌ی مشیت قاهره‌ی خداوند ارمیا هستند، که او و ما و آرمیتا و سوزی و خشی و بیل و سیلورمن‌ها و شهداء و گلوله‌ها و انقلاب و  امریکا و همه‌ی عالم را در تصرف خود دارد و از حکومت او گریزی نیست، و باید او را پرستش کرد؛ چه غرض رمان دینی بسط عبودیت الاهی فرض شده است. با این همه، به نظر، ما طی صفحات بی‌وتن نه در توحید، که در تثلیث بوده‌ییم؛ گاه در عبودیت خداوند ارمیای معمر بوده‌ییم و گاه در عبودیت خداوند ارمیای تورا و گاه در عبودیت نویسنده‌ی کتاب.</p>
<p>ساده‌اش این می‌شود که شرک می‌ورزیده‌ییم و اصنامی ادبی را می‌پرستیده‌ییم که نویسنده‌ی بی‌وتن آن را تراشیده، توهم کرده، بود و ما از بازار خریده و به خانه آورده بودیم؛ درست مثل بت‌های خانه‌گی جاهلیت اولا. وقتی خالق بزرگی در عالم نه‌باشد، خالق‌های کوچک مجبورند تا به مخلوقات‌شان هویت به‌دهند. و لو با ساختن مجسمه از کسی که هیچ چاره‌یی به جز معمار شدن نه‌داشته است. [بی‌وتن، صفحه‌ی ۱۰۴]</p>
<p>إتخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله و المسیح ابن مریم و ما أمروا إلا لیعبدوا إلهاً واحداً لا إله هو سبحانه عما یشرکون. [سوره‌ی توبه، آیه‌ی ۳۱]</p>
<p>؛ ناتمام</p>
<hr size="1" /><a href="#_ftnref1">[۱]</a>تورات یک غلط مصطلح است. کلمه‌ی عبری תורה در زبان عربی توراة خوانده می‌شود که ة انتهائی آن تنها در هنگام حرکت ت تلفظ می‌شود. حال اگر این کلمه‌ی عبری را مستقیماً به پارسی برگردانیم، تلفظ صحیحش چیزی نزدیک به تورا خواهد بود.</p>
<p><a href="#_ftnref2">[۲]</a>این‌ها هم‌آن تازه‌مسلمانانی بودند که پس از خانه‌نشین شدن امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، و منع نقل حدیث توسط خلفای سه‌گانه، به جای معارف دین برای مردم اسرائیلیات و داستان تعریف می‌کردند. امیرالمؤمنین، علیه السلام،  پس از رسیدن به خلافت این جماعت را با تازیانه از مسجد بیرون ریخت.</p>
<p><a href="#_ftnref3">[۳]</a> به‌گذریم از این که نه هیچ رده‌بندی کتاب‌خانه‌یی و نه هیچ متکلم و متدینی خداوند را نویسنده‌ی قرآن و تورا فرض نه‌می‌کند، بل  او را منزل یا ملهم این متون می‌دانند و دیگرانی را کاتب و نویسنده‌ی وحی دانسته‌اند؛ نیز به‌گذریم از این که فیپا مخفف فهرست‌نویسی پیش از انتشار است و نه فهرست‌‌نگاری جهانی(؟) کتاب‌داری.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>3 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/192fd2852b266c6ee4938ec4d75a776f?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>zahra:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3292/comment-page-1#comment-1745">2010-Jun-09</a></small>
							سلام.من نوشته خدای موهوم ارمیا رو خوندم ولی چیز زیادی نفهمیدم.اگه میشه لطفا توضیح بیشتری برای من بدید.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2e41d52b2986c0c63a2f464e34b7b3f3?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>موسی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3292/comment-page-1#comment-1746">2010-Jun-10</a></small>
							به نظر این مقاله محترمان فاتحه  رمان دینی یا رمان جنگ را خوانده است. نویسنده به صراحت می گوید که رمان دینی شرکیات است و اگر درباره خود پیامبر یا خداوند او هم رمان بنویسی باز این پیامبر و خدا مخلوق تو هستند و تو خودت را خدا فرض کرده ای. بهترین نویسنده رمان و بهترین خواننده رمان کسی است که بیشتر از همه به خدای حقیقی کافر باشد. ما اگر سریال تماشا می کنیم یا رمان می خوانیم یا فیلم می بینیم و اگر به این ها دل بسته باشیم دیگر در عبودیت خداوند نیستیم و نویسنده و کارگردان را می پرستیم. نویسنده در جایی می گوید بیوتن اسرائیلیات انقلاب است و این به روشنی تعارض او با اصل رمان را نشان میدهد.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6a7ba57dec52e4c19d492a329696a88c?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سید علی إبراهیمی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3292/comment-page-1#comment-1749">2010-Jun-17</a></small>
							بسم الله الرّحمن الرّحیم‬
مقاله‌ای خواندم در سایتِ إرمیا که موجب شد اکنون در حال نوشتن این چند خط باشم. نامش بود «خداوند موهوم إرمیا». آن‌چه به ذهنِ حقیر این بنده رسید چند نکته بود:
۱- نویس‌نده‌ی این مقاله رویِ سخنش نه با رضا امیرخانی بوده، نه با مردم؛ بل که او واگوی‌ه‌های پراکنده‌ی ذهنیش را روی کاغذ آورده. توضیح خواه‌م داد.
۲- ایشان در تذبذبی معرفت‌شناسانه در حقیقت درگیر مسئله‌ای در ذهن بوده‌است. این که آیا می‌توان رمانِ دینی نوشت یا اصولا محال است؟!
۳- به وضوح ایشان معتقد بوده‌است، نمی‌توان رمان دینی نوشت. و اگر کسی رمان دینی بنویس‌د در حقیقت شروع به تحریفِ دینِ خداوند کرده‌است. و نمی‌دانم چرا رمان را متنی مقدّس که از جانبِ نویس‌نده به خدا تحمیل می‌شود، تلقّی کرده بود! به نظر می‌رسد ایشان نیم‌نگاهی نیز به أفکار سروش داشته و إعتقاد به این که رمانِ دینی نوشت‌ن اصولا شرکِ جلی است. زیرا در فرآیند بسط حقیقت در زمینه‌ی زنده‌گی، به اجبار جزئ‌یاتی إضافه می‌گردند که هیچ‌گونه منشأی جز خیال نویس‌نده ندارند. پس در واقع شما با آمیخت‌ن آن‌چه خداوند فرموده با آن‌چه خود توهّم کرده‌اید، خود را در وظیفه‌ی دین‌پراکنیِ خداوند به زور شریک کرده و پس شرک شما از قوه به فعل می‌آید و…! (این‌جاست که إنسان یادِ مزاح دوستان می‌افتد که می‌فرمایند: عکس خداوند را پاره می‌کنی؟؟؟ و باید این جمله را نیز اضافه کرد که: رمان دینی می‌نویس‌ی؟؟؟)
۴- وجود إرجاعاتی به کتبِ عهدِ قدیم و جدید در بی‌وتن، نویس‌نده‌ی مقاله را که مشخّصا دستی بر معارفِ أدیانِ کتابی دارد، بسیار عصبی می‌نماید. پس دست به قلم می‌برد و از تثلیث می‌نویسد و زعم سقیم…
۵- او در ذهنِ نه‌چندان ساخت‌یافت‌ه‌ی خویش تمامِ عشّاقِ بی‌وتن را متّهم می‌سازد. معادل انگاشت‌نِ لذّت از یک رمان با پرست‌شِ تمامِ سرچشمه‌هایِ وجودِ آن، می‌توان‌د هر بی‌وتن خوانده‌ای را به جرمِ تثلیث بر «خداوند متعال و ذهنِ مخدوشِ نویس‌نده و إحتمالا نویس‌نده‌ی بی‌پدر و مادرِ کتبِ عهدِ قدیم» گرفت!
۶- و وای به حالِ روزی که رمانِ دینی موجودِ غیرقابلِ إنکار، زیاد به مذاقِ مقاله نویسِ ما خوش نیاید…
۷- او جایی تحریفِ کتبِ عهدِ قدیم را معادلِ وهم‌یّات بودنِ آن‌ها می‌پندارد. این در حالی است که اگر احادیثِ صحیحِ ما از إنطباقِ آیه‌ی کریمه‌ی «أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ يُحْيِي هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ…»[٢:٢٥٩] بر پیام‌بری به نامِ إرمیا ،که هیچ‌گاه به این‌نام در قرآن خوانده‌نشده است، سخن می‌ران‌ند. أعنی به کتبِ خویش هم مراجعه کنید، آن‌جا می‌یاب‌یدش! سوای از این‌ها در قرآن کریم به تحریفِ إنجیل و تورات تصریح شده امّا به مراجعه‌ی به آن‌ها برای فهم‌یدنِ نارسایی‌هاشان و یافت‌ن حقیقت نیز توصیه. و این‌ها همه به این معناست که أهلِ کتاب، هنگامِ هجرت به قرآن است و کتاب‌هاتانِ کافیِ زمانه دیگر نیست. نه این‌که آنان داستان‌هایی است که در نگاهِ نویس‌نده‌ی مقاله‪،‬ أجدادِ نا خلفِ(!) امیرخانی آن را نوشته‌اند!
۸- در مورد آن‌چه ایشان را آزرده‌بود از رمان. مانند ذهنِ دوقسمتیِ حضرتِ باری و حساب و کتابِ إشتباهِ فرشته‌گان و به سخره گرفتنِ إجتهادِ مجتهدان نیز می‌توان قلم زد. به گفته‌ی خودِ امیرخانی، إرمیا إنسانِ ترازِ زنده‌گیِ نیست. و آن‌چه سخن از کفرگویی و تشکیک به میان آمده. همه‌گی اگر حاصلِ ذهنِ خشیِ بی‌پدر نباشد، مالِ إرمیاست. و حربه‌ی مواجه سازیِ نگاهِ إسلامیِ شیعیِ مقلّدِ ما با نگاهِ اگر چه به نامْ مسلمان، امّا حساب‌گر آمریکایی است.
۹- امّا واسطة‌العقد این متن را می‌توان این گونه طرح زد که: یکی از دلایلِ اساسی که «مهدیِ فاطمیِ صدر» در متنِ ،متأسفانه مشحون از قیاس و مغالطه‌ی، خویش می‌آورد برای إمتناعِ نوشت‌ن رمانِ دینی، تناقضِ ذاتِ داستان با وجودِ یک‌تا و کاملِ خداوند است. گویی که اگر رمان بخواه‌د رمان باشد، بی شک باید خداوند را از عرشِ کبریائی‌ش لا اقل تا حدِّ لزوم پایین بکشد. در حالی که این نگاه درست نیست. این‌که محاسباتِ کورِ یک مسلمانِ مستحیل را به تصویر بکشی، به زیر کشیدنِ خداوند از عرش نیست. و این‌که آمریکا را آن‌طور که هست بنمای‌انی و بدانی که از لحظه‌ی ورود به آن سرزمینِ نفرین‌شده‌ی بهیمه‌پرور «دیگر آسمان را نخواهی دید.» اصولا إرتباطی به سعیِ مضاعف برای ذبحِ کودکِ تمدّنِ إسلامی ندارد. عزیز من! شما إشتباه این رمان را خوانده‌اید. بی‌وتن تنها این روزهایِ إنقلاب است.
۱۰- فرمود:‌ آفتُ الکلام الإطاله/ آفتِ سخن، به درازا کشاندنِ آن است.
والسلام
سیدعلی إبراهیمی
۸۹/۳/۱۷
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3292"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3292/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نیش‌تر به مدیریت نفتی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3148</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3148#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 May 2010 23:53:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت دولتی]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[مدیریت نفتی]]></category>
		<category><![CDATA[نفت در ایران]]></category>
		<category><![CDATA[نفحات نفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3148</guid>
		<description><![CDATA[وجود نفت در کشور ما، آبستن اتفاقات بسیاری بوده است. اتفاقاتی که مردم و حاکمان، همواره درگیر تبعات آن بوده‌اند. بعضی نفت را عامل عقب‌ماندگی ما می‌دانند و برخی دیگر آن را تنها عامل مهم بودن ما می‌شمرند. در نگاهی تاریخی نیز، این مادهٔ سیاه‌رنگ از هنگامی که برای اولین بار از دل خاک برآمد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/nafahate-naft-big.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p>وجود نفت در کشور ما، آبستن اتفاقات بسیاری بوده است. اتفاقاتی که مردم و  حاکمان، همواره درگیر تبعات آن بوده‌اند. بعضی نفت را عامل عقب‌ماندگی ما  می‌دانند و برخی دیگر آن را تنها عامل مهم بودن ما می‌شمرند. در نگاهی  تاریخی نیز، این مادهٔ سیاه‌رنگ از هنگامی که برای اولین بار از دل خاک  برآمد تا به امروز، همیشه یکی از اصلی‌ترین مسائل تحلیلی در تاریخ و سیاست  بوده است.</p>
<p>ملی‌شدن صنعت نفت و به تبع آن کودتای۲۸مرداد، قراردادهای نفتی محمدرضا و  سفرهٔ گستردهٔ آمریکا و انگلیس، اعتصاب کارکنان صنعت نفت و پیروزی انقلاب،  سرمایه‌گذاری‌ شرکت‌های خارجی در طرح‌های توسعهٔ نفتی، آوردن نفت بر سر  سفره‌ها و هزاران شعار و برنامهٔ نفتی دیگر، سبب شده است نویسنده‌ای مدعی‌‌  که به انقلاب و نظام احساس تعهد می‌کند، ساکت ننشیند و از پس کارنامه‌ای  شامل ۲-۳ رمان، داستان کوتاه، سفرنامه و یک مجموعه مقالات در باب فرار  مغزها، خود را در ماجراهای سیاسی و به نظر خطرناک درگیر کند!</p>
<p>این نویسنده که پیرو رسم و سنن جلال آل احمد است، مسلما از این ورطه بیم  ندارد؛ چرا که انقلابی بودن خود را با «داستان سیستان» اثبات کرده است و  تخصص در حرفه‌اش را هم با رمان‌های پرفروشش. گرچه بی‌سروصدا بودنش در  یک‌سال گذشته و حوادثی که حتی سنگ‌ها را هم به حرف آورده بود، عجیب و غریب  است!</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">ملی‌شدن صنعت نفت و به تبع آن کودتای۲۸مرداد، قراردادهای نفتی محمدرضا و سفرهٔ گستردهٔ آمریکا و انگلیس، اعتصاب کارکنان صنعت نفت و پیروزی انقلاب، سرمایه‌گذاری‌ شرکت‌های خارجی در طرح‌های توسعهٔ نفتی، آوردن نفت بر سر سفره‌ها و هزاران شعار و برنامهٔ نفتی دیگر، سبب شده است نویسنده‌ای مدعی‌‌ که به انقلاب و نظام احساس تعهد می‌کند، ساکت ننشیند و از پس کارنامه‌ای شامل ۲-۳ رمان، داستان کوتاه، سفرنامه و یک مجموعه مقالات در باب فرار مغزها، خود را در ماجراهای سیاسی و به نظر خطرناک درگیر کند!</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>رضا امیرخانی پس از «نشت نشاء» که برای اولین بار از حیطهٔ رمان و  داستان وارد حیطه مقاله‌نویسی شد، نشان داد که بغیر از دغدغه‌های هنری و  ادبی، نگرانی‌های دیگری نیز دارد. وی با توجه به دریافت‌های شخصی‌اش که  حاصل مطالعات و گشت و گذارهای بلندمدت‌ او در ینگه دنیاست، این‌بار در  نوشتهٔ جدیدش، تمام رویدادهای جامعه را به نفت و مدیریت آن ربط داده است.</p>
<p>دیدگاه رضا امیرخانی در این کتاب به شدت کاپیتالیستی‌ است. او، اقتصاد و  خصوصا نفت و مدیریت به قول خودش «سه‌لتی» را زیربنای تمام تحلیل‌ها دانسته  است و البته استدلال می‌کند که اگر خوب به نحوهٔ ارتزاق مردم بنگریم،  می‌پذیریم که ارتزاق امری‌ست پیشینی بر اعتقاد و اعتقاد سالم از ارتزاق  ناسالم، از زمرهٔ محالات است. به همین جهت است که امام حسین (ع) در روز  عاشورا می‌فرمایند:</p>
<p>«شکم‌های‌تان از حرام پر شده است و بر دل‌های‌تان مهرخورده، دیگر حق را  نمی‌پذیرید و به آن گوش نمی‌دهید.»</p>
<p>و این استدلال، علت مبنایی و دغدغهٔ نگارنده است که: «لقمه، شقی و سعید  می‌سازد!» و این‌جاست که نفت و نحوهٔ مدیریت بر آن وارد سراسر زندگی ما  می‌شود؛ از فرهنگ گرفته تا کارآفرینی، فوتبال و افق آینده ما&#8230;</p>
<p>رضا امیرخانی در اثبات این نظریهٔ خود که شیر نفت و دادن اختیار آن به  یک مدیر سه‌لتی چه برسر مملکت می‌آورد، به کتاب «نشت نشاء» خود اشاره  می‌کند. وی در این کتاب، از علم بومی و چرخهٔ ناقص تولید سؤال و حرکت علمی  در دانشگاه‌ها حرف زده است. در پنج‌سالی که از چاپ «نشت نشا» گذشته است، در  تمام جلسات دانشجویی سؤال متداول این بود که چرا در این کتاب،‌ راه‌ حلی  ارائه نشده است. پاسخ امیرخانی این بود که: «جلد دوم این کتاب را باید هر  صاحب‌نظر متخصص در حیطه و حوزهٔ خود بنویسد، دیگر دوران نسخهٔ کلی پیچیدن  تمام شده است».</p>
<p>البته امیرخانی چندی بعد در میان همان جلسات دانش‌جویی درمی‌یابد که تا  شیر نفت در تمام امور کشور ما نقشی مهم داشته باشد، هیچ‌گاه علم بومی و  سؤال بومی تولید نمی‌شود. این‌جاست که تصمیم می‌گیرد «جلد صفرم نشت‌ نشاء»  را بنویسد!</p>
<p>امیرخانی به پیروی از مراد نویسندگی‌اش -جلال- برای مدیران نفتی، شمشیر  را از رو می‌بندد. مدیرانی که آنها را دولتی نمی‌خواند و به آن‌ها لقب  سه‌لتی می‌هد! و تا فصل انتهایی کتاب همهٔ نقص و کمبودها را نتیجهٔ عمل‌کرد  آن‌ها می‌داند؛ مدیرانی که به اعتقاد او دربی هستند به بهشت و نه یک درب  دو لتی که بعضی درشان سه‌لتی‌ست: وسیع‌تر، فراخ‌تر و گشادتر و نه آن بهشت  اخروی که بهشت دنیوی! همان‌جایی که بی‌منت و کار، روزی مفت می‌دهند، چیزی  شبیه به همین اتفاقات نفتی دور و بر خودمان!</p>
<p>رضا امیرخانی این نوشتار را یک مقالهٔ سیاسی و تحقیق علمی-دانشگاهی  نمی‌داند، بلکه «نوشته‌ای اخوینی» می‌نامدش که میان برادران نگاشته می‌شود و  باید برادرانه آن‌را خواند.</p>
<p>در فصل «<strong>قانان</strong>» از نادرستی قانون‌ریزی می‌گوید و اینکه قانون   برای تسهیل در مشکلات زندگی طراحی می‌شود و البته یک امر قراردادی است نه  یک وحی منزل.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">دیدگاه رضا امیرخانی در این کتاب به شدت کاپیتالیستی‌ است. او، اقتصاد و خصوصا نفت و مدیریت به قول خودش «سه‌لتی» را زیربنای تمام تحلیل‌ها دانسته است و البته استدلال می‌کند که اگر خوب به نحوهٔ ارتزاق مردم بنگریم، می‌پذیریم که ارتزاق امری‌ست پیشینی بر اعتقاد و اعتقاد سالم از ارتزاق ناسالم، از زمرهٔ محالات است. به همین جهت است که امام حسین (ع) در روز عاشورا می‌فرمایند:«شکم‌های‌تان از حرام پر شده است و بر دل‌های‌تان مهرخورده، دیگر حق را نمی‌پذیرید و به آن گوش نمی‌دهید.»</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>در فصل «<strong>بی‌کارآفرین</strong>» مثال‌های متعددی از رقابت ناعادلانهٔ  کارآفرینان با مدیران سه‌لتی مطرح می‌کند. کارآفرینان را سه دسته تاجر یا  صنعت‌گرزاده‌گان، خان‌زادگان و جوانانِ آرمان‌خواهِ نوآور برمی‌شمرد و  عاقبت رقابت هرسه دسته را با مدیر سه‌لتی که در هنگام کم‌آوردن، پیچ شیر  نفت را به کمک می‌گیرد، یکسان بیان می‌کند. همین‌جاست که بورس ملک، به دلیل  حضور نداشتن دولت و درواقع ناتوانی آن، مطمئن‌ترین و پررونق‌ترین بورس  مالی کشور می‌شود و در نهایت نتیجه می‌گیرد که کارآفرین ایرانی فقط به  بی‌توجهی سه‌لتی نیاز دارد و بس!</p>
<p>در فصل «<strong>منطق آزاد</strong>» بر سیاست‌های اجرایی در مناطق آزاد که  نتیجه‌ای ندارد جز پُرپول شدن جیب تاجران تهرانی، اصفهانی، شیرازی و&#8230; که  در آن‌جاها به تجارت می‌پردازند، خرده می‌گیرد که هیچ نتیجهٔ مثبتی برای  مردم ساده‌ٔ آن منطقه از جهت اشتغال و درآمد و غیره نداشته است و چند مثال  بر مدیریت نادرست و ناکارآمد بر این مناطق می‌زند.</p>
<p>در فصل «<strong>نه عامه‌پسند، نه خاصه‌پسند؛ فقط داستانِ مسئول‌پسند</strong>»  نوبت به دل‌خوری اصلی نویسنده می‌رسد و آن چیزی نیست جز فرهنگ سه‌لتی نفتی!</p>
<p>در فصل «<strong>کدام استقلال، کدام پیروزی</strong>» بار دیگر به مدیریت دولتی و  نفتی در ورزش اشاره می‌کند که نمایان‌ترین آن در فوتبال، آن هم در تیم‌های  استقلال و پیروزی‌ست که هردو زیردست رئیس ورزش کشور اداره می‌شوندو  می‌گوید: «معاون تربیت بدنی با دست چپ، دست راست را می‌گیرد و خودش با خودش  مچ می‌اندازد و چهل میلیون نفر می‌نشینند و این مچ‌اندازی نفس‌گیرانه را  می‌بینند و کف می‌زنند»!&#8230;</p>
<p>در فصل «<strong>صنعت دولتی شدن نفت</strong>» نویسنده معتقد است که هیچ‌گاه نفت  در ایران ملی نشد، بلکه دولتی شد! آنگاه به شرح نفت ملی و نفت دولتی می  پردازد و اقل‌ِ نقمت‌ آن‌را ساخته‌شدن مسئول یقه سفید سه‌لتی می‌داند!</p>
<p>در فصل «<strong>حزب در پیت</strong>» مثال اتوبوس در حال حرکت را می‌زند که به  نظرم یکی از جالب‌‌ترین مثال‌ها در این کتاب است!</p>
<p>در فصل «<strong>ریاستِ نفتی</strong>» به سلسه مراتب مدیران و آنان که به مدیریت  راه پیدا می‌کنند، خرده می‌‌گیرد و واقعیت مسئول سه‌لتی را توزیع پول نفت  میان کارمندان به گونه‌ای که در داخل و خارج مجموعه، غُر زدن به حداقل برسد  مطرح می‌کند. و این می‌شود معیار ارزیابی مدیران!</p>
<p>در فصل «<strong>آنچه خوبان همه دارند، ما هم داریم!</strong>» نامه سال۲۰۰۰ خود  از ینگه دنیا به دوستانش در ایران را می‌آورد و به مباحثی چون: آزادی بخش  خصوصی، رشد عرضی و طولی، مسئله توزیع، تقدس تولید و&#8230; می‌پردازد.</p>
<p>در فصل «<strong>جمهوری اسلامی پاکستان</strong>» از هراس خود برای از بین رفتن  آنچه انقلاب به دنبال آن بوده است سخن می‌گوید. از اینکه اقتصاد فعلی ما نه  ربطی به اسلام دارد نه به انقلاب، نه به هیچ چیز درست و حسابی دیگر. وی  نگران آن است که این اقتصاد سه‌لتی، مدیریت سه‌لتی و فرهنگ سه‌لتی، روزگاری  در کلام مورخان پسینی جزء منتجه‌ی انقلاب اسلامی یا اسلام نوین قرار گیرد!</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">امیرخانی به پیروی از مراد نویسندگی‌اش -جلال- برای مدیران نفتی، شمشیر را از رو می‌بندد. مدیرانی که آنها را دولتی نمی‌خواند و به آن‌ها لقب سه‌لتی می‌هد! و تا فصل انتهایی کتاب همهٔ نقص و کمبودها را نتیجهٔ عمل‌کرد آن‌ها می‌داند؛ مدیرانی که به اعتقاد او دربی هستند به بهشت و نه یک درب دو لتی که بعضی درشان سه‌لتی‌ست: وسیع‌تر، فراخ‌تر و گشادتر و نه آن بهشت اخروی که بهشت دنیوی! همان‌جایی که بی‌منت و کار، روزی مفت می‌دهند، چیزی شبیه به همین اتفاقات نفتی دور و بر خودمان!</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>در فصل «<strong>اقتصادِ مورد نظر در دست‌رس نیست چیست</strong>» بیان می‌کند که  نمی‌توان اول نشست و نظریه‌پردازی کرد و بعد کار. این دو هم‌زمان بایستی در  کنارهم حرکت کنند و هم‌افزایی کنند. اقتصاد اسلامی محصول کارِ اقتصادی  مسلمانان زیر نگاه تیزبین منتقد و محقق مسلمانان است.</p>
<p>در نهایت می‌رسد به فصل «<strong>افق</strong>». او معتقد است بدون داشتن افق، ولو  با داشتن پیشینه‌ای افتخارآمیز، هیچ حرکت جهت‌داری نمی‌توان تصور کرد.  افقی که باید آینده‌نگر باشد نه گذشته‌گرا، دوردست باشد و دست‌نیافتنی نه  افقی که در دست و پای اجرائیات و کارهای امروزی گیر کند. شیوهٔ زندگی  ایرانی فقط در ظل آفتاب افق تمدن نو اسلامی شکل خواهد گرفت.</p>
<p>در فصل «<strong>توسعه‌ٔ چینی و هندی و ژاپنی و مالزیایی و</strong><strong>&#8230;</strong>» به  نقد ایده‌هایی می‌پردازد که هر از گاهی سیاست‌مداران در تشابه‌سازی ایران  با کشورهای دیگر ارائه می‌کنند.</p>
<p>در فصل یکی مانده به آخر، یعنی «<strong>زمینِ صاف، زمینِ گرد، زمینِ مشبک</strong>»  بحثی انتزاعی در راستای افق مطرح می‌کند و نهایتا در آخرین مقالهٔ کتاب  نفحاتِ نفت «<strong>مقصر، مدیرِ سه‌لتی نیست</strong>»  اشاره می‌کند که دعوایش با  مدیر سه‌لتی نیست، چراکه همهٔ ایرادها از او نیست. ایراد اصلی بر می‌گردد  به من و تو که به جای آنکه بفهمیم مشکل به این فرهنگ نفتی‌ برمی‌گردد و  باید این فرهنگ را عوض کرد، هم‌چنان به‌دنبال تغیی مدیرانیم.</p>
<p>مسلما نوشتار جدید رضا امیرخانی که در ۲۲۹ صفحهٔ کتاب «نفحات نفت» جمع  شده است، بازخوردهای متفاوتی در بر خواهد داشت. مجموعه مقالاتی که بی‌محابا  تیغ تیز نقد را به روی مسئولین دولتی و به تعبیر نویسنده سه‌لتی کشیده  است. تعدد مثال‌هایی از دولت فعلی و البته نقدهای اساسی به دولت‌های گذشته،  مطمئنا تبعات سنگینی در بر خواهد داشت و باید منتظر ماند و دید آنان که  مخاطب اصلی کتاب نبوده‌اند اما محور تمام نقدها بوده‌اند، چه عکس‌العملی  نشان خواهند داد.</p>
<p>شاید اولین بازخورد محتوا بر ظاهر کتاب نمایان شده است: جایی که بجای  شرح تک‌سطری کتاب که می‌بایست «جستاری در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی» بود،  آمده است «جستاری در فرهنگ و مدیریت نفتی». همین‌طور در در فصلی که از کتاب حذف شده  است!</p>
<p>و البته باید به نظارهٔ این نشست که جوانان و اخوانی که امیرخانی آنان  را به فرار از نفت و فرهنگش تشویق می‌کند، چه‌قدر حاضرند این دل‌نوشته را  وقع نهند و به‌کار بندند.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/721dca4f14e632cb5a2df3feb70e5904?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>صدرا مجد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3148/comment-page-1#comment-1717">2010-May-19</a></small>
							كاشكي يه سوتيتر داشت اين نوشته‌ي بلند
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3148/comment-page-1#comment-1719">2010-May-19</a></small>
							جناب مجد! این را قصور سردبیر می‌دانم. و بابت آن عذرخواهی می‌کنم.
ممنون از نقدتان
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3148"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3148/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced)

Served from: asha.ir @ 2012-02-12 22:22:39 -->
