دوشنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۲:۲۳ ق.ظ | داستان و رمان
محمد غفاری

سورانِ سرد رمانی گرم است و کشمکش‌ها و جذابیت‌های متنوعی در آن قرار دارد

گفتگوی اختصاصی با «اکبر صحرایی» نویسندهٔ کتاب‌های طنز جنگ
چهارشنبه، ۶ مرداد ۱۳۸۹ - ۹:۰۶ ب.ظ | گفت‌گو
سیدمهدی موحد

اختصاصی خانهٔ کتاب اشا: کسانی که داستان‌های کوتاه جنگ را می‌پسندند، بدون شک نام «اکبر صحرایی» را شنیده‌اند. او طبعی لطیف و طناز دارد و از این جهت، نوشته‌های جنگی-طنز او نیز مخاطب دارد. با وجود آن‌که عرصهٔ نویسندگی در حوزهٔ دفاع مقدس محل حضور آدم‌های کوتاه و بلند بسیاری است، صحرایی صاحب قله‌ای در [...]

یکشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۳ ق.ظ | داستان و رمان
سیده فاطمه مطهری

داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد

یکشنبه، ۱۵ فروردین ۱۳۸۹ - ۵:۵۵ ق.ظ | مجله ادبی
مسعود زیرکی

می‌دانی سحر؟ دنیای شما دنیای بی‌ریختی است. همه‌اش روی چیز‌های بی‌ریخت اسم می‌گذارید. اما چیز‌های خوب هیچ اسمی ندارند. شاید به خاطر این است که همه‌اش چیز‌های بی‌ریخت می‌بینید.

پنجشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۶:۱۰ ب.ظ | داستان و رمان
ایمان مطهری منش

من، حبیب احمدزاده را رمان «شطرنج با ماشین قیامت» شناختم. رمانی که نفسِ خواندنش، «قصه» دارد و برای من، ماجراها داشته است. اما کمی بعد از شطرنج به سراغ «داستان‌های شهر جنگی» رفتم و به جرأت می‌گویم از خواندنش کیفور شدم. و این کیفوری، بسیار پیش‌تر از آن بود که این اثر به چند زبان [...]

چهارشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۸ - ۵:۳۷ ب.ظ | داستان و رمان
ریحانه مهرزاد

عجب دنیایی داشت جبهه! دوستی‌ها زود پا می‌گرفت، صمیمی و یک رنگ. و چه زود تمام می‌شد. به دنبال‌ش یک دنیا حسرت و غم جای خالی آن‌ها را پر می‌کرد. آن هم وقتی زندگی شهر برایت رنگ باخته بود و همهٔ زندگی را در بین این جوانان خاکی پوش می‌یافتی. آن‌جا فضا رقیق بود و [...]

پنجشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۸ - ۳:۰۰ ب.ظ | داستان و رمان
ایمان مطهری منش

داستان‌هایی که حلقِ واقعیت‌اند…

شنبه، ۴ مهر ۱۳۸۸ - ۱۲:۵۸ ق.ظ | داستان و رمان
ریحانه مهرزاد

به صد متری تانک‌ها رسیده بودیم که ناگهان منوری در آسمان روشن‌شد.

یکشنبه، ۱۵ شهریور ۱۳۸۸ - ۴:۳۴ ق.ظ | کودک و نوجوان
ریحانه مهرزاد

مهدی زین‌الدین اما، سیلی به او نزد. رفت و یک لیوان چایی برایش آورد!

چهارشنبه، ۲۱ مرداد ۱۳۸۸ - ۱۰:۴۰ ق.ظ | داستان و رمان
ایمان مطهری منش

یکی-دو سال قبل بود که «آنا هنوز می‌خندد» به تحریریهٔ جام جم رسید. کم پیش می‌آمد کتابی به تحریریه بیاید و منِ بدسلیقهٔ بدپسند، همان‌جا بنا کنم به خواندنش. «آنا هنوز می‌خندد» از جملهٔ آن شاذ و ندرهایی بود که یک‌دفعه سر بلند کردم و دیدم وقت نهار شده و رسیده‌ام به وسط عشق! اکبر [...]

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!