دوشنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۲:۲۳ ق.ظ | داستان و رمان
محمد غفاری

سورانِ سرد رمانی گرم است و کشمکش‌ها و جذابیت‌های متنوعی در آن قرار دارد

سه شنبه، ۳ خرداد ۱۳۹۰ - ۲:۴۲ ب.ظ | یادداشت
بهرام بابایی

امروز، در سالروزِ فتحِ خدای‌گونهٔ خرمشهر همه جا از اسمِ این شهر پُر بود. اگر حال و حوصلهٔ مرورِ اخبار را داشته باشید، قطعاً اظهارنظرهایِ مختلفی دربارهٔ این مناسبتِ مهم خوانده‌اید. تا آن‌جا که به اهالیِ فرهنگ و کتاب مربوط می‌شود، طی هفتهٔ گذشته، خیلی از هنرمندان و نویسندگان و شاعران، از خرمشهر گفته‌اند. ترجیع‌بندِ [...]

یکشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۳ ق.ظ | داستان و رمان
سیده فاطمه مطهری

داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد

چهارشنبه، ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۲ ق.ظ | مجله ادبی
کرم‌رضا تاج‌مهر

چهارده پانزده روزی می‌شود آن لعنتی‌ها از شهر گورشانِ گُم کرده اند، رفته اند؛ بیرونشان کِردند. همه جای شهرِ خراب کِرده اند. حالا دیگر صدای گلوله هاشان از دور هم شنیده نمی‌شود. بعداز ظهرِ سه روز پیش بی که بی بی و کاکام برگشتند سر خانه زندگی مان. گُلی نمی‌دانست، خیلی دِلُم می‌خواست بهش می‌گفتُم. [...]

یکشنبه، ۱۵ فروردین ۱۳۸۹ - ۵:۵۵ ق.ظ | مجله ادبی
مسعود زیرکی

می‌دانی سحر؟ دنیای شما دنیای بی‌ریختی است. همه‌اش روی چیز‌های بی‌ریخت اسم می‌گذارید. اما چیز‌های خوب هیچ اسمی ندارند. شاید به خاطر این است که همه‌اش چیز‌های بی‌ریخت می‌بینید.

پنجشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۶:۱۰ ب.ظ | داستان و رمان
حسام الدین مطهری

من، حبیب احمدزاده را رمان «شطرنج با ماشین قیامت» شناختم. رمانی که نفسِ خواندنش، «قصه» دارد و برای من، ماجراها داشته است. اما کمی بعد از شطرنج به سراغ «داستان‌های شهر جنگی» رفتم و به جرأت می‌گویم از خواندنش کیفور شدم. و این کیفوری، بسیار پیش‌تر از آن بود که این اثر به چند زبان [...]

چهارشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۸ - ۵:۳۷ ب.ظ | داستان و رمان
ریحانه مهرزاد

عجب دنیایی داشت جبهه! دوستی‌ها زود پا می‌گرفت، صمیمی و یک رنگ. و چه زود تمام می‌شد. به دنبال‌ش یک دنیا حسرت و غم جای خالی آن‌ها را پر می‌کرد. آن هم وقتی زندگی شهر برایت رنگ باخته بود و همهٔ زندگی را در بین این جوانان خاکی پوش می‌یافتی. آن‌جا فضا رقیق بود و [...]

پنجشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۸ - ۳:۰۰ ب.ظ | داستان و رمان
حسام الدین مطهری

داستان‌هایی که حلقِ واقعیت‌اند…

شنبه، ۴ مهر ۱۳۸۸ - ۱۲:۵۸ ق.ظ | داستان و رمان
ریحانه مهرزاد

به صد متری تانک‌ها رسیده بودیم که ناگهان منوری در آسمان روشن‌شد.

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!