شنبه، ۴ دی ۱۳۸۹ - ۹:۰۲ ق.ظ | داستان و رمان
فاطمه روان‌گرد

«خاطره‌های پراکنده» درست مثل یک دفترچه‌ٔ خاطرات -که باعث می‌شود چند لحظه‌ای از حال کنده شویم به دنیای پر از صمیمیت گذشته سفر کنیم- شیرین و سرگرم‌کننده است

یکشنبه، ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ - ۱۰:۴۳ ق.ظ | یادداشت
امیر احسان دولت‌آبادی

قصدم توهین به کتاب «دا» یا کتاب‌های دیگر سوره نیست، اما مطمئنم اگر یک کتاب دربارهٔ فوائد پفک نمکی هم به تیم جدید تبلیغات سوره بدهید در عرض چند ماه چاپ‌های متعددی از آن را به فروش می‌رسانند!

سه شنبه، ۲ تیر ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۰ ق.ظ | یادداشت
ایمان مطهری منش

رزمندگان دفاع مقدس، مگر چند سال دیگر زنده‌اند؟ با خوش‌بینیِ تمام ‌ و البته دست بالا 40 سال دیگر. این خاطرات چه می‌شود؟ 40 سال دیگر، من چند خاطرهٔ بدون روتوش، بدون رنگ، بدون اغراق و بدون تحریف از حماسه پدران‌مان به یاد خواهم داشت تا برای فرزندانم بخوانم؟

سه شنبه، ۲۴ دی ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۱ ق.ظ | تاریخ
ایمان مطهری منش

اخراجی‌ها هیچ ربطی به آن فیلمِ اسم در کرده ندارد. اخراجی‌ها، روایت صادقانه‌ای است از جنگِ ما. روایتی که خیلی‌ها تاب تحملش را نداشتند و خفه‌اش کردند…

دوشنبه، ۲۳ دی ۱۳۸۷ - ۲:۰۲ ق.ظ | یادداشت
محسن خطیبی فر

نزدیک ظهر بود که کتاب به دست‌ام رسید. راه افتادم سمت ایست‌گاه مترو. همان نزدیکی‌ها ایست‌گاهی پیدا کردم که هنوز کامل نشده بود. ولی درش باز بود و مردم از پله‌های نیمه کاره‌اش پایین می‌رفتند. هوای داخل ایست‌گاه پر از گرد و خاک بود. نمی‌شد تحمل کرد. برای فرار از سرفه‌های پشت سر هم، هی ردیف صندلی‌های ایست‌گاه را رفتم و آمدم تا از هوای خفهٔ آن‌جا فرار کنم. ولی باز سینه‌ام می‌گرفت و کلافه‌ام می‌کرد. قطار که رسید، بی‌معطلی وارد نزدیک‌ترین واگن قطار شدم. درها زودتر از آن‌که انتظارش را داشتم بسته شد و قطار به راه افتاد. به‌خاطر نیمه‌ساز بودن ایست‌گاه، قطار فقط در دو ایست‌گاه نگه می‌داشت. و دوباره دور می‌زد به طرف ایست‌گاه نیمه‌ساز: در این فاصله با احتیاط سلفون کتاب را پاره کردم.

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!