
فرض کنید رئیسِ جمهورِ ایران سالِ 1391 را سالِ کتاب و کتابخوانی نامگذاری کند و بگوید: «با
با تألیف کتابِ صیفیجات در آئینهٔ ادبیات پارسی گامی بلند در راستای توجیهِ مردمِ ادبدوستِ ایران به
جعفریان: انتظارمان این است که واقعبینی حاکم باشد
جعفریان فعالیتهای این حوزه را «خوب» میداند اما میگوید: در مورد انقلاب خیلی چیزها را از شکل اصلیاش درآوردیم!
جلدهایِ دوم و سومِ «آئینه جادو» + «توسعه و مبانی تمدن غرب»
یاحسینی: معلوم نیست چند درصد از آثار تاریخشفاهی جنگ حذفیات دارند
رمان «ریشه در اعماق»، نوشته ابراهیم حسنبیگی، ۱۳تیرماه در فرهنگسرای پایداری نقد میشود. ریشه در اعماق، داستان جوانی است با نام «شفی محمد» از اهالی شهر بمپور استان سیستان و بلوچستان که همزمان با آغاز جنگ تحمیلی تصمیم میگیرد به جبهه برود، اما موقعیت دشوار خانوادگی او برایش مشکلساز می شود. اطرافیانش سخت با این [...]
آنچه در ادامه میآید، نوشتهای است که حدود ۳ سال پیش، در صفحهٔ «پایداری» روزنامهٔ جامجم منتشر شد. اینک، به مناسبت سالگردِ فتحِ خرمشهر، آن را باز نشر میکنم. در طی این چند سال، اوضاع روایت در حوزهٔ دفاع مقدس روی متفاوتتری گرفته است. پس، به آن یادداشت، چند سطری افزودهام و اینک، آن و [...]
رزمندگان دفاع مقدس، مگر چند سال دیگر زندهاند؟ با خوشبینیِ تمام و البته دست بالا 40 سال دیگر. این خاطرات چه میشود؟ 40 سال دیگر، من چند خاطرهٔ بدون روتوش، بدون رنگ، بدون اغراق و بدون تحریف از حماسه پدرانمان به یاد خواهم داشت تا برای فرزندانم بخوانم؟
انگار آفتاب وسط آسمان گیر کرده بود. هر چهقدر هم که میگذشت کلافهتر میشدیم. قایقران دیروزی اوّل بارَش بود که گذرش به این طرفها میافتاد. خیلی مرتب و اتوکشیده آمده بود تا به ما یخ برساند. حالا اینکه میگویم مرتب نه اینکه بشود با خط اتوی شلوارش پرتقال را نصف کرد. ولی وضعاش از ما -که حتی شلوار هم به پا نداشتیم،- بهتر بود. توی دلام گفتم کاش میشد طوری موتور قایقاش خراب شود و نتواند برگردد عقب. آنوقت دیدن داشت که این آدم با گرمای اینجا چه میکند.
نزدیک ظهر بود که کتاب به دستام رسید. راه افتادم سمت ایستگاه مترو. همان نزدیکیها ایستگاهی پیدا کردم که هنوز کامل نشده بود. ولی درش باز بود و مردم از پلههای نیمه کارهاش پایین میرفتند. هوای داخل ایستگاه پر از گرد و خاک بود. نمیشد تحمل کرد. برای فرار از سرفههای پشت سر هم، هی ردیف صندلیهای ایستگاه را رفتم و آمدم تا از هوای خفهٔ آنجا فرار کنم. ولی باز سینهام میگرفت و کلافهام میکرد. قطار که رسید، بیمعطلی وارد نزدیکترین واگن قطار شدم. درها زودتر از آنکه انتظارش را داشتم بسته شد و قطار به راه افتاد. بهخاطر نیمهساز بودن ایستگاه، قطار فقط در دو ایستگاه نگه میداشت. و دوباره دور میزد به طرف ایستگاه نیمهساز: در این فاصله با احتیاط سلفون کتاب را پاره کردم.

پیشنهاد کتاب

نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ
همخانه
تماس 
امکانات