<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا - رسانه و خانه آنلاین کتاب&#187; تاریخ معاصر</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/tag/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%b5%d8%b1/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>مجلهٔ آنلاین کتاب و کتابخوانی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 10 Feb 2012 14:42:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>خاطرات سردار مریم</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2048</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2048#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 07:27:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ شفاهی مشروطه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[حسینقلی خان ایلخانی]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>
		<category><![CDATA[سردار اسعد بختیاری]]></category>
		<category><![CDATA[سردار ظفر بختیاری]]></category>
		<category><![CDATA[سردار مریم بختیاری]]></category>
		<category><![CDATA[مشروطیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2048</guid>
		<description><![CDATA[تفنگ دست می‌گیرم می‌روم به جنگ استبداد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/zanebakhtiari.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>بی‌بی مریم بختیاری دختر <strong>حسینقلی خان ایلخانی</strong>-رئیس ایل بختیاری- بود. خاطره‌نویسی و یادداشتِ روزانه نویسی را از پدر آموخته بود. بی‌بی مریم کودک که بود همیشه می‌‌دید که پدر در مواقع بی‌کاری دست به قلم می‌‌گیرد و چیز‌‌هایی می‌‌نویسد، کمی که بزرگ‌‌تر شد گه‌گاه می‌‌دید که برادرانش <strong>علیقلی خان</strong> (سردار اسعد بختیاری) و <strong>خسروخان</strong> (سردار ظفر بختیاری) هم دست به قلم می‌‌گیرند و خاطره می‌‌نویسند. این‌ طوری او هم که پا به نوجوانی گذاشت شروع به نوشتن خاطراتش کرد.</p>
<p>متأسفانه از دست‌نوشته‌‌‌های بی‌بی مریم فقط آن قسمتی که مربوط به دورهٔ کودکیش تا سن ۳۰ سالگی است باقی مانده است. البته این بخش هم بسیار مهم است، چرا که دوران سی سالگی بی‌بی ‌مریم با مقطع بسیار مهم  مشروطیت در ایران مصادف شده است و در نتیجه خاطراتش عملاً جزء اسناد کم‌نظیر تاریخ مشروطه محسوب می‌‌شود در ضمن متن کتاب طوری ویراستاری شده است تا به اصل دست‌نوشته‌‌‌های بی‌بی مریم بسیار نزدیک باشد.</p>
<p>اما این‌که چرا به بی بی مریم در آن سال‌‌ها لقب «سردار مریم» دادند و چرا عنوان کتاب خاطراتش هم  عنوان «خاطرات سردار مریم» گرفته است، به داستان زندگی‌اش بر می‌‌گردد. در واقع داستان زندگی سردار مریم از این‌جا شروع می‌‌شود که <strong>ظل‌السلطان</strong> –حاکم مستبد اصفهان و پسر ناصرالدین شاه– حسینقلی خان پدر بی‌بی مریم را به شهادت می‌‌رساند و او را در چهار سالگی یتیم می‌‌کند. بعد از آن سرپرستی بی‌بی به عهده برادرانش می‌‌افتد و آن‌‌ها هم سعی می‌‌کنند در تربیت و علم‌آموزی به خواهر کوچکشان بکوشند.</p>
<blockquote><p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>«عزیز‌‌ترین برادرهایم به چشم خود می‌‌دیدم که برای مرگ می‌‌روند. جوان‌‌‌های رشید بختیاری و سواران ایل برای مقابله با اردوی نظامی در حرکت بودند. واقعاً تمام جوان‌‌‌های رشید بختیاری برای مردن می‌‌رفتند&#8230;. به آن‌‌ها گفتم اگر تمام مرد‌‌های رشید بختیاری شهید شدن، تمام زن‌‌‌های بختیاری را جمع نموده کفن بگردن، تفنگ بدست برای شکست دادن دشمن رو به طرف اردوی استبداد حرکت می‌‌کنیم قبل از آن‌که گرفتار دست دشمن شویم، خود را بکشتن می‌‌دهیم&#8230;. سواران که از جلوی قلعه رفتند، رفتم میان اطاق سرم را پائین نمودم قرآن بسر گرفتم، توفیق و موفقیت فامیلم را از خداوند خواستم&#8230;» (ص ۱۸۲ و۱۸۳)</p>
<p>□■□</p></blockquote>
<p>در پانزده سالگی به خاطر یک رسم غلط عشایری –ناف بر کردن– برادران، بی‌بی مریم را برای حفظ بخشی از توافقات ایلیاتی، به عقد خان ایل چهار لنگ در می‌‌آورند و این در حالی بوده است که جناب داماد بیش از پنجاه سال! از عروس بزرگ‌‌تر بود و بی‌بی هم می‌‌شد زن چهارم عقدی‌اش. چهار سال در حالی که بی بی سه پسر به دنیا آورده بود و یکی از آن‌‌ها هم در نوزادی بر اثر بیماری فوت شد به خاطر وقوع یک زد و خورد درون ایل، شوهرش را از دست داد و بیوه شد و البته دوباره برادرانش بعد از چند سال به زور او را به عقد پسر عموی عیاش و شراب‌خوارش درآورند تا مناسبات خانوادگی‌شان حفظ شود. اما داستان زندگی سردار مریم به این بدبختی‌‌ها و رنج‌‌های او خلاصه نمی‌‌شود. در واقع نقطهٔ طلایی داستان زندگی او وقتی است که برادرانش و پسران نوجوانش برای دفاع از مشروطه‌خواهان راهی پایتخت می‌‌شوند و این‌که بی بی مریم چگونه به مجاهدین می‌‌پیوندد و چه طور در صف مجاهدین قرار می‌‌گیرد و تیراندازی می‌‌کند و&#8230; را خودتان وقتی کتاب را گرفتید و خواندید متوجه خواهید شد.</p>
<p>راستی سردار مریم بعد از مجاهدات بسیار و کشیدن سختی‌‌‌های زیاد در آخر عمر به خاطر قیام پسر بزرگش علیه دیکتاتوری رضا شاه و شهید شدن او به دست قزاق‌‌های شاه، از غصه شهادت فرزندش دق کرد.</p>
<p>دست نوشته‌‌‌های سردار مریم را آقای «غلامعباس نوروزی بختیاری» ویراستاری کرده است.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="331" valign="top"><strong>شناسنامه</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="178" valign="top">خاطرات سردار مریم بختیاری</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td width="178" valign="top">غلام‌عباس نوروزی بختیاری</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="178" valign="top">آنزان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="178" valign="top">اول / ۸۲</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="178" valign="top">علاقه‌مندان به تاریخ</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="178" valign="top">۲۲۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="178" valign="top">۱۹۵ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="178" valign="top">۳۲۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="178" valign="top">۱-۲۵-۹۹۶۶-۶۴۶</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2048"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2048/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات صفرخان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1988</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1988#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 09:15:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات صفرخان]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>
		<category><![CDATA[علی اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه دموکرات]]></category>
		<category><![CDATA[نشر چشمه]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1988</guid>
		<description><![CDATA[صفر قهرمانیان سال ۱۳۰۰ در روستای «شیشوان» به دنیا آمده بود. روستایی در نزدیکی عجب شیر و البته دریاچهٔ ارومیه.  به خاطر فقر و وضعیت حاکم بر مناطق روستایی آن زمان آذربایجان، خان و خان بازی و تسمه از گرده ملت کشیدن، صفرخان خیلی که هنر کرد توانست تا شش ابتدایی درس بخواند. صفر خان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://bookfeed.files.wordpress.com/2008/09/safarkhan.jpg?w=204&h=300" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>صفر قهرمانیان سال ۱۳۰۰ در روستای «شیشوان» به دنیا آمده بود. روستایی در نزدیکی عجب شیر و البته دریاچهٔ ارومیه.  به خاطر فقر و وضعیت حاکم بر مناطق روستایی آن زمان آذربایجان، خان و خان بازی و تسمه از گرده ملت کشیدن، صفرخان خیلی که هنر کرد توانست تا شش ابتدایی درس بخواند.</p>
<p>صفر خان در ایام کودکی‌اش آن‌قدر تلف شدن گاوهای خودشان و اهالی روستا را به خاطر اجازه ندادن خان برای چرای گاوها  دیده بود، آن‌قدر کتک خوردن اهالی ده را در طویلهٔ خان به خاطر یک اعتراض کوچک دیده بود و آن‌قدر از ظلم و ستم و تجاوز پسرهای خان به مال و ناموس مردم رنج‌ کشیده بود که وقتی «جعفر پیشه‌وری» با شعار حمایت از کشاورز و کارگر و مبارزه با خان‌ها فرقه دموکرات را راه انداخت و با حمایت مستقیم کشور کمونیستی شوروی، برای سربازی در فرقه‌ شروع به ثبت‌نام از روستائیان جوان کرد، خیلی سریع به آن پیوست و شد تفنگچی فرقهٔ دموکرات آذربایجان.</p>
<p>صفرخان آن موقع سواد درست و حسابی نداشت که بفهمد این فرقه شوروی‌ساز است و به دنبال جداسازی آذربایجان از ایران و امتیازگیری از دولت برای نفت شمال به نفع شوروی است. از طرف دیگر، هیجانات دوران جوانی و نفرت عمیقش از خان‌ها این اجازه را به او نمی‌داد که به خیانت‌ها و اعمال سران فرقه فکر کند و آن‌ها را برای خود حلاجی کند.</p>
<p>خلاصه بعد ۵ سال و با مذاکراتی که قوام با رهبران شوروی کرد و سر برچیده شدن بساط فرقه با آن‌ها به توافق رسید، کله گنده‌های فرقه تقریباً همه شان فرار کرده  بودند و راهی خانهٔ دایی یوسف (جوزف استالین) شدند و آدم‌هایی مثل صفرخان هم ماندند با لشکری از ژاندارم که می‌خواست بگیرندشان و اعدامشان کنند.</p>
<blockquote><p><strong>بخشی از متن کتاب </strong></p>
<p>«ما را که از زندان برازجان بردند به  زندان شماره ۴ قصر خیلی خوب شد. دیگر از آن دژ جهنمی برازجان نجات پیدا  کردیم.. .  حاجی عراقی نماینده مذهبی‌ها بود.  رضا شلتوکی هم نماینده این  طرف‌ها بود.  دیگران حق نداشتند بروند نگهبانی این دو نفر می‌رفتند.  هر  روز یا یک روز در میان، هر حرفی داشتیم این‌ها می‌رفتند و حل و فصل  می‌کردند.  به ما جیرهٔ خشکه می‌دادند.  خودمان می‌پختیم.  مثل الان که در  خانه می‌پزیم.  زحمت نظارت بر پختن غذا با حاج[‍مهدی] عراقی بود. از آن  هیئت مؤتلفه حاج عراقی از همه مردمی‌تر بود. مردم‌دار بود. کار همه را راه  می‌انداخت. یک زبان خاصی داشت. زبان‌دار و سخن‌گو بود. در آن گروه فقط  ایشان فعال و زبان‌دار بود.» (ص۱۹۰)</p>
<p align="center">■■■</p>
</blockquote>
<p>سر همین قضیه، صفرخان مجبور می‌شود که تازه عروسش را که چند ماهه باردار هم بوده رها کند و به طرف عراق فرار کند. از این‌جا به بعد تازه اصل داستان کتاب « خاطرات صفرخان» شروع می‌شود. خاطرات مردی که ۲ سال را در زندان عراق و ۳۰ سال را در زندان محمدرضا پهلوی گذراند و حوادث بسیار زیادی را در زندان‌های مختلف کشور دید. با خیلی از توده‌ای‌ها، چریک فدایی خلق‌ها، بچه‌های مجاهدین خلق و مذهبی‌ها هم‌بند شد و خاطرات بسیاری از آن‌ها را در ذهنش ثبت کرد. خاطراتی که آخرش به پیروزی انقلاب و آزادی او از زندان می‌انجامد.</p>
<p>کتاب خاطرات صفرخان حاصل بیش از بیست و سه ساعت مصاحبه علی اشرف درویشیان با صفر قهرمانیان است. کتابی که ساده و روان به صورت پرسش و پاسخ تدوین شده و به خاطر سادگی و صمیمیت صفر خان در تعریف کردن داستان زندگی‌اش خیلی سریع به دل می‌نشیند. حالا اگر می‌خواهید بدانید که در آن ۳۲ سال در زندان به صفرخان چه می‌گذرد و با چه چهره‌های نام آشنایی هم بند می‌شود و بعد از آزادی چه سرنوشتی پیدا می‌کند و زن و فرزندش چه سرنوشتی پیدا کردند، این کتاب را از دست ندهید.</p>
<p>کتاب خاطرات صفرخان سال ۷۱ در تهران به چاپ رسید و این درست ۱۰ سال قبل از فوت صفرخان بود.</p>
<p>اگر به کتاب خاطرات صفرخان فقط به دیده تاریخ نگاه کنیم و بخواهیم از نگاه یک عضو ساده فرقه دموکرات حوادث مربوط به وقایع آذربایجان و مسائل مربوط به نیروهای چپ را در زندان مورد بررسی قرار دهیم این کتاب می‌شود یک غذای بسیار ناب برای پژوهندگان و علاقمندان به تاریخ معاصر به‌ ویژه تاریخ گروه‌های مبارز علیه شاه. اما اگر به آن فقط به دیدهٔ خاطرات یک فرد رنج کشیده و مبارز نگاه شود و خواننده آن را برای مطلع شدن از سرنوشت عجیب یک شخصیت مبارز بخواند، آنوقت کتاب میشود تنقلاتی صرفاً سرگرم کننده.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="350" valign="top">
<p align="center"><strong>شناسنامه کتاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>عنوان</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">خاطرات صفرخان (سی و دو سال مقاومت در زندان‌های شاه)</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>تدوین‌گر</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">علی اشرف درویشیان</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>ناشر</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">چشمه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>نوبت چاپ</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">ششم / ۸۶</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>شمارگان</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۲۰۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>تعداد صفحات</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۴۴۸ صفحه / رقعی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>گروه مخاطبان</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">علاقه‌مندان به تاریخ معاصر</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>قیمت</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۴۸۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>شابک</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۹۶۴-۶۱۹۴-۹۸-۲</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1988"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1988/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در یک کلام: نمی‌گذارند!</title>
		<link>http://asha.ir/archives/600</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/600#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 11:20:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید شمس</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب 57]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب اسلامی ایران]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ شفاهی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالله شهبازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=600</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌خواهم زبان باز کنم زیرا سایت شما، مثل سایت من، «فیلتر» می‌شود. در یک کلام: «نمی‌گذارند». این جملهٔ کوتاه را طی دو دهه کار سنگین پژوهشی با ذره ذرهٔ وجودم لمس کرده‌ام. سال‌ها سوخته‌ام و فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام. علل و عوامل آن را دقیقاً می‌شناسم. [گفت‌گوی اختصاصی با عبدالله شهبازی، تاریخ‌نگار]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/02/shahbazi1.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p style="text-align: justify;" dir="rtl"><em><strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B4%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C">عبدالله شهبازی</a> </strong>تاریخ‌نگار دل‌سوزی‌ست. دل‌سوزیِ او، تا آن‌جاست که از گفته‌هایش با ما هم، بوی سوخته‌دلی بلند است. او، علاوه بر سال‌ها تحقیق و پژوهش تاریخی، مشاور تحقیقاتی بسیاری از مجموعه‌های تاریخی تلویزیون ایران بوده است، اما مسئولان قوهٔ قضائیهٔ ایران تشخیص داده‌اند که سایت شخصی‌اش باید فیلتر شود!</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><em>چندی قبل، شهبازی به دلیل ازائهٔ برخی اسناد و روایات تاریخی معاصر، دچار مشکلاتی شد و قوهٔ قهریهٔ برخی را برانگیخت، اما سرانجامِ کار برای وی، خوش بود.</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><em>این، حاصل گفت‌گوی خانه کتاب اشا است با عبدالله شهبازی، دربارهٔ تاریخ‌نگاری پس از انقلاب اسلامی ایران:</em></p>
<p dir="rtl"><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>اشا: سال‌هاست که در دههٔ فجر، صدا و سیما و رسانه‌های نوشتاری گوشمان را پر می‌کنند از ترانه‌های اوّل انقلاب و تصاویر بایگانی شده و نوشته‌های شعاری. تصوّر می‌کنم کمتر چیزی که در این سی سال پی‌گیری شده، انتقال تاریخ انقلاب به نسل‌های پس از آن است. این ناشی از چیست؟ اساساً با این نظر موافق هستید؟</strong></p>
<p dir="rtl"><strong> </strong></p>
<blockquote>
<p dir="rtl"><strong><strong>شهبازی: در حوزهٔ تاریخ‌نگاری به‌طور مستمر در حال تحقیقم: کارهای قبلی‌ام را کامل می‌کنم و یادداشت‌های خامم غنی‌تر می‌شود. در یکی دو سال اخیر سه کتاب از من منتشر شد: «زندگی و زمانهٔ علی دشتی» (انتشارات بنیاد فارس‌شناسی)، «کودتای ۲۸ مرداد» (انتشارات روایت فتح)، و «زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز» (نشر الکترونیکی در سایتم). این آخری در حوزهٔ تاریخ‌نگاری روز بود و پیامدهای سنگینی برایم داشت که اکنون در واقع با پیروزی و سربلندی من پایان یافته. در حال کار بر روی چند رساله یا مقالهٔ مفصل هستم که در سایتم منتشر خواهد شد. وبلاگم را نیز می‌کوشم حتی‌المقدور به روز کنم. </strong></strong></p>
</blockquote>
<p><strong> </strong>●شهبازی: با نظر شما کاملاً موافقم و تأسف می‌خورم. انقلاب ایران حادثهٔ کم‌اهمیتی نبود. سرآغاز تحولی جهانی بود که اندکی بعد «نوزایی اسلامی» نام گرفت. این تحول، و انقلاب اسلامی ایران به عنوان مبدأ آن، یک دهه بعد از انقلاب حتی در کتاب‌های درسی جامعه‌شناسی غرب، مثل جامعه‌شناسی <strong>آنتونی گیدنز</strong> (دانشگاه کمبریج)، بازتاب یافت. در جامعه‌شناسی سده نوزدهم، افول و در نهایت مرگ دین پیش‌بینی می‌شد. انقلاب اسلامی و پژواک‌های جهانی آن سبب تجدیدنظر در این دیدگاه شد و پدیده‌ای به‌نام «نوزایی دینی»، اعم از اسلامی و مسیحی و غیره، در مرکز توجه محققین قرار گرفت.</p>
<p dir="rtl">اسف‌مندانه باید عرض کنم، به‌رغم بزرگی و اهمیت انقلاب، در سی‌امین سالگردش تلاش جدّی و چشم‌گیر برای گرامی‌داشت آن دیده نمی‌شود. به جز چند مورد محدود، مانند سریال «عمارت فرنگی» شبکه دو، برنامه‌ریزی برای بزرگ‌داشت وجود نداشته و این کاملاً مشهود است.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: برنامه‌های ویژه‌ای که این‌روزها پخش می‌شود به نظرتان چطور است؟</strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: در آخرین لحظات برنامه‌هایی را با تعجیل فراهم کرده‌اند که عموماً همان رویه آشنا در دهه‌های فجر گذشته است: بیرون کشیدن آرشیو فیلم‌ها و ساختن چند برنامهٔ شعاری و تبلیغاتی. از برنامه‌های عمیق خبری نیست؛ برنامه‌های عمیق در بعد نظری و تحلیلی. و هم‌چنین فیلم‌ها و سریال‌های شایسته و پرمحتوا.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: در میان آثار مکتوب چطور؟ آن‌ها چه حالی و روزی دارند؟</strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: در عرصهٔ کتاب نیز چنین است. این مسئله البته عجیب نیست. علت آن برمی‌گردد به سرطان مزمنی که «تولید فرهنگ» را در سه دهه پس از انقلاب، از جمله در حوزه‌های تاریخ‌نگاری و اندیشه‌پردازی سیاسی، در تاروپود خود اسیر کرده است.</p>
<p dir="rtl">این «سرطان» نوع مدیریت فرهنگی و پژوهشی است؛ یعنی فقدان مدیران مجرب و فاضل و صالح و تبدیل مؤسسات و نهادهای تولید فکر و فرهنگ به نهادهای نمایشی و بوروکراتیک؛ و تیول‌های شخصی رجال. در این ساختار، تولید فرهنگ عملاً محدود می‌شود به ابتکار و خلاقیت فردی این و آن.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: یعنی نهادهای فرهنگی ما تلاشی در تولید اثر یا پرورش خالق اثر نکرده‌اند؟</strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: اگر <a href="http://www.ermia.ir" target="_blank"><strong>رضا امیرخانی</strong></a> پا می‌گیرد، ناشی از برنامه‌ریزی و مدیریت صحیح با هدف کشف و پروش نخبه در حوزهٔ ادبیات و رمان نیست؛ تصادف است! ده‌ها رضا امیرخانی، و شاید بهتر از امیرخانی، نابود شدند و این‌یکی تصادفاً جلوه کرد. در مقابل، سرانگشتی تعدادِ مدیران و کسانی را که در حوزهٔ «تولید فرهنگ» -حداقل در یکی دو دههٔ اخیر- به نام و نان رسیده‌اند حساب کنید و صلاحیت علمی آنان را بسنجید. و نیز توجه کنید به کارکنان کثیر مؤسسات و نهادهای فرهنگی، از شورای‌عالی انقلاب فرهنگی تا نهادهای فرهنگی فلان شهرستانِ دورافتاده، و بودجه‌ای که صرف «امرار معاش» آنان می‌شود. این «امرار معاش» معقول نیست؛ در برخی موارد واقعاً غارت است.</p>
<p dir="rtl">مؤسسات و نهادهایی را می‌شناسم که نام «فرهنگ» و «پژوهش» بر خود دارند ولی در عمل «تیول مادام‌العمر» <span style="text-decoration: underline;">این و آن</span> هستند. چند مؤسسه و مرکز تحقیقات پرهزینه را می‌شناسم که واقعاً دیدنی است. یکی‌شان را مثال می‌زنم که در حوزهٔ علوم انسانی نیست. سری به این مرکز در نیاوران بزنید. بنزهای گرانقیمت تشریفاتی و کارمندان دل‌ربا فراوان دارد، ولی محقق ندارد. همه در خدمت یک نفرند: رئیس مادام‌العمر مرکز! این «این و آن‌ها» را بهتر است «از ما بهتران» بنامم.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: این‌طور که شما می‌گویید، اغلب این نهادها بی‌اثرند و کارشان چندان بازده ندارد. بله؟</strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: سال‌ها پیش، آقای <strong>هاشمی رفسنجانی</strong> -رئیس‌جمهور وقت- صحبت‌هایی کرد دربارهٔ درخشش نخبگان ایران در المپیادهای جهانی. من بلافاصله مقاله‌ای نوشتم از سرِ درد، که در بایگانی <a href="http://www.shahbazi.org/">سایتم</a> موجود است، با عنوان: «<a href="http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8505.htm">درخشش و دیگر هیچ</a>!» این مقاله را حتماً بخوانید.</p>
<p dir="rtl">بعد از این مقاله، گزارشی در یکی از روزنامه‌ها منتشر شد دربارهٔ فرجام المپیادی‌های ما؛ یعنی کسانی که «درخشیدند» و مدال گرفتند. تقریباً اکثر آن‌ها را دانشگاه‌هایی مثل استانفورد جذب کردند. چندی پیش یکی از روزنامه‌های سرشناس غربی مقاله‌ای نوشته بود دربارهٔ دانشگاه صنعتی <strong>شریف</strong> به عنوان بهترین دانشگاه جهان؛ بهتر از <a href="http://www.harvard.edu" target="_blank"><strong>هاروارد</strong> </a>و <strong>ام. آی. تی.</strong> و <strong>ییل</strong> و <a href="http://www.ox.ac.uk" target="_blank"><strong>آکسفورد</strong></a> و <strong>کمبریج</strong>؛ البته نه از نظر امکانات و مدیریت بلکه از نظر بازده و خروجی حیرت‌انگیز آن. متأسفانه، این «تولید» مال ما نیست؛ ما برای آمریکایی‌ها تولید نخبه می‌کنیم! برای استانفورد و آکسفورد نخبه‌پروری می‌کنیم! بعید نمی‌دانم که در سال‌های بعد، مشاوران عالی رئیس‌جمهور آمریکا از فارغ‌التحصیلان <a href="http://www.sharif.ir" target="_blank">دانشگاه صنعتی شریف</a> یا <a href="http://www.isu.ac.ir" target="_blank"><strong>امام صادق(ع)</strong></a> باشند.</p>
<p dir="rtl">اگر نخبگان برجسته و المپیادی‌های ما دچار «جنون» شوند و راه دیگری انتخاب کنند، یعنی در ایران بمانند، سرنوشت بدی پیدا می‌کنند و در نهایت به سرخوردگی می‌رسند. خیلی اراده و قدرت روحی می‌خواهد که کسی در این وضع زندگی خود را وقف کار فکری و تولید فرهنگ کند.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: اغلب آثار مکتوب که دربارهٔ حوادث انقلاب، چه پیش از آن و چه پس از آن، منتشر شده، مربوط به شرح حال و نقل خاطرات سران انقلاب است. به‌نظر شما، جای خالی تاریخ شفاهی مردمی احساس نمی‌شود؟ </strong></p>
<p dir="rtl">● شهبازی: متأسفم. با نظر شما چندان موافق نیستم.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: چطور؟</strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: بیوگرافی و شرح حال فعالین انقلاب کاملاً لازم است ولی در این زمینه نیز کاری نشده. مثلاً، شما کدام زندگینامهٔ قابل عرضه به مخاطبین جهانی را دربارهٔ <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C" target="_blank"><strong>امام خمینی(ره)</strong></a> می‌شناسید؟ کدام فیلم قابل عرضه به جهانیان از زندگی ایشان درست شده؟ کدام رمان دربارهٔ زندگی رهبران و فعالین انقلاب نوشته شده؟ آیا رمانی مانند «گذر از رنج‌ها» اثر <a href="http://www.ketabnews.com/detail-11-fa-44.html" target="_blank"><strong>آلکسی تولستوی</strong></a> یا شبیه رمان‌های <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84_%D8%B4%D9%88%D9%84%D9%88%D8%AE%D9%81" target="_blank"><strong>شولوخف</strong></a> دربارهٔ تاریخ انقلاب داریم؟ اصلاً با نظر شما موافق نیستم.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: در لزوم انتشار اثر دربارهٔ سران انقلاب شکی نیست. اما اسناد و روایت ‌شفاهی نباید جایگاهی باشند؟</strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: آنچه آقایان با بودجه‌های آن‌چنانی و مؤسسات و نهادهای آن‌چنانی کرده‌اند، تنها انتشار سند است. کتاب‌سازی است. کتاب‌هایی پرحجم ولی بی‌محتوا و پرغلط؛ چاپ پرونده و اسناد. روزی به یکی از این آقایان گفتم: در کجای دنیا دیده‌اید که آرشیو اسنادشان را منتشر کنند و بعد به محققین بگویند شما صبر کنید تا ما همهٔ اسناد را منتشر کنیم و بعد بر اساس آن‌ها تحقیق کنید؟ به این ترتیب، باید صد سال صرف انتشار اسناد مثلاً <a href="http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7%DA%A9&amp;SSOReturnPage=Check&amp;Rand=0" target="_blank"><strong>ساواک</strong></a> شود. این‌ها سرکار گذاشتن است. رک و صریح عرض می‌کنم، نمی‌خواهند کار بشود و دست‌هایی است که جلوی کار جدٌی را می‌گیرد.</p>
<p dir="rtl">تاریخ شفاهی مردمی، مطالعات جامعه‌شناسی در زمینهٔ انقلاب و تحولات بعد از آن، فقدان بیوگرافی‌ها و رمان‌های جدّی همه پیامدهای این «سرکار گذاشتن‌ها» و کارشکنی‌هاست.</p>
<p dir="rtl">خلأ بزرگ دیگری که حس می‌شود فقدان «تاریخ‌نگاری روز» است. یعنی ما کدام کار تحلیلی داریم مثلاً از دوران دولت آقای <strong>میرحسین موسوی</strong> یا آقای رفسنجانی یا آقای <strong>خاتمی</strong>. مقایسه کنید با غرب که انبوه کتاب‌ها و مقالات دربارهٔ رجال و دولت‌های کنونی‌شان حیرت‌انگیز است. آنچه هم عرضه شده، یا سند است یا شعار. کار جدّی در این حوزه‌ها انگشت‎شمار است.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: این ناشی است چیست؟ یعنی دولت‌مردان ما تلاشی در این زمینه نمی‌کنند؟</strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: در اینجا باز من به «نظریه توطئه» می‌رسم. من به نسلی تعلق دارم که انرژی و پتانسیل عظیم داشت برای تغییر و سازندگی. انقلاب را دیده‌ام و در لحظه لحظهٔ آن حضور داشته‎ام. این انقلاب نباید خروجی‌اش چنین می‌بود. مثلاً در حوزهٔ معماری، من واقعاً شرمنده‌ام از معماری مرقد امام راحل، من واقعاً شرمنده‌ام از تداوم بنای میدان <strong>شهیاد</strong> (آزادی فعلی)، شرمنده‌ام از سیاست‌های توسعهٔ بعد از انقلاب، شرمنده‌ام از سازندگی خوزستان پس از جنگ.</p>
<p dir="rtl">چند سال از پایان جنگ گذشته؟ به خوزستان بروید و مانند من از خودتان شرمنده شوید. روس‌ها چه کردند پس از جنگ؟ <strong>استالین</strong> دیکتاتور بود ولی معمار بزرگی بود برای کشورش. بروید و یادمان‌های جنگ جهانی دوّم را در روسیه بینید. امروزه آپارتمان‌های مسکو، که در زمان استالین ساخته شده، گران‌ترین است چون بسیار مستحکم است. گران‌تر است از آپارتمان‌های جدید.</p>
<p dir="rtl">رئالیسم سوسیالیستی در حوزهٔ هنر واقعاً خلاقیت را محدود می‌کند. اصولاً مارکسیسم فکر را در یک قالب معین مهار و زندانی می‌کند. حالا شما مقایسه کنید آثار دوران استالین را با کتاب‌ها و رمان‌ها و فیلم‌های ما؛ زمین تا آسمان متفاوت است.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: این همه زمان گذشته و شما می‌گویید کار چندانی نکرده‌ایم؟</strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: آثار<strong> گورکی</strong> و شولوخوف و آلکسی تولستوی (با <strong>لئو تولستوی</strong>، نویسندهٔ «جنگ و صلح»<em>، </em>اشتباه نشود) کجا و ما کجا؟ بازسازی استالین‌گراد کجا و بازسازی خوزستان کجا؟ <strong>سرگی</strong> <strong>آیزنشتین</strong> کجا و آقایان تقی و نقی، با آن همه اداها و ادعاهایشان، کجا؟ نئورئالیسم در سینمای ایتالیا کجا و تقلید کمیک و تهوع‌آور آن در سینمای روشن‌فکری ایران کجا؟ در حوزهٔ تاریخ‌نگاری، <strong>بارتولد</strong> و <strong>پطروشفسکی</strong> و <strong>ارانسکی</strong> و <strong>دیاکونوف</strong> و <strong>تارله</strong> و ده‌ها مانند ایشان کجا و عبدالله شهبازی کجا؟</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>اشا: فکر می‌کنید در حوزهٔ رمان هم باید این همه خجالت بکشیم؟ </strong></p>
<p dir="rtl">●شهبازی: در سال‌های پایانی جنگ، با زندگی یک خلبان ارتشی آشنا شدم که در جبهه دو پایش را از دست داده بود و باز توانست پرواز کند. حیرت‌انگیز بود! افسوس خوردم و یادم به رمان «داستان یک انسان واقعی» <strong>بوریس پوله‌وی</strong> افتاد که از همان نویسندگان دوران استالین است. چقدر زیبا داستانی مشابه از زندگی یک خلبان روس را به تصویر کشیده بود. آیا ما حتی رمانی به جذابیت کتاب پوله‌وی درباره قهرمانان جنگ‌مان داریم؟</p>
<p dir="rtl">پوله‌وی رمان نویس بزرگی نبود. نویسنده‌ای دست دوّم یا سوّم بود از همان مکتب رئالیسم سوسیالیستی. اصلاً قابل مقایسه با گورگی و شولوخوف و آلکسی تولستوی یا حتی <strong>فادایف</strong> نیست. همان زمان یادداشتی نوشتم بدون ذکر نامم که در روزنامهٔ <strong>کیهان</strong><em> </em>چاپ شد. صحبت از حوالی سال ۱۳۶۴ یا ۱۳۶۵ است. از آن زمان تا امروز چه کرده‌ایم؟</p>
<p dir="rtl">بازده و خروجی نسل ما این نبود. سازندگی ما نیز باید مانند انقلاب ما عظیم و شگفت می‌بود. نگذاشتند و نمی‌گذارند. نمی‌خواهم زبان باز کنم زیرا سایت شما، مثل سایت من، «فیلتر» می‌شود. <span style="text-decoration: underline;">در یک کلام: «نمی‌گذارند». این جملهٔ کوتاه را طی دو دهه کار سنگین پژوهشی با ذره ذرهٔ وجودم لمس کرده‌ام. سال‌ها سوخته‌ام و فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام. علل و عوامل آن را دقیقاً می‌شناسم.</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>توضیح:</strong> این یادداشت با راه‌نماییِ <a title="وب‌سایت محمد سرشار" href="http://tardid.com" target="_blank">محمد سرشار</a> اصلاح شد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">جمله پیشین: <em>اما مسئولان وزارت ارشاد  ایران تشخیص داده‌اند که سایت شخصی‌اش باید فیلتر شود!</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><em>جملهٔ اصلاح شده: </em><em>اما مسئولان قوهٔ قضائیهٔ ایران تشخیص داده‌اند که سایت شخصی‌اش باید فیلتر شود!</em></p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6bd7b681601c8f50f5b64c73ccc1bebf?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>محمد سرشار:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/600/comment-page-1#comment-157">2009-Mar-01</a></small>
							سلام. سايت آقاي شهبازي توسط قوه قضاييه فيلتر شده است نه وزارت ارشاد يا وزارت اطلاعات.
						  </li>
						  <li><i>در يک کلام: نمی‌گذارند! &laquo; اخبار و مقالات دکتر عبدالله شهبازی مورخ و محقق معاصر -Abdollah Shahbazi Iranian Historian:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/600/comment-page-1#comment-173">2009-Mar-22</a></small>
							[...] مشروح اين گفتگو را در وبگاه «خانه کتاب اشا» بخوانيد. [1] [...]
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=600"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/600/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced)

Served from: asha.ir @ 2012-02-12 21:43:33 -->
