<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا&#187; امام خمینی</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/tag/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Aug 2010 05:20:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>سه دیدار</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3298</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3298#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jun 2010 07:13:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهرام بابایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[سه دیدار]]></category>
		<category><![CDATA[سوره مهر]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب درباره امام خمینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3298</guid>
		<description><![CDATA[«سه دیدار» روایتِ دلچسبی است. داستانی خوش‌ساخت، خوش‌قلم دربارهٔ زندگی فردی و اجتماعی حضرت سید روح الله خمینی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/3didaar.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>حکایتِ سید روح الله خمینی در زمانهٔ ما، غربت عجیبی دارد. این روزها، او را با نام‌های بلند می‌خوانیم، اما آن‌چه درباره‌اش می‌دانیم، بسیار اندک است. و این برای نسلی که بسیاری از داشته‌هایش را مدیونِ روحِ حماسی او است، تأسف‌بار است. در این غربت، البته برخی از فرزندان خمینی بزرگ نیز دخیل‌اند، چون آن‌طور که باید، نسل بعد از خود را با امام‌شان آشنا نکرده‌اند.</p>
<p>اگر در میانِ کتاب‌های منتشر شده در طول ۳۰ سال اخیر دنبال کتابِ خوب و خواندنی دربارهٔ حضرت امام خمینی بگردیم، انتخاب سختی خواهیم داشت، چون با نهایت تأسف، آثار قوی، جان‌دار و خوش‌مزه دربارهٔ زندگی ایشان، بسیار کم است. متأسفانه در طول این سال‌ها، اگر اثر قابل قبولی هم نوشته شده است، مورد بی‌مهری قرار گرفته  یا از آن حمایت نشده و در انبارها محبوس شده است. این چند خط، حکایت یکی از این آثار محبوس شده است.</p>
<p>سال‌ها پیش، در دههٔ ۷۰، نویسندهٔ خوش‌نام و صاحبِ ذوق و اهلِ دردی به نام «نادر ابراهیمی» دست به کارِ آفرینش سه‌گانه‌ای شد که به زندگی سید روح الله می‌پرداخت. ابراهیمی،</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p>خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کم‌ترین طلبهٔ تواَم و  کوچک‌ترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم  نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی. پس بِکِش به هر جایی که  خاطرخواه تو است… به خاک و خونم بِکِش! به سنگبارانِ کوچه‌های عشق، به  ویرانه‌هایی که زمانی منزل‌گاه مجنون بوده است! بِکِش آن‌گونه که ریسمانِ  محبتت، گلویم را بخراشد. بتراشد، پاره کند؛ و باز بِکِش؛ امّا مردم معصوم  را به من مبتلا نکن. از پی من آواره‌شان نکن…</p>
<p>ای خدا! من هنوز، در این خطّهٔ خطیر، طفل خردسالی هستم. شیرِ مادرِ خاک و  خیر مهربانی‌ات را از من دریغ مکن!</p>
<p>من باور ندارم که آمده باشم تا با غول‌های این میدان پنجه درافکنم.</p>
<p>پس یا بمیرانم یا مسلّحم کن به سلاحی که دشمنانِ دین و ایمانم، از  مقابله با آن عاجز باشند</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>هنوز تا بیماریِ سختی که بعدها دچارش شد فاصله داشت. روزها بیش از اندازه کار می‌کرد و دلش می‌خواست که روز، به جای ۲۴ ساعت، ۲۵ ساعت داشته باشد تا باز بتواند بکوشد و بجوشد. همان وقت‌ها، عددها می‌گفتند که سال، سالِ ۱۳۷۵ است. ابراهیمی، کار روی «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد» را آغاز کرد. «سه دیدار»، بنا بود «بر اساس داستان زندگی امام روح الله خمینی، عارف، فیلسوف، سیاست‌مدار نام‌دار و رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران» نوشته شود.</p>
<p>آقای نویسنده، این کار را با حمایت «دفتر ادبیات انقلاب اسلامی» حوزهٔ هنری آغاز کرد. کار به خوبی پیش رفت تا چاپ اول از کتابِ‌ اولِ این «سه گانه»، در سال ۷۷ وارد بازار کتاب شد. نادر دربارهٔ کارش، نوشت: «من داستان‌ می‌نویسم، تاریخ نمی‌نویسم. تاریخ‌های بسیاری قبل از من نوشته شده است و همزمان با من و بعد از من نیز نوشته می‌شود و خواهد شد؛ اما داستان، فقط یک‌بار نوشته می‌شود؛ فقط یک‌بار. آن‌ها که واقعیت را می‌خواهند نه حقیقت را، و طالبِ واقعیاتِ تاریخی هستند نه حقایقِ انسانی، می‌توانند بی دغدغهٔ خاطر، به بهترین تاریخ‌ها مراجعه کنند&#8230;»</p>
<p>نادر برای نوشتن این کتاب، راهی سفر شد. به درّهٔ گل‌زرد رفت تا موطنِ امام را از نزدیک ببیند. همزمان، سرگرم غور در اطلاعات تاریخی دربارهٔ امام بود. هر روز چیز تازه‌ای می‌خواند و نکتهٔ تازه‌ای دستگیرش می‌شد. او تلاش می‌کرد، داستانی که دربارهٔ امام می‌نویسد، داستانی بی‌مانند و عالی باشد.</p>
<p>کتاب اول را نوشت و سرگرم کتاب دوم شد. کتاب اول چاپ شد. در تقدیم‌نامهٔ کتاب نوشت: «این اثر را خاکسارانه پیشکش می‌کنم به ملّتی که ساختن و راه انداختن انقلاب‌ها را خوب می‌داند و باری، بارِ کوه‌آسایِ عظیم‌ترین انقلابِ تاریخ را بر دوش کشیده است&#8230;»</p>
<p>کتاب دوم هم آمد. کار برای او سخت بود و این را می‌شد از مقدمه و مؤخرهٔ کتاب فهمید. در پایان کتاب اول و دوم نوشت: «ابتدا قصد آن داشتم که همهٔ حرف‌هایم را دربارهٔ این داستانِ بلندِ خُردکننده، در مقدمه بیاورم؛ اما جلد نخستین که به پایان رسید، از نهادن مقدمه‌ای بر آن پشیمان شدم، و تصمیم گرفتم که آن‌چه برای گفتن، خارج از داستان دارم، به انتهای جلدِ آخر بفرستم.</p>
<p>همین‌قدر می‌گویم که در عمر خویش، کاری چنین کمرشکن، در هم کوبنده و خوف‌انگیز انجام نداده‌ام، و نه، دیگر، نخواهم داد.»</p>
<p>در عین شوق، کار او را خسته می‌کرد. در میانهٔ جلد سوم بود که بیمار شد و جلد سوم هرگز به چاپ نرسید. انتظار می‌رفت که کتاب‌های اول و دوم به وفور در بازار باشند. اما، ظاهراً به خاطر برخی بچه‌فکری‌ها، کتاب اول و دوم در انبار حوزهٔ هنری ماند و خاک خورد. و این قصه ادامه داشت تا ۱۰ سال بعد، روز مرگ نادر. آقای نویسنده در سال ۸۷ بعد از چند سال بیماری، غریبانه فوت کرد. در مجلس ختم، بسیاری از کسانی که مدت‌ها بود از حال نادر بی‌خبر بودند، آمدند تا خودی نشان بدهند. همین زمان بود که ناشر، اعلام کرد به زودی چاپ کتاب را از سر می‌گیرد. و درست در همین زمان بود که ناشر، نسخه‌های در انبار ماندهٔ کتاب را، بیرون آورد و توزیع کرد.</p>
<p>یک سال دیگر هم گذشت و باز، ناشر گفت: در نمایشگاه کتاب ۸۹، هر دو جلد «سه دیدار» را می‌آوریم.</p>
<p>چشم‌انتظار ماندیم تا زمانِ نمایشگاه. اما خبری از کتاب نشد و ناشر باز هم بدعهدی کرد.</p>
<p>این، روایتِ قصورِ نسل قبل از ما است. نسلی که وظیفه داشت ما را –با کتاب و فیلم و موسیقی و&#8230;- با امام آشنا کند. اما در عمل، درگیر اختلافات بچه‌گانه شد و کتابِ ارزنده‌ای چون «سه دیدار» را انبارنشین کرد.</p>
<p>«سه دیدار» روایتِ دلچسبی است. داستانی خوش‌ساخت، خوش‌قلم، خوش‌مزه و بی‌مانند دربارهٔ زندگی فردی و اجتماعی حضرت سید روح الله خمینی رضوان الله تعالی علیه. داستان از کودکی امام آغاز می‌شود و فصل به فصل، در میان سال‌های کودکی و بزرگی ایشان در رفت و آمد است. با این کتابِ ارزنده است که روزهای ناآرامِ کودکِ ناآرامی به نامِ «روح الدین» را می‌خوانیم.</p>
<p>این قلم، تاکنون کتابی به این شیرینی، و قدرت، و روحانی دربارهٔ امام نخوانده است. و این، چه بسا از نیتِ خالصِ نادر ابراهیمی برآمده باشد.</p>
<p>روحِ پرجوشِ روح الله، به خوبی در «سه دیدار» آمده است. پرجوش است در کودکی، در بزرگی، در مواجهه با استادانِ محافظه‌کارِ عافیت‌جو، در مواجهه با دشمن، در مواجهه با نادان، در مواجهه با دوست&#8230;</p>
<p>«سه دیدار» خواندنی است؛ پس، حرافیِ بیش‌ترِ من، مزاحم است&#8230;</p>
<p>برای یافتنِ «سه دیدار» می‌توانید با ناشر تماس بگیرید!</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<p><strong>این نوشته، پیش از انتشار در اشا، به مجلهٔ «آینده‌سازان» فروخته شده است.</strong></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3298">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3298/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/06/3didaar.mp3" length="1084071" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>سیاست را طوق گردنم کردی&#8230;</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3281</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3281#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 May 2010 02:34:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[گزیده کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان درباره امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[سه دیدار]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3281</guid>
		<description><![CDATA[خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کم‌ترین طلبهٔ تواَم و کوچک‌ترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/3didaar.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>از کتاب «<a href="http://asha.ir/archives/2689" target="_blank">سه دیدار</a>» (رمانی از زندگی امام خمینی)، نوشتهٔ نادر ابراهیمی: </strong>«خدایا! مرا به کاری که لیاقت آن را در من نمی‌بینی، مأمور مکن! مفتونِ مرگم. در عنفوان شباب، حاضر یراق و رضامندم؛ اما برای آن که جلودار چنین فداکارانِ پاک‌دلی شوم، کوچکم ای خدا، حقیرم ای خدا! ذرّه‌ام، صفرم، نقطه‌ام، گُمم ای خدا!</p>
<p>خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کم‌ترین طلبهٔ تواَم و کوچک‌ترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی. پس بِکِش به هر جایی که خاطرخواه تو است&#8230; به خاک و خونم بِکِش! به سنگبارانِ کوچه‌های عشق، به ویرانه‌هایی که زمانی منزل‌گاه مجنون بوده است! بِکِش آن‌گونه که ریسمانِ محبتت، گلویم را بخراشد. بتراشد، پاره کند؛ و باز بِکِش؛ امّا مردم معصوم را به من مبتلا نکن. از پی من آواره‌شان نکن&#8230;</p>
<p>ای خدا! من هنوز، در این خطّهٔ خطیر، طفل خردسالی هستم. شیرِ مادرِ خاک و خیر مهربانی‌ات را از من دریغ مکن!</p>
<p>من باور ندارم که آمده باشم تا با غول‌های این میدان پنجه درافکنم.</p>
<p>پس یا بمیرانم یا مسلّحم کن به سلاحی که دشمنانِ دین و ایمانم، از مقابله با آن عاجز باشند.</p>
<p>پروردگارِ قدرت‌مندِ من باش،  اهورای راه‌گشای من باش، و خداوندِ خدا باش&#8230;!</p>
<p style="text-align: left;"><strong>سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد </strong></p>
<p style="text-align: left;"><strong> نادر ابراهیمی رحمة الله علیه </strong></p>
<p style="text-align: left;"><strong> چاپ اول و آخر تا کنون: ۷۷ </strong></p>
<p style="text-align: left;"><strong> صفحهٔ ۲۳۴</strong><strong></strong></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3281">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3281/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جلوه‌ٔ آن یار سفر کرده را دیده‌ای؟!</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3254</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3254#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 01:59:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ریحانه مهرزاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگشت]]></category>
		<category><![CDATA[امام آفتاب]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ‌سرای نیاوران]]></category>
		<category><![CDATA[نمایش‌گاه عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3254</guid>
		<description><![CDATA[نمایش‌گاه عکس «امام آفتاب» به مناسبت سا‌ل‌روز رحلت رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران، با آثاری از محمود کلاری، علی‌کاوه، واهاک وارطانیان،‌محمداسعد نقش‌بندی و &#8230;در فرهنگ سرای نیاوران برپا می‌شود. فارس خبر داد، روز جمعه، ۷ خردادماه، فرهنگ‌سرای نیاوران، میزبان نمایش‌گاهی از عکس‌های جمعی از عکاسان سال‌های انقلاب و دفاع مقدس است که این نمایش‌گاه را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/emamkhomeyni1.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p dir="rtl">نمایش‌گاه عکس «امام آفتاب» به مناسبت سا‌ل‌روز رحلت رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران، با آثاری از محمود کلاری، علی‌کاوه، واهاک وارطانیان،‌محمداسعد نقش‌بندی و &#8230;در فرهنگ سرای نیاوران برپا می‌شود.</p>
<p dir="rtl">فارس خبر داد، روز جمعه، ۷ خردادماه، فرهنگ‌سرای نیاوران، میزبان نمایش‌گاهی از عکس‌های جمعی از عکاسان سال‌های انقلاب و دفاع مقدس است که این نمایش‌گاه را با هم‌کاری آژانس عکس ایران برپا می‌کند.</p>
<p dir="rtl">در این نمایش‌گاه  ۸۷ قطعه عکس در ابعاد ۱۰۰ در ۷۰ که به شیوه دیجیتال باز پردازش شده است، در معرض دید عموم قرار می‌گیرد.</p>
<p dir="rtl">تعداد عکس‌ها بر مبنای هشتاد و هفت سال زندگی پر بار بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران پایه‌گذاری شده است. این فریم‌ها از متفاوت‌ترین عکس‌های امام خمینی(ره) از دوران نوجوانی تا ارتحال امام و نیز از زمان تبعید در نجف، کویت ، فرانسه و&#8230; را شامل می‌شود.</p>
<p dir="rtl">عکس‌های به نمایش درآمده، منتخب هزاران عکس از آرشیوهای گوناگون است که توسط عکاسان مطرح از جمله علی کاوه، محمود کلاری، واهاک وارطانیان، محمد اسد نقش‌بندی، محمد جعفری، عزیزالله نعیمی و&#8230; گرفته شده است.</p>
<p dir="rtl">در این عکس‌ها سعی شده است ابعاد مختلف شخصیتی امام به ویژه گوشه‌هایی از ساده زیستی، معنویت و عشق او از زوایای نگاه عکاسان مدنظر قرار گیرد.</p>
<p dir="rtl">نمایش‌گاه عکس «امام آفتاب» تا ۱۵ خردادماه، از ساعت ۱۰ تا ۱۹(روزهای تعطیل ۱۴ تا ۱۹) درگالری شماره یک فرهنگ‌سرا‌ی نیاوران برپا است.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3254">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3254/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انقلاب بدون تاریخ</title>
		<link>http://asha.ir/archives/543</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/543#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 10:16:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهرام بابایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب اسلامی ایران]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[شوروی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کمونیست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=543</guid>
		<description><![CDATA[حقیقت خنده‌داری‌ست که نویسندگان انقلابی ما، پس از انقلاب رو به مدیریت و ریاست آوردند و از نوشتن ماندند؛ به جای خلق اثر، مدام لنگِ صادق هدایت را گرفتند و فیتیله‌پیچش کردند؛ حالا گله می‌کنند که چرا اثر خواندنی دربارهٔ انقلاب نداریم. (ظاهراً کسی ناراضی نیست. کتابِ هدایت خوب فروش می‌رود. دوستان ما هم مدیریتشان را می‌کنند. گاهی هم مقالهٔ بلند می‌نویسند، جهت هدایت خلق‌الله!)

این حقیقت است. حقیقت این است که شوروی محو شد، اما آثار مکتوبِ تاریخی و ادبی‌اش، هم‌چنان در همه جای دنیا مخاطب دارد. پس، آفرین بر نویسندگان کمونیست.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/people_and_army.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>هر انقلابی، دریایی از موج است. انقلاب می‌آید برای تغییر و تحولِ همه‌جانبه. وقتی که انقلاب، پسوندهای بزرگ بزرگ را هم یدک بکشد، انتظار دیدن امواج بلندش و لمس تغییراتِ عظیمش، بیش از پیش می‌شود. انقلاب اسلامی ایران در حالی وارد سی‌ویک‌مین سال عمرش می‌شود که هنوز خیلی چیزها مثل سابق است.</p>
<p dir="rtl"><strong>■</strong><strong> این جا همان جا است</strong></p>
<p dir="rtl">این میدانِ آزادی است. این بنای بلندِ توی چشم هم، برجِ<strong> آزادی</strong> است. همان برجِِ بنا شده به فرمانِ شه‌بانوی سابق و همسرِ شاه خائنِ فعلی. بعضی می‌گویند کپیِ کودکانه‌ای است از برج <strong>ایفلِ</strong> فرانسه. گرچه عناوین تغییر کرده‌اند، اما این بنا، تقریباً همان‌شکلی‌ست که بوده. بعد از انقلاب هم، تا پیش از بنای برج <strong>میلاد</strong>، نمادِ جمهوری اسلامی ایران بود&#8230; بگذریم.</p>
<p dir="rtl">از راننده تاکسی‌ها و چای‌فروش‌های کنار خیابان و مکانیکی‌ها می‌گذریم. از شلوغی BRT هم. از دود و دم خیابانِ آزادی هم. راهمان را ادامه می‌دهیم تا برسیم به لباس‌فروشی‌ها. این طرف‌ها یک پاساژ پرآوازه هست. اولین ‌بار که تویش سرک کشیدم، فکری شدم: مگر این همه ناشر و کتاب‌فروش و نویسنده، از کسادی بازار کتاب گله نمی‌کنند؟ پس کی کرایهٔ سنگینِ این اتاق‌ها و مغازه‌های داخل پاساژ را می‌دهد؟ بوی سیگار همه جا را گرفته&#8230; قفسهٔ سینه‌ام درد می‌‌گیرد. برویم بیرون!</p>
<p dir="rtl">این‌جا که می‌بینی، میدان انقلاب است. قبل‌ترها، نام دیگری داشت. به مقتضای انقلاب، نامش شد: «انقلاب». از این‌جا به بعد، راستهٔ کتاب‌فروش‌ها و سی‌دی‌فروش‌ها است. اگر اهل ورق‌بازی باشی، این‌جا گیرت می‌آید. حتی چیزهای دیگر هم.</p>
<p dir="rtl">آن‌ طرف خیابان، مغازهٔ دونبشِ بزرگی هست به اسم: «چشم‌انداز انقلاب». اگر پیِ نمادهای سرخ‌پوستی و عاج فیل و مجسمهٔ اهوارامزدا(؟) هستی، این جا خوبش را دارند. البته شاید کمی گران‌فروش باشد.</p>
<p dir="rtl">بیا این طرف! ببین. این جا پر از کتاب‌فروشی است: نو و دستِ دوم. این آقایان که می‌بینی، کتاب‌فروشانند گردِ تو:</p>
<p dir="rtl">-         ایرج میرزا؟</p>
<p dir="rtl">-         صادق هدایت؟</p>
<p dir="rtl">-         چی می‌خوای؟</p>
<p dir="rtl">-         فردا برات می‌آرم.</p>
<p dir="rtl">این‌ها از قیافه‌های غلط‌انداز خوششان نمی‌آید. کنجکاوانه بروی دنبالشان، تحویلت نمی‌گیرند! امتحان کن. حالا چرا؟&#8230;</p>
<p dir="rtl">برویم جلوتر. اگر فیلم‌باز باشی، این‌جا چیزهای مَشتی گیرت می‌آید. کتاب دست ‌دوم و ممنوع هم. هم افستش هست، هم چاپ تازه‌اش!</p>
<p dir="rtl"><strong>■</strong><strong> سی‌سال که چیزی نیست</strong></p>
<p dir="rtl">سی‌سال از انقلاب اسلامی ایران گذشته است. روزنامه‌نگاران و مسئولان کشور، تلاش می‌کنند با رسم‌الخطِ عجیب و نامأنوسِ «سی‌امین» کنار بیایند. البته کم‌کمک عادی می‌شود.</p>
<p dir="rtl">سی‌سال از انقلاب گذشته است. برج آزادی برپاست. گفته‌اند و می‌گویند که احتمال ریزشش بسیار است. دارند برای میدان انقلاب، نماد می‌سازند. خط مترو هم کشیده می‌شود تا خودِ انقلاب. چندوقتِ دیگر، مردم راحت می‌آیند انقلاب، راحت‌تر برمی‌گردند. آخر این‌جا خیابان پرعبوری است.</p>
<blockquote>
<p dir="rtl">بعدِ گذشت سی‌سال از عمر انقلاب اسلامی ایران، هنوز یک رمان یا داستانِ مثال‌زدنی و شهره، دربارهٔ آن منتشر نشده است. سیاست‌های فرهنگی حکومت جمهوری اسلامی در طول این سه دهه، همواره بر «سلب» و «بازداشتن» اصرار داشته و کم‌تر به تولید و ایجاد و ابداع پرداخته است. این‌گونه است که پس از این همه سال، نه یک رمانِ خواندنی دربارهٔ انقلاب داریم، نه یک اثرِ تاریخیِ برآمده از دل و زبانِ مردم.</p>
<p dir="rtl">گرچه از فروپاشی نظامِ کمونیستیِ شوروی سال‌ها می‌گذرد، اما هنوز که هنوز است همه‌ٔ دنیا آثارِ نویسندگانِ متعهد به آرمان‌های کمونیست را می‌خوانند، دوباره می‌خوانند و خواندشان را به دیگران هم توصیه می‌کنند. کمونیست سال‌ها پیش محو شد، اما آثار ادبی و هنری‌اش هم‌چنان برجا است. این در حالی‌ست که پس از سی‌سال از انقلابِ اسلامیِ ایران، متولدین دهه‌های ۶۰ و ۷۰ و ۸۰، از جنگ هشت‌ساله و روزهای پرالتهاب و تاریخیِ انقلاب چیزی نمی‌دانند، جز سرود و آهنگ و تصاویر جنازه‌های خونی و پاره پاره&#8230;</p>
<p dir="rtl">حالا وقتش رسیده تا آقایانی که سی‌سال ناقدِ نویسنده‌های پیش از انقلاب بودند و امروز هم ناقدِ ادبیات کودک قبل از انقلابند، برای سرهایی که مثلِ علامت سوال است، دستاوردهای سی‌ساله‌شان را رو کنند. زیاد زحمت‌شان نمی‌دهیم، نشانی بدهند، می‌رویم خودمان از نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی می‌خریم&#8230;</p>
</blockquote>
<p dir="rtl">هنوز، اگر سری به کتاب‌فروشی‌های این خیابان می‌زنم، پی «فونتامارا» یا «جان شیفته» بدون سانسورم. کتاب‌های تازه را از هرجایی می‌توان خرید. نشد، نشانی می‌دهم، برایم پیک می‌کنند. نشد، سرسال می‌روم نمایش‌گاه کتاب تهران، با تخفیف می‌خرم. نشد، اصلاً مهم نیست. من که پی کتاب دانشگاهی نیستم.</p>
<p dir="rtl">بعدِ سی‌سال، دوستانِ انقلابی و متعهدمان، می‌خواهند به ضرب و زورِ جایزهٔ چند صد سکه‌ای، تاریخ و رمانِ انقلاب‌ را مکتوب کنند. اما هنوز که هنوز است، من طالبِ کتاب‌های «چاپِ مسکو‌»ام. وقتی می‌بینمشان، ذوق‌مرگ می‌شوم. کاغذِ اعلا، بویِ دوست‌داشتنی، غلط‌های انگشت‌شمار، چاپِ اصولی، انگاری همین حالا چاپ شده! من با قدیمی‌ها بیش‌تر حال می‌کنم!</p>
<p dir="rtl">از شمارِ این قدیمی‌ها، چند وقتِ پیش، «میهمانِ دهکده» <strong>مارک تواین</strong> را خواندم. با ترجمهٔ آقامان <strong>نجف</strong> <strong>دریابندری</strong>. چه کاغذی داشت! ناشرش مؤسسهٔ کتاب‌های جیبی امیرکبیر بود. همان که مصادره‌اش کردند. این‌روزها چاپ جدیدش هم آمده. یکی خریدم برای کتابخانه‌ام.</p>
<p dir="rtl">دوستانمان دارند با رسم‌الخطِ «سی‌امین» کلنجار می‌روند،‌ بلکه نهادینه شود. اما من تازگی‌ها چاپِ جدیدِ «نان و شراب» را می‌خوانم. خوش‌مزه است!</p>
<p dir="rtl"><strong>■</strong> <strong>دوست را کس به یک بدی نفروخت</strong> <strong>(فروخت!)</strong></p>
<p dir="rtl">چنان‌که ‌دانم و ‌دانی، سی‌سال از انقلاب اسلامی ایران گذشته است. این عنوان چقدر طولانی است. این سال‌ها هم. اما:</p>
<p dir="rtl">-         حقیقتِ خنده-گریه‌داری است که پس از این همه، یک رمانِ درست و درمان دربارهٔ انقلاب نداریم.</p>
<p dir="rtl">-          حقیقتِ خنده-گریه‌داری است که پس از این همه، یک تاریخِ شفاهیِ درست و درمان، دربارهٔ حوادث انقلاب نداریم. آن‌چه نوشته شده، بیش‌تر نقلِ فتوحات و قصوراتِ حضرات اعلی مقام است. آن‌چه مکتوب است، شرحِ شکنجه‌های دوستانِ وزیر و وکیل و رئیس است. مردم که مهم نبودند اساساً!</p>
<p dir="rtl">-         حقیقتِ خنده-گریه‌داری است که پس از این همه، تازه نهادها و وزارتخانه‌های فرهنگیِ جمهوری اسلامی ایران، یاد ثبت وقایع افتاده‌اند.</p>
<p dir="rtl">-         حقیقتِ خنده-گریه‌داری است که پس از این همه، یک رمانِ درست و درمان دربارهٔ بنیادگذار انقلاب اسلامی ایران -امام خمینی رضوان‌الله تعالی علیه- نوشته نشده است. تنها، یک‌ مرد قلمش را صرفِ این کار کرد، که تمام نشد. که اگر ناتمام هم نمی‌ماند، دوستانِ انقلابی ما، آن‌قدر توی سرش می‌زدند که نام و نشانی ازش نمانَد.</p>
<p dir="rtl">-         حقیقتِ خنده-گریه‌داری است که پس از این همه، باز باید سرود «بوی گل سوسن و یاسمن» و «ایران ایران» را توی گوش بچه‌های دهه ۶۰ و ۷۰ و ۸۰ کنیم.</p>
<p dir="rtl">-         حقیقت خنده‌داری‌ست که نویسندگان انقلابی ما، پس از انقلاب رو به مدیریت و ریاست آوردند و از نوشتن ماندند؛ به جای خلق اثر، مدام لنگِ صادق هدایت را گرفتند و فیتیله‌پیچش کردند؛ حالا گله می‌کنند که چرا اثر خواندنی دربارهٔ انقلاب نداریم. (ظاهراً کسی ناراضی نیست. کتابِ هدایت خوب فروش می‌رود. دوستان ما هم مدیریتشان را می‌کنند. گاهی هم مقالهٔ بلند می‌نویسند، جهت هدایت خلق‌الله!)</p>
<p dir="rtl">این حقیقت است. حقیقت این است که شوروی محو شد، اما آثار مکتوبِ تاریخی و ادبی‌اش، هم‌چنان در همه جای دنیا مخاطب دارد. پس، آفرین بر نویسندگان کمونیست.</p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/3a09668f232767d43a4b3aa9b256411b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>baran:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/543/comment-page-1#comment-137">2009-Jan-24</a></small>
							مدار صفر درجه لا اقل تا حدودی حال و هوای سال 56 57 را نشان میدهد.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5d0367838e3f23c614ffb62ecb25c8cf?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>محسن خطیبی‌فر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/543/comment-page-1#comment-138">2009-Jan-24</a></small>
							یا حق
سلام اخوی
یک‌نفس خواندم‌اش. ولی نفهمیدم چه‌را از آزادی یک‌هو پریدی توی انقلاب. یک مقدار اول‌اش می‌لنگد. بعد این‌که بد نبود. ولی انگار فکر می‌کنم داری لگد به جسد مردهٔ محتضری می‌زنی که برای‌ات دردسر ساز می‌شود. نکن این کارها را برادر.
موفق و مؤید باشی
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=543">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/543/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاید یکی‌شان ابن‌سینا باشد</title>
		<link>http://asha.ir/archives/467</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/467#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 10:21:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن خطیبی‌فر</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[ابن سینا]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[خمین]]></category>
		<category><![CDATA[دره گل زرد]]></category>
		<category><![CDATA[دفتر ادبیات انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست مدار]]></category>
		<category><![CDATA[شاعر]]></category>
		<category><![CDATA[عارف]]></category>
		<category><![CDATA[فقیه]]></category>
		<category><![CDATA[محمدجواد مرادی نیا]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[هدایت الله بهبودی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=467</guid>
		<description><![CDATA[به خمین که رسیدیم شروع کردیم به سرک کشیدن در مکان‌هایی که خاطرات دوران کودکی امام را در دل خود نگه داشته بودند. به روستاهایی رفتیم که پدر امام در آن‌جا کشاورزی می‌کرده است. سر زمین‌هایی که روی‌شان خربزه و هندوانه و گندم می‌کاشته‌اند. به هر روستایی که وارد می‌شدیم نادر به من یادآوری می‌کرد که آرام رانند‌گی کنم. می‌گفت حواسم را جمع کنم تا خدای ناکرده کسی را -یکی از همین بچه‌های روستا که فردا روزی ممکن است ابن‌سینا شود- به کشتن ندهم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/moradinia-mohammadjavad11.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><em>نادر ابراهیمی یک ایران‌گرد بود. شاید او هم مثل همان‌هایی که قیافه‌شان از دور داد می‌زند جهان‌گردند، نمایان بوده که آوارهٔ کوه و در و دشت ایران است. اصلاً انگار نادرخان برای هر کاری بهانه‌ای می‌تراشیده تا بیش‌تر ایران را سیر کند. یک‌بار هم که خواست بنشیند از زنده‌گی امام خمینی داستان دربیاورد نتوانست. برای همین راهی خمین شد تا ببیند سید روح‌الله در کجا به دنیا آمده و در کدام گوشه از خاک این سرزمین پا گرفته است.<br />
برای شنیدن از این سفر رفتم پیش یکی از هم‌سفرهای نادر. پیداکردن او زیاد سخت نبود. در صفحه‌های اوّل کتاب «سه دیدار&#8230;» نشانی‌اش را خود ابراهیمی داده بود. با چند شماره به محمّدجواد مرادی‌نیا رسیدم تا از سفرشان بگوید. او هم آن‌قدر خوب تعریف کرد که حیف‌ام آمد نوشته را به شکل مصاحبه دربیاورم.</em></p>
<p>یک جایی هست در جنوب خمین به اسم درهٔ گل زرد. بهار که می‌شود جلوهٔ خیلی زیبایی می‌گیرد. تنوع رنگش عالی‌ست. آن‌جا که رسیدیم سکوت همه جا را فرا گرفته بود. تنها صدایی که می‌شنیدیم صدای آبی بود که از میان دره می‌گذشت. آن نزدیکی‌ها یک قلعه‌ای هست به نام قلعهٔ حسن فلک. ۳-۲ ساعتی پیاده تا خمین فاصله دارد. امام می‌گوید در کودکی پای پیاده تا آن‌جا می‌رفته است. دو سه بار در هفته.</p>
<p>آن‌قدر سکوت این دره و محیط دست‌نخورده‌ا‌ش می‌ارزیده که او این مدت را برای رسیدن به‌ش صرف می‌کرده است. آن‌جا؛ فقط باید نشست و از صدای آب، رنگارنگی گل‌ها و سکوت عجیبی که بر آن حکم‌فرماست درس گرفت. این دره خیلی در روحیهٔ آقای ابراهیمی تأثیر گذاشت. سکوت رمزدار در کنار زیبایی طبیعت الهامی شد برای نوشتن رمانِ سه دیدار.<br />
سال ۷۵ بود. از آن‌موقع تا حالا خیلی چیزها از یادم رفته است. تنها یک تصویر کلی از آن ماجرا در ذهنم مانده. قرار شده بود که نادر زند‌گی‌نامه‌ای داستانی از حیات حضرت امام دربیاورد. از دوران کودکی تا پایان عمر. او برای نوشتن بخش‌های اوّل زند‌گی که شامل تولد و دوران کودکی می‌شد نیاز داشت تا زادگاه امام خمینی را ببیند. می‌خواست ببیند او در چه فضایی رشد کرده و در کجا پا گرفته است. قصد کرده بود با قرار گرفتن در آن‌جا حوادث دوران کودکی امام را برای خودش بازسازی کند.</p>
<p>وقتی ابراهیمی به هدایت الله بهبودی گفته بود می‌خواهد خمین را از نزدیک ببیند، او پیش‌نهاد کرده بود با من همسفر شود. من اهل خمین هستم. اطلاعات تاریخی خوبی هم از آن‌جا دارم. شهر را هم می‌شناسم. روزی را برای رفتن به خمین تعیین کردیم و قرار شد با پیکان پژویی سفید من راهی سفر شویم. صبح خیلی زود رفتم پیش آقای بهبودی. قرارمان چهار راه کالج بود. بهبودی را که سوار کردم هنوز آفتاب نزده بود. راه افتادیم به‌طرف خانهٔ نادر. وقتی که آقای ابراهیمی را سوار کردیم جناب بهبودی ما را به هم معرفی کرد. من از قبل او را می‌شناختم و با آثارش آشنا بودم. ولی تا به‌حال نشده بود که از نزدیک باهاش هم‌کلام شوم. در اوّلین برخورد او را آدمی زود جوش و خون‌گرم دیدم.<br />
مسیر تهران–خمین حدود ۳۰۰ کیلومتر است. وقتی داشتیم می‌افتادیم در مسیر، همان ابتدا نادر بهم گفت:</p>
<p>«این نیست که هدف ما فقط رسیدن به مقصد باشد. ما باید مسیر را هم بفهمیم و برویم. راه هم هدف ماست. عجله‌ای در کار نداریم. نباید از چیزهایی که در راه می‌بینیم بگذریم». برای همین، طیِ مسیر سه یا سه و نیم ساعته ، تقریباً از ما پنج و نیم ساعت وقت گرفت. در طول مسیر هم، دربارهٔ اطلاعات تاریخی خمین، گذشتهٔ خمین، اجداد امام خمینی، اعضای خانواده و هم‌چنین پدر امام و نحوهٔ شهادتش حرف زدیم. اطلاعاتی که به نادر می‌دادم مربوط می‌شد به کتابی که از گفت‌گوهایم با آیت الله پسندیده -برادر امام- گردآوری کرده بودم.<br />
به خمین که رسیدیم شروع کردیم به سرک کشیدن در مکان‌هایی که خاطرات دوران کودکی امام را در دل خود نگه داشته بودند. به روستاهایی رفتیم که پدر امام در آن‌جا کشاورزی می‌کرده است. سر زمین‌هایی که روی‌شان خربزه و هندوانه و گندم می‌کاشته‌اند. به هر روستایی که وارد می‌شدیم نادر به من یادآوری می‌کرد که آرام رانند‌گی کنم. می‌گفت حواسم را جمع کنم تا خدای ناکرده کسی را -یکی از همین بچه‌های روستا که فردا روزی ممکن است ابن‌سینا شود- به کشتن ندهم.</p>
<blockquote><p><strong>سردبیر:</strong> «سه دیدار؛ با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد» عنوان کتابی‌ست از نادر ابراهیمی که بنا بود در سه مجلد منتشر شود، اما بیماریِ نادر، توان تمام کردن جلد سوم را از او گرفت. سه دیدار، دربارهٔ زندگی روح الله خمینی -رهبر انقلاب اسلامی ایران- است.</p>
<p>ابراهیمی برای نوشتن این زندگی‌نامه-رمان، تلاش‌های بسیاری کرد. یکی از این تلاش‌ها، سفر دقیقِ‌ او به خمین، برای مشاهدهٔ محل زندگی امام است.</p>
<p>سال‌ها پس از انتشار این کتاب، ناشرِ اثر، کتاب را به کنجی انداخت و آن را از یاد برد. اما بلافاصله پس از مرگ نادر، ناشر به تکاپوی بازنشر دو مجلدِ آماده افتاد.</p>
<p>اما این‌ها چه فرقی به حال نادر می‌کند؟ او در بندِ عنوان‌ها نبود. حتا آن روز که آقایان متعهد، نامش را به بدی آوردند، از کارش باز نماند و بر اعتقادش استوارانه اصرار کرد. ابراهیمی پیِ مجیزگوی نبود. کارش را می‌کرد.</p>
<p>این‌چنین است که پس از گذشت سی‌سال از انقلاب اسلامی، هنوز هیچ آقا و خانم «متعهدی» نتوانسته اثری به پختگی، رسایی و کاملیِ «سه دیدار» دربارهٔ امام خمینی بنویسد.</p>
<p>ابراهیمی نوشت و حالا کارش را به قدردانِ واقعیِ کارش عرضه می‌کند. بگذار آقایان متعهد و آزاد، به جای تولید و تألیف، سیم‌خاردارهای دنیای یک‌دیگر را متر کنند&#8230;</p></blockquote>
<p>خانهٔ قدیمی‌ای که امام در آن بزرگ شده بود برج نگهبانی‌ای داشت که از آن بالا می‌شد همهٔ خمین را زیر نظر گرفت. از آن برج‌هایی که در چهار طرف شهر برای نگهبانی احداث می‌کرده‌اند. برج، پله‌های تنگ و مارپیچی داشت. برای بالارفتن از آن باید خیلی سختی می‌کشیدیم. با این‌که آن‌موقع من جوان بودم امّا برای‌ام سخت بود که بخواهم از آن پله‌ها خودم را بکشانم بالای برج. امّا نادر خان آن‌قدر اصرار کرد که بالاخره به‌هر زحمتی بود خودمان را رساندیم بالا. خود او هم با وجود زانودردی که عذابش می‌داد، خودش را کشان کشان رساند بالا. می‌خواست چشم‌هایش را بگذارد جای چشم‌هایی که در کودکی از آن بالا شهر را نگاه می‌کرده است. دیدن چشم‌انداز برج او را تا آن بالا کشانده بود.<br />
معماری خانهٔ امام طوری بود که چند تا خانه را در خود جا کرده بود. سه-چهارتاییِ حیاط و خانهٔ تو در تو. چند خانواده در آن‌جا زند‌گی می‌کرده‌اند. بخشِ بیرونی، برای رتق و فتق کارهای مراجعه‌کنند‌گان بوده است، مثل دفتری که امروزه هر کدام از علما برای مراجعات و سؤالات مردم ایجاد کرده‌اند. اندرونی هم محل زند‌گی زن و بچه‌ها بوده. کنار این‌ها هم انبار و اصطبل و&#8230; بوده است. خانه‌ای که کودکیِ امام در آن گذشته، خانه‌ای خشت و گلی است با قدمت ۱۵۰ سال. تا آن موقع هم روی پای خودش ایستاده بود.<br />
برای شنیدنِ خاطراتِ هم‌بازی‌های امام، پیش چندنفر از پیرمردهای خمینی رفتیم. آن‌ها از روزهایی گفتند که تفریح‌شان کوه‌نوردی و کشتی‌گرفتن بود. این‌ها برای نادر تاز‌گی داشت.<br />
نادر ابراهیمی آن‌چه را که دریافت می‌کرد در دفترچه‌ای کوچک یادداشت می‌کرد. این نوشته‌ها کنار حجم بزرگی از فیش‌هایی بود که تیمی از افراد مختلف در دفتر ادبیات انقلاب و به سرپرستی آقای بهبودی جمع کرده بودند. در این فیش‌ها همه چیز پیدا می‌شد. از حالات و رفتار امام گرفته تا ارتباط آن بزرگوار با آدم‌ها و شخصیت‌های مختلف.</p>
<p>ابراهیمی خیلی شیفتهٔ امام بود. ویژه‌گی‌های منحصر به فردی در او دیده بود. او را کسی یافته بود که با هیچ‌کدام از رجل سیاسی -که در طول عمرش دیده و یا از آن‌ها چیزی خوانده بود- قیاس‌شدنی نبود. می‌گفت هم‌چو رهبری که عارف، سیاست‌مدار، راهنما و مرجع دین باشد ولی در عین حال این لطافت روح را داشته باشد که آن‌گونه شعر بگوید و آن‌طور رفتار کند که با این‌همه توانایی خودش را نبیند، من‌را مسحور خودش کرده است.</p>
<p>همه‌ش با بهت و حیرت به زند‌گی این آدم نگاه می‌کرد. او کار نوشتن رمان را سخت و کمرشکن می‌دانست. امّا با این همه می‌خواست هر طوری که شده این کار سنگین و خردکننده را انجام دهد.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/bce7117ec8504eba54efcf9512fc3deb?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ساکت(احسان آهنی):</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/467/comment-page-1#comment-141">2009-Jan-26</a></small>
							خیلی برام جالب بود
دوست دارم با این مجموعه همکاری داشته باشم ولی کار بلد نیستم
اما اگر یادم بدین شاید بتونم پا به این عرصه بگذارم
آدرس وبلاگ من هم اینه
www.kaaspian.blogfa.com
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=467">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/467/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
