خانه کتاب اشا - رسانه و خانه آنلاین کتاب http://asha.ir مجلهٔ آنلاین کتاب و کتابخوانی Mon, 23 Apr 2012 18:10:46 +0000 fa hourly 1 http://wordpress.org/?v=3.3.1 تراژدی نان و کتاب http://asha.ir/archives/7220 http://asha.ir/archives/7220#comments Tue, 03 Apr 2012 07:40:16 +0000 خانه کتاب اشا http://asha.ir/?p=7220

خانهٔ کتابِ اشا دیگر به‌روز نمی‌شود.

یادآوریِ این نکته که دلیلِ این واقعه «بی‌پولی» است، قطعاً به شما یا اهالیِ خانهٔ کتاب اشا کمکی نمی‌کند. حتی بارِ رویِ دوشِ این اهالی را سبک نمی‌کند. در تراژدیِ رویاروییِ نان و کتاب، برنده نان‌خواهی است!

لازم است یادآوری کنیم که اشا، طی حدودِ پنج سال فعالیتِ خود، فقط حدود دو ماه از حمایتِ مادیِ ارگانی فرهنگی بهره برد. (حدوداً سه و سه دهم درصدِ کل حیاتش).

از این پس، با قول و قرارِ هیچ بنی بشری دوباره به چاه نخواهیم افتاد و به وعده‌هایِ دروغین دل نخواهیم بست.

اشا یک مجلسِ دور همی، یک خاله‌بازیِ ادبی، یک تفریحِ دانشجویی یا یک بنگاهِ کاسبی نبود. ما در اشا، برایِ کتاب و کتابخوانی حرف داشتیم و تاجایی که توانستیم، حرف‌ها را بیان کردیم. بهترین قاضی، دربارهٔ بندگان قضاوت می‌کند.

ما برایِ فرهنگِ ایران، اشا را ساختیم. ان‌شاءالله کوتاهی نکرده باشیم.

8 دیدگاه برای این نوشته:

  1. نام خود را بنویسید.:
    2012-Apr-05 اصلا مهم نیست حالا بودین چکار کردین مثلا؟
  2. پرستو امیرعلی:
    2012-Apr-09 ناراحتی و غم بزرگی که دوست دارم بیان کنم واقعا در در کلام نمیگنجه........
  3. فائزه.م:
    2012-Apr-10 واقعا ناراحت كننده ست من مايل به كمك مالي هستم ولي مگه من چقدر ميتونم به خانه كتاب كمك كنم فقط ميتونم پيشنهاد كنم كه به طور گسترده تري براي حمايت مالي تبليغ كنيد مطمئنا هنوز افرادي هستند كه حاضر باشند به يه مجله فرهنگي كمك كنند
  4. محلاتی:
    2012-Apr-12 سلام. خدا قوت تبلیغات شما خیلی ضعیف بود. من تازه در پیک بامدادی که خبر ناگوار تعطیلی شما را پوشش داد به وجود چنین سایتی پی بردم. حیف
  5. محمد:
    2012-Apr-17 یعنی چه؟ مگر همین‌طوریست؟! آری مثل این‌که. حیف بود. کمک کنید: http://asha.ir/archives/5795
  6. حامد صلاحی:
    2012-Apr-19 قصه پرغصه ای است و انگار مختوم محتوم هر خیزش خصوصی. به عنوان کسی که افتخار همراهی اشای عزیز و و از آن مهمتر دوستی با سردبیر نازنینش را داشت، بس دردمندم و دریغ گو؛ اما درد و دریغ را چه سود؛ مُلکی دیگر باید و شاید کِلکی دگر...
  7. نام خود را بنویسید.:
    2012-Apr-19 افسوس خوردیم از مظلومیت کتاب و مسئولان بی‌فهم
  8. امیر کاظم زاده:
    2012-Apr-21 بسم الله الرحمن الرحیم سلام شما که انقدر دانش بالایی درباره ی کتاب و کتابخوانی دارید، چطور تا به حال چیزی درباره ی شکست نخواندین؟ اگر هم خواندین چرا عمل نکردید! انسان ها به اندازه ی تصمیمی که می گیرند، تلاش می کنند. شما به اندازه ی 5 سال تصمیم گرفته بودید. پاداشش را قطعا پروردگار می دهد. اما اگر شما و همه ی دلسوزان فرهنگ این کشور، بخواهند مغلوب مشکلات شوند، فرهنگ ما دیگر کی بالغ می شود؟ به نظرم شما با مشورت آدم های باتجربه، با توکل بر خدای بزرگ، می توانید کمک های مالی کافی دریافت کنید. فقط باید توکل کنید و بعد از آن از راه درست اقدام کنید. بالاخره هر کاری یک لمی دارد. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7220/feed 8
انقلاب به شیوه شیراز http://asha.ir/archives/7207 http://asha.ir/archives/7207#comments Thu, 23 Feb 2012 09:54:26 +0000 مجید اسطیری http://asha.ir/?p=7207

رمانِ خوب با یک بار خواندن به پایان نمی‌رسد. پایانِ مطالعهٔ رمان تازه آغازِ حیاتِ مجازیِ شخصیت‌ها و حلاجیِ روابط و قصه‌ها در ذهنِ مخاطب است.

در ادبیاتِ خودمان آثارِ سیمین دانشور را با دیدگاهِ انقلابی اجمالاً بررسی می‌کنیم.

ماجرایِ سحر (کره اسبِ خسرو، پسرِ یوسف و زری) که دخترِ حاکم هوسش را کرده بود و به زور آن را امانت گرفتند، بسیار حرفِ اجتماعی داشت و به همین بهانهٔ کوچک، سیمین دانشور به‌خوبی بخشی از روابطِ جامعهٔ آن روزگارِ شیراز را نشان داده بود. نذرِ زری که یک هفته در میان، نان و خرما دادن به زندانی‌ها و دیوانه‌ها بود در نگاهِ اول خیلی زنانه و سطحی به نظر می‌رسد اما عمیق که می‌شوی می‌بینی عجب استعاره‌ای است از جامعهٔ آن روزگارِ ایران. خان کاکا برادرِ یوسف نمونهٔ کم‌نظیری از اشرافِ محافظه‌کار و حزبِ باد است و بسیار خوب درآمده.

این رمان خیلی «داستانِ انقلاب» است و از این بهتر نمی‌شود یک دورهٔ سیاهِ پهلوی را در شیراز نشان داد.

انقلاب از نگاهِ اشراف

فقط می‌ماند یک نکتهٔ کوچک و آن این‌که دانشور هر کار کند باز هم دارد از دیدگاهِ زنی اشرافی به جامعه‌اش نگاه می‌کند و همین است که راویِ او حتی نمی‌تواند به اندازهٔ یوسف به میانِ مردمِ دهات برود و برای‌شان کاری بکند و این بیشتر به خاطرِ «اشرافی» بودنش است تا «زن» بودنش. زری محکوم به زن بودن است و در کشمکش‌هایِ سیاسی به بازی گرفته نمی‌شود. شاهدِ مثالِ آن صحنه‌ای است که بزرگانِ طوایفِ اطرافِ شیراز در خانهٔ یوسف به شور نشسته‌اند که با قوایِ

دانشور هر کار کند باز هم دارد از دیدگاهِ زنی اشرافی به جامعه‌اش نگاه می‌کند و همین است که راویِ او حتی نمی‌تواند به اندازهٔ یوسف به میانِ مردمِ دهات برود و برای‌شان کاری بکند.

حکومتی که برایِ سرکوب‌شان در حالِ حرکت به سمتِ پادگانِ سمیرم است چه کار کنند. در این صحنه زری جز فراهم کردنِ بساطِ قلیان کارِ دیگری نمی‌کند. یکی دو بار هم اگر نظرش را می‌گوید کسی چنان وقعی به آن نمی‌نهد.

این دیدگاهِ ناظر به نویسنده کمک کرده تا حواسش به دوربینش جمع باشد و به دقت رفتارِ همهٔ شخصیت‌هایش را در صحنه نشان دهد. اما نکتهٔ دیگر این‌جاست که زری در جایگاهِ زنی اشرافی خود نیز تا حدودی قبول دارد که از اوضاع سر درنمی‌آورد و جز آرامش و سلامتیِ مردش و حفظِ کانونِ خانواده‌اش چیزِ دیگری نمی‌خواهد. همهٔ حواسِ او پیشِ دو دخترِ دوقلویش و خسرو پسرِ نوجوانش است.

اما چطور شده که صحنه‌های مبارزاتِ انقلابیِ مردم در کفِ خیابان‌ها راهی به آثارِ دانشور نیافته‌اند؟ یک پاسخ می‌تواند این باشد که هستی -شخصیتِ اصلیِ دو رمانِ دانشور- اگرچه مبارز است و کارش به زندان و تبعید به دریاچهٔ نمک کشیده می‌شود، قطعاً از مردم و با مردم نیست.

جلال کادری بسته‌تر

جلال این جرئت و شناخت را دارد که به میانِ مردمِ دهات برود و ازشان بنویسد که حاصلِ آن می‌شود نفرینِ زمین و از رنجی که می‌بریم. هرچند او هم در نفرینِ زمین یک معلمِ دل‌زدهٔ بی‌اعتقاد است و در داستان‌های از رنجی که می‌بریم، دانایِ کلی با گرایشاتِ مارکسیستی که با رقت منعکس می‌شوند، وگرنه از بینِ این همه روستاهایِ رنج‌کشیدهٔ ایران به سراغِ معدنِ زیراب که کارگرانش دست به شورشِ مسلحانه می‌زنند نمی‌رفت. اما راویِ او موفق می‌شود به واسطهٔ همین نزدیکی به مستضعفین و مردمِ فقیرِ روستا، ماجرایِ تقسیمِ اراضی و مثلاً زمین‌دار شدنِ دهاتی‌ها را تصویر کند. مردمی که در تأمینِ آب برایِ مزارعی که تازه صاحب شده‌اند (و هیچ هم از این زمین‌دار شدن خوشحال نیستند) حتی قدرت و نقشی ندارند. موتورِ آب هم دستِ پسرِ خان است و این مردم آخرش هم همه چیز را ول می‌کنند و مثلِ سلوچ جایِ خالی‌شان را در روستاها می‌گذارند و به شهر می‌آیند.

و بقیه‌اش را در جزیرهٔ سرگردانی دانشور می‌خوانیم؛ در سرنوشتِ فاطمه سبزواری که یکی از هزاران حلبی‌نشینِ کنارِ تهران است. و گرسنگی و مرض میانِ مردمِ این شهرِ حلب بیداد می‌کند. حتی اگر فرح بیاید و از وسط‌شان رد بشود، سودایِ دانشجوهایِ مبارز برایِ طغیان کردنِ این مردمِ له شده آخرش هم نمی‌گیرد.

باز از دیدگاهِ هستی به دنیا و جامعه‌اش نگاه می‌کند که هرچقدر هم عدالت‌خواه و انسان‌دوست باشد، باز هم دختری از خانوادهٔ اشراف است.

آنجا هم جالب است که همین سیمین دانشور (که میگویم داستانش واقعاً داستانِ انقلاب است) باز از دیدگاهِ هستی به دنیا و جامعه‌اش نگاه می‌کند که هرچقدر هم عدالت‌خواه و انسان‌دوست باشد، باز هم دختری از خانوادهٔ اشراف است و با پایان گرفتنِ جزیره سرگردانی می‌بینیم که بین دوست پسرِ مبارزش و سلیم مذهبی (که او هم از خانواده‌ای مرفه است و در واقع نسخهٔ «مرد» هستی است)، سلیم را انتخاب می‌کند و با این کار یعنی که بیش از این «نمی‌کشد» که مبارزه کند!

دانشور پشیمان

در ساربان سرگردان که ادامهٔ داستانِ هستی است یک چرخشِ عجیب در داستان اتفاق می‌افتد. هستی که در آنجا نشان می‌داد بیش از این توانی برایِ مبارزه ندارد، اینجا چهرهٔ یک مبارزِ حرفه‌ای را از خود به نمایش می‌گذارد. جزیره سرگردانی با صحنهٔ حضورِ هستی و مامان عشی‌اش (عشرت که نمایندهٔ قشرِ زنانِ عشرت‌طلب است!) در سونایِ زنانه آغاز شده بود و اینک ساربان سرگردان با صحنهٔ اسارتِ هستی در زندانِ پهلوی به علتِ مشارکت در فعالیت‌های خراب‌کارانه.

به وضوح مشخص است که دانشور تصمیم دارد چرخشِ بزرگی به نفعِ شخصیتِ اصلی‌اش در داستان ایجاد کند تا او را از ژستِ دخترِ اشرافیِ ناتوان و بی‌علاقه به مبارزه خارج کند و از او فعالِ ضدِ شاهنشاهی بسازد. این تغییرِ مسیر در روندِ داستان اگرچه به خودیِ خود جذاب و ستودنی است، قضاوت دربارهٔ موفقیتِ دانشور در اجرایِ داستانیِ این تحول را باید بر عهدهٔ مخاطب نهاد.

 زنانه یا پیرزنانه

آنچه پیداست، او بسیار بیش از آن‌که زنانه به داستانش نگاه کند، پیرزنانه نگاه می‌کند.

ساواک به ارتباطِ هستی و مراد با شبکه‌های خراب‌کاری علیهِ رژیمِ پهلوی پی برده است، بنابراین این دو جوان باید به شدت تنبیه و تهدید شوند. چگونه؟ آن‌ها را همانندِ بسیاری مبارزانِ دیگر با چشمانِ بسته سوارِ هلیکوپتر می‌کنند و به عمقِ دریاچهٔ نمک می‌برند. به «جزیرهٔ سرگردانی»:

صدایِ چرخشِ بال‌های هلی‌کوپتر را شنید. آن‌قدر نزدیک بود که بتواند بفهمد هلی‌کوپتر است. دستی بازویش را گرفت  و در صندلیِ عقبِ هلی‌کوپتر نشاندش. یک نفر دیگر را هم کنارش نشاندند. هواپیمایی غرش‌کنان فرود آمد. صدایِ پاهایِ مسافرانی آمد که پیاده شدند. از کجا آمده بودند و به کجا می‌رفتند و این رفتن‌ها و آمدن‌ها برای چه بود؟ «و گوش‌هایم که هم می‌شنوند و هم می‌بینند». هستی از زیرِ نوارِ سیاهی که بر چشم داشت مراد را شناخت.

چشم‌های هستی و مراد را گشودند. دو تا مردِ دیگر هم بودند. اینک نورِ عظیم، سکوت و برهوت. انگار آسمان سرتاسر خورشید بود –جزیرهٔ سرگردانی همان‌طور

مردِ خانوادهٔ اشرافی به‌راحتی به همسرش خیانت می‌کند. چه این مرد گنجورِ متمول و لاقیدِ جزیرهٔ سرگردانی باشد، چه حتی یوسفِ خان‌زاده.

که کراسلی وصفش را کرده بود و صدایِ مردِ اول که در آن برهوت هوهو کرد و علمی با بیرقِ سپید به دستِ مراد داد.

-         اگر تصمیم گرفتید با ساواک بدونِ قید و شرط همکاری کنید، فردا که به سراغتان می‌آییم، این بیرق را به علامتِ تسلیم در هوا تکان تکان بدهید. وگرنه همین جا می‌مانید تا جمجمه‌های‌تان مثلِ جمجمه‌هایی که رویِ دریاچهٔ نمک… شیر فهم شد.

و صدایِ مردِ دوم: دمِ آخر و این همه زمختی. برای‌شان آب و نان نمی‌گذارید؟ آخر گوسفند را هم که بخواهند بکشند اول آبش می‌دهند. این زبان‌بسته‌ها…

-         تو فضولی نکن.

مردها که رفتند مراد و هستی به هم نگاه کردند. مراد که حالا یک مردِ ریشو بود گفت: اول باید کاری بکنیم که از این نورِ کشنده برهیم. علم را به زمین فروکرد و شن‌ها را دورش جمع کرد و مانتویِ هستی را رویش کشید. دو نفری‌شان می‌توانستند زیرش بنشینند. با تبِ تندِ زمین و آسمان چه می‌توانستند بکنند؟ (۱)

آنچه هست، دانشور با این تجربهٔ خیلی عجیبِ دو جوانِ مبارز بسیار سهل‌انگارانه برخورد می‌کند. آنچه نمی‌بینیم حیرتِ هستی و مراد از تنها رها شدن در جزیرهٔ سرگردانی است. حتی در وجهِ عینیِ کار صحنهٔ فرود آمدن در کویر و بعد پروازِ دوبارهٔ هلی‌کوپتر (که چقدر می‌تواند برای این دو تبعیدی هول‌انگیز باشد!) را نمی‌بینیم.

تازه بعد از این‌هاست که هستی هوس می‌کند در جزیرهٔ سرگردانی تفرجی کند:

هستی گفت: تا قوتی در پاهای‌مان هست در جزیره گشتی بزنیم. چندان بزرگ نیست.

مراد نگاهی به جزیره کرد و گفت : گمان نکنم وسعتِ جزیره بیشتر از دو کیلومتر در یک و نیم کیلومتر باشد. از دریاچه چند متر بالاتر است. احتمالاً به علتِ طوفانِ شن. (۲)

و خلاصه ماجرایِ گیرافتادنِ مراد و هستی در دریاچهٔ نمک و بعد رها شدنِ خوش‌اقبالانه‌شان چنان به ایجاز و بی‌حوصله روایت می‌شود که گویی تجربه‌ای هم‌ارزِ تجربیاتِ دیگرِ زندگی است.

خیانت در خانوادهٔ اشرافی

نکتهٔ کوچکی که در آثارِ دانشور دیده می‌شود، خیانت است. مردِ خانوادهٔ اشرافی به‌راحتی به همسرش خیانت می‌کند. چه این مرد گنجورِ متمول و لاقیدِ جزیرهٔ سرگردانی باشد، چه حتی یوسفِ خان‌زاده و نسبتاً دین‌دارِ سووشون.

در سووشون خانمِ خانه متوجهِ رابطهٔ شوهرش با کلفتِ خانه می‌شود. آنجا خانمِ خانه که زری باشد به جنگِ این کلفت می‌رود و کلفت توی روی او می‌ایستد. در جزیرهٔ سرگردانی هم مامان عشیِ عشرت‌طلب یکهو به خودش می‌آید و متوجهِ رابطهٔ شوهرش با پسیتا خدمت‌کارِ فیلیپینیِ خانه می‌شود. اتفاقاً این‌جا هم کلفتِ خانه توی روی خانمِ خانه می‌ایستد. تنها تفاوت اینجاست که این بار در پایانِ اثر مامان عشی را می‌بینیم که خودآگاه یا ناخودآگاه این خیانت را با فضاحت تلافی کرده:

مادر موهایش را پشتِ سرش برد و با یک گیرهٔ طلاییِ بزرگ، آن‌ها را به هم پیوست. به سراغِ لاکِ ناخن، کمدها را بهم ریخت: پسیتایِ پتیاره توی چشمم نگاه کرد و گفت: مگر ارباب اخراجم بکند، وگرنه از این خانه نمی‌روم. اگر تو بیمارستان مامایی بکنم، تمامِ پولش را باید بدهم خرجِ کرایهٔ اتاق و خوراک و پوشاک… (۳)

گذشته از همهٔ این حرف‌ها و اگر پا بر این بفشاریم که دانشور از دیدگاهِ اشراف به انقلاب نگاه کرده است، آثار او به واسطهٔ ثبتِ بخشی از مبارزات علیهِ رژیمِ پهلوی آثاری گران‌قدرند. باید از نسلِ انقلاب که با خونِ خود خیابان‌ها را رنگین کردند بپرسیم مبارزاتِ خود را در کدام رمان‌ها منعکس کرده‌اند؟

(۱)    ساربان سرگردان، ص ۹۲

(۲)    ساربان سرگردان، ص ۹۳

(۳)    جزیره‌ٔ سرگردانی، ص ۲۵۶

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7207/feed 0
چارلی و لولا http://asha.ir/archives/7202 http://asha.ir/archives/7202#comments Thu, 23 Feb 2012 09:29:16 +0000 حمید اعلایی http://asha.ir/?p=7202

دندانِ شیریِ لولا لق شده و کمی بهانه می‌گیرد. اصلاً دوست ندارد دندانش بیفتد. خیلی از بچه‌ها مثلِ لولا می‌گویند «آخه نمی‌خواهم بی‌دندان شوم!» چون از فرشتهٔ دندان چیزی نشنیده‌اند. لولا خیلی زود به کمکِ دوستش با فرشتهٔ دندان آشنا می‌شود و ترسش می‌ریزد.

لولا فکر می‌کند آخرین کتابی که خوانده، بهترین کتابِ دنیا است. مطمئن است هیچ کتابیِ به قشنگی و بامزگیِ آن کتاب نیست. اصلاً دوست ندارد کتابِ دیگری بخواند. هر بار که به کتابخانه می‌رود، کتابِ «سوسک‌ها، ساس‌ها و سنجاقک‌ها» را امانت می‌گیرد، اما یک روز مجبور می‌شود کتابِ «میمون‌ها» را بخواند. آن وقت است که می‌فهمد کتاب‌هایِ بامزه، زیادند.

لولا دوست دارد با دوستش لوتا ببُرد و بچسباند و خط‌خطی کند و بالا و پایین بپرد و شیرتوت‌فرنگی بخورد. او یک دوستِ دیگر هم دارد که اسمش سورن لورنسون است. سورن دوستِ خیالی است و هیچ‌کس غیر از لولا نمی‌تواند او را ببیند.

چارلی و بهترین دوستش مارو دوست دارند موشک بسازند و به فضا بروند. بقیهٔ وقت‌ها هم که موشک نمی‌سازند، با هم تویِ پارک بازی می‌کنند.

قرار است یک عکاس به مدرسه بیاید و از بچه‌ها عکس بیندازد. لولا قشنگ‌ترین لباس‌هایش را می‌پوشد چون می‌خواهد برایِ یک بار هم شده، تویِ عکس تر و تمیز باشد. اما تا به مدرسه برسد و عکاس عکسش را بگیرد، کلی بازیگوشی می‌کند و همهٔ سر و لباسش کثیف می‌شود. تنها چیزِ قشنگی که تویِ عکسِ لولا است، خندیدنِ اوست. می‌گوید: «من بامزه می‌خندم!».

مجموعهٔ چارلی و لولا اتفاقاتِ روزمرهٔ لولا و برادرش را تعریف می‌کند. هم زبانِ کتاب و هم تصاویر، به‌سادگیِ کودکیِ بچه‌هایِ امروزند. لولا با مشکلاتی کوچک روبه‌رو می‌شود که به‌راحتی رفع می‌شوند. نظیرِ این مسائل را بچه‌هایِ ایرانی هم تجربه می‌کنند. این مجموعه به بچه‌ها و والدین کمک می‌کند تا اتفاقات را ساده و بی‌ناراحتی بگذرانند و از هر واقعه تجربه‌ای مفید بسازند. درکِ سادهٔ دنیایِ اطراف، تجربهٔ بی‌دردِسری است که چارلی و لولا به بچه‌ها می‌دهند.

لولا مثلِ اغلبِ بچه‌ها، بانمک و کمی بازیگوش است، اما رابطهٔ خوبی با برادرش دارد. او به کمکِ دوستش لوتا و برادرش، یاد می‌گیرد مشکلاتش را رفع کند. شاید برایِ ما بزرگ‌ترها اتفاقاتِ این کتاب‌ها زیادی سرِ دستی باشد. ما دقیقاً در مواجهه با تجربه‌هایِ بچه‌ها همین اشتباه را می‌کنیم. چارلی و لولا در برابرِ این اشتباه هوشیارمان می‌کند.

خوب است بدانید این مجموعه که شاملِ سه کتاب است: دوست ندارم دندانِ لقم بیفتد، بگو سیب و ببخشید! این کتابِ من است، دست‌مایهٔ ساختِ کارتونِ «چارلی و لولا» هم بوده است. ظاهراً این کارتون برایِ بچه‌هایِ دنیا محبوب است. انتشاراتِ پنگوئن این مجموعه را «یکی از بهترین داستان‌هایِ کودکِ هفتاد سالِ اخیر» می‌داند. آن‌طور که ناشرِ ایرانی، پشتِ جلدِ داستان‌هایِ چارلی و لولا نوشته است، «لارن چایلد –نویسندهٔ داستان‌ها- یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌هایِ ادبیاتِ کودکِ امروز است و کتاب‌هایِ متفاوتش جوایزی چون مدالِ اسمارتیز و گرین اوی را برایش هدیه آورده‌اند.»

اگر صاحبِ دختر یا پسری هستید که سال‌هایِ پیش‌دبستانی تا دومِ دبستان را می‌گذراند، مجموعهٔ چارلی و لولا هدیهٔ خوبی برایِ خودتان و کوچولوی‌تان است. این هدیه را از خود دریغ نکنید.

مهتاب یعقوبی کتاب‌هایِ مجموعهٔ چارلی و لولا را ترجمه کرده است. ماهک -واحدِ کودک و نوجوانِ انتشاراتِ منظومهٔ خرد- ناشرِ این مجموعهٔ ارزشمند است.

شناسنامه کتاب
عنوان چارلی و لولا
نویسنده لارن چایلد
تصویرگر لارن چایلد
مترجم مهتاب یعقوبی
ویراستار آتوسا صالحی
ناشر منظومه خرد
گروه مخاطبان گروه سنی ب
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات -
نوبت چاپ اول - زمستان 90
شمارگان 3000 نسخه
قیمت هر جلد 2500 تومان
شابک -
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "قورمه سبزی" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7202/feed 0
مرده‌خواریِ امیرکبیر را رها کنید http://asha.ir/archives/7191 http://asha.ir/archives/7191#comments Wed, 01 Feb 2012 08:23:52 +0000 حسام الدین مطهری http://asha.ir/?p=7191

هفتهٔ گذشته یکی از خبرگزاری‌ها از قولِ معاونِ انتشاراتِ امیرکبیر نوشت: «امیرکبیر صد و بیست رمان کلاسیک را بازچاپ می‌کند.» جالب است بدانید این مقام مسئول در انتشارات امیرکبیر تأکید کرده است که این آثار از محصولاتِ امیرکبیر در دهه‌هایِ چهل و پنجاه‌اند. و این یعنی همهٔ آن‌چه در زمانِ پهلوی و از سویِ مدیرِ پیشینِ امیرکبیر «شایستهٔ انتشار» قلمداد شده، اینک، به دست و سرمایهٔ «سازمان تبلیغات اسلامی» بازچاپ می‌شود. البته این خبر برایِ دوست‌دارانِ آثارِ کلاسیک نوعی خوش‌وقتی‌ست، اما آیا عبدالرحیم جعفری –مدیر سابق امیرکبیر- هم خوشنود است؟

روزی که انتشاراتِ امیرکبیر را با اتهاماتی چون «همکاری با رژیم پهلوی» به‌نفعِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی مصادره کردند، چه مصادیقی برایِ احرازِ اتهام رویِ میز بود؟ قطعاً آثارِ منتشر شده از طرفِ امیرکبیر نوعی مدرکِ جرم و دستاویزِ انقلابیون به حساب می‌آمد. به هر حال امیرکبیر ناشر بود نه فعالِ سیاسی یا مثلاً

عبدالرحیم جعفری

عبدالرحیم جعفری

خواننده! اگر بنا بود تشویق شود، قطعاً کتاب‌هایش بهانهٔ تشویق بودند، اگر هم بنا بود تیغ بخورد، به‌خاطرِ کتاب‌ها مستحقِ زخم می‌شد. این‌ها را پیش‌تر هم گفته‌ام. اوایلِ امسال هم خبری مشابه منتشر شده بود که همان موقع یادداشتِ مشابهی نوشتم.

واقعاً چرا امیرکبیر مصادره شده است؟ چرا ملکِ یک ناشر بعد از سال‌ها فعالیتِ فرهنگی از دستش گرفته می‌شود؟ اگر مشکل کتاب‌ها بوده است، پس چرا امروز بازچاپ می‌شوند؟ اگر مشکل جعفری بوده است، چرا از او نخواسته‌اند کار را به وارث یا شخص ثالثی واگذار کند؟ اگر مشکل این بوده که فکرِ امیرکبیری را نمی‌پسندیده‌اند، خب مگر ممیزیِ کتاب و مجوز کتاب در این مملکت با دیگر ناشران چه می‌کند؟ کتابی آماده می‌شود، دولت یا مجوز می‌دهد، یا نمی‌دهد. وقتی این همه ابزارِ کنترلی در اختیارِ سیستم وجود دارد، چرا ملکِ یک انسان باید از چنگش بیرون آورده شود؟

اگرچه امروز امیرکبیرِ ردایِ «سازمان تبلیغات اسلامی» بر دوش انداخته، همچنان به مرده‌ریگِ امیرکبیرِ جعفری زنده است. همچنان به همان مرده‌ریگ می‌نازد. همچنان بهترین آثارش همان‌ها هستند. بهترین ترجمه‌هایش، بهترین تألیفاتش، محققانه‌ترین آثارش، دلنشین‌ترین داستان‌هایش…. و باادبانه‌ترین توصیف برایِ این شیوه، «مرده‌خواری»ست. مرده‌خواری هم نسبتی به جوان‌مردی ندارد.

خدا می‌داند که عبدالرحیم جعفری آدمِ خوبی‌ست یا بد. اما ملکِ آدمِ بد را به‌خاطرِ بد بودن تصرف نمی‌کنند، می‌کنند؟

برایِ بیش‌تر دانستن:

- برای عبدالرحیم جعفری / نوشتهٔ ابوالحسن مختاباد

- یادداشت جعفری دربارهٔ همایون صنعتی، انتشارات فرانکلین و انتشارات امیرکبیر / مجلهٔ بخارا

- متنی علیهِ جعفری که او را همکارِ رژیم پهلوی، ساواک و… معرفی می‌کند / دفتر مطالعات و تدوین تاریخِ ایران

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7191/feed 0
یک اسم و چند قصه: سنگ http://asha.ir/archives/7182 http://asha.ir/archives/7182#comments Sun, 29 Jan 2012 21:33:34 +0000 بهرام بابایی http://asha.ir/?p=7182

چه خوش‌اقبالیم که می‌توانیم با کتاب‌ها دنیایِ بهتری بسازیم. اگر آینده‌نگر باشیم حتماً این شانس را برایِ بچه‌ها هم مهیا می‌کنیم. در این صورت، می‌توانیم امیدوار باشیم که آدم‌هایِ خوبی بوده‌ایم. نویسنده‌ها از جملهٔ این آدم‌هایِ خوب‌اند. حتی اگر ظاهراً دوست‌داشتنی نباشند، گاهی با نوشته‌شان شانسِ بزرگی به بچه‌ها می‌دهند. این ظاهراً کارِ شاقی نیست، اما قطعاً آینده طورِ دیگری شهادت می‌دهد.

از متن کتاب:

سنگ و گردو / محمدرضا شمس:

سنگ و گردو با هم بازی می‌کردند. سنگ زد و سرِ گردو را شکست. گردو گریه‌کنان رفت پیشِ مادرش. سنگ ترسید و فرار کرد. آن‌قدر هول بود که جلویِ چشمش را ندید و محکم خورد به یک تخمِ سفید. تخم شکست. دو تا سنگ‌پشتِ دوقلو، از تویِ تخم بیرون آمدند. یک قُل‌شان پشتش سنگ داشت. یک قل‌شان نداشت.  آن‌که سنگ داشت به آن‌که نداشت گفت: «داداشی!…». این‌یکی گفت: «جانِ داداشی؟». آن‌یکی گفت: «پس سنگِ تو کو؟». این یکی گفت: «نمی‌دانم!». و این طرف و آن طرف را نگاه کرد. سنگ را دید. خوشحال شد و گفت: «همین است! افتاده این‌جا.» سنگ را برداشت و گذاشت پشتش. دوقلوها دستِ هم را گرفتند و رفتند به طرفِ دریا. گردو و مادرش آمدند. همه جا را گشتند. سنگ را پیدا نکردند و برگشتند.

نویسندگانِ مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» -از نظر من- برایِ بچه‌ها فرصتِ ساختنِ دنیایِ بهتر را مهیا کرده‌اند. ظاهراً هیچ چیزِ پیچیده‌ای در کار نیست. در هر کتاب یک اسم وجود دارد؛ مثلاً «سنگ». نویسندگانِ این مجموعه دورِ یک میز نشسته‌اند و از سنگ قصه‌ای کوتاه نوشته‌اند. نوشتنِ هر قصه ده-بیست دقیقه طول کشیده است. نویسندهٔ هر قصه پیش از نوشتن به دنیایی که خواهد ساخت فکر نکرده است. همه‌شان بداهه‌نویسی کرده‌اند. نتیجهٔ بداهه‌نویسیِ نویسندگانِ مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصه‌هایی کوتاه و لطیف است که حتماً اغلبِ خردسالان دوست‌شان خواهند داشت. به‌خصوص که تصاویرِ خوش‌نقشِ کتاب هم قصه‌ها را زنده‌تر و لطیف‌تر کرده است.

حالا قصه‌هایِ کتابِ سنگ تویِ دستِ من است. وقتی قصه‌هایش را می‌خواندم آرزو می‌کردم کاش خردسال بودم و کسی این قصه‌ها را برایم می‌خواند. فکر می‌کنم این‌طوری آدمِ دیگری می‌شدم. شاید وقتی بزرگ می‌شدم می‌توانستم مثلِ سنگی که دوست داشت سبز باشد، انتظارِ یک اتفاقِ دلنشین را بکشم. یا شاید می‌توانستم به اندازهٔ سنگِ تنها، بخشنده باشم. بعد فکر می‌کنم می‌شود کارِ دیگری هم کرد. می‌توان به جایِ حسرت خوردن، به بچه‌ها فکر کرد. حتماً اگر بچه‌هایِ ما این قصه‌ها را بخوانند، دیگر حسرت نخواهند خورد. و بدونِ شک دنیای‌شان قشنگ‌تر خواهد بود. شما این‌طور فکر نمی‌کنید؟

لاله جعفری، فروزنده خداجو، طاهره خردور، مجید راستی، محمدرضا شمس، سوسن طاقدیس، شکوه قاسم‌نیا، مهری ماهوتی، ناصر نادری و شراره وظیفه‌شناس قصه‌هایِ مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» را نوشته‌اند. تصاویرِ کتاب هم حاصلِ شیرین‌رقصیِ قلمِ عاطفه شفیعی‌راد است.

شکوه قاسم‌نیا در مؤخره‌ای که در پایانِ هر کتاب نوشته است، برایِ بزرگ‌ترها می‌گوید که این مجموعه حاصلِ سه سال نشستِ هفتگیِ نویسندگانِ مجموعه است. به قولِ او، آن‌ها سعی کرده‌اند کودکانه بنویسند و به بچه‌های گرفتار در این دنیایِ «بزرگ‌زده» نزدیک شوند.

پیش از شروعِ قصه‌ها، ناشرِ کتاب از بچه‌ها خواسته تا دربارهٔ اشیا قصه بنویسند و برایش بفرستند. فکر می‌کنم تجربهٔ خوبی باشد. به‌خصوص که از آن‌ها خواسته از بزرگ‌ترها کمک نگیرند و فقط قصهٔ خودِ خودِ خودشان را بگویند. ناشر می‌خواهد به بچه‌ها یاد بدهد که با یک اسم می‌توان قصه‌هایِ جورواجور نوشت. البته فکر می‌کنم قصه‌هایِ کتاب بیش‌تر برایِ بچه‌هایِ پیش از دبستان مناسب است. آن‌ها هم که نوشتن نمی‌دانند. پس یک کم کمک عیبی ندارد.

 

 

شناسنامه کتاب
عنوان یک اسم و چند قصه
نویسنده شکوه قاسم‌نیا و دیگران
تصویرگر ارغوان خسروی
مترجم -
ویراستار -
ناشر چکه
گروه مخاطبان خردسال
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 32 صفحه
نوبت چاپ اول - 90
شمارگان 3000 نسخه
قیمت 4000 تومان
شابک 964-297-016-2
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "دراژه شکلاتی" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7182/feed 0
تحفة الفقراء http://asha.ir/archives/7176 http://asha.ir/archives/7176#comments Sun, 29 Jan 2012 21:14:04 +0000 انوشه میرمرعشی http://asha.ir/?p=7176

سفرنامه‌خوانی از کارهایِ لذت‌بخشی است که جغرافیا را با تاریخ پیوند می‌زند. اگر فردی مطلع و خوش‌ذوق سفرنامه را نوشته باشد، خواندنش را لذت‌بخش‌تر هم می‌کند.

البته در فرهنگِ جهان‌گردانِ مسلمان و همچنین ایرانی همچون ابن جبیر و ناصر خسرو، سفرنامه‌نویسی از سده‌های نخستینِ اسلامی رایج بوده، ولی در دورهٔ قاجار رونقِ دوباره یافته است. تحفةالفقرا هم از سفرنامه‌هایی است که در دورهٔ قاجار نوشته شده است.

از متن کتاب:

سه شنبه چهاردهم شعبان المعظم: سه ساعت از روز گذشته وارد کاشان شده، در کاروانسرای نو که میرزا مهدی نام در عهدِ آقا محمدخانِ مرحوم ساخته است، منزل شد. این کاروانسرا ده سوگ [طرف] دارد و دو طبقه است و از بازار راه‌ها دارد که مالِ [چارپایان] با بارِ داخلِ صحن و بالاخانه و پشتِ بامِ کاروانسرا می‌تواند شد. هوا سالم، میوه‌جات فراوان و ارزان است.  چهارشنبه پانزدهم شعبان المعظم: به زیارت بارگاه حبیب بن موسی (علیه السلام) رفتم. مقبرهٔ مرحوم حاجی سیدتقی پشت مشهدی که در اطاقِ بزرگِ صحنِ امام‌زاده واقع شده، زیارت شد. این بقعه و صحن خیلی باشکوه و ممتاز ساخته شده است. در شرحِ احوالِ این امام‌زاده چیزهایی گفته شد و شنیده شد، والله اعلم بعد از آن مسجدِ جامع هم که در سنه ۸۹۷ عمارت شده، زیارت شد. چندان تکلفی ندارد. بیرون از مسجد جمعیتی زیاد از زن و مرد مجتمع شده، درویشی مجلس گرفته داستانِ نادرشاه می‌گفت و زن‌ها بی‌جهت گریه می‌کردند

صفاءالسلطنه کیست؟

میرزا علی نائینی مشهور به صفاءالسلطنه نائینی از رجالِ دورهٔ ناصرالدین شاهِ قاجار بود. پدرش از بزرگان منطقهٔ نائین و دائی‌اش از رجال و منشیانِ دربارِ محمد شاهِ قاجار -پدرِ ناصرالدین شاه- بود.

او تا ابتدایِ جوانی در نائین درس خواند، اما بعد پدرش او را به اصفهان نزدِ دائی‌اش فرستاد تا امورِ دیوانی را بیاموزد و بتواند در آینده منشیِ یکی از رجالِ قاجار بشود. البته اینطور هم شد و میرزا علی بعد از چند سال درس خواندن توانست تجربیاتِ زیادی کسب کند.

بعد از آن‌که دائی از اصفهان به تهران مهاجرت کرد، با استفاده از نفوذِ او که کمی بعد به منصبِ وزارتِ قزوین -همان استانداری- رسیده بود، توانست در تهران به ادارهٔ انطباعات راه پیدا کند. اداره‌ای که تا بیست سال بعد از آن صفاءالسلطنه در آن به کارِ تحریر، تدوین و انتشارِ مطالبِ مختلف در روزنامه‌های ایران، اطلاع و ملتی مشغول بود.

داستانِ نوشتنِ این سفرنامه به آن‌جا برمی‌گردد که وقتی دائیِ میرزا علی به وزارتِ مشهد رسید، او که دیگر نزدیک به پنجاه سال عمر داشت، تصمیم گرفت برایِ زیارتِ امام رضا(ع) و دیدارِ دائیِ پیرش از تهران به مشهد سفر کند. البته بعد از آن سفر هم عزمِ دیدارِ خانواده‌اش در نائین را کرد و از راهِ کویر که آن موقع «رباطات» نامیده می‌شد از شهرها و روستاهایِ تربت حیدریه، طبس و یزد گذشت و به نائین وارد شد.

به این شکل صفاءالسلطنه شرحِ سفرِ خود را از تهران به مشهد و از مشهد به نائین با بیانی روان و شیرین نوشت. و البته در جای جای آن از اشعار و اطلاعاتِ جغرافیایی و تاریخی استفاده کرد. درضمن او به خاطرِ ارادتی که به ناصر خسرو قبادیانی داشته در قسمت‌های مختلف از ناصر خسرو و سفرنامه‌اش یاد کرده است.

شاید یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های این کتاب چاپِ تعدادی از عکس‌های مرتبط با سفرنامه همچون عکسِ صفاءالسلطنه و برخی از رجالِ دورهٔ قاجار باشد که نامشان در سفرنامه آورده شده است؛ عکسِ عمارت‌های تاریخی در دورهٔ قاجار و مردمِ آن عصر به همت آقای محمد گلبن به انتهای کتاب اضافه شده است.

شناسنامه کتاب
عنوان تحفة الفقراء یا سفرنامه صفاءالسلطنه نائینی
نویسنده میرزا علی نائینی
تصویرگر -
مترجم -
ویراستار محمد گلبن
ناشر اطلاعات
گروه مخاطبان علاقه‌مندان به تاریخ
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 163 صفحهٔ وزیری
نوبت چاپ دوم - 82
شمارگان 1500 نسخه
قیمت 1400 تومان
شابک 964-423-051-5
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "قورمه سبزی" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7176/feed 0
سوران سرد http://asha.ir/archives/7171 http://asha.ir/archives/7171#comments Sun, 29 Jan 2012 20:53:28 +0000 محمد غفاری http://asha.ir/?p=7171

سورانِ سرد داستانِ زندگیِ عده‌ای سرباز است که در دو پایگاهِ ارتش در منطقهٔ غربِ کشور مشغولِ خدمت هستند. این دو پایگاه در معرضِ خطرِ سقوط قرار دارند. در همین حال یکی از دو پایگاه سقوط می‌کند و در پایگاهِ دیگر هم یک جاسوس پیدا می‌شود که برای شبکهٔ ضدِ انقلاب و گروهِ «کومله» شروع به جاسوسی می‌کند و…

جواد افهمی در این کتاب شخصیتِ اصلیِ داستان را جوانی ترکمن با حالاتِ عرفانی به نام سینا قرار داده است که کارهای خارق‌العاده انجام می‌دهد و در پایان هم در درگیری با دشمن شهید می‌شود.

کلِ داستان یک برگشت به عقب است؛ یکی از شخصیت‌های داستان که در این ماجراها حضور داشته است پس از سی سال به این منطقه وارد می‌شود، روایتِ داستان به عقب برمی‌گردد و در آخر هم فردِ جاسوس را پیدا می‌کند.

جواد افهمی

از متن کتاب:

«…قبل از هر چی بهم بگو چی به سرِ اون سربازِ ترکمن آوردی؟ سینا یعقوبی رو می‌گم، اون رو هم کشتی؟ خسروی گفت: نمی‌دونم راجع به کی حرف می‌زنی، به خاطر نمی‌آرمش. ولی باید به خاطر بیاریش، سربازِ ترکمنِ پایگاهِ سوران، شبِ درگیری تو روستایِ سوران بود، همون شب گم شد، چی بر سرش آوردی؟ خسروی دستش را پایین آورد. عصبی به نظر می‌رسید گفت: تو زده به کله‌ت؟ من سربازِ ترکمن به خاطر نمی‌آرم. ما سربازِ ترکمن نداشتیم. همچین کسی تو پایگاهِ سوران نبود. داری من رو بازی می‌دی؛ مگه نه؟ اما من از بازی خوشم نمیاد، بخصوص که یه طرفِ بازی تو باشی. دوباره ازت می‌‌پرسم، چی بر سرِ اون سرباز آوردی، تو با دوستای حزبی‌ت؟…»

توصیف‌های نویسنده از محیطی که وقایعِ داستان در آن اتفاق می‌افتد، برای خواننده تازگی دارد و به لحاظِ بکر بودنِ اغلبِ فضاها، جذابیتِ لازم در داستان ایجاد می‌شود. این مسئله حتی به واکنشِ متفاوتِ برخی از شخصیت‌های داستان در مواجهه با فضای پیرامونِ خود هم منجر می‌شود؛ چرا که حجمِ وسیعی از وقایعِ داستان در دلِ طبیعت اتفاق می‌افتد، طبیعتِ خاصی که برایِ شخصیت‌ها هم تازگی دارد و در آن از جذابیت‌های رنگارنگِ شهری خبری نیست. در واقع نویسنده در فضاسازی، طبیعتِ کردستان در فصلِ زمستان را توصیف می‌کند و خواننده آن را به‌خوبی احساس می‌کند. این نکته از موفقیت‌های افهمی در نگارشِ این کتاب به شمار می‌رود.

توصیف، شخصیت‌پردازی و دیالوگِ نزدیک به بیست و پنج شخصیتِ حاضر در رمان، به‌صورتی هنرمندانه بیان شده است؛ هر فردِ حاضر در داستان با کلام و فکر و شخصیتِ خاصی که دارد برای مخاطب ملموس می‌شود و بودنش را در ذهنِ خواننده به اثبات می‌رساند.

سورانِ سرد رمانی گرم است و کشمکش‌ها و جذابیت‌های متنوعی در آن قرار دارد که باعث می‌شود مخاطب در خیلی از مواقع با شخصیت‌های داستان هم‌ذات پنداری کند.

در جایی از رمان که سه شخصیت با هم و مسلح هستند، یکی از آن‌ها می‌گوید بعید نیست یکی از ما سه نفر که این‌جا هستیم دشمن باشد. او می‌گوید محیطِ پایگاه آلوده است و این جذابیتِ رمان را بیش‌تر می‌کند، چون در دلِ خواننده هراس ایجاد می‌کند که هر لحظه ممکن است مرگِ مشکوکِ یکی از شخصیت‌های داستان اتفاق بیفتد، چون این مسئله در موردِ چند شخصیت هم اتفاق می‌افتد. در مجموع، فضایِ ترس‌آور و مضطربی در کلیتِ رمان ایجاد شده است.

شناسنامه کتاب
عنوان سوران سرد
نویسنده جواد افهمی
تصویرگر -
مترجم -
ویراستار -
ناشر انتشارات سوره مهر
گروه مخاطبان بزرگسال
جنسیت مخاطبان فرقی ندارد
تعداد صفحات 467 صفحهٔ رقعی
نوبت چاپ ؟ - 89
شمارگان 2500 نسخه
قیمت 7000 تومان
شابک 978-964-506-977-1
مزه شناسی
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "زیتونِ شور" می دهد. نوش جان!
سایر مزه‌ها: زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7171/feed 0
القاعده از زبان مشاور سابقش! http://asha.ir/archives/7166 http://asha.ir/archives/7166#comments Sun, 29 Jan 2012 14:44:12 +0000 خانه کتاب اشا http://asha.ir/?p=7166

خاطرات یکی از سمپات‌هایِ سابقِ «القاعده» و استراتژیستِ فعلیِ انقلابیونِ مصری ترجمه شد.

مصطفی حامد –مشهور به ابوالولید المصری- از جمله مشاوران و نزدیکانِ سابقِ گروهِ «القاعده» در خاطراتش این گروهِ تروریستی را به مخاطبان شناسانده است. اثرِ این همراهِ سابقِ گروهِ «القاعده» غوغایی بر بام جهان نام گرفته است. چنان‌که ایبنا از قولِ مدیرِ انتشاراتِ «ذکر» نوشته است، المصری از سال ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۱ در افغانستان به سر برده است. او در مدتِ اقامتش در این کشور به همکاری با برخی از گروه‌ها و احزابِ افغانستان مشغول بوده است. المصری با بسیاری از رهبران القاعده از جمله بن لادن روابط بسیار نزدیک داشته است.

این روزنامه‌نگارِ مصری پس از آغاز انقلاب مصر و برکناری حسنی مبارک به کشورش بازگشته است. او در حال حاضر به عنوان «یکی از متفکران و استراتژیست‌های انقلابیون» شناخته می‌شود.

بر اساسِ گفته‌هایِ حمیدرضا ناصری، «این کتاب دایرةالمعارفی دربارهٔ جنگِ چهارده سالهٔ افغانستان با شوروی و است.»
غوغایی بر بام جهان، هزار و سیصد و بیست و نُه صفحه دارد و در شمارگانِ دو هزار نسخه و با قیمتِ بیست و شش هزار تومان منتشر شده است.

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7166/feed 0
بن‌بست کتابخانه! http://asha.ir/archives/7168 http://asha.ir/archives/7168#comments Sun, 29 Jan 2012 20:13:26 +0000 خانه کتاب اشا http://asha.ir/?p=7168

چه‌قدر این نام‌گذاری به حال و روزِ کتابخوانیِ ایران می‌آید. چه‌قدر برازنده!

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7168/feed 0
اسناد مطبوعاتی‌های مجلس رفته در کتابی تازه http://asha.ir/archives/7163 http://asha.ir/archives/7163#comments Sat, 28 Jan 2012 21:36:33 +0000 خانه کتاب اشا http://asha.ir/?p=7163

اسنادِ رابطهٔ متقابلِ مجلس و مطبوعات در کتابی تازه تدوین و منتشر شد.

ایسنا از انتشارِ تازه‌ترین اثرِ سید فرید قاسمی با عنوانِ اسنادِ روزنامه‌نگاران و مطبوعات به انضمام اسناد چاپ خبر داد. این اثر دربارهٔ تاریخ مطبوعات است و این حوزه را در بیست و چهار دورهٔ مجلس مرور کرده است.

آن‌چنان که قاسمی گفته است این کتاب سه فصل دارد. فصل اول به اسناد روزنامه‌نگارانی پرداخته است که در دوره‌هایِ مختلفِ مجلس شورای اسلامی از مشروطه تا انقلاب به مجلس رفته‌اند. قاسمی دربارهٔ این موضوع گفته است: «در ابتدای کتاب، مقدمه‌ای در ۱۵۰ صفحه‌ آمده است که در آن آورده‌ام در چه دوره‌ای روزنامه‌نگاران بیش‌تر به مجلس رفته‌اند و در چه دوره‌ای روزنامه‌نگاران کم‌تری به مجلس رفت‌و‌آمد داشته‌اند. »

این کتاب بر اساس اسناد گواهی می‌دهد که بیش از هزار نفر از اهالی قلم به مجلس رفته‌اند. از این تعداد ۲۴۰ نفر مدیرمسؤول و سردبیر بوده‌اند.

قاسمی در فصل دومِ اثرش مجموعه‌ای از عریضه‌ و نامه‌های رد و بدل شده بین مطبوعات و مجلس را آورده است. فصل سومِ این کتاب، اسنادِ چاپ و چاپخانه را در برمی‌گیرد.

کتاب اسناد روزنامه‌نگاران و مطبوعات به انضمام اسناد چاپ ۷۶۰ صفحه دارد و در هزار و پانصد نسخه منتشر شده است. این اثر فعلاٌ هجده هزار تومان قیمت دارد. کتابخانه‌، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی این کتاب را در قطع وزیری منتشر منتشر کرده است.

ارسال سریع نظر

]]>
http://asha.ir/archives/7163/feed 0