شنبه، ۲۸ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۷ ق.ظ | گفت‌گو
حسام الدین مطهری

ابوالمشاغل پنجاه ساله، گهگاه، زیر لب می‌گوید: بگذارید کمی خستگی در کنم! زنگ را بزنید! سوت را بکشید! آخر، بی‌انصاف‌ها، استراحتی بدهید! دیگر نَفَسم در نمی‌آید. زانوهایم خیلی درد می‌کند… سرم هم… راستش، روحم درد می‌کند. پیشانیِ روحم داغ داغ است. دستتان را، بی‌زحمت، بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید که واقعاً خیلی تب دارد…

پنجشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۷ - ۱:۰۰ ب.ظ | یادداشت
میهمان

از طرفِ دیگر محصولاتِ فرهنگی مثلِ هندوانهٔ سربسته می‌ماند که آدم به شرط چاقو می‌خرد. در همان جوامع برای این‌که خیالِ پدران و مادران و معلمان را از هندوانهٔ دربستهٔ‌شان راحت کنند،‌ ساز و کارِ درجه‌بندی محصولات فرهنگی را برای فیلم و مجله و بازی‌‌رایانه‌ای و… ایجاد کردند و با برچسب‌گذاری بر روی محصولات و راحت کردنِ خیالِ اولیای تربیت، فروشِ محصولات‌شان را بالا بردند.

شما با وجود درجه‌بندی، دیگر هندوانهٔ دربسته نمی‌خرید؛ بلکه هندوانهٔ سونوگرافی‌شده می‌خرید!

چهارشنبه، ۲۵ دی ۱۳۸۷ - ۲:۴۰ ب.ظ | یادداشت
میهمان

«انسان‌ها اساساً برای فهم منطق آفریده نشده‌اند، بلکه آفریده شده‌اند تا داستان‌ها را بفهمند». تصور بفرمایید آقای هاوکینگ چه زحمتی کشیده است تا علم را روایت کند و چه کسی بیش از یک استادِ دانش‌گاه نیاز دارد که روایت کردن را بیاموزد؟ نه فقط برای این که درسش را به‌تر به دانش‌جویش بفهماند، نه. با داستان‌، چیزهایی منتقل می‌شود که هرگز یک مشت فرمول نمی‌توانند با خود حمل کنند.

دوشنبه، ۲۳ دی ۱۳۸۷ - ۲:۰۲ ق.ظ | یادداشت
محسن خطیبی فر

نزدیک ظهر بود که کتاب به دست‌ام رسید. راه افتادم سمت ایست‌گاه مترو. همان نزدیکی‌ها ایست‌گاهی پیدا کردم که هنوز کامل نشده بود. ولی درش باز بود و مردم از پله‌های نیمه کاره‌اش پایین می‌رفتند. هوای داخل ایست‌گاه پر از گرد و خاک بود. نمی‌شد تحمل کرد. برای فرار از سرفه‌های پشت سر هم، هی ردیف صندلی‌های ایست‌گاه را رفتم و آمدم تا از هوای خفهٔ آن‌جا فرار کنم. ولی باز سینه‌ام می‌گرفت و کلافه‌ام می‌کرد. قطار که رسید، بی‌معطلی وارد نزدیک‌ترین واگن قطار شدم. درها زودتر از آن‌که انتظارش را داشتم بسته شد و قطار به راه افتاد. به‌خاطر نیمه‌ساز بودن ایست‌گاه، قطار فقط در دو ایست‌گاه نگه می‌داشت. و دوباره دور می‌زد به طرف ایست‌گاه نیمه‌ساز: در این فاصله با احتیاط سلفون کتاب را پاره کردم.

شنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۷ - ۷:۵۷ ب.ظ | یادداشت
میهمان

به بیان دیگر، نوشتن جزء افعال بی قاعده است. اگر چه افعال بی‌قاعده هم بالاخره برای خودشان قواعدی دارند؛ ولی در مجموع نمی‌توان گفت [که] قواعد شعرها را می‌آفرینند، بلکه در اصل شعرها قواعد را می‌آفرینند.

شنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۷ - ۵:۰۷ ق.ظ | یادداشت
حسام الدین مطهری

هم‌این است دیگر، چهارتا جوجه فوکولی مثل تو غوره نشده می‌خواهند مویز از آب دربیایند. فتوشاپ و فرونت‌پیج را می‌زنند تنگ هم و سایت می‌سازند! مگر رفقای شفیق و راه‌نمایان صدیق و چه می‌دانم مشاوران جوان و پیر و پدربزرگان برنا توصیه‌ات نکردند که دست بردار؟ بیا مثل بچهٔ آدم سرت را بکن توی درس و مشقت تا سر سالی یک خواست‌گار خوب برایت پیدا کنیم. یا این‌که یک دختر لپ‌گلیِ همه‌چیز تمام بگوییم عزیزخانم از توی جلسه قرآن پیدا کند…

شنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۷ - ۴:۰۲ ق.ظ | یادداشت
فهیمه شانه

اتاق ما خیلی ساده آرایش شده: آبی برای وضو، گلیمی زیر پا، رفی برای قراردادن چند کتاب… و بعد ما و شما. پیش‌نهاد می‌کنیم، می‌خوانیم و تعریف می‌کنیم.

تعارف نکنید! شما هم بفرمایید!

شنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۷ - ۲:۲۰ ق.ظ | یادداشت
بهرام بابایی

کتاب – کتــاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتــاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتـاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب

شنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۷ - ۲:۰۶ ق.ظ | یادداشت
میهمان

کنار بساط کتاب‌های دست‌دوم توی پیاده‌رو ایستاده بودم وکتابی دربارة فیزیک ورق می‌زدم. گاهی هم روی کتاب‌های دیگر چشم می‌دواندم. کتاب‌های کهنه و قدیمی از هر موضوعی در این هوای سرد با هم همسایه شده بودند.

نمی‌دانم چه شد که یاد انسان‌های اولیه افتادم! آن‌ها از تصاویری که بر روی دیواره‌ها می‌کشیده‌اند چه هدفی داشته‌اند؟ آیا می‌خواسته‌اند تجربیات خود را برای دیگران توصیف کنند یا به فکر آینده‌گان بوده‌اند یا…

شنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۷ - ۱:۴۰ ق.ظ | یادداشت
فرید شمس

■ ما «حسام» صدایش می‌زنیم. حتی وقتی با خانه‌ٔ پدرش تماس می‌گیریم، می‌گوییم: «آقا حسام هستند؟». پدرش می‌پرسد: «ایمان؟». دم مغرب زنگ می‌زند، تند و نجویده می‌گوید: «خانه کتاب اشا را داریم دوباره راه می‌اندازیم. هستی؟» بعد از مغرب زنگ می‌زند، می‌پرسد: «پس کو مطلبت؟ چشم‌درد گرفتم از بس زل زدم به صفحهٔ Refresh شده‌ٔ [...]

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!