
فرض کنید رئیسِ جمهورِ ایران سالِ 1391 را سالِ کتاب و کتابخوانی نامگذاری کند و بگوید: «با
با تألیف کتابِ صیفیجات در آئینهٔ ادبیات پارسی گامی بلند در راستای توجیهِ مردمِ ادبدوستِ ایران به
جعفریان: انتظارمان این است که واقعبینی حاکم باشد
جعفریان فعالیتهای این حوزه را «خوب» میداند اما میگوید: در مورد انقلاب خیلی چیزها را از شکل اصلیاش درآوردیم!
جلدهایِ دوم و سومِ «آئینه جادو» + «توسعه و مبانی تمدن غرب»
یاحسینی: معلوم نیست چند درصد از آثار تاریخشفاهی جنگ حذفیات دارند
ابوالمشاغل پنجاه ساله، گهگاه، زیر لب میگوید: بگذارید کمی خستگی در کنم! زنگ را بزنید! سوت را بکشید! آخر، بیانصافها، استراحتی بدهید! دیگر نَفَسم در نمیآید. زانوهایم خیلی درد میکند… سرم هم… راستش، روحم درد میکند. پیشانیِ روحم داغ داغ است. دستتان را، بیزحمت، بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید که واقعاً خیلی تب دارد…
از طرفِ دیگر محصولاتِ فرهنگی مثلِ هندوانهٔ سربسته میماند که آدم به شرط چاقو میخرد. در همان جوامع برای اینکه خیالِ پدران و مادران و معلمان را از هندوانهٔ دربستهٔشان راحت کنند، ساز و کارِ درجهبندی محصولات فرهنگی را برای فیلم و مجله و بازیرایانهای و… ایجاد کردند و با برچسبگذاری بر روی محصولات و راحت کردنِ خیالِ اولیای تربیت، فروشِ محصولاتشان را بالا بردند.
شما با وجود درجهبندی، دیگر هندوانهٔ دربسته نمیخرید؛ بلکه هندوانهٔ سونوگرافیشده میخرید!
«انسانها اساساً برای فهم منطق آفریده نشدهاند، بلکه آفریده شدهاند تا داستانها را بفهمند». تصور بفرمایید آقای هاوکینگ چه زحمتی کشیده است تا علم را روایت کند و چه کسی بیش از یک استادِ دانشگاه نیاز دارد که روایت کردن را بیاموزد؟ نه فقط برای این که درسش را بهتر به دانشجویش بفهماند، نه. با داستان، چیزهایی منتقل میشود که هرگز یک مشت فرمول نمیتوانند با خود حمل کنند.
نزدیک ظهر بود که کتاب به دستام رسید. راه افتادم سمت ایستگاه مترو. همان نزدیکیها ایستگاهی پیدا کردم که هنوز کامل نشده بود. ولی درش باز بود و مردم از پلههای نیمه کارهاش پایین میرفتند. هوای داخل ایستگاه پر از گرد و خاک بود. نمیشد تحمل کرد. برای فرار از سرفههای پشت سر هم، هی ردیف صندلیهای ایستگاه را رفتم و آمدم تا از هوای خفهٔ آنجا فرار کنم. ولی باز سینهام میگرفت و کلافهام میکرد. قطار که رسید، بیمعطلی وارد نزدیکترین واگن قطار شدم. درها زودتر از آنکه انتظارش را داشتم بسته شد و قطار به راه افتاد. بهخاطر نیمهساز بودن ایستگاه، قطار فقط در دو ایستگاه نگه میداشت. و دوباره دور میزد به طرف ایستگاه نیمهساز: در این فاصله با احتیاط سلفون کتاب را پاره کردم.
به بیان دیگر، نوشتن جزء افعال بی قاعده است. اگر چه افعال بیقاعده هم بالاخره برای خودشان قواعدی دارند؛ ولی در مجموع نمیتوان گفت [که] قواعد شعرها را میآفرینند، بلکه در اصل شعرها قواعد را میآفرینند.
هماین است دیگر، چهارتا جوجه فوکولی مثل تو غوره نشده میخواهند مویز از آب دربیایند. فتوشاپ و فرونتپیج را میزنند تنگ هم و سایت میسازند! مگر رفقای شفیق و راهنمایان صدیق و چه میدانم مشاوران جوان و پیر و پدربزرگان برنا توصیهات نکردند که دست بردار؟ بیا مثل بچهٔ آدم سرت را بکن توی درس و مشقت تا سر سالی یک خواستگار خوب برایت پیدا کنیم. یا اینکه یک دختر لپگلیِ همهچیز تمام بگوییم عزیزخانم از توی جلسه قرآن پیدا کند…
اتاق ما خیلی ساده آرایش شده: آبی برای وضو، گلیمی زیر پا، رفی برای قراردادن چند کتاب… و بعد ما و شما. پیشنهاد میکنیم، میخوانیم و تعریف میکنیم.
تعارف نکنید! شما هم بفرمایید!
کتاب – کتــاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتــاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتـاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب – کتاب
کنار بساط کتابهای دستدوم توی پیادهرو ایستاده بودم وکتابی دربارة فیزیک ورق میزدم. گاهی هم روی کتابهای دیگر چشم میدواندم. کتابهای کهنه و قدیمی از هر موضوعی در این هوای سرد با هم همسایه شده بودند.
نمیدانم چه شد که یاد انسانهای اولیه افتادم! آنها از تصاویری که بر روی دیوارهها میکشیدهاند چه هدفی داشتهاند؟ آیا میخواستهاند تجربیات خود را برای دیگران توصیف کنند یا به فکر آیندهگان بودهاند یا…
■ ما «حسام» صدایش میزنیم. حتی وقتی با خانهٔ پدرش تماس میگیریم، میگوییم: «آقا حسام هستند؟». پدرش میپرسد: «ایمان؟». دم مغرب زنگ میزند، تند و نجویده میگوید: «خانه کتاب اشا را داریم دوباره راه میاندازیم. هستی؟» بعد از مغرب زنگ میزند، میپرسد: «پس کو مطلبت؟ چشمدرد گرفتم از بس زل زدم به صفحهٔ Refresh شدهٔ [...]

پیشنهاد کتاب

نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ
همخانه
تماس 
امکانات