<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا - رسانه و خانه آنلاین کتاب&#187; یادداشت</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/temp/yaddasht/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>مجلهٔ آنلاین کتاب و کتابخوانی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 02:48:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>مرده‌خواریِ امیرکبیر را رها کنید</title>
		<link>http://asha.ir/archives/7191</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/7191#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 08:23:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسام الدین مطهری</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات امیرکبیر]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان تبلیغات اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالرحیم جعفری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=7191</guid>
		<description><![CDATA[چرا ملکِ یک ناشر بعد از سال‌ها فعالیتِ فرهنگی از دستش گرفته می‌شود؟ اگر مشکل کتاب‌ها بوده است، پس چرا امروز بازچاپ می‌شوند؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/1xtq7pkz.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL">هفتهٔ گذشته یکی از خبرگزاری‌ها از قولِ معاونِ انتشاراتِ <strong>امیرکبیر</strong> <a href="http://asha.ir/core/myLDlinker.php?url=4175" target="_blank">نوشت</a>: «امیرکبیر صد و بیست رمان کلاسیک را بازچاپ می‌کند.» جالب است بدانید این مقام مسئول در انتشارات امیرکبیر تأکید کرده است که این آثار <span style="text-decoration: underline;">از محصولاتِ امیرکبیر در دهه‌هایِ چهل و پنجاه‌اند</span>. و این یعنی همهٔ آن‌چه در زمانِ پهلوی و از سویِ مدیرِ پیشینِ امیرکبیر «شایستهٔ انتشار» قلمداد شده، اینک، به دست و سرمایهٔ «سازمان تبلیغات اسلامی» بازچاپ می‌شود. البته این خبر برایِ دوست‌دارانِ آثارِ کلاسیک نوعی خوش‌وقتی‌ست، اما آیا <strong>عبدالرحیم جعفری</strong> –مدیر سابق امیرکبیر- هم خوشنود است؟</p>
<p dir="RTL">روزی که انتشاراتِ امیرکبیر را با اتهاماتی چون «همکاری با رژیم پهلوی» به‌نفعِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی مصادره کردند، چه مصادیقی برایِ احرازِ اتهام رویِ میز بود؟ قطعاً آثارِ منتشر شده از طرفِ امیرکبیر نوعی مدرکِ جرم و دستاویزِ انقلابیون به حساب می‌آمد. به هر حال امیرکبیر ناشر بود نه فعالِ سیاسی یا مثلاً</p>
<div id="attachment_7193" class="wp-caption alignleft" style="width: 123px"><img class="size-full wp-image-7193" title="46zjpv8i" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2012/02/46zjpv8i.jpg" alt="عبدالرحیم جعفری" width="113" height="142" /><p class="wp-caption-text">عبدالرحیم جعفری</p></div>
<p dir="RTL">خواننده! اگر بنا بود تشویق شود، قطعاً کتاب‌هایش بهانهٔ تشویق بودند، اگر هم بنا بود تیغ بخورد، به‌خاطرِ کتاب‌ها مستحقِ زخم می‌شد. این‌ها را پیش‌تر هم گفته‌ام. اوایلِ امسال هم خبری مشابه منتشر شده بود که همان موقع <a href="http://asha.ir/archives/4867" target="_blank">یادداشتِ مشابهی</a> نوشتم.</p>
<p dir="RTL">واقعاً چرا امیرکبیر مصادره شده است؟ چرا ملکِ یک ناشر بعد از سال‌ها فعالیتِ فرهنگی از دستش گرفته می‌شود؟ اگر مشکل کتاب‌ها بوده است، پس چرا امروز بازچاپ می‌شوند؟ اگر مشکل جعفری بوده است، چرا از او نخواسته‌اند کار را به وارث یا شخص ثالثی واگذار کند؟ اگر مشکل این بوده که فکرِ امیرکبیری را نمی‌پسندیده‌اند، خب مگر ممیزیِ کتاب و مجوز کتاب در این مملکت با دیگر ناشران چه می‌کند؟ کتابی آماده می‌شود، دولت یا مجوز می‌دهد، یا نمی‌دهد. وقتی این همه ابزارِ کنترلی در اختیارِ سیستم وجود دارد، چرا ملکِ یک انسان باید از چنگش بیرون آورده شود؟</p>
<p dir="RTL">اگرچه امروز امیرکبیرِ ردایِ «سازمان تبلیغات اسلامی» بر دوش انداخته، همچنان به مرده‌ریگِ امیرکبیرِ جعفری زنده است. همچنان به همان مرده‌ریگ می‌نازد. همچنان بهترین آثارش همان‌ها هستند. بهترین ترجمه‌هایش، بهترین تألیفاتش، محققانه‌ترین آثارش، دلنشین‌ترین داستان‌هایش&#8230;. و باادبانه‌ترین توصیف برایِ این شیوه، «مرده‌خواری»ست. مرده‌خواری هم نسبتی به جوان‌مردی ندارد.</p>
<p dir="RTL">خدا می‌داند که عبدالرحیم جعفری آدمِ خوبی‌ست یا بد. اما ملکِ آدمِ بد را به‌خاطرِ بد بودن تصرف نمی‌کنند، می‌کنند؟</p>
<p dir="RTL"><strong>برایِ بیش‌تر دانستن:</strong></p>
<p dir="RTL"><strong></strong>- <a href="http://www.khabaronline.ir/detail/109434/" target="_blank">برای عبدالرحیم جعفری</a> / نوشتهٔ ابوالحسن مختاباد</p>
<p dir="RTL">- <a href="http://bukharamag.com/1389.01.297.html" target="_blank">یادداشت جعفری دربارهٔ همایون صنعتی، انتشارات فرانکلین و انتشارات امیرکبیر</a> / مجلهٔ بخارا</p>
<p dir="RTL">- <a href="http://www.irhistory.com/index.php?action=show_news&amp;news_id=89" target="_blank">متنی علیهِ جعفری که او را همکارِ رژیم پهلوی، ساواک و&#8230; معرفی می‌کند</a> / دفتر مطالعات و تدوین تاریخِ ایران</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=7191"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/7191/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرگذشت روزنامه‌ها در کتاب‌ها</title>
		<link>http://asha.ir/archives/7112</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/7112#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Jan 2012 19:35:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات دلیل ما]]></category>
		<category><![CDATA[حمید مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[سید فرید قاسمی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدجواد صالحی انصاری]]></category>
		<category><![CDATA[منصور حسین‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی محسنیان‌راد]]></category>
		<category><![CDATA[کورش نوروز مرادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=7112</guid>
		<description><![CDATA[اولین کسی که در مطبوعاتِ ایران در دورانِ قاجار تحقیق کرده، حمید مولانا است. او در کتابِ «سیرِ ارتباطاتِ اجتماعی در ایران» به‌ویژه مطبوعاتِ دورهٔ مشروطه را بررسی کرده است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/pic_30345.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL">مدتی است برای پروژه‌ای پژوهشی در روزنامه‌هایِ سال‌هایِ اولِ انقلابِ اسلامی (۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰ ش.) تحقیق می‌کنم. در حینِ کار با مجموعه‌ای از کتاب‌ها آشنا شده‌ام که نویسندگانش سال‌ها برایِ نگارشِ کتاب‌های‌شان در دنیایِ شگفت‌انگیزِ روزنامه‌ها و مجله‌ها تحقیق و در واقع زندگی کرده‌اند. برخی از تجربیاتِ شیرینی را که به دست آوردم،‌ با شما به اشتراک می‌گذارم:</p>
<p dir="RTL">در بررسی‌هایم متوجه شدم اولین کسی که در مطبوعاتِ ایران در دورانِ قاجار تحقیق کرده بود، پروفسور <strong>حمید مولانا</strong> است. او در کتابِ <em>سیرِ ارتباطاتِ اجتماعی در ایران</em> -که «انتشاراتِ دانشکدهٔ علومِ ارتباطاتِ اجتماعی» در سالِ ۱۳۵۸ ش. آن را چاپ کرده- مطبوعاتِ دورانِ قاجار به ویژه دورانِ مشروطیت را بررسی کرده است. این کتاب که پایان‌نامهٔ دورهٔ دکتریِ پروفسور مولاناست، ابتدا در سالِ ۱۳۴۲ ش. به زبانِ انگلیسی در آمریکا چاپ شده و چاپِ سالِ ۱۳۵۸ ش. ترجمهٔ آن کتاب است.</p>
<p dir="RTL">در مرحلهٔ بعد، سلسله کتاب‌های <strong>سید فرید قاسمی</strong> با موضوعِ بررسیِ مطبوعاتِ ایران از دورانِ قاجار تا انقلابِ اسلامی قرار دارد که «مرکزِ مطالعات و تحقیقاتِ رسانهٔ وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی» آن را چاپ کرده است. این کتاب‌ها عناوینِ متعددی مثلِ <em>راهنمای مطبوعات ایران- عصر قاجار از ۱۲۱۵ تا ۱۳۰۴ ش.</em> و <em>راهنمای مطبوعات ایران- ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۱ ش.</em> دارد.</p>
<p dir="RTL">یکی از کتاب‌های خاص و قابلِ اعتنایِ «مرکزِ مطالعات و تحقیقاتِ رسانه» <em>تاریخِ مجلاتِ کودکان و نوجوانان</em> است. این کتاب را<strong> منصور حسین زاده </strong>در دو مقطعِ قبل از پیروزیِ انقلابِ اسلامی و بعد از پیروزیِ انقلابِ اسلامی گردآوری و تدوین کرده است.</p>
<p dir="RTL">کتاب‌هایِ دیگر هم با عناوینِ مشابهِ کتاب‌های بالا زیاد پیدا می‌شود. مانندِ کتابِ <em>راهنمایِ مطبوعاتِ اسلامی</em> که در آن <strong>کورش نوروز مرادی</strong> فهرستِ عنوانِ یکصد سال نشریه‌های ایران و ایرانیان را که صبغهٔ اسلامی داشته، جمع آوری کرده است. ناشرِ این کتاب انتشاراتِ <strong>دلیل ما</strong> است.</p>
<p dir="RTL">در سلسله کتاب‌هایِ پژوهشیِ <em>اسنادی از مطبوعاتِ ایران</em> که «ادارهٔ کلِ آرشیو، اسناد و موزهٔ دفترِ ریاستِ جمهوری» آن را تهیه و تنظیم کرده و ناشرِ آن «سازمانِ چاپ و انتشاراتِ وزارتِ فرهنگ و ارشاد اسلامی» است، اسنادِ مطبوعاتِ سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۴۰ ش. بررسی شده است.</p>
<p dir="RTL">به غیر از این کتاب‌ها «مرکز بررسیِ اسنادِ تاریخی» در سلسله‌ای از کتاب‌هایِ پژوهشیِ خود با استفاده از اسنادِ «ساواک»، بسیاری از مطبوعاتِ دورانِ پهلویِ دوم را بررسی کرده است. مجلات و روزنامه‌هایی مثلِ <em>سپید و سیاه</em>، <em>آیندگان</em>، <em>امید ایران</em>، <em>خواندنی‌ها</em> و&#8230;</p>
<p dir="RTL">اما پژوهش‌های مربوط به بررسیِ مطبوعاتِ دورانِ انقلاب و سه دهه عمرِ نظامِ جمهوریِ اسلامی هم کم نیستند. کتاب‌هایی مانند <em>انقلاب، مطبوعات و ارزش‌ها </em>که دکتر <strong>مهدی محسنیان راد</strong> آن را نوشته و «سازمانِ مدارکِ فرهنگیِ انقلابِ اسلامی» در سال ۱۳۷۵ ش. آن را چاپ کرده است. یا <em>نگرشی بر نقشِ مطبوعاتِ وابسته در روندِ انقلابِ اسلامی</em> که «ادارهٔ کلِ مطبوعات و نشریاتِ وزارتِ ارشادِ اسلامی» در سال ۱۳۶۱ ش. آن را چاپ کرده است و مقالات و تیترهایِ مطالبِ مطبوعاتِ مخالفِ نظام در آن بررسی شده است.</p>
<p dir="RTL">در زمینهٔ بررسیِ مطبوعاتِ تاریخِ معاصرِ ایران، کتاب‌ها و مقالاتِ پژوهشیِ زیادی چاپ شده است. اما توصیه می‌کنم که اگر علاقه‌مند شدید دربارهٔ موضوعِ تاریخِ مطبوعات، روزنامه‌ها و مجلات در ایران کتاب بخوانید، <em>دادگاهِ مطبوعات در جمهوریِ اسلامیِ ایران</em> نوشتهٔ<em> </em><strong>محمدجواد صالحی انصاری </strong>و چاپِ «مرکزِ اسنادِ انقلابِ اسلامی» را هم حتماً بخوانید. چون در بخشِ اولِ این کتاب قانونِ مطبوعات در قانونِ اساسی و تبصره‌های آن و سپس در بخشِ بعدی کتاب، عمل‌کردِ دادگاهِ مطبوعات پس از انقلابِ اسلامی و بازتاب‌هایِ آن در رسانه‌ها بررسی شده است.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=7112"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/7112/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدم که کتاب‌هایش را نمی‌فروشد</title>
		<link>http://asha.ir/archives/7051</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/7051#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 11:17:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانه عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=7051</guid>
		<description><![CDATA[سوارِ ماشینِ آژانس شدم و گفتم: «برو.» راننده پرسید: «چرا این‌جوری کردی؟» گفتم: «می‌گوید بِبَر بفروش. آدم که کتاب‌هایش را نمی‌فروشد...»]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/Corbis-42-27934731.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL">کتاب‌هایم را تویِ کارتن ریختم. آژانس گرفتم و رفتم به کتابخانه تا همه‌شان را اهدا کنم. تویِ کتابخانه کارتن را جلویِ چشمِ کتاب‌دار گذاشتم. گفت: «بخش‌نامهٔ جدید آمده که حق نداریم از کسی کتاب بگیریم. اگر هم بگیریم، باید کتاب‌ها بروند تهران، بررسی بشوند، تأیید بشوند، از آن‌جا برگردانند تا ما بتوانیم شماره‌شان کنیم.»</p>
<p dir="RTL">یکی یکی کتاب‌ها را از کارتن بیرون کشیدم و گذاشتم رویِ میز. دست گذاشتم رویِ کتاب‌ها و گفتم: «<em>نهج‌البلاغه</em> است، ترجمهٔ دکتر <strong>شهیدی</strong>. این باید تأیید بشود؟ زندگی‌نامهٔ شهداست از زبانِ همسران‌شان، باید تأیید بشود؟ زندگی‌نامهٔ آیت‌الله <strong>بهجت</strong>، <em>حماسهٔ حسینیِ</em> <strong>مطهری</strong>، <em>توضیح‌المسائلِ</em> امام، <em>آموزشِ ماکروسافت word</em>، <em>قصه‌های مجید&#8230;</em> این هم؟ <em>قصه‌های من و بابام</em>، <em>چرند و پرندِ</em> <strong>دهخدا</strong>، <em>طوبایِ محبت</em>، <em>بهداشتِ محیط</em>، <em>ارگونومی و آنتروپومتری</em>، <em>معنا در معماری</em>، <em>کویر</em>، <em>اوپانیشادها</em>، طنزهای <strong>وودی آلن</strong>، <em>ناتورِ دشت</em>، <em>خدا بود و دیگر هیچ نبود</em> <strong>چمران</strong>&#8230;»</p>
<p dir="RTL">دوباره کتاب‌ها را رویِ دل گرفتم و بیرون آمدم. تویِ پیاده‌رویِ جلویِ ورودی کتابخانه کارتن را پاره کردم. کتاب‌ها را کفِ پیاده‌رو ریختم و برگشتم طرفِ ماشین. سوارِ ماشینِ آژانس شدم و گفتم: «برو.» راننده پرسید: «چرا این‌جوری کردی؟» گفتم: «می‌گوید بِبَر بفروش. آدم که کتاب‌هایش را نمی‌فروشد&#8230;»</p>
<p dir="RTL"><strong>توضیح اشا: </strong>ظاهراً کتابدارانِ کتابخانه‌هایِ شهرستانی حق ندارند کتابی را هدیه بگیرند. حتی حق ندارند خودشان به خرید و تهیه کتاب اقدام کنند. کتاب‌هایِ هر کتابخانه باید از طرف مرکز بررسی و تأئید شود. به‌نظر می‌رسد مرکز به کتابدارانِ خود هم اعتمادِ کافی ندارد!</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=7051"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/7051/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هفت خوان برایِ کتابخوان کردن ایرانی‌ها</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6836</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6836#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Nov 2011 10:08:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسام الدین مطهری</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[جراحی فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[نمایشگاه استانی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نمایشگاه کتاب تهران]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخوانی در ایران]]></category>
		<category><![CDATA[گسترش کتابخوانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6836</guid>
		<description><![CDATA[کتاب‌نخوانی در ایران اثرِ جادویِ یک‌شبهٔ یک جادوگر نیست. این قطار از کیلومترها دورتر از ریل خارج شده است. ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/8h1j4637452m29309200.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p dir="RTL">هیچ تومورِ بدخیمِ سرطانی با قرصِ آنتی‌بیوتیک از بین نمی‌رود. ممکن است برایِ خوراندنِ قرصِ آنتی‌بیوتیک به بیمارِ مبتلا به تومور، جشن بر پا کنیم، یا هفته‌ای خاص را به اسمش موسوم کنیم. اگر فکر می‌کنیم با این روش بیمارمان شفا می‌گیرد، یا ابلهیم یا شارلاتان!</p>
<p dir="RTL">دولتِ جمهوریِ اسلامیِ <strong>ایران</strong> طیِ سی سال به تمامِ مردم یارانهٔ بی‌حساب و کتاب پرداخت کرد. بالأخره بعد از سی سال صدایِ همه در آمد. برایِ ایجادِ تغییر در این روندِ ناصحیح، برنامه‌ریزیِ کلان، محاسباتِ بلندبالا و اطلاع‌رسانیِ عظیم آغاز شد. بعد از حدودِ پنج سال مرحلهٔ اولِ جراحیِ اقتصادی عملی شد. پنج سال برنامه‌ریزی، برایِ اولین مرحلهٔ تغییر!</p>
<p dir="RTL">تاکنون بیست و چهار نمایشگاهِ بزرگِ کتاب در <strong>تهران</strong> برگزار شده است. تاکنون نوزده هفتهٔ کتاب در ایران بر پا شده است. میلیاردها تومان صرفِ برگزاریِ هر یک از این نمایشگاه‌ها و مراسم شده است. حاصلِ این همه هزینه و تبلیغاتِ بسیارِ آن در این جملهٔ وزیرِ ارشاد هویدا است: «میزان سرانهٔ مطالعه در کشور کم است.»</p>
<p dir="RTL">کتاب‌نخوانی در ایران اثرِ جادویِ یک‌شبهٔ یک جادوگر نیست. این قطار از کیلومترها دورتر از ریل خارج شده است. برگرداندنِ دوبارهٔ آن به ریل هم، با جادوگری، جشن‌بازی، بازارِ مکاره علم کردن و از تویِ کُتِ جادویی پول به این و آن دادن، عملی نیست.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">میلیاردها تومان صرفِ برگزاریِ هر یک از این نمایشگاه‌ها و مراسم شده است. حاصلِ این همه هزینه و تبلیغاتِ بسیارِ آن در این جملهٔ وزیرِ ارشاد هویدا است:</p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">«میزان سرانهٔ مطالعه در کشور کم است.»</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">بگذارید رو راست باشم. در جایگاهِ روزنامه‌نگارِ حوزهٔ کتاب، مصرانه عقیده دارم برپاییِ نمایشگاهِ کتاب و هفتهٔ کتاب، دقیقاً شبیهٔ خوراندنِ قرصِ آنتی‌بیوتیک به بیمارِ مبتلا به تومورِ سرطانی است.</p>
<p dir="RTL">اگر از من بپرسند «راهِ حلِ معضلِ کتاب‌نخوانی چیست؟» پاسخ را این‌طور شروع می‌کنم:</p>
<p dir="RTL">آقایان! خانم‌ها! ما نیازمندِ جراحیِ فرهنگی هستیم. برایِ گسترشِ کتاب‌خوانی در کشور، باید صبور باشیم. برنامه‌ریزیِ صحیح و دقیق، اعتقاد به آزادیِ فکر، خالی کردنِ میدان برایِ بخشِ خصوصی و به اندازهٔ همهٔ این‌ها «جرأت»، لوازمِ دیگرِ این جراحیِ فرهنگی است. وقتی این‌ها فراهم شد، لازم است شش کار انجام دهیم:</p>
<p dir="RTL"><strong>یک: </strong>همهٔ نمایشگاه‌هایِ کتاب (اعم از بین‌المللیِ تهران و شهرستان) از زمانِ اجرایِ جراحی تعطیل خواهد شد. فکر می‌کنید چیزِ مهمی را از دست می‌دهیم؟ اشتباه فکر می‌کنید.</p>
<p dir="RTL">بیایید اتفاقاتِ نمایشگاهِ کتاب را مرور کنیم: مهم‌ترین رویداد برایِ ناشران، هر سال به آن‌ها کمک می‌کند تا بخشِ عمدهٔ سرمایه‌شان را برگردانند. این اتفاق، ناشران را تنبل می‌کند. وقتی ناشر بابتِ برگشتِ سرمایه مطمئن است، دیگر خود را برایِ بازاریابی، توزیع و تبلیغِ کالایِ تولیدی‌اش به زحمت نمی‌اندازد. این یعنی مریض کردنِ بخشِ تولید! وقتی ناشر به توزیع مشتاق نباشد، به کتاب‌فروشِ شهرستانی رویِ خوش نشان نمی‌دهد و می‌گوید: «نقد بپرداز تا باهات معامله کنم.» در این زمان، کتاب‌فروشِ شهرستانی حق دارد از ادبیات، اندیشه، روان‌شناسی، دین و&#8230; بیرون بزند و به کتابِ کمک‌درسی پناه ببرد.</p>
<p dir="RTL">اما این تمامِ ماجرا نیست. بعد از این‌که اغلبِ کتاب‌فروشانِ شهرستانی تصمیم می‌گیرند به کتابِ کمک‌درسی پناه ببرند و این‌گونه سودآوری‌شان را تضمین کنند،</p>
<div style="float: right; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-left: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">وقتی ناشر بابتِ برگشتِ سرمایه مطمئن است، دیگر خود را برایِ بازاریابی، توزیع و تبلیغِ کالایِ تولیدی‌اش به زحمت نمی‌اندازد. این یعنی مریض کردنِ بخشِ تولید!</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">کتاب‌خوانانِ شهرستانی در اردیبهشت ماه عازمِ تهران می‌شوند تا به اندازهٔ یک سال هر کتابی که دوست دارند از نمایشگاهِ بین‌المللیِ تهران بخرند. وقتی عزیزانِ شهرستانی مشغولِ پرداختنِ سود به ناشرانِ تنبل‌اند، کتاب‌فروشانی که هنوز به دامانِ کمک‌درسی‌ها پناه نبرده‌اند، تا مرزِ بیچارگی پیش می‌روند؛ چون نمی‌توانند به کسی تخفیف بدهند. دلیلش روشن است: آن‌ها نقد می‌خرند.</p>
<p dir="RTL">حالا تصور کنید نمایشگاه‌هایِ استانیِ کتاب با کتاب‌فروشانِ شهرستانی چه می‌کند.</p>
<p dir="RTL">نمایشگاهِ کتاب، چرخهٔ توزیعِ کتاب را معیوب می‌کند. این بلایِ همچون «خود ارضایی» را -که کم‌فایده و پرعوارض است- باید هرچه زودتر کنار گذاشت. تمامِ هزینهٔ مربوط به این «خود ارضایی» باید فوراً صرفِ پرداختِ کمکِ مالی به کتاب‌فروشانِ شهرستانی شود. همهٔ شهرهای ایران باید کتاب‌فروشیِ (واقعی) داشته باشد. اعطایِ وامِ کم‌بهره به متقاضیانِ ایجادِ کتاب‌فروشی، جایگزینِ مناسبی برایِ بازارِ مکارهٔ کتاب (نمایشگاه کتاب) است.</p>
<p dir="RTL"><strong>دو: </strong>کلیهٔ جوایزِ ادبیِ دولتی باید فوراً تعطیل یا اصلاح شود. هیچ یک از جوایزِ ادبیِ ایران بر آمارِ فروشِ کتاب‌ها تأثیرِ مطلوب ندارد. فضایِ جوایزِ ادبی، مبتلا به انواعِ بیماری است. داوری در این جوایز نظام‌مند نیست و همواره بین گروهی ثابت در چرخش است. جوایزِ دولتی عمدتاً برایِ «برگزار شدن» برگزار می‌شوند. این جوایز، برآمده از فضایِ مطالعاتی نیستند، بلکه می‌کوشند خود را به فضایِ مطالعاتی تحمیل کنند و موفق نمی‌شوند. مردمِ عادی برایِ این جوایز اهمیتی قائل نیستند. جوایز باید محصولِ جوِ نشر و مطالعه باشد، نه باری بر آن‌ها. باید تا زمانِ رسیدن به این جو، پولِ بی‌خودی هدر نرود.</p>
<p dir="RTL"><strong>سه:</strong> هفته‌هایِ کم‌بازده (و شاید بی‌بازدهِ) کتاب باید تعطیل شوند. قطعاً این هفته‌ها هیچ تأثیرِ ماندگاری ندارد. اگر این‌گونه نبود، بعد از نوزده سال می‌توانست با به رخ کشیدنِ آمارِ سرانهٔ مطالعه از خود دفاع کند. تا زمانی که این هفته‌ها بی‌اثر است، باید هزینهٔ آن را صرفِ ایجاد و افزایشِ رسانه‌هایِ مستقلِ کتاب کرد. مستقل، مستقل، مستقل؛ نه تحتِ امر.</p>
<p dir="RTL">رسانه قدرت دارد مطالعه را مهم کند و مهم جلوه دهد. صفحاتِ ناچیزی که امروز در روزنامه‌ها به کتاب می‌پردازند، اغلب صحنهٔ خاله‌بازی و بده و بستان‌اند. باید رسانه‌ای به میان بیاید که دقت و جسارتش در بررسیِ مسائلِ حوزهٔ کتاب تا اندازه‌ای باشد که نویسنده، مترجم، ناشر و کتاب‌خوان را سرِ ذوق بیاورد. رسانه قدرت دارد تا به هر یک از این‌ها شأن و اعتماد به نفس بدهد. وقتی این‌ها ببینند کارشان جدی و چالشی بررسی می‌شود، قطعاً برایِ بهتر شدن گامِ بلندتر برمی‌دارند. کتاب نیازمندِ رسانهٔ تخصصی و مستقل است.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">صفحاتِ ناچیزی که امروز در روزنامه‌ها به کتاب می‌پردازند، اغلب صحنهٔ خاله‌بازی و بده و بستان‌اند. باید رسانه‌ای به میان بیاید که دقت و جسارتش در بررسیِ مسائلِ حوزهٔ کتاب تا اندازه‌ای باشد که نویسنده، مترجم، ناشر و کتاب‌خوان را سرِ ذوق بیاورد.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL"><strong>چهار:</strong> همهٔ مؤسساتِ نشرِ دولتی (به جز مراکزِ تخصصی و تحقیقاتی) باید برایِ همیشه تعطیل شوند. ناشرانِ دولتی، مخلِ فعالیتِ بخشِ خصوصی‌اند. از آن‌جا که این مؤسسات دائم دهان به پستانِ بیت‌المال دارند، حتی یک لحظه به تولیدِ مناسب، توزیعِ درست و تبلیغِ مؤثر فکر نمی‌کنند. نمی‌دانند از کجا می‌خورند و برای‌شان مهم نیست آن‌چه خورده‌اند را چه می‌کنند. از همهٔ امتیازها بهره‌مندند و راه را به رویِ ناشرانِ خصوصی می‌بندند. باید فضا برایِ نشرِ خصوصی باز شود. باید بگذاریم بعد از سی سال، خودِ مردم ناشرِ اندیشه باشند.</p>
<p dir="RTL"><strong>پنج:</strong> ممیزیِ کتاب باید قانون‌مند و چهارچوب‌دار شود. بر آن‌ها که از دور دستی بر آتشِ کتاب دارند پوشیده نیست که ممیزیِ کتاب در ایران مثلِ سوراخی است که صبح فیل از آن رد می‌شود اما شب مورچه تویش گیر می‌کند. کتاب‌هایی که با تلفنِ یک آشنا مجوز می‌گیرند، کتاب‌هایی که بی‌دلیل در ادارهٔ کتاب خاک می‌خورند و مواردی از این دست برایِ ما خاطره‌ها دارند.</p>
<p dir="RTL"><strong>شش:</strong> در همهٔ شهرهای ایران کتابخانه‌ها باید به مراکزِ فرهنگی تبدیل شوند. کتابخانه باید قلبِ فرهنگِ شهر باشد. کتابخانه باید محلِ جشن، سالنِ سمینار، میزبانِ جلسهٔ نقد و&#8230; باشد.</p>
<p dir="RTL">در صورتی که این شش خوان را بگذرانیم، می‌توانیم به تحولی در حوزهٔ کتابخوانی امیدوار باشیم. ده سال زمان نیاز داریم تا این بچه ببالد و بزرگ شود. اگر بعد از ده سال نشانه‌هایِ تحول پدیدار نشد، نگارندهٔ این سطور را به بند بکشید و بعد جار بزنید که می‌خواهیم یک کذاب را اعدام کنیم.</p>
<p dir="RTL">آقایان! خانم‌ها! بعد از چند سال کار در حوزهٔ کتاب، به حقیقتی تلخ ایمان آورده‌ام: «کتاب برایِ مسئولان مهم نیست.» امروز این‌ها را نوشتم، اما می‌دانم در میانِ مسئولان آدمِ پرجرأتی که به چنین کاری دست بزند وجود ندارد. این‌طوری جانِ من هم در امان است!</p>
<p dir="RTL">گذشتن از آن شش خوان، کارِ هر کس نیست. آدم‌هایِ کاربلد باید فرمان را دست بگیرند. شاید این هفتمین خوان باشد.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>15 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/247879f34f2d125dc5dce4451b11d34a?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مجتبی اسماعیل زاده:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2633">2011-Nov-23</a></small>
							سلام
واقعا همین طوره،آخه یه عده آدم که آخر ماه حقوقش رو میگیره چرا باهاس دنبال دردسر برا خودش باشه حالا ملت کتاب نخونن چی میشه مگه؟!!!
شما خیلی هم راست گفتید، نه تنها کذاب نیستید بلکه اصدقو فی الاصداق(!!!) هستید.
خداخیرتون بده دمتون گرم.
راستی به نظر شما این نمایشگاه های پارتیزانی که خودمون اینور، اونور به مناسبت های مختلف میزاریم هم تاثیر سوئی به کتاب و کتابفروشی و کتابخوانی میزاره؟ خوشحال میشم نظر کارشناسی تون رو بدونم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2634">2011-Nov-23</a></small>
							سلام دوستِ بزرگوار
از توجه شما به این نوشته بسیار ممنونیم.
نمایشگاه‌هایِ پارتیزانی در خلأ کتابفروشی‌هایِ کارآمد به‌وجود آمده‌اند. همان‌طور که خودتان هم می‌دانید، دوستانِ دلسوز برایِ جبرانِ نبودِ کتاب‌هایِ خوب، اقدام به برپایی این‌گونه نمایشگاه‌ها می‌کنند. در حالِ حاضر، اگر این نمایشگاه‌ها مخلِ فعالیتِ کتابفروشی‌ها نباشند، ایرادی ندارند. اما، اگر بخواهیم ایده‌آل‌ را به دست بیاوریم، باید به سمتِ برپاییِ کتابفروشی‌هایِ مستقل و دائمی برویم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/f7baec21e798aecacd3dc479937b4395?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>محمد حسين فيروزي:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2635">2011-Nov-23</a></small>
							سلام
جنب مطهري منش شما هميشه دست روي نقطه اصلي و مشكل اصلي كار مي گذاريد مثل همين مطلب كه جاش توي نوشته هاتون خالي بود واقعا عالي بود وبي توجه اي به فروشگاه هاي كتاب در شهرستان ها خسارتي بزرگ به بار آورده كه ترميم آن كاري مشكل ودر عين حال امكان پذير هست .به نظر بنده به عنوان كسي در 3 تا 4 سال گذشته تجربه خوبي در شهرستان در عرصه كتاب پيدا كرده ام اگر همين مقدار كتاب خواني هم وجود دارد بايد از فروشگاه ها تقدير كنند كه تلاش مي كنند.
در كل مطلب فوق درد دل ما كتاب فروشان بود.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2636">2011-Nov-23</a></small>
							سلام
از توجه شما ممنونیم آقای فیروزی
اشا معتقد است بارِ عمدهٔ کتابخوانی در شهرستان‌ها، بر دوشِ کتابفروشانی چون شما است.
اگر به امروز امید نداریم، فردا را به خاطر همین کارهایِ کوچک، فردایی خوب می‌دانیم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/14aeb3406b00d03ee02f13521a4604d7?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>اشرفی نسب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2638">2011-Nov-24</a></small>
							ای داداش!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>شهرستانی کتابدوست:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2640">2011-Nov-24</a></small>
							عالی بود,من خودم به عنوان یک شهرستانی یک کتابفروشی درست و حسابی تو شهرمان نداریم اونایی هم که هستند تبدیل شدند به فروش لوازم اتحریر و یکی دو قفسه کتاب آنهم کمک درسی و کتابهای عامه پسند یکشبه و یک روزه میفروشند ,شاید باور نکنید ولی من خودم به شخصه تمام کتابهایم را از طریق اینترنت و از ناشرانی که فروش انلاین دارند تهیه میکنم .شاید بد نباشد ناشران حداقل برای قشر کتابخوان شهرستانی فروش 
انلاین خود را فعالتر کنند.همینجا از رسانه های مستقلی مثل شما و جیره کتاب که به فکر جا انداختن این فکر در بین مردم هستند تشکر میکنم.بدرود
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2641">2011-Nov-25</a></small>
							ممنونیم دوستِ کتاب‌خوان
ما هم مثلِ شما امیدواریم و آرزومند
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>سطرانه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2643">2011-Nov-25</a></small>
							رستم هفت خوان گذرمان! آرزوست...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>سعید صادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2644">2011-Nov-26</a></small>
							سلام
آخه موضوع اینه که در بقیه بخشها هم وضع به همین منواله!یعنی فقط بحث کتاب نیست،شما برو یه دوره وضعیت تولید در همه عرصه ها رو هم ببین، شاید آش فرق کنه، ولی کاسه همینه. مواد غذایی و پوشاک و لوازم خانگی و صنعت ... خودم در چند تا از این بخشها فعالیت کردم و دیدم.کافیه یک مدت کم(در حد پادویی) توی یک بخش کار کنی تا مشکلاتش رو ببینی .یولی مسئولین  اصلن قبول ندارن مشکلی هست که حالا من و شما بخواهیم راهکار بدیم!حرف هم بزنی میگن سیاه نمایی،الحمدلله هی آمار پشت آمار  هم میدن که همه نمودارها داره سربالایی میره!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>سيد وحيد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6836/comment-page-1#comment-2681">2011-Dec-08</a></small>
							بالاخره يك روزي مياد كه اين نسل مديران فرهنگي فعلي دوره‌شون تموم ميشه و ميرن. شايد بيست سال ديگه. سي سال ديگه! به نظرم به مصداق نرود ميخ آهنين در سنگ بايد بي خيال حالي كردن اين آقايان و بعضا خانم‌ها بشي و شروع كني به تربيت نسل بعدي مديران فرهنگي!! بلكه اون موقع فرجي بشه...
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6836"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a> | مشاهده‌ <a href='http://asha.ir/archives/6836#comments'>5 نظر دیگر</a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6836/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دست به دست کردن نقشه گنج</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6791</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6791#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Nov 2011 09:38:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[از چنده لا تا جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[ام الاسرا]]></category>
		<category><![CDATA[بهجت افراز]]></category>
		<category><![CDATA[دختران ا پی دی]]></category>
		<category><![CDATA[سهیلا فرجام]]></category>
		<category><![CDATA[سوره مهر]]></category>
		<category><![CDATA[شمسی سبحانی]]></category>
		<category><![CDATA[فریبا انیسی]]></category>
		<category><![CDATA[مرکز اسناد انقلاب اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[مریم امجدی]]></category>
		<category><![CDATA[مینا کمایی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر شاهد]]></category>
		<category><![CDATA[نشریه فکه]]></category>
		<category><![CDATA[پوتین‌های مریم]]></category>
		<category><![CDATA[کفش‌های سرگردان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6791</guid>
		<description><![CDATA[چشم‌های دختر برق می‌زد. انگار نقشهٔ گنج دستش داده بودم. البته واقعاً نقشهٔ گنج دستش داده بودم. این نوشته‌ها، خاطرات و داستان‌ها واقعاً گنجِ ما در تاریخِ طلاییِ دفاعِ مقدس است]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/w1yphlvv.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL">نمایشگاهِ مطبوعاتِ امسال هم تمام شد و رفت تا ماهِ آبانِ سالِ بعد. امسال دو روز در غرفهٔ مجله‌ای که در آن قلم می‌زنم، پاسخ‌گویِ مراجعه‌کنندگان بودم؛ ماهنامهٔ <em>فکه</em> که تخصصی دفاعِ مقدس است.</p>
<p dir="RTL">از بینِ همهٔ آدم‌هایی که امسال به غرفهٔ ما آمدند و با هم گفتگو کردیم، یادِ دختری که دانشجویِ سالِ اولِ زیست‌شناسی بود، بیش‌تر در ذهنم باقی مانده است. شاید به خاطرِ برقی که در چشمانش دیدم و کم‌تر پیش می‌آید که کسی این‌طور از ذوق چشمانش برق بزند.</p>
<p dir="RTL">وقتی دمِ غرفه رسید، گفت که در سالنِ نمایشگاه خیلی دنبالِ ما گشته تا پیدایمان کند. بعد شکایت کرد که چرا مجلهٔ شما را نمی‌شود در دکهٔ روزنامه‌فروشی‌ها پیدا کرد. برایش توضیح دادم که مجلهٔ ما به خاطرِ مسائلِ مربوط به نظامِ توزیعِ روزنامه و مجلات، توی دکه‌ها می‌ماند و رویِ پیشخانِ آن‌ها نمی‌آید. چون رویش عکسِ فلان هنرپیشه و بهمان فوتبالیست نیست. خلاصه این‌که یا باید از جنابِ دکه‌دار بخواهی لطف کند و مجله را از داخل پیدا کند و به شما بفروشد یا مشترکِ مجله شوید. هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت برگهٔ اشتراکِ مجله را برایش بیاورم.</p>
<p dir="RTL">برگه را که پر کرد، برایم توضیح داد که چند وقت است به موضوعاتی دربارهٔ شهدا، تاریخِ دفاع مقدس و رزمندگان علاقه‌مند شده است؛ برای همین با پرس و جو نامِ تعدادی از مجلاتِ دفاع مقدس را شناسایی کرده و به نمایشگاهِ مطبوعات آمده است تا مشترکِ آن‌ها شود.</p>
<p dir="RTL">کمی بعد که صحبت‌مان دربارهٔ زندگی‌نامهٔ شهدا حسابی گل انداخته بود، گفت تازگی <em>دا</em> (خاطراتِ <strong>سیده زهرا حسینی</strong>) را خوانده است و دوست دارد دربارهٔ خانم‌هایِ ایثارگرِ عرصهٔ دفاعِ مقدس بیش‌تر بداند و خواست که چند کتاب با این موضوع برایش معرفی کنم. تند تند شروع کردم به معرفی کردنِ کتاب‌هایی که اسمِ آن‌ها را در ذهن داشتم:</p>
<p dir="RTL"><em>از چنده لا تا جنگ</em> (خاطراتِ <strong>شمسی سبحانی</strong>)، <em>پوتین‌های مریم</em> (خاطراتِ <strong>مریم امجدی</strong>)، <em>کفش‌های سرگردان</em> (خاطراتِ <strong>سهیلا فرجام</strong>، پرستار آبادانی)، <em>دخترانِ اُ.پی.دی</em> (خاطراتِ <strong>مینا کُمایی</strong>) که انتشاراتِ <strong>سوره مهر</strong> آن‌ها را چاپ کرده و <em>ام الاسرا</em> (خاطراتِ <strong>بهجت افراز</strong>) که «مرکزِ اسنادِ انقلابِ اسلامی» آن را چاپ کرده است. البته به تازگی کتابِ دیگری هم با نامِ <em>چشمانِ تر</em> دربارهٔ زندگیِ ایشان چاپ شده که عمیق‌تر و کامل‌تر از خاطراتِ خانمِ افراز در کتابِ <em>ام الاسرا</em> است.</p>
<p dir="RTL">باز هم برایش توضیح دادم که <strong>فریبا انیسی</strong> ده کتاب دارد که در هرکدام زندگی‌نامهٔ یک شهیدِ زن را به شکلِ داستانی نوشته و نشرِ <strong>شاهد</strong> آن‌ها را چاپ کرده است. اگر دوست دارد سری به وبلاگِ خانمِ انیسی (موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست) بزند.</p>
<p dir="RTL">چشم‌های دختر برق می‌زد. انگار نقشهٔ گنج دستش داده بودم. البته واقعاً نقشهٔ گنج دستش داده بودم. این نوشته‌ها، خاطرات و داستان‌ها واقعاً گنجِ ما در تاریخِ طلاییِ دفاعِ مقدس است. امروز من و شما و آن دخترِ دانشجو این نکته را با تمامِ وجود درک می‌کنیم.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6791"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6791/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیگر قلم زبان دلم نیست</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6777</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6777#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Oct 2011 15:38:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[آینه‌های ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[تنفس صبح]]></category>
		<category><![CDATA[در کوچه آفتاب]]></category>
		<category><![CDATA[دستور زبان عشق]]></category>
		<category><![CDATA[قیصر امین‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[قیصر شعر ایران]]></category>
		<category><![CDATA[گل‌ها همه آفتاب‌گردانند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6777</guid>
		<description><![CDATA[آخرِ داستانِ قیصر امین‌پور، قطار قطار امید است. امیدی از جنسِ فردا]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/d7r48hjuedfiu6553jdx12n.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p dir="RTL">همیشه به تعبیرهای بی‌نهایت شاعرانه‌اش فکر می‌کنم. به «لبخندهای لاغری» که ذخیره می‌کرد، به «بهارِ باوری» که داشت، به «باغِ صدایی» که نفروخت و «عشق‌فروشی»ای که نکرد. آخر مگر اصلاً می‌شود به شعر و ادبِ ایران فکر کرد و به «الفبای دردش»، «دردواره‌ها»، «جغرافیای ویرانی» و «بال‌های استعاریِ» او فکر نکرد.</p>
<p dir="RTL">دیگر خیلی کم پیش می‌آید که آخرِ مجلسی بشود و یکی یادش نیاید که «ناگهان، چه زود دیر می‌شود&#8230;»</p>
<p dir="RTL">یا بر سرِ چهارراهِ مشکلی، یکی یادش نیفتد که «هزار راهِ نرفته، هزار بار همیشه، هزار بار هنوز&#8230;»</p>
<p dir="RTL">حالا دیگر وقتی حقیقتی ترساننده را ذهنی انکار می‌کند، یکی پیدا می‌شود که به عقلش نهیب بزند:</p>
<p dir="RTL">«من سرم نمی‌شود ولی&#8230;</p>
<p dir="RTL">راستی، دلم که می‌شود!»</p>
<p dir="RTL">خیلی از غروب‌های جمعه، چشم‌های ما به عطرِ شعرِ او بارانی می‌شود که:</p>
<p dir="RTL">«تو خود گفتی که در قلبِ شکسته خانه داری</p>
<p dir="RTL">شکسته قلبِ من جانا به عهدِ خود وفا کن</p>
<p dir="RTL">خدایا بی‌پناهم، ز تو جز تو نخواهم</p>
<p dir="RTL">اگر عشقت گناه است، ببین غرقِ گناهم»</p>
<p dir="RTL">***</p>
<p dir="RTL"><strong>قیصر امین‌پور</strong> برایِ من پدری است که وقتی برای «آیه»‌اش نامه می‌نویسد، افتخار می‌کند از این‌که «چقدر خوب است که می‌توانم بگویم دخترم! این یعنی احساسِ پدر بودن!&#8230; راستی راستی تو از همین حالا آن‌قدر قدرت داری که به دیگران مقام عطا می‌کنی! تو خیلی قدرت‌ها داری که خودت هم از آن‌ها بی‌خبری، تو می‌توانی آیینه‌ای باشی که من موهای کودکی‌ام را در تو شانه بزنم&#8230;»</p>
<p dir="RTL">برای من قیصر امین‌پور شاعری است که مردمِ زمانه‌اش را، رهبرش را، آرمان‌های نظامش را به سوت و کفِ روشنفکرانِ مردم‌گریز نمی‌فروشد و در زمانه‌ای که خیلی از استادانش ضدِ جنگ که نه! ضدِ دفاع سرودند، او از دفاع و زنان و مردانِ دفاع سرود.</p>
<p dir="RTL">«می‌خواستم</p>
<p dir="RTL">شعری برایِ جنگ بگویم</p>
<p dir="RTL">دیدم نمی‌شود</p>
<p dir="RTL">دیگر قلم زبانِ دلم نیست</p>
<p dir="RTL">گفتم:</p>
<p dir="RTL">باید زمین گذاشت قلم‌ها را</p>
<p dir="RTL">دیگر سلاحِ سردِ سخن کارساز نیست</p>
<p dir="RTL">باید سلاحِ تیزتری برداشت</p>
<p dir="RTL">باید برایِ جنگ، از لولهٔ تفنگ بخوانم</p>
<p dir="RTL">-با واژهٔ فشنگ-</p>
<p dir="RTL">***</p>
<p dir="RTL">واقعاً چقدر عجیب بود وقتی آن سه‌شنبه ۸ آبان ۸۶ رسید و خیلی‌ها این شعرش را خواندند:</p>
<p dir="RTL">«سه شنبه؛</p>
<p dir="RTL">چرا تلخ و بی‌حوصله؟</p>
<p dir="RTL">سه‌شنبه</p>
<p dir="RTL">چرا این همه فاصله؟</p>
<p dir="RTL">سه‌شنبه</p>
<p dir="RTL">چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!</p>
<p dir="RTL">سه‌شنبه</p>
<p dir="RTL">خدا کوه را آفرید»</p>
<p dir="RTL">***</p>
<p dir="RTL">برای من و خیلی از کسانی که اشعارِ او را دوست دارند، قیصر امین‌پور در <em>تنفسِ صبح، در کوچه آفتاب، آینه‌های ناگهان، گل‌ها همه آفتاب‌گردانند</em> و <em>دستور زبانِ عشق</em> زنده است و زندگی می‌کند. و خلاصه این‌که آخرِ داستانِ قیصر امین‌پور، قطار قطار امید است. امیدی از جنسِ فردا:</p>
<p dir="RTL">بی تو این‌جا همه در حبس ابد تبعیدند</p>
<p dir="RTL">سال‌ها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند</p>
<p dir="RTL">از همان لحظه که از چشمِ یقین افتادند</p>
<p dir="RTL">چشم‌های نگران، آینهٔ تردیدند</p>
<p dir="RTL">نشد از سایهٔ خود هم بگریزند دمی</p>
<p dir="RTL">هرچه بیهوده به گردِ خودشان چرخیدند</p>
<p dir="RTL">چون به جز سایه ندیدند کسی در پیِ خود</p>
<p dir="RTL">همه از دیدنِ تنهائیِ خود ترسیدند</p>
<p dir="RTL">غرق دریایِ تو بودند ولی ماهی‌وار</p>
<p dir="RTL">باز هم نام و نشانِ تو ز هم پرسیدند</p>
<p dir="RTL">در پیِ دوست همه جایِ جهان را گشتند</p>
<p dir="RTL">کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند</p>
<p dir="RTL">سیرِ تقویمِ جلالی به جمالِ تو خوش است</p>
<p dir="RTL">فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند</p>
<p dir="RTL">تو بیایی همهٔ ثانیه‌ها، ساعت‌ها</p>
<p dir="RTL">از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند»</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>5 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/72e5bcd3fce03bbb5ed4b522f6a08f32?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سید امین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6777/comment-page-1#comment-2606">2011-Oct-30</a></small>
							کم‌کم داشت دل‌مان برای اشا تنگ می‌شد
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6777/comment-page-1#comment-2607">2011-Oct-30</a></small>
							:) ممنون که دل‌تان با ما است
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ناشناس:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6777/comment-page-1#comment-2609">2011-Oct-31</a></small>
							تشکر 
داشتم فکر مکردم اشا برای همیشه تعطیل شده الحمدالله که این اتفاق نیفتاد
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6777/comment-page-1#comment-2611">2011-Oct-31</a></small>
							ممنون از دعایِ خیرِ شما :)
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/8b811db0591b2c832fc0531413fd2b87?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ارجمندی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6777/comment-page-1#comment-2614">2011-Nov-03</a></small>
							این جمله ره بر  چقدر غمناک است: گفت مرگ قیصر امین پور حقیقتاً ما را داغدار کرد
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6777"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6777/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کتاب کنکور، کتابی با همه مزایا</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6738</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6738#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Oct 2011 08:43:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسام الدین مطهری</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کنکور]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[گزینه دو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6738</guid>
		<description><![CDATA[دربارهٔ مزایایِ کتابِ کنکور حرف می‌زنم. به دور از احساسات می‌گویم: همان‌قدر که آناکارنینا یا مسیر سبز کتاب به حساب می‌آیند، کتابِ تستِ فلان ناشر هم کتاب است]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/42-22632516.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL">چرا کتابِ کنکوری مشتری دارد؟ چون نسبت به کتاب‌های دیگر مزیت دارد. این‌طور نگاهم نکنید! بله، دربارهٔ مزایایِ کتابِ کنکور حرف می‌زنم. به دور از احساسات می‌گویم: همان‌قدر که <em>آناکارنینا</em> یا <em>مسیر سبز</em> کتاب به حساب می‌آیند، کتابِ تستِ فلان ناشر هم کتاب است. اگر این حرف بهتان برمی‌خورد بقیهٔ نوشته‌ را نخوانید.</p>
<p dir="RTL">باید کنار گذاشتنِ تعصب را یاد بگیریم و با واقعیت روبه‌رو شویم: کتاب، در هر صورت کالا است. حیات و مماتِ هر کالا وابسته به نیازِ بازار، وجودِ مشتری، تولیدِ کافی و کیفی، تبلیغِ مؤثر و توزیعِ فراگیر است. شما بفرمائید کتابِ کنکوری کدام‌یک از این‌ها را ندارد؟</p>
<p dir="RTL">از وقتی که راهِ مدرسه را بلد شدیم، همین تلویزیونِ معصوم و مظلوم‌مان برنامه‌هایی ویژهٔ کنکور پخش می‌کرد. معروف‌ترین و شاید اولین‌شان «گزینهٔ دو» بود که بعدها دکان شد و کنکورِ آزمایشی برگزار کرد و کتاب منتشر کرد. همین یک برنامه کافی بود تا موضوعِ کنکور برایِ مردم پراهمیت جلوه کند. در پناهِ همین اهمیت‌بخشی، تبلیغِ کتابِ تست و کنکورِ آزمایشی توجیهِ اقتصادی پیدا کرد. در واقع «نیازِ مشتری» به مددِ تبلیغاتِ ناآگاهانهٔ تلویزیون ایجاد شد. و در این موقع، ناشر (کاسب) زرنگ فقط باید تورش را پهن می‌کرد تا روزی‌اش را بردارد.</p>
<p dir="RTL">خانم‌ها! آقایان! به خاطرِ یادآوریِ این واقعیتِ آشکار من را چپ چپ نگاه نکنید: هیچ رسانهٔ گل‌درشتی در این مملکت کتاب را بااهمیت نشان نداده است. خب، دنبالِ چه می‌گردیم؟ نیازِ بازار؟ هه، دلِ خوش سیری چند؟</p>
<p dir="RTL">آیا همهٔ تقصیرها گردنِ رسانه‌هایِ دولتی و حکومتی است؟ معلوم است که نه. همین مردمِ فهیم، فرهیخته، فرهنگ‌مدار، مهمان‌نواز، سلحشور و نوع‌دوستِ ما، آن‌قدر -با یک کلاغ چهل کلاغ کردن- به کنکور و دانشگاه اهمیت دادند که آن را تا سطحِ امرِ حیاتیِ زندگیِ جوانان بالا بردند! و این یعنی زیاد کردنِ مشتری برایِ کتاب‌هایِ کنکور. در واقع مردم احساس کردند به کتابِ کنکور نیاز دارند و به رمان و کتابِ جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و شعر نه.</p>
<p dir="RTL">بگذارید روراست باشیم؛ مردم باید بدانند کتاب خواندن به چه دردشان می‌خورد. تویِ دوره‌ای که ملتِ فهیم و&#8230; ما تصور می‌کنند درد، غم، بی‌پولی، گرفتاری و دل‌مشغولی از در و دیوار برای‌شان باریده است، اگر می‌خواهیم مبلّغِ کتاب‌خوانی باشیم، باید به آن‌ها بگوئیم این کار چه دردی از دردهای‌شان دوا می‌کند. کتاب باید کاربرد داشته باشد. این یک کلید است: <strong>کتاب به مثابهٔ درمان</strong>.</p>
<p dir="RTL">رمزِ فروش و فراگیریِ کتابِ کنکور این است.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6738"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6738/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ایرج ایران</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6711</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6711#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 Oct 2011 21:32:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[ابومنصور موفق هروی]]></category>
		<category><![CDATA[احسان یارشاطر]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعیل آشتیانی]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ایرج افشار]]></category>
		<category><![CDATA[بنگاه ترجمه و نشر کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ فرمان‌فرمائیان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشنامه ایرانیکا]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه کلمبیا]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مصدق]]></category>
		<category><![CDATA[سید حسن تقی‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[شاهنامه لیدن]]></category>
		<category><![CDATA[شفیعی کدکنی]]></category>
		<category><![CDATA[عباس زریاب خوئی]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالحسین زرین‌کوب]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالله سیار]]></category>
		<category><![CDATA[علامه قزوینی]]></category>
		<category><![CDATA[فردوس المرشدیه فی اسرار الصّمدیه]]></category>
		<category><![CDATA[مجله بخارا]]></category>
		<category><![CDATA[مجله راهنمای کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مجله سخن]]></category>
		<category><![CDATA[محسن صبا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رسول دریاگشت]]></category>
		<category><![CDATA[محمدتقی دانش‌پژوه]]></category>
		<category><![CDATA[محمود امیدسالار]]></category>
		<category><![CDATA[محمود بن عثمان]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود کیهان]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی مقربی]]></category>
		<category><![CDATA[منوچهر ستوده]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی بیانی]]></category>
		<category><![CDATA[نادر مطلبی کاشانی]]></category>
		<category><![CDATA[همایون شیدنیا]]></category>
		<category><![CDATA[پرویز خانلری]]></category>
		<category><![CDATA[پوری سلطانی]]></category>
		<category><![CDATA[کریم اصفهانیان]]></category>
		<category><![CDATA[کلوب کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6711</guid>
		<description><![CDATA[شانزدهم مهرماه، با سالروزِ تولدِ استاد ایرج افشار مصادف است. یادداشتی از استاد احسان یارشاطر پیشِ روی‌تان می‌آوریم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/iraj_afshar2.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p dir="RTL"><span style="color: #888888;"><strong>خانهٔ کتاب اشا: </strong>شانزدهم مهرماه، با سالروزِ تولدِ استاد ایرج افشار مصادف است. مشتاق بودیم به این مناسبت از ایشان یاد کنیم. بهتر دیدیم این یادکرد، با قلمی باشد که قدمتی نزدیک به مرحوم افشار دارد. بنابراین، برخلافِ سیاستِ اشا که به بازنشرِ مطالبِ دیگران مشتاق نیست، این بار یادداشتی از استاد <span style="color: #000000;"><strong>احسان یارشاطر</strong></span> (صرفِ نظر از گرایشاتِ سیاسی و مذهبیِ وی) پیشِ روی‌تان می‌آوریم که پیش‌تر به مناسبتِ فقدانِ مرحوم افشار در وب‌سایت دائرة‌المعارف <a href="www.iranicaonline.org/articles/iraj_afshar_persian" target="_blank"><strong>ایرانیکا</strong></a> منتشر شده است. عنوانِ «ایرجِ ایران» از خانهٔ کتاب اشا است.</span></p>
<p dir="RTL"><span style="color: #888888;"><br />
</span></p>
<p dir="RTL">همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد</p>
<p dir="RTL">دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی</p>
<p dir="RTL">(نظامی در رثای خاقانی)</p>
<p dir="RTL">لطمهٔ عظیمی که درگذشتِ <strong>ایرج افشار</strong> بر فرهنگِ <strong>ایران</strong> و ایران‌شناسی وارد ساخته کم‌تر نظیری در تاریخِ ایران برای آن می‌توان یافت. در طیِ هشتاد و پنج سال عمرِ گران‌مایه‌اش بزرگ‌ترین خدمات را به فرهنگِ ایران انجام داد و منشأِ ابتکاراتِ سودمند و گوناگون شد و یک‌تنه از عهدهٔ سامان دادنِ کارهایی برآمد که حتی چند دانشمندِ برجسته و فعال مجموعاً از عهدهٔ آن‌ها برنمی‌آمدند. برشمردنِ خدماتِ او آسان نیست. اگر شمه‌ای از همکاری‌های خود را با او به قلم بیاورم، شاید از عهدهٔ اندکی از بسیار برآیم.</p>
<p dir="RTL">همکاریِ جدیِ ما وقتی آغاز شد که من در صددِ تأسیسِ مجلهٔ <em>راهنمای کتاب</em> و «انجمنِ کتاب» برآمدم. زنده‌یاد <strong>پرویز خانلری</strong> چندان از تأسیسِ این مجله خشنود نبود و می‌خواست که من، در عوض، نقدِ کتب را در مجلهٔ <em>سخن</em> توسعه بدهم. اما من وجودِ مجلهٔ خاصی را به منظورِ نقدِ کتاب و تشویقِ کتاب خواندن لازم می‌شمردم. چند نفر از فضلایِ جوان را که سن‌شان، پر از سنِ خود من دور نبود، یعنی ایرج افشار، <strong>عبدالحسین زرین‌کوب</strong> و <strong>مصطفی مقربی</strong> را به یاری طلبیدم. اما از این میان کسی که کشیدن بارِ عمده را به عهده گرفت افشار بود.</p>
<p dir="RTL">مجله که نشریهٔ «انجمنِ کتاب» خوانده می‌شد پس از یکی دو شماره جایی در میانِ مطبوعات برای خود باز کرد و شهرتی یافت. اما مدت زمانی نگذشت که من به دعوتِ دانشگاهِ <strong>کلمبیا</strong> عازمِ <strong>آمریکا</strong> شدم و مسئولیتِ مجله کلاً در عهدهٔ افشار افتاد و من جز گاه با تلفن دخالتی در امورِ مجله نمی‌کردم و مجله به‌تدریج آئینهٔ سلیقه و حسنِ ذوقِ افشار و مباحثی شد که به‌خصوص موردِ علاقهٔ او بودند؛ از قبیلِ کتاب‌شناسی و نسخه‌شناسی و تاریخِ دورانِ قاجاری و مسائلِ عمومیِ فرهنگِ ایران و البته نقدِ کتاب.</p>
<p dir="RTL">من تابستان‌ها که از تدریس فارغ بودم و به ایران می‌رفتم به امورِ کلیِ مجله و مسائلِ مالیِ آن رسیدگی می‌کردم، اما امورِ علمی و فنی هم‌چنان در عهدهٔ افشار بود.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: center;"><a href="http://asha.ir/archives/6711/rtg76476rkmjnbst2744455fff" rel="attachment wp-att-6712"><img class="aligncenter size-full wp-image-6712" title="rtg76476rkmjnbst2744455fff" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/rtg76476rkmjnbst2744455fff.jpg" alt="ایرج افشار" width="128" height="90" /></a></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">استاد ایرج افشار، ایران‌شناس، کتاب‌شناس و نسخه‌شناسِ مشهور ایرانی است که در سال ۱۳۰۴ به دنیا آمد.</p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">او بنیان‌گذارِ مجلهٔ ایران‌زمین بود. در دوره‌ای سردبیری مجلهٔ مشهورِ سخن را بر عهده داشت. مدتی بعد نیز سردبیر مجلهٔ راهنمایِ کتاب شد. او در دهه ۴۰ به عنوان رئیس کتابخانه ملی انتخاب شد.  مرحوم افشار برایِ شناخت آثارِ مکتوبِ ایران که نشان‌دهندهٔ عمق مدنیتِ ایرانیان بوده است، تلاش‌هایِ بسیاری کرد. کشف نسخه‌هایِ مختلف خطی و تصحیح و انتشارِ آن‌ها از جمله این تلاش‌ها بوده است که زندگی او از آغاز جوانی تا پایانِ حیاتش را به خود اختصاص داده است.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">انجمن از جمله کتابخانه‌ای بنیان گذاشت تا کتاب را بدونِ وثیقه و بدونِ تشریفاتِ اداریِ دست‌وپاگیر به خواستاران قرض بدهد. محلِ آن در خیابانِ <strong>انقلاب</strong> (شاه‌رضا) در بُن‌بستی روبه‌روی هتل <strong>پالاس</strong> بود. در کارِ کتابخانه، گذشته از ایرج افشار، دکتر <strong>مهری آهی</strong> و دکتر <strong>حافظ فرمان‌فرمائیان</strong> نیز شرکت داشتند و <strong>عبدالله سیار</strong> و <strong>اسماعیل آشتیانی</strong> از همکارانِ من در «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» به او کمک می‌کردند، اما نظارت بر همهٔ امورِ «انجمنِ کتاب» در عهدهٔ افشار بود. همهٔ کسانی که نام بردم، کوچک‌ترین نظرِ مالی نداشتند و فقط به شوقِ خدمتی وقت و بصیرتِ خود را در اختیارِ انجمن و مجله قرار می‌دادند. اما افشار با پُرکاریِ بی‌نظیر و سرعتی شایسته به همهٔ این امور می‌رسید. هنگامی که به دعوتِ دانشگاهِ کلمبیا برای دو سال به سفرِ آمریکا رفتم، افشار پذیرفت که «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» را سرپرستی کند.</p>
<p dir="RTL">از کارهایِ دیگرِ «انجمنِ کتاب» یکی تأسیسِ کلوبِ کتاب و دیگر کتابخانهٔ سیار برایِ بردن و قرض دادنِ کتاب در دهاتِ اطرافِ <strong>تهران</strong> بود. همچنین افشار برایِ نخستین بار فهرستِ کتاب‌های فارسی را با اصولِ علمیِ کتاب‌شناسی در سالِ ۱۳۴۲ منتشر کرد و این کار را چند سال ادامه داد. همچنین افشار نخستین نمایشگاهِ کتاب را در قالبِ کارهایِ انجمن ترتیب داد و نمایشگاه‌های سالانهٔ کتاب را به مدتِ شش سال ادامه داد. از این گذشته در نمایشگاه‌هایِ کتابِ <strong>مسکو</strong> و <strong>توکیو</strong> نیز شرکت کرد.</p>
<p dir="RTL">اما این‌ها همه جزئی از کارهایی بود که افشار انجام می‌داد. اقدام به انتشارِ مجلداتِ <em>فهرستِ مقالاتِ فارسی</em> که تاکنون هفت جلدِ آن به طبع رسیده و کمکِ بسیار مهمی برای تحقیقاتِ تاریخی و ادبی و علمی و فرهنگیِ ایران است، از اقدامات و ابتکاراتِ اساسیِ افشار بود.</p>
<p dir="RTL">با وقوعِ انقلابِ اسلامی در سالِ ۱۳۵۷ «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» و «انجمنِ کتاب» و مجلهٔ <em>راهنمای کتاب</em> تعطیل گردید و کتاب‌های آن‌ها به «شرکتِ انتشاراتِ علمی و فرهنگی» منتقل گردید. اما افشار از کوششی که در مجلهٔ <em>راهنمای کتاب</em> به کار می‌برد دست نکشید، بلکه مجلهٔ <em>آینده</em> را که دهه‌هایِ قبل پدرِ فاضل و باکفایت و ایران‌دوستِ او منتشر می‌کرد احیا نمود و مجله به سبک و روشی که افشار در مجلهٔ <em>راهنمای کتاب</em> معمول ساخته بود شروع به انتشار کرد، تا آن‌که در نتیجهٔ تراکمِ کارها و مشکلاتِ طبعِ مجله و تهیهٔ کاغذ برای آن، مجله را در سالِ ۱۳۷۲ تعطیل کرد. ولی افاضاتِ علمی و بسیار سودمندِ او به‌صورتِ «تازه‌ها و پاره‌های ایران‌شناسی» در مجلهٔ <em>کلک</em> و سپس در مجلهٔ <em>بخارا</em> شروع به انتشار نمود. «تازه‌ها و پاره‌های ایران‌شناسی» نه تنها حاکی از وسعتِ اطلاعِ افشار از همه گونه مطبوعاتِ ایران‌شناسی به‌خصوص در خارج از کشور است، بلکه همچنین نشانی است از اشتیاقِ او به خدمت به فارسی‌زبانان و آگاه نگاه داشتنِ اهلِ تحقیق از اتفاقات و مطبوعات و مؤسساتِ علمیِ خارجی دربارهٔ ایران و نیز انتقادات و راهنمایی‌ها و تصحیحاتِ ذی‌قیمتی برای مؤلفین و مصححین. امید است که مجموعهٔ آن‌ها به‌صورتِ کتابی مستقل که منظورِ نظرِ افشار نیز بود به‌زودی انتشار بیابد.</p>
<p dir="RTL">افشار را همچنین باید پدرِ واقعیِ کتاب‌شناسی در ایران محسوب داشت. درست است که کسانی مانند زنده‌یاد دکتر <strong>مهدی بیانی</strong> -رئیسِ اسبقِ کتابخانهٔ ملی- و دکتر <strong>محسن صبا</strong> -کتاب‌دوستِ معروف- برخی قدم‌های نخستین را از جمله تأسیسِ کلاسی برای کتابداری در دانش‌سرای عالی برداشتند، ولی دانشمندی که این علم را در ایران رونق بخشید و مثال‌های متعدد از ثمراتِ این علم را یا به‌تنهایی یا به کمکِ همکارانی مانندِ <strong>کریم اصفهانیان</strong> و <strong>محمد رسول دریاگشت</strong> و <strong>پوری سلطانی</strong> به وجود آورد، افشار بود.</p>
<p dir="RTL">از اقداماتِ اساسیِ دیگرِ افشار تأسیسِ نشریهٔ <em>فرهنگِ ایران زمین</em> با همکاریِ زنده‌یاد <strong>محمد تقی دانش‌پژوه</strong>، <strong>منوچهر ستوده</strong>، <strong>عباس زریاب خوئی</strong> و مصطفی مقربی بود که در آن عدهٔ زیادی از رسالاتِ تاریخی و ادبی و غیرِ این‌ها که حجمِ آن‌ها به حجمِ مرسومِ کتاب نمی‌رسید انتشار یافت.</p>
<p dir="RTL">افشار بر اثرِ ممارست در مطالعهٔ نُسخِ خطی به‌خصوص پس از درگذشتِ دوست و همکارش، زنده یاد محمد تقی دانش‌پژوه، به عنوانِ نسخه‌شناسِ طرازِ اولِ ایران شناخته شد. مجلهٔ بسیار سودمندِ <em>نامهٔ بهارستان</em> که به نُسخَ خطی می‌پردازد، از تشویق و همکاریِ منظمِ وی بهره‌مند بود، همان‌طور که مؤسسهٔ سودمندِ «میراثِ مکتوب» نیز از همکاریِ وی برخوردار بود.</p>
<div style="float: right; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-left: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: center;"><a href="http://asha.ir/core/wp-admin/asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/13891225_0111741.jpg" target="_blank"><img class="aligncenter size-medium wp-image-6713" title="13891225_0111741" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/13891225_0111741-110x76.jpg" alt="آیت الله خامنه‌ای و استاد ایرج افشار" width="110" height="76" /></a></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">آیت الله خامنه‌ای پس از اطلاع از درگذشت مرحوم افشار: «<a href="http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=11740" target="_blank">ایرج افشار، ایران‌شناسی برجسته و پرکار بود</a>.»</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">در سال‌های اخیر <strong>محمود امیدسالار</strong> و <strong>نادر مطّلبی کاشانی</strong> و ایرج افشار به نشرِ مجموعه‌ای به نامِ گنجینهٔ نسخه‌برگردانِ متونِ فارسی به‌صورتِ چاپِ عکسی آغاز کردند و با کمکِ مالیِ دکتر <strong>همایون شیدنیا</strong> و دوستانِ وی در این مجموعه <em>الابنیهٔ</em> <strong>موفق هروی</strong> و <em>تاریخِ وصاف</em> و نسخهٔ معروفِ <em>شاهنامهٔ</em> <strong>لیدن</strong> و <em>هزار حکایت صوفیان</em> را تا کنون به طبع رسانده‌اند.</p>
<p dir="RTL">در سالِ ۱۳۳۰ افشار که فقط بیست و شش سال داشت، کتابِ <em>فردوس المرشدیه فی اسرار الصّمدیه</em> تألیفِ <strong>محمود بن عثمان</strong> را منتشر کرد. در سال‌های بعد با سرعتی شگفت‌آور، کتاب‌ها و رسالاتِ دیگری را در مباحثِ تاریخی و ادبی و علمی و فلسفی و عرفانی و جز این‌ها با مقدمه و حواشیِ لازم انتشار داد. کثرتِ کتاب‌هایی که افشار به تحقیق و طبعِ آن‌ها پرداخته یا مشوقِ طبعِ آن‌ها بوده و عدهٔ مقالاتی که به قلم آورده، موجبِ شگفتیِ فوق‌العاده است. برشمردنِ آن‌ها که از صد فزون است در این‌جا ممکن نیست، ولی از آن میان چاپِ <em>یادداشت‌های قزوینی</em> در چند مجلد و <em>زندگیِ طوفانی</em> (چاپِ اول ۱۳۶۸، با ویراستاریِ مجدد و پیوست‌های اضافی ۱۳۷۲) که <strong>تقی‌زاده</strong> به تشویقِ افشار دربارهٔ زندگیِ خود نوشته است در خورِ ذکرِ مخصوص‌اند.</p>
<p dir="RTL">افشار بسیاری از نامه‌ها و یادداشت‌های <strong>قزوینی</strong> و دکتر <strong>مصدق</strong> را نیز منتشر ساخت و در تحقیقِ سرگذشتِ <strong>الهیار صالح</strong> که با وی نزدیکیِ ویژه داشت قدم‌های بلند برداشت. خوشبختانه فرزندانِ برومندِ او <strong>بهرام</strong> و <strong>کوشیار</strong> و <strong>آرش</strong> کتابی در ۱۶۱ صفحه شاملِ فقط فهرستِ کتاب‌ها و مقالاتِ پدرِ گران‌قدرِ خود پرداخته‌اند و کارِ پژوهندگانِ آثارِ او را آسان نموده‌اند.</p>
<p dir="RTL">افشار یکی از اعضایِ مؤثرِ هیئتِ علمی <em>دایرة المعارفِ بزرگِ اسلامی</em> و همچنین مشاورِ دانشنامهٔ <em>ایرانیکا</em> در رشتهٔ کتاب‌شناسی بود، هر چند در بسیاری مباحثِ دیگر نیز راهنمایی مؤثر بود.</p>
<p dir="RTL">هر چند بنایِ من در این سطور بر ایجاز و اختصار است، ولی چگونه می‌توان از مؤسسهٔ «انتشاراتِ بنیادِ موقوفاتِ دکتر محمود افشار» که عده‌ای از متون و آثارِ تحقیقی دربارهٔ ایران را به طبع رسانیده و هم تجلیل از دانشمندانِ طرازِ اولِ ایران‌شناسی را بر عهده گرفته (<strong>نذیر احمد</strong>: استادِ دانشگاهِ اسلامی <strong>الیگر</strong> در <strong>هند</strong>، <strong>ریچارد فرای</strong>: استادِ دانشگاهِ <strong>هاروارد</strong>، <strong>ج. ت. پ. دو بروین</strong>: استادِ دانشگاهِ <strong>لیدن</strong> در <strong>هلند</strong> و همچنین منوچهر ستوده: مؤلفِ سلسله کتبِ <em>از آستارا تا استرآباد</em> در شرحِ ایالاتِ ساحلیِ بحرِ <strong>خزر</strong>) یا از مجلداتِ متعددِ <em>ناموارهٔ دکتر محمود افشار</em> ذکری نکرد.</p>
<p dir="RTL">در سالِ ۱۳۸۴ که «انجمنِ بین‌المللیِ ایران‌شناسی» جایزه‌ای برایِ مجموعِ خدماتِ فرهنگی و توفیق‌هایِ علمی به بهترین دانشمندِ ایران‌شناس یکی در ایران و دیگری در خارج از ایران در نظر گرفت، نخستین کسی را که در ایران انتخاب کرد به حق ایرج افشار بود و به یاد دارم که برای اعضای انتخاب‌کننده کوچک‌ترین تأملی در گُزیدنِ او پیش نیامد. افشار با همهٔ مجامعِ ایران‌شناسیِ خارج از کشور و اکثریتِ دانشمندانِ این رشته مربوط بود. دانشگاهِ <strong>ادینبورگ</strong> در <strong>اسکاتلند</strong> و از دانشگاه‌هایِ معتبرِ <strong>بریتانیا</strong>، قصد داشت درجهٔ دکتریِ افتخاری به وی اعطا کند، ولی متأسفانه بیماری و سپس درگذشتِ او مانع از سفرِ او برایِ دریافتِ درجه شد.</p>
<p dir="RTL">چگونه افشار توانست یک‌تنه کارِ چندین دانشمند و مدیرِ فعال را انجام دهد سؤالی است که پاسخِ آن برای من به‌درستی معلوم نیست، جز آن‌که پشتکارِ معروفِ مردمِ موطنش -<strong>یزد</strong>- و ایران‌دوستیِ عمیقِ او و شوقش به آموختن و آموزاندن و هوش و کیاستی سرشار نباید بی‌تأثیر بوده باشند.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><strong>یارشاطر: </strong>برای من آسان نیست باور کنم که آن همه دانش و آگاهی و معرفت و غمخواریِ ایران و آن همه کوشش و پویایی و آن همه شوق به خدمت در خاک رفته باشد. باید به این دل خوش کرد که آثارش باقی است و سالیانِ بسیار راهنمایِ پژوهندگان خواهد بود.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL">هر چند در این نوشته ایجاز پیشه کرده‌ام، ولی نمی‌توانم به ایران‌گردیِ او اشاره نکنم. افشار اکثرِ نقاطِ ایران، خاصه نقاطِ دورافتاده را با پایِ پیاده، بیش‌تر همراه با منوچهر ستوده و گاه با دیگران مانند زریاب خوئی و <strong>پازوکی</strong> و <strong>شفیعی کدکنی</strong> و حتی با <strong>پورداوود</strong> طی کرده بود و هر جا کتیبه‌ای بردیواری یا بر سنگِ قبری دیده بود که فوایدِ تاریخی داشت، آن‌ها را یادداشت می‌کرد و منتشر می‌نمود. تفصیلِ این سفرها را در کتابی به نامِ <em>سفرنامچه: گلگشت در وطن</em> بازگفته است. از آن‌جا که ما هنوز کتابِ جامعی در جغرافیِ ایران پس از جغرافیِ <strong>مسعود کیهان</strong> که هشتاد سال پیش (۱۳۱۰) انتشار یافته نداریم، این سفرنامچه برای تحقیقِ جغرافیِ ایران سودمند است. کاش کسی یا کسانی یافت می‌شدند که کاری را که منوچهر ستوده در بابِ ایالاتِ ساحلیِ بحرِ خزر از آستارا تا استرآباد انجام داده دربارهٔ سایرِ ولایاتِ ایران انجام می‌دادند.</p>
<p dir="RTL">افشار شوربختانه دیگر با ما نیست. برای من آسان نیست باور کنم که آن همه دانش و آگاهی و معرفت و غمخواریِ ایران و آن همه کوشش و پویایی و آن همه شوق به خدمت در خاک رفته باشد. باید به این دل خوش کرد که آثارش باقی است و سالیانِ بسیار راهنمایِ پژوهندگان خواهد بود. امید است دولتِ ایران خیابانِ وسیعی را در تهران و میدانِ معتبری را در یزد به نامِ نامیِ ایرج افشار نام‌گذاری کند.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>3 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>مخاطب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6711/comment-page-1#comment-2570">2011-Oct-05</a></small>
							خاک تو سرت که از یارشاطر مطلب نزنی
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6711/comment-page-1#comment-2571">2011-Oct-05</a></small>
							مخاطبِ گرامی!
از توجه شما متشکریم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1ce1e3a4ce28ccdb8e549a151aeb96bd?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>میرمرعشی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6711/comment-page-1#comment-2577">2011-Oct-08</a></small>
							مخاطب محترم! گرچه من هم به انتشار این مطلب و تعریف از ایرج افشار توسط احسان یارشاطر انتقاد دارم؛ ولی یادمان باشد داشتن عفت کلام در انتقاد به یک مطلب یا رفتار از حسنات رفتار است و قاعدتا هم مطمئن باشید به خاطر انتشار این مطلب در سایت اشا، نه سایت و نه سردبیر آن ضدانقلاب نشده و نیستند.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6711"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6711/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رد پای خاندان‌ها در کتاب‌ها</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6640</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6640#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Sep 2011 20:35:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[احمد مجتهد خوانساری]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوسالار]]></category>
		<category><![CDATA[رضا شاه]]></category>
		<category><![CDATA[سید هندی]]></category>
		<category><![CDATA[شهلا بختیاری]]></category>
		<category><![CDATA[شهید ثانی]]></category>
		<category><![CDATA[شهید صدوقی]]></category>
		<category><![CDATA[طاووس]]></category>
		<category><![CDATA[علی بن طاووس]]></category>
		<category><![CDATA[علی دوانی]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا متولی]]></category>
		<category><![CDATA[مازندران]]></category>
		<category><![CDATA[مرعشیان]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی مجد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6640</guid>
		<description><![CDATA[از وقتی این موضوع برایم جالب شد، ردِ پایِ خاندانِ یکی دو نفر از اقوام و دوستان را که فکر می‌کردند هیچ اثری از خاندان‌شان در کتاب‌های تاریخی نیست، در کتاب‌های تاریخِ شهر یا استان‌شان پیدا کرده‌ام]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/kjdfhg8b7gnf48fhgfiutff98frjerf.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL">مدتی است پیدا کردنِ ردِ پایِ خاندان‌های بزرگِ اسلام و ایران در کتاب‌های تاریخی خیلی برایم مهم شده است. قضیه از آن‌جا برایم جذاب شد که سفارشِ نوشتنِ مقاله‌ای دربارهٔ خاندانِ <strong>طاووس</strong> را قبول کردم.</p>
<p dir="RTL">در پیِ خدماتِ چند تن از علمایِ بزرگِ این خاندان به جهانِ تشیع و زنده نگه داشتنِ معارفِ شیعی از جانبِ آن‌ها (در دورهٔ تاریخیِ اواخرِ عصرِ عباسیان و حملهٔ مغول به جهان اسلام) بودم.</p>
<p dir="RTL">تحقیقم را از کتابخانه شروع کردم؛ به سراغِ کتاب‌های مناسبتی و مذهبی رفتم و قاعدتاً مطالبِ خوبی دستم را نگرفت. اما بعد مجلداتِ کتابِ <em>مفاخرِ اسلام</em> را کشف کردم. در کتابخانه‌ای که من در آن تحقیق می‌کردم تا جلدِ نهمِ آن موجود بود. <em>مفاخر اسلام</em> تألیفِ مرحوم <strong>علی دوانی</strong> است و «مرکزِ اسنادِ انقلابِ اسلامی» آن را چاپ کرده است.</p>
<p dir="RTL">خلاصه آن روز در جلدِ چهارمِ <em>مفاخر اسلام</em> (که به زندگیِ علمایِ اسلام از <strong>ابن ادریس حلی</strong> تا <strong>شهید ثانی</strong> اختصاص داشت) مطالبِ زیادی دربارهٔ خاندانِ طاووس و به‌ویژه عالمِ بزرگِ این خاندان یعنی <strong>رضی‌الدین علی بن طاووس</strong> پیدا کردم.</p>
<p dir="RTL">مرحوم دوانی در مجلداتِ مفاخرِ اسلام با دقتِ بسیار زیادی، نسبِ علما، ازدواج، همسران و فرزندان‌شان را بررسی کرده و حتی به مهاجرت‌های علما به شهرها و کشورهای مختلفِ جهانِ اسلام و حتی نسبِ دامادِ عالمان توجه کرده است. بعد از بررسیِ جلدِ چهارمِ <em>مفاخر اسلام</em> و یکی دو کتابِ دیگر مقاله را نوشتم. اما این تازه شروعِ علاقه‌ام به پیدا کردنِ ردِ پایِ خاندان‌های بزرگِ اسلام و ایران بود.</p>
<p dir="RTL"><strong> </strong></p>
<p dir="RTL"><strong>چرا نامِ خانوادگیِ امام خمینی<sup>(ره)</sup> هندی بوده است؟  </strong></p>
<p dir="RTL">دفعهٔ بعد که مشغولِ گشتن و پیدا کردنِ ردِ پایِ خاندانِ بزرگِ دیگری در کتاب‌های تاریخی بودم، زمانی بود که می‌خواستم بدانم چرا نامِ خانوادگیِ امام <strong>خمینی<sup>(ره)</sup></strong> در شناسنامه <strong>هندی</strong> ثبت شده بود؟ بالأخره بعد از کلی گشتن در کتاب‌ها دلیلش را در کتابِ <em>شهابِ سبز</em> ذیلِ عنوانِ «حکایتِ زندگیِ امام روح‌الله موسوی خمینی<sup>(ره)</sup>» پیدا کردم. این کتاب نوشتهٔ <strong>علیرضا متولی</strong> و چاپِ «مؤسسهٔ نشر و تحقیقاتِ ذکر» است.</p>
<p dir="RTL">بعد از خواندنِ کتاب متوجه شدم که <strong>میرحامد حسین</strong> مردی از اولادِ حضرتِ ختمی مرتبت<sup>(ص)</sup> و ازعالمانِ اهلِ <strong>نیشابور</strong> بوده است که پس از سال‌ها کسبِ علومِ دینی در حوزهٔ علمیهٔ نیشابور و <strong>مشهد،</strong> در زمانِ صفویه به <strong>هندوستان</strong> رفت و در مناطقِ مختلفِ آن کشور به ترویجِ دینِ اسلام و مذهبِ تشیع مشغول شد.</p>
<p dir="RTL">فرزندِ او هم در هند به همین کار یعنی گسترشِ آیینِ تشیع مشغول بود. اما بعداً با توطئهٔ انگلیسی‌ها و تفرقه‌ای که میانِ شیعه و سنی ایجاد کردند، عده‌ای از متعصبین سید<strong> دین علی</strong> نوهٔ میرحامد حسین را در <strong>کشمیر</strong> به شهادت رساندند.</p>
<p dir="RTL">سید <strong>احمد</strong> فرزندِ سید دین علی، بعد از شهادتِ پدر در هند نماند و برایِ کسبِ بیش‌ترِ علومِ دینی به <strong>نجف</strong> اشرف رفت. در حوزهٔ علمیهٔ آن‌جا با عالمی به نامِ <strong>یوسف خان</strong> که از اشرافِ <strong>خمین</strong> بود دوست شد. یوسف خان که علم و دیانتِ دوستش -سید احمد- را دیده بود، از او درخواست کرد که برایِ تبلیغِ دین و پررونق کردنِ حوزهٔ علمیهٔ خمین با او به آن منطقه مهاجرت کند. سید احمد هم قبول کرد و پس از هجرت به خمین و خریدِ زمین و عمارتی بزرگ (از محلِ ارثیه‌اش) با خواهرِ مؤمن و اهلِ فضیلتِ یوسف خان ازدواج کرد.</p>
<p dir="RTL">امام خمینی از جانبِ پدر نوهٔ سید احمد و از جانبِ مادر نوهٔ میرزا <strong>احمد مجتهد خوانساری</strong> بود. اما دلیلِ این‌که فامیلیِ ایشان در شناسنامه «هندی» بوده این است که چون خاندان‌شان از ناحیهٔ پدر و مادر، ضدِ استبداد و مبارز بودند، مأمورانِ <strong>رضا</strong> شاه برایِ تحقیرِ این خاندان، هجرتِ جدِ آن‌ها از هند به نجف و بعد <strong>ایران</strong> را بهانه و نامِ خانوادگیِ آنها را هندی ثبت کردند.</p>
<p dir="RTL"><strong> </strong><strong> </strong></p>
<p dir="RTL"><strong>داستانِ دیوسالارها و مرعشیان</strong></p>
<p dir="RTL">بعد از آن ردِ پایِ خاندانِ آیت‌الله شهید <strong>صدوقی</strong> را که نسب‌شان به شیخ <strong>صدوق</strong> می‌رسد و این‌که چطور نسلِ سومِ قبل از ایشان، به <strong>یزد</strong> مهاجرت کرده‌اند، در کتابِ <em>شهید صدوقی (عملکرد، مبارزات، دیدگاه‌ها)،</em> نوشتهٔ <strong>شهلا بختیاری</strong> و چاپ «مرکزِ اسنادِ انقلابِ اسلامی» پیدا کردم.</p>
<p dir="RTL">تا این‌که چند وقت پیش یکی از بستگان کتابِ <em>مرعشیان در تاریخ ایران</em> را برایم آورد. این کتاب تألیفِ دکتر <strong>مصطفی مجد</strong> و چاپِ <strong>رسانش</strong> است. به دلیل علاقهٔ ایجاد شده به پیدا کردنِ ردِ پایِ خاندان‌های بزرگ در کتاب‌های تاریخِ اسلام و ایران، حسابی از خواندنِ کتاب لذت بردم.</p>
<p dir="RTL">جالب این بود که در حینِ مطالعهٔ کتاب متوجه شدم مرعشیانِ <strong>مازندران</strong> در زمان‌های مغول، تیموریان و بعدها صفویه، چه داستان‌های تاریخی با خاندانِ <strong>دیو</strong> داشته است. چون در دورانِ مدرسه، هم‌کلاسی داشتم که نامِ خانوادگی‌اش <strong>دیوسالار</strong> بود و آن موقع نه تنها من، که بیش‌ترِ هم‌کلاسانم از نامِ خانوادگیِ او متعجب می‌شدند. حالا فهمیده‌ام که خاندانِ من و او در طولِ تاریخ چه داستان‌ها که باهم نداشته‌اند، چه جنگ‌ها و چه صلح‌ها که نکرده‌اند و&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="RTL"><strong>ردِ پایِ خاندانِ شما در کدام کتابِ تاریخی پیدا می‌شود؟</strong></p>
<p dir="RTL">از وقتی این موضوع برایم جالب شد، ردِ پایِ خاندانِ یکی دو نفر از اقوام و دوستان را که فکر می‌کردند هیچ اثری از خاندان‌شان در کتاب‌های تاریخی نیست، در کتاب‌های تاریخِ شهر یا استان‌شان پیدا کرده‌ام و آن‌ها هم به خاطر آن کلی سرِ ذوق آمده‌اند. حالا به شما هم پیشنهاد می‌کنم کمی دربارهٔ این موضوع اول در فضایِ مجازی، بعد در کتابخانه‌های شخصیِ بزرگانِ فامیل و آخرِ سر هم در کتابخانه‌های مرکزیِ شهرتان بگردید تا با پیدا کردنِ ردِ پایِ خاندان‌تان در تاریخ، ریشهٔ خیلی از عادات و رسومِ خانوادگی، خلق و خو، مهاجرت‌ها و&#8230; را در وجودِ خود و خانواده‌تان کشف کنید.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>نا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6640/comment-page-1#comment-2573">2011-Oct-06</a></small>
							آفرین!
به این خوبی نوشته اید!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ناشناس:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6640/comment-page-1#comment-2580">2011-Oct-10</a></small>
							خیلی جالب بود!!
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6640"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6640/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روح در چمــدان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6651</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6651#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 01 Oct 2011 12:44:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بهروز مرادی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[سعید صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[شهید بهروز مرادی]]></category>
		<category><![CDATA[مدافعان خرمشهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6651</guid>
		<description><![CDATA[وزارتِ اطلاعات پیله کرده و می‌گوید سه چهارمِ کتاب را باید حذف کنید، مصلحت نیست. بهروز می‌گوید: «هی آقا، ای آقا، حالا تا ببینیم مصلحت چیست، مصلحت نیست... تا کی دیگه؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/42-24650360.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><strong>سعید صادقی: </strong></span>آقای الف -دوست <strong>بهروز</strong>- صاحبِ انتشاراتی که سه سال است قرار است کتابِ بهروز را چاپ کند و هنوز نتوانسته می‌گوید: «ارشاد گفته هر جا بهروز گفته «عراقی» باید به جاش بنویسید: «دشمنِ کثیفِ بعثی»».</p>
<p dir="RTL">وزارتِ اطلاعات پیله کرده و می‌گوید سه چهارمِ کتاب را باید حذف کنید، مصلحت نیست.</p>
<p dir="RTL">بهروز می‌گوید: «هی آقا، ای آقا، حالا تا ببینیم مصلحت چیست، مصلحت نیست، مصلحت نیست&#8230; تا کی دیگه؟ ده سال گذشت. اگر نکنید، خائنید. این لباسم، این هیکلم، چهار تا تیکه استخوان، می‌ریم می‌نویسیم به بقیه. ولی اگر این کار رو نکنید خائنید. اگر انجام ندهید خائنید به خون همهٔ شهدا.»</p>
<p dir="RTL">من می‌گویم: «کلاً الآن ما با با عراقی‌ها دوست و برادریم. هشت سال داشتیم با کشورِ پاناگولا می‌جنگیدیم. پاناگولائی‌ها را زنانِ <strong>هویزه</strong> می‌شناسند. برای پاناگولائی‌ها دختربچه‌هایِ شیمیایی شدهٔ سردشتی ترانه ساختند. گلولهٔ آر.پی.جیِ یک پاناگولایی کلهٔ <strong>همت</strong> را پراند. جسدِ <strong>باکری</strong> پیشِ پاناگولائی‌ها جا ماند. دل و رودهٔ برادرِ من توی کوه‌های پاناگولا روی زمین ریخت&#8230;»</p>
<p dir="RTL">به جسدِ سوختهٔ بهروز نگاه می‌کنم که به سقفِ آشپزخانه چسبیده. به میوه‌های رویِ میز نگاه می‌کنم: گردو، انجیر، انگور، کُنار، کُنار، کُنار&#8230; (کنار مالِ جنوبی‌هاس. حتماً توی سوپرِ سرِ محله‌شان دیده و به یادِ وطن خریده. این‌جا بالاشهرِ <strong>تهرونه</strong>. همه چیز پیدا می‌شه.)</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌پرسد: «چای یا نسکافه؟» می‌گویم: «اگه <strong>نستلهٔ</strong> صهیونیستی داری، نسکافه! وگرنه همون چایِ ناپلئونیِ فراماسونری.»</p>
<p dir="RTL">بهروز می‌گوید: «یه بار داشتیم تو منطقه می‌رفتیم. دیدیم بویِ چایی میاد. بو کشیدیم، جاشو پیدا کرده بودیم. بچه‌ها توی دیگ چای بار گذاشته بودند! چقدر چسبید.»<br />
آقای الف می‌گوید: «دوباره با «حوزه هنری» صحبت کردم. می‌گن دیگه هیچ کارِ تاریخی رو چاپ نمی‌کنیم. سری که درد نمی‌کنه&#8230; حتی کتابِ <em>خاطرات رفسنجانی</em> هم معلق مونده. گفتن برای بخش‌هایی که از امام و خودش خاطرهٔ دو نفره تعریف کرده باید شاهد بیاره!» می‌گوید: «با مسئولِ جدیدِ چاپ و انتشاراتش جلسه داشتم، به یارو گفتم قیافه‌تون به نظرم آشناست! من شما رو جایی ندیدم؟ گفت نه. از منشی‌ش پرسیدم، گفت: «آره بابا. ایشون مسئولِ غرفهٔ «حوزه هنری» بودن تویِ نمایشگاهِ کتاب. چون فروشِ این چهار ماهِ غرفه خوب بوده، ریاستِ جدیدِ حوزه ایشون رو کردن مسئولِ کلِ قسمتِ چاپ و انتشارات.»»</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌گوید: «طرف خیلی اصرار داشت این بهروز رو بیار خودم چاپش می‌کنم. فقط باید هرچی هست و نیست رو بدین به ما. کتباً واگذار کنید و برید پیِ کارتون. خودمون می‌نویسیم، خودمون ویراستاری و صفحه‌آرایی می‌کنیم، اضافاتش رو هم خودمون حذف می‌کنیم. تک تکِ اسم‌ها و مطالب رو ما باید چک کنیم</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin-top: 0pt; margin-right: 0pt; margin-bottom: 2px; margin-left: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: center; padding: 0pt;"><img class="aligncenter size-full wp-image-6655" title="d7atwdjb" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/d7atwdjb.jpg" alt="شهید بهروز مرادی" width="113" height="102" /></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><strong>بهروز مرادی</strong> از جمله مدافعانِ خرمشهر است. او اصالتاً اصفهانی بود اما در ۱۳۳۵ در خرمشهر متولد شد. در دورانِ مدرسه با <strong>محمد جهان آرا</strong> همکلاس بود.</p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">بعد از دورانِ تحصیل مدتی معلمی کرد. همزمان با آغازِ قائلهٔ خلقِ عرب در خرمشهر، برابرِ آن ایستاد. جنگ او را به میدانِ تازه ای کشاند. او از جمله آخرین مدافعانِ خرمشهر بوده است. او عقیده داشت «جمعیت خرمشهر سی و شش میلیون نفر است.»</p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">شهید مرادی، در خردادماه ۱۳۶۷ در شلمچه به شهادت رسید.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">ببینیم راسته یا نه. آخه این کارها تخصصیه، تاریخه، الکی که نیست، تاریخه، تاریخ&#8230;»!</p>
<p dir="RTL">بهروز می‌گوید: «ما به زمین می‌افتیم تا نشستگانِ تاریخ را به قیام فرا بخوانیم.»</p>
<p dir="RTL">بهروز می‌گوید: «ما اسلحه نداشتیم. همه منتظر بودن یکی زخمی بشه، اسلحه‌شو بردارن. می‌اومدیم از کویِ <strong>طالقانی</strong> مهمات روی کولمون می‌گذاشتیم پنج کیلومتر پیاده می‌رفتیم. ماشین‌ها نمی‌اومدن. می‌گفتن می‌زنندمون. از دوطرف، تانک‌ها می‌زدن. از طرفِ پادگان می‌زدن. از طرفِ انبارِ عمومی می‌زدن. شن داغ بود. می‌رفتیم روی زمین، زمین داغ بود. آب نداشتیم. زخمی‌ها توی آفتاب هلاک می‌شدن. منم روز اول بود اومده بودم خرمشهر، این صحنه‌ها رو ندیده بودم. برام خیلی ناراحت‌کننده بود. (بهروز در این‌جا به‌شدت گریه می‌کند) اصلاً کسی توی شهر نبود که بخواد خبر ببره بیرون. بچه‌ها خودشون رو به آب و آتیش می‌زدن. رفته بودن تهران شکایت کرده بودن. ولی خب، کمک نکرده بودن. بهشون توهین کرده بودن (گریه می‌کند). بیش‌ترِ بچه‌های ما بدونِ اسلحه کشته شدن (گریه می‌کند). چهل روز بدونِ اسلحه جنگیدیم. آخه یکی به ما کمک نکرد (گریه می‌کند). جنازه‌هامون رو با فرغون حمل می‌کردیم. کسی نبود کمک بکنه (گریه می‌کند). خیلی از بچه‌های ما غریب کشته شدن (گریه می‌کند). همه جا اطراف‌مون عراقیا بودند (گریه می‌کند). زخمی‌هامون رویِ زمین بودن. کسی نبود&#8230; (بهروز در این‌جا به‌شدت گریه می‌کند) کسی نبود&#8230; کسی نبود&#8230;</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌گوید: «تا آخرِ این هفته معلوم می‌شه. دفترِ &#8230; هم هست. آقای ب» (همان که پانزده سال پیش عکس‌های بهروز را انداخته بود جلوی داداشش و گفته بود: «اینا بی‌ارزشن، ما از اینا زیاد داریم.» همان که نمایشگاهِ عکسِ بچه‌های دانشگاهِ ما را مسخره کرد، بعد همان عکس‌ها توی جشنواره‌ای که خودش راه انداخته بود مقامِ اول و دوم و سوم را آوردند! همان که پنج سال پیش باهاش جلسه داشتیم و اصرار داشت عکس‌ها و مدارک را بدهید و بروید پیِ کارتان. همان که بهش گفتم: آقای ب! این عکسا به نظرتون آشنا نیسـت؟)</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌گوید: «با بانکِ ج هم صحبت کردم. مالِ دال از سرانِ انحرافیه. گفتن یه کار بده دربارهٔ جنوب، گفتم خب بیایید کتابِ بهروزو چاپ کنید. گفتن واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">شهرداری: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">بنیاد شهید: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">بنیاد محوِ آثار: «غلط کردید خاطراتِ شهید رو نگه داشتید. فوراً واگذار کنید و برید</p>
<p dir="RTL">پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">نهادهایِ مذهبی: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">روایت فتح: ببخشید! این شهید <strong>فرزادی</strong> کی هست؟ ما درباره‌ش کار کردیم؟ نه؟ نمی‌خوایم پس. برید پیِ کارِتون&#8230;!</p>
<p dir="RTL">چقدر کس و کار دارند این شهدا! چقدر سازمان و نهاد و بنیاد&#8230;</p>
<p dir="RTL">سه سال است هر چند وقت یک بار می‌روم سراغِ آقای الف. می‌بردم توی آشپزخانه، برایم چایی می‌ریزد، تحویلم می‌گیرد. مثلِ شاگرد مدرسه‌ای‌ها به من جواب پس می‌دهد که فلان عکسِ بهروز را پیدا کردم یا شمارهٔ فلان رفیقِ قدیمی را. می‌گوید شاید فلان جا پولِ کتاب را بدهند.</p>
<p dir="RTL">شاید امسال فرجی بشود. بهروز دو دفعه جانش را نجات داده، خودش می‌گوید. شاید برای همین است که از توی همهٔ رفیق‌های بهروز، فقط او حاضر شد بیاید گوشهٔ کار را بگیرد. می‌گفت: «شما دانشجوئید، نیت‌تون خالص بوده وگرنه تا این‌جا نمی‌اومدین.»</p>
<p dir="RTL">آقای الف خیلی کمک کرد. جلوی همهٔ بچه‌های ستاد ایستادم که: «می‌خوام کار رو بدم آقای الف چاپ کنه. دوستِ بهروز بوده. قلع و قمعش نمی‌کنه. خودش عکاسه. کارش خوبه. بذار بگن کار رو صاحب شده. می‌ارزه به کیفیتِ چاپ.»</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌گوید: «می‌خوای عکسا و مدارک و چهارصد صفحه دست‌نوشتهٔ بهروزو ببر بده به خانواده‌ش. بگو هر کار می‌خوان خودشون بکنن»! یخ می‌زنم. سه سال بود امید داشتم. می‌دانستم سرم کلاه رفته، ولی لااقل امیدوار بودم.</p>
<p dir="RTL">لااقل سرِ خودم را کلاه گذاشته بودم که «به تو چه، همه چیزو سپردی دستِ رفیقش، حرفه‌ای هم هست. خودش بهتر می‌دونه چی کار باید بکنه. لازم هم نیست دیگه عکسِ بهروز رو به پشت بذاری تو قفسهٔ کتابا که چشمت بهش نیفته&#8230; دیگه لازم نیست تنت بلرزه که داداشِ بهروز باز زنگ بزنه بگه راستی از کتاب چه خبر. بچه‌ها بپرسن از کتاب چه خبر. خواهرزاده‌ام بپرسه: دایی! اون بهروزه که دنبالِ اردکا می‌دوید چی شد؟ یارو از بنیاد محوِ آثار زنگ بزنه بگه: داداش! من می‌دونم شما هنریا حساسید، ولی بیا این عکسای بهروزو بده ما دیگه! دیگه لازم نیست نگرانِ بهروز باشی که می‌ره به خوابِ بچه‌ها. لا یکلف نفسا الا وسعها&#8230;» به بهروز نگاه می‌کنم. مثلِ گربهٔ راه‌راهِ <em>آلیس در سرزمینِ عجایب</em> بالایِ کابینتِ آشپزخانهٔ آقای الف نشسته و دارد بهم هر هر می‌خندد&#8230;</p>
<div style="float: right; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-left: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<div id="attachment_6662" class="wp-caption aligncenter" style="width: 120px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/bavozoo.jpg" target="_blank"><img class="size-medium wp-image-6662" title="bavozoo" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/bavozoo-110x74.jpg" alt="خط شهید مرادی" width="110" height="74" /></a><p class="wp-caption-text">خط شهید مرادی</p></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">بهروز می‌گوید: «ما اسلحه نداشتیم. همه منتظر بودن یکی زخمی بشه، اسلحه‌شو بردارن. می‌اومدیم از کویِ <strong>طالقانی </strong>مهمات روی کولمون می‌گذاشتیم پنج کیلومتر پیاده می‌رفتیم. ماشین‌ها نمی‌اومدن. می‌گفتن می‌زنندمون. از دوطرف، تانک‌ها می‌زدن. از طرفِ پادگان می‌زدن. از طرفِ انبارِ عمومی می‌زدن. شن داغ بود. می‌رفتیم روی زمین، زمین داغ بود. آب نداشتیم.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">چمدان را برمی‌دارم و می‌زنم بیرون. سوارِ ماشین می‌شوم. به راننده می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">یک برادرِ بسیجیِ عصبانی رد می‌شود. شیشه را پایین می‌کشم، داد می‌زنم: «برادر! قبل از این که بری ضدِ کارخونهٔ نستله شعار بدی، می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">نگهبانِ دمِ در می‌پرسد: «تویِ چمدونت چیه؟» به نگهبان می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به مدیرِ کلِ چاپ و انتشاراتِ آموزش و پرورش می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به رئیسِ بنیادِ شهید می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به رئیسِ بنیادِ محوِ آثار می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟ (یادته جلسه گذاشتی، به همهٔ مرئوسین گفتی برن دربارهٔ این بهروزه تحقیق کنن، همه‌شون اومدن سراغِ ما، ولی ما اومدیم راهمون ندادی؟)»</p>
<p dir="RTL">به شهرداریِ تهران که نهصد میلیون تومان به یک گروهِ تواشیح داده است، می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به رئیسِ بانکِ صادرات که سه هزار میلیارد تومان از پولش(!) گم شده است، می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به وزیرِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به رئیسِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">دیگر باید به که بگویم؟</p>
<p dir="RTL">دو تا بلیط می‌گیرم؛ یکی برای خودم، یکی برای چمدان. کمک‌راننده می‌گوید: «جای کسیه؟» می‌گویم: «آره. جایِ روحِ یه شهیدِ سرگردون تو مملکتِ اسلامیه. با همیم.»</p>
<p dir="RTL"><strong>بخشی از سخنرانی شهید بهروز مرادی. مسجد جامع خرمشهر، سال ۶۷:</strong></p>
<p dir="RTL"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/behroozmoradi-khorramshahr1367.mp3">http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/behroozmoradi-khorramshahr1367.mp3</a></p>
<p><strong>روایتی از خرمشهر. شهید بهروز مرادی. پخش شده در یکی از ویژه‌برنامه‌هایِ سیمای جمهوری اسلامی ایران:</strong></p>
<p><object id="aparattv" style="" width="300" height="200" classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="flashvars" value="config=http://www.aparat.com//video/video/config/videohash/937ae010840679f1d5b1d822452389bd48593" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><param name="quality" value="high" /><param name="src" value="http://www.aparat.com/public/public/player/aparattv" /><embed id="aparattv" style="" width="300" height="200" type="application/x-shockwave-flash" src="http://www.aparat.com/public/public/player/aparattv" flashvars="config=http://www.aparat.com//video/video/config/videohash/937ae010840679f1d5b1d822452389bd48593" allowfullscreen="true" quality="high" /></object></p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>19 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>احمد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2544">2011-Oct-01</a></small>
							لطفا مدرک حرفهای اقای مرادی را بگذارید ببینمیم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2546">2011-Oct-01</a></small>
							سلام. آقای احمد! بخش‌هایی که از قولِ «بهروز» نقل شده است، مربوط به نوشته‌ها و سخنرانی‌هایِ او است. از جمله آخرین صحبت‌هایِ او که متأسفانه هیچ‌گاه به صورتِ عمومی منتشر نشده است.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/03ce62876f2e4e21297a9c64cfaf9b94?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعیدصادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2548">2011-Oct-02</a></small>
							(«در هر وجب از این خاک،شهیدی به معراج رفته است.با وضو وارد شوید...»
این تابلو را بر دروازه خرمشهر ،شهید بهروز مرادی نگاشته است.مرادی مردی از سلاله جوان مردان...و تا سالی که به شهادت رسید پای از جبهه ها بیرون نگذاشت. خانه شهید بهروز مرادی در خیابان نقدی کنار مسجد اصفهانیهاست. در این خانه سه شهید زیسته اند:بهروز مرادی،پدر و برادرش.-شهید سید مرتضی آوینی)

دیدن بهروز کار سختی نیست.هرسال-دقیقاً هرسال-از روز یکم تا سوم خرداد(آزادی خرمشهر)حتماً و هفته آخر شهریور(هفته دفاع مقدس)معمولاً ؛هر شبکه تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران (شبکه های مجوزدار ماهواره ای خودمون نه!)رو که دوست دارید و در حال پخش برنامه ای راجع به خرمشهره رو ببینید! 
بلا استثنا چندین و چند بار بهروز رو خواهید دید! در حال مصاحبه کردن-رد شدن از جلوی دوربین - خندیدن .هر سال در همین تاریخ های یاد شده--- 3روز+7روز=10روز----همه مسئولین ، همه کسانی که یادشون افتاده -ای وای سه خرداد نزدیکه ها!یه چیزی بسازیم بره روی آنتن-سه خرداد شده ها! یه مطلب کار کنیم درباره خرمشهر!سه خرداده ها!کنار این عکس نخلهای سوخته چی بزنیم؟-آزادی خرمشهره ها!با یکی مصاحبه کنیم؛ آرشیوهای صوتی -تصویری -مکتوب و مصاحبه های مربوط به خرمشهر رو می گردند و جبراً به یه اسم می رسند:

بهروز مرادی.

یه جور دیگه بگم:
اگه به تاریخ جنگ علاقه مند باشی؛ و اگه بالاخص به اشغال و آزادی خرمشهر؛ چند جا هست که میتونی دنبال منبع بگردی.کتابخونه های جنگِ حوزه هنری-بنیاد شهید-حفظ آثار -سپاه و یکی دو جای مشابه . 
بگرد.
درباره خرمشهر 30-40 عنوان کتاب هست. «دا» رو بزار کنار(هرچند «دا» هم به بهروز لینک مطلب و تصویر داده!).
کتابهایی که جزوه های شعر هستند با ده تا شعر و 16 برگ و یه جاش مثلاً طرف اسم خرم و شهر  رو آورده و داخل منابع جنگ شده رو هم حذف کن.(11عنوانت پرید!).
کتابهایی که بیشتر گزارش رسمی عملیاتها و ناشرش ارگانهای نظامیند رو حذف کن(10 عنوان دیگه هم پرید!).
کتابهای کودک لاغر مردنی رو هم حذف کن(رسیدیم به ته دیگ!)
سرجمع کمتر از تعداد انگشتهای یک دست کتاب جدی درباره خرمشهر داریم.در همه اینها-همشون-به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به اسم بهروز  یا دست نوشته هاش یا عکسهاش ارجاع داده شده. (ایضاً در همه مستندهایی که درباره خرمشهر ساخته شده.)
جالب این که اصل کار؛یعنی خود نوشته ها-عکسها- مصاحبه ها -خاطرات- نامه ها- نقاشی ها-شعارها-ابتکارات-رابطه ها - خاطرات خانواده اش و ... بقیه کارهای بهروز کامل منتشر نشده!
ببینید:
عناوینشون اینه:
1.یادداشتهای خرمشهر/شهید بهروز مرادی/دفتر ادبیات و هنر مقاومت/حوزه هنری/1370-39 صفحه-22یادداشت و 3نامه
2.داستان بهروز/بنیاد شهید/(داستانی است براساس خاطرات خرمشهر و از خاطرات بهروز هم استفاده شده با ایرادات فراوان)
3.در کوچه های خرمشهر/مریم شانکی/حوزه هنری/1377/که یک مصاحبه خانم شانکی با بهروز در پرشن هتل آبادان
4.رمان نخلهای بی سر/قاسمعلی فراست/صریر/1385
5.خرمشهر پایتخت جنگ
و چند یادداشت و جزوه و مقاله پراکنده دیگه.

حالا 8سال پیش از این یکی ازدانشجوهای دانشگاه هنر یک نمایشگاه کوچیک گذاشت.عکسهایی از شهید بهروز مرادی. که فهمیدیم همدانشگاهی ما بوده.چند نفر جمع شدیم و مجموعه ای درست شد به اسم «ستاد بزرگداشت شهدای دانشگاه هنر»
-چه ها گذشت در این چند سال بماند.
فقط نتیجه پی گیری چند تا دانشجو شد یک همایش کوچیک و یک کتاب به اسم «پی کوجا می گردی آمو؟»(کتابی که در چند ساله اخیر عزیزان دل از روی اون خوراک سوم خردادشون جور میشه با همون غلطهای املایی و تاریخی کتاب!مثلاً ما یک عکس پانوراما از محسن راستانی رو اشتباهاً به اسم بهروز چاپ کردیم.رسماَ چند ساله عکسه سند خورده به نام بهروز!)

به جای عزیزان بنیاد شهید،عزیزان سپاه،عزیزان حفظ آثار،عزیزان وزرات علوم،عزیزان سازمان تبلیغات اسلامی و عزیزان دل ِجاهای دیگه که قلپ قلپ بودجه می گیرند برای حفظ آثار شهدا،بچه های دانشجو با پول توجیبیشون،با واکمن قرضیشون، با دفتر40برگ و خودکار بیک و خط واحد سوارشدنشون،با آرمانگرایی جوونیشون با یک سر زدن ساده به خانواده بهروز و باعلاقشون به بهروز اون کتابچه رو تبدیل کردن به این.

کتاب«بهروز مرادی هشت سال پشت در بهشت»(آخه بهروز تو خرمشهر شهید نشد. هرچند همیشه از خرمشهر گفت و نوشت. می گفت خرمشهر قلب جنگ ما بود. بهروز روز 4خرداد؛یه روز بعد از 3 خرداد،بعد از سخنرانی اش تو مسجد جامع خرمشهر و داد زدنش  سر مسئولین به خاطر کم کاریشون،شهید شد.بهروز همون روزی شهید شد، که حکم بازداشتش اومده بود!)
1.جمع آوری بیش از 2000قطعه عکس که بهروز در 40روز اشغال خرمشهر و بعد از اون تا پایان جنگ از خرمشهر و آثار جنایات عراقیها گرفته.
2.جمع آوری و ثبت 25 خاطره-44 نامه -25 مصاحبه با دوستان و صدها سند از شهید مرادی و آماده سازی آنها در قالب کتابی رحلی 440صفحه ای!(چون حجم کار کم بوده از دید عزیزان دل دور مونده وگرنه...)
3.پیاده سازی نوارهای آنالوگ مصاحبه ها و خاطره گوئیهای بهروز به فرمت دیجیتال.
و....

سه چهار سالی هست که در به در یه ناشر چشم و دل پاکیم که کار رو چاپ کنه ولی حکایت همون روح و چمدونه.
ما هنوزم بودجه نداریم؛ولی جواب سلام خانواده بهروز رو میدیم.ما هنوز هم بودجه نداریم؛ ولی روز تولد بهروز که میشه،همه بچه ها یادشون می افته و به هم زنگی،پیامکی می زنن و تولد بهروز رو تبریک می گن. ما سردار فلانی-که بهروز صد دفعه اسمشو تو خاطراتش برده و شجاعتشو زمان جنگ ستوده -نیستیم؛ ولی تاریخ شهادت بهروز رو عمداً فراموش هم نمی کنیم. هنوز بودجه نداریم،ولی عکس بهروز به دیوار خونهء هممون هست. بودجه نداریم،ولی وقتی با عکسش چشم تو چشم میشیم و اشکمون درمیاد،شب میاد به خوابمون!البته بهش می گیم که ما بودجه نداریم، ولی بازم دست از سر کچل ما برنمی داره!سعی می کنیم فراموشش کنیم(همونجور که دوشتای مشهورش سعی می کنند)ولی خواهرزادش رو همسایه ما می کنه.سعی می کنیم فراموشش کنیم، ولی داداشش میاد دیدنمون.سعی می کنیم فراموشش کنیم،ولی عکسشو توی یه مجله می بینیم،خوابشو،صداشو،گریه هاشو،خنده هاشو.سعی می کنیم فراموشش کنیم، ولی یاد ضجه های عصبی رسول ملاقلی پور می افتیم ،وقتی فیلم آخرین سخنرانی بهروز و دید و حالش بد شد.وقتی صدای مصاحبه سیاوش زرین آبادی رو یادمون میاد که گریه افتاد و گریه هاش از روی نوار پاک شد. وقتی شعر حمیدسبزواری رو می خونیم ونامه سپیده کاشانی.وقتی عکس نخلهای سوخته سربریده رو می بینیم.وقتی بهروز وسط خرمشهر اشغال شده، وسط خون،وسط  جنگ با دست خالی ؛با لب تشنه،گوشه یه خرابه روی خاک، نشسته و نوشته تا به قول خودش «سندی بمونه برای جوونای 20سال دیگه».جوونی مثل برادرزاده اش-که اسمش بهروزه-  که متن چک پرینت کتاب  رو یکشبه با ولع تا صبح بخونه.(عموش رو دوست داره.زمان سربازی،یه افسره وقتی فهمیده برادرزاده بهروزه، با انتقالیش موافقت کرده).وقتی...

ول کن احمد آقا!مدرک می خوای چیکار...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>موسی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2552">2011-Oct-02</a></small>
							بسم الله. سلام. سعید صادقی که من می‌شناختم تند بود اما تلخ نبود. این یک دو سال اخیر تلخ شده ای برادر. مثل همین مهملاتی که اینجا نوشته ای : دشمن کثیف بعثی، پاناگونا، نستله ...
همه بچه‌هایی که می‌شناختم از کنار مسجد جامع تا دهکده ولی عصر تا بچسبی پشت کانال ماهی بدهکار بودند؛ به آرمان‌شان، به امام‌شان، به مردم. ما طلبکار کسی نبودیم؛ هر چند بعد هشت سال هنوز با کتانی چینی بودیم و هنوز آن قدر سهمیه خمپاره نداشتیم که از شرفمان و جان بچه‌های مردم دفاع کنیم. ما مأمور به تکلیف بودیم و بهروز و بهروزها را هم برای همین دادیم، عکس‌هاش که سهل است. 
برادر سعید به جای  ردیف کردن این مهملات برای این جوان‌های جنگ‌ندیده عکست را بگیر و اگر کسی منتشر نکرد بگزار تا تاریخ متشر کند. بهروز عکاس خرمشهر بود و به تکلیفش عمل کرد، تو اما چند فریم از فتنه و بحرین عکس به تاریخ تحویل داده‌ای؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2553">2011-Oct-02</a></small>
							موسیِ عزیز! اشا معتقد است همان‌قدر که عکاسی کردن «وظیفه» است، گفتنِ حقایق هم وظیفه است. این نوشته برایِ گفتنِ حقیقت تلاش کرده است و خواسته تا مظلومیتی را ثبت کند. از نظرِ اشا، این نوشته همان کاری را کرده که شاتر در دوربین می‌کند.
از اعلام دیدگاه‌تان متشکریم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/880132a8a6a9478b7aaa19cc475a2da2?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعید صادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2554">2011-Oct-02</a></small>
							سلام.جناب موسی
ظاهرا یک اشتباه لپی کوچیک کردی آقاجان. من سعید صادقی متولد 58 هستم.گرافیست.سعید صادقی که شما داری بهش فحش میدی، سال 58 داشت تو خرمشهر عکاسی می کرد. آره پدرجان. مهملات بنده مال کسیه که جنگ رو ندیده .چند تا عکس از یه شهید دستشه ، کارش به در حوزه گرافیکه ،فیلم جنگی خارجی هم زیاد می بینه (و فکر می کنه خاطرات بهروز مرادی خیلی عجیب و غریب تر از اونهاست)و زورش نمی رسه بودجه بگیره از حضرات چاپش کنه. 8ساله حرص میخوره افتاده به مهمل بافی.
البته نظر بنده هم همینه، همه چیزو به باد دادیم،شهیدامون هم روش!
(فقط یه نکته :تا جایی که من می دونم، آقای سعید صادقی عکاس جنگ ،که خیلی با انرژی و شور و حال ازش طلبکاری  می کنید،بنده خدا تو زمان شلوغ پلوغی های فتنه داشت جلوی دانشگاه تهران عکس می گرفت،عزیزان دل گرفتند بردن، تا یک هفته اوین در حال کتک خوردن بود.شما ظاهرا خیلی وقته با ایشون ارتباط ندارید؟ حالا این که وظیفه اش چی بوده و چی هست و چرا درست به وظیف هاش عمل نکرده و به شما گزارش کار نداده، والا من بی تقصیرم. این مطلب رو هم توی سایت خودم من باب درد دل نوشته بودم، دوستان اشا منتقلش کردن اینجا. 
شما خودتو ناراحت نکن . 
بنده به شخصه غلط کنم طلبکاری از عزیزان دل داشته باشم .فقط سوال من اینه که چرا این آمریکایی های بی ادب، ذره ذره جنگ و تجاوز و کثافت کاری 60 سال پیششون رو گنده می کنند می کنند تو حلق جوونای ما،بعد ما گنده ترین اسناد جنگمون رو زور می زنیم چاپ کنیم، زورمون نمی رسه به شما هم بدهکار می شیم وشما سریع حرف از وظیفه و اینا می زنی؟ شهدا به وظیفه عمل کردند درست. سازمانی که بودجه میلیاری میگیره از بیت المال ما،نباید یک هزارمش رو صرف معرفی درست شهداش بکنه ؟( می دونید بنیاد حفظ آثار وقتی ازشون کمک خواستیم چی گفت؟ فرمودند شما بیخود کردید اسناد یک شهید رو نگه داشتید . بیارید تحویل بدید!)ظاهرا شما از بچه های زمان جنگید؟یا الان جایی مدیر هستید؟یا نکنه از عزیزان دل باشید؟اگر از بچه های جنگید، شماها برای آرمانتون رفتید و احساس طلبکاری نداری، جوونی که هیچ آرمانی بهش نشون نمی دیم نباید یه ذره طلبکار باشه؟ در حد یه کتاب؟ الان به جوون بیست ساله بگم برو بحرین برای چی بجنگ؟ بگم برو اخراجیهای یک و دو سه ببین عبرت بگیر آرمان پیدا کن؟چند تا فیلم درباره جنگ داریم؟میدونید تعداد فیلم و بازیهایی که یهودیها و آمریکائیها درباره همون عملیات زپرتی ساحل نرماندی ساختند سالی چند تاست؟ باور می کنید هر سال بیشتر از 40-50 تا عنوانه؟ غیرت و تعصب شما قابل تحسین، ولی تو رو خدا این شور و غیرت و تعصب رو منتقل کنید به عزیزان مدیر. ما گردنمون از مو هم باریکتره!
ممنون از نظرتون
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>فرهاد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2555">2011-Oct-02</a></small>
							حرف حق آقای صادقی پشت این تند حرف زدنشون گیر کرده... میشد آرام و بی عصبانیت هم از حقیقت حرف زد.
مردم با عصبانیها دوستی نمیکنند
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/ba29817b71137a64e0acff2def2b63a2?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ليلا سادات باقري:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2556">2011-Oct-02</a></small>
							اوه! چه‌قدر حرف دارم آقاي صادقي! چه‌قدر حرف دارم.
آن روز مثل خيلي از روزهاي ديگه كه خيلي هم لعنتي هستند! داشتم مطلبي مي‌نوشتم و مثل هميشه از جنگ چون من مسئول يك صفحه‌ي دفاع مقدسي در يك نشريه‌ي وزين هستم! در حين كار به گودر هم سر زدم كه عكسي رو ديدم كه خط بهروز بود در خرم‌شهر، شيرش كردم و زيرش كامنت گذاشتم كه؛ نوشتم خط بهروزه! و فقط همينو نوشتم چون خسته شدم از بس از بهروز توضيح دادم، نوشتم، حرف زدم و هيچ‌كسي نشنيد، نخواند و نفهميد!
آقاي مطهري تو جي‌تاك خواستند كه مطمئن بشند كه مطمئنم كه خط بهروزه تا در كنار اين مطلب‌تون كار بشه، بعد لينك اين مطلب رو دادن؛
آقاي صادقي! من تمام اين خطوط را در حالي خواندم كه به پهناي صورت اشك ريختم چون مي‌فهمم حال كسي را كه از بهروز مرادي بگويد و در اين مزخرف‌آباد ما! كسي پيدا نشود كه بفهمد چه مي‌گويد يعني چه!
آقاي صادقي! ما در دو سال پيش ويژه‌نامه‌اي در آورديم براي "خرم‌شهر" كه نگذاشتند كه در بيايد چون حرف‌هاي ما از جنس حرف‌هاي بهروز بود، چون ما در مقابل كارشكني‌ها در مورد خرم‌شهر (و خيلي جاهي ديگر) نمي‌توانيم كور و كر باشيم!
من در آن ويژه‌نامه كه به شكل مجله بود گزارش مفصل چالشي‌اي داشتم كه پرداخته بودم به چرايي عدم تجديد چاپ "يادداشت‌هاي خرم‌شهر" بهروز كه درست مثل حرف‌هاي بهروز به مذاق آقايان خوش نيامد اما لطف كردند و دستور بازداشت‌مان را صادر نكردند مثل بهروز!

به خدا قسم وقتي اين مطلب شما را خواندم اميدوار شدم كه عاقبت روزي خواهد رسيد كه آن نوار و فيلم سخن‌راني بيرون بيايد و بهروز از مهجوريت دربيايد گر چه بهروز بعد از اين بيست و سه سال ديگر نيازي به ديده شدن ندارد اما ...

دل‌م پر است و بهروز غريبت‌تر از اين حرف‌ها!

و خدا مي‌داند كه چه حال خوشي دارم كه نوشته‌اي مثل اين را مي‌خوانم و مي‌توانم ساعت‌ها براي تنهايي روح يك شهيد اشك بريزم!

... سپاس‌گزارم!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/03ce62876f2e4e21297a9c64cfaf9b94?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعید صادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2557">2011-Oct-02</a></small>
							سلام.آقای فرهاد!
تند کجا بود؟ما اگه به اندازه یه چیپس فلفلی تندی داشتیم ،مطمئنم وضع دین و دنیا و اخلاق و بقیه چیزهامون خیلی بهتر بود. این حرفها بعد از چند سال سرباز کرده اینجا!حرف من هم نیست فقط .شاید بازتابی از غصه های همه بچه هاست. تلخیشو به خودتون نگیرید. بزارید به حساب درددل یک دوست با دوستهایی که نمی شناسدشون. راستش رو بخواید،داخل آپارتمانمون چاه نبود که سر بکنم داخلش و داد بزنم!  این صفحه شد محرم دل...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/03ce62876f2e4e21297a9c64cfaf9b94?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعید صادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2558">2011-Oct-02</a></small>
							<strong>دیوارنوشت معروف</strong>

جمله معروفی که عراقیها رو دیوارهای خرمشهر نوشته بودند،به یاد دارید؟«جئنا لنبقی»

یعنی آمده ایم که بمانیم. شاید خیلی ها تفسیرهای گوناگونی از این جمله داشته باشند؛ شاید خیلی ها هم تا امروز که این کلمه ها را می خوانند، ندانند عراقی ها چنین جمله جسورانه ای را روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند.اما هرچه هست،این جمله یک سند تاریخی است و پاسخی که به این جمله داده شد بسیار تاریخی تر و با اراده تر از آنی بود که نوشته شده بود.

وقتی نیروهای ایرانی وارد خاک خرمشهر می شوند، یک فرمانده جوان خرمشهری به نام بهروز مرادی،با دیدن این دیوارنوشته فوراً دستور می دهد برای حفظ این جمله یک پست نگهبانی بگذارند. او نگران بود که مبادا درآن گیر و دار و هیجان ناشی از آزادی خرمشهر کسانی بیایند و بدون این که به ارزش سندی و تاریخی این جمله آگاهی داشته باشند،شعارهای دیگری روی آن بنویسند و این سند را از بین ببرند.

بهروز مرادی در آن شرایط حساس و دشوار ارزش این دیوارنوشته را می دانست و دوست داشت در آینده با سند و مدرک درباره جنگ حرف بزند و دیگران را با ارائه این اسناد از آنچه در میدان جنگ گذشته است آگاه کند. با تدبیر او این دیوار نوشته ماند و عکس های زیادی از آن در آرشیو عکاسان جنگ باقی مانده است . هر روز که می گذرد ارزش این سند بیشتر روشن خواهد شد.

هوشمندی این معلم خرمشهری در حفظ این جمله خلاصه نمی شود. او چند روز پس از آزادی خرمشهر، تابلویی در آستانه ورودی خرمشهر نصب می کند و روی آن می نویسد:خرمشهر،جمعیت 36میلیون نفر.
او با نوشتن این جمله تعریف دیگری در برابر شعار عراقی ها قرار می دهد. شاید اگر جمله بهروز مرادی را سرآغاز دیگری برای ادبیات پایداری مان قلمداد کنیم بیراه نرفته ایم. او با این زبان به دنیا و حتی به خودمان فهماند که این جنگ، جنگ اراضی و رودخانه های مرزی نیست. جنگ تفکری است علیه آرمان های مردم ایران و حساب تفکر و اندیشه از شعار و هیاهو جداست. او می گوید : آزادی خرمشهر بیش از آن که آزادی یک بندر باشد،نمایشی زیبا از وحدت ملی یک ملت است؛ وحدتی که می تواند به همه مشکلات این مردم غلبه کند و راه های یکی زندگی شریف و سربلند را پیش پای شان بگستراند.

در دوران هشت ساله ما از این گونه ظرافت های ادبی و شیوه های خلاقانه کم نیست. وحدت ملی یک نیاز دائمی و قطعی هر جامعه ای است که در شرایط دشوار و روزهای بحرانی ضرورت آن بیشتر احساس می شود. در دوران جنگ یک بسیج جهانی برای از پا درآوردن مردم ایران صورت گرفت که شاید این همه سرمایه گذاری برای نابودی یک ملت سابقه نداشته است.دریای امکاناتی که برای بعثی های عراق فراهم شد برای اضمحلال منطقه ای مانند خاورمیانه کافی بود. گرچه ما برای استقلال خود و روی آوردن به آزادی حقیقی هزینه های سنگینی پرداختیم که جز در سایه وحدت ملی امکان به دست آمدن آن وجودنداشت.

حرف ما این است:
امروز وقتی بیشتر دهان های سیاسی باز می شود،بیش از آنکه بخواهد چتر وحدت ملی را گسترده تر کند،به کوچک شدن آن کمک می کند. اما رزمنده جوانی مانند بهروز مرادی بیست سال پیش تعریف ادیبانه ای از وحدت ملی می دهد که شاید لازم باشد بسیاری از صاحبان این دهان های کوچک برای درک آن تعریف،روزی چند صفحه مشق کنند.

<strong>گزیده سرمقاله های هفته نامه کمان/مرتضی سرهنگی/1382/نشر سوره مهر</strong>
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6651"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a> | مشاهده‌ <a href='http://asha.ir/archives/6651#comments'>9 نظر دیگر</a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6651/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/behroozmoradi-khorramshahr1367.mp3" length="3743744" type="audio/mpeg" />
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced)

Served from: asha.ir @ 2012-05-25 10:23:23 -->
