یکشنبه، ۲۹ شهریور ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۸ ق.ظ | گفت‌گو
ریحانه مهرزاد

از رسانه‌ای کردن و هرگونه تبلیغات پرهیز کردیم.‌‌ ترجیح دادیم کارهایمان سینه به سینه معرفی شود. یعنی مبلغین ما خوانندگان ما بوده‌اند. ولی نمی‌توانیم شک نکنیم که چرا هیچ منتقدی کارمان را نمی‌بیند، چرا هیچ جلسهٔ نقدی به تحلیل و بررسی کارها نمی‌پردازد. طبیعتاً خوب نیست که ما خودمان اقدام به این کار بکنیم. پس اگر خبر داریم که ناشران پول می‌دهند تا راجع به کتاب‌هایشان نقد بنویسند،‌ تنها تأسف می‌خوریم

پنجشنبه، ۱ مرداد ۱۳۸۸ - ۷:۴۵ ق.ظ | گفت‌گو
بهرام بابایی

در دوره‌ای که به خاطر مشکلات مالی تا آستانة تعطیلی پیش رفتیم، من شکوائیه‌ای نوشتم و برای عده‌ای فرستادم. یکی از مدیران خوبِ کشورمان که مدیر یکی از کانون‌های فرهنگی مهم کشور هم هست، جواب خوبی فرستاد. در نامه نوشته بود: به پیوست نامه از طریق ادارة کل استان 2000 جلد کتاب به شما هدیه می‌دهیم. ما رفتیم کتاب‌ها را تحویل بگیریم، دیدیم که درب کارتن کتاب‌ها باز شده و مسؤولان ادارة استان سمنانِ آن نهاد، تعدادی از کتاب‌ها را برداشته‌اند.

سه شنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۸ - ۸:۱۷ ب.ظ | گزارش
ایمان مطهری منش

[گزارشی درباره تخلف ناشران در اعلام شمارگان حقیقی کتاب]مدتی پیش، نویسنده‌ای تازه‌کار، اولین اثرش را به ناشری نام‌آشنا سپرد. از قضا و با هوشیاریِ ناشر، کار گرفت و کتاب به چاپ‌های متعدد رسید. ظاهراً همه‌چیز خوب بود. ناشر راضی، مؤلف راضی، مخاطب راضی. اما یک‌باره، مؤلفِ غیرحرفه‌ای، به ناشرِ نام‌آشنا انگِ تقلب زد و حرفش را نقل برخی محافل فرهنگی کرد.
دعویِ مؤلفِ غیرحرفه‌ایِ تازه‌کار چه بود؟ این نوقلمِ ناآشنا، مدعی بود و هست که ناشرِ نام‌آشنا، اثرش را با تیراژ 5 هزار نسخه منتشر می‌کند، اما در شناسنامهٔ کتاب می‌نویسد: 3000 نسخه.

چهارشنبه، ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ - ۳:۳۶ ب.ظ | گزارش
فرید شمس

لابد شور و هیجان آغاز دوبارهٔ نمایشگاه را از روزها قبل دیده‌اید. دوستانم از شهرستان‌های مختلف تماس و تصمیم می‌گیرند تا فلان روز خودشان را از سبزوار و قزوین و اراک و… برسانند به تهران تا با ۲۰ درصد تخفیف کتاب بخرند. این قصه، قصهٔ هرساله است. شهرستانی‌ها، چندین هزارتومان خرج می‌کنند تا ۲۰ درصد [...]

جمعه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۷ - ۲:۵۰ ب.ظ | گفت‌گو
فرید شمس

نمی‌خواهم زبان باز کنم زیرا سایت شما، مثل سایت من، «فیلتر» می‌شود. در یک کلام: «نمی‌گذارند». این جملهٔ کوتاه را طی دو دهه کار سنگین پژوهشی با ذره ذرهٔ وجودم لمس کرده‌ام. سال‌ها سوخته‌ام و فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام. علل و عوامل آن را دقیقاً می‌شناسم. [گفت‌گوی اختصاصی با عبدالله شهبازی، تاریخ‌نگار]

شنبه، ۲۸ دی ۱۳۸۷ - ۱:۵۱ ق.ظ | گفت‌گو
محسن خطیبی فر

به خمین که رسیدیم شروع کردیم به سرک کشیدن در مکان‌هایی که خاطرات دوران کودکی امام را در دل خود نگه داشته بودند. به روستاهایی رفتیم که پدر امام در آن‌جا کشاورزی می‌کرده است. سر زمین‌هایی که روی‌شان خربزه و هندوانه و گندم می‌کاشته‌اند. به هر روستایی که وارد می‌شدیم نادر به من یادآوری می‌کرد که آرام رانند‌گی کنم. می‌گفت حواسم را جمع کنم تا خدای ناکرده کسی را -یکی از همین بچه‌های روستا که فردا روزی ممکن است ابن‌سینا شود- به کشتن ندهم.

شنبه، ۲۸ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۷ ق.ظ | گفت‌گو
ایمان مطهری منش

ابوالمشاغل پنجاه ساله، گهگاه، زیر لب می‌گوید: بگذارید کمی خستگی در کنم! زنگ را بزنید! سوت را بکشید! آخر، بی‌انصاف‌ها، استراحتی بدهید! دیگر نَفَسم در نمی‌آید. زانوهایم خیلی درد می‌کند… سرم هم… راستش، روحم درد می‌کند. پیشانیِ روحم داغ داغ است. دستتان را، بی‌زحمت، بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید که واقعاً خیلی تب دارد…

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!