<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا - رسانه و خانه آنلاین کتاب&#187; گفت‌گو</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/temp/mosahebe/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>مجلهٔ آنلاین کتاب و کتابخوانی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Feb 2012 18:30:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>کلیدِ کار، ترور رهبر در نماز جمعه بود</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6401</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6401#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 21:04:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[امیرحسین فردی]]></category>
		<category><![CDATA[اکبر صحرایی]]></category>
		<category><![CDATA[بیژن کیا]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ هفت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان سیستان]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا رهگذر]]></category>
		<category><![CDATA[سفرنامه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[سفرهای رهبری]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا سرشار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6401</guid>
		<description><![CDATA[برای من از «انفجارِ رهپویان» در فصلِ اول تا «دنیای دیگر» در فصلِ آخر اوجِ کار است، اما کلیدِ کار همان فصلِ «حافظ هفت» و «ترورِ رهبری در نماز جمعه» بود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/4hf8v00nft58dke311.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p dir="RTL"><strong><span style="color: #808080;">خانهٔ کتابِ اشا</span> | <span style="color: #ff0000;">سید مهدی موحد &#8211; سحر صدارت:</span> اکبر صحرایی،</strong> متولد ۱۳۳۹ <strong>شیراز</strong>، سال ۱۳۶۹ ازدواج کرد و هم اکنون سه دختر دارد.</p>
<p dir="RTL">اتاقی مجزا با روشویی، کتابخانه و مبل، کامپیوتر، لپ‌تاپ، فاکس، پرینتر و نویسنده‌ای با چهار تا پنج ساعت کار در صبح و سه تا چهار ساعت کار در بعد از ظهر، حداقل سه فلاسکِ چای در روز و البته بدونِ هیچ‌گونه دود؛ و این‌ها یعنی رودخانه‌ای جاری برایِ نوشتن، بدونِ شغل و دغدغه‌های اضافه.</p>
<p dir="RTL">حدودِ پانزده کتابِ مستقل نوشته است و بیش از ده مقامِ کشوری و پنجاه، شصت تقدیر و جایزهٔ خرد و پراکنده هم نصیبِ خود کرده است. سالانه حدودِ دویست صفحه کتاب می‌نویسد.</p>
<p dir="RTL">برای <em>حافظ هفت</em> حدودِ دو هزار صفحه نوشت که خروجی‌اش ششصد صفحه در قطع رقعی و ۴۵۶ صفحه در قطع وزیری شده است. با توجه به همان دویست صفحه در سال می‌شود سه سال نوشتن که با روزی پانزده ساعت کارِ فشرده، در طولِ نُه ماه کار تمام شده است.</p>
<p dir="RTL"><em>حافظ هفت</em> آخرین کتابِ اکبر صحرایی نویسندهٔ قابل و خوش‌نامِ شیرازی است که همین چند وقت پیش در شیراز رونمایی شد. اصلِ کتاب در واقع سفرنامهٔ رهبرِ انقلاب به استانِ <strong>فارس</strong> است که شاملِ یادداشت‌های نُه روز همراهیِ صحرایی با رهبر است، با این حال عنوانِ رمان بر پیشانیِ کتاب به خواننده می‌گوید که با چیزی فراتر از یک سفرنامه روبه‌رو است.</p>
<p dir="RTL">شروعِ کتاب با انفجارِ کانونِ <strong>رهپویانِ وصال</strong> شیراز بود که مدتی قبل از سفرِ رهبر اتفاق افتاد. فصل‌بندیِ پنج، شش صفحه‌ایِ کتاب علاوه بر راحتی در خواندن، تنوعِ مطالب را ابزاری برای پابند کردنِ مخاطب به ادامهٔ مطالعه کرده است.</p>
<p dir="RTL">یک روز صبح به شهرکِ <strong>گلستان</strong> رفتیم و تا نزدیکی‌های ظهر در اتاقِ کارش که آن را در بالایِ خانه‌اش ساخته است به گفتگو نشستیم.</p>
<p dir="RTL"><strong>دفترچهٔ قهوه‌ای سال ۶۲</strong></p>
<p dir="RTL">سال ۶۶، <strong>حلبچهٔ عراق</strong>، روی یک تپه، در جنگ تنهای تنها بودیم. واهمهٔ فراموش کردن و فراموش شدن داشتیم. حداقل کاری که از دست‌مان بر می‌آمد نوشتنِ</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p style="text-align: justify; margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><img class="aligncenter" title="محمدرضا سرشار" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/hmswmn4a.jpg" alt="" width="99" height="126" />به لحاظِ ساختارِ داستانی، تعلیق، جذابیت و همچنین سلامتِ عمومی و نگاه به موضوع، <em>حافظ هفتِ </em>آقای صحرایی را جذاب‌تر، پخته‌تر و مثبت‌تر از کتاب‌هایی که قبل از کارِ ایشان دربارهٔ سفرِ مقامِ معظمِ رهبری منتشر شده است می‌بینم&#8230;</p>
<p style="text-align: left; margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><a href="http://asha.ir/archives/6402" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a></p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL">اتفاقات بود. دفترچه‌ای قهوه‌ای رنگ داشتم که خاطراتم را در آن می‌نوشتم. این همان دفترچه‌ای است که <strong>جعفر</strong> در <em>حافظ هفت</em> دارد. بعدها خاطراتِ بقیهٔ دوستانم را هم می‌نوشتم اما به سبکِ خودم. چون در گزینشِ سپاه کار می‌کردم، عادت داشتم اول یادداشت‌برداری کنم، بعد نوشته‌ام را کامل کنم. برای همین بهتر می‌توانستم خاطرات را به داستان تبدیل کنم.</p>
<p dir="RTL"><strong>سال ۷۵ شمارهٔ ۱۵</strong></p>
<p dir="RTL">اوایل نوشته‌هایم را به‌صورت خاطره در روزنامه‌های محلی مثلِ <em>خبر</em> چاپ می‌کردم و بعد هم در روزنامه‌های سراسری مثل <em>همشهری</em>، <em>کیهان</em> و&#8230; تا این‌که دست‌پختِ <strong>مرتضی سرهنگی</strong> یعنی نشریهٔ تخصصیِ ادبیاتِ پایداری با عنوانِ <em>کمان</em> بیرون آمد. سال ۷۵ برای شمارهٔ پانزدهمِ نشریهٔ <em>کمان</em>، «برگ تردد» را که خاطره‌ای از زندگی شهید <strong>شعاعی</strong> -دانشجوی الکترونیکِ دانشگاهِ شیراز- بود فرستادم. مطلب چاپ شد و این انگیزه‌ای برای نوشتنِ حرفه‌ایِ من شد. چاپِ برگ تردد برای من از چاپِ کتاب مهم‌تر بود.</p>
<p dir="RTL">با تشکیلِ کنگرهٔ سردارانِ شهید و جمع‌آوریِ خاطرات، نوشتنِ من هم بیش‌تر شد. سال ۷۸ <em>کانالِ مهتاب</em> که اولین کتابِ من بود، چاپ شد. از آن به بعد به مرور تقریباً هرسال یک کتابِ من چاپ می‌شد؛ یعنی حدودِ پانزده تا شانزده کتاب، البته بدونِ کارهای مجموعه‌ای و پراکنده.</p>
<p dir="RTL"><strong>کودک و نوجوان و طنز هم</strong></p>
<p dir="RTL">بعد از چاپِ <em>خمپاره‌های خواب‌آلوده</em> که داستان‌های کوتاهِ طنز بود، کانون پرورشِ فکریِ کودکان آن را به عنوانِ داستانِ کودک و نوجوان ارزیابی کرد و همین باعث شد که برای قلم زدن در وادیِ کودک و نوجوان ترغیب شوم.</p>
<p dir="RTL"><em>کاش کمی بزرگ‌تر</em> بودم و <em>شمشاد و آرزوی</em> چهارم، سه سال پشتِ سرِ هم جایزهٔ کتابِ سالِ دفاعِ مقدس و البته چند مقامِ دیگر مثلِ کتابِ فصلِ جمهوری اسلامی را نصیبِ خود کردند.</p>
<p dir="RTL">سه چهار سال پیش کمی به حوزهٔ طنز نزدیک شدم که آخرینِ آن‌ها <em>ورود اکیداً ممنوع است</em> شامل داستان‌های مستقل ولی به هم پیوسته است.</p>
<p dir="RTL"><strong><em>کانالِ مهتاب،</em></strong><strong> <em>پروندهٔ ۳۱۲</em> یا <em>راز اشلو</em>!</strong></p>
<p dir="RTL">بچه‌ها <em>کانال مهتاب</em> را دوست دارند. اما به نظرِ خودم <em>پروندهٔ ۳۱۲</em> یک فُرمِ جدید بود که من توانستم روالِ سادهٔ خاطره را بشکنم و ادبیاتِ پایداری را به سمتِ حرفه‌ای‌تر شدن ببرم. در واقع <em>حافظ هفت </em>نتیجهٔ همان <em>پروندهٔ ۳۱۲</em> است. اما خودم به خاطرِ شخصیتِ شهید <strong>جاویدی</strong> و روایتِ سادهٔ کتاب، <em>تپهٔ جاویدی</em> و <em>رازِ اشلو</em> را بیش‌تر دوست دارم که البته طی سه ماه، سه چاپ خورد.</p>
<p dir="RTL"><strong>بوی خوشِ تاریکی، بوی خوشِ روشنایی!</strong></p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><img class="aligncenter" title="رضا امیرخانی" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/biojb3jr.jpg" alt="" width="99" height="125" />اکبر صحرایی کسی است که نوشتن را جدی می‌گیرد و این در زمانهٔ ما ارجمند است.</p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://asha.ir/archives/6405" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a><span style="font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><br />
</span></p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL">به نظرم بچه مسلمان‌های اهلِ قلم باید در دو حوزه بجنگند؛ یکی چاپ شدن و خوانده شدنِ کتاب‌های‌شان و دیگری مبارزه با ایرادی که روشنفکران از ما می‌گیرند که ما داستان و ادبیات را نمی‌شناسیم. آن‌ها فکر نمی‌کردند ما دست‌به‌قلم شویم، شعر بگوئیم، ادبیات را بفهمیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند در شیراز کارهایی تولید بشود که بدهیم به خودشان تا بخوانند و نقدشان کنند.</p>
<p dir="RTL">اخیراً همین دوستان کاری به نامِ <em>بویِ خوشِ تاریکی</em> نوشتند که با قلم و ادبیاتی بسیار قوی تصویری بسیار تلخ و تاریک از فرهنگ و رسومِ کوچه پس‌کوچه‌های شیراز، که مادران و مادربزرگانِ ما در آن زندگی کرده‌اند به تصویر کشیده شده است. در همین <em>حافظ هفت</em> فصلی داریم بنام «بویِ خوشِ روشنایی» که تصویری متقابل با آن فضا است و خُب، <em>حافظ هفت</em> اثری بود که قدرتِ شناختِ ما را هم نسبت به ادبیات نشان داد.</p>
<p dir="RTL"><strong>مراحلِ پختِ یک داستان از نگاهِ صحرایی</strong></p>
<p dir="RTL">برای تولیدِ انرژی هسته‌ای، اول کوه‌ها را شناسایی می‌کنند، بعد رگه‌های اورانیوم را پیدا و موادِ خامِ اولیه را استخراج می‌کنند، در کارخانه‌های متعدد آن را غنی می‌کنند و بعد آن را تازه در سانتریفیوژ قرار می‌دهند.</p>
<p dir="RTL">برای نوشتن هم ابتدا ذهن باید درگیرِ ایده و سوژه بشود. این درگیریِ ذهنی ممکن است شش ماه تا یک سال طول بکشد. پرداختن به ایده تازه امکانِ ریختنِ ذهن به روی کاغذ و البته امروزه صفحهٔ وُرد (word) را به وجود می‌آورد، این یعنی فراهم کردنِ موادِ خام برای کارخانهٔ داستان‌نویسی. بعد از این مراحل می‌شود برای داستان طرح ایجاد کرد و سپس آن را پرداخت.</p>
<p dir="RTL">تقریباً تا پنجاه درصدِ کار پیش نرود، شاکلهٔ کار درست نمی‌شود. و تا لحظهٔ آخر با پالایشِ کار باز طرح‌هایی اضافه و کم می‌شود.</p>
<p dir="RTL">گاهی برای داستانِ کوتاه یا طرح‌هایی در رمان، تلفیقِ سه چهار خاطره یک داستان می‌شود و گاهی هم یک خاطره مایهٔ چند داستان را دارد. با همهٔ این پردازش‌ها خودِ من وقتی کاری تمام می‌شود دو سه هفته آن را می‌گذارم کنار تا از قالبِ شخصیت‌های داستان خارج شوم. اثر را که دوباره می‌خوانم، ضعف‌های کار دستم می‌آید و آن‌ها را بیش‌تر پردازش می‌کنم. بعد کار را به چند نفر می‌دهم تا نقدش کنند و سپس دوباره آن را بازنویسی و پردازش می‌کنم.</p>
<p dir="RTL"><strong>واقعیت‌ها و تخیل‌های <em>حافظ هفت</em></strong></p>
<p dir="RTL">وقتی که به <strong>مارکز</strong> می‌گویند <em>صدسال تنهایی</em> را با این همه تخیل چطور نوشتید، تأکید می‌کند که همهٔ آنچه نوشته است واقعیاتِ دورانِ کودکیِ اوست. حتی <em>مسخِ </em><strong>کافکا</strong> که خیلی تخیلی است باز برگرفته از انعکاسِ یک واقعیت است. در <em>حافظ هفت</em>تمامِ شخصیت‌ها به‌نحوی وجود دارند. حال ممکن است شخصیت‌ها با این</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><strong>بیژن کیا &#8211; نویسنده: </strong>این اواخر نگرانی‌هایی مبنی بر تکراری شدنِ آثارِ صحرایی حتی در داستان‌های نوجوانش وجود داشت. اما با حافظ هفت دورهٔ سومِ کارِ اکبر صحرایی شروع شد.</span></p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://asha.ir/archives/6411" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><strong>حمید اکبرپور &#8211; نویسنده: </strong>صحرایی توانسته است در آئینهٔ رمان و داستان، مردمِ معاصرِ فارس را به تصویر بکشد.</span></p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://asha.ir/archives/6417" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a></p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL">اسم نباشند یا یک شخصیت تجمیعِ چند شخصیت باشد یا چند شخصیت از یک شخصیت برگرفته شده باشند. مثلاً <strong>پانوسیان</strong> من هستم پشت رایانهٔ خودم اما در خیابانِ شهید <strong>آقایی</strong>. بعدتر پانوسیان می‌شود آقای <strong>ش.م</strong> روشنفکرِ معترض.</p>
<p dir="RTL"><strong>چرا رمان؟</strong></p>
<p dir="RTL">دربارهٔ سفرهای اقلیمیِ رهبر قبلاً سه چهار سفرنامه با اتفاقاتِ تکراری، شخصیت‌های تکراری و حتی خواننده‌های تکراری نوشته شده است. خیلی بتوان هنر کرد یک <em>داستانِ سیستان</em> دیگر بیرون می‌آید. وقتی که کار پیشنهاد شد، فرصتی برای تجربه‌ای جدید و حضوری متفاوت بود که این ریسک را هم داشت که کاری  تکراری بیرون بیاید. برای این کار نوآوری نیاز بود که من قبلاً در <em>پروندهٔ ۳۱۲</em> آن را تجربه کرده بودم. بنابراین نوشتنِ رمان را پیشنهاد کردم؛ پذیرفتنش سخت بود اما وقتی فصلِ اولِ کتاب را ارائه کردم خیالِ همه راحت شد.</p>
<p dir="RTL"><strong>اوجِ <em>حافظ هفت</em></strong></p>
<p dir="RTL">برای من از «انفجارِ رهپویان» در فصلِ اول تا «دنیای دیگر» در فصلِ آخر اوجِ کار است، اما کلیدِ کار همان فصلِ «حافظ هفت» و «ترورِ رهبری در نماز جمعه» بود.</p>
<p dir="RTL"><strong>سختی‌های کار</strong></p>
<p dir="RTL">جاهایی که مجبور بودم زیاد به مستندات بپردازم، نوشتن سخت بود. البته سعی کردم رگه‌هایی از طنز را در کار بیاورم تا کار را خواندنی‌تر کند. مثلِ دایی <strong>بلالِ</strong> راننده یا خبرنگاری که زیاد اهل خوردن است. در کتاب جایی موقعِ برگشتن از <strong>کازرون</strong> آن‌قدر این بندهٔ خدا خورده است که اتوبوس مجبور می‌شود کناری بایستد. موقعِ پیاده شدن از اتوبوس  به او می‌گویند انگشت بزن درونِ گلویت تا راحت بشوی. این بنده خدا هم می‌گوید: «اگه جای انگشت زدن داشتم که به جایش یک موز می‌خوردم.» البته این اتفاق در واقع خاطره‌ای بود که چند سال پیش یکی از دوستان تعریف کرده بود. این گونه اتفاق‌ها کم و بیش در جریانِ رمان پیش می‌آید.</p>
<p dir="RTL">مثلاً جایِ دیگری  نزدیکِ ترمینالِ <strong>کاراندیش</strong>ناخواسته اتوبوسی بین ماشینِ آقا و ماشینِ خبرنگارها قرار می‌گیرد. راننده از همه جا بی‌خبر وقتی این همه خبرنگار را  با دوربین می‌بیند فرمان را رها می‌کند و حرکاتِ موزون انجام می‌دهد، که این اتفاق واقعی است.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p><span style="font-size: 10px; color: #5f5f5f;"><img class="aligncenter" title="امیرحسین فردی" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/izn5a8fg.jpg" alt="" width="99" height="118" />صحرایی از عناصر و ساختارِ داستانی حداکثرِ استفاده را در این اثر کرده است.</span></p>
<p style="text-align: left;"><a href="http://asha.ir/archives/6414" target="_blank">بیش‌تر&#8230;</a></p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL"><strong>چرا پانوسیان؟</strong></p>
<p dir="RTL">در کارِ <strong>امیرخانی</strong> روایت‌گرِ سفر انسانی شیفته بود و اتفاق‌ها از نگاهِ فردی شیفتهٔ رهبر بیان شده است. اما حالا یک شخصیتِ ارمنیِ روشنفکر و منتقد دارد تصویرسازی می‌کند. اینجا خیلی از انتقادها در دیالوگ‌ها یا مونولوگ‌های پانوسیان به صورتِ مستقیم یا در قالبِ طنز مطرح می‌شود.</p>
<p dir="RTL"><strong>چرا <em>حافظ هفت</em>؟</strong></p>
<p dir="RTL">ابتدا اسمِ کتاب «دیده‌بانِ مسیح» بود. با نگاهی به برج‌هایی که برای دیدنِ رهبر و مردم برای خبرنگارها درست می‌کردند، این اسم هم در لایهٔ اول بود هم نوعی نگاهِ مقدس‌مآبانه داشت. موقعِ نوشتنِ فصلِ ترورِ رهبر دیدم در مکالماتِ بیسیم کدِ ایشان «حافظ هفت» است. این اسم هم بیش‌تر به دل می‌نشست و هم با حال و هوایِ شیراز هم‌خوانی داشت.</p>
<p dir="RTL"><strong>دو سال تأخیر در چاپ!</strong></p>
<p dir="RTL">تأخیرِ دو ساله برای چاپ دو دلیلِ عمده دارد: اول تغییرات در دفترِ نشرِ آثارِ رهبر که معلوم نبود چه کسی چه کاره است و دوم سبک و نوعِ نوشتن کتاب. مثلاً یکی از درگیری‌ها وجودِ شخصیتی ارمنی به عنوان راوی بود که در همه جا، حتی مسجدِ وکیل حضور دارد.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>9 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>نادر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2475">2011-Sep-15</a></small>
							رمان حافظ هفت صحرایی را خواندم. کار نو و زیبایی در حوزه سفرنامه نویسی بود. قلم پخته و جذاب بود
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>جمشید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2478">2011-Sep-15</a></small>
							خوانده ام که حافظ هفت اکبر صحرایی بر اساس سفرنامه رهبری بوده. رمان نوشتن بر روی یک سفرنامه مستند چگونه اتفاق می افتد. تخیل تا چه حدی تاثیر دارد. هر چند در مصاحبه شما تا حدی مشخص شده.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2479">2011-Sep-15</a></small>
							همانطور است که خودتان متوجه شده‌اید. نویسنده به اتفاقات واقعی، اتفاقات تخیلی افزوده است
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>دوستان رهپویان وصال:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2480">2011-Sep-15</a></small>
							با عرض سلام! ابتدا باید به محتوا و صفحه زیبای سایت شما تبریک بگویمو سایت شاد و سر زنده است. ضمن این که برایم جالب است سه نویسنده و منتقد معاصر و کم حرف اما مطرحی مثل اقای رهگذر، فردی و امیرخانی که با این شفافیت در مورد رمان حافظ هفت اکبر صحرایی نظر قاطع خود را بیان کردند. مشتاق شدم رمان را حتما بخوانم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2481">2011-Sep-15</a></small>
							از حسن نظرِ شما به اشا متشکریم :)
و خوشحالیم که نقلِ دیدگاهِ صاحب‌نظران شما را به خواندن یک کتاب راغب کرده است.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/f7baec21e798aecacd3dc479937b4395?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فیروزی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2483">2011-Sep-15</a></small>
							سلام.دوستدار کتاب
حافظ هفت را زمانی که از سوره مهر برای فروش در فروشگاه سفارش دادم همان شب اول که رسید با میل و اشتیاق فرآوان شروع به خواندن کردم.  
کتاب جذابیت خاصی برای مخاطب ایجاد می کند. و میل و اشتیاق برای استان فارسی‌ها بیش‌تر است. از شهر فسا در چند صفحه از کتاب یاد شده و از شهید جاویدی و آیت ا...ارسنجانی نام بردنند که جالب بود.
قبل از حافظ هفت تپه جاویدی و راز اشلو از آقای صحرایی بیرون آمد که خیلی ضعیف است و مورد انتقاد فراوان.
جبهه کتاب فسا(دوستداران کتاب و کتاب خوانی)
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5e15f7c373cb5fc7e6adc54c4b1886de?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>لعل:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2502">2011-Sep-18</a></small>
							جالب بود. مشتاق شدم کتاب را بخوانم. راستی وبلاگم درباره کتاب است. شما را هم لینک کردم. خوشحال می شوم سربزنید
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>یاشار مالکی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2512">2011-Sep-20</a></small>
							رمان حافظ هفت صحرایی را تهیه کردم و خواندم. خواندن کتاب را به همه پیشنهاد می کنم. کار سایت اشا در معرفی کتاب برایم جالب بود. دو ست دارم سایر اثار نویسنده حافظ هفت را مغرفی کنیدو همچنین یک مصاحبه با نویسنده در مورد چگونه نوشتن رمان حافظ هفت. البته با جزئیات و شرح.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>شریفی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6401/comment-page-1#comment-2518">2011-Sep-21</a></small>
							صحرایی در رمان حافظ هفت باز هم به جنگ و ادبیات دفاع مقدس پرداخته است. که آن معما و پازل خواب شهادت هفت نفر خیلی جالب بود.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6401"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6401/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قصه هیئتِ کتاب!</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1083</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1083#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Aug 2011 07:13:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهرام بابایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[Book Club]]></category>
		<category><![CDATA[جلسات کتابخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[هیئت کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخوانی در ماه رمضان]]></category>
		<category><![CDATA[گروه کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[گعده کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1083</guid>
		<description><![CDATA[قصهٔ «هیئت کتاب» قصهٔ شیرینی‌ست. قصهٔ چندجوان که دور هم جمع می‌شوند و به جای سینه‌زنی، کتاب‌خوانی می‌کنند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/09/42-21054360.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>قصهٔ «هیئت کتاب» قصهٔ شیرینی‌ست. قصهٔ چندجوان که دور هم جمع می‌شوند و به جای سینه‌زنی، کتاب‌خوانی می‌کنند. قصه‌ای که ای کاش، به زودی، در بین جوانانِ مذهبی به یک واقعیت بدل شود. آن وقت، دین‌داریِ ما -ان‌شاءالله- دینداریِ واقعی و با علم خواهد بود. «هیئت کتاب» ایده‌ای است که به خصوص در ایامِ رمضان و محرم می‌توان آن را در جمع‌های دوستانه پیاده کرد. متنی که در ادامه می‌خوانید، گفتگویی خیالی با بنیادگذارِ خیالیِ «هیئت کتاب» است:</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>■</strong><strong> آقای کریمی! بهانهٔ گفتگوی ما، ابتکاری‌ست که شما داشته‌اید&#8230;</strong></p>
<p>کدام ابتکار؟ من ابتکاری نکرده‌ام.</p>
<p><strong>■ شما یک کاری شروع کرده‌اید، با محوریت کتاب. خب، قدری‌اش را من فهمیده‌ام و باقی‌اش قرار است از دل همین گفتگو بیرون بیاید. اگر اسمش را ابتکار نمی‌گذارید، پس بهش چه می‌گوئید؟ از همین‌جا شروع کنیم.</strong></p>
<p>اسمش را «ابتکار» نگذاشته‌ایم. این مولود، اسم هم دارد البته. منتها قطعاً ابتکار نیست. توی تاریخِ مملکت ما پر است از این‌جور فعالیت‌ها. الان هم نمونه‌های خارجی‌اش بسیارند. فقط کافی‌ست توی گوگل Book Club را جستجو کنید.</p>
<p><strong>■ و این فعالیت چیست؟</strong></p>
<p>دور و برِ سال‌های ۸۲-۸۱ بود که توی یکی از مجلات ادبی، مطلبی خواندم دربارهٔ سابقهٔ تاریخیِ داستان در یک منطقه. یک‌جاهایی از مقاله، دربارهٔ شب‌نشینی‌ها و گعده گرفتن‌هایی بود که تویش قصه می‌گفتند یا کتاب می‌خواندند. یعنی، هرجا که یک آدم باسواد پیدا می‌شد، آدم‌ها با هر سنی، دورش حلقه می‌زدند و به یک قصه گوش می‌کردند.</p>
<p><strong>■ منظورتان نقالی است؟</strong></p>
<p>بعید می‌دانم شما که کارتان کارِ کتاب است منظورم را نفهمیده باشید. نقالی با این چیزی که در نظر من است فرق می‌کند.</p>
<p><strong>■ فکر می‌کنم این‌طوری زیاد برای مخاطب مبهم می‌شود. گمانم از مقدمه بزنیم بهتر بشود، نه؟</strong></p>
<p>این‌چیزی که دربارهٔ مقاله و گعده‌های قصه‌گویی گفتم یک‌جورهایی متنِ قضیه است. می‌خواهم از این‌جا نقب بزنم به چیزی که می‌خواهیم درباره‌اش حرف بزنیم؛ به همان کاری که شما بهش گفتی ابتکار، من هم عرض کردم این ابتکار نیست. اما آن کار چیست؟ یک‌جورهایی به همان حلقه‌های قصه‌گویی شباهت دارد. از طرف دیگر به جلسات قرآن و دعا هم بی‌شباهت نیست. یعنی یک‌چیزی‌ست میانِ این دو. از هر کدام نقشی گرفته و با هر کدام‌شان اشتراکاتی دارد.</p>
<p><strong>■ چه اشتراکاتی؟</strong></p>
<p>برای این‌که خوب این اشتراکات را نشان‌تان بدهم، باید کل کار را توضیح بدهم. از چندماه قبل از شروع‌اش تا حالا.</p>
<p><strong>■ بسم الله&#8230;</strong></p>
<p>نمی‌دانم گفتن این‌ها درست است یا نه، اما حدوداً چهار سال قبل، یک مشکلی برایم پیش آمد و تا چندماه زندگی‌ام مختل شد. یعنی نه فکر می‌توانستم بکنم نه کاری ازم بر می‌آمد و نه چیزی برای بازسازی روحیه‌ام داشتم. البته گشتم، اما چیزی پیدا نکردم. خب امثال ما بچه هیئتی‌ها، اولین کاری که می‌کنند، توسل و توکل است. همین‌کار را کردم. ایام عزاداری به خصوص، یا روز و شب‌های ویژه، بستِ مسجد و حسینیه بودم. منتها این خیلی طول نکشید.</p>
<p>من از چند سال قبل، وقتی شروع کردم کتاب‌خواندن، با این شیوه‌های عزاداری و حرف‌هایی که توی‌شان می‌زنند و نسبت‌هایی که می‌دهند مشکل پیدا کردم. همین مشکل‌ داشتن‌ها، عصبی‌ام می‌کرد. یعنی می‌دیدم توی مسجد دارند حرفی را می‌زنند که از اساس صحت ندارد و مردم هم های های دارند برای چیزِ رد شده یا تأئید نشده در روایات، اشک می‌ریزند. این‌ها حرص من را در می‌آورد. این یک طرف ماجرا بود. طرف دیگر ماجرا، خاطرهٔ همان مقاله بود. یک طرف دیگری هم بود که مربوط به کودکی‌ام می‌شد. کودکی تو خانهٔ پدر بزرگ و مادر بزرگ و کرسی‌ شب‌های زمستان و شعرخوانی‌های پدربزرگم.</p>
<p>این‌ها نقطهٔ شروع «هیئتِ کتاب» را ساختند.</p>
<p><strong>■ اسمِ این به قول شما مولود را فهمیدیم. حالا بفرمائید «هیئتِ کتاب» چیست و چه کار می‌کنید توی این هیئت؟</strong></p>
<p>نه، هنوز اسمش را نگفته‌ام. «هیئت کتاب» پیش‌وند است. اسم کاملش «هیئت کتاب پرند» است. رسماً هیئت داریم. منتها هیئت‌مان از جنسِ هیئت قرآن و هیئت عزاداری نیست. گرچه از این‌ها اثر گرفته. یعنی مثلاً از جلسه قرآن اثر گرفته. شیوه‌اش خیلی به آن شیوه نزدیک است.</p>
<p>توی هیئت کتاب، ما می‌نشینیم و دربارهٔ یک کتاب حرف می‌زنیم. «آخوند» هیئت‌مان هم چرخشی است. یعنی هرکس درزمینه‌ای بیش‌تر از دیگران معلومات دارد، برای چند جلسه می‌شود ملای بقیه. بچه‌ها دور هم می‌نشینند، کتاب می‌خوانند، یک ساعتی دربارهٔ موضوع کتاب حرف می‌زنند. یعنی عملاً، ما در هیئت‌مان، هم‌خوانی می‌کنیم و بعد مباحثه و سؤال و جواب داریم. دقیقا عین جلسات قرآن. هرکسی چند صفحه می‌خواند و بعد نفر بعدی&#8230; تا طبق برنامه جلو برویم.</p>
<p><strong>■ چه جور کتاب‌هایی انتخاب می‌کنید؟</strong></p>
<p>تقریباً همه‌ نوع کتاب به هیئت ما راه دارد. البته دسته‌بندی‌هایی کرده‌ایم: دین، رمان و داستان کوتاه، شعر، تاریخ. خودمان را محدود نکرده‌ایم.</p>
<p><strong>■ زمان‌بندی جلسات‌تان چطور است؟</strong></p>
<p>توی ۱۰ ماه سال به صورت هفتگی جلسه داریم. در ماه‌های رمضان و محرم، هرشب. در حقیقت این دو ماه، کار ویژهٔ ما است.</p>
<p><strong>■ چطور این دو ماه ویژه شده‌اند؟ برنامهٔ خاصی برایشان دارید؟</strong></p>
<p>باز باید عقب‌گرد بزنم و بروم سر همان هیئت‌ها و همان اتفاقاتی که توی زندگی‌ام افتاد. توی آن شرایطی که بودم، برای التیام یا هرچیز دیگری که بشود بهش گفت، می‌رفتم هیئت. خب علامه نبودم، اما چهارتا کتاب خوانده بودم تا بفهمم فلان چیزی که مداح یا حتا آخوند بالای منبر دارد می‌بافد، مشکل سند دارد. این‌ها عصبی‌ام می‌کرد. می‌رفتم یک‌جا که آرام بشوم، بدتر می‌ریختم به هم. یک‌بار به خودم گفتم چرا ما باید این‌قدر نادان باشیم؟ چرا باید هرچیزی که از بلندگو بیرون می‌آید باور ‌کنیم و بپذیریم؟</p>
<p>گرچه آن روزها فکر به سامانی نداشتم، اما به هرحال آدمی که با فکر فرهنگی بزرگ شده، هیچ‌وقت مفری از فکرها و ایده‌هایش ندارد. این ماجرا، برای من یک «احساس نیاز» ایجاد کرد. این شد نیازمندی. حالا باید می‌رفتم پی راه حل. همان گعده‌های قصه‌خوانی به ذهنم رسید که از رسوم مردم شهر و روستای کشور ما بوده و به مرور زمان کم‌رنگ شده.</p>
<p>پیش خودم گفتم چرا نیائیم توی این هیئت‌ها، به دانایی و بصیرت دینی و فکری خودمان اضافه کنیم؟ منتها هیئت معمولی که به این کارها اعتنا نمی‌کند. اصلا راه نمی‌دهند این چیزها را. بنابراین من یک حلقه از دوستانم را جمع کردم و این‌طور کار کلید خورد.</p>
<p><strong>■ این حلقه چطور کارش را شروع کرد؟</strong></p>
<p>جوان بودیم. انرژی داشتیم. اگر هم انرژی نداشتیم، همین دور هم جمع شدن و دربارهٔ یک موضوع هم‌فکری کردن بهمان انرژی می‌داد. خودِ من، یک وقتی برای خالی کردن حرصم، با مدرک دانشگاهی و موقعیت شغلی خوب، پا شدم رفتم عمله‌گی کردم. باورتان نمی‌شود، اما من کلنگ می‌گرفتم، تمام دعوایم را با دیواری که باید خراب می‌شد می‌کردم. این هیئت کتاب بود که نجاتم داد. فکر کردن را به من برگرداند.</p>
<p>حلقه کم‌کم از بین دوستان نزدیکم شکل گرفت و همین‌طور به تعداد اعضایش اضافه شد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong> نگفتید ویژ‌گی ماه رمضان و محرم چیست.</strong></p>
<p>این مربوط است به اساس کار هیئت کتاب و انگیزهٔ شکل‌گیری‌اش. وقتی جرقهٔ این‌کار به ذهنم رسید، می‌خواستم به رفع همان نادانی‌ها -ولو از میان دوستانم- کمک کنم. بنابراین اولین جلسات ما در ماه محرم سال ۸۴ شروع شد. از این‌جا، ویژ‌گی‌های جذاب‌تری به هیئت‌مان اضافه شد. منزل یکی از بچه‌های هیئت، هرسال شب عاشورا مراسم عزاداری و نذری است. برای اولین بار، هیئتی که به خانهٔ آن رفیق می‌رفت، از هیئت عزاداری، به هیئت کتاب تغییر کرد. ما رفتیم و به جای سینه‌زنی، «حماسهٔ حسینی» شهید مطهری را خواندیم. یادم می‌آید آن شب، یکی دو بخشش تمام شد. بچه‌ها ریز ریز اشک می‌ریختند و در عین حال چیزی بهشان اضافه می‌شد که شاید بتوان اسمش را «معرفت» گذاشت. این مطلوب ما بود.</p>
<p>بعد این شد یک روال. یعنی شب‌های بعدی هم، ما توی خانه‌های هرکدام از بچه‌ها هیئت داشتیم و کتاب می‌خواندیم و از نمک سفرهٔ آقا هم روزی می‌خوردیم.</p>
<p>این گذشت تا ماه رمضان. ماه رمضان جدی‌تر شد. چون سابقهٔ محرم را داشتیم، در ماه مبارک برنامهٔ بهتری چیدیم و جلسات را تقسیم کردیم. ۳۰ شب و هر شب خانهٔ یکی از دوستان. برنامه هم این‌طور بود که افطار می‌کردیم و به جای دیدن فیلم‌های چرند تله‌ویزیون، می‌نشستیم به کتاب‌خواندن و مباحثه کردن.</p>
<p><strong>■ اعضای‌ هیئت از کجا آمدند؟</strong></p>
<p>روزهای اول فقط دوستان نزدیکم بودند. جلسات ما با ۵ نفر شروع شد. الحمدلله برکت کرد و اعضا کم‌کم بیش‌تر شدند. این هم به نظرم از برکت سفره‌های محرم و ماه رمضان بود و این‌که ما هدف خوبی داریم. بعد از برنامه‌های شبانهٔ ماه محرم، اقوامِ بچه‌ها هم کم‌کم راغب شدند که هیئت به منزل‌شان برود. البته خیلی‌ها هم برابرمان موضع داشتند و این‌کار را نوعی بدعت نامبارک حساب می‌کردند. منتها علاقه‌مندی‌ها هم اضافه شد. کم کم بچه‌ها بیش‌تر شدند. دوستانِ دوستان آمدند، هم‌محله‌ای‌ها تک و توک پیدایشان شد و&#8230;</p>
<p>این جلسات، مدام به نفرات حلقه اضافه می‌کرد. بعد هم بچه‌ها ازدواج می‌کردند و جلسات رونق بهتر و جدیت بیش‌تری می‌گرفت. نه تنها کسی کناره نمی‌گرفت، بلکه یک نفر دیگر هم بهمان اضافه می‌شد. منتها همهٔ این خوشی‌ها، بعدِ کلی ناخوشی پیش آمد.</p>
<p><strong>■ چه ناخوشی‌هایی؟</strong></p>
<p>گفتم که بعضی‌ها فکر می‌کردند ما داریم بدعت می‌آوریم توی مراسم مذهبی؛ مقاومت و دوری که می‌کردند هیچ، گاهی سنگ‌اندازی می‌کردند و پشت‌مان حرف می‌زدند. برای همین ما جلسات را خصوصی‌تر کردیم. یعنی هرکسی نمی‌آید توی جلسات‌مان. دعوت هرکسی را قبول نمی‌کنیم. کلا تا کسی را نشناسیم و مطمئن نشویم که برایمان هزینه ندارد، راه باز نمی‌کنیم. مردم ما همیشه آمادهٔ سوء تعبیر هستند.</p>
<p>کلا بهتر است از خوبی‌ها بگوئیم تا از تألمات.</p>
<p><strong>■ تا به حال کار خودتان را ارزیابی کرده‌اید تا بفهمید هیئت کتاب چقدر اثر مثبت یا منفی داشته؟</strong></p>
<p>اگر منظورتان از آن ارزیابی‌های اداره‌ای است، نه واقعا. ارزیابیِ ما، آخر هر جلسه انجام می‌شود. ما هرچیزی که می‌خوانیم، به آخرش که می‌رسیم، از هم حساب می‌کشیم، می‌پرسیم. مرد و زن هم ندارد. تعارف نداریم. هرکس هم آمده باشد برای سرگرمی و توی بحث نباشد، با بی‌رحمی عذرش را می‌خواهیم. البته سعی می‌کنیم دل‌خوری درست نکنیم.</p>
<p><strong>■ آخر و عاقبت کارتان چیست؟ گفتید که برنامه‌ریزی دارید. خب، آخرش چی می‌شود؟</strong></p>
<p>آخرش؟ آخرش چند جلد کتاب خوب خوانده‌ایم. آخرش این‌که اگر روزی برویم پای وعظ فلان آخوند یا مداحی بهمان مداح، الکی گریه نمی‌کنیم. می‌فهمیم اصلِ گریه برای چیست و وسیلهٔ چیست. آخر و عاقبتی بهتر از این؟ آن هم توی دوره و زمانه‌ای که وهن جای مدح را گرفته و هیچ‌کس هم جلودارش نیست.</p>
<p><strong>■ الان چند نفر عضو هیئت کتاب هستند؟</strong></p>
<p>بالای ۳۰ نفر. گاهی خانواده‌ها هم می‌آید بین جوان‌ترها و این تعداد زیاد می‌شود.</p>
<p><strong>■ بعد از سه-چهار سال، نگاه مردم تغییری نکرده؟</strong></p>
<p>نه زیاد. کلا مردم ما با کتاب خیلی زود ارتباط برقرار نمی‌کنند.</p>
<p><strong>■ کتاب‌ها را چطور انتخاب می‌کنید؟</strong></p>
<p>هرکس پیشنهادی دارد. کارمان روی یک کتاب که تمام می‌شود، در آخرین جلسه پیشنهادها را می‌گیریم. هر کس چند دقیقه از پیشنهادش دفاع می‌کند. پیشنهاد هرکس رأی آورد، می‌شود ملای جلسهٔ بعدی و کتابِ بعدی. یعنی پیشنهاد دهنده خودش از قبل کتاب را خوانده و روی موضوع تسلط دارد. کتاب‌ها را هم از یک کتاب‌فروشی توی شهر به تعداد می‌خریم و تخفیف می‌گیریم. هرکس هم پول کتاب خودش را می‌پردازد. این‌طوری در حال ایجاد کتابخانه‌های بزرگ و غنی هم هستیم. چیزی که سال‌ها بعد قدرش دانسته می‌شود.</p>
<p><strong>■ برای تهیه کتاب مشکل ندارید؟</strong></p>
<p>کتاب‌هایی که می‌خواهیم خیلی راحت گیر نمی‌آید. یکی از مشکلات شهرستانی‌ها، دسترسی نداشتن به کتاب خوب است. منتها کتاب‌فروشی که ازش خرید می‌کنیم آدم فهمیده و اهل فکری است. خودش کمک می‌کند و هرچه لازم داشته باشیم سفارش می‌دهد تا از تهران بیاورند.</p>
<p><strong>■ ویژگی خاصی در کارتان وجود دارد که بخواهید برای مخاطبان اشا بگوئید؟</strong></p>
<p>اگر بخواهم بنشینم و دربارهٔ ویژگی‌ها بگویم، حرف زیاد دارم. منتها کمکی به مخاطب‌تان نمی‌کند. ما در کنارِ هیئت، طرح‌های دیگری هم داریم. منتها تمام انرژی را گذاشته‌ایم روی جلسات. اگر یک هفته شوخی بگیریمش، کار لوث می‌شود. الحمدلله ما لزوم این کارها را فهمیده‌ایم، کمی هم تجربه کسب کرده‌ایم. این تجربه، به من اجازه می‌دهد تا به مخاطبان سایت شما بگویم: <strong>هرکسی در هر شهرستان و حتا روستایی می‌تواند هیئت کتاب داشته باشد. فقط باید جدی بگیریمش.</strong></p>
<p><strong>■ خب، با این اوصاف، ما هم باید پیِ «هیئت کتاب اشا» باشیم. نه؟</strong></p>
<p>فکر بدی نیست. شما رسانه‌ هم دارید. ما تازه داریم کارهای رسانه‌ای را پیگیری می‌کنیم و کمی به فعالیت‌هایمان پر و بال می‌دهیم. الان شما، یک قدم از وقتی ما کارمان را شروع کردیم جلوترید. بروید و هیئت‌تان را راه بندازید. توکل بر خدا.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>سيد وحيد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1083/comment-page-1#comment-2299">2011-Aug-03</a></small>
							اگر چه يه كمي فضاي اين هيئت روشنفكري است منتها مي شود باهاش حال كرد و شروعش كرد. منتها هر گلي يك بويي مي دهد! به نظرم اين گعده ها بايد كنار سينه زني و اشك و سوز باشد. لزومي ندارد اين را به خاطر آن تعطيل كنيم يا به حاشيه ببريمش!.
كلا ايده خوبي است البته
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1ce1e3a4ce28ccdb8e549a151aeb96bd?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>میرمرعشی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1083/comment-page-1#comment-2301">2011-Aug-03</a></small>
							هیات کتاب ایده خیلی خوبی است. البته این روش سابقه طولانی دارد. ما در مسجد محله مان سالهاست که با بچه ها در دهه اول محرم مقتل های معتبر می خوانیم. نزدیک به یکسال هم است که به شکل دوره ای (ماهی یکبار) جلد 13 بحارالانوار -مهدی موعود- را که ترجمه مرحوم دوانی است را با بچه های همان گروه، جمع خوانی می کنیم. تا یک ماه دیگر این کتاب تمام می شود و از الان فکر پیدا کردن کتاب ناب دیگری برای جلسات ماهانه مان هستیم. به امید زیاد شدن این گروه ها....
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1083/comment-page-1#comment-2304">2011-Aug-03</a></small>
							خیلی خوشحال شدیم از این خبر. امیدواریم همهٔ مساجد و هیئت‌ها روزی از این جمع‌خوانی‌ها داشته باشند.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>حسین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1083/comment-page-1#comment-2307">2011-Aug-04</a></small>
							کاش  به جای سینه‌زنی، در کنار  سینه زنی کتاب‌خوانی بکنید....نه از آن طرف بام باید افتاد و نه از این طرف بام!
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1083"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1083/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ادبیات پاورقی بد نیست</title>
		<link>http://asha.ir/archives/5479</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/5479#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jul 2011 13:55:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات عامه‌پسند]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات پاورقی]]></category>
		<category><![CDATA[جواد جزینی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان عامه‌پسند]]></category>
		<category><![CDATA[رمان عامه‌پسند]]></category>
		<category><![CDATA[محمدجواد جزینی]]></category>
		<category><![CDATA[پژوهش‌نامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=5479</guid>
		<description><![CDATA[داستان‌های عاطفی نیز از جمله نیازهای جدیِ نوجوانان است. درحالی که این حوزه در کشورِ ما جزءِ تابوهای ادبیات محسوب می‌شود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/b2xw1gizy.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>فکر نمی‌کنم کسی باشد که در زمانِ نوجوانی‌اش کتاب‌هایی مانند «بامدادِ خمار» را نخوانده یا وصفِ آب و تاب‌دارِ آن را نشنیده باشد. این کتاب آن‌قدر مخاطب داشت که بعدها نویسنده‌ای روایتِ دیگرِ آن را با عنوانِ «شبِ سراب» نوشت. در کشورهایی که مهدِ ادبیاتِ داستانی هستند نیز نمونهٔ اقبالِ وسیع به یک کتاب و نوشتنِ کتابی در ادامهٔ آن برای پاسخ به عطشِ خوانندگان دیده می‌شود. اما تفاوت این‌جاست که در آن‌جا ادامهٔ کتاب‌هایی مانندِ «بر باد رفته» می‌شود چند جلد «اسکارلت» اما در کشورِ ما کتابِ عامه‌پسندی مانندِ بامدادِ خمار دوباره از نگاهی دیگر نوشته می‌شود.</p>
<p>نوجوانان همیشه به داستان‌های عامه‌پسند یا همان ادبیاتِ پاورقی اقبال نشان داده‌اند. دربارهٔ این موضوع با <strong>محمد جواد جزینی</strong> به گفتگو نشستیم و او برای‌مان گفت که خواندنِ این کتاب‌ها خیلی هم خجالت‌آور نیست، همان‌طور که دیدنِ فیلمِ هندی در سنِ نوجوانی! اما ماجرا وقتی بد می‌شود که خواننده در پلکانِ ادبیاتِ پاورقی متوقف شود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>•<strong> آقای جزینی! نوجوانان زیادی داریم که شروعِ کتاب‌خوانی‌شان با داستان‌های عامه‌پسند است و همیشه این دغدغه وجود داشته است که سیرِ مطالعاتِ آنان هدایت شود. چطور می‌توان مطالعهٔ نوجوانان را هدایت کرد؟</strong></p>
<p>ـ کشورهای اروپایی برای علاقه‌مند کردنِ نوجوانان به مطالعه چند مسیر را طی می‌کنند: اول این‌که ادبیاتِ مناسبِ نوجوانان را تولید می‌کنند و تعریف‌شان تولیدِ هر نوع ادبیاتی است که نوجوان دوست دارد. ما به دلایلی نتوانسته‌ایم در کشورمان تولیدِ مناسب و کافی برای این قشر داشته باشیم. مثلاً ژانرِ وحشت از جمله ژانرهای پرطرف‌دارِ نوجوانان در همهٔ دنیاست اما جالب است بدانید وقتی <strong>سیامکِ گلشیری</strong> اولین داستان را در این ژانر می‌نویسد ارشاد پنج سال به کتابِ او مجوز نمی‌دهد و می‌گوید چرا باید کودکان را ترساند؟</p>
<p>داستان‌های عاطفی نیز از جمله نیازهای جدیِ نوجوانان است. درحالی که این حوزه در کشورِ ما جزءِ تابوهای ادبیات محسوب می‌شود و ممکن است نوجوانان این نیازِ خود را در حوزهٔ ادبیاتِ بزرگ‌سال تعقیب کنند، به همین دلیل ادبیاتِ پاورقی به دلیلِ پیچیده نبودن و سطحی بودنِ احساسات توجهِ آنان را جلب می‌کند و این امر چندان بد نیست. البته در سطحِ‌ حرفه‌ای ادامهٔ خواندنِ این کتاب‌ها خوب نیست و اقبال به کتاب‌های عامه‌پسند وقتی عیب محسوب می‌شود که فرد برای مدتِ طولانی در این حوزه بماند.</p>
<p>ابیاتِ پاورقی درواقع پلکان و گذر است. اغلبِ افراد نیز از همین ادبیات شروع کرده‌اند. چه کسی اولین فیلمی که دیده اثر <strong>ژان لوک گدار </strong>بوده است؟ همه از فیلمِ هندی شروع کرده‌اند. اما بعدها هرچه دانشِ ما از سینما بالا می‌رود، نسبتِ ما با فیلمِ هندی کم‌تر می‌شود تاجایی که ممکن است دیگر نتوانیم فیلمِ هندی تحمل کنیم.</p>
<p>•<strong> پس به نظرتان بالا رفتنِ دانشِ نوجوانان میلِ آنان را به کتاب‌های عامه‌پسند کم می‌کند؟</strong></p>
<p>ـ پوزیتیویست‌ها در جریانِ نقدِ ادبی معتقد بودند که نقدِ دانشگاهی این ایراد را برطرف می‌کند و رفته رفته جامعه یک پله بالاتر می‌رود. همچنین معتقدند اگر بتوانیم شرایطِ نقدِ علمی را در دورهٔ متوسطه، آموزشِ عالی و رسانه‌های عمومی مانندِ رادیو و تلویزیون فراهم کنیم، سطحِ دانشِ مردم ارتقا پیدا می‌کند و جامعه رفته رفته از این پله گذر می‌کند. متأسفانه ما در مراکزِ آموزشی و رسانه، حوزهٔ ارتقای دانش نداریم. <strong> </strong></p>
<p>• <strong>دغدغهٔ دیگری که دربارهٔ مطالعهٔ نوجوانان وجود دارد این است که آنان به دلیل ناآگاهی و نبودنِ نظارت بر مطالعهٔ این قشر، کتاب‌هایی را مطالعه کنند که مناسبِ سنِ آنان نیست&#8230;</strong></p>
<p>ـ کارِ دیگری که در اروپا انجام می‌شود، ارائهٔ فهرستِ سیرِ مطالعاتی به مردم از سوی نهادهای تربیتی و ان.جی.اوها است. ما چنین لیستی نداریم که در آن کتاب‌های بچهٔ کلاسِ اول تا زن و مردِ بازنشسته با تمامِ دغدغه‌های ایرانی، خارجی، عاشقانه، جنگی و&#8230; طبقه‌بندی و فهرستی برای خوانندهٔ مبتدی، نیمه‌حرفه‌ای و حرفه‌ای ارائه شود.</p>
<p>در کشورهای اروپایی دولت متولیِ ادبیاتِ کودک و نوجوان نیست و نهادهای غیرِ دولتی و ان.جی.او ها بر این امر نظارت دارند؛ چیزی مانندِ شورای کتاب در ایران. شورای کتابِ کودکِ ما به خانواده‌هایی که در آن عضو هستند، هر شش ماه جزوه‌ای ارائه می‌کند تا بدانند فرزندان کدام کتاب را بخوانند و کدام را نخوانند.</p>
<p>همچنین تا چند سال پیش کاری با نامِ <strong>پژوهش‌نامه</strong> تولید می‌شد که در هر فصلِ سال، گزارشِ ادبیاتِ کودک و نوجوان را ارائه می‌کرد؛ مثلاً می‌گفت پانصد قصه در این فصل درآمده است و از بهترین‌ها نام می‌برد و خلاصهٔ آن را نیز ارائه می‌کرد. همچنین تفکیک‌هایی هم برای پسران و دختران و ژانرهایِ مختلفِ ادبیات داشت. والدین با ورق زدنِ این فصل‌نامه می‌دانستند باید کجا و نزدِ کدام ناشر بروند.</p>
<p>• <strong>وقتی تمامِ علایقِ نوجوانان در هر زمینه‌‌ای تولید شود، تکلیفِ کتاب‌های نامناسب چه می‌شود؟</strong></p>
<p>ـ این نهادها همچنین با ارائهٔ یک لیستِ سیاه کتاب‌هایی را نیز از دسترسِ بچه‌ها دور می‌کنند. ناشران از قرار گرفتنِ نام خود در لیستِ سیاهِ هر یک از این نهادها می‌ترسند و آن را به نوعی تهدید می‌دانند، چون باعث می‌شود کمرِ کتاب بشکند؛ خانواده‌ها کتاب‌هایی را که نام‌شان در این لیست است نمی‌خرند، کتاب‌فروشی‌های معتبر آن را نمی‌آورند و مدارس به این کتاب‌ها  اجازهٔ ورود نمی‌دهند. آنان با فشارِ بازوهای تخصصی، کتاب را حفظ می‌کنند.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=5479"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/5479/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۲ صفحه می‌نویسم و مطالعه می‌کنم&#8230;</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3787</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3787#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Nov 2010 05:40:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیما پراینده</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[خوزه ساراماگو]]></category>
		<category><![CDATA[ژوزه ساراماگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3787</guid>
		<description><![CDATA[ژوزه ساراماگو در خانواده‌ای کشاورز در نزدیکی لیسبون و در سال ۱۹۲۲ به دنیا آمد. این رمان‌نویس پس از مدتی به شهر رفت و در آن‌جا، به عنوان مکانیک، مترجم، منتقد ادبی و روزنامه‌نگار مشغول به کار شد. او اولین کتاب را با نام «سرزمین گناه» در سال ۱۹۴۷ منتشر کرد، اما این قبل از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/jose-saramago.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p>ژوزه ساراماگو در خانواده‌ای کشاورز در نزدیکی لیسبون و در سال ۱۹۲۲ به دنیا آمد. این رمان‌نویس پس از مدتی به شهر رفت و در آن‌جا، به عنوان مکانیک، مترجم، منتقد ادبی و روزنامه‌نگار مشغول به کار شد. او اولین کتاب را با نام «سرزمین گناه» در سال ۱۹۴۷ منتشر کرد، اما این قبل از زمانی بود که او به خاطر رمان «بالتازا و بلیموند» در سال ۱۹۸۲ مورد تحسین قرار بگیرد.</p>
<p>ساراماگو نویسندهٔ ۱۸ رمان است. او در سال ۱۹۹۸ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. ساراماگوی ۸۷ ساله در سال ۲۰۰۹ (زمان این گفتگو) با سومین همسرش در جزایر قناری زندگی می‌کرد. او بعد از نوشتن رمان «انجیل به روایت عیسی مسیح» در سال ۱۹۹۱ از طرف جایزهٔ ادبی اروپا صلب صلاحیت شد و به این‌جا نقل مکان کرد. ساراماگو دختری به نام «ویلانت» دارد.</p>
<p>گفتگوی کوتاهی با او را به مناسبت سالگرد تولدش (۱۶ نوامبر) با هم می‌خوانیم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> به نظرتان خوانندهٔ واقعی شما چه کسی است؟</strong></p>
<p>خواننده‌ای که وقتی تا جایی از کتاب را می‌خواند و بعد نقل مکان میکند، یک دقیقه قبل از مطالعهٔ ادامهٔ مطلب، سری به آنچه قبلاً خوانده بزند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> فعلاً مشغول مطالعه چه کتابی هستید؟</strong></p>
<p>در حال حاضر کتاب‌های «چطور داستان مؤثر واقع می‌شود» نوشتهٔ <strong>جیمز وود</strong> و «کوه جادویی» نوشتهٔ <strong>توماس من</strong> را می‌خوانم که واقعاً نویسندهٔ شگفت‌انگیزی است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> کی فهمیدید یک نویسندهٔ مطرح می‌شوید؟</strong></p>
<p>وقتی متوجه شدم خوانندگانی دارم. آن‌ها بودند که راه را به من نشان دادند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> روال نوشتن روزانه‌تان چطوری است؟</strong></p>
<p>روزانه ۲ صفحه می‌نویسم، بعد از آن مطالعه می‌کنم&#8230; مطالعه می‌کنم&#8230; مطالعه می‌کنم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> کجا بهتر می‌توانید بنویسید؟</strong></p>
<p>در خانه.</p>
<p><strong><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/11/jose-saramago2.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-3789" title="jose-saramago2" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/11/jose-saramago2.jpg" alt="" width="113" height="181" /></a>■</strong><strong> کدام شخصیت ادبی بیش‌تر شبیه خودتان است؟</strong></p>
<p>سنور ژوزه(senor jose)  در رمان «همه نام‌ها».</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>از چه کسانی در زمینهٔ ادبیات تأثیر گرفته‌اید؟</strong></p>
<p>هر چیزی که می‌خوانم به نوعی در من تأثیر می‌گذارد. کافکا، بورخس، گوگول، مونتینه، سروانتس، یاران همیشگی من هستند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>در یک مهمانی شام ترجیح می‌دهید چه کسی کنار شما بنشیند؟</strong></p>
<p>کسی که قصد ندارد زیاد از من حرف بکشد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>اگر قرار باشد یک نقاشی هنری را انتخاب کنید، کدام  را انتخاب می‌کنید؟</strong></p>
<p>هرکدام از پرتره‌های اخیر <strong>رامبراند</strong> که از خودش کشیده است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>چه کسی را انتخاب می‌کنید که نقش شما را در فیلمی دربارهٔ زندگی‌تان، بازی‌ کند؟</strong></p>
<p>یک بازیگر سیاه پوست، برای مثال <strong>مورگان فریمن</strong>.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>چه عاملی ممکن است مانع خواب شب‌تان شود؟</strong></p>
<p>بی‌خوابی‌های من توأم با آرامش هستند، من فقط صبر می‌کنم تا خوابم بگیرد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>اگر قرار باشد زمان برگردد و شما بتوانید چیزهایی را تغییر دهید، چه چیزهایی را تغییر می‌دهید؟</strong></p>
<p>فکر می‌کنم آن زمان هم کارهای مشابهی که تاکنون کرده‌ام، انجام می‌دادم که اشتباهات نیز شامل آن می‌شود.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آرزو دارید کدام کتاب را شما می‌نوشتید؟</strong></p>
<p>کتاب حماسه لاla saga fuga de j.b) ) نوشتهٔ <strong>گوانزالو تورنته بالستر</strong>، که یک شاهکار کم شناخته شده است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> نویسنده بودن به چه معنی است؟</strong></p>
<p>این یک امتیاز منحصر به فرد است.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3787"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3787/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کار اصلی ما ثبت خاطرات است</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3744</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3744#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Nov 2010 06:56:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[جایزه ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[جایزه فتنه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات فتنه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان فتنه]]></category>
		<category><![CDATA[رحیم مخدومی]]></category>
		<category><![CDATA[فتنه 88]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3744</guid>
		<description><![CDATA[طی هفته‌های گذشته، رحیم مخدومی نویسنده و خاطره‌نگارِ دفاع مقدس، خبر برپایی جایزهٔ ادبی «داستان فتنه» را با ارسال پیامک از تلفن شخصی‌اش، به چند دوست نویسنده رساند. این آغاز حرکتی مردمی برای ثبت ادبی رویدادهای سال ۱۳۸۸ بود. حرکتی که از سوی ضدانقلاب با واکنش تند مواجه شد. اشا، چندی پیش به بازتاب واکنش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/rahim-makhdoomii.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p><strong>طی هفته‌های گذشته، رحیم مخدومی نویسنده و خاطره‌نگارِ دفاع مقدس، خبر برپایی جایزه</strong><strong>ٔ</strong><strong> ادبی «داستان فتنه» را با ارسال پیامک از تلفن شخصی‌اش، به چند دوست نویسنده رساند. این آغاز حرکتی مردمی برای ثبت ادبی رویدادهای سال ۱۳۸۸ بود. حرکتی که از سوی ضدانقلاب با واکنش تند مواجه شد. اشا، چندی پیش به بازتاب واکنش ضدانقلاب پرداخت و آن را سندی بر اهمیت این رویداد فرهنگی قلمداد کرد. «اشا» برای پیگیری بیش‌تر موضوع، گفتگویی با رحیم مخدومی انجام داده که اینک پیش روی شما است: </strong></p>
<p><strong>■</strong><strong> آقای مخدومی! لابد گزارش ما درباره واکنش ضدانقلاب را مطالعه کردید. بگذارید از همین‌جا شروع کنیم و نظرتان درباره</strong><strong>ٔ</strong><strong> این واکنش‌های عصبی را بپرسیم. </strong></p>
<p>بله مطلب را خواندم. معتقدم یک امر واجب، اما مغفول‌مانده احیا شده و بعضی را تحریک کرده است. واکنش‌های مختلف، منجر به حساسیت‌ بیش‌تر نگاه ما هم شد. هرچند خود ما مبتکر و بانی حرکت بودیم، اما این‌قدر که واکنش‌ها ما را روی موضوع حساس کرد، حساس نبودیم.</p>
<p>طبیعتاً افرادی که واکنش منفی نشان دادند دوست داشتند که این امر همچنان مغفول و خاموش بماند، اما خب اتفاقی افتاد و این بیدار شد و به حرکت در آمد. طبیعی است که این‌ها یک دفعه شوکه شدند و برای این‌که این حرکت را در نطفه خفه کنند هیچ‌ راه دیگری جز دروغ‌پردازی نداشتند.</p>
<p>بعد از این اتفاق، برخی از دوستان این‌ها را ارجاع داده‌اند و گفته‌اند بروید و نوع جایزه‌ای که تعیین شده را ببینید تا بدانید چه قدر است، در حالی که من می‌گویم این‌ها دیده‌اند و عمداً دارند وارونه جلوه می‌دهند. شاید بتوان یکی از اسامی مطرح فتنه را «دروغ» گذاشت. متأسفانه این‌ها می‌خواهند با مقولات فرهنگی و سیاسی و اقتصادی با دروغ مواجهه کنند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> واقعا این میزان جایزه این‌قدر زیاد بوده که دشمنان روی آن مانور داده‌اند؟</strong></p>
<p>راستش خودم شرمم می‌آمد که میزان جایزه را اعلام بکنم. مانده بودم که آیا این درست است که وقتی یک نفر در سطح کشور رتبه اول را می‌آورد، ما به او بگوئیم از یک شهرستان بیا ورامین، یک سکه بگیر و برو؟ الان ارزش جایزهٔ مسابقاتی کوچک‌تر از این، ۱۰ برابر جایزه‌ای است که ما تعیین کرده‌ایم. منتها توان ما بیش‌از این نبوده. برای همین هم داریم تلاش می‌کنیم کمک بگیریم. با این حال گفتیم اگر اعلام نکنیم و به افراد بگوئیم تشریف بیاورید جایزه بگیرید، شاید توقعات دیگری داشته باشند و در حق‌شان اجحاف بشود. منتها گفتیم از ابتدا شفاف جلو برویم تا افراد با آگاهی شرکت کنند. صداقت بهتر است و ضمناً نویسنده متعهد غالبا برای انگیزه‌اش می‌نویسد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> ایده</strong><strong>ٔ</strong><strong> برگزاری جایزه از کجا آمد؟</strong></p>
<p>مقام معظم رهبری در رهنمودهایی که به خصوص در قضایای فتنهٔ اخیر به هنرمندان داشتند، توقع‌شان این بود که هنرمند نسبت به وقایع جامعه‌اش بی‌تفاوت نباشد. متأسفانه در بین هنرمندان یک بیماری روشن‌فکرمآبی رخنه کرده با این مضمون که هنرمند به هیچ وجه نباید نسبت به جریان‌های سیاسی و اجتماعی خودش واکنش نشان بدهد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> برخلافش به نظر می‌رسد گویندگان این حرف، خودشان از همه سیاسی‌ترند!</strong></p>
<p>بله، همین را می‌خواهم بگویم. در عمل این‌ها غلام حلقه به گوش جریان‌های معاند شده‌اند. جریان‌هایی که علیه مردم هستند. هنرمند مال مردم است. هنرمند به عنوان دیدهٔ بیدار مردم که مسیر را خوب ببیند و به مردم نشان بدهد، هنرمندی که اسم خواص و نخبه رویش گذاشته می‌شود و برای خودش مخاطب دارد، باید چند قدم از مردم جامعه‌ جلوتر باشد نه این‌که خلاف مسیر مردم باشد. ما دیده‌ایم که در بعضی موارد مردم از هنرمندان جلو افتاده‌اند.</p>
<p>آن‌چه تودهٔ مردم و رهبران ما از هنرمند انتظار دارند، هنرمندی است که به عنوان روشن‌گر مخاطب خودش جلو بیفتد، کژی‌ها را پیدا کند و به جامعه آگاهی بدهد.</p>
<p>در قضایای فتنهٔ اخیر توقع این بوده که هنرمند نقش ایفا کند. خب، بهترین کاری که از من نویسنده انتظار می‌رود چیست؟ یک بنده خدا می‌رود فریاد می‌کشد، یکی رأی می‌دهد، یکی اعلام حضور می‌کند، ما هم در کنار همهٔ این‌ها باید هنر خودمان را به خدمت بگیریم. با این نیت بنده رصد کردم و دیدم آقایان سیاسی بد کار نکرده‌اند و در این زمینه کتاب‌هایی چاپ شده. شعرا هم کتاب‌هایی چاپ کرده‌اند. اما در داستان کاری نشده. ما یک مؤسسهٔ کوچک هستیم در یک شهرستان، اما بر خود وظیفه دانستیم تا این حرکت را شروع کنیم. دربارهٔ قضیه فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که فراخوان کشوری صورت بگیرد. ما این را در قالب داستان کوتاه و داستانک اعلام کردیم، اما جای گسترش دارد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> فکر می‌کنید ثبت وقایع سال ۸۸ چه لزومی دارد؟</strong></p>
<p>آیندگان در خصوص این مقطع تاریخی قضاوت خواهند کرد. خب بر چه اساسی قضاوت می‌کنند؟ بر اساس تاریخ ما، کتب ما، خاطراتی که ثبت می‌شود و محصولات فرهنگی و هنری که ماندگار خواهد شد. چون آن موقع ما نیستیم که بخواهیم مدافع این مقطع تاریخی باشیم. متأسفانه حتی دربارهٔ انقلاب آثار ادبی کافی نداریم. من در ورامین زندگی می‌کنم، ورامین نقطهٔ عطفش قیام ۱۵ خرداد است اما متأسفانه چیزی در این باره نداریم، حتی آمار دقیق دربارهٔ شهدا نداریم چه برسد به این‌که بخواهیم دربارهٔ این‌ها مطلبی ارائه بدهیم.</p>
<p>اصلا خود جریان ۱۵ خرداد که به عنوان جرقهٔ انقلاب اسلامی است، یک دنیا حرف برای گفتن دارد، منتها ثبت نشده است. این، لزوم حرکت‌های ادبی این‌چنینی را بر ما که شاهد خسران گذشته هستیم بیش‌تر معلوم می‌کند. ما الان بیش‌تر مراقب هستیم. باید نقاط عطف تاریخی را ببینیم، ثبتش کنیم، اسنادش را جمع‌آوری کنیم تا ماندگار شود. این ماندگاری هم برای امروز جامعهٔ ما مفید است تا مانع ارائهٔ اطلاعات دروغین بشود. وقتی حقایق ثبت شود و اسناد و مدارک ارائه بشود، افراد به حقایق پی می‌برند و موضع واقع‌بینانه خواهند گرفت. گذشته از مقطع امروز، اگر این کار را نکنیم بدهکار آیندگان خواهیم بود.</p>
<p><strong>■</strong><strong> بررسی تاریخی نشان می‌دهد میان اتفاقات سیاسی اوایل دهه ۶۰ و فتنه ۸۸ اشتراکات و تشابهات زیادی وجود دارد. فکر می‌کنید اگر تاریخ آن دهه، درست ثبت و منتقل می‌شد، در سال ۸۸ شاهد اتفاقات و خسران‌ها و کج‌روی‌ها و گمراهی‌ها بودیم؟</strong></p>
<p>نکتهٔ خوبی را اشاره می‌فرمائید. من اشاره می‌کنم به قطعات بسیار کوتاه از برنامهٔ «شاخص» که سیما پخش کرد. مگر این چند دقیقه شد؟ همان چند دقیقه توانست به اندازهٔ هزینهٔ‌ بسیار سنگینی که هم از لحاظ زمان و هم از لحاظ اعتبار و هم از لحاظ مالی می‌توانست گریبان‌گیر نظام ما باشد، بازدارنده باشد. این اتفاق، در عین مسرت و خوشحالی، یک هشدار و زنگ خطر جدی هم بود.</p>
<p>تجربه‌ها چرا به کمک ما نمی‌آیند؟ تجربه‌ها کجا مخفی شده‌اند؟ کیست که این تجربه‌ها را از لابه‌لای تاریک‌خانه‌های بایگانی‌ها بیرون بکشد و امروز به عنوان چراغ راه در مسیر جوان‌هایی که سن‌شان اقتضا نمی‌کرده که تجربه کنند قرار بدهد تا ما از این منظر یک بار دیگر آسیب نبینیم؟ خب این هم یکی از دلایل متقن دیگر بر ضرورت این کار است. اگر امروز هم ما ثبت نکنیم و هنرمندان، سیاسیون، شعرا و هرکسی در حیطهٔ تخصصی خودش، به یک فریاد یا رأی اکتفا ‌کنند، قطعاً ما در آیندهٔ نزدیک که تکرار تاریخ همچنان ادامه دارد، به خسرانی که این فقدان ثبت و استفاده از هنر برای ماندگاری این اتفاقات خواهد شد، دوباره دچار خواهیم شد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> فکر می‌کنید با گذشت یک سال و اندی از فتنه ۸۸، چرا داستان‌نویسان ما از این اتفاق غافل بوده‌اند و کناره گرفته‌اند؟</strong></p>
<p>این موضوع چند زاویه دارد که باید به هرکدام واقع‌بینانه نگاه کنیم. اول این‌که باید فتنه را واقعاً فتنه ببینیم. فتنه آن قدر ظریف است که گاهی اوقات در یک خانواده‌ رخنه می‌کند و دو برادر که زیر یک سقف زندگی می‌کنند و مؤمن و مسلمان هستند را روبه‌روی هم قرار می‌دهد. خیلی خاموش وارد دل‌ها می‌شود. این در بین نویسندگان واقعیتی بود. فتنه آن قدر خاموش وارد جمع ما که نویسندگانی در یک گروه بودیم، شد که یک‌دفعه دیدیم در مقابل هم ایستاده‌ایم، اما در عین حال دوستیم.</p>
<p>یکی از دلایل سخت بودن موضع‌گیری برای نویسندگان، این بود که به واقع در یک حالتی از گیجی و ابهام و گنگی واقع شدند. و این‌ها را گرفتار سکوتی کرد تا نتوانند از این ابهام خارج شوند. خروج از این بهت زمان برد. می‌خواهم بگویم این زمان زیاد نیست، چون شدت شوک فتنه شدید بود. مگر افرادی که از چنان بصیرتی برخوردار بودند که قدم‌های آهسته فتنه را از همان ابتدا احساس کردند و با بیداری با آن مواجه شدند.</p>
<p>نکتهٔ دیگر این است که افراد آن انگیزهٔ جدی و لازم را ندارند. شاید اگر یکی بیاید انگیزه ایجاد بکند، بقیه بفهمند چه کارها می‌توانستند بکنند که نکردند. نیاز به شوک و تلنگری بود. این اقدام ما در واقع برای کسانی که دوست داشتند کاری بکنند اما نمی‌دانستند چه طور شروع کنند، همین تلنگر است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> بازتاب رسانه‌ای این جایزه چطور بوده؟</strong></p>
<p>بنده با خیلی‌جاها تماس گرفتم، اما تنها دو جا با روی خوش استقبال کردند. یکی سایت رجانیوز بود که لوگوی ما را رایگان در سایت قرار داد و دیگری مجلهٔ راه که پوستر ما را چاپ کرد. جاهای دیگر که اغلب هم همسو هستند، مبالغی در حدود یک میلیون تومان برای یک مرحله تبلیغ ما می‌خواستند که از توان ما خارج بود. نهایت این‌ها می‌امدند و به شکل مصاحبه که هم به نفع خودشان باشد و هم اطلاع‌رسانی این اقدام فرهنگی صورت بگیرد، کمک می‌کردند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> به نظرتان کافی بوده؟</strong></p>
<p>با توجه به ضرورت و اهمیت موضوع که یک کار بر زمین مانده و دیر شده است، طبیعی می‌دانستم وقتی اشاره‌اش به افراد رسید، واقعا آستین بالا بزنند. این کاری بود که باید دیگران انجامش می‌دادند که ندادند. حالا یک مؤسسهٔ خصوصی دارد این را انجام می‌دهد و این‌ها باید با آغوش باز حمایت می‌کردند که متأسفانه نکردند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> این‌روزها بحث درباره</strong><strong>ٔ</strong><strong> «جنگ نرم» و هزینه برای این موضوع بسیار زیاد است. بسیارند مراکزی که متولی این کار شده‌اند و برای آن هزینه‌های بسیار زیاد صرف می‌کنند بدون آن‌که نتیجه‌ای داشته باشد. اگر بپذیریم که جنگ نرم، گونه‌ای فرهنگی است و کار شما از مصادیق آن، مرکزی پیشنهاد کمک در این خصوص به شما ارائه کرده است؟</strong></p>
<p>تا حالا که نه. شاید نگاه‌شان به این فراخوان، نگاه خارج از حیطهٔ کاری خودشان است. غالباً در محیط اداری، آن‌چه خودشان انجام بدهند جزء شرح وظایف خودشان می‌دانند و خیلی نمی‌آیند سنخیت کارهای بخش خصوصی را با جنس کار خودشان مقایسه کنند. در این صورت می‌بینند باری که توسط دیگران برداشته می‌شود، چقدر از لحاظ هزینه و وقت و انرژی به نفع آن‌ها است. متأسفانه نگاه غلط این است. عین این حرکت اگر در حیطه و مجموعهٔ خودشان صورت بگیرد می‌شود صد در صد کار ما و همه جانبه برای به نتیجه رساندنش بسیج می‌شوند. اگر افق نگاه را وسیع‌تر بکنند و هدف را ببیند و هرکس در راستای هدف کمک می‌کند را از خودشان تلقی بکنند، کارها با سرعت و کیفیت بیش‌تری پیش می‌رود.</p>
<p><strong>■</strong><strong> از داستان‌نویسان مطرح جبهه انقلاب واکنشی نسبت به فراخوان بوده؟</strong></p>
<p>بعضی از دوستان که خودم با آن‌ها ارتباط داشتم، برای بحث داوری قول همکاری دادند. بعضی از این واکنش‌ها که شما هم شاهد بودید و بنده هیچ ارتباطی با آن‌ها نداشتم، منتها رؤیت اطلاعیه‌ها و واکنش‌ها همسویی و خرسندی آن‌ها را نشان داد.</p>
<p>بعضی دیگر، دوستان پیشکسوتی هستند که در این زمینه فعالیت می‌کنند. من از ایشان دعوت کردم به عنوان افتخاری و میهمان آثار ارائه بدهند. دوستان دست به کار شدند. قرار است بخش عمده‌ٔ آثاری که می‌خواهیم به چاپ برسانیم آثاری باشد که توسط فراخوان و با عنوان مسابقه به دست ما می‌رسد و در کنار این‌ها بخشی به آثار پیشکسوتان اختصاص پیدا می‌کند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> مهلتی که برای ارائه آثار مشخص کرده‌اید کم نیست؟</strong></p>
<p>احتمال دارد که زمان بیش‌تر شود، چون مقدرای از زمان به خاطر دست تنهایی تلف شد. ما از مهرماه شروع کرده‌ایم اما شما واکنش‌ها را آخر مهر می‌بینید. در واقع یک ماه زمان طی شده تا اطلاعیه‌های ما به خاطر بضاعت کمی که در اطلاع‌رسانی داشتیم، دیده بشود. می‌توانیم بگوئیم که اطلاع‌رسانی ما از اول آبان شروع شده. منتظر هستیم ببینیم چه تعداد آثار به دست‌مان می‌رسد. اگر راضی کننده باشد ما طبق وعده ۱۴ آذرماه اهدای جوایز را خواهیم داشت. اگر احساس کردیم که نیاز به فرصت بیش‌تری است تا آثار بیش‌تری دست‌مان برسد این زمان را تمدید خواهیم کرد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> برگردیم به تهمت‌ها. این هزینه‌های به زعمِ ضدانقلاب هنگفت جایزه، از کجا تأمین می‌شود؟</strong></p>
<p>تا این ساعت که با شما صحبت می‌کنم، حتی یک ریال از هیچ کس یا نهاد به دست ما نرسیده و این‌ هزینه‌های به قول ضدانقلاب نجومی، از هزینه‌های شخصی خودمان است. منتها تلاش می‌کنیم تا از کمک‌های مردمی بهره‌مند شویم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> قصد گسترده کردن کار را هم دارید؟</strong></p>
<p>به زودی فراخوان خاطره منتشر خواهم کرد. به محض این‌که فراخوان داستان به نتیجه‌ای رسید و شکل و شمایل گرفت، فراخوان خاطره منتشر می‌شود تا آحاد مردم بتوانند شرکت کنند. چون مهم‌تر و مستندتر از داستان، خاطرات است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> این اتفاق مبارک و بی‌سابقه‌ای است، چون حتی درباره</strong><strong>ٔ</strong><strong> انقلاب هم این‌طور ثبت خاطرات مردمی نداریم. </strong></p>
<p>بله، الان چند سالی است که دفتر انقلاب اسلامی حوزهٔ هنری، سراغ شاخص‌ها و رهبران می‌رود و خاطرات را ثبت می‌کند. اما خاطرات مردمی هنوز جایی ثبت نشده. اصلاً نگاه امام این بود که انقلاب، انقلاب مردمی است و نگاه مردم باید تکثیر و ثبت بشود.</p>
<p>مردم ریختند توی خیابان و جلوی فتنه را گرفتند و چشم‌ و دست‌شان را از دست دادند. ما در این واقعه مثل خود دفاع مقدس شهید دادیم. خسارت بر کسی تحمیل شده که دیده نمی‌شود. شاید اصلاً توی هیچ شهرستانی مردم شهرستان ندانند که جانبازان فتنهٔ شهرشان چه کسانی هستند. کار اصلی ما فراخوان خاطرات فتنه است. چون کار بزرگی است، می‌خواهیم اطلاعیه‌ای تنظیم ‌کنیم و از خیّرین بخواهیم تا کمک کنند. در خصوص ارگان‌های دولتی هم ما داریم تلاش می‌کنیم تا بتوانیم کمک بگیریم.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>این مطلب پیش از انتشار در اشا، به روزنامه جوان فروخته شده است.</strong></span></p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3744"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3744/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همیشه در حال نوشتن بودم</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3680</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3680#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Oct 2010 08:58:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیما پراینده</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه]]></category>
		<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[اپرا وینفری]]></category>
		<category><![CDATA[جی کی رولینگ]]></category>
		<category><![CDATA[رولینگ]]></category>
		<category><![CDATA[هری پاتر]]></category>
		<category><![CDATA[گفتگو با رولینگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3680</guid>
		<description><![CDATA[اشا: دیگر چه کسی است که با نامِ «جی.کی. رولینگ» ناآشنا باشد؟ نویسندهٔ پرآوازه‌ای که با «هری پاتر» به همه چیزِ دنیا رسید: شهرت، زیبایی، پول، نفوذ. نادیده گرفتنِ او، کاری عبث است. او در اوجِ محبوبیت و شهرت است و قطعاً این‌ها را به مدد نیروهای غیبی و کمک‌های پشت پرده به دست نیاورده. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/j.k.rowlinkg.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p><strong>اشا: دیگر چه کسی است که با نامِ «جی.کی. رولینگ» ناآشنا باشد؟ نویسندهٔ پرآوازه‌ای که با «هری پاتر» به همه چیزِ دنیا رسید: شهرت، زیبایی، پول، نفوذ. نادیده گرفتنِ او، کاری عبث است. او در اوجِ محبوبیت و شهرت است و قطعاً این‌ها را به مدد نیروهای غیبی و کمک‌های پشت پرده به دست نیاورده. مسلماً مخاطبان او بسیارند و این همه را نمی‌توان بدون تلاش، هوشیاری و خوب نوشتن به دست آورد. شاید بسیاری او را به دلیل ترویج خرافه و اندیشه‌های جادوگری سرزنش کنند، اما ما دربارهٔ رولینگِ مروجِ جادوگری حرف نمی‌زنیم. حتی دربارهٔ زنی که از کلامش پیدا است یک نوکیسهٔ کم‌جنبه است هم حرف نمی‌زنیم، حالا دربارهٔ نویسنده‌ای حرف می‌زنیم که ساحریِ مخاطبان را آموخته.</strong></p>
<p><strong>آن‌چه در ادامه می‌آید، متنِ خلاصه شدهٔ گفتگویِ «جی.کی. رولینگ» با «اپرا وینفری» است.</strong></p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong><strong> کمی دربارهٔ جی.کی رولینگ:</strong></strong></p>
<p>«جوان رولینگ» که با نام «جی کی رولینگ» شناخته می‌شود، در ۳۱ ژوئیهٔ ۱۹۶۵ میلادی در شهر «پیت» انگلستان زاده شد. او در دانشگاه رشتهٔ زبان و ادبیات فرانسه خواند. ایدهٔ نوشتنِ مجموعهٔ هری پاتر در ۱۹۹۰ در حالی به سرش افتاد که در یک قطار تأخیری نشسته بود.</p>
<p>سه سال بعد از این تاریخ، او در شرایطِ بدِ روحی و مالیِ ناشی از شکست خانوادگی و طلاق، شروع به نوشتنِ اولین کتاب از این مجموعه کرد. دو سال و یازده ماه پس از این تاریخ، رولینگ دست‌نوشته‌هایش را برای انتشارات بلومزبری فرستاد و آغاز تغییر در زندگی‌اش را رقم زد.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;"><strong><strong>■ ■ ■</strong></strong></div>
</div>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> جی کی رولینگ افسانه‌اش را با کتابی جذاب برای کودکان آغاز کرده است، داستان دربارهٔ پسری جادوگر و یتیم است که زخمی شبیه صاعقه روی پیشانی‌اش وجود دارد، پسری با سرنوشتی جادویی، که این سرنوشت توسط خالق اثر بیان می‌شود. جی کی رولینگ اولین نویسندهٔ خود ساخته در تاریخ است که بیش‌تر از ۴۰۰ میلیون نسخه از کتابش در حال حاضر فروش رفته است، که خوانندگان را با ۶۹ زبان مختلف در ۲۰۰ کشور دنیا به خود جذب کرده است.</p>
<p>آخرین فصل هری پاتر، «یادگاران مرگ»، از نظر زمانی سریع‌ترین فروش را تاکنون داشته است. جای تعجب نیست که تلاش او بیش از هر کس دیگری در این سیاره در زمینهٔ ادبیات به او اعتبار بخشیده است. فیلم پرفروش «هری پاتر» بیش‌ترین رأی را از منظر مخاطب در طول تاریخ آورده است، ۳/۵ میلیارد دلار فروش داشته و این روند هنوز ادامه دارد.</p>
<p><strong>وینفری:</strong> تهیه‌کنندهٔ من به من گفت اسم واقعی شما «جو» است. تمام این مدت من فکر می‌کردم اسم شما «جی.کی» است.</p>
<p><strong>رولینگ: بله، دلیلش این است که وقتی اولین کتابم درآمد، ناشر انگلیسی گفت: این کتابی است که پسرها اشتیاق به خواندن آن خواهند داشت. ولی آن‌ها نمی‌خواستند پسرها بفهمند که نویسندهٔ کتاب یک زن است. بنابراین از من پرسیدند آیا می‌توانند حرف اول اسمم را بکار ببرند؟ من هم قبول کردم. ولی من فقط یک اسم داشتم و اسم میانی نداشتم، به همین خاطر از اسم مادربزرگ دوست‌داشتنی‌ام استفاده کردم: «کاتلین».</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> که این طور، بنابراین پسرها را برای مدتی فریب دادید؟</p>
<p><strong>رولینگ: بله، ولی مدت آن زیاد نبود. به خاطر این که من شروع به دادن عکسم به روزنامه‌ها کردم، بنابراین دیگر هیچ کس نمی‌توانست این طور ظاهرسازی کند که من یک مرد هستم.</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> آیا علت حضورتان در این هتل برای تمام کردن هری پاتر این است که این مکان به شما کمک می‌کند به طرز ویژه‌ای فکر کنید و باعث تحریک خلاقیت‌تان می‌شود؟</p>
<p><strong>رولینگ: بله، این طوری کار می‌کرد، به دلیل اینکه یادگاران مرگ داشت به آخر می‌رسید و در منزل یک روز نظافت‌چی می‌آمد تا پنجره‌ها را تمیز کند، بچه‌ها در خانه بودند، سگ‌ها پارس می‌کردند و لامپ بالای سرم حرکت می‌کرد و نمی‌توانستم کار کنم، فکر کردم این مشکل را می‌توانم با پول حل کنم. حالا در این جا بر این مشکلم فائق آمده‌ام.</strong></p>
<p><strong>سال‌های متوالی بود که به یک کافه می‌رفتم و با سر و صداهای مختلف می‌نشستم و کار می‌کردم. فکر کردم می‌توانم در یک مکان آرام باشم. بنابراین به این هتل آمدم، هتل زیبایی است اما قصد ندارم این جا بمانم. این جا برای من خیلی مناسب است، فکر می‌کنم که نویسندگان مقداری خرافاتی هستند، روز اول نوشتن خیلی خوب بود، بنابراین هر روز به این هتل می‌آمدم تا آخرین کتاب هری پاتر را به پایان برسانم.</strong><strong><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/10/JK-Rowling.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-3681" title="JK-Rowling" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/10/JK-Rowling.jpg" alt="" width="170" height="174" /></a></strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> وقتی هری پاتر تمام شد، چه کار کردید؟</p>
<p><strong>رولینگ: در ابتدا به وجد آمدم، اما بعدش گریه کردم. قبل از آن روز، فقط یک بار در طول زندگی‌ام گریه کرده بودم و آن وقتی بود که مادرم فوت کرد، احوالم غیر قابل کنترل بود، ۱۷ سال برایش زحمت کشیده بودم، اوقات پر هیاهوی زندگی شخصی‌ام را وقف آن کرده بودم، همیشه بر روی آن کار می‌کردم. تصور کنید قرار بود بعد از کناره‌گیری کردن از آن بچه‌ها چه بر من بگذرد. این قانون کار است که زندگی انسان بر اساس آن سازماندهی می‌شود، و من باز هم به نوشتن ادامه خواهم داد اما به خاطر تمام شدن هری پاتر غصه می‌خورم.</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> آیا می‌دانستید کار قرار است با عبارت «همه چیز خوب است» تمام شود؟</p>
<p><strong>رولینگ: بله می‌دانستم.</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> و همیشه به آن فکر می‌کردید؟</p>
<p><strong>رولینگ: سؤال خیلی خوبی است. برای سال‌ها قرار بود کلمهٔ آخر «زخم» باشد اما نظرم را عوض کردم و تصمیم گرفتم داستان با این عبارت تمام شود «همه چیز خوب است».</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> فکر کرده‌اید بعد از پایان آن چه کاری انجام دهید؟</p>
<p><strong>رولینگ: بله، من نمی‌توانم متوقف شوم، فکر نمی‌کنم کسی بتواند این کار را انجام دهد، به خصوص این‌که با این شخصیت‌ها سال‌ها درگیر بوده‌ام. هنوز همهٔ آن‌ها در ذهن من هستند. منظورم این است می‌توانم آن را ادامه دهم، قاطعانه بگویم می‌توانم قسمت ۸، ۹، ۱۰ آن را هم بنویسم.</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> به من بگو آیا هیچ وقت در مقابل فشارهایی که به تو وارد شده از پا در نیامدی؟ به خاطر این که وقتی شروع به نوشتن هری پاتر کردی، اولین کارت برای دنیا شناخته شده نبود. بعد از آن یک‌باره هری پاتر مورد توجه قرار گرفت و در کل دنیا مشهور شد. مطمئن هستم در آن زمان‌ها فشارهایی را تحمل کردی.</p>
<p><strong>رولینگ: بله، فشار بود. الآن می‌توانم درباره‌اش حرف بزنم چون آن مرحله را رد کردم. در تمام مدت تحت فشاری بودم که باید انکارش می‌کردم و با آن دست و پنجه نرم می‌کردم. خیلی سریع اتفاق افتاد ولی نباید اصلاً اتفاق می‌افتاد. می‌دانید، این کتاب کودکان بود، مضافاً بر آن من چندین بار تأکید کرده بودم که خیلی تجاری نیست. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم، از مرحلهٔ سخت و تاریکی گذر کردم. فشارها دیوانه کننده بود، تور کتاب اولم در آمریکا یک جورهایی شانسی بود. اما در تور کتاب دومم که در کتابفروشی بارنر و نوبل برگذار شد، مردم در صف طویلی به صورت مارپیچ تا انتهای خیابان ایستاده بودند، من هم پشت در ورودی ایستاده بودم، آن‌ها در را باز کردند و همه جیغ کشیدند، همهٔ چراغ‌ها روی صورت من روشن شدند و خدای من! دو هزار کتاب را امضا کردم، صف تمامی نداشت&#8230; دیگر باید می‌رفتم.</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> و آن زمانی بود که شما دیگر شناخته شده بودید.</p>
<p><strong>رولینگ: بله، لحظهٔ فراموش نشدنی‌ای بود. توجه روزنامه‌ها و غیره و غیره برایم شگفت‌انگیز بود.</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> جالب نیست که در کتاب اول به شوهر خالهٔ هری گفته می‌شود، زمانی خواهد رسید که همهٔ بچه‌های دنیا اسم هری پاتر را خواهند شناخت، این پیش‌بینی شده بود؟</p>
<p><strong><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/10/j.k-rowling-2000-2009.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-3682" title="j.k-rowling-2000-2009" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/10/j.k-rowling-2000-2009.jpg" alt="" width="198" height="138" /></a>رولینگ: بله، یک جرقه بود. چیزی که حالا به واقعیت پیوسته است که قبلا فکر می‌کردم حاصل فکر دیوانهٔ من است. یادم می‌آید در حال قدم زدن از کافه (جایی که در آن جا می‌نوشتم) به خانه بودم، زمانی بود که رمان دومم، سنگ جادو را می‌نوشتم. احساس کردم صدایی خطاب به من می‌گوید: «سختی کار قبل از انتشار است، بعد از آن اتفاق عظیمی می‌افتد.»</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> شنیده‌ام ایدهٔ داستان زمانی که در قطار بودید به ذهنتان خطور کرد، آیا این درست است؟</p>
<p><strong>رولینگ: بله همینطور است، من همیشه در حال نوشتن بودم، هر وقت که می‌خواستم، می‌نوشتم. از زمان بچگی و از سن ۵، ۶ سالگی دوست داشتم نویسنده شوم. اما کارهای جدی‌ام را از اواخر نوجوانی تا ۲۰ سالگی‌ام انجام دادم. اما تا آن موقع هیچ کار نابی نداشتم.</strong></p>
<p><strong>روزی با قطار مسافرت می‌کردم، در آن زمان ۲۵ سالم بود. یک دفعه این ایده در ذهنم شکل گرفت: «پسری که نمی‌داند جادوگر است، به مدرسهٔ جادوگری می‌رود.» </strong><strong>بنگ! این چیزی بود که می‌خواستم بنویسم و در این قطار تأاخیری که از منچستر به لندن می‌رفت، ذهن من غرق در این افکار بود که «در این مدرسهٔ جادوگری چه خبر است؟ ۴ تا خانه، ارواح و خانهٔ ارواح وجود داشت. آن‌ها در مدرسه چه چیزی درس می‌دهند؟ دربارهٔ چه موضوعاتی یاد می‌گیرند؟ معلمانشان چه کسانی هستند؟» و هیچ قلم و کاغذی نداشتم که یادداشت کنم. فکر نمی‌کنم تا آن موقع هیچ وقت آن قدر هیجان‌زده شده باشم، قبل از آن هرگز به نوشتن برای کودکان فکر نکرده بودم، زیرا همیشه مجذوب فرهنگ‌ عامهٔ مردم بودم.</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> در آمریکا شما به عنوان نویسنده‌ای میلیاردر شناخته شده‌اید، این مسأله چه تأثیری بر شما گذاشته؟ و فکر می‌کنید که پول برای شما چه چیزی به دنبال داشته است؟</p>
<p><strong>رولینگ: خب من بهتر از قبل لباس می‌پوشم، می‌دانید، پول به شما آزادی می‌دهد، به شما قدرتی فوق‌العاده می‌دهد. منظورم این است که رفاه به معنی واقعی به شما این توانایی را می‌دهد که بنشینید و برای تعطیلاتتان تصمیم بگیرید و محدودیتی نداشته باشید.</strong></p>
<p><strong>وینفری:</strong> و به نوشتن ادامه خواهید داد؟</p>
<p><strong>رولینگ: قطعاً، خدای من! قطعاً. من جداً نمی‌توانم متوقف شوم. منظورم این است که شما می‌توانید دست مرا ببندید، ولی من باید بنویسم، برای سلامت ذهنم که شده باید بنویسم.</strong></p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5089841615ad51fad6709f81b239cbb4?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>زهرا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3680/comment-page-1#comment-1828">2010-Oct-17</a></small>
							خیلی قشنگ بود تا به حال مصاحبه ای به این خوبی با رولینگ نخونده بودم.... مرسی به خاطر این مطلب بسیار جذاب
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/0566cecdd90ac92081a75bd0e4da1a8c?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مهدی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3680/comment-page-1#comment-1830">2010-Oct-17</a></small>
							سلام 
با خواندن این متن چیزهایی ماورای کتاب و فیلم در مورد نویسنده دستگیرمان شد....متشکر
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3680"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3680/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فکر بکری در گردش</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3655</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3655#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Oct 2010 07:59:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ریحانه مهرزاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی فعالیت]]></category>
		<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[حرکت مردمی کتابخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[حمیدرضا شمس]]></category>
		<category><![CDATA[طرح کتابخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت کتابخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانه در گردش]]></category>
		<category><![CDATA[گسترش کتابخوانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3655</guid>
		<description><![CDATA[چند جوان دانش‌جو از فقر فرهنگی و کتاب نخوانی که دیگر از حد یک مشکل فراتر رفته و تا مرز بحران پیش‌روی کرده به تنگ آمده بودند. آن‌ها می‌دانستند که این مشکل تا آن‌جا است که رهبر انقلاب زبان به گلایه گشوده بود که: «من هر زمان به یاد کتاب و وضع کتاب در جامعهٔ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/k-d-g.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p>چند جوان دانش‌جو از فقر فرهنگی و کتاب نخوانی که دیگر از حد یک مشکل فراتر رفته و تا مرز بحران پیش‌روی کرده به تنگ آمده بودند. آن‌ها می‌دانستند که این مشکل تا آن‌جا است که رهبر انقلاب زبان به گلایه گشوده بود که: «من هر زمان به یاد کتاب و وضع کتاب در جامعهٔ خودمان می‌افتم، قلباً غمگین و متأسف می‌شوم»</p>
<p>رهبر گفته بود: «کتاب باید همه جا، برای همه کس، و در همه وقت به وفور یافت شود و مطرح باشد و نیز هیچ کس در هیچ جا، هیچ بهانه‌ای برای کتاب نخواندن نداشته باشد.»</p>
<p>و همین حجتی بود برای این چند جوان دانش‌جو تا برخلاف دیگر گروه‌های فرهنگی، به جای دست روی دست گذاشتن و به باد انتقاد گرفتن نهادهای دولتی و مقامات مسؤول، «یا علی» بگویند و فکرهای‌شان را بگذارند روی هم و طرحی بریزند تا با اجرای آن کتاب در همه وقت به وفور پیدا شود و دیگر هیچ بهانه‌ای برای کتاب نخواندن نباشد!</p>
<p>«کتاب‌خانهٔ درگردش» فکر بکری بود که در ذهن این چند جوان دانش‌جو جرقه خورد. باقی ماجرا را از زبان یکی از این چند جوان دانش‌جو- که بنا به درخواست خودش نامی از او نبردیم- بخوانید:</p>
<p>■ بنا بود در این طرح کتاب‌هایی را بخریم و به کتاب‌دوستان اهدا کنیم. اول به شرط مطالعه و دوم به شرط آن‌که بعد از مطالعه به دست کتاب‌دوست دیگری برسانند. اما برای اجرای طرح سه نسخه در نظر گرفتیم. در نسخهٔ اول مخاطبان‌مان را تنها دوستان نزدیک تشکیل می‌دادند. در نسخهٔ دوم  گسترهٔ مخاطبان بیش‌تر می‌شد و در نسخهٔ نهایی مخاطبان ما عموم علاقه‌مندان به کتاب هستند که البته این بخش هنوز اجرا نشده است که ایجاد سایت و تبلغاتی گسترده را برای آن در نظر گرفته‌ایم.</p>
<p>در کل مخاطبان ما را دو گروه تشکیل می‌دهند. گروه اول افرادی‌اند که دوست‌دار کتاب‌اند بی‌آن‌که خود بدانند و علاقه‌ٔ خود را به محض خواندن یک کتاب خوب کشف می‌کنند و گروه دوم کتاب‌دوستانی هستند که فقط کتاب‌ را دوست دارند اما برای به دست آوردن آن هزینه‌ای نمی‌کنند.</p>
<p><strong>اشا: امروز با چه شیوه‌ای در گردش بودن کتاب‌ها را کنترل می‌کنید؟</strong></p>
<p>■ بعد از خرید هر کتاب روی جلد را به آرم کتاب‌خانه و پشت جلد را به توضیحاتی دربارهٔ کتاب خانه و شماره سریالی منقش می‌کنیم. گیرندهٔ کتاب باید اسم خود را در برگهٔ الصاق شده ثبت کند و شماره سریال را از طریق پیامک به ما اطلاع دهد.</p>
<p><strong>اشا: و اگر گیرنده‌ای شما را مطلع نکرد یا کتاب در دستش راکد ماند چه؟</strong></p>
<p>■ برای ترغیب مخاطب نسبت به اعلام شماره سریال، نام این دوستان را در فهرست قرعه‌کشی قرار می‌دهیم تا در نهایت جوایزی به آن‌ها اهدا شود.</p>
<p>زمان به امانت بودن هر کتاب در نزد مخاطب محدودیتی ندارد اما به هر شخص دو هفته مهلت داده می‌شود تا مشغول مطالعه کتاب شود، اگر طی این دو هفته به هر دلیلی موفق به این کار نشد توصیه کرده‌ایم که کتاب را به فرد دیگری واگذار کند.</p>
<p><strong>اشا: معمولا چه کتاب‌هایی را برای کتاب‌خانه تهیه می‌کنید؟</strong></p>
<p>■ تهیهٔ هر کتاب دو معیار دارد: یکی نیازسنجی ما که بر مبنای صحبت‌های رهبر صورت می‌گیرد و یکی درخواست مخاطب. در شیوه‌ٔ اول مجموعه کتبی را مبنی بر همان نیازسنجی‌های انجام شده، تهیه می‌کنیم و به نمایندگی‌های خود در شهرهای مختلف می‌فرستیم تا از طریق آنان توزیع شود. در شیوهٔ دوم بعد از تأیید کتاب درخواستی، آن را به نشانی سفارش‌دهندهٔ کتاب می‌فرستیم.</p>
<p><strong>اشا: نمایندگان‌تان راچه‌طور تعیین می‌کنید؟!</strong></p>
<p>■ کار ما به تعبیری پارتیزانی است. به همین خاطر نمایندگان‌مان را بر اساس ارتباط‌هایی که در سطح کشور داریم پیدا می‌کنیم. یعنی کاری کاملاً داوطلبانه است. ضمن این‌که روی <a href="http://k-d-g.blogfa.com/">وبلاگِ کتاب‌خانه</a> بخشی را برای ثبت نام نمایندگان داوطلب قرار داده‌ایم. بعضی از همین طریق نمایندگی ما را پذیرفته‌اند و جالب این است که همین افراد کتاب‌هایی را با هزینه‌ٔ خود تهیه و وارد چرخه‌ٔ کتاب‌خانه کرده‌اند؛ البته بعد از به تایید رسیدن محتوای کتاب از نظر ما!</p>
<p><strong>اشا: برای تأیید کتاب‌ها فیلتر خاصی وجود دارد؟!</strong></p>
<p>■ بخش اعظم کتاب‌های اهدایی را قبل‌تر خودمان مطالعه کرده‌ایم. کتاب‌هایی را هم که نخوانده باشیم با استفاده از نظر افراد مورد اطمینانی که کتاب‌ها را مطالعه کرده‌اند در این مورد اقدام می‌کنیم. بعضی کتاب‌ها را می‌توان بر اساس سابقهٔ نویسندهٔ آن شناسایی کرد. هم‌چنان که چندین کتاب بعد از طی این مراحل از فیلتر ما گذر نکرده‌اند. این روند ممیزی ساده است اما بسیار دقیق‌تر از ممیزی ارشاد کارکرد دارد!</p>
<p><strong>اشا: تا امروز کتاب‌های اهدایی شما چه وسعت جغرافیایی را در برگرفته است؟</strong></p>
<p>■ در نسخهٔ دوم کتاب‌خانه بود که از طریق رابطینی که طی کار پیدا کرده بودیم ۹ شهر از ۶ استان را انتخاب کردیم و در نهایت ۲۰۰ جلد کتاب را به این شهرها فرستادیم. امروز کتاب‌های اهدایی ما در تهران، مبارکه، اصفهان،‌ ابرقو، ماهشهر و حتی در دوبی موجود است.</p>
<p><strong>اشا: و همه‌ٔ این کارها را فقط چند جوان دانش‌جو انجام می‌دهند؟!</strong></p>
<p>■ قدری کم‌تر از چندتا! اوایل کار یک تنه کار را انجام می‌دادم البته با حمایت مالی سه نفر از دوستان که البته خیلی زود از آن‌ها فقط یک نفر باقی ماند. کمی بعد دوست دیگری با من هم‌راه شد و تا امروز ثابت کرده است که رفیق نیمه راه نیست! نا گفته نماند که در این مدت دو داوطلب دیگر حمایت مالی کار را تقبل کرده‌اند که سر جمع این مبلغ در ماه به ۵۰ هزارتومان می‌رسد که با توجه به قیمت کتاب‌ها و هزینه‌های اجرایی مثل پست و چاپ و &#8230; واقعاً ناچیز است.</p>
<p><strong>اشا: چرا طرح را برای اجرا به نهادها و ارگان‌های مسئول ارائه نکردید؟</strong></p>
<p>■ ما به رصدگری رهبر ایمان داریم. از طرفی به درستی و ضرورت اجرای چنین طرحی یقین داشتیم. دیگر جایی برای اتلاف وقت و انرژی نبود. چند وقت پیش اخبار سیما گزارشی از کتاب‌خانه‌ای در فرانسه پخش کرد که به سبک و سیاق کتاب‌خانه‌ای در امریکا اداره می‌شد. جالب این بود که دغدغهٔ گردانندگان آن کتاب‌خانه با ما مشترک بود.</p>
<p>ما به صدا و سیما اعلام موجودیت کردیم تا شاید این کار را هم منعکس کنند اما جوابی ندادند. از طرفی  وقتی به کتاب‌خانه‌‌ٔ آمریکایی ایمیل زدیم نه تنها از وبلاگ‌مان بازدید کردند بلکه خواستار هم‌کاری هم شدند!</p>
<p>واقعیت این است که مشکل مهجوریت کتاب را خیلی راحت می‌توان به گردن مسئولین و دولت و ارگان‌ها انداخت، اما سؤال این است: <strong>ما خودمان چه کرده‌ایم؟!</strong></p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>8 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/bec6a03e341f7996d3f9c3cb0b1b68f0?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>رضا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3655/comment-page-1#comment-1814">2010-Oct-11</a></small>
							البته اين دوستان بايد حالا حالاها بجنگند تا اوضاع دستشون بياد. قصد نااميد کردن ندارم اما بعضى انتظاراتشون از دنيا زيادى تخيلىست. مثلا "ايمان به رصدگرى رهبر". اينکه چند نفر پيدا شدن و اين کار رو با جديت شروع کردن عاليه، اما نبايد اونقدر خوش بين باشن که با اولين ضربه جدى بخورند زمين.
با اين همه تبريک مىگم به خاطر همت و احساس تکليفشان.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/023f1f7d59e32925ca636940b0ce2819?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>غفاری:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3655/comment-page-1#comment-1815">2010-Oct-11</a></small>
							این کار چندان ابتکاری هم نیست. ایده‌ی اصلی به گمانم آمریکایی باشه. یه عنوان جالب هم واسش دارن که هرچی فکر میکنم یادم نمیاد! القصه مدتی پیش یه نمونه‌ی ایرانی دیگه از روش درست کردن که انگاری خیلی همت نداشتن و خلاصه بی‌فروغ شد.
حالا باید تشکر کرد از این همت تازه و آرزو کرد که این یکی دیگه زمین نخوره.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/d0d58caa8a77693a72bd511fce250bc2?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فرهاد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3655/comment-page-1#comment-1816">2010-Oct-11</a></small>
							خداييش وبلاگشون زشته و ناکارامد. حالا که دارن زحمت مىکشن، اقلا براى بهتر شدن جلوه و ماهيت صفحه وب کارشون هم تلاش کنند.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/14aeb3406b00d03ee02f13521a4604d7?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>حامد اشرفی نسب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3655/comment-page-1#comment-1817">2010-Oct-11</a></small>
							و براستی ما چه کرده ایم؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/4609f95c603cf65b25b8489a8b64d3ea?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>کنعان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3655/comment-page-1#comment-1821">2010-Oct-15</a></small>
							ِبه نظر من این کار کار جدیده و خیلی با نسخه آمریکایی فرق می کنه. نسخه آمریکایی شبیه این طرح کاملا مطابق با فرهنگ کشور آمریکاست و تو ایران اصلا کاربردی نداره. تو ایران اگه کتابی رو رها روی نیمکت پارک ببینن، احتمالا به عنوان زیرانداز ازش استفاده می کنن!!! همونطور که دوست عزیزمون گفتن، نسخه ای که در تقلید با نسخه آمریکایی در ایران راه اندازی شد، نتونست موفق باشه و شکست خورد، مثل خیلی از مباحث علوم انسانی ما!!! اما انتخاب عنوان برای این متن خیلی دقیق بوده و واقعا این کار، فکر بکریه. اسکلت کاری این کتابخانه، وقف در گردشه، که با یه سری فکر جالب و ایده نو، پویا و سیستماتیک شده. باید کشور ما پر بشه از اینگونه ایده هایی که با فرهنگ ما سازگار هستن و بدون نگاه تقلیدی پایه گذاری شدن. امیدوارم که دلسرد نشن و موفق بشن.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/500ce60163a9bc02ee3152713e6414b4?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>حسین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3655/comment-page-1#comment-1824">2010-Oct-16</a></small>
							عارضم به خدمت دوست گرامی «کنعان» که گرچه ممنونیم از بچه هایی که همچین فکرهایی به سرشون میاد، اما این دلیل نمیشه که بگیم ابتکار کردن. واقعیت اینه که اصل ماجرا، قبلا ابتکار شده. اونم نه تو ایران، تو آمریکا. حالا این رفقا اومدن و در یک یا چند بخش جزئی، در شیوه اجرا، تغییر جزئی اعمال کردن. این که معناش نمیشه ابتکار.
ابتکار: اول چیزی را دریافتن، به اول چیزی رسیدن و پیشی گرفتن، چیز تازه‌ ای پیدا کردن، چیز تازه و بی سابقه آوردن، انجام دادن کاری که سابقه نداشته باشد / فرهنگ فارسی عمید – تالیف حسن عمید – تهران –
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/4609f95c603cf65b25b8489a8b64d3ea?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>کنعان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3655/comment-page-1#comment-1827">2010-Oct-16</a></small>
							]جناب حسین، واقعا متأسفم که ما فقط یاد گرفتیم که ایراد بگیریم! یه نکته قشنگ تو مساحبه ذکر شده بود که "ما خود چه کرده ایم"...
از 7 خط نوشته شما، تنها یک خطش با نگاه مثبت به این ابتکار بود و بقیه، تنها دلسرد کننده بود و ایراد...
ما ایرانی ها خودمون کاری نمی کنیم، اگه کسی هم کاری کرد، چنان به دیده روشن فکرانه و عافل اندرسفیه بهش نگاه می کنیم که به نظر می رسه خودمون ته خطیم!!!
و این جمله رو بارها باید تکرار کرد و تکرار" "خود چه کرده ایم"
اصلا شما درست می گید، این رفقا هیچ کاری نکردن!!! کاش حداقل با نگاهی مثبت و نه با نگاهی عاقل اندر سفیهانه! به مطالعه اجمالی و مقایسه ای در مورد دو طرح می پپرداختیم و بعد اینگونه روشنفکرانه نظر می دادیم.
گاهی آدم متأسف می شه از این همه ادعا و تخریب خودی...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/500ce60163a9bc02ee3152713e6414b4?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>حسین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3655/comment-page-1#comment-1829">2010-Oct-17</a></small>
							آقای کنعانِ عزیز! چرا تند میری برادر؟ حرف من اساسا به طرح "کتابخانه درگردش" نقد وارد نمیکرد، من فقط عرض کردم "ابتکار" برای این کار، کاربرد نداره. از فرهنگ لغت هم معنا آوردم که مبادا به خطا برم. حتی اگر تصور کنیم که حرف من به ماهیت کار کتابخانه در گردش برمیگرده، بازم نمیشه بهش گفت "ایراد" چون در واقع نوعی تصحیح نگاهه، نه تضعیف و تخریب عمل.
هیچ جای حرفم نگفتم دانای کل و عاقل و روشنفکر یا ته خطم. صحبت "ما چه کردیم" صحبتی سوا از حرف منه که نمیدونم چرا شما بهش اشاره کردی.
هیچ جای حرفم نگفتم این دوستان کاری نکردن. فقط گفتم ابتکار نیست. حتی قیاس هم نکردم چون اگر بخوایم قیاس کنیم در صورت و سیرت، کار اون خارجیها به دلایل مختلف از جمله "پیشگام بودن" و غیره و غیره و غیره، از کار این بچه‌ها جلوتره مسلما. اما من که اساسا تو کامنتم حرفی از قیاس و تخریب نزدم. 
خلاصه نمیدونم شما واسه چی این همه ما رو متهم کردی. ایشالا که خیره.
ضمنا جسارته اما "مصاحبه" با "ص" است نه "س". قربانت
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3655"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3655/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدم‌های جسور در کتابفروشی‌های مستقل</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3502</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3502#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 10:38:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیما پراینده</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی فعالیت]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی مستقل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3502</guid>
		<description><![CDATA[مردمی که ما را می‌شناسند می‌دانند که ما تیم قهاری هستیم. نقشمان بسیار مکمل هم است. مخصوصاً این‌که در زندگی قبلی‌مان خورهٔ کار بودیم، حالا هم به کارمان اعتیاد داریم و با اشتیاق زیاد بر روی چیزی کار می‌کنیم که به آن علاقه‌مند هستیم و از همکاری با یکدیگر لذت می‌بریم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/bookshop-san.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p><strong>کتاب‌فروشی فقط در ایران کار جسورانه و پرخطر محسوب نمی‌شود. حتی اگر در آمریکا هم باشید، کسانی هستند که با طعنه به شما بگویند: هه! کتاب‌فروشی هم شد کار؟ به همین دلیل، راه‌اندازی یک کتاب‌فروشی مستقل کار متهورانه‌ای است. خواندن گفتگوی خبرنگار روزنامهٔ مانیتور با صاحب یک کتابفروشی مستقل، نشان می‌دهد که برای راه‌اندازی یک کتاب‌فروشی، علاوه بر جسارت، باید همت و ایده داشت؛ وگرنه کتاب‌فروشی بی کتاب‌فروشی.</strong></p>
<p>فکر می‌کنید بین کاری که تاپیست‌ها، چوپانان و صاحبان کتابفروشی‌ها انجام میدهند چه شباهتی وجود دارد؟ نه، اشتباه نکنید، قصد مقدمه چینی برای یک شوخی بامزه را ندارم! بلکه یادآوری این نکته برایم مهم است که این روزها بسیاری از حرفه‌های سنتی، تحت فشار قرار گرفته‌اند. این فشار بیش‌تر از همه کسب و کار کسانی را در برگرفته است که مایل به راه‌اندازی کتابفروشی‌های مستقل هستند. رو‌یارویی با فشارِ رقابت‌های سنگین زنجیره‌ای، اقتصاد نامطمئن، و اخیراً حمله بردن به سمت ابزارهای دیجیتالِ کتاب‌خوان مثل «کیندل» و «آی‌پد». تعجب‌آور نیست که عضویت در انجمن کتابفروشان آمریکا در طول ۱۰ سال گذشته تقریبا ۵۰% کاهش یافته است ( از ۲۷۰۰ عضو در سال ۲۰۰۰، هم اکنون به ۱۴۰۰ نفر رسیده است). در طول مدت تابستان، روزنامهٔ «ساینس مانیتور» قصد دارد محبوب‌ترین کتابفروشی‌های محلی آمریکا را بررسی کند تا ببیند، آن‌ها چطور هنوز به کار خود ادامه می‌دهند و حتی گاهی در شرایط سخت پیش‌رفت نیز می‌کنند.</p>
<p>تیم دو نفرهٔ «کریستین ایوانز» و «پراوین مادان» مانند خبرنگاران سخت کوشی که درحالی که بقیهٔ مردم تمام تلاش خود را برای فرار انجام می‌دهند، قدم به میدان جنگ می‌گذارند، سه سال پیش تصمیم غیر عادی‌ای گرفتند. آن‌ها مبلغ زیادی به ادارهٔ کار پرداخت کردند تا یک کتاب‌فروشی مستقل خریداری کنند. خوشبختانه آن‌ها هم اکنون تحت عنوان مالکین کتابفروشی «اسمیت» در سانفرانسیکو شناخته شده‌اند. ایوانز چند دقیقه از وقتش را برای پاسخگویی به سؤالات «مارجوری کهه»، ویرایشگر روزنامهٔ مانیتور، اختصاص داده است که در این‌جا گزیده‌ای از گفتگویشان پیش روی ما است:</p>
<p><strong>چرا در این عصر و زمانه که همه به سمت شرکت‌های اقتصادی گرایش دارند، اقدام به خرید کتابفروشی مستقل کردید؟</strong></p>
<p>این سؤال دربارهٔ همه اشخاص به یک صورت پاسخ داده نمی‌شود اما دربارهٔ خودمان باید بگویم، من و همسرم پراوین، در حرفه‌مان به نقطهٔ مشترکی رسیدیم که همین باعث می‌شود در انجام هر کاری موفق باشیم و در هر شغلی پیشرفت داشته باشیم. از این بابت خیلی خوش شانس بودیم که می‌توانستیم زمانی را به خودمان استراحت بدهیم تا بررسی کنیم کار بعدی‌ای که می‌خواهیم انجام دهیم، چیست. ما به عنوان یک زوج ایده‌ها و فکرهای زیادی داشتیم و کتابفروشی در میان این ایده‌ها نبود. کتابفروشی چیزی بود که پیش آمد و با توجه به این‌که هر دوی ما کتاب‌خوان بودیم و زمان زیادی را در کتابفروشی‌ها سپری می‌کردیم، باخود گفتیم چرا نباید این شغل را ادامه دهیم؟ هر دویمان نه تنها سوابقی در همکاری با شرکت‌ها در به کارگیری فناوری در کسب و کار داشتیم بلکه زمینه و سابقهٔ مدیریت اجرایی تجاری نیز داشتیم. و اساساً به این فکر افتادیم که برای داشتن یک کتابفروشی مستقل چه کارهایی باید انجام دهیم؟ و این‌جا بود که شروع کردیم به تجسم تمام نیازهایی که یک کتابفروشی برای ایجاد یک مدل سازگار با محیط برای کسب و کارش دارد. و هرچه بیشتر در افکارمان پیش می‌رفتیم، بیش‌تر به این نکته می‌رسیدیم که چیزهای بسیار زیادی وجود دارد که اگر کتابفروشی‌ها بخواهند مرتبط با آمازون قرار بگیرند، باید آن‌ها را در نظر بگیرند.</p>
<p>حالا فکر می‌کنم در این جایگاه، زمان بسیار هیجان‌انگیزی را سپری می‌کنم. احساس می‌کنم در غرب وحشی در مسیری قرار گرفته‌ایم که چیز‌های واقعاً شگفت‌انگیزی را می‌بینیم. ما ارتباط بسیار قوی‌ای با برخی از نویسندگان محلی که تجربیاتی در حوزهٔ نشر و چاپ دارند، برقرار کرده‌ایم. ما با نویسندگان مشهور با ایجاد روش‌های جدید که خواه به صورت زنده جریان دارد یا از طریق ویدئو یا رسانه‌های اجتماعی همکاری می‌کنیم. در بعضی مواقع فناوری به ما اجازهٔ ارتقا و غنی‌سازی اجتماع دوستداران کتاب را می‌دهد، بنابراین تا جایی که فرصت برای این کار هست ما فعالانه در آن تجربه و شرکت می‌کنیم.</p>
<p><strong>چگونه ازدواج و مشارکت در مالکیت کتابفروشی با هم جور در می‌اید؟</strong></p>
<p>مردمی که ما را می‌شناسند می‌دانند که ما تیم قهاری هستیم. نقشمان بسیار مکمل هم است. مخصوصاً این‌که در زندگی قبلی‌مان خورهٔ کار بودیم، حالا هم به کارمان اعتیاد داریم و با اشتیاق زیاد بر روی چیزی کار می‌کنیم که به آن علاقه‌مند هستیم و از همکاری با یکدیگر لذت می‌بریم.</p>
<p><strong>چگونه کارمندانتان را از نظر اقتصادی راضی نگه می دارید؟</strong></p>
<p>ما همیشه به دنبال افرادی هستیم که به کاری که سعی در انجام آن در این مکان داریم اشتیاق و علاقه داشته باشند. آنان همچنین نقش مهمی در ایجاد و حفظ اشتیاق در یکدیگر دارند. نمی‌دانم چه مقدار از نقش ما به عنوان مالک در این زمینه می‌تواند موثر واقع شود. داشتن یک مدیریت فوق‌العاده نیز بی ارتباط با آن نیست. ما از طریق انجام تفریحاتی مثل جشن تولد گرفتن از وضعیت زندگی همکارانمان باخبر می‌شویم و با این‌که شاید این جمله کمی کلیشه‌ای باشد ولی این کار باعث می شود که احساس کنیم که یک خانواده هستیم.</p>
<p><strong>چه پیشنهادی برای کسانی که فکر راه اندازی یک کتابفروشی را دارند، دارید؟</strong></p>
<p>شما ابتدا باید مطالعه مقدماتی دربارهٔ این کار داشته باشید. با افراد مختلف در اجتماع از قبیل افرادی که هم اکنون و در آینده از این کار حمایت خواهند کرد به گفتگو بنشینید. با نویسندگان محلی، با نماینده‌های فروش و توزیع‌کنندگان صحبت کنید. به درستی درک کنید که درگیر انجام چه کاری هستید. زیرا بسیاری از مردم از آنچه در حال اجرا در حال کتابفروشی‌های مستقل است، تصور خیالی یا چیزی مشابه آن دارند و یکی از چیزهایی که در ظاهر مهمل و در واقع درست است این است که شما کمتر از آنچه در قبل فرصت داشتید، فرصت مطالعه دارید. در مورد همه چیزهایی که قرار است به وقوع بپیوندد فکر کنید، سه برابر این تعداد، مقداری است که شما درگیر می‌شوید تا کار را به پایان برسانید.</p>
<p><strong>بهترین نکته‌ای که در مورد این شغل وجود دارد چیست؟</strong></p>
<p>بهترین نکته در مورد داشتن یک کتابفروشی در سانفرانسیسکو عضویت در این اجتماع است. در گذشته من تنها یک خوانندهٔ معمولی کتاب بودم و با هیچ نویسنده‌ای در ارتباط نبودم و از خوانندگان دیگر هم جدا بودم. اما هم اکنون افراد علاقه‌مند بسیاری پیدا کرده‌ام. من و همسرم پراوین دوست داریم بگوییم که افرادی هدفمند هستیم و با ایده‌هایمان حرکت می‌کنیم. و به موجب این‌که یکی از اعضای جامعه دوست‌داران کتاب هستیم، این شغل برایمان فرصتی ایجاد کرده که قادریم افراد همفکر، دارای افکار ادبی که علاقه‌مند به ایده‌های کتابخوانی هستند، پیدا کنیم.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9c54f5db1d1ff848190e0b3ec6477434?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فرشید گودرزی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3502/comment-page-1#comment-1787">2010-Aug-18</a></small>
							به آدم انگیزه می دهد که در کارهایش بیشتر به نوآوری و خلاقیت فکر کند
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5ea90d992b89f1ae4aff418d59c30a37?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سید مهدی موحد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3502/comment-page-1#comment-1798">2010-Sep-09</a></small>
							سلام. بسیار جالب بود. جای ترجمه اینجور مطالب خیلی خالی بود
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3502"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3502/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نخبه‌سوزی در تهران</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3469</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3469#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 17:36:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[آنا هنوز می‌خندد]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن قلم ایران]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن قلم تهران]]></category>
		<category><![CDATA[اکبر صحرایی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[سوره مهر]]></category>
		<category><![CDATA[سید مهدی موحد]]></category>
		<category><![CDATA[طنز دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[عبور اکیداً ممنوع]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3469</guid>
		<description><![CDATA[اختصاصی خانهٔ کتاب اشا: کسانی که داستان‌های کوتاه جنگ را می‌پسندند، بدون شک نام «اکبر صحرایی» را شنیده‌اند. او طبعی لطیف و طناز دارد و از این جهت، نوشته‌های جنگی-طنز او نیز مخاطب دارد. با وجود آن‌که عرصهٔ نویسندگی در حوزهٔ دفاع مقدس محل حضور آدم‌های کوتاه و بلند بسیاری است، صحرایی صاحب قله‌ای در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/akbar-sahraaee.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p><strong><span style="color: #ff0000;">اختصاصی خانهٔ کتاب اشا: </span>کسانی که داستان‌های  کوتاه جنگ را می‌پسندند، بدون شک نام «اکبر  صحرایی» را شنیده‌اند. او طبعی لطیف و طناز  دارد و از این جهت، نوشته‌های جنگی-طنز  او نیز مخاطب دارد. با وجود آن‌که عرصهٔ  نویسندگی در حوزهٔ دفاع مقدس محل حضور آدم‌های  کوتاه و بلند بسیاری است، صحرایی صاحب قله‌ای  در این میان است. قله‌ای که رفیع‌ترین  نیست، اما منحصر به فرد است.</strong></p>
<p><strong>صحرایی این‌روزها  سرگرم کار روی رمانی است که به یکی از سفرهای  رهبر می‌پردازد. این نویسندهٔ شهرستان‌نشین  را، در یک صبح یک‌شنبه در اتاق نویسندگی‌اش  ملاقات کردیم. اتاقکی که  بالای خانه‌اش ساخته و اغلب  در آن‌جا میزبان همقطارانش می‌شود.</strong></p>
<p><strong>اتاق کار صحرایی، پر  از کتاب و لوح تقدیرهایی به نام او است.  در گوشه‌ای از اتاق،  آثار خود او جا خوش کرده‌اند. خوب که چشم  بچرخانی چند قطعه عکس و وسایلی  را می‌یابی که یادگار جنگیدنِ صحرایی است. </strong></p>
<p><strong>آن‌چه خواهید خواند،  شرحِ گفتگوی ما و اکبر صحرایی، نویسندهٔ  ۱۳ کتاب دفاع مقدس است.</strong></p>
<p><strong>■</strong><strong> آقای صحرایی، قرار است گفتگوی ما را مخاطبان  سایت «خانهٔ کتاب اشا» بخوانند. شما این  سایت را دیده‌اید؟</strong></p>
<p>یک بار که داشتم توی اینترنت  گشتی می‌زدم دیدم که مطلبی دربارهٔ کتابِ  «آنا هنوز می‌خندد» در این سایت منتشر  شده و البته بعداً خبرهایی را دربارهٔ خودم  در این سایت خواندم که جالب بود.</p>
<p><strong>■</strong><strong> با وجود محدودیت‌هایی که در طنازی در حوزهٔ  دفاع مقدس وجود دارد، قلم شما در طنز خوب  چرخیده. دربارهٔ طنزنویسیِ ارزشی  نظرتان چیست؟</strong></p>
<p>من بعد از کار «خمپاره‌های  خواب‌آلوده» که سال ۶۲ نوشتم، تقریباً هفت  سالی کار طنز نکردم. بعد از آن‌ «معمای  کانال ماهی» را نوشتم که انتشارات علمی  فرهنگی تازه چاپش کرده و بعد هم «عبور اکیداً  ممنوع» را نوشتم. طنز فضای بکری دارد که  می‌تواند مخاطبان زیادی را جلب کند.</p>
<p>طنز، با فکاهی و لودگی  و جک خیلی فرق دارد. گاهی شما داستان‌های  چخوف را می‌‌خوانید که اصلاً واژه‌های  خنده‌دار به کار نمی‌برد، اما آخر داستان  لبخند تلخی می‌زنید.</p>
<p>در ادبیات و سینمای طنز  با جک و لودگی اشتباه گرفته می‌شود. طنز  در واقع دو لایه دارد. یکی ظاهر قضیه است  که کمی ممکن است خنده‌دار هم به نظر برسد  اما لایهٔ اصلی نقد فضای حاکم و اجتماع  یا واقعه‌ای است که نویسنده مد نظر دارد.  گاهی هم نویسنده یک لایه بالاتر می‌رود  و آن وقتی است که وجود انسان بصورت کلی شکافته  می‌شود و ارزش‌های انسانی نیز در درون  نوشتهٔ نویسنده قرار می‌گیرد. این لایه  اگر بصورت مستقیم گفته شود، می‌شود یک  شعار اما در طنز این می‌شود یه فضای تأثیرگذار.</p>
<p>ما در حوزهٔ داستان‌نویسی  معاصر و همچنین فضای دفاع مقدس این فضا  را کم داریم. برای همین هم کار سخت‌تر می‌شود.  کار در این حوزه نیز هرچند سخت است اما چون  بی‌بدیل است و نو، می‌تواند موفق باشد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> در این حوزه تجربهٔ تازه‌تان چیست؟</strong></p>
<p>الان چند عنوان از داستان‌های  قبلی‌ ام را با داستان‌های طنز جدید که  حدودا ۳۵ داستان طنز می‌شود جمع کردم که  در حال ویرایش آخر است. این کار یک تفاوت  عمده با بقیهٔ مجموعه داستان‌های طنز دارد  که به صورت سطحی در «آنا هنوز می‌خندد»  آن را تجربه کردم و آن هم تکرار شخصیت‌ها  است. من یک انسجام فرمی در «عبور اکیدا ممنوع»  دادم تا خواننده هم بتواند به عنوان داستان  کوتاه از کتاب استفاده کند و هم هر داستان  را به عنوان یک فصل از یک رمان در نظر بگیرد.  این یک تمایز در حوزهٔ طنز و تا حدودی در  داستان کشور است. البته کار سختی هم هست  که شما چیزی را بنویسید که هم استقلال داستان  کوتاه را داشته باشد هم انسجام فصل‌های  یک رمان را. در این‌جا هم همان شخصیت «دارعلی»  من تکرار می‌شود اما با یک شناخت بیشتر.  انشاالله امسال بتوانم به ناشر تحویلش  بدهم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> ما اکبر صحرایی را با کارهای  طنز، داستان کوتاه و رمان می‌شناسیم. خودتان  فکر می‌کنید در کدام قالب چیره‌دست‌تر  هستید؟ </strong></p>
<p>جواب این سؤال را، باید  منتقد با خواندن همهٔ آثار بدهد. یک داستان‌نویس  معمولاً در طول کارهای خود تقریباً تمام  این حوزه‌ها را تجربه می‌کند. حتی شعر  را. اما خوب معمولاً یک قالب و البته یک  اثر نویسنده را مطرح می‌کند و به اوج می‌رساند.  نویسنده این حوزه‌ها را می‌پیماید تا  در یکی بالا برود. به نظر دوستان، من بیشتر  در داستان کوتاه موفق‌تر هستم و خوب از  ۱۳ اثر چاپ شده هم تنها ۳ اثر رمان است و یکی  داستان بلند طنز. از نظر وزن هم داستان کوتاه  هم بیش‌تر می‌چربد. هرچند «پرونده ۳۱۲»  مرا بیش‌تر سر شوق آورد.</p>
<p>در دو-سه سال اخیر با  «حافظ هفت» رفتم سراغ رمان و با «راز اشلو»  زندگی‌نامه داستانی را شروع کردم. «حافظ  هفت» سنگین‌ترین کار من بود. این یعنی من  بیش‌تر به طرف رمان رفتم و خوب نویسنده  هم با رمان بیش‌تر خودش را به جامعهٔ ادبی  اثبات می‌کند.</p>
<p>من تقریباً ششصد-هفتصد  صفحه‌ای از یک رمان اساسی که تمام ذهنیاتم  از دوران کودکی تا انقلاب و جنگ و تخیلات  من را در بر دارد نوشته‌ام که فعلا اسمش  را گذاشته‌ام رمان نیمه تمام. شاید کار  اساسی من و تجربیات من در آن متبلور شود.</p>
<p><strong>■</strong><strong> سفارشی بودن رمان‌هایتان تأثیری در این  قضیه نداشته است؟</strong></p>
<p>ببینید من اصلاً این  قضیهٔ کار سفارشی و غیر سفارشی را قبول  ندارم. این بیش‌تر یک شعار تبلیغاتی است.  یک نویسندهٔ حرفه‌ای برایش مهم نیست که  کار سفارشی است یا غیر سفارشی. در غرب و  هالیوود شما یک فیلم نمی‌بینید که سفارش  دولت‌ها یا سرمایه‌داران با تفکرات خاص  برای تأثیرگذاری بر جامعه و مردم نباشد.</p>
<p>وقتی نویسنده استعداد  و فکر خودش را بریزد در یک کار، آن کار ارزش  خودش را دارد. مگر این که بخواهد سریع و  فرمالیته کاری را انجام دهد که آن ربطی  به سفارشی یا غیر سفارشی بودن کار ندارد.  اتفاقا چه اشکالی دارد که جایی بیاید یک  حمایت مناسب از نویسنده بکند و کار بزرگی  هم به او واگذار کند؟</p>
<p><strong>■</strong><strong> به نظر شما جایگاه منتقد در چرخهٔ تولید  و عرضهٔ کتاب کجا است؟</strong></p>
<p>نویسنده، منتقد، مخاطب  و ناشر و پخش، چهار پایه هستند که ادبیات  کشور را نگه می‌دارند. اگر یکی از این پایه‌ها  نباشد، ادبیات زمین می‌خورد. نویسنده باید  بنویسد و تولید بکند، مخاطب مصرف بکند،  منتقد باید نقد کند تا ایرادات گرفته شود.</p>
<p>یکی از آفت‌های رشد ادبیات  کشور، کمبود منتقد است. ما نقد را گاهی با  تبلیغ و گاهی هم با تخریب اشتباه می‌گیریم.  گاهی منتقد نسبت به اثر آن قدر شیفتگی ایجاد  می‌کند که انحراف ایجاد می‌شود و گاهی  هم آن قدر بغض‌آلود برخورد می‌شود که کار  و نویسنده را زمین می‌زند. اگر ما نقدی  فلسفی، علمی و منطقی داشته باشیم، نویسنده  را رشد می‌دهد. پس نقش تکامل را اول منتقد  اجرا می‌کند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> اکبر صحرایی نویسندهٔ شهرستانیِ شهرستان‌نشینی  است که در جامعهٔ ادبی شناخته شده است. ما  در میان نویسندگان شهرستانی تعداد زیادی  نویسنده مرکزنشین داریم که این نشان دهندهٔ  اهمیتِ «مرکزنشینی» در رشد و معرفی یک نویسنده  است. اما شما مثال نقض شده‌اید. </strong></p>
<p>این امکاناتی که در تهران  جمع می‌شود مثل ثروت، قدرت، رفاه و &#8230; می‌شود  آهنربایی که تعدادی از نخبه‌های شهرستان‌ها  را جذب می‌کند. این تجمع نخبگان خود موجب  نخبه‌سوزی می‌شود. کارها می‌شود کارهای  تکراری و کلیشه‌ای. شما برای مطرح شدن و  دیده شدن باید بروید تهران. حالا استثناهایی  وجود دارند مثل آقای عاکف یا آقای یاحسینی  که در شهرستان‌ها هستند و مطرح هم هستند.</p>
<p>این اجماع انرژی که در  حوزهٔ ادبیات در تهران ریخته، موجب ازدیاد  وزن کاذب در تهران شده و در شهرستان‌ها  لاغری مفرط ساخته. ببینید تمام خبرگزاری‌ها  و رسانه‌های ما در تهران هستند. خوب برای  یک مصاحبه به راحتی نویسندهٔ در دسترس را  انتخاب می‌کنند. یا یک جلسهٔ نقد کتاب که  مطرح می‌شود.</p>
<p>من یک مثال بزنم. در هفته  دفاع مقدس از تهران با من تماس گرفتند که  ما می‌خواهیم هر روز یک نقد داشته باشیم  بر آثار دفاع مقدس. به دلایلی که مثلاً شما  گفتید که صحرایی را دیگر نمی‌توان ندیده  گرفت، با من تماس گرفتند. می‌خواستند آنا  را نقد کنند. گفتند در این هفت روز ۶ نفر  تهرانی را دعوت کردیم و یک روزش را هم برای  شما گذاشتیم که البته اعتقاد دارم اگر ناشر  آنا «سوره مهر» نبود آن هم اتفاق نمی‌افتاد.</p>
<p>دو ماه قبل با من هماهنگ  شده اما چند روز قبلش می‌گویند آقای صحرایی  ما امکان همراهی شما تا تهران را نداریم  و خودتان باید زحمت بکشید بیائید. بحث رفت  و آمد و هزینه نیست. نویسنده وقتی ببینید  این طور است، طوری رفتار نمی‌کند که بگویند  از حول حلیم افتاد توی دیگ.</p>
<p>نکته دیگر هم نوع نگاه  است. نگاه مرکز به شهرستان‌ها یک نگاه بالا  به پائین است.</p>
<p>مثلا انجمن قلم ایران.  به نظرم اسمش را بگذارند انجمن قلم تهران  درست‌تر است. این ها جلسات دارند، سفرها  دارند، انتخابات دارند و&#8230;. در کدام یک از  این برنامه‌ها یک نویسندهٔ شهرستانی حضور  دارد؟ چرا در هیچ شهرستانی شعبه‌ای ندارد؟</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3469"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3469/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اجازه دهید نفسی تازه کنم</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3446</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3446#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Jul 2010 09:19:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیما پراینده</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[دن بروان]]></category>
		<category><![CDATA[راز داوینجی]]></category>
		<category><![CDATA[رمز داوینچی]]></category>
		<category><![CDATA[نماد گمشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3446</guid>
		<description><![CDATA[بسیاری از خوانندگان می‌دانند که دن براون یکی از موفق‌ترین نویسندگان در تاریخ اخیر است. آخرین کتاب او که مربوط می‌شود به سال ۲۰۰۳ «راز داوینچی» بود که در حال حاضر بیش از ۸۱ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به چاپ رسیده است. ۲ نمونه از اولین فیلم‌های اقتباس‌شده از آثار او، «راز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/dan-brown.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p><strong>بسیاری از خوانندگان می‌دانند که دن براون یکی از موفق‌ترین نویسندگان در تاریخ اخیر است. آخرین کتاب او که مربوط می‌شود به سال ۲۰۰۳ «راز داوینچی» بود که در حال حاضر بیش از ۸۱ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به چاپ رسیده است. ۲ نمونه از اولین فیلم‌های اقتباس‌شده از آثار او، «راز داوینچی» و «فرشتگان و شیاطین» رویِ هم بیش از ۱ میلیارد دلار از محل فروش بلیط در سطح جهان به ارمغان آورد. هم اکنون پنجمین و آخرین کتاب او، «نماد گمشده» به ۵۰ زبان ترجمه شده است.</strong></p>
<p><strong>آقایِ براون ۴۵ ساله، در حالی که شلوار جین و پلووری تیره بر تن دارد در مرکز شهر منهتن با ما به گفتگو نشسته است.</strong></p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>۶ سالی است که از انتشار کتاب راز داوینچی‌تان می‌گذرد، دلیل این همه فاصله چیست؟</strong></p>
<p>مطالب و ایده‌ها به قدری پیچیده هستند که زمان می‌برد به روندی برسند که بتوانم از آن‌ها به طور مؤثر در داستان استفاده کنم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا احساس مسئولیت کار انتشار بر دوش شما سنگینی می‌کند؟</strong></p>
<p>نه، چون یک کتاب به تنهایی نمی‌تواند صنعت را نجات دهد. کار من این است که بهترین کتابی را که می‌توانم، بنویسم. امیدوارم که این کاتالیزوری برای یادآوری مردم باشد که چه قدر بیرون رفتن و خریدن و خواندن کتاب‌های دیگر جالب است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا از کتاب «نماد گمشده»تان راضی هستید؟</strong></p>
<p>واقعاً به آن افتخار می‌کنم. از خوانندگان می‌خواهم به همان اندازه که از کتاب راز داوینچی لذت بردند از نماد گمشده هم لذت ببرند. برای اطمینان آن‌ها می‌گویم که «خانهٔ چاپ و نشر»، هر مقدار زمانی که احتیاج داشتم در اختیار من گذاشت و اصلا مرا تحت فشار قرار نداد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آرزویتان برای این کتاب چیست؟</strong></p>
<p>بعد از این که کتاب راز داوینچی به چاپ رسید، مردم پیش من می‌آمدند و می‌گفتند که بعد از دوران دبیرستان و دانشگاه چیزی نخوانده بودند، اما هم اکنون لذت خواندن را دوباره کشف کرده‌اند. و آرزو می‌کنم این اتفاق دوباره بیفتد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا شما تا کنون از موانع نویسندگی رنج برده‌اید؟</strong></p>
<p>نه، من به اندازهٔ ۴ جعبه یخچال، کاغذ دربارهٔ نماد گمشده نوشتم که از هیچ کدام استفاده نکردم! شاید به اندازهٔ ۱۰ رمان برای این کتاب مطلب نوشتم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>تا چه اندازه حقایق را ارزیابی می‌کنید؟</strong></p>
<p>تحقیق چندین لایه دارد. من سه مرتبه به محلی که می‌خواهم راجع به آن بنویسم می‌روم تا مطمئن شوم که توصیفات کاملاً درست است. شما معمولاً با یکی-دو بار دیدار نمی‌توانید متوجه شوید که از کدام جزئیاتی که در آن مکان هست می‌خواهید استفاده کنید. با متخصص ساختمان یا تاریخدان آن جا صحبت می‌کنم تا مطمئن شوم آن چه برداشت کرده‌ام درست است. هیچ کس دست نوشته‌ها را قبل از این که به مرحلهٔ چاپ برسد نمی‌خواند، اما ناشرٍ من حقایق را مورد بررسی قرار می‌دهد و شما را به سطح بالایی از بررسی دقیق می‌کشاند، در حقیقت من حقایق را در مجموعهٔ داستان بهم می‌بافم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا ثروت شما را تغییر داده است؟</strong></p>
<p>نه، من هنوز هم ساعت ۴ صبح برای نوشتن بیدار می‌شوم و هر روز صبح مقابلم یک کاغذ سفید دارم. برای شخصیت‌های داستان اهمیت ندارد که من چقدر پول می‌گیرم. همان دوستان قدیمی‌ام را دارم، همسرم همان زن شگفت‌انگیز است. یک «لکسوس» مدل ۴ سال پیش را دارم. به  پول فکر نمی‌کنم، پول دارم ولی مجذوب لباس‌ها و ماشین‌های تجملی و قایق‌های تفریحی نشده‌ام.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>از اینکه هالیوود طرفدار کتابهایتان است چه احساسی دارید؟</strong></p>
<p>اقتباس (اقتباس کردن فیلمنامهٔ) این کار بسیار دشوار است، زیرا آن اطلاعات فشرده هستند. من خبر دارم که چقدر <strong>ران هاوارد</strong> (کارگردان)<strong> </strong>و تیمش سخت کار می‌کنند. آوردن مطالب کتاب در زندگی واقعی کار بسیار سختی است. من اولین شبی که سر صحنه رفتم، ساعت ۲ صبح در قصر <strong>لوور</strong> با راهب زالی که به اطراف می‌دوید بودم. خیلی خوش گذشت.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>دلیل موفقیتتان چیست؟</strong></p>
<p>بهترین معلمان کسانی هستند که شما را کنجکاو بار بیاورند. اگر همهٔ کتاب‌های من این کار را انجام دهند، من به هیجان می‌آیم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>الان روی کتاب جدیدی کار می‌کنید؟</strong></p>
<p>اجازه دهید اول نفسی تازه کنم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>موفقیت‌تان در کتاب راز داوینچی چطور بر کتاب بعدی‌تان تأثیر گذاشت؟</strong></p>
<p>از وقتی متوجه شدم کتاب راز داوینچی مشهور می‌شود شروع به نوشتن کتاب نماد گمشده کردم. اتفاقی که برای من افتاد و باید برای تمامی نویسندگان موفق بیفتد این است که، من موقتا به خودآگاهی بسیار زیادی رسیدم و آن این بود که به جای این‌که بنویسید و بگوئید: «شخصیت داستان چه کاری انجام دهد»، بگویید «منتظر باشید، زیرا میلیون‌ها نفر قصد خواندن آن را دارند». این شبیه کار یک بازیکن تنیس است که به ضربهٔ خیلی سختی فکر می‌کند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا تشابهی بین رمان جدیدتان با راز داوینچی وجود دارد؟</strong></p>
<p>تشابهاتی بین این رمان و تمام کتاب‌های دیگر من هست. من به دنیایی از نمادهای مشابه اشاره کرده‌ام، انجمن سری، هنر و تاریخ.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا شما فردی مذهبی هستید؟</strong></p>
<p>من در کلیسای اسقف بزرگ شدم و وقتی کودک بودم خیلی مذهبی بودم. در پایه هشتم یا نهم بودم که اخترشناسی و کیهان‌شناسی و دربارهٔ منشا علوم مطالعه کردم. یادم می‌آید که به کشیش گفتم: «من این موضوع را متوجه نمی‌شوم، کتابی خوانده بودم که در آن گفته شده بود که جهان حاصل یک انفجار بزرگ است. اما در این جا می‌گوید خدا آسمان و زمین و حیوانات را در ۷ روز آفرید. کدامشان درست است؟» بدبختانه جوابی که شنیدم این بودکه: «پسر خوب این سؤال را نپرس». اشتیاقم از بین رفت. و گفتم «انجیل بی‌معناست. علم برای من بامعناتر است». همان زمان بود که از مذهب کناره گرفتم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا در حال حاضر برایتان سخت است که در مورد رابرت لنگدون بنویسید بدون این‌که تام هنکس را به تصویر بکشید؟</strong></p>
<p>نه، من ساعات بسیار زیادی را با رابرت لنگدون در تصوراتم سپری کردم بدون این که تام هنکس را در تلویزیون دیده باشم.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>11 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9244c089bd076fbbbc3fe526f235fc7b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>Shakiba Moosavi:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1757">2010-Jul-18</a></small>
							سلام دوست عزیزم. 
من واقعا از این وب سایت خوشم اومد. بهتون تبریک میگم. می دونید، باید بگم که کارتون خیلی عالیه! مطالبی که توی این وب سایت هست، هم خیلی زیاده و هم خیلی مفید. به هر حال، امیدوارم که همیشه موفق باشید!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1762">2010-Jul-19</a></small>
							سلام. خوشحالیم که خانه‌مان به دل‌تان نشسته. خوش آمدید
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a629d280ffb21334fccf7405d49ed667?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سارا صدر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1764">2010-Jul-20</a></small>
							لطفا کارهای بیشتری از داون برون و نویسنده های مطرح روز دنیا رو توی سایتتون بذارین این جور مطالب به شدت مفید هستن
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6cf58ac1f22fbd7745d41366c96d2fe2?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>آراد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1768">2010-Jul-27</a></small>
							مرسی دن براووووووووون که ساعت چهار صبح بیداره و می نویسه ما تازه چهار صبح می خوابیم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1943cfc307f966f681e69afebfadae2c?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>حمید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1770">2010-Aug-03</a></small>
							از وبلاگ برهنگی در روز آخر به اینجا می یام... اتفاقا دنبال این مصاحبه آخر براون می گشتم چون به تازگی خوندن کتاب رو تموم کردم موفق باشین
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2860637235ebd82116b734d93c419cae?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سهیل:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1776">2010-Aug-10</a></small>
							سلام

شما خجالت نمی‌کشید کتاب این کافر فراماسون رو تبلیغ می‌کنید که سراسر تبلیغات ضددینی و ضد خداست؟ بعد جالبه که اسم سایتتون رو هم میذارید رسانه حزب‌اللهی!!

حتی اگر کتاب‌ها رو هم نخونده باشید، حتی اگر فیلم‌ها و بازی‌ها رو هم ندیدیده باشید، از خود این مصاحبه مشخصه که توی پازل این دجال‌ها دارید بازی می‌کنید.

این رویکردهای لیبرالی از کجا میاد؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1778">2010-Aug-10</a></small>
							سلام دوست گرامی!
ما البته هیچ‌جای سایت‌مان ننوشته‌ایم «رسانهٔ حزب‌اللهی»
اگر مطلب بالا را هم خوب و دقیق خوانده باشید، خواهید دانست که این یک گفتگو است با نویسنده‌ای که تیراژ کتاب‌هایش بالا است. در این متن کتابی تبلیغ نشده است، بلکه دربارهٔ حرفهٔ «دن براون» با او گفتگو شده است. البته رد نمی‌کنم که با این کار، موضوعِ دن براون مطرح شده است، اما خوب است بدانید فحش شما به این نویسنده، نتیجه‌ای جز مطرح‌تر کردن وی ندارد. ظاهراً شما هم توی پازل این دجال‌ها افتادید...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/eab1b0c35c91ef027df8b86afcd1d350?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سيد علي:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1781">2010-Aug-12</a></small>
							سلام
به قول سیّد حسن: مشروع کبیر! یعنی پروژه‌ای بزرگ.
فاتحه‌ای که این آقا دارد بر إسلام می‌خواند مرا جذب خود کرده، أوّلین کتابی که از ایشان خواندم تا مدّت‌ها باعث بهت من شده‌بود!
آن وقت آن مترجم أحمق که از نثر هم معلوم بود حتّی کتاب را دوباره نگاه نکرده و داده‌ش زیر چاپ تا بفروشد، در مقدّمه نوشته این کتاب باعث تقریب أدیان است و پیش‌رفت إسلام...
فکر کنم حالا دیگر آن زمان فرا رسیده که پیام‌بر(ص) در باره‌اش فرمود:
روزگاری فرا می‌رسد که کافرِ ملحد رو در روی مسلمان می‌ایستد و با آن‌چه خودِ مسلمان به او إعتقاد دارد بر او إحتجاج می‌کند.
دوست دارم یک مقاله‌ی بلند بالا بنویسم از إرجاعاتی که این مردِ پرکار در کتاب‌هایش به إسلام داده و این که چه‌گونه همه را در لحظه‌ی آخر به باد...!
کلمات حقّی که از یک کنار یراد بهم الباطل.
والسلام
سیّد علی إبراهیمی
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1782">2010-Aug-14</a></small>
							سلام دوست عزیز!
قطعاً از نگاهِ درست و محققانه به این موضوع استقبال می‌کنیم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/aad7820045b91f6a9542668ef7269152?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعادت:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1783">2010-Aug-16</a></small>
							متاسفم برای کسانی که ذره ای احترام برای اندیشه قائل نیستند. کسانی که صرفا با هیاهو سعی می کنند که حرف خود را بزنند بدون آنکه بدانند درباره چه چیزی حرف می زنند منظورم کامنتهای کسانی است که به اسم دفاع از اسلام اینجا گذاشته می شود. توجه بفرمایید که دفاع از اسلام با توهین و ناسزا و ... به خوارج و دشمنان اسلام تبدیل می شود. صد حیف که وقتی خرد و عقل از جامعه و انسان دور شود، دیگر به جز مشتی شعار و ادعا چیزی باقی نمی ماند
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3446"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a> | مشاهده‌ <a href='http://asha.ir/archives/3446#comments'>1 نظر دیگر</a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3446/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced)

Served from: asha.ir @ 2012-02-09 12:07:53 -->
