<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا&#187; گفت‌گو</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/temp/mosahebe/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Aug 2010 05:20:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>آدم‌های جسور در کتابفروشی‌های مستقل</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3502</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3502#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 10:38:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیما پراینده</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی فعالیت]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی مستقل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3502</guid>
		<description><![CDATA[مردمی که ما را می‌شناسند می‌دانند که ما تیم قهاری هستیم. نقشمان بسیار مکمل هم است. مخصوصاً این‌که در زندگی قبلی‌مان خورهٔ کار بودیم، حالا هم به کارمان اعتیاد داریم و با اشتیاق زیاد بر روی چیزی کار می‌کنیم که به آن علاقه‌مند هستیم و از همکاری با یکدیگر لذت می‌بریم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/bookshop-san.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>کتاب‌فروشی فقط در ایران کار جسورانه و پرخطر محسوب نمی‌شود. حتی اگر در آمریکا هم باشید، کسانی هستند که با طعنه به شما بگویند: هه! کتاب‌فروشی هم شد کار؟ به همین دلیل، راه‌اندازی یک کتاب‌فروشی مستقل کار متهورانه‌ای است. خواندن گفتگوی خبرنگار روزنامهٔ مانیتور با صاحب یک کتابفروشی مستقل، نشان می‌دهد که برای راه‌اندازی یک کتاب‌فروشی، علاوه بر جسارت، باید همت و ایده داشت؛ وگرنه کتاب‌فروشی بی کتاب‌فروشی.</strong></p>
<p>فکر می‌کنید بین کاری که تاپیست‌ها، چوپانان و صاحبان کتابفروشی‌ها انجام میدهند چه شباهتی وجود دارد؟ نه، اشتباه نکنید، قصد مقدمه چینی برای یک شوخی بامزه را ندارم! بلکه یادآوری این نکته برایم مهم است که این روزها بسیاری از حرفه‌های سنتی، تحت فشار قرار گرفته‌اند. این فشار بیش‌تر از همه کسب و کار کسانی را در برگرفته است که مایل به راه‌اندازی کتابفروشی‌های مستقل هستند. رو‌یارویی با فشارِ رقابت‌های سنگین زنجیره‌ای، اقتصاد نامطمئن، و اخیراً حمله بردن به سمت ابزارهای دیجیتالِ کتاب‌خوان مثل «کیندل» و «آی‌پد». تعجب‌آور نیست که عضویت در انجمن کتابفروشان آمریکا در طول ۱۰ سال گذشته تقریبا ۵۰% کاهش یافته است ( از ۲۷۰۰ عضو در سال ۲۰۰۰، هم اکنون به ۱۴۰۰ نفر رسیده است). در طول مدت تابستان، روزنامهٔ «ساینس مانیتور» قصد دارد محبوب‌ترین کتابفروشی‌های محلی آمریکا را بررسی کند تا ببیند، آن‌ها چطور هنوز به کار خود ادامه می‌دهند و حتی گاهی در شرایط سخت پیش‌رفت نیز می‌کنند.</p>
<p>تیم دو نفرهٔ «کریستین ایوانز» و «پراوین مادان» مانند خبرنگاران سخت کوشی که درحالی که بقیهٔ مردم تمام تلاش خود را برای فرار انجام می‌دهند، قدم به میدان جنگ می‌گذارند، سه سال پیش تصمیم غیر عادی‌ای گرفتند. آن‌ها مبلغ زیادی به ادارهٔ کار پرداخت کردند تا یک کتاب‌فروشی مستقل خریداری کنند. خوشبختانه آن‌ها هم اکنون تحت عنوان مالکین کتابفروشی «اسمیت» در سانفرانسیکو شناخته شده‌اند. ایوانز چند دقیقه از وقتش را برای پاسخگویی به سؤالات «مارجوری کهه»، ویرایشگر روزنامهٔ مانیتور، اختصاص داده است که در این‌جا گزیده‌ای از گفتگویشان پیش روی ما است:</p>
<p><strong>چرا در این عصر و زمانه که همه به سمت شرکت‌های اقتصادی گرایش دارند، اقدام به خرید کتابفروشی مستقل کردید؟</strong></p>
<p>این سؤال دربارهٔ همه اشخاص به یک صورت پاسخ داده نمی‌شود اما دربارهٔ خودمان باید بگویم، من و همسرم پراوین، در حرفه‌مان به نقطهٔ مشترکی رسیدیم که همین باعث می‌شود در انجام هر کاری موفق باشیم و در هر شغلی پیشرفت داشته باشیم. از این بابت خیلی خوش شانس بودیم که می‌توانستیم زمانی را به خودمان استراحت بدهیم تا بررسی کنیم کار بعدی‌ای که می‌خواهیم انجام دهیم، چیست. ما به عنوان یک زوج ایده‌ها و فکرهای زیادی داشتیم و کتابفروشی در میان این ایده‌ها نبود. کتابفروشی چیزی بود که پیش آمد و با توجه به این‌که هر دوی ما کتاب‌خوان بودیم و زمان زیادی را در کتابفروشی‌ها سپری می‌کردیم، باخود گفتیم چرا نباید این شغل را ادامه دهیم؟ هر دویمان نه تنها سوابقی در همکاری با شرکت‌ها در به کارگیری فناوری در کسب و کار داشتیم بلکه زمینه و سابقهٔ مدیریت اجرایی تجاری نیز داشتیم. و اساساً به این فکر افتادیم که برای داشتن یک کتابفروشی مستقل چه کارهایی باید انجام دهیم؟ و این‌جا بود که شروع کردیم به تجسم تمام نیازهایی که یک کتابفروشی برای ایجاد یک مدل سازگار با محیط برای کسب و کارش دارد. و هرچه بیشتر در افکارمان پیش می‌رفتیم، بیش‌تر به این نکته می‌رسیدیم که چیزهای بسیار زیادی وجود دارد که اگر کتابفروشی‌ها بخواهند مرتبط با آمازون قرار بگیرند، باید آن‌ها را در نظر بگیرند.</p>
<p>حالا فکر می‌کنم در این جایگاه، زمان بسیار هیجان‌انگیزی را سپری می‌کنم. احساس می‌کنم در غرب وحشی در مسیری قرار گرفته‌ایم که چیز‌های واقعاً شگفت‌انگیزی را می‌بینیم. ما ارتباط بسیار قوی‌ای با برخی از نویسندگان محلی که تجربیاتی در حوزهٔ نشر و چاپ دارند، برقرار کرده‌ایم. ما با نویسندگان مشهور با ایجاد روش‌های جدید که خواه به صورت زنده جریان دارد یا از طریق ویدئو یا رسانه‌های اجتماعی همکاری می‌کنیم. در بعضی مواقع فناوری به ما اجازهٔ ارتقا و غنی‌سازی اجتماع دوستداران کتاب را می‌دهد، بنابراین تا جایی که فرصت برای این کار هست ما فعالانه در آن تجربه و شرکت می‌کنیم.</p>
<p><strong>چگونه ازدواج و مشارکت در مالکیت کتابفروشی با هم جور در می‌اید؟</strong></p>
<p>مردمی که ما را می‌شناسند می‌دانند که ما تیم قهاری هستیم. نقشمان بسیار مکمل هم است. مخصوصاً این‌که در زندگی قبلی‌مان خورهٔ کار بودیم، حالا هم به کارمان اعتیاد داریم و با اشتیاق زیاد بر روی چیزی کار می‌کنیم که به آن علاقه‌مند هستیم و از همکاری با یکدیگر لذت می‌بریم.</p>
<p><strong>چگونه کارمندانتان را از نظر اقتصادی راضی نگه می دارید؟</strong></p>
<p>ما همیشه به دنبال افرادی هستیم که به کاری که سعی در انجام آن در این مکان داریم اشتیاق و علاقه داشته باشند. آنان همچنین نقش مهمی در ایجاد و حفظ اشتیاق در یکدیگر دارند. نمی‌دانم چه مقدار از نقش ما به عنوان مالک در این زمینه می‌تواند موثر واقع شود. داشتن یک مدیریت فوق‌العاده نیز بی ارتباط با آن نیست. ما از طریق انجام تفریحاتی مثل جشن تولد گرفتن از وضعیت زندگی همکارانمان باخبر می‌شویم و با این‌که شاید این جمله کمی کلیشه‌ای باشد ولی این کار باعث می شود که احساس کنیم که یک خانواده هستیم.</p>
<p><strong>چه پیشنهادی برای کسانی که فکر راه اندازی یک کتابفروشی را دارند، دارید؟</strong></p>
<p>شما ابتدا باید مطالعه مقدماتی دربارهٔ این کار داشته باشید. با افراد مختلف در اجتماع از قبیل افرادی که هم اکنون و در آینده از این کار حمایت خواهند کرد به گفتگو بنشینید. با نویسندگان محلی، با نماینده‌های فروش و توزیع‌کنندگان صحبت کنید. به درستی درک کنید که درگیر انجام چه کاری هستید. زیرا بسیاری از مردم از آنچه در حال اجرا در حال کتابفروشی‌های مستقل است، تصور خیالی یا چیزی مشابه آن دارند و یکی از چیزهایی که در ظاهر مهمل و در واقع درست است این است که شما کمتر از آنچه در قبل فرصت داشتید، فرصت مطالعه دارید. در مورد همه چیزهایی که قرار است به وقوع بپیوندد فکر کنید، سه برابر این تعداد، مقداری است که شما درگیر می‌شوید تا کار را به پایان برسانید.</p>
<p><strong>بهترین نکته‌ای که در مورد این شغل وجود دارد چیست؟</strong></p>
<p>بهترین نکته در مورد داشتن یک کتابفروشی در سانفرانسیسکو عضویت در این اجتماع است. در گذشته من تنها یک خوانندهٔ معمولی کتاب بودم و با هیچ نویسنده‌ای در ارتباط نبودم و از خوانندگان دیگر هم جدا بودم. اما هم اکنون افراد علاقه‌مند بسیاری پیدا کرده‌ام. من و همسرم پراوین دوست داریم بگوییم که افرادی هدفمند هستیم و با ایده‌هایمان حرکت می‌کنیم. و به موجب این‌که یکی از اعضای جامعه دوست‌داران کتاب هستیم، این شغل برایمان فرصتی ایجاد کرده که قادریم افراد همفکر، دارای افکار ادبی که علاقه‌مند به ایده‌های کتابخوانی هستند، پیدا کنیم.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9c54f5db1d1ff848190e0b3ec6477434?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فرشید گودرزی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3502/comment-page-1#comment-1787">2010-Aug-18</a></small>
							به آدم انگیزه می دهد که در کارهایش بیشتر به نوآوری و خلاقیت فکر کند
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3502">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3502/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نخبه‌سوزی در تهران</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3469</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3469#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 17:36:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر اول]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[آنا هنوز می‌خندد]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن قلم ایران]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن قلم تهران]]></category>
		<category><![CDATA[اکبر صحرایی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[سوره مهر]]></category>
		<category><![CDATA[سید مهدی موحد]]></category>
		<category><![CDATA[طنز دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[عبور اکیداً ممنوع]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3469</guid>
		<description><![CDATA[اختصاصی خانهٔ کتاب اشا: کسانی که داستان‌های کوتاه جنگ را می‌پسندند، بدون شک نام «اکبر صحرایی» را شنیده‌اند. او طبعی لطیف و طناز دارد و از این جهت، نوشته‌های جنگی-طنز او نیز مخاطب دارد. با وجود آن‌که عرصهٔ نویسندگی در حوزهٔ دفاع مقدس محل حضور آدم‌های کوتاه و بلند بسیاری است، صحرایی صاحب قله‌ای در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/akbar-sahraaee.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;width:99%" ><p><strong><span style="color: #ff0000;">اختصاصی خانهٔ کتاب اشا: </span>کسانی که داستان‌های  کوتاه جنگ را می‌پسندند، بدون شک نام «اکبر  صحرایی» را شنیده‌اند. او طبعی لطیف و طناز  دارد و از این جهت، نوشته‌های جنگی-طنز  او نیز مخاطب دارد. با وجود آن‌که عرصهٔ  نویسندگی در حوزهٔ دفاع مقدس محل حضور آدم‌های  کوتاه و بلند بسیاری است، صحرایی صاحب قله‌ای  در این میان است. قله‌ای که رفیع‌ترین  نیست، اما منحصر به فرد است.</strong></p>
<p><strong>صحرایی این‌روزها  سرگرم کار روی رمانی است که به یکی از سفرهای  رهبر می‌پردازد. این نویسندهٔ شهرستان‌نشین  را، در یک صبح یک‌شنبه در اتاق نویسندگی‌اش  ملاقات کردیم. اتاقکی که  بالای خانه‌اش ساخته و اغلب  در آن‌جا میزبان همقطارانش می‌شود.</strong></p>
<p><strong>اتاق کار صحرایی، پر  از کتاب و لوح تقدیرهایی به نام او است.  در گوشه‌ای از اتاق،  آثار خود او جا خوش کرده‌اند. خوب که چشم  بچرخانی چند قطعه عکس و وسایلی  را می‌یابی که یادگار جنگیدنِ صحرایی است. </strong></p>
<p><strong>آن‌چه خواهید خواند،  شرحِ گفتگوی ما و اکبر صحرایی، نویسندهٔ  ۱۳ کتاب دفاع مقدس است.</strong></p>
<p><strong>■</strong><strong> آقای صحرایی، قرار است گفتگوی ما را مخاطبان  سایت «خانهٔ کتاب اشا» بخوانند. شما این  سایت را دیده‌اید؟</strong></p>
<p>یک بار که داشتم توی اینترنت  گشتی می‌زدم دیدم که مطلبی دربارهٔ کتابِ  «آنا هنوز می‌خندد» در این سایت منتشر  شده و البته بعداً خبرهایی را دربارهٔ خودم  در این سایت خواندم که جالب بود.</p>
<p><strong>■</strong><strong> با وجود محدودیت‌هایی که در طنازی در حوزهٔ  دفاع مقدس وجود دارد، قلم شما در طنز خوب  چرخیده. دربارهٔ طنزنویسیِ ارزشی  نظرتان چیست؟</strong></p>
<p>من بعد از کار «خمپاره‌های  خواب‌آلوده» که سال ۶۲ نوشتم، تقریباً هفت  سالی کار طنز نکردم. بعد از آن‌ «معمای  کانال ماهی» را نوشتم که انتشارات علمی  فرهنگی تازه چاپش کرده و بعد هم «عبور اکیداً  ممنوع» را نوشتم. طنز فضای بکری دارد که  می‌تواند مخاطبان زیادی را جلب کند.</p>
<p>طنز، با فکاهی و لودگی  و جک خیلی فرق دارد. گاهی شما داستان‌های  چخوف را می‌‌خوانید که اصلاً واژه‌های  خنده‌دار به کار نمی‌برد، اما آخر داستان  لبخند تلخی می‌زنید.</p>
<p>در ادبیات و سینمای طنز  با جک و لودگی اشتباه گرفته می‌شود. طنز  در واقع دو لایه دارد. یکی ظاهر قضیه است  که کمی ممکن است خنده‌دار هم به نظر برسد  اما لایهٔ اصلی نقد فضای حاکم و اجتماع  یا واقعه‌ای است که نویسنده مد نظر دارد.  گاهی هم نویسنده یک لایه بالاتر می‌رود  و آن وقتی است که وجود انسان بصورت کلی شکافته  می‌شود و ارزش‌های انسانی نیز در درون  نوشتهٔ نویسنده قرار می‌گیرد. این لایه  اگر بصورت مستقیم گفته شود، می‌شود یک  شعار اما در طنز این می‌شود یه فضای تأثیرگذار.</p>
<p>ما در حوزهٔ داستان‌نویسی  معاصر و همچنین فضای دفاع مقدس این فضا  را کم داریم. برای همین هم کار سخت‌تر می‌شود.  کار در این حوزه نیز هرچند سخت است اما چون  بی‌بدیل است و نو، می‌تواند موفق باشد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> در این حوزه تجربهٔ تازه‌تان چیست؟</strong></p>
<p>الان چند عنوان از داستان‌های  قبلی‌ ام را با داستان‌های طنز جدید که  حدودا ۳۵ داستان طنز می‌شود جمع کردم که  در حال ویرایش آخر است. این کار یک تفاوت  عمده با بقیهٔ مجموعه داستان‌های طنز دارد  که به صورت سطحی در «آنا هنوز می‌خندد»  آن را تجربه کردم و آن هم تکرار شخصیت‌ها  است. من یک انسجام فرمی در «عبور اکیدا ممنوع»  دادم تا خواننده هم بتواند به عنوان داستان  کوتاه از کتاب استفاده کند و هم هر داستان  را به عنوان یک فصل از یک رمان در نظر بگیرد.  این یک تمایز در حوزهٔ طنز و تا حدودی در  داستان کشور است. البته کار سختی هم هست  که شما چیزی را بنویسید که هم استقلال داستان  کوتاه را داشته باشد هم انسجام فصل‌های  یک رمان را. در این‌جا هم همان شخصیت «دارعلی»  من تکرار می‌شود اما با یک شناخت بیشتر.  انشاالله امسال بتوانم به ناشر تحویلش  بدهم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> ما اکبر صحرایی را با کارهای  طنز، داستان کوتاه و رمان می‌شناسیم. خودتان  فکر می‌کنید در کدام قالب چیره‌دست‌تر  هستید؟ </strong></p>
<p>جواب این سؤال را، باید  منتقد با خواندن همهٔ آثار بدهد. یک داستان‌نویس  معمولاً در طول کارهای خود تقریباً تمام  این حوزه‌ها را تجربه می‌کند. حتی شعر  را. اما خوب معمولاً یک قالب و البته یک  اثر نویسنده را مطرح می‌کند و به اوج می‌رساند.  نویسنده این حوزه‌ها را می‌پیماید تا  در یکی بالا برود. به نظر دوستان، من بیشتر  در داستان کوتاه موفق‌تر هستم و خوب از  ۱۳ اثر چاپ شده هم تنها ۳ اثر رمان است و یکی  داستان بلند طنز. از نظر وزن هم داستان کوتاه  هم بیش‌تر می‌چربد. هرچند «پرونده ۳۱۲»  مرا بیش‌تر سر شوق آورد.</p>
<p>در دو-سه سال اخیر با  «حافظ هفت» رفتم سراغ رمان و با «راز اشلو»  زندگی‌نامه داستانی را شروع کردم. «حافظ  هفت» سنگین‌ترین کار من بود. این یعنی من  بیش‌تر به طرف رمان رفتم و خوب نویسنده  هم با رمان بیش‌تر خودش را به جامعهٔ ادبی  اثبات می‌کند.</p>
<p>من تقریباً ششصد-هفتصد  صفحه‌ای از یک رمان اساسی که تمام ذهنیاتم  از دوران کودکی تا انقلاب و جنگ و تخیلات  من را در بر دارد نوشته‌ام که فعلا اسمش  را گذاشته‌ام رمان نیمه تمام. شاید کار  اساسی من و تجربیات من در آن متبلور شود.</p>
<p><strong>■</strong><strong> سفارشی بودن رمان‌هایتان تأثیری در این  قضیه نداشته است؟</strong></p>
<p>ببینید من اصلاً این  قضیهٔ کار سفارشی و غیر سفارشی را قبول  ندارم. این بیش‌تر یک شعار تبلیغاتی است.  یک نویسندهٔ حرفه‌ای برایش مهم نیست که  کار سفارشی است یا غیر سفارشی. در غرب و  هالیوود شما یک فیلم نمی‌بینید که سفارش  دولت‌ها یا سرمایه‌داران با تفکرات خاص  برای تأثیرگذاری بر جامعه و مردم نباشد.</p>
<p>وقتی نویسنده استعداد  و فکر خودش را بریزد در یک کار، آن کار ارزش  خودش را دارد. مگر این که بخواهد سریع و  فرمالیته کاری را انجام دهد که آن ربطی  به سفارشی یا غیر سفارشی بودن کار ندارد.  اتفاقا چه اشکالی دارد که جایی بیاید یک  حمایت مناسب از نویسنده بکند و کار بزرگی  هم به او واگذار کند؟</p>
<p><strong>■</strong><strong> به نظر شما جایگاه منتقد در چرخهٔ تولید  و عرضهٔ کتاب کجا است؟</strong></p>
<p>نویسنده، منتقد، مخاطب  و ناشر و پخش، چهار پایه هستند که ادبیات  کشور را نگه می‌دارند. اگر یکی از این پایه‌ها  نباشد، ادبیات زمین می‌خورد. نویسنده باید  بنویسد و تولید بکند، مخاطب مصرف بکند،  منتقد باید نقد کند تا ایرادات گرفته شود.</p>
<p>یکی از آفت‌های رشد ادبیات  کشور، کمبود منتقد است. ما نقد را گاهی با  تبلیغ و گاهی هم با تخریب اشتباه می‌گیریم.  گاهی منتقد نسبت به اثر آن قدر شیفتگی ایجاد  می‌کند که انحراف ایجاد می‌شود و گاهی  هم آن قدر بغض‌آلود برخورد می‌شود که کار  و نویسنده را زمین می‌زند. اگر ما نقدی  فلسفی، علمی و منطقی داشته باشیم، نویسنده  را رشد می‌دهد. پس نقش تکامل را اول منتقد  اجرا می‌کند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> اکبر صحرایی نویسندهٔ شهرستانیِ شهرستان‌نشینی  است که در جامعهٔ ادبی شناخته شده است. ما  در میان نویسندگان شهرستانی تعداد زیادی  نویسنده مرکزنشین داریم که این نشان دهندهٔ  اهمیتِ «مرکزنشینی» در رشد و معرفی یک نویسنده  است. اما شما مثال نقض شده‌اید. </strong></p>
<p>این امکاناتی که در تهران  جمع می‌شود مثل ثروت، قدرت، رفاه و &#8230; می‌شود  آهنربایی که تعدادی از نخبه‌های شهرستان‌ها  را جذب می‌کند. این تجمع نخبگان خود موجب  نخبه‌سوزی می‌شود. کارها می‌شود کارهای  تکراری و کلیشه‌ای. شما برای مطرح شدن و  دیده شدن باید بروید تهران. حالا استثناهایی  وجود دارند مثل آقای عاکف یا آقای یاحسینی  که در شهرستان‌ها هستند و مطرح هم هستند.</p>
<p>این اجماع انرژی که در  حوزهٔ ادبیات در تهران ریخته، موجب ازدیاد  وزن کاذب در تهران شده و در شهرستان‌ها  لاغری مفرط ساخته. ببینید تمام خبرگزاری‌ها  و رسانه‌های ما در تهران هستند. خوب برای  یک مصاحبه به راحتی نویسندهٔ در دسترس را  انتخاب می‌کنند. یا یک جلسهٔ نقد کتاب که  مطرح می‌شود.</p>
<p>من یک مثال بزنم. در هفته  دفاع مقدس از تهران با من تماس گرفتند که  ما می‌خواهیم هر روز یک نقد داشته باشیم  بر آثار دفاع مقدس. به دلایلی که مثلاً شما  گفتید که صحرایی را دیگر نمی‌توان ندیده  گرفت، با من تماس گرفتند. می‌خواستند آنا  را نقد کنند. گفتند در این هفت روز ۶ نفر  تهرانی را دعوت کردیم و یک روزش را هم برای  شما گذاشتیم که البته اعتقاد دارم اگر ناشر  آنا «سوره مهر» نبود آن هم اتفاق نمی‌افتاد.</p>
<p>دو ماه قبل با من هماهنگ  شده اما چند روز قبلش می‌گویند آقای صحرایی  ما امکان همراهی شما تا تهران را نداریم  و خودتان باید زحمت بکشید بیائید. بحث رفت  و آمد و هزینه نیست. نویسنده وقتی ببینید  این طور است، طوری رفتار نمی‌کند که بگویند  از حول حلیم افتاد توی دیگ.</p>
<p>نکته دیگر هم نوع نگاه  است. نگاه مرکز به شهرستان‌ها یک نگاه بالا  به پائین است.</p>
<p>مثلا انجمن قلم ایران.  به نظرم اسمش را بگذارند انجمن قلم تهران  درست‌تر است. این ها جلسات دارند، سفرها  دارند، انتخابات دارند و&#8230;. در کدام یک از  این برنامه‌ها یک نویسندهٔ شهرستانی حضور  دارد؟ چرا در هیچ شهرستانی شعبه‌ای ندارد؟</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3469">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3469/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اجازه دهید نفسی تازه کنم</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3446</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3446#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Jul 2010 09:19:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیما پراینده</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر اول]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[دن بروان]]></category>
		<category><![CDATA[راز داوینجی]]></category>
		<category><![CDATA[رمز داوینچی]]></category>
		<category><![CDATA[نماد گمشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3446</guid>
		<description><![CDATA[بسیاری از خوانندگان می‌دانند که دن براون یکی از موفق‌ترین نویسندگان در تاریخ اخیر است. آخرین کتاب او که مربوط می‌شود به سال ۲۰۰۳ «راز داوینچی» بود که در حال حاضر بیش از ۸۱ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به چاپ رسیده است. ۲ نمونه از اولین فیلم‌های اقتباس‌شده از آثار او، «راز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/dan-brown.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;width:99%" ><p><strong>بسیاری از خوانندگان می‌دانند که دن براون یکی از موفق‌ترین نویسندگان در تاریخ اخیر است. آخرین کتاب او که مربوط می‌شود به سال ۲۰۰۳ «راز داوینچی» بود که در حال حاضر بیش از ۸۱ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به چاپ رسیده است. ۲ نمونه از اولین فیلم‌های اقتباس‌شده از آثار او، «راز داوینچی» و «فرشتگان و شیاطین» رویِ هم بیش از ۱ میلیارد دلار از محل فروش بلیط در سطح جهان به ارمغان آورد. هم اکنون پنجمین و آخرین کتاب او، «نماد گمشده» به ۵۰ زبان ترجمه شده است.</strong></p>
<p><strong>آقایِ براون ۴۵ ساله، در حالی که شلوار جین و پلووری تیره بر تن دارد در مرکز شهر منهتن با ما به گفتگو نشسته است.</strong></p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>۶ سالی است که از انتشار کتاب راز داوینچی‌تان می‌گذرد، دلیل این همه فاصله چیست؟</strong></p>
<p>مطالب و ایده‌ها به قدری پیچیده هستند که زمان می‌برد به روندی برسند که بتوانم از آن‌ها به طور مؤثر در داستان استفاده کنم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا احساس مسئولیت کار انتشار بر دوش شما سنگینی می‌کند؟</strong></p>
<p>نه، چون یک کتاب به تنهایی نمی‌تواند صنعت را نجات دهد. کار من این است که بهترین کتابی را که می‌توانم، بنویسم. امیدوارم که این کاتالیزوری برای یادآوری مردم باشد که چه قدر بیرون رفتن و خریدن و خواندن کتاب‌های دیگر جالب است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا از کتاب «نماد گمشده»تان راضی هستید؟</strong></p>
<p>واقعاً به آن افتخار می‌کنم. از خوانندگان می‌خواهم به همان اندازه که از کتاب راز داوینچی لذت بردند از نماد گمشده هم لذت ببرند. برای اطمینان آن‌ها می‌گویم که «خانهٔ چاپ و نشر»، هر مقدار زمانی که احتیاج داشتم در اختیار من گذاشت و اصلا مرا تحت فشار قرار نداد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آرزویتان برای این کتاب چیست؟</strong></p>
<p>بعد از این که کتاب راز داوینچی به چاپ رسید، مردم پیش من می‌آمدند و می‌گفتند که بعد از دوران دبیرستان و دانشگاه چیزی نخوانده بودند، اما هم اکنون لذت خواندن را دوباره کشف کرده‌اند. و آرزو می‌کنم این اتفاق دوباره بیفتد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا شما تا کنون از موانع نویسندگی رنج برده‌اید؟</strong></p>
<p>نه، من به اندازهٔ ۴ جعبه یخچال، کاغذ دربارهٔ نماد گمشده نوشتم که از هیچ کدام استفاده نکردم! شاید به اندازهٔ ۱۰ رمان برای این کتاب مطلب نوشتم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>تا چه اندازه حقایق را ارزیابی می‌کنید؟</strong></p>
<p>تحقیق چندین لایه دارد. من سه مرتبه به محلی که می‌خواهم راجع به آن بنویسم می‌روم تا مطمئن شوم که توصیفات کاملاً درست است. شما معمولاً با یکی-دو بار دیدار نمی‌توانید متوجه شوید که از کدام جزئیاتی که در آن مکان هست می‌خواهید استفاده کنید. با متخصص ساختمان یا تاریخدان آن جا صحبت می‌کنم تا مطمئن شوم آن چه برداشت کرده‌ام درست است. هیچ کس دست نوشته‌ها را قبل از این که به مرحلهٔ چاپ برسد نمی‌خواند، اما ناشرٍ من حقایق را مورد بررسی قرار می‌دهد و شما را به سطح بالایی از بررسی دقیق می‌کشاند، در حقیقت من حقایق را در مجموعهٔ داستان بهم می‌بافم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا ثروت شما را تغییر داده است؟</strong></p>
<p>نه، من هنوز هم ساعت ۴ صبح برای نوشتن بیدار می‌شوم و هر روز صبح مقابلم یک کاغذ سفید دارم. برای شخصیت‌های داستان اهمیت ندارد که من چقدر پول می‌گیرم. همان دوستان قدیمی‌ام را دارم، همسرم همان زن شگفت‌انگیز است. یک «لکسوس» مدل ۴ سال پیش را دارم. به  پول فکر نمی‌کنم، پول دارم ولی مجذوب لباس‌ها و ماشین‌های تجملی و قایق‌های تفریحی نشده‌ام.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>از اینکه هالیوود طرفدار کتابهایتان است چه احساسی دارید؟</strong></p>
<p>اقتباس (اقتباس کردن فیلمنامهٔ) این کار بسیار دشوار است، زیرا آن اطلاعات فشرده هستند. من خبر دارم که چقدر <strong>ران هاوارد</strong> (کارگردان)<strong> </strong>و تیمش سخت کار می‌کنند. آوردن مطالب کتاب در زندگی واقعی کار بسیار سختی است. من اولین شبی که سر صحنه رفتم، ساعت ۲ صبح در قصر <strong>لوور</strong> با راهب زالی که به اطراف می‌دوید بودم. خیلی خوش گذشت.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>دلیل موفقیتتان چیست؟</strong></p>
<p>بهترین معلمان کسانی هستند که شما را کنجکاو بار بیاورند. اگر همهٔ کتاب‌های من این کار را انجام دهند، من به هیجان می‌آیم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>الان روی کتاب جدیدی کار می‌کنید؟</strong></p>
<p>اجازه دهید اول نفسی تازه کنم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>موفقیت‌تان در کتاب راز داوینچی چطور بر کتاب بعدی‌تان تأثیر گذاشت؟</strong></p>
<p>از وقتی متوجه شدم کتاب راز داوینچی مشهور می‌شود شروع به نوشتن کتاب نماد گمشده کردم. اتفاقی که برای من افتاد و باید برای تمامی نویسندگان موفق بیفتد این است که، من موقتا به خودآگاهی بسیار زیادی رسیدم و آن این بود که به جای این‌که بنویسید و بگوئید: «شخصیت داستان چه کاری انجام دهد»، بگویید «منتظر باشید، زیرا میلیون‌ها نفر قصد خواندن آن را دارند». این شبیه کار یک بازیکن تنیس است که به ضربهٔ خیلی سختی فکر می‌کند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا تشابهی بین رمان جدیدتان با راز داوینچی وجود دارد؟</strong></p>
<p>تشابهاتی بین این رمان و تمام کتاب‌های دیگر من هست. من به دنیایی از نمادهای مشابه اشاره کرده‌ام، انجمن سری، هنر و تاریخ.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا شما فردی مذهبی هستید؟</strong></p>
<p>من در کلیسای اسقف بزرگ شدم و وقتی کودک بودم خیلی مذهبی بودم. در پایه هشتم یا نهم بودم که اخترشناسی و کیهان‌شناسی و دربارهٔ منشا علوم مطالعه کردم. یادم می‌آید که به کشیش گفتم: «من این موضوع را متوجه نمی‌شوم، کتابی خوانده بودم که در آن گفته شده بود که جهان حاصل یک انفجار بزرگ است. اما در این جا می‌گوید خدا آسمان و زمین و حیوانات را در ۷ روز آفرید. کدامشان درست است؟» بدبختانه جوابی که شنیدم این بودکه: «پسر خوب این سؤال را نپرس». اشتیاقم از بین رفت. و گفتم «انجیل بی‌معناست. علم برای من بامعناتر است». همان زمان بود که از مذهب کناره گرفتم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>آیا در حال حاضر برایتان سخت است که در مورد رابرت لنگدون بنویسید بدون این‌که تام هنکس را به تصویر بکشید؟</strong></p>
<p>نه، من ساعات بسیار زیادی را با رابرت لنگدون در تصوراتم سپری کردم بدون این که تام هنکس را در تلویزیون دیده باشم.</p>

				<div>
					<h4>11 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9244c089bd076fbbbc3fe526f235fc7b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>Shakiba Moosavi:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1757">2010-Jul-18</a></small>
							سلام دوست عزیزم. 
من واقعا از این وب سایت خوشم اومد. بهتون تبریک میگم. می دونید، باید بگم که کارتون خیلی عالیه! مطالبی که توی این وب سایت هست، هم خیلی زیاده و هم خیلی مفید. به هر حال، امیدوارم که همیشه موفق باشید!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/e5f49df33be0f49b6aaadb559742d150?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1762">2010-Jul-19</a></small>
							سلام. خوشحالیم که خانه‌مان به دل‌تان نشسته. خوش آمدید
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a629d280ffb21334fccf7405d49ed667?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سارا صدر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1764">2010-Jul-20</a></small>
							لطفا کارهای بیشتری از داون برون و نویسنده های مطرح روز دنیا رو توی سایتتون بذارین این جور مطالب به شدت مفید هستن
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6cf58ac1f22fbd7745d41366c96d2fe2?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>آراد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1768">2010-Jul-27</a></small>
							مرسی دن براووووووووون که ساعت چهار صبح بیداره و می نویسه ما تازه چهار صبح می خوابیم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1943cfc307f966f681e69afebfadae2c?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>حمید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3446/comment-page-1#comment-1770">2010-Aug-03</a></small>
							از وبلاگ برهنگی در روز آخر به اینجا می یام... اتفاقا دنبال این مصاحبه آخر براون می گشتم چون به تازگی خوندن کتاب رو تموم کردم موفق باشین
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3446">ارسال نظر سریع</a></b> | مشاهده‌ <a href='http://asha.ir/archives/3446#comments'>6 نظر دیگر</a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3446/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کتاب‌ها چطور پر فروش می‌شوند؟</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2961</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2961#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 May 2010 09:15:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احمد پرهیزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر اول]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[روش فروش کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[پرفروش شدن کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[پیر نورا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب‌ها چطور پر فروش می‌شوند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2961</guid>
		<description><![CDATA[برای بسیاری از ناشران و خوانندگان کتاب همیشه سؤال است که چطور کتابی پرفروش می‌‌‌شود؟ چقدر باید بفروشد تا پرفروش نامیده شود؟ آیا می‌‌‌توان فروش کتابی را از قبل حدس زد؟ در این گفتگو پیر نورا عضو فرهنگستان فرانسه و تاریخ نگار به همه این پرسش‌‌‌ها پاسخ می‌‌‌دهد. او یکی از کسانی است که در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/pierre-nora-book.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;width:99%" ><p><em>برای بسیاری از ناشران و خوانندگان کتاب همیشه سؤال است که چطور کتابی پرفروش می‌‌‌شود؟ چقدر باید بفروشد تا پرفروش نامیده شود؟ آیا می‌‌‌توان فروش کتابی را از قبل حدس زد؟ در این گفتگو<strong> پیر نورا</strong> عضو فرهنگستان فرانسه و تاریخ نگار به همه این پرسش‌‌‌ها پاسخ می‌‌‌دهد. او یکی از کسانی است که در انتشارات معتبر گالیمار کتاب انتخاب، ویرایش و منتشر می‌‌‌کند و مقاله‌‌‌های متعددی درباره آثار پرفروش نوشته است. </em></p>
<p><strong>■</strong><strong> اصطلاح «پرفروش» معمولاً در جا‌‌های مختلفی کاربرد دارد:  از رمان عامه پسند گرفته تا آخرین اثر یک برنده نوبل ادبیات یا یک قصه</strong><strong>ٔ</strong><strong> آبکی. آیا می‌‌‌توان این اصطلاح را دقیقاً تعریف کرد؟ </strong></p>
<p>کلمهٔ «پرفروش» مثل آچار فرانسه همه جا به کار می‌‌‌رود. هر کتابی که نسخه‌‌‌های متعددی از آن به فروش رود «پرفروش» نامیده می‌‌‌شود. بر این اساس می‌‌‌توان گفت که کتاب‌‌‌های پرفروش را می‌‌‌توان در چهاردسته طبقه‌بندی کرد. نخستین دسته شامل همهٔ آثاری می‌‌‌شود که از قانون پخش گسترده تبعیت می‌‌‌کنند؛ این دسته از کتاب‌‌‌ها نوشته می‌‌‌شوند تا پرفروش باشند. فرهنگ لغت و کتاب‌‌‌های عملی (نظیر آ‌موزش تعمیر و خرده کاری در منزل، باغچه‌بانی، روش زندگی و شیوه‌‌‌های موفقیت در ازدواج یا رژیم لاغری) و نیز ادبیات «عامه‌پسند» چه رمان‌‌‌های احساساتی یا پلیسی در این دسته قرار می‌‌‌گیرند.</p>
<p>پس از آن نوبت به پرفروش‌‌‌های «برنامه‌ریزی شده» می‌‌‌رسد که نویسندگانی مثل <strong>مارک لوی</strong> یا <strong>گیوم موسو</strong> در این دسته حضور دارند. این گونه شامل روش‌‌‌های پیچید‌‌های به صورت ماشینی می‌‌‌شود و بر اساس صنعتی‌سازی فروش بالای اثر بنا شده است. این بخش امروزه به شدت در حال توسعه است.</p>
<p>در سطح دیگر که به دستهٔ دوم نزدیک است کتاب‌‌‌های چهره‌‌‌های برجسته مثل برنده نوبل ادبیات یا <strong>سارتر</strong>‌‌ها و <strong>سیمون‌ وی‌‌</strong>‌ها قرار دارند. این‌‌‌ها را نمی‌‌‌‌توان پرفروش برنامه‌ریزی شده نامید. بلکه باید به آن‌‌ها پرفروش قابل پیش‌بینی نامید؛ همه می‌‌‌دانند که اگر این کتاب‌‌‌ها خوب باشند با فروش بالایی مواجه خواهند شد.</p>
<p>در دستهٔ پایانی آثاری قرار دارند که با فروش «غیر منتظره» روبه‌رو می‌‌‌شوند. این بی‌تردید تنها گروه واقعی آثار پرفروش است.</p>
<p>کتابی که همه پیش‌بینی‌‌‌ها را به هم می‌‌‌زند؛ در سه هزار نسخه چاپ می‌‌‌شود و به ۳۰ هزار و سپس ۳۰۰ هزار نسخه می‌‌‌رسد. چنین کتابی با هدف برانگیزی علاقه گروهی از مردم نوشته نمی‌‌‌شود و به قوانین بازار نشر نیز کاری ندارد، بلکه تنها به تاریخ اذهان توجه می‌‌‌کند. پدیده مدرن پرفروش در جالب‌‌‌ترین شکل خود همین است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> بنابر این رقم فروش اهمیت اساسی ندارد، بلکه اصل آن است که کتاب بتواند با گروهی بزرگ‌‌تر از گروه هدف ارتباط برقرار کند؟ </strong></p>
<p>دقیقاً همین است. به قول مالرو «کتاب که از ۲۰ هزار نسخه فرا‌‌تر برود بدفهمی شروع می‌‌‌شود.» انفجار جامعهٔ هدف باعث می‌‌‌شود تا یک کتاب پرفروش شود و این شامل کتاب‌‌‌هایی با شمارگان بسیار متفاوت هم می‌‌‌شود. کتاب «نوشته‌ها» اثر <strong>ژاک لاکان</strong> (۱۹۶۶) با فروش ۵۰ هزار نسخه پرفروش محسوب می‌‌‌شود. چون متن پیچید‌‌ه‌ای است. بر عکس اگر کتاب «املای فرانسه» نوشته <strong>کلوزه</strong> کم‌‌تر از ۱۵۰ هزار نسخه بفروشد شکستی‌ تجاری به حساب می‌‌‌آید. همین نویسنده وقتی در سال ۱۹۸۴ سر جمع بیش از ۱ میلیون و ۸۰۰ هزار نسخه فروخت کتابش پرفروش «غیر منتظره» شد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> این نوع موفقیت را چطور می‌‌‌توان توضیح داد؟ </strong></p>
<p>وقتی آثار پرفروش را مورد به مورد تحلیل می‌‌‌کنیم متوجه می‌‌‌شویم که همه آن‌‌ها در لحظه مناسب برحساسیت جامعه انگشت گذاشته‌اند.</p>
<p>وقتی من کتاب «عهد» نوشته آرتور لندن را در انتشارات گالیمار چاپ کردم شمارگان اول ۳ هزار نسخه بود و در نهایت ۱۵۰ هزار نسخه فروخت. اقتباس سینمایی با حضور ایومونتان فروش کتاب را باز هم بالا‌‌تر برد. روشن است که این کتاب در جهان کمونیست اهمیت بسیاری داشت. وقتی هم که <strong>امانوئل لادوری</strong> کتاب خود را در ۱۹۷۵ برای من آورد به او گفتم: «اگر یک سوم کتاب را کنار بگذاری قول می‌‌‌دهم ۲۰ هزار نسخه بفروشی» او از کتاب خود حذف نکرد و آن کتاب ۲۰۰ هزار نسخه فروخت.</p>
<p>این کتاب بخصوص به طور مشخص برای من بسیار جالب توجه بود و در توجیه علت فروش بالای آن می‌‌‌توانم بگویم که توانسته بود میان تاریخ به روایت دانش‌گاه سوربون و تاریخ به روایت فرهنگستان پیوندی برقرار کند.</p>
<p>مورد دیگری که بررسی کردم کتاب <strong>جاناتان لیتل</strong> برنده جایزه گنکور است.</p>
<p>این کتاب ابتدا در ۶ هزار نسخه چاپ شد و در نهایت ۸۰۰ هزار خریدار پیدا کرد!</p>
<p>دلایل زیادی درتوجیه فروش این کتاب هست؛ من مطمئنم که نخستین دلیل فروش بالایش آن بود که لیتل نویسند‌‌های آمریکایی است اما کتاب خود را در فرانسه منتشر کرد، اگر در جای دیگری مثلاً ایالات متحده منتشر می‌‌‌کرد چنین موفقیتی در انتظارش نبود.</p>
<p>پرفروش غیرمنتظره به هر شکلی که باشد لحظ‌‌های تاریخی را یادآور می‌‌‌شود؛ حساسیت مردم را ناگهان بر میانگیزد. طوری که انگار برناخودآگاه جمعی انگشت می‌‌‌گذارد. ستایش جوجه تیغی هم البته پرفروش است.</p>
<p>این کتاب را موریل باربری نوشته است و تاکنون ۱ میلیون نسخه فروش رفته، هنوز هم در خارج از کشور می‌‌‌فروشد. اما باید اعتراف کرد که دلایل فروش آن برای من معماست: چرا باید صاحبخان‌‌های که فلسفه می‌‌‌خواند و وراجی می‌‌‌کند  برای مردم جالب باشد؟ چه موضوع جالبی برای جامعه دارد؟ من فقط شانه‌هایم را بالا می‌اندازم&#8230;</p>
<p><strong>منبع: جوان</strong></p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/1705157815751576+166215851601158516081588" title="&#1705;&#1578;&#1575;&#1576; &#1662;&#1585;&#1601;&#1585;&#1608;&#1588;">&#1705;&#1578;&#1575;&#1576; &#1662;&#1585;&#1601;&#1585;&#1608;&#1588;</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ???? ??????">??? ???? ??????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ???? ????">???? ???? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ?????? ?????????">???? ?????? ?????????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ??????? ???? ?????">???? ??????? ???? ?????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.222 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2961">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2961/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دفاع شاعر مذهبی از شعر مذهبی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2674</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2674#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Apr 2010 05:54:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسن بیاتانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر اول]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[حمیدرضا برقعی]]></category>
		<category><![CDATA[سیدحمیدرضا برقعی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر آئینی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر مذهبی]]></category>
		<category><![CDATA[گفتگو با حمیدرضا برقعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2674</guid>
		<description><![CDATA[می‌خواستم از یک زاویهٔ متفاوت‌تری نگاه کنم. مثلأ اگر می‌خواستم سفرنامه را در این شعر دخیل نکنم یک روایت معمولی می‌شد که ممکن است در خیلی از شعرها وجود داشته باشد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/hamidreza-borghei-interview.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;width:99%" ><p><strong><span style="color: #ff0000;">اختصاصی خانهٔ کتاب اشا:</span> شاید خیلی از شما سید حمید رضا برقعی را به برکت لطف و نگاهی که اهل بیت علیهم السلام به طبع زلال او داشته‌اند بهتر از من بشناسید و کمابیش با سروده‌هایش مأنوس باشید و دیگر نیاز به معرفی و مقدمهٔ من نباشد. </strong></p>
<p><strong>گفتگو با این شاعر جوان را با شعر خوانی خودش شروع کردیم. همان اول بسم الله غزلی از بیدل دهلوی خواند و کمی دربارهٔ بیدل صحبت کرد. بعد، از این گفت که شاید امروز بیدلانه شعر گفتن هنر نباشد اما شناخت شاعران جوان با اشعار بیدل و زبان شعری او ضروری است&#8230;. شما را دعوت می‌کنیم به خوانش گفتگوی خانهٔ کتاب اشا با این شاعرِ جوان:</strong></p>
<p><strong>■ قشنگ‌ترین شعری که این روزها خوانده‌اید چه شعری بوده؟</strong></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"> </span></p>
<p>اگر بشود این سؤال را محدودتر کرد و مثلأ این‌طور پرسید که قشنگ‌ترین شعر مذهبی یا قشنگ‌ترین شعر کلاسیک یا اجتماعی که خوانده‌ای چه بوده شاید بهتر بشود جواب داد. در حال حاضر چون مطالعهٔ من غزلیات بیدل است طبیعی است که دوسه تا از غزلیات بیدل جزء بهترین کارهایی است که خوانده‌ام. البته مدتی پیش یک غزل فاطمی از آقای سید شهاب موسوی پیدا کردم که سه چهار بیت آن را خیلی پسندیدم. شاید این شعر بیش‌تر از بیست سال پیش سروده شده باشد ولی چند بیت آن واقعأ زیبا بود.</p>
<p>این شعر از زبان حضرت زهرا سلام الله علیها خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام است:</p>
<p><strong>زبان بسملی‌هایم نکرد ای تیغ، عریانت</strong></p>
<p><strong>بمان در غربتت ای محسن اشکم به قربانت</strong></p>
<p>در بحث شعر مذهبی ترکیب «محسن اشکم به قربانت» خیلی حرف‌ها برای گفتن دارد و این‌ها چیزهایی است که من خیلی می‌پسندم. یا یک بیت دیگر از همین غزل که می‌گوید:</p>
<p><strong>تو قرآن می‌نویسی سوره‌ای از چشم من بردار</strong></p>
<p><strong>مگر آن کس که پشت در ورق شد نیست قرآنت؟</strong></p>
<p>به نظرم  نگاه، نگاه زیبایی است. معلوم می‌شود که شاعر هم تاریخ را می‌شناسد و هم زبانش نوعی زبان فخیم است که در زمینهٔ شعر مرثیه، کمتر به این شکل کار شده. وزن شعر هم وزن خیلی مناسبی است.</p>
<p><strong>■ در یکی از شعرهایتان اسمی از نیر و عمان و محتشم آورده بودید؛ ابیاتش را یادتان هست؟</strong></p>
<p><em>دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان</em></p>
<p><em>همراه خیمه‌های شما آتشم زدند</em></p>
<p><em>امروز نیز نیّر و عمان و محتشم</em></p>
<p><em>با شعر در رثای شما آتشم زدند</em></p>
<p><strong>■ در یکی از نقدها می‌خواندم که شما نباید اسم «نیّر» را کنار اسم عمان و محتشم می‌آوردید، چون عمان و محتشم شاعران بزرگی هستند و نیر به پای آن‌ها نمی‌رسد و شاید شما به خاطر پرکردن وزن اسم نیر را آورده‌اید&#8230;</strong></p>
<p>البته شاید این حرف تا حدودی درست باشد و آن طور که عمان و محتشم به عنوان شاعر مذهبی‌سرا مطرح شده‌اند «نیر» عنوان نشده باشد، اما من همیشه دوست داشته‌ام نسبت به نیّر ادای دین کنم ولو به آوردن اسم او در یک بیت شعر. البته این کار برای این بود که تا حدودی وجدان خودم راحت شود وگرنه به بزرگی نیّر چیزی اضافه نمی‌شود.</p>
<p>واقعیت این است که محتشم یک ترکیب بند دارد و با همان ترکیب بند، کاری کرده است کارستان. عمان نیز همین طور. اما فکر می‌کنم نیّر یا وصال هم شاعرهایی هستند که اگر در شعر مذهبی مطرح نشده‌اند؛ دلیلش کم کاری ماست. شاید اگر از من بپرسند می‌گویم من عمان و محتشم را برای پرکردن وزن در شعر آورده‌ام و اتفاقأ می‌خواسته‌ام نیّر را مطرح کنم. مخصوصأ به خاطر ترکیب‌بندش و بعضی از غزلیاتی که دارد. مثل این بیت:</p>
<p><em>دیر ترسا و سر سبط رسول مدنی</em></p>
<p><em>وای اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور</em></p>
<p>انصافأ این بیت برای شاعرهایی که کار مذهبی می‌کنند خیلی درس دارد.</p>
<p><strong>■ بارها شنیده‌ام که شما از بعضی شعرا با احترام و تمجید خاصی یاد می‌کنید در حالی که ایشان در فضای رسمی ‌شعر کشور آن‌گونه مورد احترام نیستند.  به عنوان نمونه جناب آقای سازگار.</strong></p>
<p>احساس می‌کنم یک کم لطفی اتفاق افتاده. واقعیت این است که وقتی نگاه می‌کنیم می‌بینیم بعضی از شعرا که مثلأ در فضای طنز سیاسی کار می‌کنند، بسیار در محافل شعری مورد توجه و احترام و استقبال قرار می‌گیرند و از آن‌ها دعوت می‌شود و همه آن‌ها را به عنوان یک شاعر موفق قبول دارند. البته این شعرا از اول مخاطبشان را عوام درنظر گرفته‌اند و اتفاقأ شعر گفتن برای عوام خیلی سخت‌تر است و شاید داشتن مخاطب خاص از خیلی جهات راحت‌تر باشد اما این‌که شاعر بخواهد برای مردم شعر بگوید و با مردم ارتباط برقرار کند یک موفقیت بزرگ برای او به شمار می‌رود. اشعار آقای سازگار هم چنین خصوصیتی دارند و دارای مقبولیت مردمی هستند. اما وقتی مثلا شعر آن شاعرهایی را که طنز سیاسی کار می‌کنند با اشعار آقای سازگار مقایسه می‌کنیم می‌بینیم که به لحاظ شعری واقعأ اشعار سازگار بالاتر است اما سازگار به جرم این که شعر مذهبی می‌گوید او را کنار می‌گذارند . گاهی به خود من هم می‌گویند که شما شاعر تک بعدی هستی و فقط شعر مذهبی می‌گویی، بیا در فضاهای دیگر هم کار کن ببینیم چندمرده حلاجی. من می‌گویم خب شماها بیایید توی این فضا شعر بگویید ببینیم چندمرده حلاجید.</p>
<p>به نظرمن واقعأ کاری ندارد در فضاهای دیگری که موضوع آزاد است و دست شاعر هم باز است، شعر گفت اما شعر مذهبی، هم خط قرمز دارد و هم نیاز به هزار و یک جور اشراف روی مسائل تاریخی و مذهبی و معرفتی دارد. شما وقتی می‌خواهی یک شعر عاشقانه بگویی خیلی راحتی و دستت باز است که هرحرفی را خواستی بزنی.</p>
<p>به هرحال آقای سازگار برای من در شیوهٔ رفتاری و مسیری که در شعر پیموده و راهی که رفته، یک الگو است. البته این نکته هم یک واقعیت است که اشعار ایشان بیشتر کاربردی هستند و حجم زیادی دارند و اگر از تمام مجموعه‌های شعری ایشان یک گلچین تهیه شود، شاعرانگی و تسلطشان بر شعر نمود بهتری خواهد داشت.</p>
<p><strong>■ امروز روند جریان شعر مذهبی را چطور می‌بینید؟</strong></p>
<p>چیزی که من امروز در کشور می‌بینم این است که روند پیشرفت ادبیات و شعر مذهبی ما فوق‌العاده سریع‌تر از اشعاری است که در فضاهای دیگر در کشورمان سروده می‌شود و از همه جلوتر است. شاید تعدادی تنگ‌نظر که این فضا را نمی‌توانند ببینند نسبت به شعرای مذهبی کم لطفی داشته باشند اما فعلأ فضایی که امروز شاعرهای جوان به آن دست پیدا کرده اند -و این هم به پشتوانهٔ همان شعرهایی است که امثال استاد مجاهدی و انسانی و شفق و سازگار و چایچیان سروده‌اند و به پشتوانهٔ همان دغدغه‌هایی است که آن‌ها داشته‌اند و به ما داده‌اند- فضای بسیار خوبی است و به نظر من شعر مذهبی ما خیلی جلوتر از همهٔ فضاهایی است که در آن‌ها شعر سروده می‌شود و تا چند سال دیگر جلوتر هم خواهد رفت.</p>
<p>شعر عاشقانه و حتی شعر اجتماعی ما، همه در حال درجا زدن هستند. من چیزی که می‌بینم در فضای عمومی شعر کشور به رشد و بالندگی رسیده و با سرعت فوق‌العاده‌ای به پیش می‌رود، یکی فضای شعر سپید کشور است و یکی فضای شعر مذهبی.</p>
<p><strong>■ فکر می‌کنید امروز، معیارهای داوری و نقد شعر در کشور برای داوری و نقد شعر مذهبی هم کافی است؟</strong></p>
<p>احساس می‌کنم مشکل از آنجایی شروع می‌شود که ما می‌خواهیم تمام اشعار مذهبی را به یک دید نگاه کنیم، در صورتی که به نظر من از یک لحاظ شعر مذهبی به دو دسته تقسیم می‌شود. امروز شعر مذهبی ما یا یک شعر کنگره‌ای و شعر مجلسی است که در جلسات رسمی شعرخوانی قابل ارائه است یا شعرهایی است که به یک تشخّص و شخصیت مستقل رسیده و آن هم شعر هیئت است. ما باید این شعر را به رسمیت بشناسیم و دوستان داور و دوستان ناقد باید به این باور برسند که امروز شعر هیئت در یک جایگاهی قرار دارد و حتی نوحه هم همین طور.</p>
<p>من امروز می‌توانم نوحه‌هایی را مثال بزنم و واقعأ به این حرف اعتقاد دارم که دوستان ما نوحه‌هایی می‌سازند و خوانده می‌شود که خیلی شاعرانه‌تر از ترانه‌هایی است که در تلویزیون و آلبوم‌های مختلف از خواننده‌ها می‌شنویم. امروز نوحهٔ ما اگر جلوتر از ترانه‌های ترانه‌سراها نباشد حداقل باید بگوییم که دارد پا به پای آن‌ها پیش می‌رود و جای تعجب است که چطور امروز از ترانه و شعر فولکولور به عنوان یک قالب شعری بحث می‌شود و برایش جلسات نقد گذاشته می‌شود اما نوحه که حتی گاهی خیلی شاعرانه‌تر سروده می‌شود و خیلی هم پشتوانهٔ قدیمی‌تری دارد برایش تشخص و شخصیت مستقلی قائل نیستند.</p>
<p><strong>■ در شعر «<a href="http://www.parsedarkhial.blogfa.com/post-19.aspx" target="_blank">سیب‌ها روی خاک غلطیدند</a>»، احساس می‌شد که ایدهٔ خاصی را دنبال می‌کنید. درست است؟</strong></p>
<p>شاید دغدغه‌ای که در این شعر بود، یک قلهٔ دور از دسترسی را در نظر نگیرد، اما من معتقدم اگر بخواهیم به شعر مذهبی، یک مقدار فراتر نگاه کنیم باید بگوییم وقتی تفکر اهل بیت علیهم السلام پشتوانهٔ یک شعر باشد، می‌توان به آن شعر، شعر مذهبی گفت. با این حساب، شعر حافظ هم شعر مذهبی  و آیینی است. درست است که حافظ اسمی از کسی نیاورده اما تفکر اهل بیت علیهم السلام در شعر او هست. ما اگر سیرهٔ زندگی اهل بیت علیهم السلام را چه در شادی‌هایشان و چه در غم‌هایشان به عنوان این‌که ایشان بهترین الگوهای زندگی ما هستند پشتوانهٔ شعرمان قرار دهیم این شعر، شعر مذهبی است.</p>
<p>من همیشه این دغدغه را با خودم داشتم که چطور یک شعر مذهبی بگویم که قابلیت ترجمه داشته باشد و کسی هم که مسلمان نیست بتواند از آن تأثیر بگیرد. مثلأ کسی که مسلمان نیست و داستان حضرت زهرا سلام الله علیها را نشنیده اگر بخواهد شعر مرا دربارهٔ ایشان بخواند باید ابتدا برود ببیند ماجرا چه بوده، بعد بیاید این شعر را بخواند تا متوجه شود. اما با خودم گفتم شاید یک تجربه‌ای هم وجود داشته باشد که بشود این ماجرا را طوری بیان کرد که کلأ هر کس آن را بشنود از آن متأثر شود؛ چه اصل ماجرا را بداند چه نداند. به خاطر همین خواستم تجربه‌ای در این زمینه داشته باشم. حالا موفق بودن یا نبودنش را نمی‌دانم. فقط می‌خواستم چنین کاری را تجربه کرده باشم. هرجا هم که خواسته‌ام این شعر را بخوانم گفته‌ام یک شعر اجتماعی تقدیم می‌کنم.</p>
<p>داستان و ماجرای این شعر مشخص است و یادآور داستان حضرت زهرا سلام الله علیها ست اما این اتفاق به طور عادی برای هرکسی که بیفتد و هرکسی ببیند زنی مقابل چشم عده‌ای به زمین خورده است متأثر می‌شود. به هرحال اصلی‌ترین دغدغهٔ من این بود که آن‌هایی هم که داستان حضرت زهرا سلام الله علیها را نشنیده‌اند بتوانند با این ماجرا ارتباط برقرار کنند.</p>
<p>به هرحال شعر مذهبی ما خیلی جای کار دارد. یکی از اساتید می‌گفت دیگر ما در فضای شعر عاشقانه می‌خواهیم چه حرفی بزنیم که سعدی و حافظ نزده‌اند؟ اما واقعأ شعر مذهبی ما فوق العاده جای کار دارد و حرف‌های نگفتهٔ زیادی دارد. این را هم باید در نظر بگیریم که شاعر مذهبی امروز ما از نظر میراث ادبی، پشتوانه‌ای را که شاعران عاشقانه‌سرا و عارفانه‌سرا دارند، ندارد. درست است که ما یک ادبیات آیینی غنی داریم اما به نسبت ادبیات عاشقانه از حجم کمی برخوردار است.</p>
<p><strong>■ دربارهٔ غزلی هم که اخیراً به شکل سفرنامه برای چهارده معصوم کار کرده بودید توضیح بدهید.</strong></p>
<p><a href="http://parsedarkhial.blogfa.com/post-25.aspx" target="_blank"> این شعر</a> برای من یک تجربه بود. واقعأ دیدم کارهایی که برای چهارده معصوم علیهم السلام انجام شده، یک کارهای شبیه به هم است. می‌خواستم این کار در یک فضای مدرن‌تری باشد و به نقاطی که به عنوان نقاط خیلی بارز زندگی هر کدام از معصومین است نگاه بشود و با یک اشارهٔ غیر مستقیم ذهن‌ها به سمت آن معصوم برود و ارتباط  برقرار شود. در مجموع احساس می‌کنم این شعر، همان چیزی که می‌خواسته‌ام شده و از کار راضی هستم.</p>
<p><strong>■ چرا سفرنامه؟</strong></p>
<p>همیشه آدم باید از یک جایی شروع کند. می‌خواستم از یک زاویهٔ متفاوت‌تری نگاه کنم. مثلأ اگر می‌خواستم سفرنامه را در این شعر دخیل نکنم یک روایت معمولی می‌شد که ممکن است در خیلی از شعرها وجود داشته باشد.</p>
<p>البته واقعیت این بود که وقتی به سفر مکه و مدینه مشرف شدم، دوست داشتم یک سفرنامه داشته باشم و جرقهٔ این شعر هم در مدینه زده شد.</p>
<p><strong>■ شما تا امروز در بعضی از قالبهای تقریبأ فراموش شده کارهای موفقی داشته‌اید. مثل مربع ترکیب و بحر طویل. چیزی که برای من جالب بود توجه شما به اخوانیه است. این اخوانیه را تفننی سرودید یا واقعأ یک کار جدی و با انگیزهٔ مشخص بوده؟</strong></p>
<p>من یک <a href="http://parsedarkhial.blogfa.com/post-18.aspx" target="_blank">اخوانیه</a> برای دوست خوبم <a href="http://www.eshghezolal.persianblog.ir/" target="_blank">سید جواد شرافت</a> کار کردم ولی سید جواد معرفتش را نداشت که جواب اخوانیهٔ من را بدهد. (با خنده و مزاح)</p>
<p>از شوخی که بگذریم واقعأ اخوانیه گفتن برای من بهانه‌ای بود که خیلی از حرف‌هایم را بزنم. شاید سید جواد شرافت که این اخوانیه را خطاب به او گفتم بهانه‌ای بود و فقط یک مخاطب و سوم شخص بود که من حرف‌هایم را با او بزنم و البته چه کسی بهتر از یک شاعر آیینی دیگر و چه کسی بهتر از سید جواد شرافت؟</p>
<p>ولی تجربهٔ خیلی خوبی بود و از آن شعرهایی بود که خودم هم آن را دوست داشتم و واقعأ توانستم با آن ارتباط برقرار کنم. استاد مجاهدی هم این نوع کار را خیلی  پسندیده بود و گفته بود واقعأ حیف است که جوان‌ها از اخوانیه گفتن دور شده‌اند. بعد از این اخوانیه دوستان دیگری هم استقبال کردند و اخوانیه سرودند.</p>
<p><strong>■ این روزها سرگرم چه کارهایی هستید؟</strong></p>
<p>در حال حاضر درگیر سه مجموعهٔ جیبی هستم به سفارش انتشارات امیرکبیر که این مجموعه در کل شامل سی مجموعهٔ مذهبی از شاعران بعد از انقلاب و حدود بیست یا سی مجموعه هم از شاعران قبل از انقلاب است.</p>
<p>در انجمن شعر و قصهٔ استان قم هم به عنوان دبیر اجرایی در خدمت دوستان هستم. خدا را شکر در انجمن برنامه‌های خوبی داشته‌ایم. امسال در خدمت اساتید خوبی بودیم و بازده همهٔ فعالیت‌ها سه مجموعهٔ شعر است که از طرف انجمن شعر و قصهٔ قم امسال منتشر خواهد شد و به نمایشگاه خواهد رسید. یکی مجموعهٔ شعر بانوان استان قم است. یکی مجموعهٔ شعر سپید استان قم است و یکی هم مجموعهٔ شعر اصحاب امام حسین علیه السلام. البته قرار بود مجموعهٔ اصحاب با عنوان یک کاروان دل، برای نمایشگاه آماده شود ولی احتمال دارد این این مجموعه را همراه یک مجموعهٔ دیگر منتشر کنیم.</p>
<p>سال گذشته هر کدام از دوستان انجمن لطف کردند و دربارهٔ یکی از اصحاب امام حسین علیه السلام شعر گفتند. تعطیلات نوروز امسال هم از دوستان خواهش کردیم برای امامان غریب در شعر کار کنند. امامان غریب در شعر یعنی امامانی که شعرا کمتر درباره‌شان شعر گفته‌اند. یعنی امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام کاظم، امام جواد، امام هادی و امام عسگری علیهم السلام. و انصافأ دوستان کارهای خوبی هم خلق کردند. احتمال دارد این مجموعه را با مجموعهٔ اصحاب، با هم چاپ کنیم اما چیزی که ان شاءلله حتمأ برای نمایشگاه آماده می‌شود شعر بانوان استان  است با عنوان چادری از شعر و ابریشم . یکی هم شعر سپید استان است با عنوان سپید از دهان آهنچی.</p>
<p><strong>■ دربارهٔ معرفی سوگوارهٔ شعر فاطمی هم برای ما توضیح بدهید.</strong></p>
<p>این سوگواره  به اسم انجمن هنرهای ادبی و با همکاری ادارهٔ ارشاد برگزار شد اما طرح آن از طرف خودم بود و پارسال اولین سوگوارهٔ شعر حضرت زهرا سلام الله علیها برگزار شد و با استقبال خیلی خوبی از طرف شاعران و مداحان مواجه شد. امسال می‌خواهیم خروجی کار سال گذشته را در قالب سی دی در اختیار علاقمندان قرار دهیم. امسال هم دومین سوگواره به مدت دوروز برگزار خواهد شد و در خدمت اساتید مجاهدی، غفورزاده، فرید، سازگار و کریمی و به احتمال زیاد سعید حدادیان و عده‌ای از شاعران جوان خواهیم بود. تاریخ برگزاری آن هم شانزدهم و هفدهم اردیبهشت، ساعت پنج بعد از ظهر است.</p>
<p><strong>■ از شعر خوانی‌هایی که داشته اید آلبومی تهیه نشده؟</strong></p>
<p>تعدادی از شعرخوانی‌ها را انتخاب کرده‌ام که حدود پنج یا شش اجرای تقریبأ ده دقیقه‌ای است و احتمال دارد دو بحرطویل را هم به صورت دکلمه در این مجموعه قرار بدهم و إن شاءلله به زودی در قالب سی دی ارائه خواهد شد.</p>
<p><a href="http://asha.ir/archives/2761" target="_blank"><strong>شعرخوانی سید حمیدرضا برقعی در خانهٔ کتاب اشا را بشنوید</strong></a></p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ? ?? ?? ???? ??? ????? ????">??? ? ?? ?? ???? ??? ????? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??????? ?????">??????? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ????? ???">?????? ????? ???</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ???? ????? ???? ??? ?????">?????? ???? ????? ???? ??? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ??? ????? ???? ??? ?????">?????? ??? ????? ???? ??? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ????? ?????">???? ????? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ?????">??? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ??? ??????">??? ??? ??????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ??? ????? ?????? ????">??? ??? ????? ?????? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????????">????????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.933 ms -->
				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6b764acec0ec042da62ef35dc97b7639?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>حسین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2674/comment-page-1#comment-1655">2010-Apr-24</a></small>
							عالی بود. باز هم از این کارا بکنید. این طور مصاحبه ها بسی دلنشین ناک هستند حتی! :)
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2674">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2674/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نویسنده به تضمین مالی احتیاج نداردم</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2567</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2567#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Apr 2010 10:00:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر اول]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[خشم و هیاهو]]></category>
		<category><![CDATA[محسن سلیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه با ویلیام فاکنر]]></category>
		<category><![CDATA[ویلیام فاکنر]]></category>
		<category><![CDATA[گفتگو با ویلیام فاکنر]]></category>
		<category><![CDATA[یوکناپاتوفا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2567</guid>
		<description><![CDATA[نویسنده به تضمین مالی احتیاج ندارد. نویسنده فقط یک قلم می‌خواهد و چند تا ورق، همین. من هیچ‌وقت نشده که فکر کنم نویسنده در صورت گرفتن مبلغی به عنوان پیشکش، خوب خواهد نوشت.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/william-faulkner.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;width:99%" ><p><strong>اشاره</strong><strong>:</strong><strong> آن‌چه در پی می‌آید، گزیده‌ٔ متن گفتگو با ویلیام فاکنر، رمان‌نویس شهیر برندهٔ نوبل ادبیات است که محسن سلیمانی، پیش‌تر در کتابی آن را ترجمه و منتشر کرده است. فاکنر این گفتگو را در شهر نیویورک سیتی و در اوایل سال ۱۹۵۶ انجام داده است.</strong><strong> </strong><strong> </strong></p>
<p><strong>■ آقای فاکنر، چندی پیش گفته بودید که از مصاحبه خوشتان نمی‌آید</strong><strong>.</strong><br />
ـ به نظرم علتش این است که من دربرابر سوالات شخصی واکنش تند و عصبی نشان می‌دهم. اگر سوالات راجع به کار و آثارم باشد، سعی می‌کنم جواب بدهم؛ اما وقتی راجع به خود من است، ممکن است جواب بدهم، ممکن هم هست که جواب ندهم. و اما در صورتی که جواب بدهم و باز فردا همان سوال را از من بکنند، جوابش احتمالاً با جواب روز قبل تفاوت خواهد داشت.</p>
<p><strong>■ نظرتان راجع به خودتان به عنوان یک نویسنده چیست؟</strong><br />
ـ اگر من به دنیا نمی‌آدم، یک نفر دیگر آثار مرا به‌وجود می‌آورد؛ مثلاً «همینگ‌وی»، «داستایوفسکی»، یکی ازما. دلیل این مدعا هم این است که محققان نمایشنامه‌های «شکسپیر» را تقریباً به سه نفر نسبت داده‌اند. ولی آن‌چه مهم است نمایشنامه‌های «هملت» و «رویای شب نیمه تابستان» است، نه این که چه کسی آن‌ها را نوشته؛ بلکه باید گفت بالاخره کسی آن‌ها را نوشته. هنرمند مهم نیست، آن‌چه می‌آفریند مهم است؛ چراکه هیچ حرف تازه‌ای وجود ندارد تا کسی بزند. «شکسپیر»، «بالزاک»، و «هومر»، همگی دربارهٔ چیزهای واحدی نوشته‌اند و اگر آن‌ها یکی دوهزار سال بیش‌تر عمر می‌کردند، ناشران به نویسندهٔ دیگری احتیاج نداشتند.</p>
<p><strong>■ ولی حتی اگر بگوییم که حرف تازه‌ای وجود ندارد تاکسی بگوید، آیا فردیت و آن جوهرهٔ فردی نویسنده مهم نیست؟</strong><strong><br />
</strong>ـ فقط برای خود نویسنده مهم است. اما دیگران آن‌قدر سرشان به خود آثار گرم است که توجهی به فردیت و جوهرهٔ فردی نویسنده ندارند.</p>
<p><strong>■ عقیدتان دربارهٔ نویسنده‌های معاصر خودتان چیست؟</strong><strong><br />
</strong>ـ همهٔ ما [نویسنده‌ها] هنوز موفق نشده‌ایم که به آن کمالی که در رویاها دنبالش هستیم دست یابیم. خود من همهٔ نویسندگان را برپایهٔ شکست پرشکوهشان در رسیدن به ناممکن‌ها، ارزیابی می‌کنم. مثلاً به نظرم می‌رسد که اگر می‌توانستم آثارم را از نو بنویسم، مطمئناً بهتر از آن‌چه هست، می‌نوشتم؛ که این نشان سلامتی مزاج هنرمند است. برای همین هم به کارش ادامه می‌دهد و باز می‌نویسد. چرا که معتقد است که این بار حتماً به آن کمال دست خواهد یافت و موفق خواهد شد. البته معلوم است که نمی‌شود، و اتفاقاً همین هم ثابت می‌کند مزاجش سالم است. اما وقتی توانست، یعنی وقتی احساس کرد که اثرش دقیقاً مطابق با خیالات و رویاهایش است، دیگر کاری ندارد که بکند؛ جز این که گلوی خودش را ببرد، یا از آن طرف قلهٔ کمال خودش را پرت کند توی درهٔ خودکشی. خود من شاعری شکست خورده هستم. شاید هم همهٔ رمان‌نویس‌ها، اولش می‌خواسته‌اند شعر بگویند، اما وقتی نتوانسته‌اند، شانس‌شان را با داستان کوتاه که پس از شعر طرفداران زیادی دارد، امتحان کرده‌اند و وقتی از نوشتن آن هم عاجز شده‌اند، رو به نوشتن رمان آورده‌اند.</p>
<p><strong>■ آیا اساساً فرمول و قاعده‌ای وجود دارد تا به کاربست و رمان‌نویس خوبی شد؟</strong><br />
ـ نودونه درصد ذوق و استعداد، نودونه درصد انضباط و نودونه درصد کار و کوشش. رمان‌نویس هیچ وقت نباید از کارش راضی باشد. اگر آدم فقط در حد توانش خوب باشد که هنری نکرده. همیشه رویا و هدفت باید بالاتر و والاتر از آن‌چه می‌دانی در توانت هست، باشد. جوش نزن تا فقط از معاصرت یا گذشته‌ات بهتر باشی، سعی کن از خودت بهتر باشی. هنرمند موجودی است که ارواح او را هدایت می‌کنند. البته او نمی‌داند که چرا آن‌ها او را انتخاب کرده‌اند و معمولاً هم آن‌قدر سرش گرم کارش هست که نمی‌پرسد چرا&#8230; هنرمند رویایی در سر دارد و این رویا او را عذاب می‌دهد و تا وقتی که نتوانسته به نحوی از شر آن خلاص بشود، لحظه‌ای آرامش ندارد. در این هنگام هنرمند همه چیزش را یعنی غرور، آبرو، امنیت، محترم بودن، شادی همه چیز را، از یاد می‌برد؛ تا این که اثرش را بنویسد.</p>
<p><strong>■ آیا فقدان امنیت، آبرو، شادی، و غیره تأثیری مهم بر خلاقیت هنرمند نمی‌گذارد؟</strong><br />
ـ این‌ها مهم است، فقط برای آرامش و رضایت خود او، اما هنر در پی آرامش و رضایت نیست.</p>
<p><strong>■ پس بهترین محیط برای نویسنده، چه نوع محیطی است؟</strong><br />
ـ هنر در پی و پای‌بند محیط خاصی هم نیست. مهم نیست که نویسنده در کدام محیط است&#8230; به نظر من محیط مناسب برای هنرمند محیطی است که در آن بتواند کار کند&#8230; بنابراین نویسنده به محیطی احتیاج دارد که آرامش، تنهایی و خوشی او را منتها نه به قیمت گزاف، تأمین کند. محیط نامناسب فقط فشار خون نویسنده را بالا می‌برد. به علاوه، در چنین محیطی نویسنده بیش‌تر عمرش را با افسردگی، دلزدگی و عصبانیت می‌گذراند. تجربهٔ خود من نشان می‌دهد که ابزار مورد احتیاج حرفهٔ من، فقط کاغذ و توتون و کمی نوشیدنی بوده.</p>
<p><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/m12-01.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-2570" title="m12-01" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/m12-01.jpg" alt="" width="198" height="249" /></a><strong>■ آیا نویسنده نباید از نظر اقتصادی تأمین باشد؟</strong><br />
ـ نه، نویسنده به تضمین مالی احتیاج ندارد. نویسنده فقط یک قلم می‌خواهد و چند تا ورق، همین. من هیچ‌وقت نشده که فکر کنم نویسنده در صورت گرفتن مبلغی به عنوان پیشکش، خوب خواهد نوشت. نویسنده خوب هیچ‌وقت از مؤسسات خیریه درخواست پول نمی‌کند. او شدیداً سرگرم نوشتن است. ولی البته اگر نویسنده مجرب و ممتازی نباشد، خودش را با گفتن این‌که وقت ندارد تا بنویسد و یا زندگیش تأمین نیست، گول می‌زند. چون حتی مهترها هم می‌توانند هنرمندهای خوبی باشند. درواقع مردم می‌ترسند بفهمند تا چه حد تاب تحمل فقر و مشقت را دارند. آن‌ها از فهم این که تا چه حد پرطاقتند وحشت دارند. هیچ‌چیز نمی‌تواند نویسنده خوب را از پای درآورد. تنها چیزی که می‌تواند وضعیت هنرمند را دگرگون کند، مرگ است. نویسنده‌های خوب حتی وقت ندارند که به شهرت و مال اندوزی فکر کنند. شهرت مؤنث است. مثل زن است. اگر جلویش تعظیم کنی، زیر پا لگدت می‌کند. بنابراین بهترین راه برخورد با آن این است که پشت دستت را نشانش بدهی؛ آن‌وقت احتمالاً کلفتیت را می‌کند و خاکسار آستانت می‌شود.</p>
<p><strong>■ آیا کار سینما و فیلم‌نامه‌نویسی، به کار نویسندگی‌تان لطمه نمی‌زند؟</strong><strong><br />
</strong>ـ اگر کسی نویسندهٔ درجه یک باشد، هیچ‌چیز به کار نویسندگی‌اش لطمه نمی‌زند. ولی اگر نویسندهٔ ممتازی نباشد، هیچ‌چیز نمی‌تواند زیاد بهش کمک کند. درضمن اگر نویسندهٔ چیره‌دستی نباشد، هیچ مشکلی ندارد؛ چون قبلاً روحش را درمقابل [خوش‌گذرانی کنار] استخرها فروخته.</p>
<p><strong>■ آیا دوست دارید یک فیلم دیگر هم بسازید؟</strong><strong><br />
</strong>ـ بله. دوست دارم یکی از کارهای «جورج اورول»، یعنی رمان «هزار و نهصد و هشتاد و چهار» را تبدیل به فیلم کنم. برای آخرش فکری کرده‌ام که نظریه‌ای را که دائم می‌خواهم طرحش کنم، ثابت می‌کند؛ یعنی این که بشر صرفاً به دلیل علاقه‌اش به آزادی، فناناپذیر است.</p>
<p><strong>■ چطوری در کار سینما به بهترین نتیجه می‌رسید؟</strong><br />
ـ کار سینمایی من که به نظر خودم بهترین روش کارکردن هم هست، به این صورت انجام می‌شود که بازیگرها و نویسنده، فیلم‌نامه را کنار می‌گذارند و قبل از این که کلید دوربین را بزنند، صحنه را با تمرینی جدی و واقعی خلق می‌کنند. البته اگر من با آن سادگی و صداقتی که دربرابر سینما و خودم احساس می‌کنم، کار سینما را جدی نمی‌گرفتم، و یا فکر می‌کردم که قادر نیستم جدی بگیرم، هرگز به سینما رو نمی‌آوردم. ولی الان فکر می‌کنم که هرگز فیلم‌نامه‌نویس خوبی نخواهم شد، بنابراین آن‌قدر که کار نویسندگی برایم فوریت و ضرورت دارد، کار سینما ندارد.</p>
<p><strong>■ می‌شود لطفاً در مورد آن حکایت و تجربه‌ای که در هالیوود داشتید، قدری صحبت کنید؟</strong><br />
ـ آن موقع که تازه قراردادم را درمورد کاری به اتمام رسانده بودم و می‌خواستم برگردم به شهرم. کارگردانی که من باهاش کار می‌کردم، درآمد که:«اگر دوست داشتی باز با ما کار کنی، به من اطلاع بده تا با استودیو در مورد قرارداد جدید صحبت کنم.» از او تشکر کردم و برگشتم به شهرم . تقریباً شش ماه بعد، به دوست کارگردانم تلگراف زدم که می‌خواهم دوباره با آن‌ها کار کنم. کمی بعد از جانب نماینده‌ام در هالیوود، نامه‌ای به دستم رسید که همراهش چکی بود، یعنی دستمزد یک هفتهٔ من! تعجب کردم. چون انتظار داشتم قبل از هر چیز، اول نامهٔ رسمی از طرف استودیو به دستم برسد یا احضاریه و قراردادی. پیش خودم فکر کردم که حتماً در فرستادن قرارداد، تأخیری پیش آمده و یا با پست بعدی خواهد رسید. ولی یک هفته بعد عوض قرارداد، نامه‌ای از نماینده‌ام به دستم رسید که چکی دیگر همراهش بود. این قضیه از نوامبر سال ۱۹۳۲ شروع شد و تا مه ۱۹۳۳ ادامه داشت. بعد از آن بود که یک تلگراف از استودیو به دستم رسید که می‌گفت:« ویلیام فاکنر، آکسفورد: کجایید؟ استودیو متروگلدین مایر.» برداشتم و تلگرافی نوشتم به این شکل:« استودیو متروگلدین مایر، کلورسیتی، کالیفرنیا، ویلیام فاکنر.» اما متصدی تلگراف که خانم جوانی بود گفت:«آقای فاکنر پیامتان کجاست؟» گفتم:«ایناها، این‌جاست.» گفت:«قوانین ما می‌گوید که تلگراف بدون پیام، نباید مخابره بشود. باید یک چیزی بنویسد.» این بودکه به کمک آن خانم نمونه‌های تلگراف‌ها را دیدیم و یکی از آن پیام‌های شادباش آماده -البته یادم نیست کدام- را انتخاب کردیم و تلگراف کردیم. بعد، از آن استودیو و از راه‌دور، تلفنی به من شد. گفتند که با اولین هواپیما پرواز کنم به «نیواورلئان» و خودم را به آقای «براونینگ» نامی که کارگردان است، معرفی کنم. البته من می‌توانستم همان روز از «آکسفورد» قطار بگیرم و هشت ساعت بعد در نیواورلئان باشم، اما حرف آن‌ها را گوش کردم و رفتم «همفیس». چون هر چند وقت، یک هواپیما از آن‌جا می‌رفت به «نیواورلئان». سه روز بعد با هواپیما رفتم نیواورلئان.<br />
ساعت شش بعد از ظهر بود که به هتل اقامتگاه آقای «براونینگ» رسیدیم و خودم را به او معرفی کردم. آقای «براونینگ» گفت که شب خوب بخوابم تا فردا صبح زود آماده باشم برای کار. از او پرسیدم که داستان فیلم کجاست؟ گفت:«آهان، بله، برو به اتاق فلان و بهمان. آن‌جا یک فیلم‌نامه‌نویس (کانتینیوتی رایتر) هست. او بهت می‌گوید که داستان فیلم چیست.»<br />
رفتم به آن اتاق. فیلم‌نامه‌نویس، تنها آن‌جا نشسته بود. خودم را بهش معرفی کردم و بعد پرسیدم داستان فیلم چیست؟ گفت:«وقتی گفت‌وگوی‌های فیلم را نوشتی داستان را بهت می‌گویم.» برگشتم به اتاق «براونینگ» و قضیه را برایش گفتم. گفت:«برو بهش این‌جوری و آن‌جوری بگو.» بعد گفت:«مهم نیست. بگیر خوب بخواب تا صبح، زود دست به کار شوی.»<br />
صبح روز بعد، همه غیر از آن فیلم‌نامه‌نویس، با یک قایق بزرگ شیک و کرایه‌ای راه افتادیم طرف جزیرهٔ «گراندآیل»، که دویست کیلومتری آن‌طرف‌تر بود و قرار بود فیلم‌برداری آن‌جا آغاز بشود. موقعی که رسیدیم، وقت بود که ناهار بخوریم و کارهایمان را انجام بدهیم و شب نشده، دوباره برگردیم به «نیواورلئان».<br />
سه هفته کارمان همین بود. گاه‌گاهی من بی‌تابی می‌کردم و می‌خواستم سر از داستان فیلم دربیاورم، ولی «براونینگ» دائم می‌گفت:«نگران نباش. شب زود بخواب تا فردا صبح، زود کارمان را شروع کنیم.»<br />
یک روز غروب که از آن جزیره برگشته بودیم، تازه پایم را توی اتاقم گذاشته بودم که تلفن زنگ زد. «براونینگ» بود. گفت فوری بروم اتاقش. رفتم. تلگرافی به دستش رسیده بود که می‌گفت:«فاکنر اخراج است. استودیو متروگلدین مایر.» ولی «براونینگ» گفت:«غصه نخور. همین الان به فلانی و بهمانی تلفن می‌زنم و نه تنها مجبورش می‌کنم که دوباره برت گرداند سرکار و حقوقت را بدهد، بلکه کتباً هم ازت معذرت بخواهد.» در همین موقع کسی دق‌الباب کرد. امربر هتل بود، با یک تلگراف. که این یکی می‌گفت:«براونینگ اخراج است. استودیو متروگلدین مایر.» این شد که برگشتم به شهرم. انگار «براونینگ» هم زد و رفت جایی. ولی فکر کنم که آن فیلم‌نامه‌نویس هنوز هم در اتاقی نشسته و چک حاوی مواجب یک هفته‌اش را سفت گرفته توی چنگش. البته آن فیلم هرگز ساخته نشد. اما آن‌ها دهکده‌ای میگو مانند ساختند؛ یعنی سکو یا سطح صاف و بزرگی با ستون هایی درآب، و کپرها و آلونک‌هایی رویش؛ چیزی شبیه اسکله. البته استودیو متروگلدین مایر می‌توانست چند جین از آن‌ها را خیلی ارزان بخرد. چون هر کدام از آن‌ها فقط چهل پنجاه دلار برایش خرج برمی‌داشت. اما آن‌ها می‌خواستند خودشان یکیش را بسازند؛ یعنی تقلبیش را. و چیزی که آن‌ها ساختند سکویی بود با دیواری برروی آن، که وقتی از این طرف در آن را باز می‌کردی و داخل می‌شدی، از آن طرف یک راست فرو می‌رفتی توی آب اقیانوس. من مطمئنم که روزی که آن‌ها، آن را ساختند، یعنی همان روز اول، یک ماهیگیر «کیجنی» با همان کرجیش که از تنهٔ درخت ساخته شده، پاروزنان آمده آن‌جا و تمام روز را زیر آفتاب سوزان، توی قایق نشسته و این بنای عجیبی را که هم‌وطنانش می‌ساختند ، یعنی همان سکو و اسکلهٔ تقلبی را تماشا می‌کرده. روز بعد هم دوباره با تمام خانواده‌اش، یعنی زنش که بچه‌ای بغلش بوده و بروبچه‌های دیگر و مادرزنش، با همان کرجی آمده‌اند و همگی تمام روز را توی قایق و زیر هرم آفتاب گرفته‌اند  نشسته‌اند و کارهای احمقانه و بی‌سروته آن‌ها را تماشا کرده‌اند. دو سال بعد وقتی در نیواورلئان بودم، شنیدم که کینجنی‌ها هنوز هم از راه‌های دور راه می‌افتند و به تماشای آن اسکلهٔ قلابی می‌آیند؛ اسکله‌ای که یک وقتی سفید پوست‌ها ریختند آن‌جا و با عجله آن را ساختند و بعد ولش کردند و رفتند.</p>
<p><strong><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/William-Faulkner96.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-2571" title="William-Faulkner96" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/William-Faulkner96.jpg" alt="" width="170" height="270" /></a>■ گفتید که نویسنده وقتی می‌خواهد برای سینما بنویسد، باید به نحوی با آن کنار بیاید. حالا وقتی می‌خواهد مستقلاً بنویسد چی؟ آیا نویسنده در برابر خوانندگانش پایبند چیزی هست و چیزی را تعهد می‌کند؟</strong><br />
ـ نویسنده متعهد و ملزم است که کارش را به بهترین وجه انجام بدهد. ولی در مورد بقیه چیزها، مختار است که هرطور دلش خواست عمل کند. خود من آن قدرسرگرم نوشتن‌ام که اصلاً توجی به مردم ندارم. حتی وقت ندارم که بفهمم چه کسی آثارم را می‌خواند. ضمناً برایم اهمیتی هم ندارد که نظر «فلان کس» راجع به آثارم یا آثار دیگران چی است. من فقط به یک چیز پایبندم، و آن این است که کارهایم با معیارم بخواند و این موقعی است که با خواندنش احساسی بهم دست بدهد که با خواندن کتاب «وسوسهٔ سن آنتوان» [اثر«فلوبر»] و «کتب عهد عتیق» حس می‌کنم. با خواندن این آثار احساس فرح می‌کنم؛ درست همان‌طور که از دیدن یک پرنده احساس شادی می‌کنم. اگر می‌شد که روحم پس از مرگ در موجود دیگری حلول کند و به دنیا برگردد، دوست می‌داشتم که به شکل سنقر [پرنده‌ای خوش خط و خال از تیرهٔ بازها] به دنیا برگردم. هیچ‌چیز و هیچ‌کس از این پرنده بدش نمی‌آید؛ بهش رشک نمی‌برد؛ نمی‌خواهدش و بهش احتیاج ندارد. هیچ‌چیز و هیچ‌کس اذیتش نمی‌کند و هیچ خطری تهدیدش نمی‌کند. به‌علاوه، می‌تواند هر چیزی که خواست بخورد.</p>
<p><strong>■ برای رسیدن به معیار مورد نظرتان از چه تکنیکی استفاده می‌کنید؟</strong><strong><br />
</strong>ـ بگذار اگر نویسندگان ما به فن و تکنیک نویسندگی علاقه دارند، هم‌چنان به جراحی و چیدن این بنا ادامه دهند. چرا که در کار نویسندگی هیچ شیوهٔ مکانیکی و لایتغیری وجود ندارد. در این‌جا راه میان‌بری نیست. اگر نویسندگان جوان‌ ما در کارشان از قاعده و نظریهٔ خاصی پیروی کنند، حماقت کرده‌اند. از اشتباهاتت درس بگیر. مردم فقط از طریق خطاهاشان چیز یاد می‌گیرند. هنرمند خوب هیچ‌کس را شایسته نمی‌داند تا ازش اندرز بگیرد. او بی‌نهایت مغرور است. مهم نیست که تا چه حد پیش‌کسوت‌ها را تحسین می‌کند، مهم این است که همواره، درصدد است تا از آن‌ها جلو بیفتد و مغلوبشان کند.</p>
<p><strong>■ پس با این حساب، آیا شما قدر و منزلتی برای تکنیک قائل نیستید؟</strong><strong><br />
</strong>ـ به هیچ‌وجه چنین نیست. گاهی تکنیک پا پیش می‌گذارد و قبل از این که نویسنده آن‌طور که مایل است کار را به دست بگیرد، رویایش را زیر فرمان می‌گیرد. تکنیک نمایانگر مهارت و هنرنمایی نویسنده (تورد فورس) است و اثری که این موضوع را به نمایش می‌گذارد و کامل است، چیزی نیست غیر از چیدن متناسب خشت‌های این بنا پهلوی هم؛ چرا که نویسنده احتمالاً قبل از این که حتی اولین کلمه را بنویسد، تک تک کلماتش را از اول تا آخر می‌شناسد. این مسئله موقع نوشتن رمان «دراز می کشم تا بمیرم» (گوربه‌گور) ، برای خود من هم پیش‌آمد. نوشتن این رمان کار آسانی نبود. گو این‌که باید گفت که هیچ اثر صادق و درستی آسان به وجود نمی‌آید. البته از این نظر که همهٔ مصالحش دم دست بود، کار ساده‌ای بود. نوشتنش شش هفته‌ای وقتم را گرفت؛ وقت‌های بی‌کاری که پس از دوازده ساعت کار یدی [در شیفت شب] برایم باقی می‌ماند. فقط گروهی از مردم را در ذهن مجسم کردم و آن‌ها را دربرابر مصایب طبیعی و عامی چون آتش‌سوزی و سیل قرار دادم و بعد با کمک محرک‌های طبیعی آن‌ها، جهت حرکتشان را مشخص کردم. البته از یک نظر وقتی شیوه‌های تکنیکی و فنی درکار دخالت نمی‌کنند، کار نوشتن آسان‌تر هم می‌شود، چون مثلاً در آثار خود من همیشه شخصیت‌ها در جایی از کتاب قیام می‌کنند و خودشان کار را برعهده می‌گیرند و کتاب را فی‌المثل در صفحهٔ ۲۷۰ آن، به پایان می‌برند. گو این‌که نمی‌دانم که اگر مثلا کتاب را درصفحهٔ ۲۷۴ تمام می‌کردم، چه وضعی پیش می‌آمد. نویسنده باید دارای آن قوهٔ قضاوت عینی درمورد اثرش باشد. علاوه بر این، باید دارای آن‌ قوهٔ قضاوت عینی درمورد اثرش باشد. علاوه بر این، باید آن‌قدر صداقت و شجاعت داشته باشد تا خودش را در مورد اثرش گول نزند. فی‌المثل از آن‌جا که هیچ‌کدام از آثار خود من کاملاً با معیارهایم نمی‌خوانند، من اثرم را با آن اثری محک می‌زنم که بیش از همه مرا رنج و عذاب داده؛ درست مثل مادری که بچهٔ دزد و جانیش را بیش‌تر از پسر خوبش دوست دارد.</p>
<p><strong>■ مقصودتان کدام اثر است؟</strong><strong><br />
</strong>ـ منظورم «خشم و هیاهو» است. چون من این رمان را پنج بار و آن هم در دفعاتی که بینشان فاصله بود، نوشتم، و هربار سعی کردم تا داستانش رابه طور کامل بازگو کنم و خودم را از شر رویایی که دائم عذابم می‌داد، خلاص کنم؛ تا این که بالاخره موفق شدم. این رمان داستان غم‌انگیز فنا شدن دو زن یعنی «کدی» و دخترش [«کونتین»] است. «دیلسی» [دررمان «خشم و هیاهو»] یکی از شخصیت‌های مورد علاقهٔ من است؛ چون زنی است شجاع، جسور، باوقا ، سخاوت‌مند و بالاخره درست‌کار. او شجاع‌تر، درست‌کارتر و سخاوت‌مندتر از من است.</p>
<p><strong>■ چه طوری شروع به نوشتن رمان «خشم و هیاهو» کردید؟ </strong><strong><br />
</strong>ـ نوشتن این رمان را با یک تصویر ذهنی شروع کردم. البته آن‌موقع نمی‌دانستم که داستان سمبلیک است. این تصویر ذهنی، تصویر دختری بود که پشت شلوارش گلی بود و از بالای درخت گلابی از پنجره‌ای، مراسم تشییع جنازهٔ مادربزرگش را می‌دید و هرچه را که در آن اتاق می‌گذشت برای برادرهایش که پای درخت بودند شرح می‌داد. وقتی شروع به نوشتن داستان کردم و همه بچه‌ها را معرفی کردم و گفتم که دارند چه کار می‌کنند و چه طور شلوار آن دختر گلی شده، تازه فهمیدم که غیر ممکن است که همهٔ آن‌چه را که می‌خواهم بگویم، در قالب داستانی کوتاه بریزم و داستان باید تبدیل به رمان شود. و بعد آن موقع بود که متوجه نمادین بودن «شلوار گلی» آن دختر شدم و آن تصویر ذهنی جایش را به دختر بی‌پدر و بی‌مادری داد که دارد از ناودانی پایین می‌آید تا از تنها سرپناه و خانه‌ای که در آن مهر و محبت از او دریغ شده و نیز درک و بصیرتی به او داده نشده، بگریزد.<br />
آن‌‌موقع داستان را از دید بچه‌ای خل‌وضع [«بنجی»] نوشته بودم. البته نمی‌دانستم چرا، ولی احساس می‌کردم که اگر داستان از زبان بچهٔ ابلهی بازگو بشود، تأثیرش بیش‌تر از داستانی است که از دید آدم معقولی بیان می‌شود. اما دیدم که انگار داستان را خوب ننوشته‌ام. این بود که دوباره شروع به نوشتن همان داستان منتها این بار از دید یکی دیگر از برادران آن دختر [«کونتین»]، کردم؛ اما باز هم داستان آن‌طور که می‌خواستم از کار درنیامد. برای بار سوم شروع به نوشتن داستان کردم و این دفعه از دید برادری دیگر [«جیسن»]؛ ولی باز هم بیان نشد. این بار سعی کردم که این چند داستان را باهم تلفیق کنم و با روایت خودم، به نحوی شکاف‌هایشان را پر کنم. اما باز هم کتاب کامل نشده بود. پانزده سال بعد که کتاب به‌طور کامل منتشر شد، ضمیمه‌ای هم به آن اضافه کرده بودم و این درواقع آخرین تلاشم بود که داستان را آن‌طور که باید، بازگو کنم و از صفحهٔ ذهنم بزدایم تا از این رهگذر اندکی آرامش بیابم. و این کتابی است که بیش از هر چیز دیگر، دلم برایش می‌سوزد؛ نمی‌توانم تنهایش بگذارم و می‌دانم که هرگز نخواهم توانست داستانش را به درستی بیان کنم. گو این‌که بسیار سعی کردم و دوست دارم باز هم بکنم، اما می‌دانم که احتمالاً این بار هم شکست خواهم خورد.</p>
<p><strong>■ شما رمانتان را درقالبی تمثیلی ریخته‌اید، همان‌طور که در رمان «افسانه» از تمثیلی مسیحی استفاده کرده‌اید. آیا سودی هنری از این کار برده‌اید؟</strong><strong><br />
</strong>ـ سودی را که من از تمثیل برده‌ام، همان سودی است که نجار ساختمان در استفاده از چهار ضلع می برد تا خانه‌ای مربعی شکل بسازد. از تمثیل نیز دررمان «افسانه» بسیار به‌جا و درست استفاده شده است؛ درست همان‌طور که از چهارگوش‌ها در خانه‌ای مربعی شکل استفاده می‌شود.</p>
<p><strong><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/faulkner-1.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-2569" title="faulkner-1" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/faulkner-1.jpg" alt="" width="170" height="244" /></a>■ آیا این سخن به این معنا است که هنرمند درست مثل نجاری که چکشش را از کسی قرض می‌گیرد، حق دارد از مسیحیت نیز صرفاً به عنوان یکی دیگر از ابزارهای کارش استفاده کند؟</strong><strong><br />
</strong>ـ نجار صحبت ما، هیچ‌وقت بدون آن چکش نیست. و اگر در معنای کلمهٔ مسیحیت، با هم اتفاق نظر داشته باشیم، باید بگویم که هیچ کس بدون مسیحیت زندگی نمی‌کند. مسیحیت نظام رفتار و کردار هر فرد است و هر فرد به وسیلهٔ آن سعی می‌کند بهتر از آن‌چه طبعش می‌پسندد، باشد. البته این در صورتی است که این فرد از طبع و خوی خودش پیروی کند. چه سمبل مسیحیت هلال باشد و چه صلیب، این سمبل دائما وظایف انسان را دربین نوع بشر به او گوشزد می‌کند. تمثیل‌های مختلف مسیحیت، به مثابهٔ میزان‌هایی است که بشر همواره خودش را درپرتو آن محک می‌زند و می‌فهمد که چگونه آدمی است. البته مسیحیت نمی‌تواند دقیقاً مثل کتاب‌های ریاضیات مدارس که حساب و هندسه یاد بشر می‌دهند، خوب بودن را به بشر یاد بدهد، اما به وسیلهٔ ارائهٔ نمونهٔ بی‌مانند رنج و ایثار و نیز با دادن وعده‌های امیدبخش، به او نشان می‌دهد که چه طور خودش را کشف کند و قوانین و معیارهای اخلاقی خودش را در حدود استطاعت و اشتیاقش رشد و توسعه بدهد. نویسنده‌ها همواره از این منبع سرشار یعنی از این تمثیل‌های «خودآگاهی بخش» اخلاقی، استفاده کرده‌اند و می‌کنند؛ چرا که این تمثیل‌ها نظیر ندارند. مثلاً «موبی دیک» [یا «نهنگ سفید» اثر «هرمان ملویل»] تثلیثی از وجدان اخلاقی انسان را به نمایش می‌گذارد: یعنی آن‌کس که هیچ چیز نمی‌داند، آن کس که می‌داند ولی اهمیتی نمی‌دهد و بالاخره آن کس که می‌داند و اهمیت می‌دهد. من در رمان «افسانه» نیز از همین تثلیث استفاه کرده‌ام. در آن‌جا افسر خلبان جوانی وجود دارد که می‌گوید:«وحشتناک است، حتی اگر به قیمت جانم هم تمام بشود، قبول نمی‌کنم»؛ و ژنرال سررشته داری فرانسوی پیر، که می‌گوید:«وحشتناک است، ولی می‌توانیم با گریه کردن تحملش کنیم». وبالاخره افسر گردان، که می‌گوید:«وحشتناک است، ولی یک کاریش می‌کنیم».</p>
<p><strong>■ نوشته‌های شما تا چه حد مبتنی بر تجربه‌های شخصیتان است؟</strong><br />
ـ نمی‌توانم بگویم. هیچ‌وقت ننشستم محاسبه کنم، چون که حدش مهم نیست. نویسنده به سه چیز احتیاج دارد: تجربه، مشاهده و تخیل. دوتای از این‌ها و گاهی یکی از این‌ها، می‌تواند کسری بقیه را جبران کند. داستان‌هایی که من می‌نویسم همیشه با یک اندیشه، خاطره با تصویر ذهنی شروع می‌شود. درواقع قصه نوشتن هم چیزی جز خوب پروراندن و درست استفاده کردن از همین‌ها نیست. یعنی توضیح و تشریح این که چرا آن وضعیت پیش آمد و یا چه چیزی باعث شد که آن اتفاق هم چنان کش بیاید. هر نویسنده‌ای سعی می‌کند که اشخاصی ملموس و باورکردنی خلق کند و بعد آن‌ها را در اوضاع و شرایطی قابل قبول قرار بدهد، به نحوی که روی خواننده تأثیر بگذارد و یا درحقیقت تا آن‌جا که در توان نویسنده هست، بیش‌ترین تأثیر را بگذارد. بدیهی است که یکی از ابزارهایی را که او باید از آن استفاده کند، محیطی است که او آن را می‌شناسد. البته باید بگویم که ساده‌ترین وسیلهٔ بیانی موسیقی است، چون بشر از همه زودتر آن را تجربه کرده و از نظر تاریخی هم قدمتش بیش‌تر است. اما از آن‌جا که استعداد من در استفاده از کلمات است، باید بکوشم که با ناشیگری، آن‌چه را که موسیقی اصیل به مراتب بهتر از عهده بیانش برآمده، با کلمات بیان کنم. بدین معنا که موسیقی هر چیزی را بهتر و ساده‌تر بیان می‌کند، اما من استفاده از کلمات را براستفاده از موسیقی ترجیح می‌دهم؛ همان‌طور که ترجیح می‌دهم بخوانم تا گوش کنم. من سکوت را برصدا ترجیح می‌دهم، چرا که صورت خیالی را که کلمات به‌وجود می‌آورند، در سکوت ایجاد می‌شود. به بیان دیگر، موسیقی و صدای رعد آسای نثر، درسکوت تحقق پیدا می‌کند.</p>
<p><strong>■ بعضی از مردم می‌گویند که با وجود این‌که گاهی دو یا حتی سه بار نوشته‌های شما را خوانده‌اند، چیزی نفهمیده‌اند. برای آن‌ها چه توصیه‌ای دارید؟ </strong><strong><br />
</strong>ـ چهاربار بخوانند.</p>
<p><strong>■ گفتید که نویسنده به تجربه، مشاهده و تخیل احتیاج دارد</strong><strong>. </strong><strong>آیا نویسنده به الهام هم احتیاج دارد؟</strong><strong><br />
</strong>ـ راجع به الهام من چیزی نمی‌دانم، چون اصلاً نمی‌دانم چه هست. البته چیزهایی راجع بهش شنیده‌ام، اما تا حالا هیچ‌وقت باهاش مواجه نشده‌ام.</p>
<p><strong>■ می‌گویند خشونت بر روح شما تسلط دارد؟</strong><br />
ـ این حرف مثل این است که بگویید چکش بر روح و روان نجار تسلط دارد. خشونت فقط یکی از ابزارهای نجار است. نجار هم مثل نویسنده نمی‌تواند فقط با یکی از ابزارهایش چیزی بسازد.</p>
<p><strong>■ ممکن است لطفاً بگوید که چه‌طور نویسنده شدید؟</strong><br />
ـ آن‌وقت‌ها در «نیواورلئان» زنگی می‌کردم و برای این که گه‌گاهی کمی پول درآورم، هرکاری می‌کردم. درهمان‌جا با «شروود اندرسن» آشنا شدم. من و او بعدازظهرها در اطراف شهر گشت می‌زدیم و با مردم صحبت می‌کردیم. غروب‌ها هم دوباره هم‌دیگر را می‌دیدیم و می‌نشستیم به گفت‌وگو. البته هیچ‌وقت صبح‌ها او را نمی‌دیدم. «اندرسن» صبح‌ها از مردم کناره می‌گرفت و کار می‌کرد. روز بعد باز کارمان همین بود. همان‌موقع بود که به خودم گفتم که اگر زندگی نویسنده‌ها این طوری است، من هم بهتر است نویسنده شوم. این بود که شروع کردم به نوشتن اولین کتابم [رمان «پاداش سرباز»]. یک‌کم که گذشت دیدم که نویسندگی کار لذت‌بخش و مطبوعی است. بعد سه هفته گذشت و یادم رفت به «اندرسن» سر بزنم؛ تا این که خودش آمد پیش من. و این اولین باری بود که او می‌آمد تا مرا ببیند. گفت:«خدای من!» و رفت. کتاب را تمام کرده بودم که یک روز خانم «اندرسن» را در خیابان دیدم. پرسید:«کتابت در چه حال است؟» گفتم:«تمامش کردم.» گفت:«شروود می‌خواهد معامله‌ای باهات بکند. گفته که اگر فاکنر قبول کند که دست نوشته‌هایش را نخوانم، نوشته‌اش را می‌دهم به ناشرم تا چاپش کند.» گفتم:«قبول.» و به این ترتیب شدیم نویسنده.</p>
<p><strong>■ آن‌وقت‌ها چه کارهایی می‌کردید تا به قول خودتان گه‌گاهی کمی پول درآورید؟</strong><br />
ـ هرچه پیش می‌آمد. هرکاری که بود می‌کردم: قایقرانی، نقاشی ساختمان، خلبانی؛ ولی سر هر کار زیاد دوام نمی‌آوردم. چون آن‌موقع هزینهٔ زندگی در «نیواورلئان» پایین بود. و من فقط جایی برای خواب می‌خواستم و مختصر غذایی و توتونی و احیاناً کمی نوشیدنیی. برای آدمی مثل من هم کار زیاد بود. دو سه روزی کار می‌کردم و پولی به جیب می‌زدم و تا آخر ماه را با همان می‌گذراندم. من ذاتاً آدمی هستم سیار و خانه‌به‌دوش. زیاد هم محتاج پول نیستم تا برایش سگ‌دو بزنم. به نظرم هم می‌رسد که این همه کاری که بشر در سراسر جهان برای خودش درست کرده، مایهٔ ننگ است. غم‌انگیزترین چیزها این است که آدم چاره‌ای نداشته باشد، الا این که علی‌الدوام روزی هشت ساعت کار کند. شما نمی‌توانید هر روز هشت ساعت بخورید، یا هر روز هشت ساعت بنوشید، یا هر روز هشت ساعت، از زندگی لذت ببرید&#8230; تنها کاری که می‌توانید بکنید این است که هر روز هشت ساعت کار کنید&#8230; و به همین دلیل است که بشر، هم خودش و هم دیگران را به این بدبختی و فلاکت انداخته.</p>
<p><strong>■ شما حتماً خودتان را مدیون «شروود اندرسن» می‌دانید. ولی نظرتان راجع به «شروود اندرسون» نویسنده، چیست؟</strong><strong><br />
</strong>ـ او پدر نسل نویسندگان هم‌دورهٔ من و بنیان‌گذار راه و رسمی است که نویسندگان پس از ما ادامه خواهند داد. ولی باید بگویم که در مورد او ما هنوز حق مطلب را ادا نکرده‌ایم. اما «درایزد» برادر بزرگ‌تر اوست و بالاخره «مارک‌ تواین» پدر هردوی آن هاست.</p>
<p><strong>■ نظرتان راجع به نویسندگان اروپایی آن دوره چیست؟</strong><strong><br />
</strong>ـ دو نویسندهٔ بزرگ آن دوره «مان» و«جویس» بودند. و شما باید با اخلاص و ایمان کتاب «اولیس» جویس را به دست بگیرید. درست همان‌طور که مبلغ تعمیددهندهٔ بی‌سواد ولی مؤمن مسیحی با «کتب عهد عتیق» برخورد می‌کند.</p>
<p><strong><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/77832.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-2568" title="77832" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/77832.jpg" alt="" width="170" height="226" /></a>■ آیا آثار نویسندگان معاصر را هم می‌خوانید؟</strong><strong><br />
</strong>ـ نه، کتاب‌هایی را که من می‌خوانم همان‌هایی است که از دوران جوانی می‌شناخته‌ام و به آن‌ها عشق می‌ورزیده‌ام و هنوز هم همان‌طور که شما به رفقای قدیمی‌تان سر می‌زنید، دائماً فقط به همان‌ها مراجعه می‌کنم. کتاب‌هایی را که من می‌خوانم این‌ها است:«کتب عهد عتیق»، آثار «دیکنز»، «کانراد»، «دن کیشوت» سروانتس ( که من سالی یک بار همان‌طور که بعضی‌ها انجیل می‌خوانند، این کتاب را می‌خوانم)، آثار «فلوبر»، «بالزاک» ( که جهان بی‌عیب و نقصی خلق کرده که متعلق به خودش است و این همچون سیلان خونی است که در رگ‌های بیست کتابش جاری است)، «داستایوسکی»، «تولستوی» و «شکسپیر». گه‌گاهی هم آثار «ملویل». و از میان شعرا ، آثار «مارلو»، «کمپیئن»، «جانسن»، «هریک»، «دان»، «کیتس» و «شلی» را می‌خوانم. و بالاخره هنوز هم اشعار «هاوسمن» را می‌خوانم. آثاری را که نام بردم اغلب می‌خوانم، البته نه این که از اول تا آخر بخوانم، بلکه صحنه‌ای را انتخاب کرده، می‌خوانم؛ یا این که هنگام خواندن فقط مطالبی را می‌خوانم که دربارهٔ یکی از شخصیت‌ها است. این طرز خواندن، درست مثل این است که شما دوستی را ببینید و چند دقیقه‌ای با او صحبت کنید.</p>
<p><strong>■ نظرتان راجع به آیندهٔ رمان چیست؟</strong><strong><br />
</strong>ـ فکر می‌کنم تا وقتی که مردم رمان می‌خوانند، کسانی هم هستند که رمان بنویسند و برعکس؛ مگر این که مجلات مصور و فکاهی‌های مصور روزنامه‌ها کاری کنند که دیگر مردم نتوانند چیزی بخوانند. در واقع هم ادبیات الان عقب‌گرد کرده و دارد بر می‌گردد به عهد انسان‌های غارنشین و خط تصویری آن دوران.</p>
<p><strong>■ وظیفهٔ منتقد چیست؟</strong><strong><br />
</strong>ـ هنرمند فرصت گوش کردن به منتقد را ندارد. نقدها را معمولاً کسانی می‌خوانند که می‌خواهند نویسنده بشوند، ولی آن‌هایی که می‌نویسند یعنی نویسنده‌اند، وقت خواندن مطالب منتقدها را ندارند. نقاد برای هنرمند نمی‌نویسد. مقام هنرمند بالاتر از نقاد است، چون هنرمند با نوشته‌هایش بر نقاد تأثیر می‌گذارد و او را هدایت می‌کند؛ اما آن‌چه منتقد می‌نویسد بر همه تأثیرمی‌گذارد الا هنرمند.</p>
<p><strong>■ بنابراین شما لزومی نمی‌بینید که راجع به اثرتان با کسی صحبت کنید؟</strong><strong><br />
</strong>ـ نه، چون سرم گرم نوشتن آن است. اثر من باید مرا سر ذوق و کیف بیاورد؛ و تا وقتی که این طور است، لزومی ندارد راجع به آن با کسی بحث کنم. ولی در صورتی که نتواند مرا بر سر ذوق و شوق بیاورد، مطمئناً بحث و گفت‌وگو بر سر آن هم، آن را بهتر از آن چه هست نمی‌کند. چون تنها چیزی که می‌تواند اثر را بهتر کند، این است که وقت بیش‌تری صرفش بشود. من ادیب نیستم، نویسنده‌ام؛ خوشم نمی‌آید راجع به کارم دائم با این و آن بحث کنم.</p>
<p><strong>■ بین رمان‌های «پاداش سرباز» و «سارتوریس» چه اتفاقی افتاد، منظورم این است که چه چیزی باعث شد تا سرزمین [خیالی] «یوکناپاتافا»</strong><strong> </strong><strong>را خلق کنید و داستانش را بنویسید؟</strong><strong><br />
</strong>ـ وقتی رمان «پاداش سرباز» را می‌نوشتم، پی بردم که نوشتن کاری لذت‌بخش و مطبوع است. ولی بعدش فهمیدم که این کافی نیست که هر کتاب و داستانی فقط نقشه خاص خودش را داشته باشد، بلکه کل یا مجموع آثار هنرمند هم باید طرح و نقشه‌ای داشته باشد. رمان‌های «پاداش سرباز» و «پشه‌ها» را به خاطر این که چیزی نوشته باشم، نوشتم؛ چون نوشتن برایم نوعی سرگرمی بود. وقتی شروع به نوشتم رمان «سارتوریس» کردم، دریافتم که تمبر پستی کوچک زادگاه و موطن خودم، ارزش آن را دارد تا درباره‌اش بنویسم؛ و باز فهمیدم که عمری نخواهم کرد که تلفش کنم. به علاوه پی بردم که با تبدیل چیزی واقعی به خیالی، به واقعیت تعالی خواهم بخشید و دستم را در استفاده از همهٔ ذوق و استعدادم آن هم در حد کمال، باز خواهم گذاشت. این کار معدن طلای مردم دیگر را مکشوف و رو می‌کرد. بنابراین دست به کار شدم و جهان خودم را به وجود آوردم. دیگر می‌توانستم آدم‌هایم را هم‌چون خالقی نه تنها به هر مکان، بلکه به هر زمان که خواستم ببرم. موفقیتم ـــ لااقل از نظر خودم ـــ در جابه‌جا کردن شخصیت‌هایم در زمان، نظرم را مبنی بر این که زمان خاصیتی سیال و متغیر دارد ثابت می‌کند و ضمناً ثابت می‌کند که زمان غیر از این که در وجود افراد مختلف آن هم در لحظه‌ها، تعیین و تداوم پیدا کند، وجود ندارد. گذشته موجود نیست، هرچه هست حال است. اگر گذشته وجود داشت، غم و اندوهی نبود. جهانی را که من آفریده‌ام، سنگ سرطاق عالم وجود است و با وجود این که خرد و کوچک است، اگر برداشته شود، همهٔ عالم وجود فرو می‌ریزد. آخرین کتاب من «کتاب طلایی»، «کتاب رستاخیز» [کتابی که همه نوع اطلاعات را درمورد سرزمینی به خواننده بدهد] و دربارهٔ سرزمین «یوکناپاتافا» خواهد بود. آن‌گاه قلمم را خواهم شکست و دست از نوشتن خواهم کشید.</p>
<p><strong> </strong></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2567">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2567/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا کتاب خواهد مرد؟</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2066</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2066#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 13:44:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احمد پرهیزی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر اول]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[امبرتو اکو]]></category>
		<category><![CDATA[بورونو راسین]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دیجیتالی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2066</guid>
		<description><![CDATA[اگر گوگل آثار مرا پخش کند چه عیبی دارد؟ من هم مثل فیدلی کاسترو طرف‌دار نشر آزاد هستم. این کار ضرری به کسی نمی‌‌رساند. 15 سال پس از انتشار رمان «نام گل سرخ» روزنامه لارپو بلیکا با یکی از شماره‌‌های خود این کتاب را به روی دکه فرستاد، دو میلیون نسخه از آن به فروش رفت!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/113.png" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;width:99%" ><p><strong> اشاره: </strong>آیا روزی همهٔ آثار از کتاب گرفته تا نقاشی، دیجیتال خواهند شد؟ و دیجیتال شدن آثار، سرانجام مرگ کتاب‌‌های کاغذی را رقم خواهد زد؟ دو کارشناس کتاب اعتقاد دارند که برای آثار چاپی روز‌های خوشی در راه است. این دو، یکی <strong>اومبرتو اکو</strong> نویسندهٔ سرشناسِ ایتالیایی است که در ایران نیز با رمان «نام گل سرخ» شهرت فراوانی دارد و دیگری <strong>برونو راسین</strong> نویسنده و رئیس کتاب‌خانهٔ ملی فرانسه است که از سال ۲۰۰۷ به این سمت منصوب شده است.</p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>■</strong><strong> آقای اومبرتو اکو عنوان نخستین فصل اثر شما چنین است:  «کتاب نخواهد مرد»، می‌‌توان گفت که شما فرد خوش‌بینی هستید؟ </strong></p>
<p><em>اکو: </em>بله و جالب‌‌تر آن‌که شرکت سونی کتاب ما را در صدر فهرست کتاب‌‌های دیجیتال قرار داده است که به زودی وارد بازار خواهد کرد! تقارن جالبی است! <strong> </strong></p>
<p><strong>■</strong><strong> برای اثبات نامیرایی کتاب از استدلال ساد‌ه‌ای استفاده کرده‌اید. کتاب هم مثل چرخ، چاقو و ابزار‌های مشابه به تکامل رسیده است. </strong></p>
<p><em>اکو: </em>ابزاری که می‌‌توان به راحتی تورق کرد و روی قایق، در وان حمام، روی شاخهٔ درخت و خلاصه هر جا می‌‌توان خواند. بدون آن‌که نیازی به برق باشد، چیزی به‌تر از این سراغ دارید؟ هم‌چنان که روزی از پاپیروس به کاغذ‌های امروزی رسیدیم شاید در آینده هم از مادهٔ دیگری استفاده کردیم، مثلاً پلاستیک.</p>
<p><em>برونوراسین</em>: کتاب در واقع به نقطهٔ کمال خود رسیده است و&#8230; در طول تاریخ هرگز تولید آن این‌قدر ارزان نبوده است. ‌همه جا می‌‌توان آن را یافت، می‌‌توان از کتاب‌خانه به امانت گرفت.</p>
<p><strong>■</strong><strong> نوشته‌اید که باید ابزار‌ها مدت طولانی‌تری از نرم‌افزار‌ها پشتیبانی کنند&#8230; </strong></p>
<p><em>اکو:</em> فکر می‌‌کنم من یکی از نخستین کسانی بودم که در ۱۹۸۳ با استفاده از رایانه شروع به نوشتن کردم. طی این مدت از سی‌دی‌‌های تاشو، دیسک سخت و امثال آن استفاده کردم. امروز به بیش‌‌ترِ متن‌هایی که در گذشته نوشتم دست‌رسی ندارم چون رایانه‌‌های جدید نمی‌‌توانند این سی‌دی‌‌ها را بخوانند. البته من دیوانه نیستم که چندین نسل رایانه را در خانه‌ام نگه‌داری کنم! در حالی که من نسخه‌‌های خطی متعلق به صد‌ها سال قبل تا ابد می‌‌توانم بخوانم و استفاده کنم.</p>
<p><em>راسین:</em> در این باره باید به مشکل دیگری اشاره کنم که نهاد‌هایی مثل کتاب‌خانه‌‌ها با آن روبه‌رو می‌‌شوند. چگونه دست‌نوشته‌های نویسندگانی را که فقط با رایانه کار می‌‌کنند، جمع‌آوری کنیم؟ البته انگلیسی‌زبانان نرم‌افزار‌هایی طراحی کرده‌اند که تمام مراحل کار نویسنده را حفظ می‌‌کند و با استفاده از آن به راحتی می‌‌توان ‌اندیشهٔ مؤلف را تحلیل کرد.</p>
<p><em><img class="alignleft" src="http://assets.nydailynews.com/img/2009/10/22/alg_e-book-reader_nook.jpg" alt="" width="334" height="245" />اکو:</em> درست است، این مشکل مربوط به عصر رایانه است؛ اما قبلاً هم با آن مواجه بودیم. مدت‌‌ها روایت می‌‌کردند که لامارتین (شاعر فرانسوی) یکی از شعرهایش را وقتی سروده است که در جنگل و زیر بارش شدید باران گرفتار شده بود. وقتی از دنیا رفت نسخه‌‌های دست‌نویس اثر در گنجه‌اش پیدا شد که از فرط دستمالی شدن، کاغذش تکه‌‌پاره شده بود. بعد مشخص شد که وی مدت ده سال روی آن شعر کار می‌‌کرده است! در باره یک رمان‌نویس ایتالیایی هم روایت می‌‌کنند که در دهه ۶۰ میلادی یکی از دوستانش به یک دانش‌گاه آمریکایی رفته بود و آن‌ها را متقاعد کرده بود که دست‌نوشته کار وی را پنج هزار دلار بخرند که در آن زمان مبلغ هنگفتی محسوب می‌‌شد. حال آن‌که هیچ دست‌نوشت‌های در کار نبود! او خودش هم کتاب را از نو نوشته بود، جا‌هایی را خط زده بود و&#8230; خلاصه نسخهٔ دست‌نویس را خلق کرده بود!</p>
<p><em>راسین:</em> کلود لانزمن (فیلمساز فرانسوی) در خاطرات خود نوشته است که نسخه‌‌های دست‌نویس شاعرانی نظیر پل الوآر را با مهارت کپی می‌‌کرده و با قیمت بالایی به خریداران ساده‌دل می‌‌فروخته است. به همین دلیل است که شعر «ای آزادی» ده نسخه اولیه دارد که همه نیز به خط الوآر است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> آقای برونو راسین شما هم فکر می‌‌کنید که داده‌‌های الکترونیک از بین رفتنی هستند؟ </strong></p>
<p>بله البته، حفظ و نگه‌داری دائمی این منابع الکترونیک کار پرمشقتی است. تا همین امروز هم هزینه‌‌های سرسام‌آوری صرف آن کرده‌ایم. کاملاً محتمل است که در ۲۰ سال آینده کتاب‌‌ها ابتدا به صورت الکترونیک وارد بازار شوند و تنها به درخواست فرد چاپ کاغذی شوند. هم‌اکنون دانش‌نامه‌‌ها و مجلات علمی تنها به صورت الکترونیک ارائه می‌‌شوند.</p>
<p><em>اکو:</em> مشکل دیگر در حقیقت پالایش و قابل اطمینان بودن (منابع) است. هر دیوانه‌ای می‌‌تواند در سایت‌‌هایی که قرار است قابل اعتماد باشند هر چه دلش خواست بنویسد. در (دانش‌نامه اینترنتی آزاد) ویکی پدیا (ی انگلیسی) خواندم که من با دختر ناشرم ازدواج کرده‌ام! از نظر من مسئله‌ای نیست اما بی‌چاره آن دختر! در حالی که من می‌‌دانم نسل‌‌های متعددی از آدم‌‌های جدی، اطلاعات موجود در دانش‌نامه بریتانیکا یا لاروس را کنترل کرده‌‌اند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> چطور می‌‌توان به جوانان آموخت که میان اطلاعات خوب و بد تمایز قائل شوند؟ </strong></p>
<p><em>راسین:</em> این مشکل فقط در عرصهٔ اینترنت رخ می‌‌نماید. ما هر ساله ۶۰ هزار کتاب را برای ذخیره در انبار قانونی (کتاب‌خانهٔ ملی فرانسوی) دریافت می‌‌کنیم و لزوماً همهٔ آن‌ها خوب یا قابل اعتماد نیستند. کاری که کتاب‌خانه‌‌ها می‌‌توانند بکنند آن است که ابزار جستجو را در اختیار کاربران قرار دهند و تفکیک خوب از بد بر عهده خود افراد است.</p>
<p><em><img class="alignright" src="http://4.bp.blogspot.com/_2JCfBJEzimk/Rb8eLzPTiVI/AAAAAAAAAFI/v8kzelynheQ/s400/UmbertoEcoCaffeReggio1994.jpg" alt="" width="294" height="400" />اکو:</em> اگر من وارد سایتی شوم که به دکارت اختصاص یافته، قادر هستم درست را از غلط تشخیص دهم اما اگر به سراغ سایتی بروم که دربارهٔ اسید سولفوریک باشد از تفکیک مطالب عاجزم. در واقع هیچ قاعده و قانون مشخصی وجود ندارد، همه چیز به شامه و استعداد فرد بستگی دارد. درست مثل نقاشان جوانی که می‌‌خواهند یک انگشت شست بکشند: باید به کارگاه بروند در درس استاد شرکت کنند و از او یاد بگیرند.</p>
<p><em>راسین:</em> من کم‌تر نگرانم. هم‌چنان که اومبرتو اکو می‌‌داند نخستین نسخ خطی، رونوشت از دست‌نوشته‌ها بودند. رسانهٔ جدید هرگز از همان ابتدا سازمان‌دهی و ساختار منظمی ندارد اما رفته‌رفته و در مسیر استفاده از آن، مسئلهٔ تفکیک به طور طبیعی حل می‌‌شود.</p>
<p><em>اکو:</em> قبول، ۱۰ یا ۲۰ سال دیگر نسل‌‌های آینده چنین مشکلاتی نخواهند داشت، اما به چه درد من می‌‌خورد؟ آن موقع من مرده‌ام؟! جدی‌‌تر بگویم. امروزه چرا مردم هنوز کتاب می‌‌خرند؟ چون ارتباط زیست‌شناختی متفاوتی با آن برقرار می‌‌کنند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> مسائل اصلی دیگر کدامند؟ </strong></p>
<p><em>اکو:</em> شاید به‌تر باشد که به مطالعه با صدای بلند رو بیاوریم. به گفتهٔ سنت آگوستین، نخستین انسانی که هنگام مطالعه لب‌‌های خود را تکان نمی‌‌داد، سنت آمبروآز بود. تا پیش از قرن چهارم میلادی مردم با صدای بلند می‌‌خواندند چون علائم سجاوندی وجود نداشت. یکی از فتوحات تمدن آینده شاید بازاریابی مطالعه با صدای بلند باشد.</p>
<p>راسین:  من کاملاً با شما موافقم و اگر تبلیغات مجاز باشد اجازه بدهید به اطلاع برسانم که ما به زودی نمایشگاهی با موضوع مطالعه با صدای بلند در کتاب‌خانه ملی فرانسه برگزار می‌‌کنیم. مطالعه، همه اعضای بدن را درگیر و «دیگری» را نیز وارد بازی خواندن می‌‌کند. آموزش و پرورش از این نکته غفلت کرده است.</p>
<p><em>اکو:</em> حدود ۲۰ سال پیش زمانی که در آلمان بودم مردم پنج مارک پول می‌‌پرداختند تا در برنامهٔ من شرکت کنند که به ایتالیایی کتاب می‌‌خواندم. در آن زمان با خود گفتم: «این‌ها دیوانه‌اند!» در ایتالیا باید به مردم پول پرداخت تا بیایند. خاطرم هست که یک منتقد ابله ایتالیایی می‌‌گفت که شاعران قادر نیستند شعر‌های خودشان را بخوانند.</p>
<p><strong>■</strong><strong> برای حفظ کتاب هم جایی به‌تر از کتاب‌خانه نیست. </strong></p>
<p><em>اکو:</em> فرهنگ تنها حفظ نمی‌‌کند بلکه گاه دست به حذف نیز می‌‌زند. به عنوان مثال فرهنگ نام تمامی سربازان جنگ واترلو را پاک کرده است اما هم‌زمان گنج‌خانه‌‌هایی پیش‌بینی کرده است که اگر روزی مورخی خواست بتواند نام همهٔ آن رزمندگان را به دست آورد.</p>
<p><strong>■</strong><strong> گوگل به سرعت مشغول دیجیتالی کردن کتاب‌هاست، بحث داغی نیز در این باب در گرفته است، شما چه نظری دارید؟ </strong></p>
<p><em><img class="alignleft" src="http://fcom.us.es/blogs/vazquezmedel/files/2009/02/umberto-eco.jpg" alt="" width="317" height="187" />اکو:</em> اگر گوگل آثار مرا پخش کند چه عیبی دارد؟ من هم مثل <strong>فیدلی کاسترو</strong> طرف‌دار نشر آزاد هستم. این کار ضرری به کسی نمی‌‌رساند. ۱۵ سال پس از انتشار رمان «نام گل سرخ» روزنامه لارپو بلیکا با یکی از شماره‌‌های خود این کتاب را به روی دکه فرستاد، دو میلیون نسخه از آن به فروش رفت!</p>
<p><strong>■</strong><strong> اومبرتو  اکو، شما مجموعه‌دار هم هستید، آیا در اینترنت هم می‌‌چرخید؟ </strong></p>
<p>اکو:  بله، چون می‌‌توانید همه چیز را روی شبکه جهانی پیدا کنید. البته چرخیدن در اینترنت مانع از آن نمی‌‌شود که به سراغ فروشندگان کتاب‌‌های کهنه و قدیمی بروم، مردانی افسانه‌ای که کم و بیش در همه شهر‌های جهان حضور دارند. آن‌ها ساعت‌‌ها با شما حرف می‌‌زنند بی‌آن‌که بدانند شما می‌‌خواهید چیزی بخرید یا نه. به یاد جمل‌های از اوژن یونسکو افتادم:  تنها کلمات هستند که دارای ارزشند. باقی حرافی است.</p>
<p><strong>■</strong><strong> شما چطور آقای راسین؟ </strong></p>
<p>من بیش‌تر نقاشی جمع می‌‌کنم، هیچ‌کس کامل نیست!</p>
<p style="text-align: left;">منبع: ‌هفته‌نامه اکسپرس</p>
<p style="text-align: left;">نقل از روزنامهٔ جوان</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2066">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2066/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بالایی: اثر احمدزاده اثری کاملا ادبی است</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1977</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1977#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 06:31:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه فرانسوی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه فرانسوی کتاب داستان‌های شهر جنگی]]></category>
		<category><![CDATA[حبیب احمدزاده]]></category>
		<category><![CDATA[حوزه هنری]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های شهرجنگی]]></category>
		<category><![CDATA[دفتر ادبیات مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[کریستف بالایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1977</guid>
		<description><![CDATA[[گفتگو با کریستف بالایی مترجم «داستان‌های شهرجنگی] برای نخستین بار در آثاری که توسط حوزه هنری و دفتر ادبیات جنگ منتشر شده، اثری دیدم که کاملاً ادبی است. یعنی هم تجربه انسانی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است و هم داستان. یعنی ادبیات به معنای مطلق کلمه. برای همین تصمیم گرفتم آن را ترجمه کنم. در صورتی که اصلاً احمدزاده را نمی‌شناختم و به واسطهٔ شما با او آشنا شدم. دربارهٔ تجربه زندگی و تجربهٔ نویسندگی‌اش هیچ‌چیز نمی‌دانستم. ولی وقتی این مجموعه داستان را خواندم، متوجه شدم که او یک نویسنده است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://ibna.ir/images/docs/000061/n00061656-b.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>اشا: متنی که در ادامه می‌آید، گزیده‌ای از مصاحبه خانم مینو خانی با کریستف بالایی، مترجم فرانسوی آثار نویسندگان ایرانی از جمله حبیب احمدزاده است. بالایی به تازگی سرگرمِ ترجمه مجموعه «داستان‌های شهر جنگی» است. او در این گفتگو درباره ترجمه این اثر حرف‌هایی دارد:</strong></p>
<p>وقتی از کریستف بالایی می‌شنوم که این‌قدر با مسائل فرهنگی ایران درگیر شده است که برای چاپ مجموعه «داستان‌های شهر جنگی» نیاز به یک نظر «خارجی» دارد تا باور کند که این مجموعه «فوق‌العاده» و حاصل یک «تجربه شخصی و تاریخی» است، به این فکر می‌کنم که شاید ما هم برای این‌که خیلی از داشته‌هایمان را باور کنیم و این باور را قوی‌تر، نیاز به یک نظر «خارجی» داشته باشیم.<strong> </strong><strong> </strong></p>
<p><strong>این گفتگو به بهانهٔ ترجمهٔ کتاب «داستان‌های شهر جنگی» اثر حبیب احمدزاده انجام می‌شود. اما ابتدا می‌خواستم به نحوهٔ آشنایی‌تان با زبان فارسی و آثارتان در زمینهٔ ترجمه فارسی به فرانسه اشاره کنید.</strong></p>
<p>■ سال سوم مقطع دکترا بودم که به واسطهٔ موضوع پایان‌نامه‌ام برای نخستین بار با زبان فارسی آشنا شدم. موضوع تز من ادبیات تطبیقی در زمینهٔ رمان «هزار و یک روز» بود، داستانی که در قرن هجدهم توسط «فرانسوا پتی دلا کروا» به فرانسه و به چند زبان دیگر از جمله عربی و فارسی نیز ترجمه شده بود. کار کردن در زمینهٔ زبان‌های مختلف، من را به این فکر انداخت که یکی از زبان‌های شرقی را یاد بگیرم و در آن زبان تخصص پیدا کنم. بنا بر این سه سال در موسسهٔ زبان‌های شرقی به آموزش زبان فارسی پرداختم. بعد که از پایان‌نامه‌ام دفاع کردم و فارسی را هم یاد گرفتم، این شانس را آوردم که بورسیه‌ای را که برای یک کار تحقیقی در ایران بود، بگیرم تا تز کامل‌تری بنویسم.</p>
<p>آن زمان تازه انقلاب ایران رخ داده بود و روابط دو کشور ایران و فرانسه خوب بود. بنا بر این بورسیه را گرفتم و برای تحقیق دربارهٔ رمان‌نویسی ایران و تدوین تزی در این موضوع، راهی ایران شدم. برای همین در ابتدای انقلاب و هم‌چنین اوایل جنگ عراق و ایران، چهار سال در انجمن دوستی ایران و فرانسه در تهران زندگی کردم. بعد از این‌که به فرانسه برگشتم، در لانگ زو (آموزش زبان فارسی به فرانسوی زبانان) کار پیدا کردم. تدریس زبان فارسی باعث پیش‌رفتم در این زبان شد و خیلی زود متوجه شدم که کار نقد ادبی جدی در یک زبان خارجی باید بر پایهٔ ترجمه انجام شود و بدون ترجمه هیچ معنایی ندارد. برای همین شروع کردم به ترجمه و سال‌ها ترجمه کردم. متأسفانه در آن روزگار جای‌گاه ادبیات و نفوذ ادبیات فارسی در فرانسه بخصوص به دلایل روابط بین دو کشور، انقلاب، جنگ هشت ساله ایران و مسائل سیاسی، خیلی خوب نبود و همین باعث شد که نتوانم ناشران فرانسوی را برای انتشار آثاری که ترجمه کرده بودم، متقاعد کنم.</p>
<p><strong>ممکن است چند نمونه از این آثار را نام ببرید. می خواهم بدانم کدام نویسندگان مورد توجه شما بوده‌اند.</strong><strong><br />
</strong>■ مثلاً تمام آثار صمد بهرنگی، آثاری از آل احمد، هوشنگ گلشیری، شهرنوش پارسی‌پور، ساعدی و صادق هدایت را ترجمه کردم. مجموعه داستان‌های کوتاه هدایت را زمانی که تصویر ایران کمی در فرانسه مثبت‌تر شد و ناشران فرانسوی جرأت پیدا کردند آثاری از ادبیات فارسی منتشر کنند، با عنوان «مردی که نفسش را کشت» منتشر کردم.<br />
متأسفانه از آثار پارسی‌پور استقبال نشد، شاید دلیل آن روابط عمومی ضعیف ناشر بود. بالأخره با آثار زویا پیرزاد آشنا شدم. به دلایل مختلف از جمله موضوع داستان، سبک داستان نویسی، لطافت قلم و جنسیت نویسنده، از پیرزاد در فرانسه استقبال خوبی شد. فکر می‌کنم مخاطبان فرانسوی کنج‌کاو بودند ببینند یک زن ایرانی در جامعهٔ فعلی‌اش، آن هم با تصویری که از ایران در جامعه ما ساخته‌اند، چه‌طور می‌نویسد.</p>
<p>در نهایت به حبیب احمدزاده رسیدم که فعلاً ترجمه فرانسه یکی از داستان‌های او را برای ناشر فرستاده‌ام و به او گفته‌ام که این کار با تمام کارهای دیگری که از فارسی ترجمه کرده‌ام متفاوت است؛ چون یک تجربهٔ فوق‌العاده است، یک تجربهٔ شخصی و تاریخی&#8230; یعنی جنگ یک تجربهٔ تاریخی، اجتماعی و سرنوشت‌ساز برای یک کشور است. بنا بر این وقتی کسی دربارهٔ جنگ می‌نویسد، از تخیل نویسنده خیلی دور است، هر چند که از صافی ذهن خیال‌پرداز نویسنده هم عبور کرده است.</p>
<p>به عبارتی، جنگ حبیب احمدزاده، جنگ همه نیست. به لحاظ نقد ادبی می‌توان گفت داستان‌های حبیب، تجربیاتی‌اند که با افکار و عقاید او تجزیه و تحلیل شده و به شکل رمان و داستان درآمده‌اند. من داستان جنگ زیاد خوانده‌ام اما این‌که چرا این داستان‌ها را انتخاب کردم&#8230;</p>
<p><strong>این همان سؤالی است که می‌خواستم مطرح کنم&#8230;</strong><strong><br />
</strong>■ من در دفترم در دانش‌گاه، بیش از ۳۰ عنوان کتاب دربارهٔ جنگ ایران و عراق دارم. در خانه تعداد زیاد دیگری هم هست. منظورم این است که دربارهٔ این جنگ خیلی خوانده‌ام، ولی برای نخستین بار در آثاری که توسط حوزه هنری و دفتر ادبیات جنگ منتشر شده، اثری دیدم که کاملاً ادبی است. یعنی هم تجربه انسانی، اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است و هم داستان. یعنی ادبیات به معنای مطلق کلمه. برای همین تصمیم گرفتم آن را ترجمه کنم. در صورتی که اصلاً احمدزاده را نمی‌شناختم و به واسطهٔ شما با او آشنا شدم. دربارهٔ تجربه زندگی و تجربهٔ نویسندگی‌اش هیچ‌چیز نمی‌دانستم. ولی وقتی این مجموعه داستان را خواندم، متوجه شدم که او یک نویسنده است.</p>
<p>جالب است بگویم من سال‌هاست باور دارم که از بین نویسندگان حوزه هنری یا کسانی که با حوزه در این زمینه ارتباط دارند، نویسندگان متبحری به جامعه معرفی می‌شوند. این درست است که مسؤولان حوزه هنری ابتدا بر اساس وظیفهٔ تاریخی و اجتماعی که برای خود تعریف کرده بودند شروع به ثبت خاطرات جنگ کردند، ولی من می‌دانستم یک روزی از بین این نویسندگان، با چند نویسندهٔ هنرمند آشنا خواهم شد. نه این‌که آن‌های دیگر نویسنده نباشند یا کارشان حاوی ارزش نباشد، ولی بیش‌تر آثار دفتر ادبیات گزارش ارائه می‌دهند و خیلی مستندند و برای یک جامعه‌شناس و مورخ، آثار بکری‌اند، ولی ادبیات چیز دیگری است. به هر حال تصمیم گرفتم کل «داستان‌های شهر جنگی» را ترجمه کنم و الان فقط داستان «ننه» مانده که اخیراً نوشته و برای من ارسال کرده است، داستانی که به نظر من خیلی قوی‌تر از دیگر داستان‌های این مجموعه است و طبیعی هم هست به خاطر این‌که سبک نویسنده پخته‌تر و بر تجربیاتش افزوده شده است. «ننه» از لحاظ زبان خیلی قوی است چون نویسنده جسارت کرده از زبان محلی، از زبان خودش استفاده کند&#8230;</p>
<p><strong>و این خیلی کمک می‌کند تا مخاطب همذات‌پنداری بیش‌تری با راوی داستان داشته باشد&#8230;</strong><br />
■ دقیقاً. چون ادبیات بدون زبان وجود ندارد. ادبیات چارچوبی است که زبان در آن شکل پیدا می‌کند، زنده می‌ماند و میراث فرهنگی را می‌سازد. این است که در داستان کوتاه «ننه» که از داستان «انتقام، انتقام، انتقام» هم قوی‌تر است، با زبان تازه‌ای مواجه می‌شویم و این فوق‌العاده است و من را خیلی تحت تاثیر قرار داد.</p>
<p><strong>بله. من را هم همینطور. من «ننه»‌ را خواندم و گریه کردم&#8230;</strong><br />
■ قدرت نویسندگی احمدزاده در این داستان شکوفا و متجلی می‌شود. همین‌طور داستان آخر، این داستان شعری است در نثر و کلاً با این مجموعه داستان، نویسنده قدرتش را از نظر سبک‌نویسی در چند زمینه و سبک مختلف نشان می‌دهد. برای همین خیلی تشویق شدم که زودتر ترجمهٔ این مجموعه را به پایان ببرم تا سریع‌تر بتوانم آن را منتشر کنم. در حال حاضر داستان «پرعقاب» را برای ناشر فرستادم، ناشری که از پیرزاد چاپ کرده و الان می‌خواهد از وفی چاپ کند و با ادبیات ایران آشناست و البته در زمینهٔ ادبیات کره‌ای، پرتغالی، اسپانیولی و فرانسوی هم آثاری منتشر می‌کند و منتظرم نظر بدهد. می‌خواهم نظر یک فرد خارجی را در این زمینه داشته باشم. چون فکر می‌کنم خودم آن‌قدر به مسائل فرهنگی ایران نزدیک شده‌ام که گاهی اوقات فاصله‌ای را که باید با موضوع داشته باشم، ندارم. برای همین خواستم ناشر نظر بدهد.</p>
<p><strong>پس هنوز مشخص نیست که این مجموعه چه زمانی منتشر و وارد بازار نشر فرانسه خواهد شد؟</strong><br />
■ نه هنوز. بازار نشر فرانسه مثل بازار نشر ایران نیست. این‌جا رقابت خیلی زیاد است و من خودم باید روابط عمومی انجام بدهم و کار را برای چند ناشر بفرستم تا بتوانم نظر یکی از آن‌ها را جلب کنم و شاید برای این کار از جشن کتاب و نمایش‌گاهی که در اواخر ماه آینده در پاریس برگزار می‌شود، استفاده کنم و چند نسخه از ترجمهٔ یکی از داستان‌های این مجموعه را برای ارائه به ناشران آماده کنم. چون اجازه نمی‌دهم این مجموعه مثل خیلی از کارهای دیگرم در کشوی میزم بماند.</p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>توضیح:</strong></p>
<p>-          داستان «ننه» را احمدزاده اخیراً نوشته و هنوز منتشر نکرده است.</p>
<p>-          متن کامل این گفتگو که درباره موضوعات دیگری در حوزه ادبیات هست را می‌توانید در <a href="http://ibna.ir/vdcd9909.yt0fk6a22y.html">ایبنا</a> بخوانید.</p>
<p><strong>مأخذ این نوشته: ایبنا</strong></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1977">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1977/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چیزهایی هست که به نفع آقایان نیست</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1912</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1912#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 12:48:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[عزت الله مطهری]]></category>
		<category><![CDATA[عزت شاهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1912</guid>
		<description><![CDATA[عزت الله مطهری معروف به عزت شاهی، یکی از مبارزان سیاسی دههٔ چهل است که پس از وقایع ۱۵ خرداد به جدیت وارد مبارزه می‌شود. در این مسیر با افراد و گروه‌های سیاسی زیادی آشنا و بعضاً با آن‌ها همکاری تشکیلاتی می‌کند. کتاب «خاطرات عزت شاهی» در برگیرندهٔ زندگینامه و خاطرات او در طول سال‌ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://up.iranblog.com/7/1264991554.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>عزت الله مطهری معروف به عزت شاهی، یکی از مبارزان سیاسی دههٔ چهل است که پس از وقایع ۱۵ خرداد به جدیت وارد مبارزه می‌شود. در این مسیر با افراد و گروه‌های سیاسی زیادی آشنا و بعضاً با آن‌ها همکاری تشکیلاتی می‌کند. کتاب «خاطرات عزت شاهی» در برگیرندهٔ زندگینامه و خاطرات او در طول سال‌ها مبارزه است.<br />
محسن کاظمی در مقدمهٔ این کتاب این‌گونه به معرفی او می‌پردازد:<br />
«عزت‌شاهی از شمار مبارزانی است که توانست در جریان رویارویی قهرآمیز با رژیم شاه، از زیر ضربات مهلک ساواک و شکنجه‌های روحی و جسمی دوران بازجویی و زندان جان نه چندان سالم (اما زنده) به در برد و خود را به پیروزی انقلاب برساند. در واقع عزت در این کتاب با بیان خاطراتش بی هیچ واهمه و تعارفی، بسیاری از جریان‌ها و شخصیت‌های مطرح سیاسی تاریخ معاصر را به چالش ‌کشیده است. خاطرات و تحلیل‌های او به دور از هر پسند این و آنی و بی‌ ملاحظه نسبت به منافع و مضارهای شخصی و شخصیتی و جناحی و حزبی و فقط به زعم او برای ایفای وظیفه درقبال تاریخ بیان شده است»</p>
<p>در ادامه، گفتگویی کوتاهی با وی می‌خوانیم:</p>
<p><strong>■</strong><strong> چطور شد که پس از این همه سال تصمیم گرفتید که خاطرات سی سال قبل خودتان مکتوب شود؟</strong><br />
راستش را بخواهید تصمیم نداشتم چیزی بنویسم. به هر حال اگر کاری هم کرده‌ایم برای خدا بوده و ممکن است زیاد فروشی باشد، اما داستان بازگو کردن خاطراتم به اوایل انقلاب باز می‌گردد که صدا و سیما در سال ۵۸ می‌خواست سریالی برای آقای طالقانی و مرحوم شریعتی بسازد. برای این منظور آن‌ها به سراغم آمدند تا خاطرات من را از این دو نفر بپرسند. من هم دیدم که زمینه برای بازگو کردن خاطرات زندان فراهم است قبول کردم که این کار انجام شود و آن‌ها در آن زمان چهل ساعت مصاحبه از من گرفتند و رفتند که رفتند! بعدها فهمیدیم که مدیریت وقت صدا و سیما به دلیل هزینهٔ سنگین این سریال، کار را رها کرده و عطایش را به لقایش بخشیده! من هم دیگر پیگیری نکردم تا سال ۷۵-۷۴ که وقتی دیدم که خاطرات بعضی از آقایان با حقیقت نمی‌خواند و اطلاعات نسل جوان هم در این موضوع کم است، تصمیم گرفتم خاطراتم مکتوب شود.<br />
<strong>■</strong> <strong>خودتان دست به کار شدید؟</strong><br />
در حقیقت اصرار بچه‌های سوره بود که کار نگارش خاطرات را دنبال کنم. اما چون بخش زیادی از این خاطرات از ذهن من رفته بود گفتم که به فیلم‌های آن سال که صدا و سیما گرفته بود رجوع کنید.<br />
<strong>■</strong> <strong>و آن خاطرات پیاده شد؟</strong><br />
به این سادگی‌ها نبود. اصلاً آن فیلم‌ها گم شده بود و کسی هم از محل آن‌ها خبر نداشت! به هر زحمتی بود آن خبرنگار را (آقای پورمنصوری) که بازنشسته شده بود پیدا کردیم و آدرس فیلم‌ها را از او پرسیدیم و آن فیلم‌ها را در آرشیو شبکه دوم پیدا کردیم ولی نتوانستیم از آن‌ها استفاده کنیم و به یکی از دوستان دادیم تا به کاست تبدیل کند. بلافاصله هم کاست‌ها را به سوره رساندیم.</p>
<p><strong>■</strong><strong> </strong><strong>کار را خودتان به محسن کاظمی دادید؟</strong><br />
خیر! در ابتدا قرار بود که شخص دیگری روی آن کار کند اما به دلایلی آن شخص نتوانست ادامه دهد و کار به آقای کاظمی سپرده شد.<br />
<strong>■</strong> <strong>از آن زمان چند سال کار طول کشید؟</strong><br />
حدود ۴-۳  سال به طول کشید و آقای کاظمی زحمت زیادی متحمل شد. فقط سعی کردم که آن داستان اصلی دربیاید. تاریخ دقیق آن حوادث را آقای کاظمی و دوستان دیگر بعدها پیدا کردند. البته قرار بود این کار توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی چاپ شود اما احساس کردم آن تاثیرگذاری لازم روی جوانان را نداشته باشد و به چشم یک کتاب حکومتی به آن نگاه شود برای این هم بهتر دیدم که سوره مهر کار را چاپ کند.<br />
<strong>■</strong> <strong>نگفتید که چرا در طول این سالها سکوت کردید و خاطراتی نگفتید؟</strong><br />
سکوت نکردم. من تا سال ۶۳ برای سخنرانی جاهای زیادی می‌رفتم و این خاطرات را می‌گفتم تا این که با استقرار انقلاب دیگر نیازی به این کار ندیدم. فقط مکتوب کردن این خاطرات خیلی طول کشید.<br />
<strong>■</strong> <strong>فکر می کنید، اگر این اثر در همان اوایل انقلاب چاپ می شد اثربخشی بیشتری داشت یا الان؟</strong><br />
الان بهتر شد. احساس می‌کنم آن زمان کشش زیادی برای این حرف‌ها نداشت. مردم تازه انقلاب کرده بودند و جنگ هم شروع شده بود و همه در تکاپو بودند و ممکن بود زیاد توجهی به آن نشود. ولی حالا که سرشان خلوت شده، رویکرد همه به سوی خاطره‌نگاری و ثبت خاطرات افتاده و از طرفی جوانان امروز هم به دنبال این هستند.<br />
<strong>■</strong> <strong>واکنشی هم علیه این کتاب شد؟</strong><br />
قبل از این که این کتاب زیر چاپ برود به آقای کاظمی گفتم بروید نظرات آقایانی که اسم آنان برده شده بپرسید اگر واکنش آنان منفی بود و این حقایق را نپذیرفتند، من هم واقعیات بیشتری را از آن‌ها خواهم گفت. واکنش آدم‌ها هم متفاوت بود. بعضی‌شان اصلاً فکر نمی‌کردند که من این خاطرات را چاپ کنم. اصلاً چیزهایی در این کتاب هست که به نفع برخی از آقایان نیست و من هم غیر از این برخورد، انتظاری نداشتم. آقایان نظرشان این است که بیان این خاطرات، جوانان را علیه‌شان می شوراند و می‌گویند باید مصلحت اندیشی کرد.<br />
من معتقدم یا باید راست گفت یا این که اصلاً چیزی نگفت. چرا که در غیر این صورت موجب انحراف نسل آینده خواهد شد.</p>
<p>منبع: سایت سوره مهر</p>
<p><strong>بیش‌تر بخوانید:</strong></p>
<p><strong>-<a href="http://www.asha.ir/archives/1909" target="_blank"> </a></strong><a href="http://www.asha.ir/archives/1909" target="_blank">گزیده‌ای از کتاب خاطرات عزت‌شاهی </a></p>
<p>- <a href="http://www.asha.ir/archives/600" target="_blank">مصاحبه خانه کتاب اشا با «عبدالله شهبازی» دربارهٔ تاریخ‌نگاری انقلاب</a></p>
<p>- <a href="http://www.asha.ir/archives/543" target="_blank">انقلاب بدون تاریخ / نقدی بر تاریخ‌نگاری انقلاب / نوشتهٔ بهرام بابایی</a></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1912">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1912/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همکلام با نویسندهٔ راه شیری</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1773</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1773#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 10 Jan 2010 09:59:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌گو]]></category>
		<category><![CDATA[محمد ایوبی]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[مینی‌مال]]></category>
		<category><![CDATA[گفتگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1773</guid>
		<description><![CDATA[محمد ایوبی، نویسنده و داستان نویس پیشکسوت کشور که سال جاری با رمان«صورتک‌های تسلیم» به عنوان نامزد بخش پایانی جایزه ادبی جلال آل احمد نیز معرفی شد، بامداد شنبه ۱۹ دی در تهران درگذشت. وی در آخرین روزهای حیات خود در گفت‌و‌گویی با «اشا» به بررسی موضوع امکان مینی‌مال نویسی در ادبیات فارسی بر مبنای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://up.iranblog.com/7/1263226532.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>محمد ایوبی، نویسنده و داستان نویس پیشکسوت کشور که سال جاری با رمان«صورتک‌های تسلیم» به عنوان نامزد بخش پایانی جایزه ادبی جلال آل احمد نیز معرفی شد، بامداد شنبه ۱۹ دی در تهران درگذشت. وی در آخرین روزهای حیات خود در گفت‌و‌گویی با «اشا» به بررسی موضوع امکان مینی‌مال نویسی در ادبیات فارسی بر مبنای قرآن کریم پرداخت که از منظر شما می‌گذرد.</p>
<p><strong>سابقه‌ در ادبیات فارسی </strong></p>
<p>«محمد ایوبی»، نویسنده و کاندیدای بخش نهایی دومین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد، در گفت‌و‌گو با خبرنگار «اشا»، مینی‌مال‌نویسی بر اساس قصه‌های قرآن کریم را موضوعی سابقه‌دار در ادبیات فارسی حتی در روزگار معاصر دانست که با نام‌هایی غیر از مینی‌مال به خوانندگان ارائه شده است و اظهار کرد: در نگاهی اجمالی به متون ادبی کهن فارسی به روشنی می‌توان به بازسازی و قصه‌‌نویسی‌های بسیار کوتاه از متن قرآن کریم برخورد کرد که با نامی غیر از مینی‌مال منتشر و ارائه ‌شده است؛ به عنوان مثال سعدی در گلستان خود به مقاله‌نویسی اشاره دارد که بر مبنای آیات قرآن انجام می‌گیرد و می‌گوید که این امر تاکنون در زبان فارسی وجود نداشته است و من برای بار نخست آن را از زبان عربی به زبان فارسی آوردم و یا قصه‌هایی قرآنی مرحوم «مهدی آذریزدی» و حتی طرح‌های داستانی بسیار کوتاه «سیدعلی کاشفی خوانساری» را نیز می‌توان از جمله این نمونه‌ها دانست که با نام و یا جریانی ادبی تحت نام مینی‌مال‌نویسی منتشر نشد‌ه‌اند.</p>
<p><strong>رمز ماندگاری </strong></p>
<p>این نویسنده همچنین به رمز و دلایل ادبی که می‌تواند آن را ماندگار کند، اشاره کرد و توضیح داد:‌ در یک نگاه کلی نویسنده نمی‌تواند به تنهایی موجب مانایی اثر باشد، بلکه اثر و درونمایه‌ آن است که می‌‌تواند خود را به عنوان موضوعی ماندگار در ذهن مخاطب به ثبت برساند و بی‌شک قصه‌نویسی بر مبنای آیات و مفاهیم قرآن کریم به دلیل اینکه قرآن خود دارای ماندگاری بالایی در طول تاریخ بوده است برخلاف بسیاری از سبک‌های ادبی که تنها به ظاهر و شخصیت‌های پدیدآورنده توجه دارند و نه به معنایی که منتقل می‌کنند، ماندگار خواهد بود.</p>
<p>نویسنده رمان «صورتک‌های تسلیم» ادامه داد: داستان‌های قرآن برای بازنویسی در ادبیات فارسی تاکنون به شیوه‌های متفاوتی مورد بهره‌برداری قرار گرفته‌اند و امروز هنگامی که صحبت از حضور آنها در یک سبک ادبی جدید می‌کنیم، باید توجه کنیم که بحث ما چگونگی نامگذاری روی آن نیست، بلکه چگونگی برخورد با موضوع است که اهمیت پیدا می‌کند.</p>
<blockquote><p><strong>دربارهٔ نویسنده:</strong></p>
<p>محمد ایوبی (داستان نویس) این اواخر به علت بیماری قلبی و عفونت ریه در بستر بیماری بودکه به همین علت، ساعت ۱:۳۰ شنبه دربیمارستان ابن سینا از دنیا رفت.</p>
<p>همسر ایوبی در توضیحی درباره‌ علت درگذشت او، گفت: جمعه ۱۸ دی‌ماه برای جراحی لگن به بیمارستان منتقل شد؛ اما اعلام شد که ریه‌اش آب آورده است و به کما رفت که در نهایت ظهر روز شنبه درگذشت.</p>
<p>محمد ایوبی متولد سال ۱۳۲۱ در اهواز بود.  رمان‌های «راه شیری»، «سفر تا سرطان مغول»، سه‌گانه «آواز طولانی جنوب»، مجموعه‌ داستان «مراثی بی‌پایان» و رمان «روز گراز» از جمله آثار منتشر شده‌ او هستند.</p>
<p>او، سایت ادبی «خزه» را از سال‌ها پیش راه‌اندازی کرده بود که از جمله سایت‌های قابل اهمیت ادب فارسی به شمار می‌رفت.</p>
<p align="center">■■■</p>
</blockquote>
<p><strong>شیوه‌های مینی‌مال‌نویسی با عنایت به قرآن</strong></p>
<p>ایوبی افزود: در ورود به این بحث نباید فراموش کرد که مینی‌مال نویسی را نباید تنها یک سبک ادبی پست‌مدرن بدانیم که از غرب به ادبیات ما وارد شده است، چرا که سال‌ها پیش از این و در سال‌های دهه ۴۰ نمونه‌های اولیه آن در ادبیات فارسی معاصر نیز دیده شده است که نمونه آن را می‌توان در داستانک‌های «محمود طیاری» دید، اما به دلیل اینکه در آن روزگار و حتی امروز مینی‌مال را به دلیل نداشتن یک آغاز، فراز و فرود داستانی، تنها یک طرح ادبی داستانی در نظر می‌آوردند، این موضوع اهمیت چندانی پیدا نکرد و در روزگار معاصر نیز افت توجه مخاطبان به شعر به همراه پایین بودن کیفیت اشعار منتشر شده ذهنیت مخاطبان این بخش از ادبیات را به مینی‌مال سوق داده است.</p>
<p>وی ادامه داد: مینی‌مال با وجود اینکه از عناصر داستانی تنها اوج را در خود دارد، اما هنگامی که به عرصه‌هایی مثل مینی‌مال‌نویسی قرآنی وارد شویم نباید فراموش کنیم که هر نویسنده نگاه خودش را به موضوع داستانی دارد و نمی‌توان او را به پیروی از سبکی هدایت کرد، اما نویسنده در عین حال باید چارچوب و سبک نگارشی قرآن را در ارائه یک مفهوم مورد توجه قرار دهد و از آن خارج نشود.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1773">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1773/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
