دوشنبه، ۱۹ مهر ۱۳۸۹ - ۷:۵۰ ب.ظ | گزیده کتاب
اهالی خانه

می‌خواهید حقیقت را به شما بگویم؟ مقصودم این است که این دیگر اخبار تلویزیون نیست؛ درست؟ من تصور می‌کنم حقیقت چنین است: ما همگان به سوخت فسیلی معتاد شده‌ایم و در مرحلهٔ انکار اعتیاد خود هستیم (که می‌گوییم نه، ما که معتاد نیستیم). و مثل همهٔ معتادان حس می‌کنیم الان است که به سیم‌کشی بیفتیم [...]

یکشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ - ۱:۱۱ ب.ظ | گزیده کتاب
نادر ابراهیمی

من هنوز لج می‌کنم، هنوز اعتراض می‌کنم، هنوز فریاد می‌کشم، هنوز می‌لرزم و به لُکنت دچار می‌شوم، هنوز زیر بار نمی‌روم، هنوز باج نمی‌دهم و نمی‌گیرم، هنوز اعتقاد نمی‌خرم و نمی‌فروشم…

دوشنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۹ - ۶:۰۴ ق.ظ | گزیده کتاب
نادر ابراهیمی

خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کم‌ترین طلبهٔ تواَم و کوچک‌ترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی.

یکشنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ - ۱۱:۱۰ ب.ظ | گزیده کتاب
دکتر علی شریعتی

ناگهان از خانه شیون برخاست.

پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش که در انتظار او بود گشود.

شمعی از آتش و رنج در خانهٔ علی خاموش شد.

و علی تنها ماند.

یکشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ - ۶:۱۲ ب.ظ | گزیده کتاب
هوشنگ مرادی کرمانی

آتش درست می‌کنیم. کتری سیاه و دود زده‌مان را روی آتش می‌گذاریم و با چوپان‌های دیگر چای می‌خوریم. باران که بند می‌آید مه نازکی دره‌ها را می‌گیرد.

جمعه، ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ - ۱۱:۲۹ ق.ظ | گزیده کتاب
محمود دولت‌آبادی

دو سال بعد از شروع داستان کلیدر، با همسرم مهرآذر نامزد شدیم و شش ماه بعد ازدواج کردم و حالا که نوشتن کلیدر به پایان رسیده فرزند ارشدم به نام سیاوش 11 سال دارد.

چهارشنبه، ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۷ ق.ظ | گزیده کتاب
مصطفی مستور

من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می‌کشید بودم، که او با دست‌هایش که از جنسِ دوست داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.

دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ - ۴:۰۳ ب.ظ | گزیده کتاب
میهمان

[گزیده‌ای از کتاب «خاطرات عزت‌شاهی»] باور این مطلب سخت است، اما من دو سه شب قبل از دستگیری خواب دیدم که در کوچه‌ای با بدن کبود و رنگ و رویی سیاه افتادهام، به پایم تیر خورده و خون به درون جوی جاری است. بعد احساس بی‌وزنی و سبکی می‌کردم و مانند یک کاه در هوا معلق بودم و باد مرا می‌برد.

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!