<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا - رسانه و خانه آنلاین کتاب&#187; نیمچه‌نویسی</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/temp/%d9%86%db%8c%d9%85%da%86%d9%87%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>مجلهٔ آنلاین کتاب و کتابخوانی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 02:48:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>خلاصه رمان: گور به گور</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2545</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2545#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 08:33:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[نیمچه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[خلاصه رمان]]></category>
		<category><![CDATA[همچنان که خوابیده بودم و داشتم می‌مردم]]></category>
		<category><![CDATA[ویلیام فاکنر]]></category>
		<category><![CDATA[گور به گور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2545</guid>
		<description><![CDATA[صبح روز بعد هم پدر با لب خندان، دندان‌های جدیدش را به بچه‌ها نشان می‌دهد و مادر تازه‌شان را به آن‌ها معرفی می‌کند. مادر جدید یکی از اهالی همان شهراست که پدر موقع قرض گرفتن بیل و کلنگ برای دفن إدی با وی آشنا شده بود!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/Goor-be-Goor.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>خیلی‌ها <strong>ویلیام فاکنر</strong> را با کتاب «خشم و هیاهو» می‌شناسند. کتابی که موفقیتش جایزهٔ نوبل را برای فاکنر به ارمغان آورد. فاکنر یکی از معروف‌ترین چهره‌های ادبیات قرن بیستم امریکا و جهان است و بیش‌تر شهرتش به دلیل استفاده از تکنیک «جریان سیال ذهن» است. «As I lay dying» پنجمین رمان اوست که در ایران با عنوان «گور به گور» ترجمهٔ نجف دریا بندری شناخته شده است. ترجمهٔ دقیق عنوان رمان همان «همچنان که خوابیده بودم و داشتم می‌مردم» است که کمی برای خوانندهٔ ایرانی طولانی می‌شود. به همین دلیل دریابندری عنوان «گور به گور» را برای نسخهٔ فارسی این رمان انتخاب کرده است.</p>
<p>«گور به گور» از لحاظ وزنی، کتابی سبکی است، اما روایت پیچیده‌ای دارد. به این صورت که سیر اصلی داستان در    ۵۹ قسمت توسط ۱۵ راوی مختلف و با استفاده از همان تکنیک «جریان سیال ذهن» برای خواننده نقل می‌شود. داستان دربارهٔ مرگ <em>إدی باندرن</em> مادر خانوادهٔ باندرن و تلاش اعضای خانواده‌اش برای دفن او در <em>جفرسون</em> است.</p>
<p>این کتاب فاکنر هم مثل «خشم و هیاهو» همیشه جزء برترین رمان‌های قرن بیستم قرار می‌گیرد و خواندنش به هر اهل رمانی اکیدا توصیه می‌شود.  پس اول بروید خود کتاب را بخوانید، چون واقعاً روایت جذابی دارد. بعد برای درک بهتر آن می‌توانید بیاید و این نیمچه را بخوانید:</p>
<p><strong>خلاصه رمان «همچنان که خوابیده بودم و داشتم میمردم»</strong></p>
<p><em> </em></p>
<p><em>إدی باندرن</em> همسر <em>أنس باندرن</em> و مادر خانواده‌ای فقیر است که به دلیل بیماری شدید در بستر مرگ است. پسر بزرگ خانواده به اسم <em>کَش</em> همهٔ مهارت نجاری‌اش را جمع می‌کند تا درست در زیر پنجرهٔ اتاق خواب مادر در حال موت، تابوتی درست و حسابی برایش بسازد! <em>جوول</em> تنها کسی است که به این کار اعتراض دارد او و <em>دارل</em> دو پسر دیگر خانواده‌اند که با وجود اطلاع از حال نزار مادر از شهر بیرون می‌روند تا کاری برای همسایه‌شان <em>ورنون</em> که زن و دخترانش از مادر آن‌‌ها پرستاری می‌کنند، انجام دهند. از رفتن آن‌‌ها زمانی نمی‌گذرد که مادر می‌میرد.</p>
<p>مرگ مادر کوچک‌ترین عضو خانوادهٔ باندرن٬ <em>واردامان</em> را یاد مرگ ماهی‌ای می‌اندازد که صبح آن گرفته و با چاقو تمیزش کرده. کش موفق می‌شود با کمک دیگران کار تابوت را تمام کند اما واردمان که دوست ندارد مادرش در یک جعبهٔ تنگ و تاریک حبس شود٬ شب وقتی همه خواب هستند سوراخ‌هایی را با میخ روی در تابوت ایجاد می‌کند و چنان با جدیت این کار را انجام می‌دهد که دو تا از ضربه‌ها، صورت مادرِ خوابیده در تابوت را زخمی می‌کند!</p>
<p>إدی و أنس دختری دارند که وقت ندارد برای مرگ مادر ناراحتی کند. <em>دِوی دِل</em> خودش برای خودش کم غم و غصه‌هایی ندارد؛ چرا که بدون آن‌که ازدواج کند، از کارگر مزرعه باردار شده است. همه خیلی بی‌خیال هستند! به طوری که فردای مرگ إدی و در مراسم ترحیمش زنان در خانهٔ او شعر می‌خوانند و مرد‌ها بیرون گپ می‌زنند! چند روز بعد از مرگ مادر دارل و جوول برمی‌گردند. دارل لاشخور‌ها را که بر بام خانه می‌بیند از مرگ باخبر می‌شود. بعد هم به جوول که همه بی‌احساسِ بیخیالِ می خوانندش (چون این عزیز کردهٔ مادر قبل از سفرش حتی  با مادر در حال مرگش خداحافظی هم نکرد&#8230;)  می‌گوید نگران نباش اسبت نمرده! (چون جوول عاشق اسبش است اسبی که با پول کار شبانه خریده است).</p>
<div id="attachment_2546" class="wp-caption alignright" style="width: 152px"><em><em><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/faulkner.jpg"><img class="size-full wp-image-2546" title="faulkner" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/faulkner.jpg" alt="" width="142" height="142" /></a></em></em><p class="wp-caption-text">ویلیام فاکنر</p></div>
<p>أنس که احساس می‌کند حتما باید به وصیت إدی عمل کند و او را درشهر جفرسون به خاک بسپارد و البته فکرایی هم برای دندان‌های خرابش دارد! به اجبار بچه‌ها را وا می‌دارد تا همگی مادر را به آن شهر ببرند و آن‌جا با خیال راحت دفنش کنند.</p>
<p>سفر خانواده شروع می‌شود. روز دوم سفر باندرن‌ها متوجه می‌شوند که سیل پل روی رودخانه را خراب کرده است و از آن جایی که با یک جسد توی درشکه نمی‌توانند بیش‌تر از این صبر کنند، مسیر دیگری را در پیش می‌گیرند و مجبور می‌شوند از داخل رودخونه عبور کنند. اما تعادل درشکه به هم می‌خورد و تابوت در آب می‌افتد. قاطر‌ها غرق می‌شوند و ابزار نجاری کش همه در آب می‌ریزند و پای ناقص او دوباره آسیب می‌بیند!</p>
<p>داستان گاهی هم به نقل از <em>کورا</em> همسر ورنون پیش می‌رود. او به یاد می آورد که چقدر إدی زیادی جوول را دوست داشت حتی بیشتر از خدا دوستش داشت! در یک فصل هم خود إدی راوی ماجراست، إدی از زندگیش می‌گوید. از این‌که بی هیچ علاقه‌ای با أنس ازدواج کرده از این که با کشیشی به اسم <em>ویتفیلد</em> رابطه داشت و جوول در اصل پسر اوست!</p>
<p>دوباره برمی‌گردیم به جریان اصلی داستان. دامپزشکی پای شکستهٔ کش را جا می‌اندازد! أنس با پولی که خودش برای خرید دندان و کش برای خرید گرامافون کنار گذاشته بودند و همچنین فروختن اسب جوول و رهن گذاشتن بخشی از اموال مزرعه چندتا قاطر جدید می‌خرد تا بتوانند به سفرشان ادامه دهند. سر راه به شهری بزرگ می‌رسند. مردم از بوی بدی که از درشکهٔ آن‌‌ها می‌آید فرار می‌کنند. دوی دل مخفیانه به داروخانه‌ای می‌رود تا دارویی بخرد و فرزند نامشروعش را سقط کند اما صاحب داروخانه از فروختن چنین دارویی به او امتناع می‌ورزد و به او توصیه می‌کند که برود و با پدر فراری فرزن نامشروعش ازدواج کند! از سوی دیگر دارل خود برای پای کش آستین‌ها را بالا می‌زند و پایش را گچ می‌گیرد اما باعث می‌شود درد پای او بیش از پیش شود.<a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/fromthevault_02.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-2547" title="fromthevault_02" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/fromthevault_02.jpg" alt="" width="170" height="277" /></a></p>
<p>باندرن‌ها شب را در خانهٔ مزرعه‌داری می‌مانند، اما دارل که به نیت اصلی این سفر مشکوک شده اصطبل را آتش میزند تا جنازهٔ مادر را بسوزاند و از گندیدگی نجات دهد. با این حال جوول می‌فهمد و به موقع حیوانات را نجات می‌دهد. بعد هم با به خطر انداختن جان خودش تابوت مادر را از آتش بیرون می‌کشد. روز بعد باندرن‌ها به شهر جفرسون می‌رسند و بالاخره مادر را دفن می‌کنند و برای این‌که دارل را از دادگاه رفتن به خاطر آتش سوزی نجات دهند، ادعا میکنند که او دیوانه است و خیلی خونسرد راهی تیمارستان می‌کنندش! دوباره دوی دل به داروخانه می‌رود و این بار شاگرد مغازه سرش را کلاه می‌گذارد و می‌خواهد در عوض دارویی قلابی اغفالش کند که دوی دل به موقع می‌فهمد و از آن جا می‌گریزد.</p>
<p>صبح روز بعد هم پدر با لب خندان، دندان‌های جدیدش را به بچه‌ها نشان می‌دهد و مادر تازه‌شان را به آن‌ها معرفی می‌کند. مادر جدید یکی از اهالی همان شهراست که پدر موقع قرض گرفتن بیل و کلنگ برای دفن إدی با وی آشنا شده بود!</p>
<p>***</p>
<p>همان‌طور که پیش‌تر گفتیم، این رمان ۱۵ زاویه دید مختلف دارد که از این میان دارل با روایت نوزده فصل بیش‌ترین سهم را در پیش بردن داستان دارد (ظاهرا فاکنر به این نوع روایت از سوی راویانی عجیب و غیر معمول علاقهٔ زیادی دارد؛ بنجی کامپسون ِ خشم و هیاهو را به یاد آورید). اغلب فصل‌هایی که توسط اعضای خانوادهٔ باندرن روایت می‌شوند وقایع حال داستان را به پیش می‌برند و آن‌هایی که از قول سایر اهالی شهر و دیگرانی مانند کورا نقل می‌شوند به حوادث گذشته می‌پردازند. هرچند که این روایت‌ها فقط مربوط به جریان داستان نیست بلکه به افکار جسته گریخته و ادراکات ذهنی شخصیت‌های داستان نیز می‌پردازد. گاه حتی فاکنر پا را فراتر گذاشته و برخی قسمت‌ها را خارج از عرف معمول داستان‌سرایی به شخصیتی می‌سپارد که در صحنه حضور نداشته. مثل روایت دارل از مرگ مادر در حالی که در آن زمان در آن‌جا نبوده و یا زمانی که ادی ِ مرده در تابوت از زندگی خودش می‌گوید. این همان چیزی است که خواندن این رمان و رمان‌هایی از این دست را کمی سخت می‌کند؛ به طوری که خواننده برای پی بردن به خط اصلی داستان گاهی ناگزیر می‌شود اطلاعات و جزئیات نقل شده توسط راویان مختلف را با هم مقایسه کند.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2545"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2545/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه رمان: گتسبی بزرگ</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1962</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1962#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Feb 2010 02:40:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[نیمچه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[اسکات فیتز جرالد]]></category>
		<category><![CDATA[خلاصه رمان]]></category>
		<category><![CDATA[گتسبی بزرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1962</guid>
		<description><![CDATA[قبل از نیمچه‌نویسی رمان «گتسبی بزرگ» گشتی زدم تا ببینم نقد فارسی دربارهٔ این رمان داریم یا نه. بعضی‌ها از این‌که این کتاب یک رمان عاشقانه با داستانی معمولی است یا در نهایت –مثل خیلی از رمان‌ها- رمانی دربارهٔ جنگ بین فقیر و غنی است و در عین حال جزء بهترین رمان‌های قرن بیستم قرار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://up.iranblog.com/37261/1266459334.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>قبل از نیمچه‌نویسی رمان «گتسبی بزرگ» گشتی زدم تا ببینم نقد فارسی دربارهٔ این رمان داریم یا نه. بعضی‌ها از این‌که این کتاب یک رمان عاشقانه با داستانی معمولی است یا در نهایت –مثل خیلی از رمان‌ها- رمانی دربارهٔ جنگ بین فقیر و غنی است و در عین حال جزء بهترین رمان‌های قرن بیستم قرار گرفته است، متعجب بودند. همهٔ این‌ها درست، اما چیزی که گتسبی بزرگ را متفاوت می‌‌کند، داستان رمانتیکش نیست؛ بلکه تِم اصلی آن است که به زوال «رؤیای آمریکایی» می‌‌پردازد و از این حیث، جزء معدود کتابهایی‌ است که به این موضوع پرداخته است.</p>
<p>رؤیای آمریکایی، در بین ملت آمریکا اصطلاحی شناخته شده است که اولین بار، نویسنده و مورخ آمریکایی «جیمز تراسلو آدامز» در سال ۱۹۳۱ آن را مطرح کرد: «رؤیای آمریکایی رؤیای سرزمینی‌ست که تک تک مردمامنش باید زندگی بهتر٬ مرفه‌تر و کامل‌تری را در آن تجربه کنند و بنا بر توانایی و دستاوردهایشان فرصت رسیدن به آن را نیز داشته باشند. تفسیر چنین رؤیایی برای طبقات بالای جامعهٔ اروپایی کمی سخت است٬ هم‌چنان‌که اکثر ما نیز نسبت به تحقق این شعارها (عدالت و مساوات برای همهٔ طبقات جامعه) خسته و دل‌سرد شده‌ایم. اما این رؤیا تنها رؤیای داشتن ماشین و حقوق بالا نیست٬ بلکه رؤیای داشتن جامعه‌ای‌ بدون فاصلهٔ طبقاتی است. جامعه‌ای که در آن هر مرد و زنی بتواند به بالاترین مقام و منصبی که شایستهٔ او است برسد و این مقام و مرتبه، بدون توجه به این‌که در کجا و در چه شرایطی متولد شده است، از سوی دیگران نیز به رسمیت شناخته شود.»</p>
<p>از زمان استقلال آمریکا و با انتشار اعلانیه‌ای که در آن از <em>«مساوات میان همهٔ انسان‌ها و حقوق مسلم‌شان مثل حق زندگی و آزادی و حق به دست آوردن خوشبختی</em>» سخن گفته شده بود٬ توهم دموکراسی و یافتن زندگی‌ به‌تر در سرزمینی که هنوز ناشناخته و سرشار از نعمت‌های طبیعی بود٬ میان مردم امریکا و دنیا شکل گرفت. کشوری که در آن همه می‌توانند بدون توجه به قومیت و نژاد و طبقهٔ اجتماعی و مذهب خویش، به آن‌چه که می‌خواهند دست یابند و این موضوع به موج عظیم مهاجرت به ینگه دنیا منجر شد. می‌گویم توهم چون حتا خودشان هم معتقدند که رؤیای آمریکایی امروز یک رؤیای از دست رفته است و اصولاً ساختار ثروت در آمریکا به گونه‌ای است که منجر به فاصلهٔ طبقاتی می‌شود. برای اطلاعات بیش‌تر سری بزنید به <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/American_Dream" target="_blank">ویکی پدیا</a></p>
<p>گتسبی بزرگ و «از موش‌ها و آدم‌ها» از جمله رمان‌های مهمی هستند که به زوال و نابودی این رؤیا پرداخته‌اند و بر این موضوع نورافشانی کرده‌اند که بعد از جنگ جهانی اول اقتصاد آمریکا شکوفا شد و وضع اقتصادی زندگی مردم به‌تر شد، اما این شکوفایی با از بین رفتن اخلاقیات و ارزش‌های جامعه همراه شد. در این دوره حرص و طمع و رفاه‌زدگی و مصرف‌گرایی بین مردم زیاد شد و هرکس به دنبال خوش‌بختی دست به هرکاری می‌زد. هر فردی از هر طبقهٔ اجتماعی که بود، می‌توانست به راحتی ثروتی به هم بزند (مخصوصا این‌که ممنوعیت فروش الکل زمینه‌ای را برای قاچاق آن فراهم کرد و خیلی‌ها توانستند از راه‌های نامشروع پولدار شوند) با این وجود این گروه‌های<em> تازه به دوران رسیده</em> هیچ‌گاه نتوانستند در میان طبقهٔ اشراف و <em>پولدارهای قدیمی </em>مشروعیتی کسب کنند. اسکات فیتز جرالد ( او را با مترجم رباعیات خیام اشتباه نگیرید) در پس داستان رمانتیک خود از این رؤیا (رؤیای داشتن زندگی به‌تر مرفه‌تر و کامل‌تر) سخن می‌گوید از رؤیایی که تحقق بخشیدن به آن (رفاه‌طلبی و لذت‌جویی) به قیمت قربانی شدن تکامل انسانی و اخلاقیات جامعه تمام شد.<img class="alignleft" title="فیلم گتسبی بزرگ" src="http://www.projectwedding.com/blog/wp-content/uploads/2009/03/great-gatsby.jpg" alt="" width="250" height="311" /></p>
<p>داستان از زبان <em>نیک کراوی</em> روایت می‌شود که در تابستان سال ۱۹۲۲ برای کار به نیویورک می‌آید و در منطقهٔ <em>وست اِگ در لانگ آیلند</em> خانه‌ای اجاره می‌کند. طبق توصیفات نیک٬ وست اِگ محلهٔ پولدارهای تازه به دوران رسیده است. آدم‌هایی که چندی نیست که صاحب مال و منال شده‌اند و هنوز نتوانسته‌اند خود را میان طبقات مرفه جامعه جا بیندازند و با آن‌ها ارتباط برقرار کنند و سعی دارند با ولخرجی‌های بسیار، ثروت خود را به رخ دیگران بکشند. همسایهٔ نیک در وست اِگ فرد ناشناسی‌ است به نام <em>جی گتسبی</em> که هر یکشنبه شب در امارت بزرگ خود مهمانی‌های شبانهٔ مفصلی برگزار می‌کند.</p>
<p>اما نیک مانند بقیهٔ ساکنان این محله نیست. او فارغ‌التحصیل دانشگاه <em>ییل</em> است و در محلهٔ <em>ایست اِگ</em> که متعلق به طبقهٔ اشراف و قدیمی نیویورک است٬ آشنایانی دارد. <em>دیزی</em> دختر عموی نیک و همسرش <em>تام بوکانن</em> از همکلاسی‌های قدیمی نیک در دانشگاه ییل هستند که در این محله زندگی می‌کنند و دختر بچهٔ کوچکی دارند که چندان محبوب پدر و مادر نیست. در رفت و آمد به خانهٔ بوکانن‌ها نیک با دختر جوان و زیبا! و ورزشکاری به نام <em>جردن بیکر</em> آشنا می‌شود.</p>
<p>رابطهٔ بین نیک و جردن صمیمی‌تر می‌شود و او از زندگی و  ازدواج دیزی و تام برای نیک می‌گوید. از این‌که تام معشوقه‌ای دارد به نام <em>میرتل</em> که در محله‌ای صنعتی و پایین شهر زندگی می‌کند و زن ویلسون کارگر پمپ بنزین است. تام اما ابایی از آشکار کردن این رابطه برای نیک ندارد چنان‌که روزی او را همراه میرتل به آپارتمان مخفی‌اش در نیویورک می‌برد. میرتل برای شب مهمانی‌ای تدارک می‌بیند و آدم‌هایی از طبقهٔ خودش را به خانه دعوت می‌کند. مهمانی شلوغ می‌شود و مستی زیاد، دردسر آفرین می‌شود. چنان‌که میرتل زندگی زناشویی تام و دیزی را مسخره می‌کند و تام ِ عصبانی پاسخ او را با مشت می‌دهد و دماغ میرتل را می‌شکند!</p>
<p>روزهای تابستانی یکی پس از دیگری سپری می‌شوند و بعد از آن همهٔ مهمانی‌های مرموز و رؤیایی یکشنبه شب‌ها. بالأخره روزی گتسبی دعوت‌نامه‌ای را هم برای نیک می‌فرستد. نیک به مهمانی می‌رود و در آن‌جا جردن را می‌بیند. هیچ‌کس گتسبی را درست نمی‌شناسد و از گذشته‌اش دقیق با خبر نیست. به همین دلیل هم شایعات زیادی دربارهٔ او می‌شوند تا این‌که سرصحبت را با یک نفر باز می‌کند و متوجه می‌شود او گتسبی بزرگ است. گتسبی جوان عجیبی‌ است با ظاهری عجیب که خنده‌ای منحصر به فرد بر لبش دارد و سعی می‌کند به لهجهٔ انگلیسی (بریتانیش) صحبت کند.</p>
<p>گتسبی از جردن می‌خواهد که چند کلمه‌ای خصوصی با او صحبت کند. و بعد جردن ماجرای دیدار خود و گتسبی را برای نیک تعریف می‌کند. گتسبی به جردن می‌گوید که دیزی را اولین‌بار در سال ۱۹۱۷ ملاقات کرده و از همان موقع عاشقش شده است. به او می‌گوید که شب‌های بسیاری را به شوق دیدن او پشت سر گذاشته و تمام این مهمانی‌ها و ولخرجی‌ها برای این است که شاید نظر دیزی را به خود جلب کند. وقتی گتسبی از رابطهٔ خانوادگی نیک و دیزی با خبر می‌شود با او نزدیک‌تر شده و رفاقتی بین این دو شکل می‌گیرد. حال گتسبی از نیک می‌خواهد تا زمینه‌ای را فراهم کند که او و دیزی هم‌دیگر را ببینند اما از سویی نگران است که اگر دیزی باخبر شود که او هنوز دلبسته اش است او را نپذیرد. نیک بدون آن‌که دیزی را از حضور گتسبی باخبر کند او را به خانه‌اش دعوت می‌کند. دیزی و گتسبی هم‌دیگر را در ملاقات می‌کنند و هرچند در ابتدا سرد و از روی خجالت اما اندکی نمی‌گذرد که با هم نزدیک می‌شوند و آتش عشق قدیمی‌شان دوباره شعله‌ور می‌شود!</p>
<p>رفت و آمد میان این دو آغاز می‌شود و گتسبی به عنوان دوست خانوادگی به منزل بوکانن‌ها رفت و آمد می‌کند و گاه آن‌ها را به مهمانی‌هایش دعوت می‌کند. دیزی مجذوب زندگی شاهانه و رمانتیک گتسبی می‌شود و بیش‌تر به او سر می‌زند. تا این‌که روزی تام که از قبل به رابطهٔ همسرش و گتسبی مشکوک شده از نگاه‌های عاشقانهٔ او به دیزی به ماجرا پی می‌برد. دیزی از روزهای تابستانی ابراز کسالت می‌کند و تام هم از فرصت استفاده کرده و همه را مجبور می‌کند که برای تنوع به نیویورک‌سیتی بروند.</p>
<p><img class="alignright" title="نسخه فارسی گتسبی بزرگ" src="http://www.1sarpanah.com/wp-content/uploads/2009/05/thegreatgatsby.jpg" alt="" width="271" height="216" />دیزی و گتسبی در یک ماشین و نیک و جردن و تام با ماشین دیگری عازم می‌شوند. وقتی که برای بنزین زدن توقف می‌کنند متوجه می‌شوند که ویلسون به خیانت همسر خود پی برده و می‌خواهد از آن منطقه برود. در نیویورک‌سیتی تام که به پیشینهٔ گتسبی پی برده (این‌که او حتا به کالج هم نرفته و از طریق قاچاق مشروب پولدار شده) او را به مسخره می‌گیرد و گتسبی هم که از عشق دیزی نسبت به خود مطمئن است با او بحث می‌کند. اما دیزی که تا آن روز عاشق گتسبی بوده با شنیدن این صحبت‌ها و پی بردن به حقیقت دوباره خود را به تام نزدیک می‌کند. تام که دیزی را خوب می‌شناسد آن‌ها را مجبور می‌کند که با ماشین گتسبی به خانه باز گردند تا ثابت کند که او درحد و اندازه‌ای نیست که رابطه‌اش با دیزی او را ناراحت کند.</p>
<p>بعد از رفتن آن دو٬ نیک و جردن و تام هم رهسپار خانه می‌شوند اما در مسیر روبروی پمپ بنزین با جمعیتی روبرو می‌شوند و می‌فهمند که تصادفی اتفاق افتاده و میرتل کشته شده است. مغازه داری که شاهد ماجرا بوده به آن‌ها می‌گوید که یک ماشین زرد بزرگ به میرتل زده و فرار کرده است. آن‌ها می‌دانند که این ماشین متعلق به گتسبی است. وقتی به خانه می‌رسند، نیک٬ گتسبی را می‌بیند که پشت بوته‌ها مخفی شده و نگران است که تام بلایی سر دیزی بیاورد و به او می‌گوید که دیزی در هنگام تصادف پشت فرمان بوده اما او حاضر است مسؤولیت آن را بپذیرد.</p>
<p><img class="alignleft" title="فیلم گتسبی بزرگ" src="http://lightscamerahistory.files.wordpress.com/2009/05/greatgatsby_poster.jpg" alt="" width="287" height="394" />نیک به خانه می‌رود اما شب را نمی‌تواند بخوابد و صبح دوباره به دیدن گتسبی می‌رود. او به نیک می‌گوید که شب تا سحر را در خانهٔ دیزی مخفی شده بوده تا اگر تام با او دعوا کرد و دیزی بیرون آمد او را ببیند اما هیچ اتفاقی نیافتاده بوده و بعد حقیقت را برای نیک باز می‌گوید. این‌که او با دیزی نامزد بودند اما از آن جایی که خانوادهٔ دیزی از طبقات بالای جامعه بودند او دربارهٔ گذشتهٔ خود به دیزی دروغ گفته تا دیزی عشقش را بپذیرد. دیزی به او قول می‌دهد تا بعد از بازگشت او از جنگ منتظرش بماند اما وقتی برمی‌گردد متوجه می‌شود که او با تام ازدواج کرده است. این‌که نام واقعی او <em>جی گتز</em> است و گتسبی بزرگ لقبی است که مردی که برای او کار می‌کرده به او داده بود.  او تصمیم گرفته بوده به هرنحو ممکن برای رسیدن به دیزی پولدار شود و از همین رو وارد کار قاچاق مشروب شده است. نیک به او می‌گوید که دیزی لیاقت این عشق او را ندارد اما گتسبی که در ذهنش معشوق ایده‌آلی از دیزی ساخته و سال‌ها برای زسیدن به او تلاش کرده حرف او را نادیده می‌گیرد و می‌گوید که زندگی بدون دیزی برایش معنایی ندارد.</p>
<p>از سوی دیگر ویلسون که می‌خواهد انتقام قتل همسر خود را بگیرد پیش خود مطمئن می‌شود که قاتل او همان کسی است که با او رابطه داشته پس پیش تام می‌رود چون می‌داند که او صاحب ماشین زرد رنگ را می‌شناسد و از سویی او بعد از کشته شدن میرتل به صحنه رسیده بوده و خود نمی‌تواند آن مرد ناشناس باشد. تام صاحب ماشین را به ویلسون معرفی می‌کند و او به سراغ گتسبی می‌رود و پیش از آن‌که گتسبی خود را در استخر خانه غرق کند با شلیک گلوله می‌کشد و بعد هم خودکشی می‌کند. پس از مرگ گتسبی نیک مراسم ختمی برای او می‌گیرد اما هیچ‌کس از جمله جردن و تام و دیزی (که به بهانه‌ای از آن محل رفته‌اند) و تمامی کسانی که به مهمانی‌های او می‌آمدند در آن شرکت نمی‌کنند. جردن به نیک می‌گوید که با فرد دیگری آشنا شده و او را رها می‌کند و نیک، متنفر از مردمان آن منطقه به شهر خود باز می‌گردد. بعد از مدتی تام را می‌بیند و تام به او می‌گوید که او بوده که ویلسون را به سراغ گتسبی فرستاده و چقدر ناراحت است که مجبور شد آن آپارتمان مخفی‌اش را بفروشد.</p>
<p>نیک با خود می‌اندیشد که همان‌طور که عشق گتسبی به دیزی به خاطر بی‌صداقتی و تلاش او برای پولدار شدن بی‌ارزش شد، رویای آمریکایی ِ به کمال رسیدن و خوشبخت شدن نیز تبدیل به حرص و طمع برای پول شد و به زوال رفت. هرچند آن چه گتسبی را «بزرگ» کرد تلاش‌هایش برای تحقق بخشیدن رویایش بود اما عصر رویاها و آرزومندی-چه رویای رسیدن به عشق و چه رویای آمریکایی- دیگر به پایان رسیده است.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1962"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1962/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه رمان: جنگ و صلح</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1888</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1888#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 07:25:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[نیمچه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[آناکارنینا]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ و صلح]]></category>
		<category><![CDATA[خلاصه رمان]]></category>
		<category><![CDATA[لئو تولستوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1888</guid>
		<description><![CDATA[اغلب فهرست‌هایی که از «صد رمان برتر دنیا» یا «صد رمانی که باید پیش از مرگ خواند» در اینترنت موجود است، حاصل کار رسانه‌های انگلیسی‌زبان است. بنا براین دور از انتظار نیست که ادبیات خودشان را چپانده باشند توی فهرست! اما خب به قولی برای چشم‌زخم هم که شده چند رمان غیرانگلیسی لابلای‌شان پیدا می‌شود. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://up.iranblog.com/7/1264869529.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>اغلب فهرست‌هایی که از «صد رمان برتر دنیا» یا «صد رمانی که باید پیش از مرگ خواند» در اینترنت موجود است، حاصل کار رسانه‌های انگلیسی‌زبان است. بنا براین دور از انتظار نیست که ادبیات خودشان را چپانده باشند توی فهرست! اما خب به قولی برای چشم‌زخم هم که شده چند رمان غیرانگلیسی لابلای‌شان پیدا می‌شود. یکی از آنها هم همین کتاب امروز.</p>
<p>خب، اولین نویسنده که از ادبیات روسی به ذهن شما می‌رسد، کیست؟</p>
<p>ــ <strong><a href="http://www.aftab.ir/lifestyle/view/144959">لئو تولستوی</a></strong>.</p>
<p>اولین اسم که با شنیدن اسم لئو تولستوی به ذهن شما می‌رسد، چیست؟</p>
<p>ـــ جنگ و صلح و شاید هم آناکارنینا.</p>
<p>هر دو از بزرگ‌ترین رمان‌های دنیا هستند و طبعاً از کتاب‌هایی که باید خوانده شود. من آناکارنینا را خوانده‌ام٬ فیلم جنگ و صلح را هم دیده‌ام (با بازی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D9%87%D9%BE%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%86">آدری هپبورن</a> در نقش ناتاشا)&#8230; اما حقیقتش را بخواهید با خواندن آناکارنینا از تولستوی خوشم نیامد. احساس کردم که به اسم رمان می‌خواهد تاریخ را (آن هم به صورت خیلی تابلو) به خورد خواننده بدهد. آناکارنینا داستان جذابی دارد اما پر از بحث‌های سیاسی، اجتماعی و تاریخی است که از زبان شخصیت‌های کتاب نقل می‌شود و گاهی چندین صفحه طول می‌کشد. با خواندن این کتاب فهمیدم که عمراً جنگ و صلح را نخواهم خواند! چون همان‌طور که از اسمش برمی‌آمد، باید خیلی سیاسی‌تر می‌بود. این حس شخصی من بود تا اینکه در <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/War_and_Peace#Realism" target="_blank"><strong>ویکی پدیا</strong></a> دربارهٔ واقع گرایی در کتاب جنگ و صلح خواندم که:</p>
<p>«تولستوی برای نوشتن جنگ و صلح تحقیقات تاریخی فراوانی انجام داد و البته از رمان‌های زیادی هم الهام گرفت. او دراین کتاب نگاه انتقاد آمیزی به تاریخ نگاری استاندارد، مخصوصاً تاریخ جنگ، دارد. تولستوی تمامی کتب تاریخی روسیه و فرانسه را در رابطه با جنگ‌های ناپلئون خوانده بود و سعی کرد تاریخ نویسی سنتی را با رمان‌های تخیلی ترکیب کند ـ چنانکه در ابتدای جلد سوم کتاب جنگ و صلح هم، نظرش را درباره تاریخ‌نگاری به صورت شفاف بیان می‌کند. او تلاش کرد تا مرز بین داستان و واقعیت تاریخی را کم‌رنگ جلوه دهد تا ـ همان طور که خودش در ابتدای جلد دوم می‌گوید ـ به حقیقت نزدیک‌تر شود.»</p>
<p>با این حساب به نتیجه‌گیری غلطی نرسیده بودم. پس برای این که حداقل از داستان این رمان بزرگ بی‌نصیب نمانم، این کتاب را برای نیم‌چه‌نویسی انتخاب کردم. البته این رمان، کتاب عظیمی است و تعداد شخصیت‌های کتاب آنقدر زیاد که فقط ۱۶۰ نفر از آنها شخصیت‌های واقعی تاریخی هستند؛ مثل ناپلئون. حتی خود ویکی پدیا هم خلاصهٔ هر جلد از ۵ جلد رمان را جدا جدا گذاشته است٬ اما از آنجا که ما می‌توانیم هرچیزی را نیم‌چه کنیم، روی ویکی پدیا را هم کم می‌کنیم و نیم‌چه‌ترین نیمچهٔ ممکن را این جا می‌گذاریم و البته به شما حق می‌دهیم که از سرعت اتفاقات حیرت زده شوید!</p>
<p><strong>جنگ و صلح</strong></p>
<p>داستان کتاب در شهر سنت پترزبورگ روسیه و در سال ۱۸۰۵ اتفاق می‌‌افتد؛ یعنی درست همان زمانی که خبر فتوحات ناپلئون در غرب اروپا کم‌کم داشت موجب نگرانی مردم و دولت روسیه می‌شد. اغلب شخصیت‌های کتاب در مهمانی مخصوص بزرگ‌زادگان گرد آمده‌اند و در همین مهمانی به خواننده معرفی می‌شوند: <em>پی‌یر بزوخف</em>؛ فرزند نامشروع یک کنت ثروتمند که مقام اجتماعی بالایی ندارد، <em>آندره بالکونسکی</em>؛ پسر باهوش و جاه‌طلب یک فرماندهٔ بازنشسته. همین‌طور اعضای خانوادهٔتازه به دوران رسیدهٔ <em>کوراگین</em>: پدری مرموز به نام<em> واسیلی</em>، پسری عیاش و خوشگذران به اسم <em>آناتول</em> و دختر زیبای خانواده<em> هلن.</em> خانوادهٔ دیگری هم در این جمع حضور دارند: خانواده‌ای اعیان و بزرگ‌زاده به نام <em>روستوف</em> با دختری سرزنده و شاداب به اسم<em> ناتاشا</em>، دختر عمهٔ ساکت و آرامش <em>سونیا</em> و پسر جسور و بی‌کله‌ای به نام <em>نیکلای</em> که تازگی به ارتش پیوسته است.<br />
<img class="alignright" title="لئو تولستوی" src="http://image.guardian.co.uk/sys-images/Guardian/Pix/gallery/2003/06/16/tolstoy.jpg" alt="" width="216" height="252" /></p>
<p>ارتش روسیه در حال آمادگی است تا به کمک ارتش اتریش بشتابد که هم اکنون در برابر حملات ناپلئون از خود دفاع می‌کند. به همین دلیل آندره و نیکلای به جنگ می‌روند. آندره در یکی از نبردها به شدت زخمی می‌شود اما با اینکه زنده می‌ماند، بواسطهٔ بی خبری، نزدیکان و خانواده‌اش گمان می‌کنند که او در جنگ کشته شده است. از سوی دیگر پی‌یر که با مرگ پدر تنها وارث او به شمار می‌رود، بلافاصله با تدبیر و مکر پدر هلن با او ازدواج می‌کند. دیری نمی‌گذرد که هلن به همسر خود خیانت می‌کند! پی‌یر حریف خود را به دوئل می‌‌خواند و تقریبا او را ناکار می‌کند.</p>
<p>همسر آندره –<em>لیزا</em>- که پیش از به جنگ رفتن او، از او باردار بود، پسری به دنیا می‌‌آورد. درست در همین زمان آندره در اوج ناباوری خانواده به خانه برمی‌گردد اما لیزا می‌‌میرد و پسرش را به خواهر آندره –<em>ماریا</em>- می‌‌سپارد. پی‌یر که از ازدواج خود سرخورده است، همسر و زندگی خود را رها می‌‌کند و با پیرمردی با ظاهری معنوی آشنا و مجذوب شخصیت او می‌شود و با دعوت او به فرقهٔ فراماسونری می‌پیوندد. او تلاش می‌کند که این تعلیمات را در حرفهٔ خود به کار ببندد و آنها را به دوستش اندرو که نسبت به این فرق مشکوک است نیز بیاموزد، اما فعلاً آندره مشغول پروژهٔ اصلاحات در حکومت روسیه است.</p>
<p>اما در خانوادهٔ روستوف وضع خراب است، ثروت خانواده رو به اتمام است و در این میان، شرط‌بندی‌های نیکلای نیز اوضاع را وخیم‌تر می‌کند تا جایی که به فروختن املاک خانوادگی‌شان فکر می‌کنند. اعضای خانواده، نیکلای را ترغیب می‌کنند که علی‌رغم قول و عشق خود به سونیا، با بازماندهٔ یکی از خانواده‌های ثروتمند شهر ازدواج کند. اما نیکلای همچنان درگیر جنگ و نظامی‌گری است تا اینکه بین ناپلئون و تزار روسیه صلح می‌شود.</p>
<p>ناتاشا که حالا بزرگ‌تر و زیباتر شده است، از ابراز عشق آندره استقبال می‌کند. پدر آندره با این ازدواج مخالفت می‌کند و از وی می‌خواهد تا یک سال صبر کند. ناتاشا علی‌رغم میل باطنی، درخواست او را می‌پذیرد و آندره برای معالجات خود عازم جنگ می‌شود. با این حال از ناتاشا می‌خواهد او را مقید به خود نداند و اگر خواست با فرد دیگری ازدواج کند. پس از مدتی سرو کلهٔ آناتول پیدا می‌شود. او که مجذوب زیبایی ناتاشا شده است، با حیله‌گری به او ابراز عشق و علاقه می‌کند اما چون قبلاً ازدواجی پنهانی داشته، جرأت ابراز آن را در جمع ندارد و ناتاشا را به فرار ترغیب می‌کند. ناتاشا که از سویی فریب عشق دروغین او را می‌خورد و از سوی دیگر با نامزدش آندره در خارج از کشور نامه‌نگاری می‌کند، اوضاع روحی خوبی ندارد. سونیا از این عشق پنهانی آگاه می‌شود و سعی می‌کند او را از این کار باز دارد و آناتول را به او بشناساند، اما ناتاشا بالأخره تصمیم خود را می‌گیرد و برنامه‌ای ترتیب می‌دهند تا شبی از یک مهمانی فرار کنند. اما سونیا با هم‌کاری صاحب‌خانه مانع این کار می‌شود. پی‌یر دوست آندره از این جریان باخبر می‌شود و به آندره می‌گوید. آندره هم که از سفر برگشته است، از این کار ناتاشا رنجیده می‌شود و او را طرد می‌کند. ناتاشا از این ضربهٔ روحی به بستر بیماری می‌‌افتد.</p>
<p>در سال ۱۸۱۲ ناپلئون به روسیه حمله می‌کند و تزار علی‌رغم میل باطنی، اعلان جنگ می‌کند. آندره به جنگ می‌رود و زمانی که ناپلئون به مسکو می‌رسد، هلن که حالا عاشق شاهزاده ای خارجی شده سعی می‌کند با همکاری برادرش از پی یر جدا شود اما در این کار موفق نمیشود و از غصه می‌میرد. پی یر از این خبر چنان آشفته می‌شود  که تصمیم می‌گیردبه تنهایی عازم مسکو شده و ناپلئون را ترور کند .فرانسوی‌ها به املاک خانوادهٔ بالکونسکی نزدیک می‌شوند اما پدر آندره و ماریا به توصیهٔ دیگران توجهی نمیکنند و از آنجا بیرون نمیروند. همزمان با رسیدن فرانسوی‌ها پدر می‌میرد و ماریا به خانهٔ روستاییان پناه می‌برد اما آن‌ها او را نمیپذیرند. در همین حین نیکلای از راه می‌رسد و او را نجات می‌دهد و این اتفاق باعث می‌شود که آن دو به هم علاقه مند شوند.<img class="alignleft" title="جنگ و صلح" src="http://up.iranblog.com/7/1264876523.jpg" alt="" width="178" height="308" /></p>
<p>خانوادهٔ روستوف اموال خود را جمع می‌کنند تا شهر را ترک کنند؛ اما از بردن دارایی هایشان منصرف می‌شوند و تصمیم می‌گیرند که به جای آن سربازان زخمی را با خود ببرند. آندره هم یکی از این سربازهاست که ناتاشا خود را وقف مراقبت از او می‌کند. در مسکو، پی یر آشفته از اوضاع زندگی خود وقتی ویرانی و آشوب  و کشتار را در شهر می‌‌بیند بر ماموریت خود مصمم تر می‌شود. اما روزی هنگام نجات دادن دخترکی از آتش توسط فرانسوی‌ها دستگیر می‌شود و به اسارت در می‌اید تا جایی که همچون خیلی از زندانی‌ها تا مرز اعدام هم پیش می‌رود.</p>
<p>دوباره به خانوادهٔ روستوف باز می‌گردیم. ماریا که برادر زخمی اش در خانهٔ روستوف هاست بیشتر به آن‌ها سر می‌زند و خالهٔ نیکلای او را ترغیب می‌کند تا با ماریا ازدواج کندو اما نیکلای هنوز خود را پابند سونیا می‌داند. در جریان این دیدارها ناتاشا و ماریا با هم نزدیک تر می‌شوند. آندرهکه کمی پیشتر آناتول را هم زخمی همچون خود در بیمارستان جنگ دیده بود و بخشیده بود، پیش از مرگ دوباره به ناتاشا ابراز عشق می‌کند و او را می‌بخشد.</p>
<p>با آغاز یخبندان در روسیه، ارتش فرانسه روز به روز ضعیف تر می‌شود و بالاخره ناگزیر به ترک مسکو می‌شود و  زندانیان را نیز با خود همراه می‌کنند. پی یر موفق می‌شود از دست آن‌ها فرار کند و به شهر دیگری برود اما به شدت بیمار می‌شود و سه ماه به بستر می‌‌افتد. او بالاخره به سنت پترزبورگ باز می‌گردد و عشق قدیمی خود را دوباره به ناتاشا ابراز می‌کند. آن‌ها با هم ازدواج می‌کنند. مدتی نمیگذرد که نیکلای هم برای حل مشکلات مالی خانواده اش با  ماریا ازدواج می‌کند و اموال املاک جنگ زدهٔ آن‌ها را روبه راه می‌کند. نیکلای و ماریا برای سومین فرزند خود اسم ناتاشا را بر می‌گزینند.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/15ef267668971e5b160dd1f4c34414ea?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>پویا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1888/comment-page-1#comment-2652">2011-Dec-02</a></small>
							جنگ و صلح چند جلدیه؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1888/comment-page-1#comment-2653">2011-Dec-02</a></small>
							دو جلدی است. البته به سلیقهٔ ناشر بستگی دارد. ممکن است برخی ناشران آن را در یک مجلد چاپ کرده باشند.
ضمناً خلاصه‌هایی از این رمان منتشر شده است که یک جلدی و کوتاه‌تر از نسخهٔ اصلی‌اند.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>سودابه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1888/comment-page-1#comment-2684">2011-Dec-08</a></small>
							سلام لطف کنید راهی برای دانلود کتاب صلح و جنگ بزارین ممنون
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1888/comment-page-1#comment-2685">2011-Dec-08</a></small>
							سلام
دوستِ گرامی! اشا در هیچ‌یک از بخش‌های خود، امکان دانلود کتاب ارائه نمی‌کند.
دانلود کتاب تنها در صورت رضایت ناشر امکان‌پذیر است.
در دنیا، دانلود کتاب امری هم‌چون خرید کتاب است و تفاوت در نسخهٔ کاغذی و دیجیتالی بودنِ اثر است.
دانلود کتاب به شیوه‌ای که در ایران مرسوم است، پایمال کردن حقوق مؤلف و ناشر است.
اشا، مجله‌ای برایِ گفتن از کتاب است، نه بنگاهِ دانلودِ کتاب. ما امیدواریم بتوانیم به مخاطبان خود کمک کنیم تا کتاب‌هایِ مورد نیازشان را بیابند.
ممنون از اینکه با اشا هستید
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1888"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1888/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دریای پهناور سارگاسو</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1704</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1704#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 10:33:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[نیمچه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه جین ایر]]></category>
		<category><![CDATA[جین ایر]]></category>
		<category><![CDATA[جین ریس]]></category>
		<category><![CDATA[خلاصه رمان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیچه رمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1704</guid>
		<description><![CDATA[[خلاصه رمان] خانوم دیگری به نام جین ریس وقتی این رمان را خواند تنها به این توصیفات اکتفا نکرد. او به برتا فکر کرد و به او هم فرصت صحبت کردن داد. جین ریس در سال۱۹۶۶ کتابی نوشت به نام Wide Sargasso Sea و در آن به شخصیتی به اسم آنتوانت پرداخت. و هرچند که در هیچ جای کتاب اشارهٔ مستقیمی به رمان جین ایر نمی‌شود اما خواننده بعد از خواندن نیمی از کتاب می‌فهمد که آنتوانت کسی نیست جز همان زن دیوانهٔ راچستر به نام برتا. کتاب دریای پهناور سارگاسو در ایران به اسم گردابی چنین هایل توسط خانم گلی امامی ترجمه شده است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://bfgb.files.wordpress.com/2007/05/sargasso.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>نمی‌دونم اول فیلم <strong>جین ایر</strong> رو دیدم بعد رفتم کتابشو خوندم یا اول کتابشو خوندم بعد فیلمشو تلویزیون پخش کرد. به هرحال یادمه که یکی دوباری کتاب رو خوندم و یکی دوباری فیلمشو دیدم و در عوالم نوجوانی مجذوب کتاب شدم. داستان دخترک یتیمی که با وجود تمام درد و رنجهایی که کشیده سعی می‌کند مستقل باشد. معلم سرخانه می‌شود و اندکی بعد دلباختهٔ جناب صاحبکار به نام <strong>راچستر</strong>. اما درست روز ازدواج متوجه می‌شود که صاحبکار محترم قبلا مزدوج شده و زنش هنوز زنده است. زنی دیوانه و وحشی به اسم <em>برتا</em> که دست کمی از یک پلنگ خشمگین! ندارد اما به هرحال مانع ازدواج قانونی اوست. جین می‌رود و مدتی بعد برمی‌گردد زمانی که برتا خانوم خانه و زندگی را آتش زده و صاحبکار را کور و لنگ کرده و خود را هم کشته است. این دو کبوتر عاشق با هم مزدوج می‌شوند و اندکی پس از تولد کودکشان راچستر بینایی‌اش را به دست می‌آورد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود.</p>
<p>جین ایر را به خاطر همین قصه‌اش دوست داشتم تا زمانی که در کلاس رمان، استاد خواست که بار دیگر جین ایر را بخوانیم&#8230; خواندیم و از جین ایر بدم آمد&#8230;داستان پراست از اشارات <strong>کلونیالیستی</strong> یا استعمارگرایانه که نویسنده یا عمدا یا سهوا به دلیل زندگی در چنین فرهنگی به خواننده القا می‌کند.</p>
<p>نمی‌خواهم به جین ایر بپردازم. فقط می‌خواهم بگویم اگر این رمان را خوانده اید یا فیلمش را دیده اید به شخصیت برتا فکر کرده اید؟ برتا کیست؟ خواننده برتا را فقط از توصیفات راچستر و خود جین ایر و گهگدار پرستارش <em>گریس</em> می‌شناسد و بس. و همین کافیست تا از او بدش بیاید و او را مانعی برسر راه قهرمان داستان بداند. اما از خودش نمی‌پرسد برتا چرا دیوانه است؟ چون مادرش دیوانه بود (و البته چندین بار در کتاب اشاره می‌شود به این نکته که مادرش نژاد مخلوط داشته!) آیا این دلیل کافیست؟</p>
<p>خانوم دیگری به نام <strong>جین ریس</strong> وقتی این رمان را خواند تنها به این توصیفات اکتفا نکرد. او به <em>برتا</em> فکر کرد و به او هم فرصت صحبت کردن داد. جین ریس در سال۱۹۶۶ کتابی نوشت به نام <strong>Wide Sargasso Sea</strong> و در آن به شخصیتی به اسم <em>آنتوانت</em> پرداخت. و هرچند که در هیچ جای کتاب اشارهٔ مستقیمی به رمان جین ایر نمی‌شود اما خواننده بعد از خواندن نیمی از کتاب می‌فهمد که آنتوانت کسی نیست جز همان زن دیوانهٔ راچستر به نام برتا. کتاب دریای پهناور سارگاسو در ایران به اسم گردابی چنین هایل توسط خانم گلی امامی ترجمه شده است.</p>
<p>هرچند که پایان این کتاب معلومه اما پایان داستان خیلی مهم نیست بلکه این روند اتفاقات و جریانات کتابه که شخصیت برتا رو شکل می‌ده بنابراین اگه جین ایر رو خوندین بهتون پیشنهاد می‌دم حتما حتما این کتاب رو هم بخونید. و با برتا بیشتر آشنا بشید..این هم نیمچه‌اش:</p>
<p>* دریای سارگاسو٬ تنها دریای بدون ساحل جهان است که در میان اقیانوس آتلانتیک شمالی واقع شده و منطقهٔ برمودا در حاشیهٔ غربی این دریا واقع شده است.</p>
<p><strong>دریای پهناور سارگاسو</strong></p>
<p>داستان آنتوانت از زمانی شروع می‌شود که او دختر بچهٔ کوچکی‌ست که در اوایل قرن نوزدهم به همراه مادر و برادر بیمارش <em>پی یر</em> به همراه تعداد محدودی خدمتکار در جامائیکا زندگی می‌کند. پدر آنتوانت که سابقاً از سفیدپوستان ملاک و برده‌داران بزرگ منطقه بوده و پس از تصویب قانون آزادی برده‌ها در سال ۱۸۳۳همچون سایر سفید پوستان برده‌دار ورشکسته شده٬ پنج سال قبل از این، از مستی بسیار مرده است. بنابراین کودکی آنتوانت همزمان می‌شود با دورانی که جامعهٔ سفید پوست دیگر آن برتری و کنترل را بر روی جامعهٔ سیاه‌پوست ندارد و آتش کینه و دشمنی میان این دو گروه بالا گرفته است.</p>
<p>مادر آنتوانت٬ <em>آنت،</em> زنی زیباروست که به دلیل این‌که اصالتاً از منطقهٔ دیگری‌ست که تحت استعمار فرانسه بوده، پس از مرگ شوهر هم از سوی سفیدپوستان انگلیسی و طبعاً از سوی سیاه‌پوستان طرد شده است و در تنهایی و انزوا روزگار می‌گذراند.</p>
<p>او که به دلیل اصرار بر پوشیدن لباس‌های سبک فرانسوی و البته فقر و تنهایی مورد تمسخر خدمتکاران خود نیز هست٬ وقت کمی را با دخترش می‌گذراند و ترجیح می‌دهد تمام روز را در بالکن خانه‌شان قدم بزند.</p>
<p>آنتوانت تنهاست و سعی می‌کند تنهایی خود را با <em>کریستوفین</em> -خدمتکاری که هدیهٔ ازدواج پدر به مادر بوده و حالا نقش دایه را برای بچه‌ها بازی می‌کند- بگذراند. کریستوفین زن عجیب و غریبی‌ست و شایعات زیادی مبنی بر جادوگر بودن او میان خدمتکاران رواج دارد. آنتوانت پس از مدتی با دختر یکی از خدمتکاران به نام <em>تیا</em> دوست می‌شود.</p>
<p>اما انگار تیا در عالم پاک بچگی نیست و بارها در بازی‌هایشان سر آنتوانت را کلاه می‌گذارد. مثلاً یکبار سر سکهٔ آنتوانت شرط می‌بندد که او نمی‌تواند به دریاچه بپرد و وقتی آنتوانت حاضر به انجام این کار می‌شود. لباس‌های او را می‌پوشد و با سکه فرار می‌کند. و آنتوانت ناگزیر با لباس‌های کهنه و فرسودهٔ او به خانه باز می‌گردد و در کمال تعجب می‌بیند که بعد از مدت‌ها مادرش مهمان دارد. در میان این مهمان‌ها مردی انگلیسی به نام <em>میسون </em>هم هست که پس از مدت کوتاهی با مادر او ازدواج می‌کند.</p>
<p>آقای میسون امورات خانه را به عهده می‌گیرد٬ خدمتکاران جدیدی می‌خرد و اوضاع خانه را بهبود می‌بخشد. اما نارضایتی همچنان در میان طبقهٔ سیاه پوست جامعه وجود دارد. آنت که به دلیل سابقهٔ زندگی در این منطقه این موضوع را به خوبی احساس می‌کند و نگران از زندگی خود از میسون می‌خواهد که از این منطقه بروند. اما میسون هنوز در این باور است که جامعهٔ سفید پوست به راحتی می‌تواند کنترل سیاه‌پوستان را بر عهده بگیرد و جای هیچ نگرانی نیست.</p>
<p>این مسئله باعث اختلاف زن و شوهر می‌شود. تا این‌که یک شب برده‌های آزاد شده که حالا بیکار شده‌اند و فقیرتر از قبل٬ مشعل به دست در برابر خانهٔ آن‌ها جمع می‌شوند و به اوضاع اعتراض می‌کنند. میسون سعی می‌کند آن‌ها را آرام کند، اما اوضاع خراب می‌شود و ناگهان قسمتی از خانه آتش می‌گیرد. پی‌یر به شدت زخمی می‌شود. آنت برای نجات طوطی‌اش به میان آتش می‌رود. اما طوطی که قبلاً میسون بال‌هایش را کوتاه کرده بود نمی‌تواند پرواز کند و در میان آتش می‌سوزد. میسون سعی می‌کند با درشکه‌ای اعضای خانواده را از محل دور کند که مانع او می‌شوند. آنتوانت بی‌قرار به سوی تیا و مادرش پناه می‌برد اما تیا قلوه سنگی به سوی او پرت می‌کند که پیشانی آنتوانت را زخمی می‌کند.</p>
<p>حوادث آن شب به بیماری شدید آنتوانت منجر می‌شود٬ وقتی او بعد از شش هفته بهبود می‌یا‌بد خود را در منزل عمه‌اش می‌بیند. پی یر مرده است و مادر هم که پس از آن حادثه حال روحی‌اش وخیم شده، تحت مراقبت زوجی سیاهپوست روزگار می‌گذراند. آنتوانت به دیدن آنت می‌رود اما به سختی می‌تواند از پشت آن چهرهٔ وحشت زده و رنگ پریده مادر خود را بشناسد. نزدیک‌تر که می‌رود آنت وحشیانه به او حمله‌ور می‌شود.</p>
<p>حالا دیگر آنتوانت تنهای تنهاست. آقای میسون او را به صومعه‌ای می‌فرستد و خودش به مسافرت‌هایی طولانی خارج از جامائیکا می‌رود. عمه هم به انگلستان می‌رود. اما راهبه‌ها و خواهران روحانی صومعه رفتار خوبی با آنتوانت دارند و مادرانه از او مراقبت می‌کنند. اوضاع به همین منوال می‌گذرد تا این‌که آنتوانت ۱۷ ساله می‌شود.</p>
<p>هر چند ماه یک‌بار آقای میسون به او سر می‌زند و هر دفعه هدایا و لباس‌های زیبایی برای او می‌آورد و به نوعی او را آمادهٔ شوهر دادن می‌کند. آنتوانت که حالا تحت تعلیمات صومعه، دختر با کمالاتی شده و زیبایی مادر را هم به ارث برده٬ چندی نمی‌گذرد که با آمدن عده‌ای از دوستان میسون از انگلستان، به عقد یکی از همین مهمانان در می‌آید.</p>
<p><strong><em>هشدار:</em></strong><strong> اگر می‌خواهید خود کتاب را بخوانید٬ از این قسمت به بعد داستان را لو می‌دهد.</strong></p>
<p>این مرد تا آخر داستان بی‌نام می‌ماند اما خواننده <em>جین ایر</em> به راحتی می‌تواند <em>راچستر</em> را بشناسد. برعکس قسمت اول کتاب که خود آنتوانت ماجرا را روایت می‌کند، از بعد ازدواج داستان را از زبان شوهر او می‌شنویم. اندکی از ماه عسل و بازگشت آن‌ها به خانهٔ مادری آنتوانت که اکنون به او ارث رسیده نمی‌گذرد که می‌فهمیم این ازدواج بدون عشق بوده است (البته از زبان راچستر) این‌که <em>ریچارد میسون</em> پسر میسون به او قول داده بوده که در صورت ازدواج با آنتوانت سی‌هزار پوند به او بدهد و راچستر هم که از لحاظ مالی مشکل داشته، تن به ازدواج می‌دهد.</p>
<p>زندگی در محیطی جدید، متفاوت از انگلستان با آن جنگل‌های وسیع و هوای خفه کننده در میان عده‌ای خدمتکار عجیب و غریب (مثل کریستوفین که می‌خواهد امورات خانه را خود بر عهده داشته باشد) و ازدواج با زنی که شناخت کمی از او دارد، روز به روز بدگمانی و سردی را در راچستر بیش‌تر و بیش‌تر می‌کند.</p>
<p>اوضاع وقتی خراب‌تر می‌شود که وی نامه‌ای از <em>دنیل کاسوی</em> فرزند غیرقانونی پدر اول آنتوانت از یک خدمتکار سیاهپوست٬ دریافت می‌کند که از روی کینه و بدخواهی (به دلیل مطرود شدن از سوی پدرش) آنتوانت را دخترِ زنی دیوانه می‌خواند که جنون در خون اوست و او را به هرزگی پیش از ازدواج متهم می‌کند و برای حفظ اسرار زنش از او حق‌السکوت می‌خواهد.</p>
<p>پس از خواندن این نامه، راچستر نسبت به آنتوانت مشکوک و سردتر می‌شود و هر رفتار او را دلیل بر جنون ارثیش می‌داند.</p>
<p>از سوی دیگر آنتوانت که احساس می‌کند همسرش از او سرد شده و تنفر را در چشمانش می‌خواند بار دیگر به کریستوفین پناه می‌برد، که حالا آن ها را ترک کرده و با پسرش زندگی می‌کند، و از او می‌خواهد که با جادوی خود معجون عشق درست کند تا او به شوهرش بخوراند.</p>
<p>کریستوفین که از روز اول نسبت به شوهر او مشکوک بوده و می‌دانسته آن ابراز عشق‌های نخستین تنها هوس بوده و این ازدواج دلیلی به جز پول نداشته به آنتوانت توصیه می‌کند که اموال خود را بردارد و او را ترک کند. اما آنتوانت به او یادآوری می‌کند که اموال او بعد از ازدواج دیگر متعلق به او نیستند و اکنون شوهرش اختیاردار آن‌هاست. از سوی دیگر او می‌خواهد زندگی خود را حفظ کند پس بر درست کردن معجون اصرار می‌ورزد. کریستوفین معجون را درست می‌کند اما به او اخطار می‌دهد که ممکن است این معجون برای سفید پوستان نتیجهٔ معکوس داشته باشد.</p>
<p>آنتوانت به خانه باز می‌گردد و سعی می‌کند با شوهرش صحبت کند و از او دلایل این نفرت را بپرسد اما راچستر که مست کرده است با او دعوا می‌کند.</p>
<p>به هرحال آنتوانت موفق می‌شود معجون را به او بخوراند. صبح اما حال راچستر بد می‌شود و مطمئن می‌شود که آنتوانت او را مسموم کرده است. حال او بد و بدتر می‌شود و بعد یکی از خدمتکاران به بستر او می‌آید و از او مراقبت می‌کند. معجون عشق بالاخره اثر می‌کند و راچستر چند شب را با خدمتکارش می‌گذراند در حالیکه آنتوانت همه چیز را به راحتی از اتاق خود می‌شنیده است. بعد از این ماجرا آنتوانت دوباره به سراغ کریستوفین می‌رود و بعد از سه روز بازمی‌گردد. اما دیگر او همان آنتوانت سابق نیست. او مست و دیوانه به نظر می‌رسد و دوباره با راچستر دعوا می‌کند و از او می‌خواهد که دیگر او را به اسم برتا صدا نکند و وقتی که راچستر دست او را می‌گیرد بازوی او را تا حد خونی کردن گاز می‌گیرد. راچستر که کریستوفین را با او می‌بیند او را متهم می‌کند اما این‌بار کریستوفین به دفاع از آنتوانت می‌پردازد و به او می‌گوید که او از همان روز اول فقط به خاطر پول با آنتوانت ازدواج کرده بود.</p>
<p>راچستر اما تمام این حرف‌ها را که یک خدمتکار به او می‌زند در سکوت می‌پذیرد. سرانجام کریستوفین می‌گوید که در تمام این سه روز آنتوانت با او بوده و به این دلیل که روحیهٔ خوبی نداشته برای آرام کردن او از مشروبی قوی استفاده کرده است. راچستر همان شب تصمیم می‌گیرد که آنتوانت را با خود از جامائیکا به انگلستان ببرد.</p>
<p>بعد از این قسمت دوباره انتوانت راوی ماجرا می‌شود. حالا او در اتاق زیر شیروانی خانهٔ شوهرش حبس است. اتاقی که نه آینه‌ای دارد که او خود را باز بشناسد و نه پنجرهٔ نزدیکی که او بتواند بیرون را ببیند. او نه می‌داند کجاست و نه می‌داند چه زمانی‌ست. تنها کسی که می‌بیند خدمتکاریست به نام <em>گریس پول</em> که از او مراقبت می‌کند.</p>
<p>روزی برادرش ریچارد به دیدنش می‌آید اما او با چاقویی که با غفلت گریس به دست آورده به او حمله‌ور می‌شود و او را زخمی می‌کند. بعداً متوجه می‌شویم که او قبلاً نامه‌ای به برادرش نوشته بوده و از او خواسته تا او را از اسارت شوهرش آزاد کند اما نامه‌اش بی‌جواب مانده است. آنتوانت بعداً به گریس می‌گوید: اگر او پیراهن قرمز رنگ خود را می‌پوشید برادرش در آن دیدار حتماً او را شناخته بود (یعنی چیزی که واقعا او را خشمگین کرده بود همین نشناخته شدن توسط برادر بود، درست مانند روزی که او نتوانسته بود مادر دیوانهٔ خود را بشناسد.)</p>
<p>آنتوانت در رویاهای شبانه‌اش، خود را می‌بیند که کلید گریس را بر می‌دارد و از اتاق فرار می‌کند، رویایی که هرشب تکرار می‌شود و او بالاخره روزی تصمیم می‌گیرد این رویا را عملی کند. پس با سوء استفاده از مستی شبانهٔ گریس، کلیدها را برمی‌دارد و با شمعی در دست آرام از زندان خود می‌گریزد. کتاب همین جا تمام می‌شود اما خوانندهٔ جین‌ایر می‌داند سرنوشت او چیست. او می‌داند تمامی این نگاه‌هایی که آنتوانت از آن‌ها سخن می‌گوید، خود را در حضور آن‌ها احساس می‌کند و می‌ترسد که آن‌ها دیوانه بخوانندش متعلق به راچستر و جین ایر و تمام خوانندگان جین ایر است.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1704"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1704/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه رمان: کشتن مرغ مُقلد</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1646</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1646#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 15:18:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[نیمچه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[هارپر لی]]></category>
		<category><![CDATA[کشتن مرغ مقلد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1646</guid>
		<description><![CDATA[اشاره: این نوشته، اولین «نیمچه‌نویسی» رمان در خانه کتاب اشا است. نیمچه‌نویسی، درحقیقت روایتی خلاصه از رمان است. قصدمان از انتشار این نوشته‌ها، کمک به مترجمان، ناشران و حتا نویسندگان است؛ در انتخاب و رصد اثر برای ترجمه و انتشار و نیز در یافتنِ مایه‌هایی برای نوشتن. اولین نیمچه‌نویسی به رمان «کشتن مرغ مُقلد» اختصاص [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/12/mockingbird.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="rtl"><strong>اشاره: </strong>این نوشته، اولین «نیمچه‌نویسی» رمان در خانه کتاب اشا است. نیمچه‌نویسی، درحقیقت روایتی خلاصه از رمان است. قصدمان از انتشار این نوشته‌ها، کمک به مترجمان، ناشران و حتا نویسندگان است؛ در انتخاب و رصد اثر برای ترجمه و انتشار و نیز در یافتنِ مایه‌هایی برای نوشتن. اولین نیمچه‌نویسی به رمان «کشتن مرغ مُقلد» اختصاص دارد.</p>
<p dir="rtl">داستان کتاب با روایت دختری به نام <em>جین لوئیس فینچ</em> شروع میشود که او را <em>اسکات</em> صدا میزنند. اسکات روایت خود را با ماجرای شکستن دست برادر بزرگش <em>جم</em> شروع میکند. داستان فلش‌بک میخورد و به سال ۱۹۳۳ برمی‌گردد؛ یعنی زمانی که اسکات شش ساله بوده و برادرش ده ساله. مادر اسکات زمانی که او دوساله بوده از دنیا رفته است و آن‌ها با پدرشان <em>اتیکاس فینچ</em> که وکیل است و یک آشپز سیاه پوست، در شهری نزدیکی <strong>آلاباما</strong> زندگی می‌کنند.</p>
<p dir="rtl">شهر در دوران رکود اقتصادی به سر می‌برد؛ اما اتیکاس وکیل موفقی است و آن‌ها نسبت به سایر اهالی شهر وضع زندگی بهتری دارند. در تابستان این سال، پسر عجیبی به اسم <em>دیل</em> به شهر می‌آید تا با عمه‌اش که در همسایگی آن‌ها اقامت دارد زندگی کند. اسکات و جم با دیل دوست می‌شوند و عمدهٔ داستان کتاب به ماجرای این سه نفر می‌پردازد.</p>
<p dir="rtl">در نزدیکی خانهٔ این سه٬ خانه‌ای اسرارآمیز قرار دارد که توجه دیل را به خود جلب می‌کند و بچه‌ها نسبت به آن کنج‌کاو می‌شوند. این خانه متعلق به مردی‌ست به نام <em>ناتان رادلی</em> که برادرش <em>آرتور</em> (معروف به بو) در آن زندگی می‌کند اما سال‌هاست که از خانه بیرون نیامده است. اسکات تعریف می‌کند که بو، زمانی که پسر کوچکی بوده کاری خلاف قانون انجام می‌دهد و پدرش او را در خانه حبس می‌کند. پس از آن، دیگر کسی خبری از او نداشته تا این‌که پانزده سال بعد، پدرش را با قیچی می‌کشد! پس از مرگ پدر، برادرش از او در خانه مراقبت می‌کند. دیل تلاش می‌کند که بچه‌ها را قانع کند به هر نحو ممکن بو را از خانه بیرون بکشند. تابستان به پایان میرسد و دیل به شهر خودش باز می‌گردد.</p>
<p dir="rtl">اسکات برای اولین‌بار به مدرسه می‌رود و همان روز اول از آن متنفر می‌شود. بنابراین توجهش به خانهٔ رادلی‌ها بیشتر جلب می‌شود. او و جم به گشت‌زَنی‌هایشان در اطراف این خانه ادامه می‌دهند تا این‌که یک روز اسکات در حفرهٔ درختِ بلوط نزدیکِ خانهٔ رادلی‌ها دو تا آدامس پیدا می‌کند. اسکات به برادرش خبر می‌دهد و از ان پس هربار بچه‌ها به خانه نزدیک می‌شوند هدیه‌های کوچکی را درون درخت پیدا می‌کنند.</p>
<p dir="rtl">با آمدن تابستان دیل دوباره به جمع آن‌ها برمی‌گردد و باز هم بیشترِ بازی‌ها متوجه بو رادلی و خانهٔ اسرار آمیزش است تا جایی که بچه‌ها سعی می‌کنند نقش افراد خانوادهٔ رادلی را هم بازی کنند. اتیکاس از این کار باخبر می‌شود و آن‌ها را از ادامهٔ بازی منع می‌کند و از بچه‌ها میخواهد <em>قبل از هرگونه قضاوت دربارهٔ هر کسی٬ خود را جای او بگذارند</em>. اما کنجکاوی بچه‌گانه امان نمی‌دهد تا این‌که در آخرین شب اقامت دیل، بچه‌ها تصمیم می‌گیرند وارد خانهٔ بو شوند. اما ناتان رادلی متوجه میشود و به سمت آن‌ها تیر اندازی می‌کند. بچه‌ها از ترس پا به فرار می‌گذارند اما شلوار جم به حصار اطراف خانه گیر می‌کند و او مجبور می‌شود بدون شلوار فرار کند. شب بعد برای گرفتن شلوارش به خانهٔ رادلی‌ها می‌رود و شلوارش را دوخته شده روی همان حصارها پیدا می‌کند.</p>
<p dir="rtl">با شروع مدرسه‌ها داستانِ هدیه پیدا کردن در درخت بلوط ادامه پیدا می‌کند تا این‌که روزی ناتان رادلی سوراخ درخت را با سیمان پر میکند.چند روز بعد خانهٔ یکی از همسایه‌ها آتش می‌گیرد. اسکات برای تماشا به نزدیکی آتش می‌رود. در این حین کسی بر روی دوش او پتوی خیسی می‌اندازد. او و جم متقاعد میشوند که این‌، کار بو بوده است و ماجرای هدیه‌ها و شلوار را برای پدرشان تعریف می‌کنند.</p>
<p dir="rtl">در این میان در بین آدم بزرگ‌های داستان اتفاق دیگری در جریان است. برخلاف نظر جامعهٔ سفید پوست و متعصب شهر٬ اتیکاس قبول می‌کند تا وکالت مردی سیاه پوست به نام <em>تام رابینسون</em> را بر عهده بگیرد. اتهام رابینسون تجاوز به زنی سفید پوست است. مسئولیت پدر باعث می‌شود بچه‌ها در جامعهٔ سفیدپوست مورد بی مهری قرار بگیرند و به آن‌ها تهمت «سیاه دوست»! زده می‌شود. از سوی دیگر، این نکته باعث می‌شود که آن‌ها وارد جامعهٔ گرم و صمیمی سیاه‌پوست شهر شده و با آن‌ها رابطه برقرار کنند. چنان‌که روز کریسمس به همراه آشپزشان به کلیسای سیاهپوستان می‌روند و مردم هم به گرمی از آن‌ها استقبال می‌کنند.</p>
<p dir="rtl">تابستان که می‌رسد <em>عمه الکساندرا</em>، به خانهٔ آن‌ها می‌آید تا مراقبت از بچه‌ها را برعهده بگیرد. دیل هم که قرار بوده تابستان امسال به شهر دیگری برود و با پدر جدیدش زندگی کند، از خانه می‌گریزد و دوباره به شهر می‌آید. محاکمهٔ تام رابینسون شروع می‌شود و وقتی که او را در زندان شهر زندانی می‌کنند، جمعیتی خشمگین به سمت زندان راه می‌افتند تا او را بدون محاکمه مجازات کنند. اتیکاس باخبر می‌شود و به سرعت خود را به زندان می‌رساند و درمقابل آن‌ها می‌ایستد. بچه‌ها هم از دست عمه فرار می‌کنند و خود را به پدر می‌رسانند. در میان جمعیت، اسکات چهرهٔ پدر یکی از دوستان مدرسه‌اش را می‌شناسد و خیلی مؤدب احوال او را می‌پرسد. مرد هم شرمنده می‌شود و با تلاش او جمعیت متفرق می‌شوند. روز بعد روز محاکمه است. بچه‌ها علی‌رغم توصیهٔ پدر به دادگاه می‌روند و موفق می‌شوند در طبقهٔ مربوط به رنگین‌پوستان جایی پیدا کنند.</p>
<p dir="rtl">در دادگاه، اتیکاس مدارک محکمی می‌آورد که <em>مایلا اِو ِل</em> و پدرش باب، که مردی بدنام و دائم‌الخمر است، دروغ می‌گویند: او از شاهدان ماجرا سؤالات فراوانی می‌پرسد و به این نتیجه می‌رسد که هیچ دکتری به محل حادثه نیامده است. از سوی دیگر این مسئله را مطرح می‌کند که کوفتگی و آسیب‌های صورت دختر بیشتر در سمت راست صورتش است. بعد از پدر دختر می‌خواهد تا اسمش را بنویسد. باب اِوِل چپ دست است و احتمال این‌که یک مرد چپ دست به سمت راست صورت آسیب برساند بیشتر است. بنابراین به این نتیجه می‌رسد که پدر و دختر دروغ گفته‌اند و ماجرا جور دیگری بوده است. این مایلا بوده که سعی کرده رابینسون را به این کار وادار کند و وقتی که پدرش از راه می‌رسد او را کتک می‌زند و تصمیم می‌گیرند که رابینسون را متهم جلوه دهند تا گناه و آبروریزی خود را بپوشانند.</p>
<p dir="rtl">با این وجود علی‌رغم این مدارک محکم و درحالی که طولانی شدن زمان مشورت هیئت منصفه بچه‌ها را به پیروزی اتیکاس امیدوار کرده بود، هیئت منصفهٔ تماما سفیدپوست تام را متهم می‌شناسد. بعد از چند روز خبر میرسد که تام بی‌گناه درحالی‌که سعی داشته از زندان فرار کند به ضرب گلوله کشته می‌شود. این اتفاقات اثر زیادی بر جم می‌گذارد و او را نسبت به جامعه دلسرد و بدبین میکند.</p>
<p dir="rtl">با این همه باب اِوِل که آبرویش در دادگاه برده شد، از اتیکاس و قاضی دادگاه کینه به دل می‌گیرد. او همسر تام رابینسون را تهدید می‌کند، سعی می‌کند وارد خانهٔ قاضی شود و در نهایت هم به جم و اسکات که در شب هالووین از جشن مدرسه بازمی‌گشتند حمله می‌کند.</p>
<p dir="rtl">دست جم می‌شکند و بو رادلی بچه‌ها را نجات می‌دهد و باب را با چاقو می‌کشد. بو، جم را به خانه می‌برد و کمی پیش اسکات می‌ماند و بعد دوباره به خانه بازمی‌گردد. کلانتر برای محافظت از بو، اتیکاس را راضی می‌کند که کشته شدن باب را اتفاقی جلوه دهند.</p>
<p dir="rtl">درپایان اسکات می‌گوید که می‌تواند درک کند که زندگی از دید بو چگونه است. حالا بو در نظر او آقای آرتور است. و با این درک جدید از زندگی گوش به نصیحت پدر می‌سپارد که مهربان باشد و دیگران را درک کند. و این یعنی با وجود تجربهٔ بد تنفر و تعصب، ایمان او به حس مهربانی و انسانیت آدم‌ها هنوز پابرجاست.</p>
<p dir="rtl">بو رادلی نمادی از مرغ مقلده و همینطور معصومیت و وجدان پاک جم که به خاطر نژادپرستی و تعصب از بین میره.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/14e78a28bf5a2741905624f2ae7026f5?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>بنده خدا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1646/comment-page-1#comment-1042">2009-Dec-05</a></small>
							بسمه تعالی
سلام
از بابت مطالبتان در این سایت متشکرم
نیمچه نویسیتان در مورد کشتن مرغ مقلد ظاهرا اشکالاتی دارد: بنده نتوانستم نتیجه گیری نهایی را با داستان تطبیق دهم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a4b47c360014aca74337222086ef0e4d?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>دندون درد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1646/comment-page-1#comment-1054">2009-Dec-08</a></small>
							چه جالب من نمی دونستم کشتن مرغ مقلد کتاب بوده ! آخه فیلمشو دیده بودم خیلی عالی بود به هرحال که دستتون درد نکنه یه نکته جدید یاد گرفتم ( پاچه خواری رو حال کردید؟)
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/f0bce22ecc09b477fb04332ea2647ddc?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>پر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1646/comment-page-1#comment-1839">2010-Nov-02</a></small>
							دستتان درد نکنه 
من کتاب را خوانده بودم و شما خلاصه کاملی از آن ارائه کرده اید 
بهتر است در نظر خواهی دادن ایمیل اجباری نباشد
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/c147d6efb0b23dcbd36f721292581eac?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1646/comment-page-1#comment-1841">2010-Nov-02</a></small>
							سلام. ممنون از لطف شما.
دلیل اجباری بودن ارائه نشانی رایانامه، استمرار تماس میان اهالی خانه و مخاطبان است.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1646"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1646/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced)

Served from: asha.ir @ 2012-05-25 10:11:51 -->
