<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا&#187; مجله ادبی</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/magazine/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Aug 2010 05:20:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>چند غزل از مجتبی لطفی [مجتبی لطفی]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3436</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3436#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Jul 2010 16:39:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[شـعر]]></category>
		<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[غزل]]></category>
		<category><![CDATA[مجتبی لطفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3436</guid>
		<description><![CDATA[من از تو حرف می‌زنم و شعر می‌شود
با هم یکی شده است زبان من و غزل!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/mojtaba-lotfi.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>■ یک:</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong> دربارهٔ شاعر:</strong></p>
<p><strong>مجتبی لطفی</strong></p>
<p>متولد۲۸ مرداد ۱۳۶۰</p>
<p>دانشجوی ارشد حسابداری&#8230;</p>
<p>- برگزیده جشنواره شب های شهریور</p>
<p>- برگزیده جشنواره شعر دفاع مقدس استان تهران</p>
<p>- برگزیده جشنواره شعر آیینی استان ورامین</p>
<p>- برگزیده جشنواره شعر خط سوم تبریز</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;"><strong>■ ■ ■</strong></div>
</div>
<p></strong></p>
<p>یک زخم کهنه است نشان من و غزل<br />
از سال‌های دور میان من و غزل</p>
<p>یک زخم کهنه است که سر باز می‌کند<br />
در بیکرانی از هیجان من و غزل</p>
<p>تو بیت بیت می‌چکی از شعرهای من<br />
تو واژه واژه در شریان من و غزل</p>
<p>تو آهوی رمیدهٔ شعری که سال‌هاست<br />
دنبال تو دویده کمان من و غزل</p>
<p>من از تو حرف می‌زنم و شعر می‌شود<br />
با هم یکی شده است زبان من و غزل!</p>
<p><strong>■</strong> <strong>دو:</strong></p>
<p>حس تلخی‌ست این که چشمانت دارد از اشتیاق می‌افتد</p>
<p>تو که دلتنگ می‌شوی انگار ماه هم در محاق می‌افتد</p>
<p>شاعر آتشفشان دلتنگی‌ست واژه‌ها این گدازه‌های دلش</p>
<p>لحظه‌ای که به جوش می‌آیند آتشی بر مذاق می‌افتد</p>
<p>آه دیگر چه انتظاری هست؟ روح این آینه ترک خورده</p>
<p>بی سبب نیست این که می‌بینی دارد از انطباق می‌افتد</p>
<p>دوستت دارم و دلم تنگ است خسته‌ام از خودم خود تلخم</p>
<p>از هجوم شبی که سنگین است ترکی روی طاق می‌افتد</p>
<p>در اتاقم به راه می‌افتم شهر من خسته از قدم زدن است</p>
<p>شهر دلمرده‌ای که هی یاد آخرین کوچه باغ می‌افتد</p>
<p>آی روح مشوش دریا موج بردار و صخره را بشکن</p>
<p>باز هم رود خسته‌ای دارد در دل باتلاق می‌افتد</p>
<p>زنده‌ام تا به عشق جان بدهم مثل مجنون و وامق و فرهاد</p>
<p>عشق یک اتفاق مردانه‌ست گرچه کم اتفاق می‌افتد&#8230;</p>
<p>■ <strong>سه:</strong><strong></strong></p>
<p>دیگر به جوش آمده خون شراب‌ها<br />
ساقی بریز باده به جان خراب‌ها</p>
<p>عمری به جستجوی تو بیراه رفته‌ایم<br />
نوشیده‌ایم از لب تلخ سراب‌ها</p>
<p>من یک سؤال گمشده‌ام، ساده و غریب<br />
مستم کن از حقیقت ناب جواب‌ها</p>
<p>چون برگ‌های خسته می‌افتم به پای خویش<br />
در فصل ناگزیرترین انتخاب‌ها</p>
<p>می‌ترسم از تبسم این چهره‌های سرد<br />
این خنده‌های گمشده پشت نقاب‌ها</p>
<p>تنهایی‌ام گرفته حضور و خیال را<br />
دلتنگم از هجوم غم‌انگیز خواب‌ها</p>
<p>فصلی به غیر درد کشیدن نداشتند<br />
پروانه‌های مردهٔ لای کتاب‌ها</p>
<p>در سایهٔ نگاه تو جان می‌دهم، بریز<br />
ساقی دوباره جرعه‌ای از التهاب‌ها</p>
<p>■ <strong>چهار:</strong></p>
<p>گم می‌شود خیال تو در سایه روشنم</p>
<p>این روح سرد له شده آیا خود منم!؟</p>
<p>من روبروی آینه&#8230; تو، باوری که هست</p>
<p>دارم دوباره با خودمان حرف می‌زنم</p>
<p>چیزی نگو و خاطره‌ها را ورق نزن!</p>
<p>دلتنگم از شروع غزل از سرودنم</p>
<p>تعبیر خیس گمشده در خواب‌های من</p>
<p>من واژه، واژه، واژه&#8230; تو را می‌پراکنم</p>
<p>رازی است در سکوت من چشم‌های تو</p>
<p>وقتی به شعر می‌رسم انگار الکنم</p>
<p>شب‌ها ستاره می‌چکد از آسمان من</p>
<p>دستان ماه حلقه شده دور گردنم&#8230;</p>
<p>تقدیر نانوشتهٔ شاعر شکستن است</p>
<p>تودر منی!چگونه من اینبار بشکنم!</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>با من تو از دریچه و باران سخن بگو</p>
<p>«با من که از نهایت شب حرف می‌زنم»</p>
<p><strong>■</strong><strong> پنج:</strong></p>
<p>رسیده‌ام به بهاری که باز غمگین است</p>
<p>هوای بی تو پریدن چقدر سنگین است</p>
<p>پری نمانده ولی شوق پر کشیدن من</p>
<p>رهاست، گرچه مسیرش به سمت پایین است</p>
<p>سکوت، خاطره، من &#8230; تو و بغض، آینه، آه</p>
<p>چه دردهای قشنگی در این مضامین است</p>
<p>چو کوه زخمی این قصه‌ام و می‌مانم&#8230;</p>
<p>که عشق حادثه‌ای برتر از قوانین است</p>
<p>به جانفشانی فرهاد و خون مجنون شد</p>
<p>اگر که خنده لیلا هنوز شیرین است!</p>
<p>دو روح خسته و دلتنگ در سکوت قفس</p>
<p>که شعرگفتنشان هم برای تسکین است</p>
<p>دو تا پرنده شبیه دو چشم بارانی</p>
<p>دو تا ستاره که بر زلف ماه آذین است</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>&#8230;و چشم‌های تو را دیدم و دلم لرزید</p>
<p>که سرنوشت سیاه همیشه‌ام این است&#8230;</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3436">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3436/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ننه [حبیب احمدزاده]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3315</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3315#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 18:00:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[حبیب احمدزاده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ننه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3315</guid>
		<description><![CDATA[بیش از دَه سال طول کشید تا جرأتی پیدا کنم و این ماجرای واقعی را بنویسم. تقدیمش میکنم به همین نِنِه و نِنِهً خودم و همه نِنِه‌ها و مادرها و نیز بر این جهان سراسر نور&#8230;.که شکوهی یا‌فته از مِهرِ مادری .. سِلام جُونُم.. سِلام رُودُم.. قُربُونِت بِرُم عزیزُم&#8230; نِنِه خوبی؟ خُوبِ خوبی؟آخِرِش دیدی شُو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/habib-ahmadzadeh.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>بیش از  دَه سال طول کشید تا جرأتی پیدا کنم و این  ماجرای واقعی را بنویسم.</strong></p>
<p><strong>تقدیمش میکنم به همین نِنِه و نِنِهً خودم  و همه نِنِه‌ها و مادرها و  نیز بر این جهان  سراسر نور&#8230;.که شکوهی یا‌فته  از مِهرِ مادری</strong></p>
<p>.. سِلام جُونُم.. سِلام  رُودُم.. قُربُونِت بِرُم عزیزُم&#8230; نِنِه  خوبی؟ خُوبِ خوبی؟آخِرِش دیدی  شُو عیدی، خُوم رِسُوندُم ؟&#8230; ها، فِکرِش  نِمیکَردی بیام؟&#8230; هَمُو دِمِِ  آخرِی، بَعدِ رَفتِنِت، آدرِسِتْ  گِرفتُم&#8230;اونا کُجان، پَهلُوتَن  نِنِه؟..محمودُم چِطُورِه؟ هادیم خُوبه؟  وُوی نِنِه نیگا، چقد ای دور و  برات قِشَنگه&#8230; ها والله، تازه اولشهِ،  اِمشو که سال تحویل شِه وُ  کَم‌کَمَک، بهارم که بِشه، قِشنگ‌ترم می‌شه&#8230;  می‌فهمُم نِنِه&#8230; نگو!&#8230;  دلتنگی نِکن&#8230; از چی دلتنگی می‌کنی ها؟..خُوت  شُرُوش کَردی. گفتی  وظیفمِهِ، وظیفمِهِ، مُو بایَد حَتمَا بِرُم&#8230;</p>
<p>خو مُونم ای وِظیفَم  بود!..تازه آخِرش، مُو که اومدُم دارم بِت سر  میزنُم&#8230;نه دیگه!&#8230;  قِرارِمُون ای نبود.. والله عجیبه! ‌مُو باید دلتنگی  کُنُم، تو دلتنگی؟&#8230;  اگه شُو عیدی، بیان اینجا  وُ بو بِبَرَن که چِه  کِردُم با مادر محسن،  میدونی چِه بَلوایی می‌شِه؟&#8230; وِلش کن نِنِه&#8230; بیا  ای چند دقیقه‌ای، تا  کِسی ای دورُ بَرا نِیُومَده، حَرفِ خوش بِزنیم&#8230;</p>
<p>اِی رُوزِگار،  اِی رُوزِگار..  همیشه بِه دِلُم بِرات شُده بُود که تُو  ای بِچِه‌هام، تو  بِرِی مُو، تنها میمُونی&#8230; نیگا کن به ای عکسِت که تُو  قابِ، زیرِ  چادِرُمِِه!&#8230; کِنارِش، گُلا نِه قشنگه که بِرات  اُوُردُم؟&#8230; اولش  خواسُتم از شهر، بِرات بیارُم ولی بعد با خوم گفتُم،  وِلاتِ محسن‌اینا  حَتمَنی پُرِ گُلهِ&#8230; گُفتُم، اصلاً زن، حَواسِت هَس که  گُلایِ ای شَهرا ،  بُو ندارن؟ ولی تو دِه، پَهلو پِسِرت، حَتمَنی، ای  گُلایِ با ناز و نیاز،  با هزارون عطر، خدا، خوش از خاکا می‌آره بیرون!&#8230;  عین پِسرایِ دسته‌گُلِت،  عین هادی، عین محمود&#8230; راسی اونجا محسن‌اَم  می‌بینی؟&#8230; بِش بگو به‌خدا  خُوش خوب می‌فَهمِه‌، که مو منظوری نداشتًم،  یِه لحظه ای اُومَد تُو  سِرُم‌، دلُم نمی‌اومد بلایی که سَرِ قضیة هادی و  محمود، آتیش به دلُم زد،  برای نِنِة اونم بیاد&#8230;</p>
<p>راستی نِنِه، اینجا تو شمالم به مادر می‌گن  نِنِه؟&#8230; راسی ورپریدهً  تَه‌تِغاری، تو‌اَم شِمُردی که چند روز اَزُو بار  آخر که تو آمبولانس  دیدمُت می‌گْذِرِه؟ مو هَمَش شِمُردُم ولی بِتْ  نمی‌گُم، اگه راسِشْ می‌گی  دلتنگُم بودی، خوت باید روزا می‌شمُردی&#8230; به  وحدانیت خدا هیچ بِچِه‌ی از  دل بوُا و نِنَه‌اش خبر نداره، جُز که خُوش  توله‌دار بشه، از اُو وقتی که  بوبای خدابیامرزت، مُونه تنها گذاشت، تا هَمی  شش ماه آخر سَرِ ماجرای تو و  محسن، هیچ ‌وقتی آروم نبودُم، هَمَش تو  جِزُووِلز وُ بدبختیِ قدکشیدن شما  سه‌تا&#8230;</p>
<p>اِی دِلِ غافِل! یادِتِه  وقتی اُفتادی از پِلِه‌ها، نصفِ ای دندُون  جِلوت شیکَست دقیق، چند سالت  بود؟&#8230;‌ولی مُو یادُم هست.. کوکات محمود جیغ  زد، بلند شدُم اومدُم بِغلِت  کردُم&#8230; گریه می‌کردیم با محمود، ولی هادی  گفت: بابا بچه‌نِنِه ‌اَش  نِکُنین، شیکَست که شیکَست&#8230; گفتُِمِش هادی،  خیلی بی‌صفتی!.که تو پام  گرفتی&#8230;وُوی نِنِه یکی داره ای کِنارا رد میشه،  باید یه دقیقه ای ساکِت  شُم تا بِرِه&#8230;..<br />
خو دیگِه اینجا نیگا کن نِنِه، ای خورشیدم رفت پَسِ  کوه، وَقتُم کِمِه،  بعد از پنج ماه و سه روز که اومدُم بِبینُمِت&#8230; اگه  ماشین خراب نمی‌شد  باید زودترا می‌رسیدُم، ولی نِنِه چه فرقی می‌کُنِه، مِی  نِبایَد تا همی  نزدیکا غُرُوب، باز، خُومِ نِگَه بِدارُم تا کسی  نبینتُم؟&#8230; نیگا کن  چشاش، ورپریده چقد به مادِرِش رفته&#8230; ولی نِنِه بعضِ  تو نِباشه، عکس محسن  هم قِشنگه ها! نِه؟&#8230; کاشکی سِواد داشتُم. الانِ ای  چیزایی که رو سنگش  نوشتن، می‌خوندُم&#8230; نیگا کُن ای گُل قرمز لاله که  کَندَن رو سنگ&#8230;  اِی&#8230; اینَم تاریخاشه&#8230; چِقَد عزیزُم هادی، دوست داشت  مُو سواددار  شُم&#8230; شُو می‌اومد کنارُم درس و مشقش پهن می‌کرد&#8230; چِقَد آه  کشیدُم وقتی  دیدُم فهمیده که مُو، نِنِه‌اش، تو خونِة مردم رخت‌شوری  می‌کنُم و ای پسر  درسش ول کِرده رفته تو بازار موهی‌فروشا&#8230; تو اُو  موقع‌ها بِچِه بودی،  هیچ یادِت نیس نِنِه، اینا بِرات می‌گُم که بدونی  نِنِه‌ات چی کشیده تا  مجبور شده تونَم ای‌طوری رها کنه تا بیای تو ای  وِلاتِ غریب، دَسِ مادر  مُحسن&#8230;</p>
<p>چه شُوایی بید، هادی از رو دیوار  می‌اومد که مُونِه بیدار نکنه، بِچَم  چه خبر از دل نِنِه‌اش داشت؟ غافل بود  که مُو تو خوابَم از بوش می‌فَهمُم  اومده. ای بُوی زِفرِ ماهیش، اُتاقه  پُر می‌کرد، بِرِیِ هَمی بوها، ‌محمود  کوکات، سرش می‌نداخت زیر، می‌رفت  بالای پشت بوم می‌خوابید&#8230; تو هم  کُوچیکیات، وقتی بوبات رفت، موقع خواب  همیشه از ترس تاریکی وُ جِنا، تُو  بغلُم بودی&#8230; اِی روزگار&#8230; اگه بوبات  بود!&#8230; سر همون ماجرای بوبای  خدابیامرزت که شط و کوسه‌ها جِسِدِش هم پَسُم  ندادند، رفتُم لب شط، زار  می‌زدُم وُ بُلند‌بُلند، عباس‌عباس می‌گفتُم وُ  بوبات از شط می‌خواستُم،  وقتی شط جوابُم نداد، شط و داروندار و کوسه‌هاشِ  همه به فحش کشیدُم،  عزراییل هم بسُم کنارِشون. جیغ که می‌زدُم نیگام افتاد  تو آب که با قیافه  خُوم مسخرم می‌کرد. هی لب‌ولوچه‌ام تکون می‌داد، شکلُم  در می‌اُوُرد.  طاقتُم دیگه از زندگی طاق شده بود. فغون کردُم&#8230;  بِت تا  حالا نگفتُم  خواسُم همون جا خوُم بِندازُم تو جاریِ آب، و خوُمِه بِرِیِ  همیشه راحت  کنُم، که دیدم پاهام چسبیدی وِل نمی‌کنی&#8230; سِفت گرفتیم،  سِفت&#8230; اصلا  نذاشتی تکون بخورُم&#8230; نمی‌دونم چرا ای کارا می کردی&#8230; دیگه  ناچاری هَمو  کنار اُو نامردِ ‌آب نشسُم و همه ‌چی حوالة خدا کردُم.. آخه  شَطِّت چرا  ای‌قدر باید ناجوونمرد باشه که حتی یه تیکه از لباس عباس‌مُونَم  پس نَدِه.  بعدش شِبا، قبلِ موقع خواب، حتی خیال وَرُم داشته بود که نکنه  زده با  رفیقاش سَرِ قایق گرِفتَن، قاچاقکی رفتن کویت، اونجام دلُم خوش، یه  زن  دیگه‌ای گرفته و همة‌ ای حرف‌ها هم یه روزی تمومه، وُ دَرِ خُونِه باز،  وُ  عباس‌آقای مُو، با چارتا بِچِة قِد و نیم‌قَد، که عربی بَلغُور می‌کنن   می‌آد تو&#8230;</p>
<p>نِنِه نگو این فکرا چییه؟&#8230; خو جَوون بودُم نِنِه&#8230;  عقلُم  نمی‌رسید&#8230; به‌خدا برای برگشتِن بوبات به اینم راضی بودم&#8230; فقط  عباسُم  برگرده&#8230; می‌بخشیدمِش&#8230; نِنِه، راستش شُو قبل رفتنش به دهنه،  دعوامونم  شده بود&#8230; اینا، حالا بِرات می‌گُم&#8230; دیگه همه چی باید بِگُم که  ای دلُم  خالی شِه&#8230; هر شُو خُوابِش می‌دیدُم که با زن عربش می‌گذره از  شط،  برمی‌گرده پهلوم&#8230; دَه سال پشت سر هم خوابای ای‌طور جورواجور می‌دیدُم  تا  ای ترق‌وتروق صَدّام. می‌گفتن چند روز دیگه که اَرتِشِش اَز شَط   بِگَذَرِه، میخوان بیان شَهرِ مُون ِبگیرن. نِنِه یادته اَوِلِش محمودُم چی   گُفت؟ گفت: شُما بِرین، مُو می‌مُونُم بالا ‌سِرِ خونه&#8230; گفتم: نِنِه   خونِه به درک. تَش‌تو خونه گرفت، بیا بریم. هادی‌اَم دعواش کرد، گفت: مُو   برادر بزرگ‌ترُِتم، مُو می‌مونُم، تو با نِنِه‌اینا برو. تو‌ی فسقلی‌اَم   دُم دِراُوُردیُ گفتی، مُونَم می‌مونُم، می‌خوام بِرُم مسجد، با بِچِه‌ها   اسلحه بگیرُم، سه‌تاتون یادِتونِه؟</p>
<p>نشستُم وِسط حیاط زارزار گریه  کردُم، جیغ زدُم، که هدیه‌سلطان و دختراش  ریختن که نِنِه‌هادی چت شده؟&#8230;  آخرش هادی تو و مونه ورداشت اُوُرد از  شهر بیرون. اُو وقت تازه فهمیدُم که  اِی دلِ غافل، یعنی چه جنگ؟ اول  صداهاش بید، بعد مردم دیدُم که عین  خومٌُون، گیج و منگ، ای‌‌ور و او‌ور  می‌پرن،‌یکی بقچه، یکی چمدونش، راست  کنار جاده‌ی گرفتن از شهر بیرون  می‌رن. تو ته‌تغاریم بودی، دسُم سِفت گرفته  بودی نِنِه&#8230; اونجا بود که  فهمیدُم بِچِة عَباس، هادیِ مُو، سیگار  می‌کشه. وقتی یه گُولّه ای کنار  جاده افتاد، خم که شد، پاکِتِش افتاد.  بِرِش داشتم، هیچی نگفت. داغ کردُم،  شروع کردُم غُرزدن، هِی گفتُم، گفتُم،  گفتُم، نفرین بوبات کردُم، نفرین  شط کردُم، همی‌‌‌طور تو بیابونا گریه  می‌کردُم. کاری به کار توپ و زهرماری  هم که گُروگُر تو جاده می‌خورد،  نداشتُم. بِچِة عباس، بیست سال بزرگ کرده  بودُم، وُ تازه می‌فهمیدُم که  هادی‌ش سیگاری شده، و مُونه ساده‌دل تا  حالاش هیچ خبر نداشتُم&#8230; وُوی  شایِدَم مُعتادِه؟ از کجا معلوم!&#8230;  حَتمَنی معتاده؟ وقتی نامه نوشت بِرِی  دُختَرِه هدیه، و خود حاج‌سلطان  اومد تق، یه کشیده خوابوند تو گوشش، باید  شستُم خبردار می‌شد که ای پسره  یه‌چیزیش می‌شه. کاش اُو روزا ای‌‌قد دعواش  نکرده بودُم&#8230; کاش ای‌قد  نِنِه بِشْ تهمت نمی‌زدُم. کاش برمی‌گشتُم وُ  ‌محمودَمم برمی‌گردوندُم&#8230;<br />
وُوی، وُوی، چِطُو خبر محمود&#8230; برامون  آوردن! وُوی نِنِه، نِنِه&#8230; توپ  تیکه‌تیکه‌ش کرده بود، تیکه‌تیکه‌ش کرده  بود، می‌گفتن ریزریزش هم گیرتون  نمی‌آد، دُرُست همو موقعی که مردُم از  رودخانه بهمن‌شیر عبور می‌داده،  توپهِ اومده وسط قایق‌شون، نمی‌دونم چند  نفر بودن. اَزو موقع به بعد، هادی  هم چشاش خون شد، آروم و قرار نداشت. اُو  از بابای خدابیامرزتون که اروند  گرفته بودش، اینم از داغِ محمود که  بهمن‌شیر برده ‌بودش. فقط مات، دیوار  نگاه می‌کردُم&#8230; تو ای شهر غریب،  مُونِه جنگ‌زِده وُ بدبخت، حتی  همسایه‌هام هم نبودَن که آب بریزن رو جیگر و  سِرِ تَش‌گرفتَه‌م یا  شونه‌هام بمالن&#8230; چِشات تو چِشام بود. بدجور  چَسبیده بودی بِم نیگام  می‌کردی بدجور!،</p>
<p>همیشه از قبل، بِم ای  نیگات، یه غریب خبری می‌داد که تو ای دنیا، تو  تنها بِرام می‌مونی،‌ نِنِه  نگو که نَگُم&#8230; نِنِه، آدم سگ بشه، نِنِه  نشه&#8230; نِنِه نَگو&#8230;نِگو نِنِه  نَگو، نمی‌تونُم نَگُم&#8230;</p>
<p>باشه عُزیزُم، بِرِی خاطِرِ تو حرف عوض  میکنُم.. نیگا کن به ای  بارون&#8230; چِقَد اینجا، ای جنگلا قشنگه&#8230; نِنِه ای  بهشت خدا بَرِیِ تو  درست کرده&#8230; تازه فردا صُبحِشَم که عیده، ننة‌ محسن  می‌آد، رو سنگِت،  سفرة هفت‌سین پهن می‌کنه&#8230; نه مثل مو ای‌طوری تِک و  تنها. تمام فامیلاشَم  می‌آن، حالا نِنِه ببین، فردا بالای سِرِ قبرِت با چه  افتخاری سینه‌َش  سپر می‌کُنهُ می‌ایسته&#8230; که ای قبرِ محسن‌ِ مُونِه&#8230;  خودُم رفتُم اهواز  پیداش کردُم&#8230;تابوتِش بی‌نام و نشونْ&#8230; در تابوتِش که  باز کردُم، دیدُم  بچه‌م راحت خوابیده. چنگ زدُم به کفنش، صداش زدُم گفتُم  مادر بلند شو، مُو  از شمال کوبیدُم اومدُم دنبالت، خدایا شکرت که پیدات  کردُم، اگه پیدات  نمی‌کردُم، آوارة کدوم بیابونا می‌شدُم؟ حتماً اگه پیدات  نمی کردُم هر  صدای دری که بیاد، می‌گُم محسنُم اومد. برین کنار، برین کنار،  بذارین خوُم  در باز کنُم&#8230; ولی نِنِه خوُت خوب میدونی اگه ننة محسن به  محسنش رسید،  ‌مو هیچ وقت به محمودُم نرسیدُم. مو باید تمام کوسه‌‌های  بهمن‌شیر  می‌گرفتُم و تکه‌‌های محمودُم ازشون می‌خواستُم&#8230; نِنِه، به‌خدا  گریه  نمی‌کُنُم &#8230; ای گریة‌ مو نیست که سرِ قبرِت می‌ریزه&#8230; ای بارونه.</p>
<p>وُوی  چقد باید ای عکس محسن، سر قبر نگاه کُنُم، دوباره دزدکی سَر کُنُم  زیر ای  چادُر، لبخندِ قشنگِت ببینُم. یادته ای عکس؟ یادته تو خراب‌شده  ‌دولت‌آبادِ  تهران چطو گرفتیم؟‌یادت نیس نِنِه؟ باید بِرِیِ کارِت  جنگ‌زدگی، عکسِ تِکی  از همه‌تون می‌گرفتُم، بعد کنار عکس سرپرستِ خانوار،  می‌چپوندُم؟ اونجام  دستُم وِل نمی‌کردی. همون‌جا هادی‌اَم شَرمِش گذاشت  کنار، برگشت جلوی تو و  عکاس، گرفت ماچُم کرد. جَلد دست برد تو موهام وُ  سِرِش گذاشت رو سِرُم. وُ  شیون کرد. شنیدی که چی گفت؟ گفت: «نِنِه، اگه مو  قول بِدُم دیگه سیگار  نکشُم، تو هم یه قول بِم می‌دی؟&#8230;»</p>
<p>مُونِه ساده ، فکر کردُم شاید  می‌گه بِرُم بِراش، خواستگاریِ دختر حاج  سلطان، چِتِه زن؟ مِی پسرت هادی  چِشِه؟ می‌ری قرص و محکم پهلو حاج سلطان،  خیلی هم دلش بخواد که هادی پسر  عباس، دومادش بشه. سادگی کردُم نِنِه،  سادگی&#8230;وُوی نِنِه غلط کردُم گفتُم  مو فقط سلامت و عاقبت‌به‌خیری شمانِه  می‌خوام هر چی بخوای، قولِت می‌دُم&#8230;  دست تُونَم گرفت. هیچ وقت ای‌قد  بامحبت دَسِت نگرفته بود. نمی‌دونم والله،  شاید شرمِش می‌شد بچه‌م جلو  بقیه به کوکاش محبت کنه&#8230;. گفت: «نِنِه،  یه‌چیزی از وقتی محمود رفته،  ای‌جای دلُم سنگینی می‌کنه.» گفتُم: «چی نِنِه  سنگینی می‌کنه؟ ای حرفا  چییِه؟» دادُم زد: «نِنِه مُو باید می‌موندُم نه  محمود&#8230; مُو باید  می‌ایستادم نه محمود&#8230; نِنِه مُو باید برُِم&#8230; دلم  آتیشه نِنِه&#8230;»</p>
<p>نِنِه اینا یادت می‌‌آرُم تا بدونی که چرا ای‌ کارا  کردُم؟ چرا بعدِ شش  ماه ای‌طور دزدکی اومدُم دیدنت، آخه تو ای دنیا، گفتمت  نِنِه آدم سگ بشه،  نِنِه نشه. داغون شدم، نشستُم تو عکاسی. دِلُم می‌خواست  جیغ بزنُم، زار  بزنُم. تمام همسایه‌ها بریزن دورم، ولی ای‌جا شهر غُربَت  بود. آدماش با هم  غریب، اگه تو شهر خودمون یکی ناله ‌می‌کرد تا صدتا خونه   ای‌وِری اُو‌وری  می‌اومدن سراغش، ولی تو دولت‌آبادِ تهران چی؟  راسِش  بگُِمت نِنِه؟&#8230; سه  روز ادای تب و مریضی در اُوُردُم، ولی چارة هادی نکرد.  هادی‌اَم رفت. ولی  خوِش قولُم داد که هرِ هفته‌ای، دو هفته یک‌باری، به  حسن‌آقا، بقالی سر  خیابون، تیلیفون کنه، بچه‌م چند بار، ای کارَم کرد&#8230;  نیگاه کن نِنِه چه  قوس و قزح قِشنگی‌یه!&#8230; اصلاً ای درختا و کوها و ای  بهشتُ کجا می‌شد  بِرات گیر اُُوُرد؟</p>
<p>چی میگفتم ؟&#8230;. ها، یادته  نِنِه، بچه‌ی مسجد ، خبر هادی‌مون  اُوُردَن؟&#8230; از هَمُو عکاسی، می‌دونسُم،  اصلا شک نداشتم، یقینُم بود، ای  بچه که مُو دیُدم می‌ره&#8230; مدرسه‌َت  بودی&#8230; از هَمُو ته کوچه که پیدات  شد، رو زمین افتاد کیفت&#8230; اومدی جلو یه  چند قدمی&#8230; مو خُوم گرفته  بودُم&#8230; می‌دونستُم الانَن که پیدات شه&#8230;  به‌خدا گفتمِشون که تو رو به  زهرا، ای پارچة سیاه، الان نزنین سر در خونه،  طفلک بچهَ‌م الانی داره  برمی‌گرده از مدرسه، بذارین آروم خُوم بِش بگُم که  کوکاش هادی‌اَم رفت&#8230;  کیفت انداختی فرار کردی&#8230; دنبالت دویدم&#8230; مِی میشد  گِرفِتت.. وِسِطا  کوچه خوردی زمین&#8230; دویدُمُ گرفتُمُت تو بغل، تو دیگه  تنها کِسی بودی که  تو ای دنیا بِرام مونده بودی، ‌زار می‌زدی وُ هادی‌هادی،  می‌کردی، ‌مونُم  که خُوم تا اونجا گرفته بودُم، باهات زار زدُم تمامِ ای  درودیوارا وُ  همسایه‌ها هم با مُون زار می‌زدن، ‌ولی اونی که نباید می‌شد،  شد&#8230; هادی  هم مثل محمود و عباس پیداش نشد، می‌گفتن تو نمی‌دونُم چی،  شناسایی مفقود  شده. می‌گفتن زخمی بوده، دیده بودنش که بار آخری رفته تو یه  تانک سوخته و  دیگه در نیومده بعد بچه های که مجبور کردن به عقب نشستن، ای  تانکه مونده  بین زمین و آسمون، میون بچهً ما و اونا، نه مَعلُوم پِسِرِت  زندهَ‌ن یا  اسیره و یا نَه&#8230;. ای نَه یعنی چه؟ ‌ای نَه‌ییِهً، دُرُس  نمی‌گفتن، ‌یعنی  شاید یِه روزی می‌آد؟ مُو که سَر از کارشون در نیاوُردم&#8230;  وُ می‌گفتن از  دور، می‌شه تانکِ پِسِرِتَم دید&#8230; مَراسمات نگذشته بود، که  گفتُم  می‌خوام بِرُم از همی ‌دورَم که شده، تانکه‌یِه ببینُم، بِچِه‌م  ببینُم.  گفتن خطرناکه، نمیشه، هر وقت که شد خومون می‌ریم ببینیم تو تانکِ  هَسِش،  یا نه بُردِنش. می‌دونسُم همة اینا بِرِیِ دل‌خوشیم می‌گن&#8230;  بالاخره مو  موندُم و تویِ تنها، تو همی خونه. دیگه هر کی در می‌زد  می‌دویدُم می‌گفتُم  هادیم اومد. شبا در هال‌اَم قفل نمی‌کردُم.</p>
<p>می‌گفتُم  شاید مِثِه قدیما ، هادی دلش نیاد مانه بیدار کنه، رو دیوار  بیاد تو. بعد  صبح ببینُم قِشنگ، مِثه همیشه، بدون بالشت و پتو، تو هال  خوابیده. ‌خوُمم  دوباره پتو بِکِشُم روش&#8230; یعنی خدا میشد یه روزی ای  دوباره؟</p>
<p>یادته  ظهر تابِسُون دولت‌آباد، که مِثِه جنوب خومون، از آسمون، با او  جهنم گرما،  تَش‌باد می بارید، رفتُم تو حیاط خوابیدُم وُ تمامی لباسمَم  زدُم بالا،  سینه وُ شکمُم گذاشتم به کاشیِ عینِ مَنقلِ حیاط. پریدی از  خواب، اومدی  بُلَندُم کنی به زور، که نِنِه ای چکاری‌یِه می‌کنی. همه میگن  نِنِه‌‌ت  دیوونه شده، چرا رو کاشی خوابیدی؟ جیغِت زِدُم شیون کَردُم:‌  «&#8230; نِنِه،  جیگر مو آتیش گرفته زده بیرون&#8230; جیگرم، پسرم هادی&#8230; هادی&#8230;  هادی‌م الان  تو تانک گرمشه&#8230; الان هادی‌م تو ای گرما تو تانک تشنه‌شه&#8230;  حتماً سرش  گذاشته به دیوار آهنی داره از گرما می‌پزه، هی صدام می‌زنه،  می‌گه: “&#8230;  نِنِه&#8230; نِنِه&#8230; مُو تِشِنه‌مِه&#8230; نِنِه مُو آب می‌خوام.”  بعد مُو برُم  تو اطاق زیر سایه، با ای بادِ خُنَک بخوابُم؟ بعد تونَم  می‌گی، کاشی ای  حیاطِه داغه؟&#8230;»</p>
<p>چی بگُم نِنِه، چی بگُم&#8230; می‌دونُم شب سال تحویل  آدم باید حرف خوش  بزنه، ولی مگه مو تو ای دنیا خوشی دیدم؟ تو فقط یک امشوئی  مال مویی، ‌نیگا  کن چطور سر می‌کنم زیر چادر، کسی نبینه، عکسِت نیگا  می‌کنم&#8230; با آب  بارون سنگ محسن شستُم، حسودیت نشه که عکس محسنُم بوسیدُم،  اونم بچة منه،  هیچ‌کدومتون با همدیگه فرقی نمی‌کنین، به‌خدا عکس محسن  می‌بوسُم به حسرت  او بارِ آخر که نشد سیر ماچِت کنم&#8230; ولی نِنِه رفتنت  بدون خداحافظی هیچ  کار دُرُسی نبود،&#8230; نیگا کن وُوی چه بارونی می‌آد از  آسمون، ولی نترس  سیل‌اَم که بیاد تا شُو پهلُوتُم&#8230; وُوی دوباره آتیش  گرفتُم..  نمی‌تونُم.. دلُم می‌خواد همی‌جا از دست سه‌تاتون زار بزنُم  لباسُم چاک  بِدُم، به سِر و صورتُم گِل بِزنُم&#8230; ولی وُوی وقتی یاد حضرت  زینب  می‌افتم بازَم می‌گُم آه از دل زینب، مو کی هستم که بخوام از شما  شکایت  کنم. نامه گذاشته بودی، همه‌شه حفظُم، نَنِوشتی نِنِه، نِوِشتی مِثِه  ای  تهرانییای دولت‌آباد، مادر به‌قربانت، عزیزم! همه چیزم، می‌دانم که بعد   بابا، دلت به ما سه تا برادر خوش بود، هر چی که می‌گم مادر خوبم، محمود و   هادی یه وظیفه‌ای داشتن، منم یه وظیفه‌ای دارم&#8230;<br />
از همة ای کلماتت  او‌موقع، دلم ریش‌ریش می شد، چرا ای هر چی وظیفه‌‌َن، تو  دنیا، بِرِیِ  شُمانِه؟ مِی بقیه وظیفه نِدارَن؟ چرا مو باید حسرت حتی  دیدن یه تیکه از  جسد شوهر و بچه‌هام به دلم بمونه، اینم وظیفه‌ان؟ خدا او  بالا نِشِسِه فقط  جزِ جیگر، مِی دُختَر یتیما، ِبرِی مُو دُرُس کُنه؟ تمام  فرشته‌هاش جمع  کردهِ مُونه بَدبَخت کنه؟ زورش فقط به مُو می‌رسه؟&#8230;  بعد  به خوُم  می‌گفتُم نگو، کُفر نِگو زَن، اینای هِزار بار بِش گفتی و  جوابِش‌اَم  نشنیدی&#8230; وقتی رفتی، دادم دختر همسایه برات نامه نوشت، بعد  دادُم بسیج  مسجد که بِتْ برسونن. گفتم نِنِه، مو داغ سه‌تا رو جیگرمه، اُو  از بوبات،  اینم از کوکاهات، اون‌ دفعه نذاشتی خودمه بندازُم تو شط، فقط  به ولای علی،  بِری وُ خَبَری ازِت نِیاد، دیگه هیچ ‌کی، این ‌دفعه‌ ای تُو  خونه نیس،  راحت خومو اَز دِسِتُون، تش می‌زنُم. عِینِ قولِت، سالم بِری،  سالم  بَرگَردی. یِه کِلام! می‌دونسُم بگُم برگرد نرو، برنمی‌گردی. ولی  نِنِه،  وُوی اَی تواَم شهید می‌شدی یا مِی کوکاها و بوبای خدا‌بیامرزت چشم  به درُم  می‌کردی؟&#8230;</p>
<p>دیگه شُو شده نِنِه، سردمه، دلم نمی‌خواد بِرُم ولی  وقت تنگه&#8230; مو  اومدم بِرِیِ همیشه حرفام با چارتاتون وا ُکنُُُُم. یادته  قبل رفتن، نَقلِ  جبهه پیش می‌اومد می‌گُفتُمِت، نِنِه کوکاهات، وظیفه‌شون  بِرِیِ‌ خاکِه،  دینِه، ناموسِه هر چی میخِین اسمش بِنین، کَردَن، بِسِه،  دیگه بِرِی ما  بِسِه&#8230; گرُ می‌گِرِفتی، می‌گُفتی: «هر کی نِنِه باید خُوش  وظیفة خُوش  انجام بده، اونا بِرِیِ خوُشون مُنَم بِرِی خوم&#8230;»</p>
<p>نِنِه  دیگه باد می‌آد، بادایِ خنک، نه تَش‌باد، سردمه&#8230; خیسِ خیسمُ.  آخه مونهِ  غربت‌زدۀ جنوبی کجا و ای بهشت خدا کجا؟&#8230; اول یه خبری بهت بدُم  خوشحال شی.  نِنِه ظهر که رسیدُم رفتُم سراغ دفتر ای‌جا، نشونی‌ت که دادُم  گفتُم  می‌خوام، ای زمین کنارش بِخِرُم، گفتن قَبلِش خَریدَن، مادِرِش  خریده. اخمم  رفت تو هَم. ولی پنجاه‌ قدمی پایین‌تر، یه‌جا برای خوم  خریدُم&#8230; خوبه  نِنِه، نزدیکتم بِرِیِ همیشه؟&#8230; چه دیدی، شاید خدا گذاشت  به تلافی ای  روزا، شَبا بیام پهلو بِچَه‌م&#8230;</p>
<p>می‌‌خوای بگم چطو خبرِت برام  اُوُردن؟&#8230; صبا زود، دیدُم پهلو حسن  ‌آقای بقال، که ازش پنیر خریدُم،  یه‌طورایی نیگام می‌کنه&#8230; تازه عملیات  شروع شده بود، می‌گفتن دیگه رفتن که  محاصره شهر بِشکَِنن &#8230;مو هم همه‌ش  گوشُم به رادیو بود، رزمندگان اسلام  الانه ای کار می‌کنند، الانه ای‌جایه  پس گرفتن، ایقد اسیر گرفتیم، ای‌قد  ای‌طو شد..،به خوم میگفتم، یعنی یه  روزی ما م برمیگردیم شهرمون؟ سر خونه  مون، سر زندگی مون&#8230; یعنی دوباره  میشه مِثِه قَدیما؟ بعدش تازه دلُم  می‌سوخت به حال مادر اووری‌ها، ،&#8230;به  خوم می‌گُفتُم شاید ، اونا هم  نِنِه‌ها‌شون گوش به رادیواََن ،که یِه  خِبِری از بِچِه‌شون بگیرن&#8230;،  نِنِه، دیگه مُو چِقَد بَدبَخت شُده بُودم  که می‌گُفتم خوش به حالِ اونوری  یایی که اسیر می‌شَن، یِه روزی که آخِرِش،  بالاخره برمی‌گردن بَغَلِ  مادراشون!&#8230;.</p>
<p>تو ای فِکرا بُودُم، که دَر زِدَن، گفتم: «یا امام  حسین! حتماً یا   تویی ، یا هادی‌یه.» باز که کَردُم، دیدُم حَسَن‌آقا، با  دوتا از بُزُرگای  مَحل اومدن، پشت سرشون هم چند تا از زِناشون&#8230;  همه ‌چی،  نگفته فهمیدُم.  فقط گفتُم: تن بچه‌م که گم نشده؟خوتُون بِش چی میگین؟  مفقود که نشده؟&#8230;  نیگام کردن، شایدم با تعجب، که چرا لیک نمی‌زنُم؟ ولی تو  دِل هراسون بودم،  بِرِیِ همه‌ چی آماده بودم، ازُو وقت رفتنت، راستش بگُم  نِنِه، از اومدن  تُواَم قطع امید داشتُم، فقط تنت می‌خواستم که بگیرمش تو  بغل، و زاری بزنم  که نتونسته بودم سِر کوکاهات و بوبات بزنم، شیون کنم. دلم  می‌خواست تمام  اهل محل قدیم شهرمون باشن و بیان برام بِیرَق بِزَنَن وُ  ببینن که چطور از  فراق همه‌تون یک جا، دوباره گُر گِرِفتُم، مِی مو از خدا  چه چیز بزرگی  می‌‌خواسُم که بِم نمی‌داد؟ ولی اووقت سِرم پایین بود نِنِه،  نمی‌دونُم  کدومشون گفت، نه خواهرم، دِلِت تَختُ و راحَت، هَسِش، خِبِرش  دادن اهوازه،  تُو مِعراجُ الشُهَدان، خوشبختی، پیکرش هم سالم، ‌سالمه، اولش  تو مفقودا  بوده ولی خدا خواست همی‌جا بچه‌ها، از رو ای عکس شهدا،  شناسایی‌ش کردن&#8230;  عکست که بِمْ نشون دادن، خاک‌و‌خُلی بودی، ولی خُوت  بودی، خُوتِِ خُوت،  برق گرفتم که باید بِرُم بیارُمِش، هر چی گفتن خوشُون  می‌یارَنِش، قبول  نکردُم و خدا را شکر که قبول نکردم، وگرنه بِرِیِ همیشه  از دسُم رفته  بودی. خود حسن آقا با دختر کوچیکش و زنش، با وانت دو کابین  خوار و باریش  راه افتادیم یِه راست، طرف اهواز، نِنِه، تو راه خیلی سرد بود  هوا، حسن  آقا هم بخاری ماشینش خِراب&#8230; زنش که بچه یک ساله تو بغلش بود،  هی معذرت  ازم می‌خواسن ولی تمام ای راهِ، نیگام به دختر بچه‌شون بود،  سمانه‌جون،  نِنِه اَگِه مُو یه دختری داشتُم، هزار بار به جای در و دیوار،  باهاش درد  دل کرده بودم ولی خدا اینم بِرِیِ مُو نخواست، یه مُونس، که  آخراش که از  آب و گِل درش اُوُردُم، بِم نِگِه، موم یه وظیفه‌ای دارم باید  انجامش بدم،  باید بشینه تا آخر عمر وَر دِل خُوم، شوهرشم میارم پهلو خوم،  هیچ کلامی  بِشون نمی‌گم&#8230;</p>
<p>با ای خیالات نِنِه رسیدُم اهواز.  پرسون‌پرسون معراج الشهدات پیدا  کردیم، خوت که می دیدی نِنِه چه قیامتی  بود، همه اومده بودن بِچِه‌ شُون  بِبِرَن، آمبولانسا هیچ کدوم جیغ  نمی‌کشیدن، آروم می‌اومدن، آروم  می‌رفتن.. چرا باید نِنِه جیغ می‌کشیدن؟  چرا باید بقیه شهرم خبر می‌کردن؟  سمانه مثل فرشته‌ها تو بغلم خوسیده بود،  دلُم می‌خواس مُنَم خُو می‌دیدم،  همه چی خُو می‌دیدم&#8230; ولی به جای ای  بیداری تو خُو میدیدم که بوبات اومده  شما سه تا ریختین سرش، کُشتی می‌گیرین  مِی قدیما و مو زُل می‌زدم بِتون و  حظّ می‌بردُم که چهارتا مرد تو خونه‌ام  دارُم&#8230; حسن آقا با مسئول معراج  برگشتن،  آروم رفتیم سراغ تابوتت&#8230; چقَد  تابوتایِ پُر جوونای مردم&#8230; رو  هر کدُوم یه پَرچِمی‌اَم کِشیده بودن،  نِنِه همه ‌چی از اینجا هزار بار  دِقیق ریزِش، یادُمِه&#8230; مسئولِ معراجیه  ایستاد، شمارة پُش عکست خوند،  دوباره دزدکی به عکست نگاه کردم همی که  می‌تونسم دوباره بغلت کنم و باهات  زار بزنم، برام بس بود. مسئول یه نیگا تو  تابوتت کرد بعد یه چیزایی تو گوش  حسن آقا گفت. حسن آقا هراسون شد، گفت:  مِی می‌شه؟ و دوید بیرون،  هراسون‌تر برگشت گفت: رفتن، سریع بریم شاید بشون  برسیم&#8230; زنش، سمانه از  دستم گرفت و هر چی پرسیدم گفتن بیا تا بِت بگیم،&#8230;</p>
<p>نِنِه  می‌دونم اصلش می‌دونی، ولی می‌خوام بِرات بِگُم بدونی چی تو دل  مُو گذشت  تا پیدات کردیم،&#8230; تو راه حسن آقا که گازش گرفته بود تا به  آمبولانست  برسه، تو راه هشیارم کرد که مسئول معراج گُفتَتِتش، همی پیش  پاتون،  اِشِتبوهی، یه خُونوادِۀ شمالی، تونِه به جای بچة خوشون، وَرداشتن،  با  آمبولانس، قَبلِش، بُردَن&#8230;، مسئول معراج هم بندة خدا، حیرون از ای   اِشِتبوهی که کرده، همی‌طور، بی‌کاپشِن وُ تَن‌پُوش، تو اُو بادُِ سرما،   پُش وانت وُیساده بود که دُرُس اولای کوها زد رو سقف ماشین، و آمبولانست   نشون داد، حسن آقام هیِ با دست علامتش ‌داد که بِایس بِایس&#8230; آمبولانسِ که   کنارۀ جاده وُیسید، نِنِه، نِفِسُ‌م رها کردم که دوباره گیرت اُوُردم. به   خُوم می‌گفتم مِی میذارم ای یِکی از چنگُم بِبرَن؟ در که باز کردم پیاده   شُم، سمانه اَم  مِی همی بارون‌ریز، برام گریه می‌کرد، می‌‌خواس بیاد   دوباره تو بغلُم&#8230; ولی مُو دیگه هیچی و هیچکی نمی‌دیدُم و نمی‌خواسُمَ اَم   جز خوت&#8230;<br />
مسئول معراج دو دستی باز نگه داشته بود در آمبولانس، با  آدمای داخلش صحبت  می‌کرد&#8230; حتماً تُوم نِنِه ‌شنیدی چی می‌گفت بِشون&#8230;  می‌گفت: حالا  اشتباهی یا درست، بزارین ای زن هم یه نیگاهی کنه، ما نَم  مسئولیت داریم،  فردا باید جواب خونوادۀ شهید بدیم. چهارطاق در پشتی  آمبولانس باز بود، به  خدا، صادق می‌ترسیدُم نیگات کنُم، اگر خوت نبودی؟ اگر  بازم آرزو به دل  می‌موندم که تو ای دنیا دوباره چشمُم به صورت معصوم   یکی‌تون بیفته؟&#8230;  مگه مو چه چیز بزرگی از ای خدا می‌خواسم که بِمْ  نمی‌داد؟ نیگام نِنِه به  داخل که افتاد مادر محسن دیدُم که سرش کرده تو  تابوتت با زبون شمالی یه  چیزایی می‌گه و هیکلش تکون می‌خوره و آروم‌آروم  گریه می‌کنه. مرد جلویی که  شاید بوبای محسن بود با قیدی از رو تابوتت بلندش  کرد وُ بش گفت: «نِتَرس  زَن، اینا اشتباه می‌کنن، ای خودِ خودِ محسنه، اگر  تو‌اَم اشتباه کنی، مو  که اشتباه نمی‌کنُم.»</p>
<p>نِنِه به‌خدا دستای ای  مادر محسن، از رو تابوتِت به زور می‌سُرید&#8230;   انگار گرگ اومده می‌خواد  جلوی چشاش، بچه‌اَش بخوره&#8230;رفتن پایین، مسئول  معراج همۀ نشوند رو زمین&#8230;  نِنِه خدا هیچ ‌وقت این روزِ برِی هیچ مادری  نیاره، همة بدنت کفن‌پیچ بود،  وقتی صورتت خواسم باز کنم دیدم تمام اون  قسمتش از گریة مادرِ محسن، خیس  خیسه&#8230; خدا ببخشتم &#8230;خودش ستارالعیوبه.  خیلی حسودیم شد که قبل از مو یه  زن دیگه‌ای، ای‌طوری سِرِت گریه کرده&#8230;   نِنِه راسش بگو خوشحال شدی وقتی  دیدیم؟&#8230; دیدی چطور دوباره به چنگت  آوردم، صورتت عین ملائک&#8230; خدایا شکرت  که نشونی‌اَم، دندون شیکستت، سر  جاشِ. اُووقتی شیکست،گریه کردم، ولی حالا  که شده نشونی‌ات، باید بلند‌بلند  می‌خندیدُم؟ چقد دنیایه دُویدُم تا  یکی‌تون به دَس بیارم&#8230; حالا دُرُس،  مِی علی‌اصغر حسین که تو قنداقش  خُوسه، توام تُو کفن سفید خُوبیدی&#8230; شروع  کَردُم ِبِراتا، زیر لب، با مویه  لایی لایی خوندن&#8230;<br />
آی لایی لایی از سفر برگشته رودم&#8230;. شیر از پیکان  کافر خورده  رودم&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p>گهواره  خالی، اصغر نه پیداست&#8230; یاران چه سازم، رودم نه این‌جاست&#8230;.  در باغ  رضوان، در نزد زهراست&#8230;.</p>
<p>سِرِت گِرفُتم تو بِغل&#8230; پیشونیت بوسیدم و  زیرِ لَب گریه می‌کردم&#8230;  تو دوباره مال مُو شده بودی، باز یادته اینا  برات خوندم؟<br />
ای عندلیبان، گُلشَن خراب است&#8230;.. آهسته نالید، اصغر به  خواب است&#8230;. از  داغ اصغر، دل‌خون رباب است&#8230;<br />
آروم‌تر که شدم دیدم زیر  گردنت، دُرُس بالای سیب گلوت، یه سوراخ کوچیک خون  داری در اومده که توش  پنبه کردن، غُرِت زدم. گفتم: صادق! نگفتمت که باید  سالم برگردی؟ نگفته بودی  باشه؟ ولی به خدایی خدا به همینت‌اَم راضی‌اَم،  خدایا شکرت که دوباره پسرم  بِم برگردوندی، دیگه هیچ، هیچ آرزویی ندارم،  دیگه یه قبری هَس که بایسُم  بالای سرش وُ با افتخار بِرِی خُوم زار بزنم  وُ باش دَردِ دِل کُنم، خدایا  شکرت&#8230; ولی نِنِه، خُوت که میدونی ای دنیا ،  هزارهزار پیچ‌وخم داره، کاش  سرم بر نمیگردوندم ولی برگردوندم و دیدم ای  دو تا چشم سیاه مادر محسن پر از  خون، زُل زده بود نه به مُو، بَل به تو یا  شایدَم به پسرش که یه زن غربتی  جنوبی می‌خواس از دسَِش بقاپه، خون چشش  عین خون چشای هادی بود، موقع  رفتن&#8230; ولی او چه حقی داشت به تو؟ تازه او  فقط یه داغ محسنش دیده بود و  مُو، داغ عباس و سه جوون رَعنام از جنگ،  ‌خیلی عقب‌تر از مو بود،  حالا‌حالا‌ها&#8230;<br />
پیاده که شُدُم، رَفتُم تا به ای مسئول معراج بگُم که  ای صادق مُنه، شک  نکنین&#8230; که دلم لغزید&#8230; خدا چرا دلم لغزید و دوباره  برگشتُم؟&#8230; مو  صادقُم پیدا کرده بودم ولی ای زن شمالی که تو باغ و بهشت  بزرگ شده چقد  طاقت داشت اگه محسنش پیدا نمی‌کرد؟. زن، سست شدی حالا که  بَچَت پیدا  کردی؟&#8230; دوباره نیگا مادر محسن کردُم که زوری دَسِش گرفته به  در آمبولانس  و خُوش بالا می‌کشید که بِبِینه مُو چی می‌گُم&#8230; نِنِه، اُومد  جلوم  وایساد.. می‌خواسم چشم از چشاش بدزدم&#8230; کاش دزدیده بودم! ولی مِی   می‌ذاشت. انگار چشاش بم می‌گفت گُرگ! گُرگ! اُومِدی بچهً مُو بِبِری؟&#8230;   تیکه‌تیکه‌اَت می‌کُنم. گُرگ! گُرگ!&#8230; و یا نمی‌دونم نِنِه، شاید ای   حَرفایِ دِلِ مُو بید&#8230; هر چی که بید، راحت، حالِ خِرابِش می‌فَهمیدُم&#8230;   با صد زجر و بدبختی، زده از شمال کوبونده اومده بچه‌اَش پیدا کرده وُ یه   ساعتی‌اَم سیر سرش گریه کرده، حالا اُومِدَن، راحَت می‌گَن که ای بِچَت   نیس، برو دوباره منتظر بمون تا کِیِ مَحال، که شاید یه روزی دوباره دِرِ   خُونهَ‌اَت بِزِنَن&#8230; نَقدِش وِل کُنِه نِسیه بِچَسبِه&#8230; مِی َدسِ خوُم   بود ای فکرا؟<br />
دوبارکی وُویسادم نیگاه مادر محسن کردم. یه نیگاهی امَم  بَر می‌گَشت   طِرِف تابُوتِت&#8230;. چه کُنم؟ چیکار کُنم خدا؟ ای دیگه چه بازی  جدیدین که  سِرِ مُو در می‌آری؟.. خیلی بیکاری او بالا، هی مُونِه عذاب  می‌دی؟&#8230;  اُومَد تو سِرُم که جُفت مُشتام، بِزِنُم تو سینَه‌اَش.. برو  کنار، بِچَم  وَردارُم بِرُم&#8230;که؛ روش برگردوند مادِرِ محسن، ساکت نِشَس  زمین&#8230; اَی  ارُوم نَشُده بُود! اَی فِقَطی یه کِلِمه، فِقَطی یِه کِلِمه،  رو زبونش  جاری شده بود کِه ای بِچِهً مُونه، بَچَم کجا میبِرین؟ همون جا  بلایی به  سرش می‌آوُردم که مُرغای هَف آسمون به حالِش گِریِه کُنَن. ولی  هیچ نگفت  ای زن، هیچ، حتا یه کِلُوم&#8230; وامُوندم. اگه مُو بودم وُ یکی  ای‌طوری  می‌اومد سر وقت بِچَم؟.. از کناراش که گذشتم، دیگه نیگامَم نکرد.  شایدیا  همه چی قبولش شده که مُو بَچَم میبرُم یا شایدم&#8230; نمیدونم دیگه  طاقتم طاق  شده بود&#8230;</p>
<p>به‌خدا هنوزم  ننه فکر که می‌کنم نمی‌دونُم چی  شد که به مسئولِ دهن  واکردم که، نه آقا ای اصلاً بِچِة مو نیست&#8230; و  نِشِسُم رو زمین&#8230;. و زار  زِدُم زیر گِریه. ولی زن کِل زد، عجیب مِی  عرُوسییایِ خومُون وُ پِرید  مُونه ماچ کرد، هی می‌بوسیدُم، هیِ دِسُم  می‌بُوسید، هی صورتُم می‌بُوسید.</p>
<p>مسئول معراج عجیب نیگاهاییم می  کرد، نِنِه خیلی عجیبا، بعد دَسی سِرِش  کشید، گُفت: مادرم، فردایی نگی  اشتباه کردم، ما هیچ مسئولیتش، قبول  نمی‌کنیم ها! گفتم: نه، راحت باش جوون،  ای بِچَم نیست. بِچِهً مُو چِشاش  یِه  رَنگِ دیگَن،&#8230; به مادر محسن  حسودیم می‌شد&#8230; کلی ذوق کرده بود&#8230;  هی دس به سرم می‌کشید، نازم می‌کرد که  گریه نکنم&#8230; وُوی چه غلطی کرده  بودم مُو، چه غلطی!.. گفت: اسم بچه‌ت چی  بود مادر؟.. فقط از حلقومم یه  کلام خارج می‌شد&#8230;نیگا به تابوتت می‌کردُم و  آروم می‌گفتُم: صادق&#8230;  صادق&#8230; صادق&#8230; فکر می‌کردن که مُو ناراحت پیدا  نکردن بِچِه مُم.. ای  دِلِ آتیش‌گرفتَم می‌گفت، الانه گرمی، فردا چیکار  میکنی زن،  فردا؟&#8230; فقط  عقل هراسونم اُو موقعی به ای رسید که بِرِی دیدنت  با هق‌هق به.مادر محسن  بگم: خواهرم، ان‌شاءالله که دیگه زندگیت داغ نبینی،  َای اجازه می‌دی، اینم  مِثِه بِچَم‌، باش یه خدافظی کُنُم&#8230; نِنِه یادته  وقتی دوباره اومدم  سراغت، چقد آروم بودم؟ از دور ننة محسن همش نیگام  می‌کرد، خیلی از یه چیزی  ناراحتی نه؟&#8230; هنوزم تو دلته که چرا بار آخری  نبوسیدمت؟ بِبَخشُم نِنِه،  به خدا دلم می‌خواست آسمون باز بشه، یه صاعقه  بیاد بِم بزنه، آتیش  بِگیرُم&#8230; این بچه‌مُونه که بار آخر می‌بینمش؟ این  صادق مُونه؟ ولی نِنِه  باید خُوم می‌گرفتم، ننة محسن نباید هیچ می‌فهمید&#8230;  فقط نیگات کردم&#8230;</p>
<p>یادِتِه، دیگه دَسَم بِت نِزِدُم&#8230; تو دیگه که  مال مُو&#8230;. زِبُونُم  لال، چی می‌گُُم؟&#8230; ولی اگه خوت راضی نبودی ننه، یه  اشارَاَم می‌کردی،  تِمام، پِسِت می‌گرفتُم&#8230; ولی ننه راسش بگو&#8230; لحظة  آخِرِ وِداع ، یادته  چی برات خوندم ؟&#8230;</p>
<p>یاران ز غُربَت، زِینَب  رِسیدِه  &#8230; ظُلمُ و سِتَم‌ها، بِسیاری دیدِه   &#8230;. بارِ مُصیبَت ،قَدَش  خَمیدِه  &#8230;&#8230;.</p>
<p>آی لائی لائی از سَفَر برگشته رُودَم  &#8230;&#8230; شیر  از پِیکانِ کافر  خوردِه رُودَم &#8230;&#8230;.<br />
و آروم بلند شدُم، کِفِنِت بستم و  بُلَندبُلَند گفتم تا خود خدا و ننة  محسن با هم بِشنَفَند&#8230; آقا محسن،  خُدافِظ، ای‌شاءالله ای دیدار تو و  نِنِه‌ات به قیامِ قیامت&#8230; می‌ترسیدم  یه‌دفعه‌ای جیغ بزنُم بِگُم نَه، ای  بچة مُونِه، ای صادق مُونِه&#8230; شاید  همه‌ چی پاک خراب می‌کردُم اگر ای،  مادر محسن، دوباره نمی‌گرفتم تو بغل و  نمی‌گفت که ای‌شاءالله، صادق تواَم  پِیداش می‌شِه،&#8230;</p>
<p>اِی،اِی  روُزِگار نِنِه&#8230;اِی روُزِگار..، چی بِگُم نِنِه؟ مُو خُومَم  زِنُم!  یادِتِه مادر محسن، بعدش که نِشِس کِنارِت، چی کاری کرد؟ اول جایِ  سِرِت  تُو تابُوت دُرُس کرد وُو بَعد، دُوباره سِرِش به سِرِت گذاشت وُ  گِریِه&#8230;  ای که دیدم تو دلُِم با مادِرِ مُحسِن می‌گُفتُم&#8230; از دستِ ای  گُرگ، به  دَر بُردیش.. بَرش دار بِبَر، خوشِ حَلالِت.. نِمی‌دُوُنم دیگه  نِنِه&#8230;<br />
خلاصه،  ماشینت راهی کردن وُ هِی ‌اَزُم دیرُ و دیرتِرِت کردن، و ای چشام  دنبالت  بید تا پَسِ کوه، که دیگه ندیدُمِت هیچ&#8230; عقلُم نمی‌رسید که حتا  بِرِی  رَفتَنِت گِریِه کُنُم، انگاری، دنیایی، همی‌طور&#8230; دور سِرُم تاب   ‌می‌خورد، تاب می‌خورد&#8230; ولی راسی‌یِتِش هَمی جاها، یه آرومی اَم افتاد تو   دلُم که هیچ‌وقتی نِداشتُم، بعد ای سالا، انگاری داشت کم کم دِلُم جا   می‌گِرِفت&#8230;چی بِگُم؟ نمی‌دونم، والله نمی‌دونُم چطور!،&#8230;</p>
<p>آدرس ای  روستای شمالی‌اَم هموجا، مسئول معراج که کج‌کج نیگام می‌کرد،  رو غاغذ نوشت  داد بِم&#8230; می‌بینم الانه، خدا چه سعادتی، داده بچه‌ام بره  تو ای ‌بهشت  بِخُسِه، جای قبرسون تهران، وسط اُو همه غریب،  نِنِه تو ای  قریب شش ماهی  که صَبرِت کَردُم، تو ای شو و روُزا که ‌رفت، هزار فِکر و  خیالِ دیوونه‌ای  به سِرُم ‌زد، یه‌دونه‌ش که برات تعریف می‌کنُم، باید  حتمی بِری به بُوبات  بِگی&#8230; یه شُو خوابش دیدُم که با زن جوونش از اُوور  شط برگشتن وُ بِِم  غَش‌غَش می‌خندن&#8230;  بِشْ بگو جِدی.. به‌ خدایی خدا،  اگه بعد ای همه بدبختی  که سرش کشیدم، یه روزی ای‌طوری برگرده، چوب  برمی‌دارُم ،جفت پاهاش قلم  می‌کنُم. تو هر چی گذشت کنم نِنِه تو ای یکی  دیگه محاله گُذَشتِش کنم. اگه  اُو ‌جاها دور و برته، حتما بِش بگو  نِنِه‌ام پیغومِت گفته اصلاً ای‌طوری  برنگردی یا، همون‌جا خیلی هم جات  خوبه!&#8230;</p>
<p>نخند نِنِه&#8230; نخند.. تو  زنا نمی‌شناسی نِنِه که می‌خندی. ای حرف و  پیغومی که بِت گفتُم&#8230; اصلاً  ولش کن ای حرفا، یه روزَم به خُوم می‌گفتم  اگه راضی به ای‌کارُم ، صادقُم  نباشه چی؟&#8230; ولی آخرش می‌دونی چی گفتمت؟  مُحکَم، گفتم کاری نِدارِه، جواب  خوتَه به خوت می‌دُم تا بِدُونی چقدِ ای  حَرفِِِِِه، آدِمِه آتیش می‌زنه&#8230;  هان، یادته دَم آخر، تو نامه ات چی  نوشتی بِرام؟ هر کی باید وظیفه خُوشه،  خوش انجام بده، مُونَم وظیفه‌ام  انجام دادُم، حالا نِنِه بخور تا بِفَهمی  مُنم به موقَش، این حَرفام  بِلِدُم بِزِنُم&#8230; نِنِه، مو داغ سه تاتون  کیشیدُم، می‌دونم چه جَزِّ  جگرییهِ ای بی‌دَرمُون دَرد&#8230; از همو ساعت، که  چشای ننة محسن به چِشُم  افتاد، دِلُم نمی‌‌خواس اُونَم، ای دَردا بِکِشه.</p>
<p>&#8230;  چند شب پیشا خواب خوشِت دیُدم که تو بَغَلُمی، به جای وداع نِنِه ،  که  نتونستم سیر ببوسمت وُ هنوز داغِش رو جیگَرُمه&#8230; تُند‌تُندی  می‌بوسیدمت،  جای زَخمِت می‌بوییدم که از ترسش از خواب پریدم&#8230; می‌دونی از  چیش ترسیدُم؟  که یه‌وقتی مادرمحسن زودتری نرسه و همی یه دقیقه خوشِ با  بِچَم نگیره&#8230;  مِثِه اَلانِه که هَمَش باید مِی دُزدا، از سَِرقَبرِت  نِشَسَن،  بِتَرسُم&#8230; یِه وَقتَایی‌اَم به خُوم می‌گُم که چه خاکی به  سِرِت می‌ریزی،  اگه مَبادایی، جِسِدِ ای محسن، یه روزی پیدا شِه و بعد  بِدَن تحویل  مادرش؟&#8230; نمی‌دونُم نِنِه، ولی حتی اگه ای‌طوراَم بشه، لااقل  یه چند ماهی،  ای محسن مادِرِش، کمتر زَجر بِچَش کِشیدِه&#8230; تازه،  اُو‌وقتی، مُونَم  می‌یام تونِه راحت پس می‌گیرُم، نَه؟&#8230;چی بِت بگم  نِنِه؟&#8230; چی دیگه دارم  بِت بگم؟</p>
<p>ها راستی نِنِه، الان دیگه تو خونه‌ام تنها نیسُم.. صُب به  صُبا، مادر  سمانه، جای ای‌‌ که بِچه‌اش بِذارِه مَهدِ کُودَک، می‌یاره  می‌ذارِه  پهلُوی مُو. نمی‌دونی عزیز دلُم، ای سمانه چقَد شیرینه؟..چقد بِم  اُخت  کرده&#8230; وُوی نِنِه، باز فکر و خیال دَسَ از سرم برنمی‌داره. همه‌اش   می‌گُم زن عاقل، اگه یه روز، دست بر قضا، محسن، صحیح و سلامت برگرده پهلو   مادرش چی؟&#8230; وُوی نِنِه نگو ای حرفا شب عیدی چییه می‌زنی؟&#8230; برِیِ همی   فکران عزیزم، رودم که می‌گُم آدمیزاد، هر چی می‌خواد بِشِه، بِشِه، اما به   خدایی خدا، نِنِه نَشه ! نَه ، نِنِه کِه نِشِه هیچ، مادِرَم   نَشه&#8230;&#8230;&#8230;..</p>
<p>حبیب  احمدزاده<br />
۳۰/۹/۱۳۸۸</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3315">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3315/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند شعر از [یزدان تورانی]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3221</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3221#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 May 2010 00:26:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[شـعر]]></category>
		<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[یزدان تورانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3221</guid>
		<description><![CDATA[آن قدر از خانه دور شدم

که رادیوی کوچکم زبان مادری‌اش را فراموش کرده

و آهنگ‌های عربی را از حفظ می‌خواند

دارم فراموش می‌کنم

از ساری آمده‌ام یا تهران؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/yazdantoorani.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>شعر اول )</strong></p>
<p>آن قدر از خانه دور شدم</p>
<p>که رادیوی کوچکم زبان مادری‌اش را فراموش کرده</p>
<p>و آهنگ‌های عربی را از حفظ می‌خواند</p>
<p>دارم فراموش می‌کنم</p>
<p>از ساری آمده‌ام یا تهران؟</p>
<p>اهل شیرازم یا نخل‌های سوختهٔ همین اطراف؟</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>دربارهٔ شاعر:</strong></p>
<p>متولد ۲۰ مهر ۱۳۶۴</p>
<p>فارغ التحصیل مهندسی الکترونیک</p>
<p>برگزیده جشنواره شعر ملی زاگرس سال ۸۷</p>
<p>برگزیده جشنواره اشک انار سال ۸۸</p>
<p>برگزیده کنگره شعر دفاع مقدس شیراز سال ۸۸</p>
<p>برگزیده جشنواره شعر ارتش جمهوری اسلامی ایران ۸۹</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>دیگر عادت کرده‌ام به بوی خردلی</p>
<p>که مرا</p>
<p>یاد گلخانهٔ پدر می‌اندازد</p>
<p>مادرم با آخرین نامه‌اش</p>
<p>کمی از بوی آشپزخانه را پست کرد</p>
<p>تا جلد خاکریزها نشوم</p>
<p>دست خودم نبود</p>
<p>نامه به دستم نرسیده تیر خورد و</p>
<p>حرف‌های مادرم شهید شد</p>
<p>اما یک روز برمیگردم</p>
<p>پینه از دست‌های پدر باز می‌کنم</p>
<p>و رنگ‌بندی دنیا را</p>
<p>به چشم‌های مادرم بازمی‌گردانم</p>
<p>به خانه که رسیدم</p>
<p>آشپزخانهٔ مادر بوی باروت تازه می‌داد</p>
<p>و گلخانهٔ پدر را</p>
<p>ترکش‌ها پرپر کرده بودند</p>
<p><strong>شعر دوم )</strong></p>
<p>انگار سوار شبنم‌ها شدی و</p>
<p>بالا رفتی</p>
<p>آن قدر که ابرها تو را حس کردند و</p>
<p>با اولین باد</p>
<p>تو را به آسمان شهرمان آوردند</p>
<p>حالا باران که می‌زند</p>
<p>تمام شهر بوی تو را می‌دهد</p>
<p><strong>شعر سوم )</strong></p>
<p>قدم‌هایت آن قدر محکم بود</p>
<p>که جای پایت بر تن کوچه‌ها ماند</p>
<p>اصلا این شناسنامه‌ها که همیشه راست نمی‌گویند&#8230;</p>
<p>از کجا معلوم من از تو بزرگ‌تر نباشم؟</p>
<p>پس برگرد و هر روز سوزن مادر را نخ کن</p>
<p>مواظب باش این قرص‌ها به موقع به داد پدر برسند&#8230;.</p>
<p>تا درسَت تمام شود</p>
<p>من هم بر می گردم.</p>
<p>نیامدی</p>
<p>آن قدر نیامدی که کوچه را آسفالت کردند</p>
<p>و رد پایت گم شد</p>
<p>فرشته‌ها تو را دیده‌اند که از آسمان هفتم رد شدی</p>
<p>و پدر که طاقت نیاورد و به دنبال رد پایت به آسمان‌ها رفت&#8230;</p>
<p>اصلاً قاب عکست به چه حقی هر شب گریهٔ مادرم را در می‌آورد؟</p>
<p>بگو کدام گلوله به جای مادرم پیشانی‌ات را بوسید؟</p>
<p>حاشا نکن&#8230;تمام شواهد بر علیه توست!</p>
<p>سرت کجا گرم است که هنوز</p>
<p>به خانه بر نگشتی؟</p>
<p>■■■</p>
<p>آن قدر سبک شدی که دیگر نیازی به این جمعیت نیست</p>
<p>شانه‌های من برای بردنت کافیست&#8230;</p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???????">???????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 0.918 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3221">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3221/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دست‌هایی که از همه چیز می‌گذرند [کرم‌رضا تاج‌مهر]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2826</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2826#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Apr 2010 08:22:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2826</guid>
		<description><![CDATA[چهارده پانزده روزی می‌شود آن لعنتی‌ها از شهر گورشانِ گُم کرده اند، رفته اند؛ بیرونشان کِردند. همه جای شهرِ خراب کِرده اند. حالا دیگر صدای گلوله هاشان از دور هم شنیده نمی‌شود. بعداز ظهرِ سه روز پیش بی که بی بی و کاکام برگشتند سر خانه زندگی مان. گُلی نمی‌دانست، خیلی دِلُم می‌خواست بهش می‌گفتُم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/taajmehr.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>چهارده پانزده روزی می‌شود آن لعنتی‌ها از شهر گورشانِ گُم کرده اند، رفته اند؛ بیرونشان کِردند. همه جای شهرِ خراب کِرده اند. حالا دیگر صدای گلوله هاشان از دور هم شنیده نمی‌شود. بعداز ظهرِ سه روز پیش بی که بی بی و کاکام برگشتند سر خانه زندگی مان. گُلی نمی‌دانست، خیلی دِلُم می‌خواست بهش می‌گفتُم. هر چند مطمئن بیدُم اِمرو خوش، مثل همیشه گشتی آنطرف‌ها می‌زند. دِلتنگ که می‌شود و یاد ما می‌افتد می‌آید چرخی می‌زند دور و برِ خانه و دوباره برمی گردد به نخلستون و می‌خزد به قنات قدیمیِ آن سرِ نخلستون؛ قنات بابا حیران. به خانه که نزدیک می‌شود، صدایِ تَک و وَکِ بی بیِ می‌شنود. دودل است، اما بعد که آرام از کنار دیوار فروریختهٔ حیاط، داخلِ نگاه می‌کند و چشمش به بی بی می‌افتد، با سرِ پایین مثل وقتی که کاری می‌کِرد و می‌دانست بی بی دعواش می‌کند، داخل می‌شود. بی بی احلام اَم جلو درگاه خانهٔ ویران شده مان متوجه ش می‌شود که ایستاده و هیچ نمی‌گوید. فقط به فقط خیره خیره نگاه می‌کند. باورش نمی‌شود دارد بی بیِ می‌بیند. بی بی احلام هم نگاه بُهت زده ش ثابت می‌شود رو شکم گُلی که انگار از زور بزرگی لباس هانِ پاره کِرده. مثل این می‌ماند که تازه از زیر آوار دَرَش آورده اند؛ سرتا پاش خاکی. بی بی احلام زیر لب می‌گوید: «یا امام غریب!»</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>دربارهٔ نویسنده:</strong></p>
<p>کرم‌رضا تاج‌مهر-متولد ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۶- داستان نویسی را از سال ۱۳۷۹ در کانون نویسندگان لرستان شروع کردم و تا امروز چند مقام اول، چند مقام دوم و &#8230; از جشنواره‌های مختلف داستان نویسی ملی دارم. در حال حاضر اولین مجموعه داستانم با نام&#8221;واهمه‌های خاکستری&#8221; در نشر ثالث زیر چاپ است. یک کتاب آموزشی به نام &#8220;کارگاه ایده پردازی داستان&#8221; هم در مرحله‌ی مجوز دارم که امتیازش را ارشاد خرم آباد خریداری نموده و به چاپ می رساند. دو مجموعه داستان آماده سپردن به ناشر دارم که ترجیح می دهم بعد از چاپ مجموعه داستان اولم در مورد آنها اقدام کنم. یک کتاب آموزشی دیگر با نام: &#8220;از جرقه تا آتش، از ایده تا داستان&#8221; دارم که مجموعه‌ای از نکات مفید برای داستان نویسان است که البته در هیچ کتاب دیگری به آنها اشاره نشده است. این کتاب در مرحله‌ی ویراستاری است. همزمان دو سال و نیم است که مشغول نوشتن یک رمان ماورایی به نام: &#8220;هاتان&#8221; هستم که مطمئن نیستم چه زمانی به پایان می رسد. از سالها پیش مسوول برگزاری کارگاه داستان کانون نویسندگان لرستان هستم و البته به واسطه‌ی داشتن شغل به روزنامه‌نگاری هم تن داده‌ام و در حال حاضر سردبیر یک هفته‌نامه هستم&#8230;</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>اول طوری به جلو بُراق می‌شود که انگار می‌خواهد بغلش بگیرد. بعد که چند بار لب هاشِ می‌جُنباند، خوشِ جمع و جور می‌کند: «معلومِ کدام گوری هستی گیس بُریده؟!»</p>
<p>گام از گام نمی‌تواند بردارد. خشکش زده؛ ناخواسته دستش هم، راهِ چشمش می‌رود و به شکم برآمده اشاره می‌کند. گُلی ردِ اشاره شِ می‌گیرد و کِفِ هر دو تا دستشِ به آرامی می‌کشد رو شکم. از گوشهٔ هر دو تا چشمش اشک درمی آید. بی بی احلام هم گریه می‌کند و بعد انگار تازه متوجه مسئله شده باشد، ملافه های چرکِ رو دستشِ پرت می‌کند گوشه ای، به آرامی دورِ خوش چرخ می‌خورد و دور و بَرِ خوب می‌پاید و خیز برمی دارد سمتِ گُلی؛ گُلی می‌خندد و دست هاشِ از هم باز می‌کند که بغلش کند. بی بی احلام اما همانطور که نگاهش به دور و برش است، اول دست می‌کند زیر لباس پاره پورهٔ گُلی، مطمئن که می‌شود از خوشِ، با هر دو دست هُلِش می‌دهد سمت خانه.</p>
<p>«اِ اِ اِ اِ&#8230;! یی بارِ رسوایی چِنَه بی حیا؟! اَ کجا برداشتی نادرست؟!»</p>
<p>نزدیک درگاه خانه که می‌رسند، گُلی دهانش به خنده باز می‌شود و دست هاشِ طوری که انگار بچه تو بغلش است تکان تکان می‌دهد:</p>
<p>«نی نی دُو دُو دُو!»</p>
<p>می خواهد بگوید: &#8220;نی نی کوچولو&#8221; زبانش نمی‌چرخد، اینطوری می‌گوید. سعیده که باردار بی، گُلی دست می‌کشید رو شکمش و می‌گفت: «نی نی دُو دُو دُو!»</p>
<p>بعد دست می‌کشید رو شکم خوش و همینِ تکرار می‌کِرد&#8230;</p>
<p>بی بی احلام دوباره دور و اطرافِ می‌پاید، بعد با دست محکم می‌زند به پُشتِش: «کدوم نامسلمونِ نادرستی یی رسوایی نِ به بارت بَسته دختر؟!» و گریه می‌کند.</p>
<p>«آیویویو&#8230;!»</p>
<p>«ای خداااا! خدا! خدا!&#8230;»</p>
<p>«آیویویو&#8230;!»</p>
<p>«کسی هم دیدِه تِت عایشه؟»</p>
<p>«آیو&#8230;!»</p>
<p>می کُندش تو تنها اتاقی که دَرَش سالم مانده: «خدایا کدام معصیتِ به درگاهت کِردُم که یی تقاصشه؟! خدایا&#8230;»</p>
<p>دورِ خوش می‌گردد، گیج است: «خاک به سرمان شد، حالا جوابِ توفیقِ نِ چی بِدُم؟!»</p>
<p>کِفِ یی دستشِ می‌کوباند توی ئو یکی دستش و قِر می‌خورد دور خوش و خدا خداش می‌رود آسمان&#8230;</p>
<p>روز آخری که همه پِی بردند باید بروند، هََنُو خیلی‌ها دل نمی‌کندند. باورشان نمی‌شد ناچارند خانه زندگی شانِ ول کنند به امان خدا، اما همه چی آنقدر زود اتفاق افتاد که جز رفتن کاری از کسی برنمی آمد. دشمن رسیده بی بیخ گوشمان. کار از کار گذشته بی. حتا می‌گفتند اگر دیر بجنبید ممکن است دیگر فرصت رفتن هم نباشد. تا هَمو موقع هم خیلی دیر شده بی. حالا دیگر فقط حملهٔ موشِک و هواپیما نَبید، صدا تفنگ هاشان از نزدیک به گوش می‌رسید. قِرار رفتن نداشتیم تا وقتی که دیدیم همه دارند اسباب اثاث مختصری برمی دارند و می‌روند سمت جاده. توفیق می‌خواست مُنِ با گُلی و بی بی بفرستد سربندر پیش دایی، خوش بماند ببیند چی می‌شود. بی بی اما رضا نمی‌داد. می‌گفت: «اگه قِراره بمونیم که همه می‌مونیم»</p>
<p>گُلی نَبید. مثل همیشه &#8220;دیدو&#8221;نِ بُرده بی پشت نیزارها. از وقتی گاومان مُرد، کارش شده بی همین. اسم گوساله نِ گذاشته بی: دیدو. با هم اُخت شده بیدند. کاکام توفیق گفت:</p>
<p>«تا ما یی خرت و پرت هانِ می‌بریم پا ماشین، تو هم زود بِپَر خواهرتِ پیدا کُ تا دیر نشده»</p>
<p>گفت: «از هَمو طرف بیاین پا ماشین که علاف مان نکنید»</p>
<p>با وانت عمو غُلام قرار بی برویم. گفته بی: «همه ش یی قُراضه که بیشتر نی، طوری بیاین که بقیه نبینند!»</p>
<p>می ترسیدُم جام بگذارند. گفت: «دِ بِپَر دیگه مازو بُریده&#8230;»</p>
<p>کتانی هامِ ورکشیدم و دویدُم سمت نیزار. صدا تفنگ‌ها هِی بیشتر و نزدیکتر می‌شد. نِی‌ها که به ساق و زانوهام می‌خوردند مثل سوزن بیدند اما چون می‌ترسیدُم، در بندشان نَبیدُم. چند بار دستهامِ گرفتُم دور دهان و صداش کِردُم. اینطور موقع‌ها اسمشِ نمی‌گفتم. مثل خوش می‌گفتم: «آیُو یُو یُو&#8230;!»</p>
<p>هر وقت می‌ترسید یا ناراحت می‌شد یا نمی‌توانست حرفِشِ بزند یی طور می‌گفت و با دست و صورت شکلک در می‌آورد که منظورشِ هر طور شده بفهماند. بی بی احلام صداش درمی آمد که: «ها! گیس بریده باز چه مرگته؟! جن دیدی؟!»</p>
<p>بی بی احلام خوب می‌فهمید چی می‌گوید: «خُ حَقِته! آروم و قِرارِت که یِجا نمی‌گیره وَرپِریده&#8230;»</p>
<p>بعد هم دستهاشِ می‌کِرد آسمان و می‌گفت: «خدایا چه گناهی به درگاهت کِردُم که یی طور سِزایُم دادی؟!»</p>
<p>آخرش هم می‌گفت: «خدا مُنِ مرگ بِده دُختر که اَ دستِ تو یکی ذِلّه شُدُم»</p>
<p>بعضی وقتها هم نِشگونِش می‌گرفت و می‌گفت: «خدا او گوربه گوریَِه بِگُم چیکار کُنِه که تونِ انداخت بغل مُو»&#8230;</p>
<p>توفیق با کلاشی به شانه، و لباسی نیمه نظامی به خانه برمی گردد. حال آشفتهٔ بی بی احلامِ که می‌بیند، زانوهاش سُست می‌شوند. کِلاشِ می‌آویزد به میخی که جلو درگاه است و می‌رود طرف بی بی. بی بی احلام خوشِ می‌زند به ئو راه و مشغول رُفت و روب حیاطِ آشفته می‌شود. «چی شده بی بی؟! قبراق نیستی؟!»</p>
<p>بی بی اول می‌گوید: «ها&#8230;؟!»: بعد خندهٔ تلخی می‌کند: «مُنِه صدا کِردی؟!» نگاشِ از توفیق می‌دزدد: «چی شده اِمرو زود آمدی؟!»</p>
<p>«یی تَن بمیره، چیزی شده؟!»</p>
<p>بی بی احلام می‌گوید: «سیل کُ یی نامسلمونا چی به روزگار یی خونه آوردن؟!»</p>
<p>توفیق می‌گوید: «یی بهانه است بی بی! خونهٔ ما که هَنو سرِ پاست، ندیدی چی به روز باقی اومِده؟!»</p>
<p>بی بی احلام از جلو در خانه کنار نمی‌رود: «بی بی ام فاطمه به زمین گرمِش بزنه ئو که یی بَلانِ سرمان آورد!»</p>
<p>گَلی که انگار تازه صدا توفیقِ شنیده صداش درمی آید: «آیُو یُو یُو&#8230;!»</p>
<p>توفیق دو به شک می‌ایستد. بی بی احلام پُشتشِ به در خانه می‌چسباند. صورت توفیق از هم باز می‌شود: «گُلی؟! زندِه یِه؟!»</p>
<p>و می‌خواهد برود داخل. بی بی نمی‌گذارد: «حالش خوش نی!»</p>
<p>«ببینُم کجا بیده یی همه وقت؟!»</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;!»</p>
<p>گُلی می‌آید پشت در و با دست به آن می‌کوبد: «دا دا&#8230;دا دا&#8230;»</p>
<p>توفیق که از زیر دست بی بی درِ باز می‌کند، گُلی با همان لباسهای شندره، خوشِ می‌اندازد تو بغلش و می‌بوسدش. توفیق، هاج و واج مانده، بی بی آشفته و دستپاچه! توفیق با کِفِ دستهاش گُلیِ از خوش جدا می‌کند و خیره خیره به شکم برآمده ش نگاه می‌کند.</p>
<p>«نی نی دُو دُو دُو&#8230;نی نی&#8230;»</p>
<p>محکم به صورتش چکیده می‌زند. گُلی پرت می‌شود عقب تو بغل بی بی احلام.</p>
<p>«تخم حَروم کجا بیدی؟! یی چه وضعی یِه فاحشه؟! کی یی بَلانِ سرت آورده؟»</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;!»</p>
<p>باز می‌خواهد گلاویزش شود. دستش به موهاش بند می‌شود. بی بی پناهش می‌شود.</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;!»&#8230;</p>
<p>بی بی از رو بند تکه پارچه ای می‌کشد رو سرِ گُلی&#8230;</p>
<p>توفیق غیرتی یِه. بی بی ام همیشه اینِ می‌گوید. یکبار که شنیده بی یکی از پسرهای هم محله تو کوچه گُلیِ تنها گیر انداخته و با سینه هاش وَر رفته، لَت و پارِش کرد. دل و روده شِ ریخت بیرون. اگر نمُرد از دعای بی بی احلام ام بی که نذر و نیاز زیاد کِرد و گریه زاری &#8230;</p>
<p>از نخلی کشیدُم بالا و &#8220;دیدو&#8221;نِ پشت نیزار دیدُم. حتم داشتُم گُلی هم همان دور و برهاست. از سمت نخلستون صدا تیر نزدیک می‌آمد. نگاه که کِردُم تانکها و ماشین هاشانِ دیدُم. پریدُم پایین و دویدُم سمت جایی که دیدو بی. گوساله جِنی شده بی؛ صدا پامِ که شنید گوشهاش برگشتند سمت جلو. یک وجب مانده بی دستُم برسد به طناب دور گردنش، رَم کرد و دوید تو نِی ها. چند بار صدا زدُم: «آیُو یُو یُو!» صدا آمد:</p>
<p>«آیُو یُو یُو!&#8230;آیُو یُو&#8230;»</p>
<p>اگر دوبار تکرار نمی‌شد فکر می‌کردم صدا خودُمِ که برمی گردد. بار دوم که دیدو رَم کِرد و پشت نِی‌ها گُم شد، بی خیالِش شُدُم و رفتُم سمتِ نخلستون؛ جایی که صدا گُلی می‌آمد&#8230;</p>
<p>توفیق هر طور که هست گُلی یِ با گیس می‌کشد رو زمین.</p>
<p>«آیُو یُو یُو»</p>
<p>بی بی به صورت خوش می‌زند و جیغ و داد می‌کند اما کاری برنمی آید از دستِش. توفیق نوک کلاشِ می‌گذارد زیر گلوش. دندانهاش، از خشم ریچ شده‌اند روی هم.</p>
<p>«آیُو یُو یُو»</p>
<p>«یی دیوانه کاری کِرده که سرمانِ نتوانیم بلند کنیم.»</p>
<p>بی بی دوباره خوشِ می‌اندازد روی گُلی و التماسِ توفیق می‌کند:</p>
<p>«خُلِه خو، مجنونه، چه هالیشه چه غلطی کِرده! چه می‌دانه ننگ چیه، رسوایی کُدامه!»</p>
<p>توفیق وقتی نمی‌تواند از بین دستهای بی بی بیرونش بکشد، گَلَنگدن کلاشِشِ تکان می‌دهد. بی بی احلام جیغ می‌کشد و گیس هاشِ چنگ می‌زند. دستهاشِ می‌گیرد رو گوشهاش و خوشِ سپر می‌کند:</p>
<p>«یی زِبون بَسِه که گناهش نی، چه می‌دونه یی یعنی&#8230;»</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;!»</p>
<p>«یی رسواییِ  همین جا باس خاک کُنُم، خوتِه پناهش نکن بی بی!»</p>
<p>«پَ مُنَم بکُش! مُنَم بی بی شُم؛ سینه  مُیِه مَک زده!»</p>
<p>نوک کلاشِ از زیر بغل بی بی می‌گذارد زیر گردنش: «کی ئی کارِ بات کِرد تخم سگ؟!»</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;!»</p>
<p>«گناهُم به درگاهت چه بی که یی نَنگِ نصیبُم کِردی؟!»</p>
<p>«بزار خوشِ وا ئو توله شکمشِ تلف کُنُم بی بی!»</p>
<p>بی بی باز گریه کِرد: «الِکی که صداش نمی‌کنن گُلی خُلِه؟ خو خُلِه دیگه! چه می‌دونه چه به چیه!»</p>
<p>«آیویویو&#8230;!»</p>
<p>«پناه بر خدا! او بی پدر مادرِ وِلَدِ زِنا باس حیا می‌کِرد! نه ئی زبون بستهٔ خُل و چِل!»</p>
<p>« خو مو هم دنبال همویُم. می‌گویی یا چاک دهانتِ پاره کُنُم دختر؟»</p>
<p>گُلی مثل سربازها که چشم شان به بالاترشان می‌افتد، دستشِ می‌گیرد رو شقیقه ش و می‌گوید: «آیُو یُو یُو»&#8230;</p>
<p>صداشِ باد انگار با خوش می‌بُرد سوی دیگر نخلستون. داشت دیدونِ صدا می‌کِرد: «دیدو! دیدو! دیدـ&#8230;!»</p>
<p>بعد که صدا مُنِ شنید گفت: «دیا! دیا! دیـ&#8230;!»</p>
<p>خیلی دوست دارُم وقتی یی طوری صِدام می‌کند&#8230;</p>
<p>صدا انگار دور و گُنگ تر می‌شد. صدا زنجیر تانک‌ها بیخ گوشُم بی. چند تا جِت هم همان نزدیکی بمب هاشانِ ریختند. چند بار دراز کشیدُم و دوباره بلند شدم. صِدام تو ئی همه صدا به جایی نمی‌رسید&#8230;</p>
<p>بی بی احلام می‌گوید: «در و همسایه نِ می‌کشانی اینجا که چه؟! خاکی است که به سرمان شده&#8230;»</p>
<p>توفیق کلاشِ پرت می‌کند تو ایوان و پشت می‌زند به دیوار چرکمُرده. دارد گریه می‌کنِد. گُلی از زیر بَغل بی بی مثل جوجه سرک می‌کشِد و توفیقِ نگاه می‌کنِد. بی بی می‌گوید: «اگه شده با کارد شکمشِ پاره کِردُم ئو مایه ننگِ می‌کشُم بیرون. گُلی گفت: «نی نی دُو دُو دُو»</p>
<p>بی بی هر دو تا دستشِ محکم به طرف سرش می‌بَرَد و بعدِ اینکه پلک های گُلی چند بار می‌پرند، آرام به کله اش می‌کوبدشان و می‌گوید: «خاک به سرُم سی تو»</p>
<p>توفیق دوباره از جایش بلند می‌شود و می‌دود سمت بی بی و گُلی. گُلی خِپ می‌کند پشت بی بی. بی بی یک دستشِ می‌گیرد پُشتش و دست دیگرشِ سمت جلو سپر می‌کنِد. توفیق زانو می‌زند و می‌گوید: «سیا، سیا کجاست؟»</p>
<p>«دیا، دیا، دیـ&#8230;!»</p>
<p>«خو پِی تو فرستادُمِش دختره ی&#8230;»</p>
<p>«دیا&#8230;دیا&#8230;دیـ&#8230;!»</p>
<p>بی بی احلامم می‌گوید: «بسپار به مو، توفیقُم. خودُم به آرومی می‌جورُمِش»&#8230;</p>
<p>همهمه می‌آمد. می‌ترسیدم دیگر صدا بِزنُم. خوابیده خوابیده خزیدُم تو نِی ها. از همه جا صدا تیر و تفنگ می‌آمد. خواستُم از هَمو راهی که آمده بیدُم برگردم و همه چی نِه به توفیق بگُویم که صدا گُلی نِه از نزدیک شنیدُم:</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230; آیُو یُو&#8230;»</p>
<p>هر طور که بی تا آخر نیزار خوابیده خوابیده رفتُم و آرام از بین نِی‌ها نخلستونِ جُستُم. به شماره نمی‌آمدند از بس زیاد بیدند. تفنگ دست همه شان بی؛ لباس هاشان یک جور. چشمُم که افتاد به گُلی که دو نفری گرفته بیدنش، قلبم تو سینه ایستاد.</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;»&#8230;</p>
<p>بی بی می‌گوید: «اگه بدونُم کدوم لقمه حرومی ئی بلانِ سر طفل معصوم آورده&#8230;»</p>
<p>توفیق با هر دو دست محکم سرشِ می‌گیرد و می‌گوید: «خو مُنَم پِی همینُم بی بی! هَمی آتیش به جونُم انداخته&#8230;»</p>
<p>بعد هم اسلحه شِ برمی دارد و پا تند می‌کند تو کوچه. بی بی دوباره دستهاشِ می‌کشد سمت آسمان:</p>
<p>«بی بی فاطمه داغ عزیزاتِ به جگرت بزاره بی همه کس&#8230; چه خاکی به سرم بریزم با ئی رسوایی!»</p>
<p>«نی نی دُو دُو دُو»</p>
<p>«نی نی کوفت! نی نی زهر مار! دخترهٔ بی حیا!»</p>
<p>«نی نی دُو&#8230;»</p>
<p>«حالا که کارد انداختم به شکمِت می‌فهمی نی نی دُو دُو دُو یعنی چه&#8230;»</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;»&#8230;</p>
<p>دو تاشان محکم گرفته بیدنش، یکی دیگرشان که چارشانه بی و کلاهِ قرمز داشت، یکی یکی لباس هاشِ می‌کَند.</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;»</p>
<p>چارشانهٔ کلاه قرمز خندید. دندانهاشِِ از هَمو جا می‌دیدُم. چشمامِ بستُم که نبینُم. اما صدا جیغش تو گوشُم بی: «آیُو یُو یُو&#8230;»</p>
<p>از گُلی جیغ، و از چارشانهٔ کُلاه قرمز، قاه قاه خنده. چشمهامِ باز کِردُم. کاش توفیق مان آنجا بی، مثل هَمو دفعه ای دل و روده شانِ با چاقو می‌ریخت بیرون. بی بی بیجا می‌کِرد بَرا اینها نذر و نیاز کند&#8230;</p>
<p>لخت و عورش که کِردند، هیکلیِ کُلاه قرمز سینه هاشِ مُشت کِرد و چیزی گفت که زبانشِ نفهمیدُم. بعد راه افتاد سمت نخل‌ها و آن دو تا هم گُلی یِه پشت سرش کشیدند رو زمین&#8230;</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230; آیُو&#8230;»&#8230;</p>
<p>گُلی دارد با شکم سنگینش می‌دود سمت نیزار و بی بی احلام پشت سرش:</p>
<p>«کجا می‌روی عایشه؟! بمون ببینُم، می‌خواهی ئی رسوایی نِ همه ببینند؟! &#8230; بمون دختر&#8230;»</p>
<p>«آیُو یُو یُو&#8230;»&#8230;</p>
<p>دست خودُم نَبید. باید کاری می‌کِردُم که اگر توفیق مان بی می‌کِرد. بلند شدُم و از پشت نِی‌ها خودُمِ نشان دادُم و گفتم: «هِی! چکارِ خواهرُم دارید؟!»</p>
<p>و دویدُم سمت شان. نفهمیدُم چه شد که پَرت شدم رو زمین و دیگر نتوانستم بلند شوم. می‌خواستُم اما نمی‌توانستُم. گُلی که روشِ برگرداند مُنِ دید؛ جیغ کشید.</p>
<p>«دا دا&#8230; دا دا&#8230;دا&#8230;»</p>
<p>همهٔ لباسُم از رو سینه، خونی بی. قفس سینه ام انگار آتش گرفته بی. چشمهام سیاهی رفت&#8230;</p>
<p>گُلی شکمشِ با دو دست سفت می‌گیرد و می‌دَوَد تو نیزار و پا تند می‌کند سمت نخلستون. وقتی می‌رسد همانجایی که من افتادُم و آن ناکس‌ها لُختش کِردند، می‌ایستد و نفس نفس می‌زند. بی بی جا می‌ماند. می‌ایستد، خوشِ نفرین می‌کند:</p>
<p>«خدایا! می‌کُشتیم ئی مصیبتِ به دامونُم نمی‌گذاشتی خو بهترُم بی&#8230;»&#8230;</p>
<p>دردُم خیلی زود آرام شد. از داخل یک دالان سبز با سرعت رد شدُم تا رسیدُم به یک جای روشن. یک جای آباد. مِجید نِی قلیون آنجا بی. همکلاسُمِه. داشت دنبال لنگه کفشش می‌گشت. مُنِ که دید خندید و گفت: «تو هم ئی جایی سیا؟!»</p>
<p>گفتُم: «مگه اینجا کجاست؟»</p>
<p>گفت: «از کجا بِدونُم؟! دارُم پِی لنگه کفشُم می‌گردُم.»</p>
<p>گفتُم: «گُلی!&#8230;» تازه یادش افتاده بیدُم.</p>
<p>آنی برگشتُم نخلستون. تاریک بی. گُلی، بی حال و بی جان و لُخت افتاده بی آنجا؛ خونی و کبود. چشم هامِ بستُم. باید کاری می‌کِردُم. رفتُم نزدیکش. صداش کِردُم، جواب نداد. می‌خواستُم دستشِ بگیرم و بلندش کُنُم، نتوانستُم. دستُم از دستش می‌گذشت. خواستُم لباس هاشِ که تکه تکه پخش زمین بیدند، بردارُم و بپوشُمِش. نمی‌توانستُم؛ دستُم از لباس هاش می‌گذشت. دستُم از همه چی می‌گذشت&#8230;</p>
<p>گُلی مثل هر روز داخل قنات باباحیران برای نی نی کوچولوش لالایی می‌خواند:</p>
<p>«دادا دادا دادادا&#8230;»</p>
<p><strong>بیستمین روز پاییز ۱۳۸۸</strong></p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ???">??? ???</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 0.439 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2826">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2826/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند غزل [سعید حیدری]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2671</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2671#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Apr 2010 06:00:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[شـعر]]></category>
		<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[سعید حیدری]]></category>
		<category><![CDATA[شعر جوان]]></category>
		<category><![CDATA[غزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2671</guid>
		<description><![CDATA[روحم درست در بدنم جا نمی‌شود

جا دکمه‌های پیرهنم درد می‌کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/saeid-heydari.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>چند غزل از سعید حیدری<br />
</strong></p>
<p>نشست، طرح بریزد، جهان درست کند</p>
<p>زمین درست کند، آسمان درست کند</p>
<p>از این کمی بزند تا به آن اضافه کند</p>
<p>از این خراب کند، تا از آن درست کند</p>
<p>سرِکلافِ بــــــــد و خوب را گره بزند</p>
<p>برایِ چنگ زدن، ریسمان درست کند</p>
<p>خیال داشت که سنگ ِتمـــــام بگذارد</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong> دربارهٔ شاعر به قلم خودش:</strong></p>
<p>سعید حیدری بودم و دل خوشی از یازدهم دیماه شصت و چهار نداشتم، آسمانی  را هم که به زمین ساوه سنجاق شده بود، چندان نمی‌پسندیدم.</p>
<p>کسی از من  پرسید شعر از کی یقه‌ات را گرفت؟ و من از روزی که یادم می‌آمد پیراهنم یقه  نداشت.</p>
<p>زندگی به شاعر خوش نمی‌گذرد و من نتوانستم ننویسم همچنان که  نمی‌توانستم نفس نکشم.</p>
<p>جایی گفته بودم : زندگی وقتی شاعر شده باشی  یعنی / پنج شش تا ورق باطله و تنهایی</p>
<p>با این که علاقهٔ چندانی به  جشنواره‌ها و کنگره‌ها ندارم، چند باری برای رفع دلتنگی و تجدید دیدار  دوستان شرکت کرده‌ام و عناوینی را هم که کسب کرده‌ام، افتخاری نمی‌دانم که  بخواهم یادآوری کنم.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>که از خودش اثری جاودان درست کند</p>
<p>نگـــــــاه کرد، و هرجا که اشتبـاهی دید</p>
<p>سپرد، زلزله با یک تکان درست کند</p>
<p>به من رسید، سرم را پر از هیاهـــو کرد</p>
<p>که برزخی وسط ِجسم و جان درست کند</p>
<p>هزار  پرسشِ مبهم به جان من انداخت</p>
<p>کـه موریانهٔ شک و گمان درست کند</p>
<p>نمی‌توانم، دیگر چقـــــــدر صبر کنم</p>
<p>که باز، زلزله‌ای ناگهان درست کند</p>
<p>بچرخ، عقربهٔ بمب ساعتی! بگذار</p>
<p>تمامِ مسئله‌ها را  زمان، درست کند&#8230;</p>
<p>■</p>
<p>نشسته‌ای لب جاده در ابتدای خودت</p>
<p>و چشم دوخته‌ای تا به ناکجای خودت</p>
<p>بدون هیچ دلیلی به راه می‌افتی</p>
<p>سوار سایهٔ تردید، پا به پای خودت</p>
<p>و فکر می‌کنی این جاده را کجا دیدی</p>
<p>که آشناست در این جاده ردّ پای خودت</p>
<p>بگیر دست خودت را که باز گم نشوی</p>
<p>دراین شلوغی دلگیر، لابلای خودت</p>
<p>صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید</p>
<p>و بازگشت به سمت خودت صدای خودت</p>
<p>سَر و تَه همهٔ جاده‌ها به هم وصل است</p>
<p>تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت</p>
<p>تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی</p>
<p>که گم شدی وسط تکّه تکّه‌های خودت</p>
<p>رسیده‌ای به ته جاده‌های بی سر و ته</p>
<p>و باز دست تکان می‌دهی برای خودت&#8230;</p>
<p>■</p>
<p>از خستگی تمام تنم درد می‌کند</p>
<p>اضلاع خستهٔ بدنم درد می‌کند</p>
<p>روحم درست در بدنم جا نمی‌شود</p>
<p>جا دکمه‌های پیرهنم درد می‌کند</p>
<p>در آینه ادای مرا در می‌آورد</p>
<p>در آینه منی که منم درد می‌کند</p>
<p>بغضی که مانده در دهنم چرک کرده است</p>
<p>حرفی که مانده در دهنم درد می‌کند</p>
<p>من ماندم و کویر و نسیمی که رفته است</p>
<p>پاهای بستهٔ گونم درد می‌کند</p>
<p>این زندگی مجوز خود سوزی من است</p>
<p>پروانه‌های سوختنم درد می‌کند</p>
<p>تابوت خالی‌ام وطن موریانه‌هاست</p>
<p>نخ‌های کهنهٔ کفنم درد می‌کند</p>
<p>معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است</p>
<p>معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است&#8230;</p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ?????">???? ?????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 0.851 ms -->
				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/8628b5c1fe5af159257b016235cd09cd?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>mostafa:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2671/comment-page-1#comment-1681">2010-May-05</a></small>
							سلام دوست گرامی 
من با اجازه شما از اشعارتون لذت بردم
تشکر پیروز باشی
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2671">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2671/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امام‌زاده [رضا امیرخانی]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2487</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2487#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Apr 2010 08:42:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[شـعر]]></category>
		<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[سید مرتضی آوینی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر رضا امیرخانی درباره آوینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2487</guid>
		<description><![CDATA[همان‌که مادرِ دوران چو او نزاده، تویی
خدا اگر به کسی تابِ عشق داده، تویی
خلیفه روی زمین او اگر نهاده، تویی
بهل که ساده بگویم، امام‌زاده تویی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/amirkhani-19.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>اشا: شعری که در ادامه می‌خوانید، سروده‌ای است از رضا امیرخانی، که سال‌ها پیش از این، در وصف شهید هنرمند «سید مرتضی آوینی» سروده است. این شعر، پیش‌تر از این در سایت مرحوم «لوح» منتشر شده بود:</strong></p>
<p>همان‌که مادرِ دوران چو او نزاده، تویی<br />
خدا اگر به کسی تابِ عشق داده، تویی<br />
خلیفه روی زمین او اگر نهاده، تویی<br />
بهل که ساده بگویم، امام‌زاده تویی<br />
به تکه تکه‌ی نعشت دخیل باید بست<br />
دخیل بر کرمِ جبرئیل باید بست<br />
وگرنه نعشِ تو را سوی آسمان که برد؟<br />
که این امانتِ تابوت از علی بخرد؟<br />
امانتی خدا را امین او برده است<br />
علی نرفت، فرشته بدان زمین خورده است<br />
***<br />
تو کیستی که برایت علی غریبی خواند؟<br />
تو کیستی که فقط از تو دل‌فریبی ماند؟<br />
نمی‌توان که تو را با شهید تخمین زد<br />
درست دستِ قضا بود، قرعه بر مین زد<br />
دعای صحت و حرز سلامتی مینی است<br />
که زیرِ پای چپِ مرتضای آوینی است<br />
***<br />
به زیرِ لب تو چه خواندی که آسمان خم شد<br />
و از میان زمین مردِ واپسین کم شد<br />
به زیرِ لب تو چه خواندی که ره نشان دادند<br />
و تحفه نعشِ تو را دستِ آسمان دادند<br />
به زیرِ لبِ تو چه خواندی که قفلِ بسته شکست<br />
و بغضِ مانده‌ی مردانِ دل‌شکسته شکست<br />
به زیرِ لب تو چه خواندی؟ بگو، بلند بگو<br />
ز کاروان عقب‌افتاده‌گان کم‌اند، بگو<br />
***<br />
جنوب جای عجیبی است، آسمانش نیز<br />
بهشت شاهدِ ما و فرشته‌گانش نیز<br />
بهل که در بگشایند او جنوبی بود<br />
کلون کنند و بگویند روزِ خوبی بود&#8230;</p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ??? ????????">?????? ??? ????????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.05 ms -->
				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/d1910c5778658111665e807a4ba6a7df?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ميم نقطه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2487/comment-page-1#comment-1666">2010-Apr-29</a></small>
							من از  فن شعرسرايي چيزي نميدونم ولي از نظر حسي كه به مخاطب  ميده خيلي عالي بود
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2487">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2487/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مثل سیب، مثل پرتغال [مسعود زیرکی]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2448</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2448#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Apr 2010 14:25:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود زیرکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2448</guid>
		<description><![CDATA[می‌دانی سحر؟ دنیای شما دنیای بی‌ریختی است. همه‌اش روی چیز‌های بی‌ریخت اسم می‌گذارید. اما چیز‌های خوب هیچ اسمی ندارند. شاید به خاطر این است که همه‌اش چیز‌های بی‌ریخت می‌بینید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/masoud-ziraki.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>انگشت. انگشت روی کف دستم. بوی آبجی مریم. ناخن‌هایش بلند شده. خجالت می‌کشم و صورتم گر می‌گیرد. من هم دستش را می‌گیرم و کف دستش می‌نویسم:  «سلام»</p>
<p>نمی‌دانم چه حکایتی است که هروقت آبجی مریم می‌آید بیش‌تر یاد تو می‌افتم. همین که دستم را می‌گیرد و انگشتش را کف دستم می‌گذارد، قلبم تند می‌شود و فکر می‌کنم که تویی که آمده‌ای و پیدایم کرده‌ای و منتظرم کف دستم بنویسی:  «من آمدم» اما او می‌نویسد «سلام». «س» را مثل تو که اول کتاب‌هایم یادگاری می‌نوشتی، با دندانه می‌نویسد. می‌گفتی «س» کشیده تنهاست و «س» دندانه‌دار مثل یک خانوادهٔ سه نفری است. بعد توی چشمم نگاه می‌کردی و می‌خندیدی و من سرخ می‌شدم. دلم برای حرف‌های عجیب و غریبت تنگ شده سحر.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>دربارهٔ نویسنده:</strong></p>
<p>مسعود زیرکی، متولد ۱۳۶۲ است. او، دکترای دندان‌پزشکی دارد.</p>
<p>زیرکی تا کنون در چند دورهٔ جشنوارهٔ «مهر» ویژه دانش‌جویان پزشکی کشور، برگزیده شده است.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>صاف. صافِ صافِ صاف. شیشه. دستهٔ گرد. لیوان. لیوان دستم داده آبجی. خنک. خنک. خنک‌تر. بوی آب. آب توی لیوان می‌ریزد. کتاب علوم ابتدایی که یادت هست؟ این روز‌ها همه‌اش فکر می‌کنم آن‌هایی که کتاب علوممان را نوشته‌اند، هیچ وقت آب را بو نکرده‌اند که گفته‌اند: ماده‌ای بی بو. آب بو دارد. عطری که هنوز اسم ندارد. شاید چون هیچ‌کسی آب را بو نکرده. شاید چون معلم‌‌های علوم گفته‌اند: ماده‌ای بی بو. روز‌های اول بو‌ها را حس نمی‌کردم. اما حالا خوب حس می‌کنم. بی آن‌که بخواهم می‌فهممشان. مثل آن وقت‌ها که بوی تو را می‌فهمیدم. مثل تمام زن و شوهر‌هایی که بوی همدیگر را می‌فهمند. حتی اگر صد جور عطر هم بزنند، بازهم هر آدمی بوی خودش را دارد. بو‌هایی که هیچ کدامشان اسم ندارند.</p>
<p>می‌دانی سحر؟ دنیای شما دنیای بی‌ریختی است. همه‌اش روی چیز‌های بی‌ریخت اسم می‌گذارید. اما چیز‌های خوب هیچ اسمی ندارند. شاید به خاطر این است که همه‌اش چیز‌های بی‌ریخت می‌بینید. چیز‌های بی‌ریخت می‌شنوید. خنده‌دار است. گاهی یادم می‌رود یک زمانی خودم هم مثل شما بودم. یادت هست هرجای تازه‌ای که می‌رفتیم مجبورم می‌کردی چشمم را ببندم و حسم را بگویم؟ خودت هیچ وقت نمی‌گفتی. یادت هست چه طور می‌خندیدی و می‌گفتی این بازی منه؟ الان اگر بپرسی چه حسی دارم، می‌گویم حس رابینسون کروزوئه. حس آدم. انگار باید همه چیز را خودم کشف کنم. اما حالا که مجبور نیستم بشنوم و ببینم، با خودم قرار گذاشته‌ام چیز‌های بی‌ریخت را کشف نکنم.</p>
<p>دست. گرم. انگشت‌های کشیده و ناخن بلند. دست آبجی مریم. چیزی را در دستم گذاشته. کوچک. مرطوب. مرطوب و نرم و کوچیک طرفش زبر و دوطرفش شل. آه&#8230; بویش را حس کردم. لو رفت. پرتقال. یادم هست همیشه پرتقال را با حوصله پوست می‌کندی و پوستش را مثل گلبرگ باز می‌کردی. لبخند می‌زدی و چشمهایت برق می‌زد. رو به رویم می‌گرفتی و می‌گفتی: «از پوستش بیرون اومد» سیب را همان‌طور درسته گاز می‌زدی و من حتی با دهان پر حرف زدنت را هم دوست داشتم. می‌گفتی پوست کندن سیب، مثل جدا کردن استخوان از ماهی است. آدم را زجر کش می‌کند.</p>
<p>این روز‌ها حتی خاطره‌ها را هم دوباره کشف می‌کنم. انگار همین الان دارند اتفاق می‌افتند. مثل کارگردان‌ها، دستور می‌دهم چه کسی کجا باشد و چه کار کند. مثلاً آن روز که در را باز کردی و من را با لباس سربازی دیدی. لباس جنگ. یادت هست؟ می گفتی کفن سبز. توی دنیای من، تو نمی‌روی پشت در. نه خودت را قایم می‌کنی و نه سکوت می‌کنی. آن روز نمی‌دانستم چه کار کنم. آمده بودم ببینمت و تو خودت را قایم کردی. می‌دانم نمی‌خواستی اشکت را ببینم، اما کاش چیزی می‌گفتی. کاش اسمم را صدا می‌کردی. بی خداحافظی رفتن را دوست نداشتم. بین چارچوب مانده بودم بروم یا صبر کنم. اما اینجا عوضش می‌کنم. توی دنیای من همه چیز باید واضح باشد. تردید را نمی‌خواهم. تو بغضت می‌گیرد. چانه‌ات می‌لرزد. اشکت غلت می‌خورد روی گونه‌ات. اما من را توی چارچوب مردد نمی‌گذاری. می‌توانی مثل همان شبی که گفتم فردا می‌روم، سرت را پایین بیندازی. اشکالی ندارد. اما تهش بخند. تو را به خدا بخند سحر. حتا زورکی‌اش را هم دوست دارم. مثل وقت‌هایی که چشمهایت خیس می‌شد و از زیر اشک می‌خندیدی.</p>
<p>می‌دانی؟ عوض کردن بعضی چیز‌ها سخت‌‌تر است. مثل آن عراقی که با قنداق تفنگش به پشت سرم کوبید. برایت تعریف نکردم چون خودم هم هنوز نمی‌دانم چه طور کشفش کنم. چه طور عوضش کنم که احساس تنفر نکنم. من این حس‌ها را نمی‌خواهم. بعد از آن ضربه دیگر نتوانستم ببینم. می‌خواهم ببخشمش اما سخت است. قبول کن که سخت است. شب‌ها می‌بردند بازپرسی و بعد از نوازش‌هایشان صبح برم می‌گرداند سلول. دست یکیشان خیلی سنگین بود. فکر می‌کردند اطلاعاتی هستم و خیلی می‌دانم که حرف نمی‌زنم. نمی‌دانستند بعد از آن خمپاره دیگر نمی‌شنوم. فکر می‌کردند ادا در می‌آورم.</p>
<p>دست. انگشت بلند و کشیده. دور سرم. دست آبجی مریم. چیزسفتی لای موهایم. موهایم را شانه می‌کند. یکوری. به سمت راست. انگار تو به او گفته باشی. همیشه می‌گفتی این طوری مردانه‌‌تر است.</p>
<p>گاهی فکر می‌کنم با تو نسبتی دارد که این‌قدر سلیقه‌هایش شبیه توست. چند وقت قبل از این‌که این‌جا بیاید، اسمت را کف دست یکی از کسانی که از من نگه داری می‌کنند نوشتم. او هم دستم را گرفت و مثل آدم‌هایی که قول می‌دهند فشار داد. آدم خوب و مطمئنی بود. همیشه غذا که می‌آورد، اول پیشانی‌ام را می‌بوسید و بعد کف دستم می‌نوشت «خوبی؟» برای همین وقتی آبجی مریم آمد، فکر کردم تو آمده‌ای. حتا بویش هم شبیه بوی توست. اما کف دستم نوشت: «آشنا» بعد نوشت «همشهری» هرکاری کردم، اسمش را نگفت. من هم خودم اسمش را گذاشتم آبجی مریم. اسمت را هم کف دستش نوشتم تا شاید او تو را بشناسد. اما او فقط  نوشت «صبر»</p>
<p>چه قدر صبر کنم سحر؟ از روزی که رفتم تا آن روز که یکی روی دستم نوشت « آزاد» از روزی که آوردندم اینجا تا حالا&#8230; بس نیست؟ می‌دانی؟ تحمل شکنجه عراقی‌‌ها، از تحمل این ندانستن آسان‌تر است. از این‌که نمی‌توانم بفهمم کجا هستی؟ چه کار می‌کنی؟ اصلاً دنبال من می‌گردی؟ نکند خیلی عوض شده باشم و نشناسی‌ام. نکند تو هم توی بمباران&#8230;</p>
<p>نه&#8230; نه&#8230; این فکر‌های بی‌ریخت بماند برای همان دنیای بی‌ریختی که همه را به جان هم‌انداخت و از هم دور هم کرد. توی دنیای من تو منتظرم مانده‌ای. هنوز هم زیاد می‌خندی و هنوز هم یکجا بند نمی‌شوی. توی دنیای من همین روزهاست که بیایی. از در که تو بیایی، عطرت را حس می‌کنم. می‌آیی و دست می‌گذاری روی چشمم و می‌پرسی: چه حسی داری؟ چند سال می‌شود که حس‌هایم را برایت می‌گویم؟ هر شب. هر صبح. کاش می‌توانستم بنویسم تا وقتی آمدی نشانت دهم&#8230; می‌دانی چند سال است که مهمانی نرفته‌ام؟ دلم می‌خواهد بیایی و یک مهمانی بگیرم. همه را دعوت کنم. هرکسی را که می‌شناسم. همین‌جا. توی دنیای خودم. تو چای می‌ریزی و من میوه تعارف می‌کنم. از میوه‌هایی که آبجی مریم می‌آورد. از سیب‌هایش. از پرتقال‌هایش&#8230; باهم حرف می‌زنیم و دست می‌گذاریم روی شانهٔ هم تا تو عکسمان را بگیری. حتی او که با قنداق تفنگش چشمهایم را گرفت هم دعوت است. نگاه کن. آن‌جاست. تنها نشسته و با کسی حرف نمی‌زند. هنوز از دستش عصبانی‌ام اما دوست ندارم خجالت بکشد. دلم نمی‌خواهد شرمنده باشد. نمی‌دانم. شاید او هم آن روز عصبانی بوده. بلند می‌شوم و می‌روم کنارش می‌نشینم. برایش چای می‌ریزم و می‌گویم: کیف حالک؟</p>
<p>دست. گرم. ناخن بلند. دست آبجی مریم. چیزی را در دستم گذاشته. سفت. توپول. تو رفتگی با یک چوب کوچک. آه&#8230; بویش را حس کردم. لو رفت. سیب. آبجی مریم سیب آورده. پوست نکنده و درسته. دستم را تا دهانم بالا می‌آورد. گاز می‌زنم و اشک را روی صورتم حس می‌کنم.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2448">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2448/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رژ مسی [خسرو عباسی]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2094</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2094#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 14:52:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان درباره فلسطین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2094</guid>
		<description><![CDATA[خسرو عباسی خودلان متولد سال ۱۳۵۶ شهرستان بیجار- استان کردستان . شروع فعالیت ادبی : از سال ۱۳۸۰ تأسیس انجمن نویسندگان کرج زیر نظر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کرج در سال ۱۳۸۶ و ریاست این انجمن از ابتدای تأسیس تا کنون جوایز و افتخارات کسب شده رتبه دوم جشنواره سراسری داستان نیمروز (زاهدان)- اسفند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/extra/no-picture-100-100.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><blockquote><p>خسرو عباسی خودلان</p>
<p>متولد سال ۱۳۵۶  شهرستان بیجار- استان کردستان .</p>
<p>شروع فعالیت ادبی : از سال ۱۳۸۰</p>
<p>تأسیس انجمن نویسندگان کرج زیر نظر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کرج در سال ۱۳۸۶ و ریاست این انجمن از ابتدای تأسیس تا کنون</p>
<p>جوایز و افتخارات کسب شده</p>
<p>رتبه دوم جشنواره سراسری داستان نیمروز (زاهدان)- اسفند ۱۳۸۵ در بخش موضوعی-  داستان دندان طلا</p>
<p>رتبه اول جشنواره سراسری داستان رواق (تبریز) شهریور ۱۳۸۶ در بخش آزاد – داستان دندان طلا</p>
<p>رتبه هفتم جشنواره قلم زرین زمانه  (برلین)– مهر ۱۳۸۶ داستان خواب</p>
<p>رتبه دوم و برگزیده ویژه هیات داوران در بخش جنگ جشنواره ملی داستان های ایرانی (مشهد)– دی ماه ۱۳۸۶ داستان تیر بند</p>
<p>رتبه دوم جایزه ادبی هنری  صلح و دوستی (تهران)– بهمن ۱۳۸۶ داستان خواب</p>
<p>برگزیده جایزه ادبی یوسف  (تهران)– اسفند ۱۳۸۶ داستان خواب</p>
<p>رتبه پنجم جشنواره سراسری داستان های اس ام اسی (اندیمشک) اردیبهشت ۱۳۸۷ – داستان سزارین</p>
<p>تقدیر در جایزه ادبی تهران &#8211; اسفند ۱۳۸۷ داستان تیربند</p>
<p>■■■</p></blockquote>
<p>زهیر عبدالسلام خوابیده و پاشنهٔ پوتینش را گذاشته روی تاج تخت. در را که می‌‌بندم تکانی می‌‌خورد. خمار بین خواب و بیداری. اگر رفته باشد حمام، حتماً نوشته‌‌های روی آینه را دیده. همیشه بعد از رفتن زن‌ها، اول می‌رود حمام. بعد این لباس‌ها را تنش می‌کند و با تاکسی اجاره‌ای از خانه می‌زند بیرون، دنبال مسافر. از وقتی با او آشنا شده‌ام همین لباس‌ها را تنش دیده‌ام. شلوار شش جیب کماندویی با زیرپوشی سفید، رویش فرنچ لجنی با دگمه‌‌های باز. خودش می‌گوید لباس‌‌های جهاد. فقط سر کلاس‌‌های تاریخ دانش‌گاه آمریکایی بیروت یا وقتی که با زن‌ها قرار دارد کفش‌‌های نوک تیز براق می‌پوشد با کت و شلوار‌‌های شیک و پیک.</p>
<p>نیم‌خیز می‌شود. به آرنجش تکیه می‌دهد. چشم چپش را می‌بندد.</p>
<p>- «تویی ابوالهول»</p>
<p>کوچک‌ترین حرکت بدنش صدای نالهٔ فنر‌‌های تخت را در می‌آورد. دوباره می‌خوابد. با نوک پوتین‌هایش بازی بازی می‌کند.</p>
<p><em>اولین روزی که او را دیدم سه تا یهودیِ نکره ریخته بودند سرش و دخلش را آورده بودند. دمر افتاده بود و یکی از آن حرامزاده‌ها که عرقچین سفیدِ کوچکی گذاشته بود پس سرش، داشت ادرار می‌کرد روی سر و گردن زهیر. کتش پاره شده بود و پیراهن گل‌بهیِ تنش، جا به جا گِلی و خونی بود. </em></p>
<p>جاسیگاریِ چرمیِ قابِ سیلورش را از زیر متکا بر می‌دارد. جاسیگاری را همیشه همراهش دارد. تا حالا که چیزی در مورد آن بروز نداده. دستش دنبال فندک، وسایلِ روی عسلی را به هم می‌ریزد. فندک کنار بطری بزرگ مشروب، روی میز ناهارخوری است. پرتش می‌کنم توی صورتش. نمی‌تواند فندک را بگیرد. از شکاف بین دیوار و تخت درش می‌آورد. سیگارش را می‌گیراند. دستش را می‌گذارد زیر سرش و خیره می‌شود به سقف.</p>
<p><em>مردک تازه کارش را تمام کرده بود و داشت زیپش را می‌کشید بالا که هلش دادم. پایش گیر کرد به زهیر. چون سعی کرد تعادلش را حفظ کند سکندری خورد و مثل گاو عصبانیِ میدانِ گاوبازی زهیر را لگد کرد و افتاد آنطرف‌‌تر. دو تا رفیقش حمله کردند به من. با اولین مشت بینی‌ام شکست. صدای شکستنش مثل صدای خرد شدن یک گردوی کاملاً خشک لای اهرم‌‌های گرودشکنیِ نو و قوی بود. تقریباً گیج شده بودم. سرم را دزدیده بودم که جلوی ضربهٔ مشت و لگدهایشان نباشد. داد می‌زدم. مزهٔ شور و گرمایِ خونی که از بینی‌ام سرازیر بود داشت حالم را به هم می‌زد. آخرین لگد را همان دیلاق حوالهٔ دنده‌هایم کرد و پا گذاشتند به فرار. بینی من شکست. تلاش دکتر‌ها نتیجه خوبی نداد و نک و سمت راست بینی من فرورفت. مثل قر شدن یک ظرفِ مسی. به قول زهیر، شد مثل دماغ ابوالهول. سرنوشت من و او هم از همین‌جا به هم گره خورد. </em></p>
<p><em>به نظر الجزایری می‌آمد. با پوست قهوه‌ای روشن و سبیل نازک کم پشت جمال عبدالناصری. مثل افسری جوان، بازمانده از یک کودتای نافرجام. بعد‌ها همان سبیل قیطانی را هم تراشید. کشته مردهٔ دختر‌ها و زن‌‌های یهودی بود. بعداً فهمیدم زهیر بند کرده بوده به دوست دختر یکی از آن صهیونیست‌‌های لعنتی. توی پارک قرار گذاشته بود و طرف هم او را لو داده بود. آن روز به جای آن دختر اسرائیلی این سه تا جهود آمده بودند.</em></p>
<p><em> وقتی فهمید من هم یک جور‌هایی آواره‌ام و تنها زندگی می‌کنم دیگر ولم نکرد. وسایلش را از هتل کوچکی که توی آن بود جمع کرد و به اتاق من آمد. توی پانسیون بابل. آن‌قدر موی دماغ آقای جلون صاحب مسیحی پانسیون شدیم تا بالأخره عذر دو پسر یهودی همجنس باز هلندی‌الأصل را خواست. اتاق کنار اتاق ما را خالی کردند و رفتند به یک پانسیون دیگر. زهیر اتاق را اجاره کرد. این مدت توی آموزشِ زبانِ کردی پیشرفت خوبی داشته و حالا زبان تکلم ما ملغمه‌ای است از عربی و انگلیسی با چاشنی کردی</em>.</p>
<p>تکیه داده‌ام به میز کنار در. اسب سفید روی بطری تا کفل‌هایش فرو رفته توی ویسکی زرد رنگ. دو تا لیوان روی میز کنار بطری است.  می‌خواهم نیمهٔ پر لیوان را ببینم ولی هر دو لیوان خالی هستند. ته یکی ردی زرد رنگ باقی مانده. برش می‌دارم. می‌گیرمش جلوی نوری که از لای پرده نفوذ کرده و تابیده روی نقش‌‌های عربانه گلیم زیر تخت.</p>
<p>«جشن بوده یا صبوحی کردی؟»</p>
<p>نوک سیگار کنت پایه بلندش سرخ می‌شود. پرده‌ای از دود، صورتش را می‌پوشاند.</p>
<p>«یک بطری زدم زمین برای جشن زفاف حیفا»</p>
<p>اسبی در ابعاد کوچک‌‌تر روی لیون روی دو پایش بلند شده. زیرش نوشته &#8220;white horse&#8221; با حروفی سرخ و گوشه‌دار</p>
<p>«به قیافه‌اش نمی‌خورد باکره باشد»</p>
<p>خاکس‌تر سیگار را می‌تکاند توی ویسکی ته لیوان، روی عسلی کنار تخت.</p>
<p>«ولی مزهٔ شرابِ خام جهود‌ها را می‌داد»</p>
<p>رقص گردن می‌آید. ابروهایش را بالا پایین می‌اندازد.</p>
<p>«بعضی خانواده‌‌های یهودی به محض به دنیا آمدن بچهٔ دختر، توی خمره‌ای برایش شراب می‌ریزند تا روز مراسم عروسی‌اش، شراب کهنه‌ای داشته باشند هم سن و سال خود عروس خانم.»</p>
<p><em> از صبح غیبش زده بود. هوا تاریک شده بود که سروکله‌شان پیدا شد. روبروی آینهٔ دستشویی ایستاده بودم و با این بینی لعنتی‌ام ور می‌رفتم. زهیر پشت بازوی</em><em> </em><em>دختر را گرفته بود. دختر بارانی خاکستری کوتاهی پوشیده بود. قدش با کفش‌‌های پاشنه بلندش به زور به شانه زهیر می‌رسید. سبزه بود و زیر چشم‌هایش حلقه‌ای بود که به کبودی می‌زد. به قیافه‌اش نمی‌خورد این‌کاره باشد. وقتی به هم معرفی شدیم دستش را فشار دادم. انگشت‌‌های حیفا انگار استخوان نداشت. پنجهٔ دستش تسلیم و نرم بود. </em></p>
<p>با نوک پوتین می‌زند به پایه میز. ویسکی غلیظ و زرد رنگ توی بطری، متلاطم می‌شود.</p>
<p>«دوباره می‌خواهی نهی از منکر کنی؟»</p>
<p>روی سفیدی فیلترِ یکی از کنت‌‌هایِ تو جا سیگاری ردی زنگار مانند نشسته.</p>
<p>«داشتم به انتفاضهٔ انفرادی زهیر عبدالسلام فکر می‌کردم»</p>
<p>تلنگری می‌زنم به شیشهٔ ویسکی.</p>
<p>«با کوکتل مولوتف»</p>
<p>نک پا می‌زنم به پایهٔ میز.</p>
<p>«به همراهی گروه ارکستر ساز‌هایِ زهی»</p>
<p>ته سیگارش را توی لیوان کور می‌کند.</p>
<p><em>وقتی رفتم توی اتاق حیفا نشسته بود بغلش. </em></p>
<p><em>زهیر گفت </em></p>
<p><em>- ابوالهول وقت دیگری برای امر به معروف پیدا کن.</em></p>
<p><em>پنجه‌اش را فرو کرد توی مو‌های دختر.</em></p>
<p><em>- می‌بینی که ما با هم مشکلی نداریم. شما‌ها نمی‌گذارید، ابوالهول، ابوعمار، اون جهود عجم، موشه دیان. </em></p>
<p><em>مو‌های کپ پشت سر حیفا را توی چنگ گرفت. حیفا چانه‌اش را برد بالا و صورتش از درد کشیده شدنِ مو‌ها چروک شد. آخ خفه‌ای گفت </em></p>
<p><em>- از میلاد مسیح تا به حالا جد‌ اندر جد ما با هم زندگی کردند. توی صلح و صفا. صلح ابوالهول، می‌فهمی&#8230;؟ آرامش.</em></p>
<p><em>پیشانی‌اش را چسباند به پیشانی حیفا.</em></p>
<p><em>- آرامش خرگوش من&#8230; </em></p>
<p><em>مو‌های حیفا مشکی بود. مصری کوتاه‌شان کرده بود. تاپ موشی رنگی تنش بود که بند پشت گردنی‌اش را زهیر حالا باز کرده بود. شلوار جین تنگِ کوتاهی پوشیده بود. لب‌هایشان که به هم نزدیک شد، دیگر جایی برای ماندن من نبود. مثل مهرهٔ دومینو افتادند روی هم. در را بستم. </em></p>
<p>دست‌هایش را به نشانِ تسلیم بالا آورده.</p>
<p>«جنگی نابرابر، تن به تن، با دست‌‌های خالی»</p>
<p>دست‌هایش را به دو طرف باز می‌کند. مثل صلیب می‌افتد روی تخت. فنر‌‌های تخت جیغ می‌کشند.</p>
<p>فیلتر‌‌های سوختهٔ تویِ زیر سیگاری را با نوک انگشت هم می‌زنم.</p>
<p>«رژ دختره چه رنگی بود ابو جهاد؟»</p>
<p>از روی تخت بلند می‌شود. آرنجش را ستون بدنش می‌کند.</p>
<p>«طعمش را یادم هست، ولی&#8230;»</p>
<p>چشم‌هایش را می‌بندد.</p>
<p>«گمانم مسی»</p>
<p>«کی رفت؟»</p>
<p>«من که می‌بینی&#8230;»</p>
<p>فاک فینگرش را می‌چرخاند توی فضا.</p>
<p>«فی سما ا اء»</p>
<p>با ابرو اشاره می‌کند به تخت.</p>
<p>«والطارق»</p>
<p>ته سیگار را از تو زیر سیگاری بر می‌دارم. رد کم‌رنگ رژلب روی فیلتر هاشور زده.</p>
<p>«برایت پیغام گذاشته»</p>
<p>«کجا؟»</p>
<p>«روی آینهٔ دستشویی»</p>
<p>اخم می‌کند. لحنش مثل گوینده‌‌های اخبار جدی می‌شود.</p>
<p>«صلح‌نامهٔ دیپلمات‌‌های بلند پایهٔ ساف و لیکود، زهیر و حیفا، روی آینهٔ بیت الخلا»</p>
<p>دستشویی و حمام ما با هم، ‌اندازهٔ یک سلول انفرادی است. زهیر عادت دارد بعد از صبحانه توی دستشویی سیگاری بکشد. بوی توتون سوخته تا ساعت‌ها تویش باقی می‌ماند. ولی خوب امروز یکشنبه است و از صبحانه خبری نیست، از بوی دود سیگار هم. فقط توی بشقاب چینی روی میز چند ورقِ نازک ژامبون و دو سه برش خیارشور ماسیده.</p>
<p>مچ دستش را می‌گیرم. از روی تخت کنده می‌شود. چنگ می‌زند و جاسیگاری را از روی عسلی بر می‌دارد.</p>
<p>روی آینه با رژ لبی که به سرخی می‌زند چند جمله با زبان عبری نوشته. زیرش به انگلیسی نوشته «تروجان HIVA در درون شماست. از امروز یک فلسطینی ایدزی آواره‌اید» &#8221; پایین‌تر به عربی: «سید زهیر عبدالاسلام» و زیرش را هم با همان زبان عبری امضاء کرده.</p>
<p>زهیر با نوک انگشت «آ» اضافهٔ اسلام را پاک می‌کند. رد حرف کشیده می‌شود و اثری محو از آن باقی می‌ماند.</p>
<p>می‌زند زیر خنده.</p>
<p>«یک معجزهٔ دیگر در کنعان»</p>
<p>شانه‌هایش می‌لرزد. خنده‌اش خشک و خش‌دار و عصبی می‌شود.</p>
<p>«سرزمین معجزه‌‌های بزرگ»</p>
<p>آرام می‌شود.</p>
<p>«آن بالا چی نوشته؟»</p>
<p>نم چشم‌هایش را با انگشت شست می‌گیرد. نوشته را کلمه به کلمه هجی می‌کند.</p>
<p>«بکشید مردان و پسرانشان، زنان و کودکانشان، رمه‌ها و گله‌هایشان را. این سرزمین به شما وعده داده شده.»</p>
<p>دست‌هایش را می‌کشد به موهایش و بالای سرش به هم قلاب می‌کند.</p>
<p>تک‌تک کلماتی را که گفته با نوشته مطابقت می‌دهم. می‌خواهم شکل عبری کلمات را حدس بزنم. هر کلمه‌ای به نظرم یک جوری شبیه چیزی است که به آن ارجاع می‌شود.</p>
<p>«گفتم که از این ماس‌ماسک‌ها باید استفاده کنی. این لاشی‌‌ها، با هزار جور آدم رابطه دارند.»</p>
<p>زل می‌زند به آینه.</p>
<p>«از کجا معلوم طرف با ما شوخی نکرده؟ مثل فیلم‌‌های هالیوود.»</p>
<p>«همیشه داری از واقعیت فرار می‌کنی. یا پناه می‌بری به الکل و این خوشگل‌‌های لجن. یا حقه‌‌های سینمایی هالیوود.»</p>
<p>بر می‌گردد و انگشتش را نشان می‌کند سمت من.</p>
<p>«من از واقعیت فرار می‌کنم؟!»</p>
<p>جلو‌تر می‌آید.</p>
<p>«مگر خود مختار نشده‌اید؟»</p>
<p>از دستشویی می‌آییم بیرون.</p>
<p>می‌گویم «اوضاع عراق زیاد امن نیست. پدرم&#8230;»</p>
<p>پا پیش می‌گذارد. انگشتش را می‌زند روی سینه‌ام.</p>
<p>«پدرت را بیست سال پیش ایرانی‌ها توی جنگ کشتند. سال‌هاست جنگ تمام شده»</p>
<p>چانه‌اش را می‌گیرم.</p>
<p>«آمدن من دست خودم نبوده، مادرم مجبورم کرده»</p>
<p>پوزخند می‌زند. صدایش را تو دماغی می‌کند.</p>
<p>«مادرم گفته نمی‌گذارم صدام تو را هم بفرستد جلوی گلولهٔ امریکایی‌ها»</p>
<p>تویِ پاگردِ بینِ در اتاق‌هایمان ایستاده‌ایم. راه‌پلهٔ پانسیونِ بابل سوت و کور است و هیچ صدایی از طبقه‌‌های پایین نمی‌آید. اسم این‌جا را گذاشته‌ایم برج بابل. اتاق‌‌های ما تویِ طبقهٔ چهارم پانسیون است. به قول زهیر این‌جا فقط یک طبقه بین ما و خدا فاصله است. آن هم خانهٔ صاحب مسیحی پانسیون است.</p>
<p>تکیه می‌دهم به دیوار.</p>
<p>«درسم تمام شود بر می‌گردم»</p>
<p>«دیپلم هفت ساله، هه»</p>
<p>انگشت نشانه‌اش را تکان می‌دهد. نچ نچ می‌کند.</p>
<p>«چند سال دیگر می‌خواهی کشش بدهی؟»</p>
<p>می‌چرخد.</p>
<p>«ده سال، یک قرن»</p>
<p>می‌آید و براق می‌شود توی صورتم.</p>
<p>«حالا من از واقعیت فرار می‌کنم یا تو، کرُدِ لعنتی؟»</p>
<p>با کله به پیشانی کم مویش فشار می‌آورم.</p>
<p>«شاید من فرار کنم ولی خیانت نمی‌کنم»</p>
<p>زل زده توی چشم‌هایم. چون خیلی نزدیک شده خوب نمی‌توانم اجزاء صورتش را تشخیص بدهم. دهنش بوی الکل و سیگار می‌دهد. یقهٔ فرنچش را می‌چسبم.</p>
<p>«روی دون ژوان را سفید کردی. اگر آن نوشته‌ها بلوف نباشد که کارت تمام است چریک وطن»</p>
<p>مچ دست‌هایم ر‌ا می‌گیرد. یقه‌اش را خلاص می‌کند.</p>
<p>«این بازی‌ها کهنه شده»</p>
<p>پوزخند می‌زند. سعی می‌کنم خونسرد باشم.</p>
<p>«چکار می‌کنی؟»</p>
<p>«هیچ، مثل بچه‌ای که خبر سرطان بد خیمش را شنیده، توی فرصتی که دارم شروع می‌کنم به عملی کردن آرزوهایم»</p>
<p>«کدام آرزو‌ها؟»</p>
<p>می‌گوید: «اولش یک پاکت بزرگ پاپ کرن می‌گیرم تا بعد ببینم روزگار چه خوابی برایمان دیده»</p>
<p>«باید سری به آزمایشگاه بزنیم»</p>
<p>«جدی نگیر، قضیه را نباید زیاد پیچیده کرد»</p>
<p>«از مرگ آن‌جوری نمی‌ترسی؟»</p>
<p>برمی‌گردد. پشت می‌کند به من. عصبی شده.</p>
<p>«من از شکست می‌ترسم»</p>
<p>رگ شانه‌هایش را از پشت می‌گیرم. این کار آرامش می‌کند.</p>
<p>«من دو سال پیش فهمیدم که خودم یک اسب چوبی هستم»</p>
<p>صورتش را می‌چسباند به دیوار.</p>
<p>«یعنی چی اسب چوبی هستم؟»</p>
<p>رگ‌ها بین انگشت‌هایم بازی بازی می‌کند. چشم چپش را از شدت درد بسته.</p>
<p>«زیتون دختری بود که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. آواره که شدیم. گمش کردم. سه سال پیش توی یک هتل پیدایش کردم. خانواده‌اش از هم پاشیده بود. خود فروشی می‌کرد. ایدز گرفته بود. هرچقدر اصرار کرد زیر بار نرفتم که با او نخوابم. سه ماه و هفت روز با هم بودیم.»</p>
<p>از تو جاسیگاری‌اش سیگاری در می‌آورد. بر می‌گردد.</p>
<p>«یک روز صبح زود، بیدار که شدم غیبش زده بود. این جاسیگاری را گذاشته بود به یادگار»</p>
<p>نوک سیگار را آرام آرام می‌کوبد بر رویهٔ سیلور جاسیگاری.</p>
<p>«شاید حالا زنده نباشد»</p>
<p>آن‌قدر سیگار را روی جاسیگاری کوبیده که سیگار شکسته و توتون‌هایش خالی شده.</p>
<p>«مزرعه‌ها را یا اسرائیلی‌ها آتش می‌زدند تا فلسطینی‌ها را مجبور به مهاجرت کنند یا خود فلسطینی‌ها تا خاکی سوخته برای صهیونیست‌ها جا بگذارند. حالا روی ویرانه‌‌های سوختهٔ باغ‌‌هایِ ده ما، رعنانه بنا شده. یک شهرک صهیونیستی با امکانات مدرن»</p>
<p>توی صورتش حالتی هست که برای اولین بار می‌بینم. حال و روز دهقانی که مزرعه‌اش را با دست خودش آتش زده باشد.</p>
<p>روی پلهٔ اول مکث می‌کند.</p>
<p>«خوب این تن هم بخشی از خاک فلسطین»</p>
<p>بند پوتین‌هایش باز است. با احتیاط از پلهٔ دوم پایین می‌رود.</p>
<p>«مگر نیست؟»</p>
<p>داد می‌زند.</p>
<p>«بخشی از سرزمین موعود»</p>
<p>صدای باز شدن درِ اتاقِ طبقهٔ بالا می‌آید. این بار دیگر مطمئنم آقای جلون از این‌جا اخراجمان می‌کند. زهیر آرام آرام از راه پله می‌رود پایین و توی سیاهی آن غیب می‌شود. می‌روم توی دستشویی. هوای سرد از دریچهٔ کوچکِ هواکشِ نزدیک سقف می‌آید تو. لرزم می‌گیرد. خیره می‌شوم به خطوط مسی رنگ روی آینه. با انگشت نوشته‌ها را پاک می‌کنم. روی آینه اثری محو و زنگار مانند از کلمه‌ها باقی می‌ماند. انگشتم را می‌کشم روی لب‌هایم.</p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ????? ??????">???? ????? ??????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ????">??? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????">?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ????? ???">?????? ????? ???</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ????? ???? ????? ??????">?????? ????? ???? ????? ??????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.368 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2094">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2094/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پدر بزرگ [رسول پیره]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2092</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2092#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 14:50:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[رسول پیره]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2092</guid>
		<description><![CDATA[سیدرسول پیره متولد ۲۹/۰۳/۱۳۶۸نجف آباد اصفهان نفر دوم جشنواره خوارزمی در بخش ادبیات برگزیده نهایی دو دوره گذشته جشنواره شب‌‌های شعر شهریور مقاوم اول جشنواره متفکرین و نویسندگان سال ۸۴ عضو بنیاد نخبگان ایران دانش‌جوی کارشناسی رشته  زبان و ادبیات فارسی دانش‌گاه علامه طباطبایی ■■■ پدربزرگ که از جنگ جهانی بازگشت ما دیگر به کتاب‌خانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/extra/no-picture-100-100.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><blockquote><p>سیدرسول پیره</p>
<p>متولد ۲۹/۰۳/۱۳۶۸نجف آباد اصفهان</p>
<p>نفر دوم جشنواره خوارزمی در بخش ادبیات<br />
برگزیده نهایی دو دوره گذشته جشنواره شب‌‌های شعر شهریور<br />
مقاوم اول جشنواره متفکرین و نویسندگان سال ۸۴<br />
عضو بنیاد نخبگان ایران<br />
دانش‌جوی کارشناسی رشته  زبان و ادبیات فارسی دانش‌گاه علامه طباطبایی</p></blockquote>
<p>■■■</p>
<p>پدربزرگ که از جنگ جهانی بازگشت</p>
<p>ما دیگر به کتاب‌خانه نرفتیم</p>
<p>انگشتان بلند باران را بوسیدیم و</p>
<p>یاد گرفتیم</p>
<p>برای پدرانمان گریه کنیم</p>
<p>به حال فرزندانمان بخندیم</p>
<p>با احترام روی اجساد راه رفتیم</p>
<p>مدادهای لال را تراشیدیم</p>
<p>که چیزی بنویسم</p>
<p>اما افسوس!</p>
<p>حرفی برای نوشتن نمانده است</p>
<p>وقتی دختر عاشق سرزمین‌های دور آوازی نمی‌خواند</p>
<p>گاهی باید به پنجره‌ها عادت کرد</p>
<p>مثل پیرمردها</p>
<p>تنها پنجره‌ها می‌توانند ساعات طولانی به جهان خیره شوند&#8230;</p>
<p>با این حال</p>
<p>می‌دانم توهین بزرگی است</p>
<p>زیستن در حاشیهٔ شهر هنگامی که روح‌القوانین را نوشته‌اند  (رقعی و مسطور(</p>
<p>و عاشقانه‌های نزار را&#8230;</p>
<p>اما جهان دهکده‌ای‌ست که هیچ‌گاه از آن راه نیفتادیم&#8230;</p>
<p>کتابمان را نوشتیم و به چاپ‌خانه نبردیم</p>
<p>جهان کوچک شد</p>
<p>و فهمیدیم</p>
<p>صدای کوه از دهان ما نبود</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2092">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2092/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هیچ‌کس [امیراحسان دولت‌آبادی]</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1578</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1578#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 07:53:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>امیر احسان دولت‌آبادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مجله ادبی]]></category>
		<category><![CDATA[امیراحسان دولت‌آبادی]]></category>
		<category><![CDATA[هیچ‌کس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1578</guid>
		<description><![CDATA[درباره شاعر: امیراحسان دولت‌آبادی. متولد ۱۳۶۴، سبزوار. دانش‌آموخته رشته حقوق. گاهی خرده‌فعالیت‌های ژورنالیستی می‌کند و بیش‌تر قهوه می‌نوشد و شعر می‌سراید. شعرهای او را می‌توانید در وبلاگ «به اتهام غزل» بخوانید. من که تصویری ندارم در نگاه هیچ کس خوب شد هر گز نبودم تکیه گاه هیچ کس کاش فنجانی نسازد کوزه گر از خاک من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/extra/no-picture-100-100.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><blockquote>
<p style="line-height: normal;"><strong>درباره شاعر:</strong></p>
<p style="line-height: normal;"><strong>امیراحسان دولت‌آبادی. </strong>متولد ۱۳۶۴، سبزوار. دانش‌آموخته رشته حقوق.</p>
<p style="line-height: normal;">گاهی خرده‌فعالیت‌های ژورنالیستی می‌کند و بیش‌تر قهوه می‌نوشد و شعر می‌سراید.</p>
<p style="line-height: normal;">شعرهای او را می‌توانید در وبلاگ «<a href="http://ghazalvare.blogsky.com/" target="_blank">به اتهام غزل</a>» بخوانید.</p>
<p style="line-height: normal;">
</blockquote>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">من که تصویری ندارم در نگاه هیچ کس </span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">خوب شد هر گز نبودم تکیه گاه هیچ کس</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">کاش فنجانی نسازد کوزه گر از خاک من</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچ کس</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">زیر بار ظلممان دارد زمین خم میشود</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">بی تفاوت شد خدا هم چون که آه هیچ کس</span><span>&#8230;</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">بهترین تقدیر گلها چیدن و پژمردن است</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">سعی کن هرگز نباشی دلبخواه هیچکس</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">آخرش چوپان تو را با خنده ای سر میبرد</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">کاش میشد تا نباشی در پناه هیچ کس</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span style="font-size: small;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">عاقبت در زجر هستی قرص نانت میکنند</span></span></p>
<p style="line-height: normal;"><span dir="rtl" lang="AR-SA"><span style="font-size: small;">ماه دور از دست باش و قرص ماه هیچکس&#8230;..</span></span></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1578">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1578/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
