دوشنبه، ۲۲ شهریور ۱۳۸۹ - ۷:۱۷ ق.ظ | مجله ادبی
مجید اسطیری

صدای خنده‌هایی که در محوطه پیچیده بود به دهان ها بازگشت. بعد صدای بلند آژیر از سراسر محیط جمع شد و در پله برقی فرورفت. چراغ چشمک زن کنار پله برقی مدام روشن و خاموش می‌شد. سمانه مبهوت به مردم نگاه کرد. چادر که در دست‌هایش مچاله شده بود باز شد. گوشهٔ پارهٔ آن به طرف پله برقی کشیده شد و زیر دندان‌های پله برقی فرو رفت. سمانه داشت چادرش را می‌کشید. صدای جیغ او به دهانش بازگشت. پله برقی راه افتاد .

شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۹ - ۹:۳۰ ب.ظ | مجله ادبی
حبیب احمدزاده

بیش از دَه سال طول کشید تا جرأتی پیدا کنم و این ماجرای واقعی را بنویسم. تقدیمش میکنم به همین نِنِه و نِنِهً خودم و همه نِنِه‌ها و مادرها و نیز بر این جهان سراسر نور….که شکوهی یا‌فته از مِهرِ مادری .. سِلام جُونُم.. سِلام رُودُم.. قُربُونِت بِرُم عزیزُم… نِنِه خوبی؟ خُوبِ خوبی؟آخِرِش دیدی شُو [...]

چهارشنبه، ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۲ ق.ظ | مجله ادبی
کرم‌رضا تاج‌مهر

چهارده پانزده روزی می‌شود آن لعنتی‌ها از شهر گورشانِ گُم کرده اند، رفته اند؛ بیرونشان کِردند. همه جای شهرِ خراب کِرده اند. حالا دیگر صدای گلوله هاشان از دور هم شنیده نمی‌شود. بعداز ظهرِ سه روز پیش بی که بی بی و کاکام برگشتند سر خانه زندگی مان. گُلی نمی‌دانست، خیلی دِلُم می‌خواست بهش می‌گفتُم. [...]

یکشنبه، ۱۵ فروردین ۱۳۸۹ - ۵:۵۵ ق.ظ | مجله ادبی
مسعود زیرکی

می‌دانی سحر؟ دنیای شما دنیای بی‌ریختی است. همه‌اش روی چیز‌های بی‌ریخت اسم می‌گذارید. اما چیز‌های خوب هیچ اسمی ندارند. شاید به خاطر این است که همه‌اش چیز‌های بی‌ریخت می‌بینید.

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!