<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا&#187; تنقلات</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/book-review/kids/tanaqolat-kids-ashkhane/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Aug 2010 05:20:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>مشق باران</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2639</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2639#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Apr 2010 07:50:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فهیمه شانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[شعر کودک]]></category>
		<category><![CDATA[شعر کودکانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2639</guid>
		<description><![CDATA[شعر خواندن برای بچه‌ها لذتی دارد که کم‌تر می‌شود آن را با چیزی برابر کرد. بچه‌ها به کلمات موزون و سخن آهنگین، علاقه‌ای خاص نشان می‌دهند. وقتی که در قالب کلمات موزون و سخن آهنگین، حرف‌های کودکانه و جذاب ریخته شود، به راحتی می‌شود در چشمان بچه‌ها برق شوق و لذت را دید. این روزها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/mashghe-baran.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>شعر خواندن برای بچه‌ها لذتی دارد که کم‌تر می‌شود آن را با چیزی برابر کرد. بچه‌ها به کلمات موزون و سخن آهنگین، علاقه‌ای خاص نشان می‌دهند. وقتی که در قالب کلمات موزون و سخن آهنگین، حرف‌های کودکانه و جذاب ریخته شود، به راحتی می‌شود در چشمان بچه‌ها برق شوق و لذت را دید.</p>
<p>این روزها برای این گروه سنی لطیف،‌ کتاب‌های شعر بسیاری در بازار وجود دارد. اما شناختن آن‌ها و جدا کردن کتاب و شعر خوب برای بچه‌ها کار آسانی نیست. کتاب‌های شعری که کیفیت چندانی ندارند، راحت در روزنامه‌فروشی‌ها یا کتابفروشی‌های معمولی در دسترس‌اند و می‌شود آن‌ها را به راحتی خرید، اما والدین خوب کسانی هستند که خود را با خرید یک کتابِ دم دستی برای بچه‌ها راحت نکنند و به دنبال کتاب‌هایی باشند که با تخیل و روح لطیف کودک بسازد و با فطرت او هم‌خوان باشد.</p>
<p>«مشق باران» یکی از کتاب‌های خوب شعر کودکانه است که در سال ۱۳۸۴ وارد بازار کتاب شده است.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>خواب قشنگ</strong></p>
<p>یک دکمه شکل کفشدوزک</p>
<p>بر دامن زردم نشسته</p>
<p>مامان من پاهای او را</p>
<p>با سوزن و نخ خوب بسته</p>
<p>یک  شب که من در خواب بودم</p>
<p>دیدم که او پرواز کرده</p>
<p>از شیرهٔ  گل‌ها چشیده</p>
<p>گلبرگ‌ها را ناز کرده</p>
<p>امروز توی باغ  بودم</p>
<p>پوشیده بودم دامنم را</p>
<p>یک دفعه دیدم کفشدوزک</p>
<p>افتاد  و گم شد لای گل‌ها</p>
<p>پیدا نکردم دیگر او را</p>
<p>یک کم  دلم لرزید از غم</p>
<p>گفتم به مامانم که شاید</p>
<p>تعبیر شد خواب قشنگم</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>عناوین ده شعر زیبایی که در این کتاب آمده است عبارتند از: مشق باران، پیراهن زرد، یک دانه آلبالو، ماهی من، خورشید کوچک، من و بادبادک، خواب قشنگ، بهار، گل و شاپرک، آسمان کوچک حوض. موضوع این شعرها، اغلب یک احساس خوب در یک لحظهٔ شاد کودکی است؛ چیزهایی که در ذائقهٔ لطیف بچه‌ها و نیز بزرگ‌ترهایی که هنوز کودکی در آن‌ها رنگ نباخته، جالب است: گردش یک روز در صحرا، حوض کوچک حیاط خانه، بادبادک، یک دانه آلبالو و&#8230;</p>
<p>شعرهای این کتاب را <strong>رابعه راد</strong> سروده است. قطع کتاب، قطع معمول کتاب‌های بچه‌ها یعنی خشتی است. تصاویر زیبا و رنگ‌های زندهٔ کتاب، حتماً بچه‌ها را سر ذوق خواهد آورد. اوراق روغنی آن هم هرچه در دست بچه‌ها باشد و بچرخد، شکل و قیافه زشت و آزار دهنده به خود نمی‌گیرد. قیمت مناسبی هم که دارد، شاید باعث شود که با آن، چند بچه را خوشحال کنیم.</p>
<p><strong>یکی از شعرهای این مجموعه را بشنوید:</strong></p>

<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="178" valign="top">مشق باران</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شاعر</strong></td>
<td width="178" valign="top">رابعه راد</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td width="178" valign="top">رویا بیژنی</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="178" valign="top">به‌نشر</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="178" valign="top">کودکان ۵ تا ۱۰ سال</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="178" valign="top">۲۴ صفحه</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="178" valign="top">اول/ ۱۳۸۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="178" valign="top">۵۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="178" valign="top">۵۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="178" valign="top">۳-۰۴۳۲-۰۲-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<div id="_mcePaste" style="position: absolute; left: -10000px; top: 108px; width: 1px; height: 1px; overflow: hidden;">
<p><strong>خواب قشنگ</strong></p>
<p>یک دکمه شکل کفشدوزک</p>
<p>بر دامن زردم نشسته</p>
<p>مامان من پاهای او را</p>
<p>با سوزن و نخ خوب بسته</p>
<p>یک  شب که من در خواب بودم</p>
<p>دیدم که او پرواز کرده</p>
<p>از شیرهٔ  گل‌ها چشیده</p>
<p>گلبرگ‌ها را ناز کرده</p>
<p>امروز توی باغ  بودم</p>
<p>پوشیده بودم دامنم را</p>
<p>یک دفعه دیدم کفشدوزک</p>
<p>افتاد  و گم شد لای گل‌ها</p>
<p>پیدا نکردم دیگر او را</p>
<p>یک کم  دلم لرزید از غم</p>
<p>گفتم به مامانم که شاید</p>
<p>تعبیر شد خواب قشنگم</p>
</div>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/72e79c6bdb5ed3cc062ba6e40f85e3d3?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>زهرا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2639/comment-page-1#comment-1648">2010-Apr-21</a></small>
							سلام
شعرش قشنگ بود من که خیلی با این شعرا ذوق می کنم
ممنون ، جالب بود
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2639">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2639/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/mashghe-baraan.mp3" length="812779" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>مرغ سرخ پاکوتاه</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1592</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1592#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 17:50:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فهیمه شانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کودک]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[مرغ سرخ پاکوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1592</guid>
		<description><![CDATA[«دخترهٔ شیطون! کی تا حالا گیلاس تازه رو از روی درخت چیده و تزیین کیک گِلی کرده؟» این ندا را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ صدای جوان مادرم هنگامی که با خاک‌های باغچه زیر درخت گیلاس حیاط کیک تولد درست می‌کردم و بعد گیلاس‌های خوشگل درخت را خرج تزیین آن&#8230; کودکی ما همین‌قدر ساده بود؛ بازی‌هایمان، فکرهایمان، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.bekhan.com/images/books/1106483L.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p dir="rtl">«دخترهٔ شیطون! کی تا حالا گیلاس تازه رو از روی درخت چیده و تزیین کیک گِلی کرده؟» این ندا را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ صدای جوان مادرم هنگامی که با خاک‌های باغچه زیر درخت گیلاس حیاط کیک تولد درست می‌کردم و بعد گیلاس‌های خوشگل درخت را خرج تزیین آن&#8230;</p>
<p dir="rtl">کودکی ما همین‌قدر ساده بود؛ بازی‌هایمان، فکرهایمان، کتاب‌هایمان&#8230; مادرم با همان صدای دوست‌داشتنی «مرغ سرخ پاکوتاه» را برایم می‌خواند:</p>
<p dir="rtl">«یک مرغ سرخ پاکوتاه</p>
<p dir="rtl">گرد و قلمبه نوک سیاه</p>
<p dir="rtl">این ور دشت، اون ور دشت</p>
<p dir="rtl">دنبال دونه‌ها می‌گشت&#8230;»</p>
<p dir="rtl">مرغی که یک دانهٔ طلایی پیدا کرده بود و می‌خواست آن را بکارد. از دوستانش درخواست کمک ‌کرد اما دوستانش او را یاری نکردند&#8230;</p>
<p dir="rtl">این داستان به عنوان درس خوبی از کمک و هم‌کاری تا بزرگ‌سالی در ذهن من جا خوش کرده بود و خیلی از افکار و کارهای بزرگم مشق دنباله‌دار این قصهٔ دوست‌داشتنی در کودکی‌ام بود.</p>
<p dir="rtl">چندی پیش خیلی اتفاقی دوستی کتاب «مرغ سرخ پاکوتاه» را به پسر کوچکم هدیه داد. تا خواستم کتاب را برایش بخوانم&#8230; خدای من! خودش بود با همان قطع، همان تصاویر و همان رنگ‌آمیزی‌ها!</p>
<p dir="rtl">کتاب خوب کودکی‌ام را حالا برای فرزندم می‌خوانم. چه احساس زیبایی است خواندن داستان منظومی که آهنگ آن را از ته ذهن بیرون می‌کشی و با کلمات و تصاویری ساده اما زنده به فرزندت تقدیم می‌کنی. گمان می‌کنم از وقتی این کتاب را برای فرزندم خواندم، در ذهن او هم تصویر خوبی از هم‌کاری نقش بسته است.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="342">
<p dir="rtl"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>عنوان:</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">مرغ   سرخ پاکوتاه</p>
<p dir="rtl">شرکت   انتشارات علمی و فرهنگی<strong></strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">کودکان ۳-۸ سال</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده :</strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">پروین دولت‌آبادی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">آراپیک باغداساریان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">۳۰۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">چاپ اول: ۱۳۴۹</p>
<p dir="rtl">چاپ دوم: تابستان ۸۴</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">۲۳ صفحه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">۷۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="96">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="246">
<p dir="rtl">۷-۶۷۷-۴۴۵-۹۶۴</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1592">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1592/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حکایت‌نامه</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1420</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1420#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 11:26:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام خائف]]></category>
		<category><![CDATA[حسین معلم]]></category>
		<category><![CDATA[حکایات اخلاقی]]></category>
		<category><![CDATA[حکایات عرفانی]]></category>
		<category><![CDATA[حکایتهای جالب]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب نیستان]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کهن]]></category>
		<category><![CDATA[کوروش پارسانژاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1420</guid>
		<description><![CDATA[حکایت‌هایی که مزه می‌دهند...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://uui.ir/pictures/12b5827c847b9b4b60763b92a0357331.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p dir="rtl">بار اولی که <strong>حکایت نامه</strong> را دیدم، نوجوانِ پر شورِ اهلِ سفری بودم که کلی راه طی کرده بود تا برسد به زاهدان. رفته بودم تا دوباره یکی از دوستانِ دورانِ مدرسه را ببینم. سرِ راه خانه‌شان، چشمم خورد به کتاب‌فروشیِ <strong>کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان</strong>. به هوای خریدِ چند هدیه، راه کج کردم سمت کتاب‌فروشی و چند کتاب برداشتم. دروغ چرا؟ راستش بین آن‌ها، حکایت‌نامه، طرحِ جلد و قطعِ چشم‌نوازی داشت و مهم‌ترین دلیلم برای خریدش، جذابیتِ بصری‌اش بود.</p>
<p dir="rtl">حکایت نامه را سال‌ها بعد، در کتاب‌فروشیِ کانون، در خیابانِ خالد اسلامبولی تهران دیدم. تا چشمم بهش افتاد، یادش کردم. کتابی که مدت‌ها پی‌اش می‌گشتم، اما نمی‌یافتمش. بی‌معطلی از خانمِ فروشندهٔ اخمو کتاب را خریدم و زیرِ بارانِ اولِ بهار، برگشتم خانه.</p>
<p dir="rtl">توی خانه، مادر منتظرم بود. کتاب‌ها را یک‌گوشه گذاشتم. سرم گرمِ کار و بارِ روزانه بود که یک‌باره دیدم مادر، حسابی رفته به بحرِ حکایت‌نامه و دارد با اشتیاق می‌خواندش. انگار، جدایِ جذابیتِ طرح و جنسِ کاغذ، متنِ جذابی داشت. وسوسه‌ام برای خواندن حکایت‌نامه بیش‌تر شد.</p>
<p dir="rtl">توی یک‌ روز، من و مادر، حکایت‌نامه را با هم خواندیم و بعد دربارهٔ حکایت‌های مختلفش گفتیم و گفتیم تا این‌طوری، مزه‌اش برای همیشه زیر دندان‌مان بماند.</p>
<p dir="rtl">حکایت‌نامه، بازنویسیِ ساده‌ای از حکایت‌های کهن است، که از بین ۱۹ کتابِ مختلف انتخاب شده. از اسرار التوحیدِ ابوسعید ابوالخیر گرفته تا قابوس‌نامه و تاریخ بیهقی و مثنویِ مولوی و یادداشت‌های علامه قزوینی. جنس و رنگِ کاغذِ کتاب، آدم را یادِ کتاب‌های خطیِ کهن می‌اندازد. طراحیِ سنتیِ داخل کتاب هم، این شباهت را بیش‌تر کرده. شباهتی که راستش را بخواهید، برای من یکی حسابی دوست‌داشتنی‌ است.</p>
<blockquote>
<p dir="rtl"><strong>یکی از حکایات:</strong></p>
<p dir="rtl">طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان می‌رسید، رِدایش را در سر می‌کشید. دلیلش را سؤال کردند. گفت: «منصور خلیفه، عربی شامی را گفت: چرا شکرِ حق به جا نمی‌آری که تا من بر شما حاکم شده‌ام، طاعون از میان شما دفع شده است؟ عرب گفت: حق سبحانه، از آن عادل‌تر است که دو بلا بر ما گمارد!»</p>
<p dir="rtl" align="center">■■■</p>
</blockquote>
<p dir="rtl">برای بهتر فهمیدنِ کلماتِ دشوار، گردآورندهٔ کتاب، معنی بعضی از کلمات را پای هر حکایت نوشته و این‌طوری، کار خواننده را ساده کرده. البته اشکالاتِ ویرایشی هم در بازنویسیِ آقایِ حسین معلم دیده می‌شود که محصولِ بی‌دقتیِ ناشر است!</p>
<p dir="rtl">قبل از انتشارات <strong>کتاب نیستان</strong>، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، حکایت‌نامه را چاپ کرده، اما حالا، کانون و کتاب نیستان، با هم این کتاب را منتشر می‌کنند. یک‌جور هم‌سفره شدنِ مسالمت آمیز!</p>
<p dir="rtl">تصاویرِ حکایت‌نامه کارِ آقای <strong>بهرام خائف</strong> است و طراحی گرافیک کتاب را <strong>کوروش پارسانژاد</strong> انجام داده.</p>
<p dir="rtl">مزهٔ حکایت‌نامه، مزهٔ به یادماندنی است. خدا را چه دیدید، شاید وسوسه‌تان کرد تا بروید سروقت متونِ کهن و خودتان بی‌واسطه، یک به یک بخوانیدشان.</p>
<p dir="rtl">موفق باشید</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="255" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">شناسنامهٔ کتاب</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>عنوان:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">حکایت‌نامه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>گردآورنده:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">حسین معلم</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>تصویرساز: </strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">بهرام خائف</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">کتاب نیستان – کانون پرورش فکری کودکان و   نوجوانان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>گروه   مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">نوجوان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>جنسِ   مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">فرقی ندارد!</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>تعداد   صفحات:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">۱۰۸ صفحه / وزیری</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>نوبت   چاپ:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">سوم / ۱۳۸۴</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شمارگان:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">۶۰۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">۲۳۵۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="94" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="161" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">۹-۳۵۰-۳۳۷-۹۶۴</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p dir="rtl">

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1420">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1420/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شازده کوچولو</title>
		<link>http://asha.ir/archives/740</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/740#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 18:15:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید شمس</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[آنتوان دوسنت اگزوپری]]></category>
		<category><![CDATA[ابوالحسن نجفی]]></category>
		<category><![CDATA[احمد شاملو]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات فرانسه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کودک]]></category>
		<category><![CDATA[شازده کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[عباس پژمان]]></category>
		<category><![CDATA[محمد قاضی]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی رحماندوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=740</guid>
		<description><![CDATA[داستانی که به راحتی به تجربهٔ مشترک شما و دوستان و خانواده‌تان بدل می‌شود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/07/petit_prince.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p style="text-align: justify;"><strong>■</strong><strong> </strong><strong>برای بچه‌ها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">شازده کوچولو دوستم است. من این دوستم را چند وقت پیش هدیه گرفتم. وقتی کتاب شازده کوچولو را خواندم، مامان کنارم بود. مامان هم کتاب را خواند و به بابا هم داد تا بخواند. همهٔ ما شازده کوچولو را دوست داریم.</p>
<p style="text-align: justify;">شازده کوچولو یک پسر است که از فضا به زمین آمد و با یک آقای خلبان دوست شد. شازده کوچولو یک دوست قرمز هم داشت که توی فضا جا گذاشته بودش. دل شازده کوچولو برای دوست قرمزش خیلی تنگ شده بود، برای همین یک تصمیمی گرفت که نمی‌توانم بگویم. چون مامانم می‌گوید: مزهٔ داستان می‌رود.</p>
<p style="text-align: justify;">برای این‌که مزهٔ شازده کوچولو نرود من خیلی دوست دارم همه دوست‌هایم این قصه را بخوانند، حتا علی که دیروز با هم قهر کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">اسم نویسندهٔ شازده کوچولو این است: آنتوان دوسنت اگزوپری. آقای اگزوپری فرانسوی بوده. مامانم می‌گوید خدا رحمتش کند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>■</strong><strong> </strong><strong>برای بزرگ‌ترها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">ابداً نمی‌خواهم تجربهٔ مزه‌های تازه را -پیش پیش- از خودم بگیرم. اما، شاید <strong>شازده کوچولو</strong>، تا ابد، شیرین‌ترین کتاب زندگی‌ام بماند. کتابی که جمله‌جمله‌اش در عین سادگی، پر است از نشانه و حرف.</p>
<p style="text-align: justify;">«شازده کوچولو» قصهٔ سادهٔ ساکنِ یکی از سیاره‌های ناشناس است که قصد سفر می‌کند و به زمین می‌رسد. سفر به چه بهانه‌ای؟ به بهانهٔ فرار از <strong>گل سرخ</strong>ِ به ظاهر از خود راضی. گل‌سرخی که نیاز به التفات و محبت دارد، و این چیزی است که شازده کوچولو در سفرش در می‌‌یابد.</p>
<p style="text-align: justify;">شازده کوچولو «اهلی کردن» را در سفر می‌آموزد. او می‌آموزد که در گل سرخ یا شازده کوچولو، حسی امکان برانگیختن دارد که شبیه و مانندی ندارد. حسی که باید تجربه‌اش کرده باشی تا بفهمی چیست. حسی که شازده کوچولو می‌تواند در تو برانگیزد.</p>
<p style="text-align: justify;">داستانِ «شازده کوچولو» را همهٔ ما می‌فهمیم و از آن کیفور می‌شویم. شازده کوچولو در عین «ویژه» بودن، خوانندهٔ ویژه ندارد، سن و قشر نمی‌شناسد. اگر کودک هستید یا نوجوان یا جوان یا میان‌سال یا پیر، بی‌تردید شازده کوچولو باب طبع شما است.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر می‌خواهید داستانی بخوانید که پس از مطالعه‌اش، به تجربه‌های مشترک اعضای خانواده یا گروه دوستان‌تان چیزی اضافه بشود، «شازده کوچولو» انتخاب خوبی است.</p>
<p style="text-align: justify;">«شازده کوچولو» را <strong><a href="http://www.antoinedesaintexupery.com/">آنتوان دوسنت اگزوپری</a> </strong>در سال ۱۹۴۳ در فرانسه منتشر کرد. این کتاب به بیش از ۱۵۰ زبان مختلف ترجمه شده است. تا کنون <a href="http://ketab.ir/HomePage.aspx?TabID=3567&amp;Site=ketab&amp;Lang=fa-IR&amp;type=qs" target="_blank">اقتباس‌های ادبی</a> و سینمایی بسیاری از شخصیت اصلی کتاب شازده کوچولو شده است.</p>
<blockquote style="text-align: justify;"><p><strong>چطوری بخرمش؟ </strong>خیلی راحت! با یکی از این شماره‌ها تماس بگیرید: ۶۶۴۰۱۵۴۱ &#8211; ۶۶۴۰۱۴۴۵</p></blockquote>
<p style="text-align: justify;">علاوه بر همهٔ این‌ها، شازده کوچولو از جمله شیرین‌ترین هدیه‌هایی است که گرفته‌ام و داده‌ام. وقتی شازده کوچولو را خواندید، شاید یک تجربهٔ مشترک با هم داشته باشیم!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اما یک نکته هم دربارهٔ ترجمهٔ «شازده کوچولو» به فارسی:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">تا به حال، «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88">شازده کوچولو</a>» را <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C_%28%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%29">محمد قاضی</a>، <a href="http://www.shamlou.org/">احمد شاملو</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C">ابوالحسن نجفی</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA">مصطفا رحماندوست</a>، عباس پژمان و چند نفر دیگر به فارسی برگردانده‌اند. صحبت دربارهٔ بهترین ترجمهٔ شازده کوچولو البته که سخت  است. دیدگاه‌ها در این‌باره نسبی است. بعضی‌ها ترجمهٔ شاملو را می‌پسندند، بعضی دیگر ترجمهٔ نجفی را. غیر از ترجمهٔ قاضی، باقی را دیده‌ام و در میان این همه ترجمهٔ نجفی به مراتب برایم دوست‌داشتنی‌تر بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>■</strong><strong> </strong><strong>برای مطالعهٔ بیش‌تر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">● <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%88_%D8%B3%D9%86%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B2%D9%88%D9%BE%D8%B1%DB%8C">صفحهٔ آنتوان دوسنت اگزوپری در ویکی‌پدیا / فارسی</a></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265">
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>عنوان:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl"><a href="http://ketab.ir/HomePage.aspx?TabID=3564&amp;Site=ketab&amp;Lang=fa-IR&amp;BookID=1199162" target="_blank"><strong>شازده کوچولو</strong></a></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl"><a href="http://www.ketabname.com/main2/lists/from_this_publisher.php?id=104" target="_blank"><strong>انتشارات نیلوفر</strong></a></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">کودک، نوجوان، جوان، میان‌سال و پیر. جنسیت و قشر و میزان سواد هم سرش نمی‌شود. کتابی برای تمام فصول، تمام سلیقه‌ها!</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">آنتوان دوسنت اگزوپری</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">آنتوان دوسنت اگزوپری</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">ابوالحسن نجفی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شمار‌گان:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۵۰۰۰ جلد</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">پنجم / ؟</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">۱۲۰ صفحه / رقعی (شومیز و گالینگور)</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl">؟ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="151">
<p dir="rtl"><span id="_ctl2_DesktopThreePanes1_ThreePanes__ctl5_lblISBN"><strong>ـ </strong>۱-۱۳۲-۴۴۸-۹۶۴</span></p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p style="text-align: justify;">
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ????? ??????">???? ????? ??????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????? ??????">????? ??????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ??? ???? ????? ?????? ???????? ????">?????? ??? ???? ????? ?????? ???????? ????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.361 ms -->
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/490b73e18347a6ea5f9b11865d9e0a6b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>بهنوش زند:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/740/comment-page-1#comment-1766">2010-Jul-24</a></small>
							من همۀ ترجمه های مهم شازده کوچولو را خوانده ام. ما سر کلاس هم ترجمه های این کتاب را با متن اصلی مقایسه کرده ایم. ترجمۀ عباس پژمان بهترین ترجمه است. هم از نظر زبان ترجمه هم از لحاظ درک درست متن اصلی کتاب. نکته هایی که پژمان متوجه شده و هیچ کدام از مترجمها متوجه نشده اند واقعا حیرت انگیز ست. مثلا "وقتیکه حکم خیلی مهم باشد جرئت نمی کنی سرپیچی کنی" و ده ها نکتۀ دیگر...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/e5f49df33be0f49b6aaadb559742d150?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/740/comment-page-1#comment-1767">2010-Jul-27</a></small>
							سلام دوست خوب. راستش من متن کامل ترجمه عباس پژمان را نخوانده ام، اما مدتی قبل مرورش کردم. آن موقع به ذهنم رسید که زبان ترجمه دکتر پژمان کمتر از ترجمه نجفی و شاملو کودکانه است. اما آنچه شما میگوئید، حرف دیگری است؛ از منظر دیگر. ممنون
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=740">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/740/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قرقر و قرقره</title>
		<link>http://asha.ir/archives/505</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/505#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 11:39:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستی]]></category>
		<category><![CDATA[قرقره]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=505</guid>
		<description><![CDATA[اگر یک قرقره دلش برای دوستش تنگ بشود، چه کار می‌کند؟ این قصه دربارهٔ قرقره‌ای است که سفر می‌کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/ghergher.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p style="text-align: justify;"><strong><strong>■ </strong></strong><strong>برای بچه‌ها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">سلام. من دیروز دوباره به کتاب‌فروشی رفتم و یک کتاب خیلی خیلی خوب خریدم. اسم کتاب «قرقر و قرقره» بود. داستانش دربارهٔ دوتا قرقره است که هم‌دیگر را دوست دارند. برای همین هم ، قرقره یک نامه به قرقر می‌نویسد. قرقره توی نامه‌اش نوشته: دوستت دارم. دلم برات تنگ شده.</p>
<p style="text-align: justify;">این کتاب خیلی نقاشی‌های خوبی داشت. من کتاب را دوبار خواندم. یک‌بار خودم تنهایی. یک بار هم خاله مینا آن را برایم خواند و با هم نقاشی‌هایش را دیدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد خاله مینا گفت: نقاشی‌های این کتاب را نویسنده‌اش کشیده. اسم نویسندهٔ این کتاب<strong> لیندا ولفسگروبل </strong>است. من دلم می‌خواهد خانم لیندا را ببینم و از او تشکر کنم. چون خیلی کتاب خوبی نوشته. اما خانم لیندا اینجا نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">راستی! هفتهٔ بعد تولد آیدا است و مادرم می‌خواهد برایم یک «قرقر و قرقره» دیگر بخرد تا به آیدا هدیه بدهم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong></strong></p>
<p dir="rtl"><strong><strong>■</strong> برای بزرگ‌ترها:</strong></p>
<p><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;">«قرقر و قرقره» داستانِ ساده و زیبایی‌ست که بر مبنای تصاویرش پیش می‌رود. داستان دو شخصیت دارد که «قرقر» و «قرقره» نام دارند. حجم کتاب آن‌قدر کم است که در چند دقیقه می‌توان آن را خواند و هر پدر و مادر گرفتار و پرمشغله‌ای فرصت خواهد کرد تا این کتاب را با فرزندش هم‌خوانی.</p>
<blockquote style="text-align: justify;"><p><strong>- چطوری بخرمش؟ </strong>خیلی راحت! با یکی از این شماره‌ها تماس بگیرید: ۶۶۴۰۱۵۴۱ &#8211; ۶۶۴۰۱۴۴۵</p></blockquote>
<p style="text-align: justify;">«قرقر و قرقره» روایت‌گر دوستیِ ساده و دوست‌داشتنیِ دو قرقره است که اگرچه از هم دورند، اما برای دیدن یک‌دیگر تلاش می‌کنند. تلاش قرقر برای رسیدن به دوستش آن‌قدر همه‌جانبه است که از وجود خودش که همان «نخ» است هم می‌گذرد و می‌رود و می‌رود تا دیگر نخی برایش نمی‌ماند. اما آخرش چه؟ شاید قابل حدس باشد!</p>
<p style="text-align: justify;">خواندن «قرقر و قرقره» برای بچه‌ها، به دلیل سادگی و روانی داستان و تصاویر زیبایش، شادی‌آور و صدالبته آموزنده است. این کتاب لذت دوست‌داشتن و دوستی را -باز زبانی ساده و جذاب- به بچه‌ها می‌چشاند. چه چیزی بهتر از این؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شنــــاس‌نامهٔ   کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl"><a href="http://www.ofoqco.com/showbook.asp?id=916" target="_blank">افق   (کتاب‌های فندق)</a></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه   مخاطبان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۲ تا ۶   ساله‌ها</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">لیندا ولفسگروبل</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">لاله   جعفری</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">لیندا ولفسگروبل</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۳۰۰۰   نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت   چاپ:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">اول / بهار   ۸۷</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد   صفحات:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۲۸ خشتی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۵۰۰   تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl"><strong>۳-۴۶۲-۳۶۹-۹۶۴-۹۷۸</strong></p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=505">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/505/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تیستوی سبز انگشتی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/373</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/373#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jan 2009 13:13:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[تیستوی سبز انگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[جاناتان مرغ دریایی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[لیلی گلستان]]></category>
		<category><![CDATA[مهدکودک]]></category>
		<category><![CDATA[نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=373</guid>
		<description><![CDATA[وقتی تیستو هست، همه‌جا سبز می‌شود... چه دوست‌داشتنی!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/tistou-book.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p dir="rtl">■ <strong>برای بچه‌ها:</strong></p>
<p dir="rtl">یک روز من رفته بودم پیش آقای آبرومندی تا ازش ساز زدن یاد بگیرم. آقای آبرومندی که خیلی چاق است و صورتش مثل عموشلبی است، به من یک کتابِ خوب داد. من کتاب را خواندم. اسم کتاب «تیستوی سبز انگشتی» بود و خیلی خوب بود.</p>
<p dir="rtl">تیستو یک پسر کوچک است که دلش نمی‌خواهد توی دنیا آدم‌ها با هم جنگ کنند. برای همین تیستو یک کار قشنگ می‌کند که همهٔ آدم‌هایی که دل‌شان جنگ می‌خواهد ناراحت می‌شوند.</p>
<p dir="rtl">این کتاب من خیلی قشنگ بود و من آن را شب‌ها توی تختم می‌خواندم تا تمام شد.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">■ <strong>برای بزرگ‌ترها:</strong></p>
<p><strong>ادبیات روان، کلماتِ آشنا</strong></p>
<p>تیستوی سبز انگشتی، با ادبیاتی روان روایت می‌شود. کلمات در این داستان، کلماتی ساده و آشنایند. مخاطب، چه کودک باشد چه بزرگ‌سال، در مواجهه با کلمات، غریبی نمی‌کند و به دست‌انداز نمی‌افتد. بخشی از این حسن، زائیدة ترجمه روان و ساده است، اما بخش اصلی‌اش، محصولِ روانی ادبیاتی‌ست که نویسنده ارائه کرده است.</p>
<p>استفاده از ادبیات ساده و کلمات آشنا، به هیچ‌وجه نقیصه در داستان محسوب نمی‌شود. مخاطب، باید بتواند با اصلِ داستان و روند آن ارتباط بگیرد. بنابراین، به کارگیری این ادبیات و کلماتِ آشنا و ساده، مخاطب  را در ارتباط‌گیری با داستان و شخصیت‌های آن، یاری می‌کند. کلمات دشوار و ادبیات مکلف، او را در تورِ «زبان داستان» اسیر می‌کند و راه‌یابی‌اش به داستان را دشوار می‌کند. بنابراین، از جمله محاسن «تیستو&#8230;»، ادبیات روان و کلمات آشنایی‌ست که نویسنده و مترجم، از آن بهره گرفته‌اند. این‌چنین است که داستان، مثلِ واکسنِ بدون درد، آرامش‌دهنده است و بی‌دردسر.</p>
<p><strong>روایتِ ساده و پرهیز از پیچیدگی</strong></p>
<p>روایتِ «تیستو&#8230;» روایتِ ساده‌ای است و از این حیث، قصه، به خوبی در ظرفِ «ادبیات و زبان» آن، آرام گرفته است. مخاطب هیچ دست‌اندازی حس نمی‌کند، در پیچیدگی‌های فنون داستان‌نویسی و شیوه‌های آن گرفتار نمی‌شود، اما در عین حال، کشش داستان، او را به دنبال خود می‌کشد. «تیستو» این ویژگی را دارد که به صورت بخش بخش و در فواصل زمانی منقطع خوانده شود، یا یک‌باره و در یکی-دو نشست با مخاطبش حرف بزند. این ویژگی، از جمله محاسنِ «تیستو&#8230;» است. داستان آن‌قدر روان، در عین حال جذاب است که مخاطب را تشنه نگاه می‌دارد و فاصله‌های زمانی هم نمی‌توانند روالِ داستان را از یاد مخاطب ببرند.</p>
<p>اگرچه شیوه روایت داستانِ «تیستو&#8230;» شیوه ارجح یا احسن روایتِ داستان نیست و تنها شیوه روایی هم محسوب نمی‌شود، اما انتخابِ این شیوه روایی برای داستان «تیستو» انتخابی درست است که «کلمات ساده» نیز با آن چفت شده‌اند و بر پیکره یک‌دست و ساده و صیقلی داستان، خش نینداخته‌اند.</p>
<blockquote>
<p dir="rtl">«تیستوی سبز انگشتی» تقریباً از آن آثار دیده نشده‌ای است که خواندشان آدم را سر ذوق می‌آورد. تیستو داستانی ساده دارد که برآمده از فطرتِ صلح‌جوی آدمی است. نویسندهٔ کتاب، داستانش را بخش‌بخش روایت کرده تا خوانش آن ساده‌تر باشد.</p>
<p dir="rtl">در مهدها یا خانه، می‌توان خواندن بخش‌های کتاب را تا چند روز ادامه داد و دربارهٔ هربخش با بچه‌ها گفت‌گو کرد.</p>
<p dir="rtl">داستان تیستو، دربارهٔ کودکی بانمک است که به هرکجا دست می‌کشد، بی‌درنگ سبزی از آن‌جا می‌روید&#8230; با همین استعداد است که کارخانهٔ اسلحه‌سازی پدرش را مبدل به گلستان می‌کند و شهر را بدجور به هم می‌ریزد.</p>
<p dir="rtl">داستانِ تیستو در عین شیرینی، لطیف و جذاب است.</p>
<p dir="rtl">خواندن این داستان، کودک را به دنیای شیرین تخیل می‌برد و شب‌هایش را روشن می‌کند.</p>
</blockquote>
<p><strong>داستان‌هایی که با فطرت حرف می‌زنند</strong></p>
<p>«تیستو&#8230;» نمونه‌ای است از داستان‌هایی که سن و زبان و زمان نمی‌شناسند. سال‌ها خوانده می‌شوند، دهه‌های مختلف در صدر فهرست پرمخاطب‌ترین کتاب‌ها قرار دارند، کتاب موردعلاقه آدم بزرگ‌ها و بچه‌ها هستند. این کتاب‌ها چه ویژگی دارند؟ چه خصیصه‌ای در آن‌ها است که این‌چنین خواستنی و خوش‌مزه می‌کندشان؟</p>
<p>این ویژگی، علاوه بر شیوه روایت و زبان که پیش‌تر به آن اشاره شد، به بطنِ «قصه» باز می‌گردد. قصه‌ آثاری مانند «<strong><a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;source=web&amp;ct=res&amp;cd=1&amp;ved=0CAcQFjAA&amp;url=http%3A%2F%2Fwww.asha.ir%2Farchives%2F740&amp;ei=M88cS4LSMYai4QbjqqXyAg&amp;usg=AFQjCNH-rjApZ_QZMTbw_fA9wxDDNE4OOg" target="_blank">شازده کوچولو</a></strong>»، «تیستو&#8230;»، «<a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;source=web&amp;ct=res&amp;cd=1&amp;ved=0CAcQFjAA&amp;url=http%3A%2F%2Fwww.asha.ir%2Farchives%2F800&amp;ei=dM8cS9zXIo6e4QaJ_azjAg&amp;usg=AFQjCNFk7Jmf2k_d7czkMXwZIN0pw2qsJQ" target="_blank"><strong>جاناتان مرغ دریایی</strong></a>» و مثال‌هایی از این دست، حرفی از جنسِ فطرت آدمی دارند، پس نه با عقل آدمی، نه با زبان آدمی، نه حتا با دل آدمی، بلکه با فطرت و وجدان او به گفتگو می‌نشینند و از «اصول»ی می‌گویند که زبان و زمان و مکان و سن نمی‌شناسد. بومیِ جانِ آدمی است و در هیچ‌جا و هیچ‌وقت «غریبه» نیست. در نگاه گذرا به امثال این داستان‌ها، به این ویژگی مشترک‌شان برمی‌خوریم که حرف‌هایی از «آزادگی»، «صداقت»، «عشق» و «جوان‌مردی» در آن‌ها است. و این ویژگی است که می‌تواند اثری را پرفروش، پرمخاطب و شهره کند. اما، همان‌گونه که گفته شد، گفتن از «فطرت» نیازمندِ آن است که راوی، خود اهلِ فطرت باشد و زبانِ داستان و شیوه روایت را خوب بشناسد و بتواند چهارچوب فنی و روایی داستانش را خوب چفت کند. و این چیزی است که نویسنده «تیستو&#8230;» به خوبی از پس آن برآمده است.</p>
<p>یک پدر می‌تواند «تیستو&#8230;» را بخواند و از زاویه دید یک «پدر» با او ارتباط برقرار کند. یک مادر نیز از زاویه دید خودش. یک کودک یا نوجوان نیز. یک معلم نیز.</p>
<p>واکنشِ خواننده در هر سن و سالی که باشد، پس از مطالعه این کتاب جالب توجه است. لحن اثر، لحنی نصیحت‌گونه یا حتا انذار دهنده نیست؛ اما در عین حال هم نصیحت می‌کند و هم انذار می‌دهد.</p>
<p><strong>ترجمه روان و کودکانه</strong></p>
<p>ترجمه خانم گلستان، روان است و برخلاف برخی ترجمه‌ها که از کتاب‌هایی مانند «جاناتان..» و «شازده کوچولو» شده است، تلاش برای فخرفروشیِ زبانی در آن دیده نمی‌شود. این‌گونه است که مخاطب در هر سن و سالی باشد، با «تیستو» ارتباط می‌گیرد و می‌تواند در جایگاه یک هم‌سن، دوست، پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ، دوستش بدارد و از دور، مراقب شیطنت‌های کودکانه‌اش باشد.</p>
<p>شکر خدا، نه نویسنده و نه مترجم، خود را اسیر زبان و کلمات نکرده‌اند.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246">
<p dir="rtl" align="center">شنــــاس‌نامهٔ   کتـاب</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>عنوان   کتاب:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">تیستوی سبز   انگشتی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">نشر ماهی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه   مخاطبان:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۸ تا   ۱۰۰ ساله‌ها</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">موریس دروئون</p>
<p dir="rtl">Maurice   Druon</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">لیلی گلستان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">سیامک فرخجسته</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۵۰۰۰   نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت   چاپ:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">اول /   پائیز ۸۳</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد   صفحات:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۳۴</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۲۵۰  تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۹۶۴-۷۹۴۸-۲۲-۰</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ?????? ????? ??? ??????">?????? ?????? ????? ??? ??????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????? ??? ??????">????? ??? ??????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 0.851 ms -->
				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5f19e01fa1bf273aa60a5f2b0619b051?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>محسن خطیبی‌فر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/373/comment-page-1#comment-59">2009-Jan-14</a></small>
							یا حق
سلام
چه‌قدر خوب که برای بچه‌ها هم حرف زده بودی. ولی قدری تکراری بود به‌نظرم: حالا البته با این ایده جناب‌عالی باید دست به‌کار شوم تا ببینم خودم چندمرده حلاج‌ام؟
راستی آن‌جایی که گفته‌ای می‌شود کتاب را در مهدها خواند باید بیاید آخر: متن را از یک‌جا شروع کرده‌ای که معرفی کتاب است. به‌نظرم باید آخرش این پیش‌نهاد را می‌دادی. حتی اگر کار تو جدید هم بوده باشد، به من یکی حال نداده. حالا خودت دانی.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=373">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/373/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان مجموعه‌ها</title>
		<link>http://asha.ir/archives/164</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/164#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 00:07:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدمهدی برزگر گنجی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[فنی و مهندسی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[اوم یاکوله ویچ ویلنکین]]></category>
		<category><![CDATA[ریاضیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرویز شهریاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/core/?p=164</guid>
		<description><![CDATA[ویلنکین در این اثر سعی کرده است خواننده را آن‌چنان در فضای ریاضیات غرق کند تا او احساس نکند که دارد ریاضیات می آموزد و به هیچ وجه، تلاش او برای فهم مفاهیم، آزاردهنده و ملال‌آور نباشد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/dn16366-1_300.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>«ایوان عزیز! یک دستور فوری. منجمین چیز عجیبی در کیهان کشف کرده‌اند، از یک کهکشان به کهکشان دیگر، خط سیاه اسرارآمیزی کشیده شده است! هیچ‌کس نمی‌داند موضوع از چه قرار است. بهترین رادیوتلسکوپ‌ها، تلسکوپ‌های نوترونی و جاذبه‌ای نتوانسته‌اند پرده از این راز بردارند. امید همه تنها به توست. فوراً به طرف ستارگان آ. ت. د-۱۵۸۷ پرواز کن!<br />
&#8230; معلوم شد آوارگان بین ستاره‌ها که من زمانی برای آن‌ها سیارهٔ کوچکی ساخته بودم، سیارهٔ خود را به مناسبت این‌که به تکه‌های کوچکی تقسیم شده بود از دست داده و دوباره بی‌پناهگاه باقی مانده‌اند. این‌ها برای این‌ که بیش از این در کهکشان‌های بیگانه سرگردان نمانند، تصمیم گرفتند ساختمان عظیمی برای همهٔ مسافرین فضایی بسازند. این مهمان‌خانه، تقریباً از همهٔ کهکشان‌های غیر مسکونی می‌گذشت. می‌گویم تقریباً همه، زیرا آوارگان، بعضی از کهکشان‌های غیر مسکونی را خراب کرده بودند و از باقی‌ماندهٔ آن‌ها برج‌های مهمان‌خانه را ساخته بودند.<br />
مهمان‌خانه کاملاً مجهز بود: در هر اطاق آن شیرهایی بود که پلاسمای سرد و گرم در آن‌ها جریان داشت! در صورت تمایل می‌شد شب به صورت گردهای اتمی درآمد و صبح دوباره به حالت اول برگشت!<br />
مهم‌تر از همهٔ این‌ها، مهمان‌خانه بی‌نهایت اطاق داشت. آوارگان امیدوار بودند که به این ترتیب هیچ مسافری در فضا سرگردان نماند و به جملهٔ ناراحت کنندهٔ «اطاق خالی نداریم» بر نخورد.<br />
&#8230; در مقابل پنجره، صفی به نوبت ایستاده بودند که انتهای آن، جای دوری، نزدیکی‌های ابرهای «ماژلان» گم می‌شد. این صداها پیاپی به گوش می‌رسید:<br />
«دو تمبر کهکشان «آندرومدا» را با تمبر «سیروس» عوض می‌کنم!»<br />
«چه کسی تمبر سال ۵۷ سدة فضایی را دارد؟»<br />
- این‌ها کیستند؟</p>
<p>- کنگرهٔ تمبرشناسان بین کهکشان‌ها.</p>
<p>- و عدهٔ آن‌ها زیاد است؟</p>
<p>- عدهٔ آن‌ها بی‌نهایت است. از هر کهکشان یک نماینده آمده است.</p>
<p>- ولی آن‌ها را چه‌طور جا می‌دهید؟ آخر جانورشناسان فضایی فردا خارج خواهند شد.</p>
<p>- نمی‌دانم. پنج دقیقه‌ای است که دربارهٔ همین مطلب با مدیر صحبت می‌کنم.</p>
<p>ولی مسئله کاملاً پیچیده بود و این پنج دقیقه (همان‌طور که در زمین هم اغلب پیش می‌آید) درست یک ساعت طول کشید&#8230;»</p>
<p>آن‌چه در بالا خواندید، بریده‌ای بود از کتاب «داستان مجموعه‌ها»، <strong>اثر نااوم یاکوله ویچ ویلنکین</strong>، با ترجمهٔ استاد <strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C">پرویز شهریاری</a></strong>. این کتاب همان‌گونه که از اسم آن برمی‌آید، کتابی‌ست ساده و جذاب، دربارهٔ ریاضیات.</p>
<p>ویلنکین در این اثر سعی کرده است خواننده را آن‌چنان در فضای ریاضیات غرق کند تا او احساس نکند که دارد ریاضیات می آموزد و به هیچ وجه، تلاش او برای فهم مفاهیم، آزاردهنده و ملال‌آور نباشد. او کوشیده است از زبانی طنزآمیز و شیرین بهره ببرد و مترجم هم با آگاهی کامل برای انتقال این ظرافت به خوانندهٔ فارسی‌زبان، تلاش خود را به کار بسته است.<br />
در جای‌‌جای کتاب، با مفاهیم و موضوعاتی برخورد می‌کنیم که به خاطر زبان ویلنکین -حتی اگر تکراری هم باشند- برای ما جذاب و جادویی جلوه می‌کند. آن‌چه بیش از هرچیز مهم است، رابطه‌ای است که او میان زندگی، واقعیت و خیال برقرار کرده است.</p>
<table style="text-align: justify;" dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246">
<p dir="ltr" align="center"><strong>شنــــاس‌نامهٔ   کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">توکا<strong></strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۵ تا ۱۰۰۰ ساله‌ها</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">نااوم یاکوله ویچ ویلنکین</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">پرویز شهریاری</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">دوم / شهریور ۵۷</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۲۱۳</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="ltr" align="right"><strong>قیمت:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="ltr">
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="ltr" align="right"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="ltr">
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=164">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/164/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لافکادیو</title>
		<link>http://asha.ir/archives/161</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/161#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 23:51:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فهیمه شانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[شل سیلور استاین]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[لافکادیو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/core/?p=161</guid>
		<description><![CDATA[این بار عمو شلبی روایت‌گر زندگی یک شیر است! شیری به نام لافکادیو، که مثل همهٔ شیرهای دیگر در جنگل و درمیان گلهٔ شیرها زندگی می‌کرد، اما انگار با بقیه کمی تفاوت داشت...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/lafcadio.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p style="text-align: justify;" dir="rtl">«لافکادیو» را اولین بار عزیزی به من هدیه داد تا کمی از حال و هوای مطالعهٔ کتاب‌های حجیم و دشوارفهم بیرون بیایم و کمی چرند هم بخوانم؛ زنگ تفریحی در مطالعه. من هم حرف او را گوش کردم و نه تنها چرندی نیافتم، بلکه به جرأت ادعا می‌کنم که داستانی عمیق خوانده‌ام و از این بابت همیشه از او سپاسگزارم و دوست دارم شما هم آن را تجربه کنید.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بچه‌های اهل مطالعه (و آدم بزرگ‌های کتاب‌خوان که هنوز دوران بچگیِ آن‌ها تمام نشده است)، <strong><a href="http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B4%D9%84+%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B1+%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86&amp;SSOReturnPage=Check&amp;Rand=0">شل سیلوراستاین</a></strong> یا به قول خود نویسنده «عمو شلبی» را خوب می‌شناسند و با داستان‌ها و شعرهای ساده و شیرین او آشنا هستند. معمولاً عمو شلبی تصاویر جالبی را که ابتکار خود اوست، در کتاب‌هایش می‌آورد و لذت خواندن را دوچندان می‌کند. گاهی هم آدم دلش می‌خواهد فقط این تصاویر سیاه و سفید جالب را ببیند، بدون خواندن متن کتاب!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">این بار عمو شلبی روایت‌گر زندگی یک شیر است! شیری به نام <strong>لافکادیو</strong>، که مثل همهٔ شیرهای دیگر در جنگل و درمیان گلهٔ شیرها زندگی می‌کرد، اما انگار با بقیه کمی تفاوت داشت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">لافکادیو به ‌طرز جالبی، خیلی اتفاقی وارد دنیای آدم‌ها می‌شود و به خاطر علاقه‌اش به نوعی شیرینی زندگی‌اش به کلی تغییر می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">قطع کتاب، جیبی و نوشته‌‌های آن، یک صفحه در میان است! چون در صفحهٔ مقابلِ نوشته‌های فارسی، برگردان آن‌ها به انگلیسی قرارداده شده است؛ بنابراین ۱۵۹ صفحه چیزی دو برابر تعداد صفحات کتاب است و حجم واقعی داستان، نصف آن است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">نام واقعی کتاب، «سرگذشت لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد» است. این داستان، برای بچه‌ها بسیار جالب و برای بزرگ‌ترها، آموزنده و درخور تأمل است. پدر و مادر یا حتی پدربزرگ و مادربزرگ در کنار بچه‌ها می‌توانند از خواندن داستان و دیدن تصاویر جالب آن لذت ببرند. لافکادیو، برای دوستان هم هدیه خوبی است، پس رفقا را هم در لذت خود از خواندن یک کتاب خواندنی شریک کنید!</p>
<table style="text-align: justify;" dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">گل آفتاب<strong></strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">همهٔ سنین، همهٔ سلیقه‌ها!</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده و تصویرگر:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">شل سیلور استاین</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">سیما مجیدزاده</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۲۲۰۰  نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">سوم/ ۱۳۸۴</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۵۹</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۲۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۰-۴۹-۵۵۹۹-۹۶۴۴</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;">
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????????">????????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????? ???? ????????">????? ???? ????????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 0.445 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=161">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/161/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راز آواز</title>
		<link>http://asha.ir/archives/147</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/147#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 23:35:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[ایران‌بان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[راز آواز]]></category>
		<category><![CDATA[رامین مولایی]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[نشر ایران بان]]></category>
		<category><![CDATA[نشر قطره]]></category>
		<category><![CDATA[نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>
		<category><![CDATA[گوستابو رولدان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/core/?p=147</guid>
		<description><![CDATA[قصهٔ کتاب «راز آواز» که «گستابو رولدان» آرژانتینی آن را نوشته، دربارهٔ آوازخوانی جیرجیرک‌های دوست‌داشتنی‌ای است که شب‌های جنگل انبوه را آهنگین می‌کنند، اما؛ مثل همیشه که جانورهای خودخواه می‌خواهند صدای دیگران را نشنوند، شیرکوهی داستان هم دلش می‌خواهد جیرجیرک‌ها را ساکت کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/01/jeld.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p style="text-align: justify;" dir="rtl">■<strong> برای بچه‌ها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">چند وقتِ پیش، من یک کتاب خوب خواندم به نام: «راز آواز». قصهٔ کتاب دربارهٔ چند جیرجیرک شاد و مهربان است که دوست دارند آواز بخوانند و حیوانات جنگل را خوش‌حال کنند. اما یک شیرکوهی زورگو در جنگل هست که به جیرجیرک‌ها زور می‌گوید&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">می‌خواهی بدانی آخر قصه چه اتفاقی می‌افتد؟ من برایت نمی‌گویم، چون آقای «گوستابو رولدان» که این کتاب را نوشته، خیلی بهتر از من قصه را تعریف کرده است. برای همین هم، بهتر است خودت کتاب را بخوانی. تازه نقاشی من خوب نیست و ممکن است نقاشی کتاب را بد بکشم. این‌طوری آقای نقاش از دستم عصبانی می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">راستی! امروز کتاب خواندی؟ هر وقت کتاب خواندی بیا این‌جا تا درباره‌اش با هم حرف بزنیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">■<strong> برای بزرگ‌ترها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>سرویس/بخش</strong><em>:</em><em> </em>کودک و نوجوان / آش‌خانه<em></em></p>
<p dir="rtl"><strong>نویسنده</strong><em>: </em>ایمان مطهری منش</p>
<p>«راز آواز» را بلافاصله بعد از خریدنش، توی تاکسی خواندم. شده بودم عین بچه‌ها! هیچ خجالت هم نمی‌کشیدم از ابرازِ عمق کیفوری‌ام. آن‌قدر خوش‌مزه بود که تا ماشین خودش را از انقلاب برساند به هفت‌تیر، تمامش کردم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">قصهٔ کتاب «راز آواز» که «گستابو رولدان» آرژانتینی آن را نوشته، دربارهٔ آوازخوانی جیرجیرک‌های دوست‌داشتنی‌ای است که شب‌های جنگل انبوه را آهنگین می‌کنند، اما؛ مثل همیشه که جانورهای خودخواه می‌خواهند صدای دیگران را نشنوند، شیرکوهی داستان هم دلش می‌خواهد جیرجیرک‌ها را ساکت کند، اما&#8230; آخرِ داستان شکست می‌خورد و مثل همهٔ زورگوهایی که تا شکست می‌خورند دنبال بهانه می‌گردند، بهانه‌جویی می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خواندنِ راز آواز، شجاعت و ارادهٔ قوی را به بچه‌هایمان می‌آموزد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">«راز آواز» را <strong>رامین مولایی</strong> ترجمه کرده که ترجمه‌های دیگرش از آثار نویسندگان آرژانتینی هم خواندنی‌ است. انتشارات <strong>قطره</strong> و <strong>ایران‌بان</strong> با هم‌کاریِ هم این کتاب را در پائیز ۸۵ منتشر کرده‌اند و بهای ۸۰۰ تومان را بر آن گذاشته‌اند.</p>
<table style="text-align: justify;" dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">قطره &#8211; ایران‌بان<strong></strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۸ تا ۱۰۰ ساله‌ها</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">گوستابو رولدان</p>
<p dir="rtl">Gustavo Rolán</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>مترجم</strong><strong>:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">رامین مولایی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">لوییس سکافاتی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۲۰۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">اول / پائیز ۸۵</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۵۹</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۸۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۹۶۴   &#8211; ۷۹۸۹ &#8211; ۷۵ &#8211; X</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;">

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=147">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/147/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
