<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا&#187; غذا</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/book-review/kids/ghaza-kids-ashkhane/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Aug 2010 05:20:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>احمق‌های چلم و تاریخ‌شان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3266</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3266#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 May 2010 01:02:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سعید شفیعی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[احمق‌های چلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3266</guid>
		<description><![CDATA[استانی نمادین از سرنوشت اجتماعی بشر و نقش حاکمان کم عقل و ناتوان]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/chelm.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>«چِلم» را شهری تاریخی فرض کنید در لهستان که ساکنین آن بیش‌تر مردمی ساده لوح هستند که به دست حاکمانی بی خرد، گرفتار آمده‌اند.</p>
<p>«آیزاک بشویتس سینگر» نویسندهٔ لهستانی و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات به سال ۱۹۷۸با قلمی توانا داستانی نمادین از سرنوشت اجتماعی بشر و نقش حاکمان کم عقل و ناتوان در رقم زدن چنین دنیای شومی را روایت کرده است. البته این کتاب گویا برای نوجوانان نوشته شده اما بقدری حرف دارد که آشکارا می‌شود کتاب را ویژه بزرگسالان نامید.</p>
<p>سینگر در این کتاب تاریخ چِلم را روایت می‌کند. او ابتدا از «گرونام اول» شروع می کند. اولین پادشاه چِلم که به وجود بحران در شهر پی می‌برد و با شورای حکومتی‌اش در صدد رفع بحران بر می‌آید . اما برای رفع بحران تصمیم به شروع جنگ می‌گیرد و دلیلش برای این کار را توهین مردم شهرهای اطراف، به مردم خردمند و نورچشمی چلم می‌داند اما در</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>گوشه‌ای از برنامهٔ بنم پوک اکا رهبر حزب انقلابی:</strong></p>
<p>۱٫ گرونام باید از قدرت کناره گیری کند. یعنی باید او را مجبور کنیم از تا به میل خودش از قدرت کناره گیری کند</p>
<p>۲٫ پول باید منسوخ شود. تا وقتی پول وجود دارد ثروتمند و فقیر هم وجود خواهند داشت. بدون پول همه به طوز مساوی فقیر خواهند بود</p>
<p>۳٫ در چلم دیگر یک نفر تصمیم نمی گیرد بلکه تصمیم گیری با سه نفر خواهد بود اما تنها با اجازه و نظر مدبرانه پوک راکا بقیه می توانند تصمیم بگیرند.</p>
<p>۴٫ انتخابات هر چهل سال یک بار برگزار خواهد شد اما فقط اعضای حزب انقلابی صلاحیت دارند که رای بدهند و انتخاب کنند.</p>
<p>۵٫ زنان چلم جواهراتشان را اهدا خواهند کرد تا برای ساخت مجسمه طلایی پوک راکا از آن استفاده شود.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>نهایت شکست سختی را تجربه می‌کند.</p>
<p>طبق معمول کشورهایی که در جنگ شکست می‌خورند در آستانهٔ انقلاب هستند. رهبر حزب انقلابی «بنم‌پوک راکا» حکومت را به دست می‌گیرد و با وعدهٔ از بین بردن پول و ایجاد جامعهٔ بی‌طبقه کشور را اداره می‌کند که باعث افتادن کشور از چاله به چاه می‌شود. و «فایتل» که دزدی سابقه‌دار است با استفاده از پول‌هایی که در دو دورهٔ قبل دزدیده حاکم شهر می‌شود.</p>
<p>و این داستان ادامه دارد تا روی کار آمدن حزب زنان و نابود شدن کشور.</p>
<p>سینگر در این داستان به وضوح سه نوع حکومت فاشیستی، مارکسیستی و سرمایه‌داری را به تمسخر می‌کشد و ویژگی مشترک هر سه را حاکمان احمق و نالایق آن می‌داند که هر کدام با نام‌های گوناگون، بر بدبختی‌های بشر افزودند. حاکمانی خود رأی، با اطرافیانی چابلوس، که هر چه می‌خواهند می‌کنند بدون این که حتی از رعیت نظری بخواهند.</p>
<p>این کتاب نمادین شبیه «مزرعهٔ حیوانات» <strong>جورج اورول</strong> آمیخته با مضامین سیاسی، اجتماعی است که بر بستری کمیک پیام‌اش را انتقال می‌دهد.</p>
<p>این اثر، کتاب برگزیدهٔ شورای کتاب کودک و نوجوان نیز هست. شورایی که حقی عظیم بر فرهنگ این مرز و بوم دارد.</p>
<p>«احمق‌های چِلم» را «پروانه عروج‌نیا» ترجمه کرده و «اوری شولتز» تصاویری زیبا به کتاب افزوده است.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="302" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="170" valign="top">احمق‌های چلم و تاریخ‌شان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="170" valign="top">آیزاک بشویس سینگر</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="170" valign="top">پروانه عروج‌نیا</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td width="170" valign="top">اوری شولویتز</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="170" valign="top">نقد قلم</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="170" valign="top">دراژه شکلاتی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="170" valign="top">نوجوان – بزرگ‌سال</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="170" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="170" valign="top">۶۸ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="170" valign="top">اول / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="170" valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="170" valign="top">۲۵۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="170" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۲۲۹-۰۰۸-۶</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3266">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3266/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/audio/chalm.mp3" length="870756" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>سرزمین اشباح</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3217</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3217#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 May 2010 00:09:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدحسین اعلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[دارن شان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[سرزمین اشباح]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدحسین اعلمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3217</guid>
		<description><![CDATA[نویسندهٔ کتاب سعی دارد که تصورات عامیانه و معمول را در مورد چیزهای تخیلی را از ذهن انسان پاک کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/daren-shawn.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><span style="color: #ff0000;"><strong>توضیح اشا: <span style="color: #000000;">آن‌چه خواهید خواند، نوشتهٔ «محمد حسین اعلمی» نوجوانِ کلاسِ دوم راهنمایی است. محمدحسین، نوجوان اهل مطالعه‌ای است که هم به خوبی کتاب می‌خواند و هم به خوبی دربارهٔ کتاب‌ها مطلب می‌نویسد. یکی از مطالب او دربارهٔ مجموعه رمانِ نوجوانِ «سرزمین اشباح» اینک، بدون دخالت و تغییر، پیش روی شما است. او قول داده که بعدا مطالب بیش‌تری برای هم‌سن‌هایش بنویسد.<br />
</span></strong></span></p>
<p>«سرزمین اشباح» یک رمان دوازده جلده از نویسنده‌ای به نام <strong>دارن شان</strong> است. سرزمین اشباح به داستان پسری می پردازد که بر اثر یک اتفاق و برای نجات جان دوستش وارد دنیای اسرار آمیز اشباح می‌شود. دارن شان با پرداختن زیاد به جزئیات و در نظر گرفتن آن‌ها جلوهٔ دیگری به داستان بخشیده است که آن را در سایر رمان‌های هم‌رَدهٔ سرزمین اشباح نمی‌توان یافت.</p>
<div id="attachment_3216" class="wp-caption alignleft" style="width: 149px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/mohammad-hosein-alami.jpg"><img class="size-full wp-image-3216" title="mohammad-hosein-alami" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/mohammad-hosein-alami.jpg" alt="" width="139" height="243" /></a><p class="wp-caption-text">این عکس محمدحسین است. موقعی که این عکس را از او گرفته‌اند، با خانواده‌اش به گردش رفته بوده.</p></div>
<p>علاوه بر جزئیات، رمان این جذابیت را دارد که شخصیت‌های اصلی آن نوجوانانی هستند که بر دو طرف جریان داستان حکومت می‌کنند و این حس خودباوری و غرور را به خواننده (اگر نوجوان باشد) می‌دهد که حتی می‌تواند برای تغییر سرنوشت دنیا تصمیم بگیرد.</p>
<p>علاوه بر این نویسندهٔ کتاب سعی دارد که تصورات عامیانه و معمول را در مورد چیزهای تخیلی را از ذهن انسان پاک کند و چیزهای جذاب‌تری را جایگزین آن کند.</p>
<p>این کتاب یکی از معدود کتاب‌هایی است که نویسنده نام شخصیت اصلی کتاب را نام خود گذاشته و به روایت آن می‌پردازد. این داستان مانند اکثر رمان‌های نوجوان یک طرف خوب دارد که در این داستان اشباح‌اند و یک طرف بد که در این داستان شبح‌واره‌ها اند.</p>
<p>داستان اصلی داستان و جنگ بین دو این طرف داستان از این جا شروع می‌شود که دارن (شخصیت اصلی) می‌خواهد دوستش را از خطر مرگ نجات دهد. به نظر دارن دنیای انسان‌ها خیلی به‌تر از دنیای اشباح است و در آن هیچ مشقتی نیست اما او مجبور می‌شود برای نجات دوستش به این دنیا وارد شود. اما دوست دارن که در خطر مرگ است (استیو) این فکر را نمی‌کند. او عاشق دنیای اشباح است و به خاطر همین فکر می‌کند که دارن با شبحی که شرط زنده ماندن او را رفتن دارن به دنیای اشباح گذاشته توطئه کرده‌اند و سعی دارند تا او به دنیای اشباح رود و به خاطر همین قسم می‌خورد تا آخر عمر با او دشمن شود و همین باعث می‌شود که اتفاقات زیبایی در طول داستان بیفتد.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>شما هم می‌توانید نوجوانان خانواده‌تان را برای نوشتن دربارهٔ کتاب‌هایی که می‌خوانند ترغیب کنید. خانه کتاب اشا، از مطالب کودکان و نوجوانان دربارهٔ کتاب‌هایی که می‌خوانند استقبال می‌کند.</strong></span></p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/1582157516061607+1575158815761575+1581" title="&#1582;&#1575;&#1606;&#1607; &#1575;&#1588;&#1576;&#1575; &#1581;">&#1582;&#1575;&#1606;&#1607; &#1575;&#1588;&#1576;&#1575; &#1581;</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ?????? ??">??? ?????? ??</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ??? ?????">???? ??? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/www" title="???? ??? ?????? ????? www">???? ??? ?????? ????? www</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ?????? ?????">???? ?????? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ???? ??? ?????? ?????">?????? ???? ??? ?????? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ?????? ?????">?????? ?????? ?????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.822 ms -->
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/e5f49df33be0f49b6aaadb559742d150?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3217/comment-page-1#comment-1732">2010-May-26</a></small>
							آفرین محمدحسین! 
تو خیلی خوب کتاب می‌خوانی
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/f3c7ef7798939e2ac662930248246377?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مهدی شیخ:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3217/comment-page-1#comment-1733">2010-May-26</a></small>
							سلام
خیلی کار خوبیه که از خود نوجوون ها نظرشون رو راجع به رمان ها و کتاب های خودشون بگیرید و منتشر کنید.
این هم مطلب خوبی بود انصافا. ایشالا باز هم ایشون بنویسه و بخونیمش
یا علی مددی
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3217">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3217/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طوطی و بازرگان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2923</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2923#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 May 2010 06:52:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سعید شفیعی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[حکایت طوطی و بازرگان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان طوطی و بازرگان]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[مولوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2923</guid>
		<description><![CDATA[اگر دوست دارید بچه‌ها را آرام آرام با ادبیات کهن ایران زمین آشنا کنید و در لابه لای کتاب‌های ترجمه‌ای این روزها، برای بچه‌ها از مولوی بگویید این کتاب از بهترین‌‌ها است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/tooti-bazargan.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>داستان برای من از آن‌جا شروع شد که مشغول وارسی کتابخانهٔ مدرسه بودم، تا ببینم کتابی  هست که بشود خواند و بعد از آن توصیه اش کرد، که یک باره قامت رعنای کتاب «طوطی و بازرگان» نمایان شد و مرا جذب خود کرد. پس مجبور شدم جستجو را قطع کنم و بنشینم کتاب را بخوانم.</p>
<p>خوب، داستان همان حکایت معروف طوطی و بازرگان مثنوی است که هزاران بار با ده‌ها لحن روایت شده. بازرگانی که عاشق طوطی خوش پر‌‌‌ و بالش است پس از چندی قصد سفر به هندوستان می‌کند و طوطی هم از او می‌خواهد پیامش را به طو‌طیان هند برساند و&#8230;.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>طوطی گفت: ای جوانمرد، طوطیان پاسخ مرا تمام و کمال دادند. تو شنیدی. پاسخ آن‌ها به عمل و رفتار بود نه به حرف و گفتار. طوطی زیرک دیار هند چشم جهان‌بین بست و جان زنده را مرده نمود تا به من بیاموزد که رهایی من در لب بستن و چون مردگان خاموش نشستن است و اساس اسارت من آواز خوش من. اگر روزی نخوانم  و چون مرده خاموش بمانم هیچ کس مرا در قفس نخواهد</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>اما لطف این کتاب این است که اولاً بازنویسی ساده و روانی دارد و لحن قصه گونه‌اش آدمی را جذب می‌کند و از آن مهم‌تر نقاشی‌های محشری را در خود جا داده است. نقاشی‌های قهوه‌خانه‌ای که هر صفحه از کتاب را زینت داده و به فهم داستان کمک زیادی می‌کند. گونه‌‌ای از نقاشی که از دو قرن پیش در ایران رواج داشته و امروز رونق سابق را ندارد.</p>
<p>اگر دوست دارید بچه‌ها را آرام آرام با ادبیات کهن ایران زمین آشنا کنید و در لابه لای کتاب‌های ترجمه‌ای این روزها، برای بچه‌ها از مولوی بگویید این کتاب از بهترین‌‌ها است. هم داستانش پیام دارد و هم ظاهرش آن‌قدر زیبا است که بچه‌ها دوستش بدارند. علاوه بر همهٔ این‌ها نقاشی قهوه‌خانه‌ای را نمی‌‌توان نادیده گرفت و آشنایی نوجوانان با این نوع از نقاشی خالی از لطف نیست.</p>
<p>کتاب را خانم «مرجان فولادوند» بازنویسی کرده و «احمد خلیلی» زحمت نقاشی‌ها را کشیده.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="293" valign="top"><strong>شناسنامهٔ   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="161" valign="top">طوطی و   بازرگان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>بازنویس</strong></td>
<td width="161" valign="top">مرجان   فولادوند</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td width="161" valign="top">احمد   خلیلی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td width="161" valign="top">شراره وظیفه‌شناس</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="161" valign="top">کتاب   نیستان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>مزهٔ   کتاب</strong></td>
<td width="161" valign="top">دراژهٔ   شکلاتی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="161" valign="top">کودکان   و نوجوانان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="161" valign="top">۳۲   صفحه / رحلی کوچک</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="161" valign="top">اول /   دی‌ماه ۸۴</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="161" valign="top">۵۰۰۰   نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="161" valign="top">۲۳۵۰   تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="161" valign="top">۹۶۴-۳۳۷-۳۴۸-۷</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2923">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2923/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/tooti-bazargan.mp3" length="1397105" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>ابر عاشق</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2355</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2355#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Apr 2010 06:00:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[حکایات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[فولکلور]]></category>
		<category><![CDATA[قصه‌های ترکیه]]></category>
		<category><![CDATA[قصه‌های عامیانه]]></category>
		<category><![CDATA[ناظم حکمت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2355</guid>
		<description><![CDATA[کسی که نوجوانی‌اش را با کتاب نگذراند، در مسیر تجربه‌ها، کم‌تر می‌آموزد و بیش‌تر رنج می‌کشد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/abr-e-ashegh.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>کسی که نوجوانی‌اش را با کتاب نگذراند، در مسیر تجربه‌ها، کم‌تر می‌آموزد و بیش‌تر رنج می‌کشد. اگر نگاهی به دور و برمان بیندازیم، این اصل را به خوبی درخواهیم یافت. و نوجوانی، روزهایِ شیرین و خاطره‌انگیز شنیدنِ قصه‌ها و با خاطر سپردن آن‌ها است. با تکیه بر این نکته، چوکا چکاد و مریم ملک‌لو، کتابی از قصه‌های ترکیه را برای نوجوانان ترجمه کرده‌اند.</p>
<p><strong>ناظم حکمت</strong>، شاعرِ نام‌آشنای ترکیه‌ای یکی از قصه‌گوهای این کتاب است که از میان ۱۵ قصهٔ کتاب «ابرِ عاشق»، چهار قصه نوشتهٔ او است. حکمت، داستان‌های «قصه‌ای برای پسرم(۱)»، «قصه‌ای برای پسرم(۲)»، «لالایی برای پسرم» و «ابر عاشق» را در این کتاب دارد. ۱۳ داستانِ دیگرِ کتاب، قصه‌هایی است که خودِ ناظم حکمت در این کتاب</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>پسر تردستی کرد و فوراً تبدیل به کبوتر شد و پرید. دیو تا این را دید شاهینی شد و به دنبال کبوتر افتاد. کبوتر پرواز کرد و رفت روی هرهٔ پنجرهٔ دخترِ پادشاه نشست و بلافاصله تبدیل به یک دسته گل شد. دخترِ پادشاه به عمرش چنین گلِ زیبایی ندیده بود. گفت: «چه دسته گل زیبایی!» و پنجره را باز کرد و گل‌ها را برداشت و شروع کرد به بوییدن.</p>
<p>دیو تا این را دید فوراً زمین‌لرزه‌ای شد و شروع کرد قصر را مثل گهواره‌ای تکان دادن. دختر چنان ترسید که دسته‌گل از دستش رها شد و از پنجرهٔ باز به کوچه افتاد. دسته گل تا به زمین افتاد تبدیل به دانه‌های ارزن شد و روی زمین پخش شد. دیو هم فوراً مرغی شد و شروع کرد به خوردن ارزن‌ها.</p>
<p>دختر‌ پادشاه داشت با ترس به چیزهایی که اتفاق می‌افتاد نگاه می‌کرد. مرغ همهٔ دانه‌ها را خورد و تنها یک دانه ارزن باقی‌ ماند. مرغ خواست آن را هم بخورد اما دانهٔ ارزن تبدیل به یک روباه شد. پرید روی مرغ و او را کشت.</p>
<p>همهٔ این شگفتی‌ها را نه تنها دختر، بلکه نگهبان‌ها و رهگذران هم دیدند. روباه تکانی خورد و تبدیل به آدمی‌زاد شد. پسر قصهٔ ما از آن پایین به دخترِ پادشاه سلام کرد. بعد در حالی که نگهبان‌ها را کنار می‌زد پیشِ پادشاه رفت و به او گفت: «من بازیِ الّم کالّم رو یاد گرفتم، حالا تو هم به قولت عمل کن و دخترتو به من بده»</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>آورده است. او این داستان‌ها را بازنویسی کرده و به قول خودش، تلاش کرده تا آن‌ها را به سمتی ببرد که پاسخ‌گوی نیازهای امروزی باشند. اما «امروزی» که ناظم حکمت از آن حرف می‌زده است، حالا دیگر برای ما دیروز است و شاید این‌گونه بپنداریم که قصه‌های کتاب «ابر عاشق»، قصه‌های دیروزند. اما حقیقت آن است که قصه‌ها، هیچ‌وقت برای روایت شدن و روایت کردن کهنه نمی‌شوند. خاصه آن‌که همیشه، زبان‌های شیرین و گوش‌های هوشیار در میان مردمان باقی‌اند.</p>
<div id="attachment_2356" class="wp-caption alignright" style="width: 123px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/nazem-hekmat.jpg"><img class="size-full wp-image-2356" title="nazem-hekmat" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/nazem-hekmat.jpg" alt="ناظم حکمت" width="113" height="152" /></a><p class="wp-caption-text">ناظم حکمت شاعر ترکیه‌ای</p></div>
<p>این کتاب، تصاویر ساده‌ای دارد که خواننده و روای را با در کنار خوانش داستان‌ها، با خود همراه می‌کند. روایتِ کتاب، روایتی ساده و صمیمی است و خبری از فخرفروشی در تکنیک داستان‌نویسی نیست. «ابر عاشق» با مخاطبش ساده است و صریح؛ هم‌چون مردمِ ساده دل که راویانِ قصه‌ها هستند.</p>
<p>آیا مخاطب داستان‌های این کتاب فقط نوجوانان هستند؟ خیر. اگر پیر شده‌اید، یا در آستانهٔ جوانی هستید یا روزهای جوانی را پشت سر گذاشته‌اید، فرقی نمی‌کند، داستان‌هایی که روانِ شما سر و کار دارند، همیشه برایتان دل‌نشین و دوست‌داشتنی خواهند بود. و «ابر عاشق» چنین است.</p>
<p>کتابی کوچک و خوش‌دست، در قطع پالتویی، که دل و روح‌تان را با خود همراه می‌کند و می‌بردتان به سرزمینِ داستان‌های شیرین و پریانِ خوش‌رو و رؤیاهای شیرینِ دوست‌داشتنی.</p>
<p>کتابی که خواندنش، بهار می‌طلبد و بهاری می‌کند.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="335" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="217" valign="top">ابر عاشق</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>گردآورنده</strong></td>
<td width="217" valign="top">ناظم حکمت</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>مترجمان</strong></td>
<td width="217" valign="top">چوکا چکاد (جواد نجفی) و مریم ملک‌لو</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="217" valign="top">کلاغِ سفید</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="217" valign="top">والدین که برای بچه‌های سال‌های آخر دبستان و دوره راهنمایی بخوانند +   هرکسی که ادبیات عامیانه را دوست دارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="217" valign="top">توفیری ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="217" valign="top">اول / ۸۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="217" valign="top">۱۱۶ صفحه / پالتویی</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="217" valign="top">۲۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="118" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="217" valign="top">۱۶۰۰ تومان</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این متن، پیش‌ از انتشار در اشا، به سایت «خبرآنلاین» فروخته شده است.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2355">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2355/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/audio/Abre-ashegh.mp3" length="2104613" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>جوانمرد نام دیگر تو</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2099</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2099#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 14:45:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهرام بابایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[شیخ ابوالحسن خرقانی]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2099</guid>
		<description><![CDATA[از نام و ایمان کسان نپرسید و بی پرسشی، نان دهید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha-v3.ir/core/wp-content/uploads/Javanmard-02-thumb.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>خرداد ۸۷، با دوستی در شهری کیلومترها دورتر از تهران ملاقات کردم که حس می‌کردم سال‌ها می‌شناسمش. او، کتابی به من هدیه کرد که بعد از یک‌سال هنوز از جمله کتاب‌های دوست‌داشتنی کتاب‌خانهٔ من است. کتابی که عظمتش را از «شیخ ابوالحسن خرقانی» بزرگ وام گرفته است.</p>
<p>«<a href="http://www.nooronar.com/">عرفان نظرآهاری</a>» در ادامه پرداختن به آثار قدما و بازنویسی‌شان، این‌بار سروقتِ منابعی رفته است که از شیخِ خرقان نوشته‌اند. دربارهٔ احوال و اقوال او. دربارهٔ وقتی که از او پرسیدند خدا را چگونه بشناسیم و او جواب داد: «از هر راهی می‌توان خدا را شناخت، اما هر شناختی را پیامدی است. شما تاب کدام پیامد را دارید؟»</p>
<p>نظرآهاری پیش از آن‌که بازنویسی حکایاتِ نقل شده از شیخِ خرقان را در کتابش بیاورد، نیمچه فصلی نوشته است دربارهٔ گمشدهٔ عصرِ ما: جوان‌مردی و فتوت. او گفته است که مدعیانِ جوان‌مردی بسیار بوده‌اند. تا تاریخ بوده، جوان‌مردی مدعی داشته است، اما، جوان‌مردان اندک بوده‌اند.</p>
<p>می‌نویسد: «زمین و زمان را می‌گردم در جستجوی جوانمرد. کاروانسراهای خشتی و جاده‌های سنگی و کوچه‌های خاکی را می‌گردم، در جستجوی جوانمرد.»</p>
<p>می‌گردد و می‌گردد تا می‌رسد به شیخ&#8230; به صاحبِ خان‌قاهِ خرقان در نزدیکیِ شاهرود. جایی که هوایی دل‌پذیر دارد و آبی خوش و کسی در آن‌جا مدفون است به نام «شیخ ابوالحسن خرقانی» که جایی گفته است: «از نام و ایمان کسان نپرسید و بی پرسشی، نان دهید. کسی که بر خوانِ خدا به جان ارزد، بر خوانِ بوالحسن به نان می‌ارزد!»</p>
<p>پیش‌تر دربارهٔ این شیخِ بزرگ‌وار، کتابی نسبتاً تخصصی از محمدرضا شفیعی کدکنی معرفی کرده‌ایم که «<a href="http://www.asha.ir/archives/1653">نوشته بر دریا</a>» نام دارد. اما حکمِ این کتاب، حکمِ دیگری است. این‌بار می‌خواهم نوجوانان را به خواندن از شیخ بخوانم و برای این کار، «جوان‌مرد؛ نام دیگر تو» را پیش‌نهاد می‌دهم که عرفان نظرآهاری جمع و جورش کرده است.</p>
<p>این کتاب، ظاهری شایسته و دلنشین دارد. اما سر تر از همهٔ این محاسن، حرف‌هایی است که درونش آمده است. حرف‌هایی چون این:</p>
<p>«شراره‌ای بر جامهٔ مرد نانوا افتاده بود. بی‌تاب شده بود و تقلا می‌کرد تا خاموشش کند. جوانمردی از آن حوالی می‌گذشت، نانوا و تقلایش را دید. آهی کشید و ایستاد و به درد گفت: افسوس! سالهاست که آتش خودخواهی و آتش حسد و آتش ریا در دل‌مان افتاده است و هیچ تقلا نمی‌کنیم که خاموشش کنیم.</p>
<p>این شراره، جامه‌مان را خواهد سوخت.</p>
<p>آن آتش اما جان‌مان را می‌سوزاند؛ جان‌مان و ایمان‌مان را.»</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="302" valign="top"><strong>شناسنامه   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="159" valign="top">جوانمرد نام دیگر تو</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="159" valign="top">عرفان نظرآهاری</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td width="159" valign="top">قربان ولیئی</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>طراح گرافیک</strong></td>
<td width="159" valign="top">شاپور حاتمی</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td width="159" valign="top">سید میثم موسوی</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="159" valign="top">صابرین</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="159" valign="top">جوان و نوجوان</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="159" valign="top">۶۳ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="159" valign="top">دوم / ۸۶</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="159" valign="top">۷۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="159" valign="top">۲۳۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="159" valign="top">۷-۹۳-۶۱۸۱-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????????? ??????">?????????? ??????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.018 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2099">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2099/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هرکسی باید سنگی داشته باشد</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2045</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2045#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 06:57:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان درباره طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کودک]]></category>
		<category><![CDATA[سنگ]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2045</guid>
		<description><![CDATA[برای یافتن سنگ‌تان، 10 قانون را رعایت کنید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/1267995838.gif" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>تا به حال فکرش را کرده‌ای که رفاقت با یک سنگ، چطور می‌تواند باشد؟ چندوقت پیش کتابی خواندم که می‌گفت هرکس باید سنگی داشته باشد. سنگی استثنایی که فقط متعلق به خود آدم باشد. نویسنده آن کتاب که اتفاقاً اسمش هم «هر کس باید سنگی داشته باشد» است، توی کتابش می‌گوید «من برای بچه‌هایی که سنگی ندارند تا دوستشان باشد متأسفم»</p>
<p>اگر فکر می‌کنید داشتن یک دوست از جنس سنگ بیش از حد بی‌معنی است، یا این‌که هیچ‌وقت به داشتن همچین دوستی فکر نکرده‌اید، خوب است بدانید من هم همچین حالی داشتم. یعنی هیچ‌وقت به فکرم نرسیده بود که باید یک سنگ داشته باشم و با او رفاقت کنم! اما، وقتی کتابِ کوچکِ خانمِ «بایرد بیلرد» را خواندم، بهم ثابت شد که باید سنگی داشته باشم.</p>
<blockquote><p><strong>چند جمله از کتاب:</strong></p>
<p>هرکسی باید سنگی داشته باشد. من برای بچه‌هایی که سنگی ندارند تا دوستشان باشد متأسفم. من برای بچه‌هایی که هیچ سنگی دوستشان نیست و فقط سه‌چرخه، دوچرخه، اسب، فیل، ماهی قرمز، خانهٔ عروسکی سه اتاقه، اژدهای کوکی و از این جور چیزها دارند متأسفم.</p>
<p>برای همین من ده قانون خودم را به آن‌ها می‌گویم، ده قانون برای پیدا کردن یک سنگ&#8230; نه هرسنگی. منظورم سنگی استثنایی است که خودت پیدایش کنی و تا هروقت که بتوانی پیش خودت نگهش داری. شاید تا ابد.</p>
<p>■□■</p></blockquote>
<p>این خانم که نزدیک مکزیک به دنیا آمده، توی کتابش ۱۰ قانون برای پیدا کردن و داشتن یک سنگ نوشته است. ما باید این ۱۰ قانون را رعایت کنیم و اگر دوست داریم، خودمان قانون‌های دیگری به این ۱۰ قانون اضافه کنیم. قانون‌هایی بیش از حد شخصی و استثنایی، تا سنگی که پیدا کرده‌ایم را خیلی خیلی ویژه کند. سنگی ویژه؛ فکرش را بکنید!</p>
<p>بعد از خواندن کتاب «هرکسی باید سنگی داشته باشد»، به فکرم رسید که خواندنش را به شما هم توصیه کنم. به نظرم خیلی حیف می‌آید که شما سنگی نداشته باشید و برای پیدا کردن یک سنگ، قانون نداشته باشید. حالا که نزدیک عید است، چه خوب می‌شود که توی سفر یا گردش، یک سنگ از توی باغ یا بیابان، یا کنار جاده یا کوه، برای خودمان پیدا کنیم. یک سنگِ خاص که فقط مال شما باشد.</p>
<p>راستی این را به یاد داشته باشید که «بدترین کار این است که با ناراحتی به دنبال سنگ بروی» پس، لبخند بزن.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامه   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="216" valign="top">هرکسی باید سنگی داشته باشد</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="216" valign="top">بایرد بیلرد</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="216" valign="top">لیدا کاوسی</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td width="216" valign="top">پیتر پارنال</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="216" valign="top"><a href="http://www.houzenoghre.com/sp/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=42&amp;Itemid=28" target="_blank">حوض نقره</a></td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="216" valign="top">دبستان و راهنمایی</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="216" valign="top">دوم / ۸۳</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="216" valign="top">۳۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="216" valign="top">۳۲ صفحه / جیبی</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="216" valign="top">۷۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="216" valign="top">۶-۱-۹۳۰۵۴-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2045">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2045/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طبل میان تهی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1760</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1760#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 Jan 2010 09:23:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین جاوید</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات علمی و فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[بنگاه ترجمه و نشر کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کلاسیک]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[لئو تولستوی]]></category>
		<category><![CDATA[لئون تولستوی]]></category>
		<category><![CDATA[منوچهر ضرابی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1760</guid>
		<description><![CDATA[لئون تولستوی، برای دوست‌داران ادبیات، نامی‌تر از آن است که نیازی به معرفی مفصل داشته باشد. این نویسنده و مصلح اجتماعی روس در بین سال‌های ۱۸۲۸ تا ۱۹۱۰ زیست و در این مدت، تعدادی از درخشان‌ترین آثار ادبی همهٔ اعصار را آفرید؛ آثاری که نه تنها نام او را بر تارک ادبیات جهان جاودانه کرد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.ketablog.ir/upload/content/Tabl.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><a href="http://www.ketabnews.com/detail-9-fa-1.html" target="_blank"><strong>لئون تولستوی</strong></a>، برای دوست‌داران ادبیات، نامی‌تر از آن است که نیازی به معرفی مفصل داشته باشد. این نویسنده و مصلح اجتماعی روس در بین سال‌های ۱۸۲۸ تا ۱۹۱۰ زیست و در این مدت، تعدادی از درخشان‌ترین آثار ادبی همهٔ اعصار را آفرید؛ آثاری که نه تنها نام او را بر تارک ادبیات جهان جاودانه کرد، بل ادبیات روس را جان و جلایی تازه بخشید و آوازه داد. بی‌شک، «جنگ و صلح» و «آناکارنینا»ی او، اگر به‌ترین رمان‌های نوشته‌شده در طول تاریخ نباشند، به گواه نسل‌های مختلف سخن‌شناسان و مخاطبان عادی، در گروه ده رمان بزرگ تاریخ جای دارند.<br />
خوش‌بختانه، اغلب آثار تولستوی به فارسی ترجمه شده‌اند، بعضی فقط با یک برگردان و تعداد بیش‌تری با برگردان‌های گوناگون. یکی از کتاب‌های ترجمه‌شده از تولستوی «طبل میان تهی»ست. کتابی که هشت داستان کوتاه از او را شامل می‌شود. این کتاب را انتشارات <a href="http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=1892" target="_blank"><strong>بنگاه ترجمه و نشر کتاب </strong></a>در سال ۱۳۴۳، در سلسله کتاب‌هایی که برای جوانان به چاپ می‌سپرد، با ترجمه‌ٔ «منوچهر ضرابی» به بازار عرضه کرد. متأسفانه، این کتاب هم‌اکنون نایاب است.</p>
<blockquote><p>برای دوستانی که نمی‌دانند، یادآوری می‌کنم: بنگاه ترجمه و نشر کتاب در سال ۱۳۳۲ـ بنا بر طرحی از احسان یارشاطر و با هم‌راهی ملکه‌ٔ وقت، «ثریا پهلوی» و مباشر وقت املاک و مستغلات پهلوی، «امیراسدالله علم»ـ تاسیس شد و تا زمان وقوع انقلاب اسلامی سرپا بود. پس از انقلاب، حقوق کتاب‌های این مرکز نشر دولتی به شرکت انتشارات «<a href="http://www.elmifarhangi.ir/" target="_blank">علمی و فرهنگی</a>» منتقل شد.</p>
<p>«علمی و فرهنگی» در این سال‌ها تعدادی از صدها کتابی را که بنگاه ترجمه و نشر کتاب منتشر کرده بود و مشکلات ممیزی نداشت، تجدید چاپ کرده است. «طبل میان تهی» هم یکی از هم‌این آثار است. البته من نسخهٔ اصلی کتاب را دارم و نمی‌دانم آیا در چاپ جدید حذفیاتی در تصاویر و متن کتاب اعمال شده یا خیر. بر اساس اطلاعات کتاب‌خانه‌ی ملی، تجدید چاپ اثر در سال ۱۳۷۳ انجام شده است و ۱۴۴ برگ دارد، در حالی که نسخه‌ی اصلی اثر ۱۸۸ صفحه را شامل می‌شود.</p></blockquote>
<p>از حاشیه‌ها که بگذریم، «طبل میان تهی» هشت داستان از تولستوی را در بر دارد. نام این داستان‌ها از این قرار است: «طبل میان تهی»، «یک‌نفر به چه مقدار زمین نیاز دارد»، «دختران خردسالی که از مردان داناترند»، «جرقه‌ای می‌تواند خانه‌ای را بسوزاند»، «بچه‌ٔ شیطان و نان دهقان»، «سه سؤال»، «داستان ایوان دیوانه» و «زندانی قفقاز»</p>
<p>داستان‌های این کتاب، به غیر از داستان آخر، بیش از آن‌که واقعیت را مبنا قرار دهند پای در تخیل و افسانه دارند. هدف تولستوی از نوشتن آن‌ها رساندن یک پیام اجتماعی بوده است. بر هم‌این اساس، این داستان‌ها شانه به شانه‌ٔ حکایات آموزنده‌ٔ کلاسیک حرکت می‌کنند. درواقع، می‌توان آن‌ها را نمونه‌ٔ پرداخته‌شده‌ٔ آن‌چه دانست که در آثاری هم‌چون «قصه‌ها و افسانه‌های برادران گریم» می‌بینیم.</p>
<p>تولستوی سعی کرده است تا جای ممکن پیام اخلاقی اثر را در لابه‌لای داستان پنهان کند اما گاهی هم ابایی نداشته که نصیحتی را مستقیماً در اختیار خواننده‌ٔ جوان خود قرار دهد. درون‌مایه‌ٔ داستان‌ها بر فرم‌شان می‌چربد، اما هنر تولستوی باعث شده این اتفاق توی ذوق نزند و با این‌که داستان‌ها مشخصاً بار تعلیمی دارند، جذابیت کار حفظ شود.<br />
«طبل میان تهی» تبلیغ درست‌کاری‌ست و این‌که نیکی همیشه بر پلیدی چیره می‌شود، «یک‌نفر به چه مقدار زمین نیاز دارد» آموزش قناعت است و نتیجه‌ٔ حرص و آز بیش از حد را تصویر می‌کند، «دختران خردسالی که از مردان داناترند» می‌گوید که کودکان دنیای خاص خود را دارند و بزرگ‌ترها را از جدال با یک‌دیگر به خاطر آن‌ها بر حذر می‌دارد، «جرقه‌ای می‌تواند خانه‌ای را بسوزاند» با آیه‌ای از انجیل متا درباره‌ٔ بخشش و گذشت آغاز می‌شود و هم‌این مضمون را در جنگ میان دو خانواده‌ٔ روس می‌پروراند، هدف از نگارش «بچه‌ٔ شیطان و نان دهقان» بازنمایی مضرات می‌گساری و نقش آن‌ در پلیدی‌هاست، «سه سؤال» نصایح یک زاهد گوشه‌گیر است به یک پادشاه، و از میان پیام‌های «ایوان دیوانه» این یکی از همه پررنگ‌تر است: «هر کس دست زبر و خشن دارد در سر میز غذا تناول می‌کند و هر کس  ندارد باید پس مانده‌ٔ دیگران را بخورد.»</p>
<p>حکایت داستان «زندانی قفقاز» از بقیه‌ٔ نوشته‌های کتاب جداست. این داستان به‌ترین داستان کتاب است و برخلاف ساختار حکایت‌وار باقی نوشته‌ها، فرمی امروزی و روایتی مدرن دارد. تولستوی در جنگ‌های قفقاز شرکت داشت و بر مبنای آن چند رمان و تعدادی داستان کوتاه نوشت. «زندانی قفقاز» یکی از هم‌این آثار است. «زیلین» یک افسر روس است که در قفقاز می‌جنگد. او از فرمانده‌اش مرخصی می‌گیرد تا به دیدار مادر فرتوتش برود اما در میانهٔ راه تاتارها او را به اسیری می‌گیرند. یک‌بار تلاش می‌کند بگریزد اما ناموفق است و دوباره گرفتار می‌شود. این‌بار او را در یک چاه نمور و تاریک زندانی می‌کنند اما او ناامید نمی‌شود. بار دیگر فرار می‌کند و این‌بار با زنجیری که به پایش است خود را تا اردوگاه سربازان روس می‌رساند و نجات می‌یابد.</p>
<p>داستان تعلیقی نفس‌گیر دارد و کاملاً رئالیستی پیش می‌رود. «زندانی قفقاز» ستایشی‌ست از شهامت و شجاعت و امیدواری به آینده. داستانی پرکشش که، علاوه بر درون‌مایه‌ی متعالی‌اش، پی‌رنگ مستحکمی دارد.<br />
هرچند تولستوی «طبل میان تهی» را برای جوانان نوشته‌ است، اما داستان‌های این کتاب فراتر از یک گروه سنی هستند و برای همه‌ٔ مخاطبان جذاب‌اند.</p>
<p>مگر می‌شود نوشته‌ای از تولستوی خواندنی نباشد؟!</p>
<p><strong>توضیح: شناسنامه جدید کتاب را نیافتیم!</strong></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1760">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1760/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گیاه‌شناسی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1594</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1594#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 18:39:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فهیمه شانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر علی شریعتی]]></category>
		<category><![CDATA[گیاه‌شناسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1594</guid>
		<description><![CDATA[اثری نوجوانانه، از معلم، دکتر علی شریعتی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://mouhajer.files.wordpress.com/2008/02/m8fzx2.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p dir="rtl">یک انسان سالم و تندرست، قوی و تنومند نمی‌شود مگر آن که از کودکی برنامه‌ای برای تغذیه خوب و سالم داشه باشد. کسی هم که قرار است افکار بلند در سر بپروراند، باید از سنین کم‌تر در فکر فرآورده‌های خوب برای اندیشه‌ای سالم باشد.</p>
<p dir="rtl">این بار دکتر علی شریعتی با داستانی کوتاه به نام «گیاه‌شناسی» به نوجوانان و کم سن و سال‌ترها، اندیشه‌های نو هدیه کرده است. شریعتی در این کتاب، لباس معلم جامعه‌شناس روشن‌فکر را از تن به در آورده است و با زبان بچه‌ها روایتی صمیمی از زندگی یک معلم را بیان می‌کند؛ معلمی که «از این که خانه‌اش کوچک است و جیبش خالی» رنج نمی‌برد و به بچه‌ها فقط کتاب را درس نمی‌دهد. او در طبیعت خدا را به بچه‌ها می‌شناساند و می‌فهماند و انسان بودن را.</p>
<p dir="rtl"><strong> </strong></p>
<blockquote>
<p dir="rtl"><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p dir="rtl">بعضی‌ها هیکل‌هایی گنده‌اند اما روحشان کوچک است. به قول یک شاعر عرب: «تنشان فیل است و فکرشان گنجشک!» اما او برعکس، اندامی استخوانی و کوچک بود، مثل اینکه الان باد می‌بردش، ولی فکرش از شهرش و کشورش می‌گذشت و تمام جهان را فرا می‌گرفت&#8230;         (متن کتاب، صفحه ۶)</p>
</blockquote>
<p dir="rtl"><strong> </strong></p>
<p dir="rtl">اکثر صفحات در این کتاب، سهم کم‌تری از نوشته دارند و بیشتر صفحه را تصاویر و رنگ‌آمیزی‌های ساده، زیبا و در عین حال عمیق و هماهنگ با متن در بر گرفته است.</p>
<p dir="rtl">شاید برخی از جوانانی که دوره نوجوانی آن‌ها در دهه ۶۰ بوده است، اولین چاپ این کتاب را به یاد بیاورند و خاطره خوش خواندن آن را تا به امروز در ذهن داشته باشند.</p>
<p dir="rtl">بنیاد فرهنگی دکتر شریعتی در زمستان سال ۱۳۷۹ این کتاب را تجدید چاپ کرده است. «گیاه‌شناسی» کتابی است که با قیمتی اندک، اندیشه‌ای بلند به نوجوانان هدیه می‌کند و چه بسا زمینه را برای اندیشه‌هایی بلندتر در ذهن و ضمیر نوجوانان فراهم کند.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246">
<p dir="rtl"><strong>شنــــاس‌نامه</strong><strong>ٔ</strong><strong> کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>عنوان:</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">گیاه‌شناسی</p>
<p dir="rtl">انتشارات قلم<strong> </strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>گروه   مخاطبان:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">نوجوانان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده   :</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">دکتر   علی شریعتی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>تصویرگر:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">مسعود   صدقی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>شماره‌گان:</strong><strong> </strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">ده   هزار نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>نوبت   چاپ:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">چاپ اول: ۱۳۶۹</p>
<p dir="rtl">چاپ   دوم ۱۳۷۹</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>تعداد   صفحات:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۱۵   صفحه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong><strong></strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۲۰۰   تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="114">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="132">
<p dir="rtl">۵-۰۶۴-۳۱۶-۹۶۴</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1594">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1594/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زنده باد ایران</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1190</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1190#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 01:04:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ریحانه مهرزاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[داستان فرماندهان]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[شهید بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[شهید زین الدین]]></category>
		<category><![CDATA[شهید همت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1190</guid>
		<description><![CDATA[مهدی زین‌الدین اما، سیلی به او نزد. رفت و  یک لیوان چایی برایش آورد!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/09/zende-bad-iran.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><em>بد جوری امان‌ش را بریده بود این تشنگی! پاک از یادش رفته بود که آمده است برای شناسایی. می‌خواست خود را به سنگر فرماندهی برساند. و رساند؛ کسی نبود. تا توانست آب خورد؛ بعد چشمش افتاد به کنسروهای کنار سنگر. تازه یادش افتاد چه‌قدر گرسنه است. همان‌جا وسط سنگر نشست و شروع کردن به خوردن. حسابی سیر شده بود که صدای پایی را شنید. از جا پرید. لباس عراقی به تن داشت. امیدوار بود که لو نرود. افسر عراقی که وارد شد، چشم در چشم افسر دوخت و احترام نظامی گذاشت. در جواب او افسر، صورتش را به سیلی نواخت و بیرونش کرد.</em></p>
<p><em>روز بعد، وقتی همهٔ سنگرها به دست نیروهای خودی‌ افتاده بود، افسر را در بین صف اسرا دید. افسر عراقی که تازه او را دیده بود، مات و مبهوت، نگاهش می‌کرد. </em></p>
<p><em>مهدی زین‌الدین اما، سیلی به او نزد. رفت و  یک لیوان چایی برایش آورد!</em><em> </em></p>
<p><em> </em></p>
<p>دوست داری به جز چند ستاره‌ای که در سر در سینماها و جلد مجلات، دنبال تصویر و نامشان هستی، یا چند فوتبالیست محبوبت که عکس‌هایشان را جمع می‌کنی چند قهرمان دیگر هم بشناسی؟ پیش‌نهاد می‌کنم <strong>زنده باد ایران</strong> را بخوانی! حداقلش این است که وقتی نقشهٔ شبیه گربهٔ ایران را -که در کتاب جغرافی‌ات می‌بینی- می‌دانی اگر این قهرمانان نبودند دیگر گربه‌ای نمی‌ماند تا در گوشه‌ای از کتاب جغرافی‌ا‌ت، جا خوش کند.</p>
<p>زیاد وقتت را نمی‌گیرد. چند قطعه‌ٔ کوتاه است از زندگی چند فرمانده که پیش پای تو -وقتی جنگ ایران و عراق در گرفت- رفتند آن جلوی جلو، زیر آتش و گلوگه، سینه سپر کردند، تا ایران بماند و گربهٔ کتاب جغرافیِ تو، دست‌نخورده بماند.</p>
<p>اصلا وقتی می‌روی مهمانی، کتاب را همراهت ببر و با دوستانت بخوان. با همان دوستانی که تا هم را می‌بینید هیچ چیز جلودارتان نیست و از سر و کول هم بالا می‌روید. فقط آخرِ بازی حساب کار یادتان نرود. ببینید کی جرزنی کرده. ببینید کی مردانه بازی کرده!؟ مثل شهید <a href="http://www.sajed.ir/pe/content/view/3237/193/">زین‌الدین</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA">شهید همت</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C">شهید بابایی</a>!</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" width="50%" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265" valign="top">
<p align="center"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>عنوان:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><strong>قصه فرماندهان۳/زنده باد ایران</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>ناشر:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><a href="http://www.iricap.com/">سوره مهر</a></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نویسنده:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><a href="http://www.iricap.com/author.asp?id=69">احمد دهقان</a></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>گروه مخاطبان:</strong></td>
<td width="151" valign="top">کودک و نوجوان</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>شمار‌گان:</strong></td>
<td width="151" valign="top">۳۳۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نوبت چاپ:</strong></td>
<td width="151" valign="top">اول/۷۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>تعداد صفحات:</strong></td>
<td width="151" valign="top">۳۷ صفحه رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>قیمت:</strong></td>
<td width="151" valign="top">۸۲ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>شابک:</strong></td>
<td width="151" valign="top">یافت نشد!</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1190">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1190/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تام سایر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1039</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1039#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 19:15:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مائده ایمانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[شیر]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مارک تواین]]></category>
		<category><![CDATA[محسن سلیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر افق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1039</guid>
		<description><![CDATA[داستانی که پدر و مادرها هم خوانده‌اند...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2009/08/tom-sawyer.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p dir="rtl">تا به حال فکر کرده‌اید پدر و مادرهای ما وقتی هنوز نوجوان بودند چه کتاب‌هایی می‌خواندند؟ آن وقت‌ها کتاب خواندن به اندازهٔ حالا ساده نبود. موسسه‌هایی بودند که کتاب‌های روسی و انگلیسی و آمریکایی را برای بچه‌ها ترجمه می‌کردند. اما باز هم تعداد رمان‌های جذاب ویژهٔ نوجوان کم بود. اگر هم بود، کم و گران بود و به دست همه نمی‌رسید. روی‌هم‌رفته، آن سال‌ها عصر طلایی بچه‌های کتاب‌خوان نبود.</p>
<p dir="rtl">کتاب‌های <strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9_%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%86" target="_blank">مارک تواین</a></strong> کم و بیش در دست‌رس بودند و خیلی‌ها آن‌ها را می‌خواندند. شاید «تام سایر» برای پدر و مادرهای ما همان چیزی بود که «هری پاتر» برای ماست؛ همان قدر معروف و محبوب. با این تفاوت که آن‌ها کتاب‌های زیادی نمی‌شناختند که همین اندازه خوب باشد. پس حسابی قدر تام و هاک و جیمی را می‌دانستند.</p>
<blockquote>
<p align="center">■■■</p>
<p>تام تا یک هفته بعد، از ناراحتی وجدان و به خاطر راز وحشتناکی که در سینه داشت، خواب راحتی نداشت. یک روز صبح موقع صبحانه، سید گفت: «تام، شب‌ها آن قدر وول می‌خوری و توی خواب حرف می‌زنی که من تا نصف شب خوابم نمی‌برد.»<br />
تام رنگش پرید و سرش را پایین انداخت.<br />
خاله پالی با لحنی جدی گفت: «این نشانه‌ی بدی است. نگران چیزی هستی تام؟»<br />
تام گفت: «نه، هیچ چیز.» اما دستش لرزید و قهوه‌اش ریخت.<br />
سید گفت: «توی خواب دائم چرت و پرت می‌گویی. همه‌اش می‌گوشش خون، خون است. خودش است، خون است. یا می‌گویی این قدر عذابم ندهید. می‌گویم! چی را می‌گویی؟ چی می‌خواهی بگویی؟»<br />
یک دفعه همه چیز جلوی چشم تام شروع به چرخیدن کرد. اما خاله بدون این‌که بداند خیال او را راحت کرد و گفت: «ساکت! به خاطر آن قتل است. حتی من هم بیش‌تر شب‌ها خوابش را می‌بینم.»</p>
<p style="text-align: left;"><em>[تام سایر/ صفحهٔ ۸۶]</em></p>
<p dir="rtl">
</blockquote>
<p>اولین کتاب از مجموعه‌ٔ تام سایر، در سال ۱۸۷۶ نوشته شده؛ یعنی با نوجوانی‌ ما حدود ۱۳۰ سال و با نوجوانی پدر و مادرهایمان حدود ۱۰۰ سال فاصله دارد. ماجرای آن‌ در جایی بسیار دور می‌گذرد: در آمریکا. خیلی بعید است که ماجراهایی شبیه این برای بچه‌های ایرانی پیش بیاید. با این حال خیلی از نوجوان‌های ایرانی با این کتاب و آدم‌هایش صمیمی شده‌اند. راستی چرا؟</p>
<p dir="rtl">تام سایر یک نوجوان آمریکایی است. سی سال پیش چیزی از گُل‌کوچک و علی پروین و کوکای تگری نمی‌دانست. حالا هم چیزی از گیم‌نت و لالیگا و فست‌فود نمی‌داند. اما سوای همه‌ٔ این‌ها او یک <strong>نوجوان</strong> است و همان خصوصیاتی را دارد که همه‌ٔ نوجوان‌های عالم دارند؛ از اولدوز و مجید بگیر تا آرتمیس فاول و هری پاتر.</p>
<p dir="rtl">او عزیزدردانه‌ها را دوست ندارد. دنبال تجربه‌های تازه است. از بعضی درس‌ها فراری است. از این گذشته باهوش و شجاع و خوش‌شانس هم هست؛ چیزی که همه‌ٔ نوجوان‌ها دوست دارند باشند. مگر همین کافی نیست؟</p>
<p>مارک تواین یک بار گفته «تام سایر» را برای آدمْ‌بزرگ‌ها می‌نویسد تا بچگی‌شان را به یاد بیاورند. اما خود تام از آن آدم‌هایی نیست که لازم باشد این طوری بچگی‌اش را به یادش بیاورید. او از ۱۳۰ پیش تا حالا بچه مانده. چه فکر خوبی! ما هم باید از او یاد بگیریم.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0" align="right">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265" valign="top">
<p align="center"><strong>شنــــاس‌نامهٔ کتـاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>عنوان:</strong></td>
<td width="151" valign="top">تام سایر</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>ناشر:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><a href="http://www.ofoqco.com/" target="_blank"><strong>نشر افق</strong></a></td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>گروه مخاطبان:</strong></td>
<td width="151" valign="top">هست تا صد سال</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نویسنده:</strong></td>
<td width="151" valign="top">مارک تواین</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>مترجم:</strong></td>
<td width="151" valign="top">محسن سلیمانی</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>نوبت چاپ:<br />
</strong></td>
<td width="151" valign="top">دوم / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>تعداد صفحات:</strong></td>
<td width="151" valign="top">۱۹۲ صفحه / وزیری</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>قیمت:</strong></td>
<td width="151" valign="top">۲۲۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="113" valign="top"><strong>شابک:</strong></td>
<td width="151" valign="top"><span dir="ltr">۹۷۸-۹۶۴-۳۶۹-۴۶۵-۴</span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ???? ???? ??????">?????? ???? ???? ??????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 0.679 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1039">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1039/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
