<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا&#187; آش خانه</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/book-review/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Aug 2010 05:20:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>بهائیت در ایران</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3475</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3475#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 21:12:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[آب‌گوشت]]></category>
		<category><![CDATA[بهاءالله]]></category>
		<category><![CDATA[بهائی]]></category>
		<category><![CDATA[بهائیان]]></category>
		<category><![CDATA[بهائیت]]></category>
		<category><![CDATA[شناخت بهائیت]]></category>
		<category><![CDATA[فرق انحرافی]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه‌های انحرافی]]></category>
		<category><![CDATA[پرنس کینیاز دالگورکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/archives/3475</guid>
		<description><![CDATA[ردپای بهائیان در کشف حجاب رضاخانی، ایجاد لژهای فراماسونری، انحراف در مشروطیت، کشتار و فتنه‌انگیزی...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/bahaeiyat-dar-iran.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>این که شهید عزیز <strong>سید</strong><strong> </strong><strong>عبدالحسین لاری</strong> می‌گفت: «هزار لعنت به ابالیس انگلیس و روس بدتر از مجوس» بدون دلیل و از سر تعصب بی‌جا نبود. شاید که نه حتما! اگر هر ایرانی وطن دوستی هم به تاریخ ۲۰۰ سال اخیر (به ویژه دورهٔ قاجار) آگاهی پیدا کند، همین موضعِ سخت و نفرت شدید را نسبت به انگلیس و روسیهٔ تزاری ابراز کند.</p>
<p>بهائی‌گری و بهائی‌بازی در تاریخ معاصر ایران از آن دست وقایعی است که دو سر بیش‌تر ندارد. یک سرش جهالت و نادانی آدم‌ها و یک سر دیگرش قدرت‌طلبی صرف آدم‌هایی است که از نادانی آدم‌های دستهٔ اول بهره می‌برند. تمام داستان</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>«کاروان قرة العین  وقتی به همدان وارد شد،متشکل از حدود چهل نفر زن و مرد بود.در همدان نیز او به همان ترتیب کرمانشاه سه خانه اجاره کرد و خود نیز به خانه بزرگان از جمله به قلعه بهمن میرزا که دارالحکومه بود رفت و آمد می کرد و در نتیجه جمعی از اصحاب حرم بزرگان به او گرویدند&#8230;ملا الیاهو و ملا لاله زار که هردو کلیمی بودند با توجه به کینه ای که نسبت به اسلام داشتند چون آوای تفرقه در دین مبین را شنیدند مثل پروانه به دور آن شمع چرخیدند و چنان درباره قرة العین غلو نموده،نابغه و بی مانند بودن او را ترویج کردند که بازار این دین سازان رواج گرفت.»-ص ۱۳۴-</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>ریشهٔ بهائیت که از فرقه‌ای انحرافی به نام «بابیت» سرچشمه می‌گیرد، از زمانی آغاز می‌شود که یک کاردار دوم سفارت روسیه در تهران به نام «پرنس کینیاز دالگورکی» تصمیم می‌گیرد برای رسیدن کشور متبوعش به آب‌های آزاد و به چنگ آوردن ایران در زمان محمد شاه قاجار (پدر ناصرالدین شاه) به شیوه‌های ریاکارانه روی بیاورد و با ایجاد فتنه و تفرقه در کشورمان به اهدافش برسد.</p>
<p>دالگورکی برای رسیدن  به اهدافش ابتدا به دروغ اظهار اسلام  می‌کند و برای کسب علوم اسلامی به <strong>حوزهٔ</strong><strong> </strong><strong>علمیه اصولیون</strong> در تهران وارد می‌شود و بعد از مدت کوتاهی متوجه می‌شود که عقاید علما و مردمی که پیرو اصول مذهب شیعهٔ اثنی عشری هستند، آن قدر محکم است که او نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. به همین دلیل این بار به حوزهٔ علمیه «شیخیه» می‌رود.</p>
<p>شیخیه فرقه‌ای بود که با حمایتِ مستقیمِ فتحعلی شاه قاجار محفلشان رونق گرفته بود و به نوعی علمایِ آن آخوندهای درباریِ نیمهٔ اول عصر قاجار محسوب می‌شدند. اعتقاد پیروان این فرقه بر این مبنا بود که ایشان برای عمل به احکام و صدور فتاوای جدید به برداشت از قرآن، دستورات پیامبر و امام اعتقاد داشتند و عقل را به عنوان مبنا قبول نداشتند. در مقابل، دم از چیزی به نام <strong>رکن رابع</strong> می‌زدند. یعنی معتقد بودند که در زمان غیبت امام زمان(عج) باید به «رکن رابع» مراجعه کرد و رکن رابع از نظر آن‌ها کسی بود که به واسطهٔ ریاضت‌ها به درجه‌ای رسیده باشد که شخصاً به دیدار امام عصر نائل آمده و فتاوای جدید را از ایشان بپرسد! در واقع شیخیه‌ای‌ها در عمل منکر عقل و احادیث مربوط به استخراج احکام توسط علما می‌شدند.</p>
<p>با ورود دالگورکی به حوزهٔ علمیهٔ شیخیه و آگاهی پیدا کردن از عقاید بعضاً عجیب و غریب علمای شیخیه دربارهٔ باب امام زمان بودن و دیدار با ایشان، کشف کرد که تنها راه نفوذ و ایجاد تفرقه در ایران استفاده از همین ظرفیت عالی است&#8230;</p>
<p>این که چه طور همین جناب دالگورکی به بهانهٔ ادامه تحصیلات حوزوی به کربلا می‌رود و می‌شود شاگرد <strong>سید</strong><strong> </strong><strong>کاظم رشتی</strong>، عالم بزرگ فرقهٔ شیخیه و این که بعد چطور جناب <strong>علی</strong><strong> </strong><strong>محمد شیرازی</strong> را کشف می‌کند و این طلبهٔ حشیشی را قانع می‌کند که تو بابِ امام زمانی و باید قیامت را آغاز کنی، تازه قسمت اول داستان است. مصیبت اصلی وقتی اتفاق می‌افتد، که با توطئهٔ این جناب دالگورکی دو لشکر از مردم ایران، یکی به حمایت <strong>علی</strong><strong> </strong><strong>محمد باب</strong> که دیگر آن موقع ادعای امام زمان بودن می‌کرد و لشکر دیگر به فرماندهی <strong>امیرکبیر</strong> (صدراعظم ناصرالدین شاه جوان) برای تجزیه نشدن ایران، روبروی هم قرار می‌گیرند و برادرکشی اتفاق می‌افتد.</p>
<p>بعد و محاکمه و  اعدام علی محمد باب توسط علمای  تبریز، تحرکات جانشینان علی محمد که کاملاً با سفارت روسیه هماهنگ بودند، دوباره شروع می‌شود. آن‌ها قصدِ کشتن شاه را می‌کنند و با شکستِ نقشه‌شان، شاه حکم تبعید بابیان را صادر می‌کند. با ورود بهائیان به خاک عثمانی، بهاءالله همه کارهٔ فرقهٔ جدید می‌شود. بهاءالله رهبر پیروان علی محمد باب و البته نوکر رسمی انگلیس می‌شود.</p>
<p>کتاب «بهائیت در ایران» که آقای <strong>دکتر</strong><strong> </strong><strong>سید سعید زاهد زاهدانی</strong> با همکاری <strong>محمد</strong><strong> </strong><strong>علی سلامی</strong> آن را نوشته‌، کتاب بسیار جامع و محققانه‌ای است که برای شناخت عقاید و تاریخ ایجاد و چگونگی ادامهٔ حیات این فرقهٔ بیگانه‌ساز مفید است. کتاب با لحن ساده‌ای نوشته شده و تکیه بر منابع مستندی دارد.</p>
<p>خواندن این کتاب دربارهٔ نقش‌های بهائیان در کشف  حجاب اولیهٔ قبل از کشف حجاب رضاخانی، ایجاد لژهای فراماسونری، ایجاد  انحراف در مسیر مشروطیت، کشتار، فتنه و&#8230; اطلاعات خوبی به شما خواهد داد.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="276" valign="top"><strong>شناسنامهٔ کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="133" valign="top">بهائیت در ایران</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="133" valign="top">سید سعید زاهد زاهدانی با همکاری محمدعلی سلامی</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="133" valign="top">مرکز اسناد انقلاب اسلامی</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="133" valign="top">علاقه‌مندان به تاریخ فرق منحرف</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>مزهٔ کتاب</strong></td>
<td width="133" valign="top">آبگوشت</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="133" valign="top">۳۱۸ صفحه / وزیری</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="133" valign="top">سوم / ۸۴</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="133" valign="top">۳۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="133" valign="top">۳۳۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="133" valign="top">۰-۴۰ -۷۳۵۷ – ۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ?? ????? ????? ???? ??? ???? ??????? ? ???? ??? ?????">?????? ?? ????? ????? ???? ??? ???? ??????? ? ???? ??? ?????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 0.833 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3475">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3475/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک روز دیگر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3340</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3340#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Jul 2010 20:47:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه روان‌گرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[جبران گذشته]]></category>
		<category><![CDATA[سه‌شنبه‌ها با موری]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[فرصت دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[میچ آلبوم]]></category>
		<category><![CDATA[ناامیدی]]></category>
		<category><![CDATA[پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید]]></category>
		<category><![CDATA[گیتا گرکانی]]></category>
		<category><![CDATA[یک روز دیگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3340</guid>
		<description><![CDATA[اگر شما شانس داشته باشید، فقط یک شانس، تا به گذشته برگردید و اشتباهی را که در زندگی مرتکب شده‌اید جبران کنید، از این فرصت استفاده می‌کنید؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/yek-rooze-diigar.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>«اگر شما شانس داشته باشید، فقط یک شانس، تا به گذشته برگردید و اشتباهی را که در زندگی مرتکب شده‌اید جبران کنید، از این فرصت استفاده می‌کنید؟ و اگر این کار را کردید، آن قدر بزرگ هستید که تاب تحملش را داشته باشید؟»*<br />
این جملات را نوشتم، تا شما هم حسی که پس از خواندن «یک روز دیگر»، در کتابفروشی به من دست داد را درک کنید. هما‌ن‌جا، در حالی که ایستاده بودم به فکر فرو رفتم. واقعاً چه طور از این فرصت استفاده می‌کنم؟ اصلاً طاقتش را دارم؟ برای پاسخ دادن به این سؤالات وقت زیادی لازم داریم. در همین زمانی که ما برای فکر کردن داریم، می‌توانیم سرنوشت مردی را بخوانیم که این فرصت به او داده شده تا اندکی از بدرفتاری‌هایی را که در گذشته با مادرش داشته را جبران کند.</p>
<p>نام او <em>چالز چیک بنه تو</em> است. شاید تمام اتفاقات بدی که او از آن‌ها رنج می‌برد برمی‌گردد به انتخابی که در کودکی مجبور به انجام آن شده بود. پدرش در کودکی به او گفت: «تو فقط می‌توانی پسر مامان باشی یا پسر بابا، اما نه هر دو».</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>پدرم بعد از هشت سال غیبت، در اولین بازی کالج من در بهار ۱۹۶۸، درست در ردیف صندلی‌های پشت گوشهٔ چوب زن، جایی که به بهترین شکل می‌توانست شیوهٔ بازی مرا ببیند، دوباره ظاهر شد.<br />
هرگز آن روز را فراموش نمی‌کنم. بعد از ظهری پر باد بود با آسمانی به رنگ فلز که خبر از باران می‌داد. من به طرف محل توپ زدن رفتم. معمولاً به صندلی‌ها نگاه نمی‌کنم، اما به هر دلیلی که بود، آن دفعه این کار را کردم. و او آن‌جا بود. موهای شقیقه‌اش خاکستری شده بود، شانه‌هایش کوچک‌تر به نظر می‌رسید، کمرش اندکی پهن‌تر، انگار در خودش فرو رفته بود. اما به جز این‌ها، مثل همیشه بود. اگر هم پریشان بود، چیزی نشان نداد. به هر حال، مطمئن نیستم متوجه «پریشان» حالی پدرم شده باشم.<br />
برایم سر تکان داد. انگار همه چیز از حرکت بازماند. هشت سال. هشت سال تمام. حس کردم لب‌هایم لرزید. یادم هست صدایی در سرم گفت: «حق نداری، چیک. گریه نکن، گریه نکن»<br />
به پاهایم نگاه کردم. آن‌ها را به زور حرکت دادم. تمام راه تا محل قرار گرفتن توپ زن چشم‌هایم را به پاهایم دوخته بودم. و اولین توپ را از بالای دیوار سمت چپ زمین پرت کردم.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>او پدرش را انتخاب کرد. نتیجهٔ این انتخاب، فقط این بود که پدرش در آستانهٔ نوجوانی او و خانواده‌اش را ترک کرد. چند دههٔ بعد، چارلی مردی شکست خورده است. او نه تنها در کار بلکه در زندگی خانوادگی‌اش هم شکست خورده است. به همین دلیل آن‌ها را ترک می‌کند و وقتی می‌فهمد به عروسی تنها دخترش دعوت نشده، به کلی دچار ناامیدی می‌شود و تصمیم می‌گیرد خودش را بکشد.</p>
<p>چارلی نیمه شب با ماشین به شهر کوچک زادگاهش می‌رود تا کار را همان‌جا که شروع شده بود، تمام کند. اما وقتی گیج و سرگردان به خانهٔ دوران کودکی‌اش می‌رسد، با چیزی حیرت‌انگیز مواجه می‌شود. او در کمال تعجب می‌بیند مادرش -که هشت سال قبل مرده- آنجا است و طوری به چارلی خوش‌آمد می‌گوید که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. در حقیقت چارلی فرصت دارد «یک روز دیگر» را با مادرش بگذراند .</p>
<p>این دومین کتابی‌ست که از «میچ آلبوم» خوانده‌ام. نوشته‌های این نویسنده ساده اما پربار است. او کتاب‌هایش را با جملاتی آغاز می‌کند که خواننده نتواند پیش از خواندن ِ حداقل چند صفحهٔ اول کتاب، آن را زمین بگذارد. همین ویژگی در آغاز تمام فصل‌های رمان‌هایش هم دیده می‌شود.</p>
<p>در این کتاب، نویسنده در خلال اتفاقاتی که در آن یک روز برای نقش اول داستان یعنی «چارلز بنه تو» می‌افتد، قسمت‌هایی را با نام‌های «دفعاتی که من از مادرم حمایت نکردم» و «دفعاتی که مادرم از من حمایت کرد» آورده که نکات کوچک اما مهمی را که ممکن است در زندگی روزمرهٔ هریک از ما رخ دهد بیان کرده است.</p>
<p>فصل‌بندی‌های کتاب کوتاه هستند. همین امر موجب می‌شود تا آن‌ها را با دقت و اشتیاق بیش‌تری بخوانیم.<br />
کتاب از زبان شخصیت اصلی داستان نوشته شده است و این باعث می‌شود در تمام این یک روز، خود را در کنار او حس کنیم.</p>
<p>میچ البوم، نویسنده‌ای کم‌کار، اما بسیار موفق است. کتاب قبلی او، «سه‌شنبه‌ها با موری»، مدت‌ها در صدرِ کتاب‌های پرفروش قرار داشت و «اپرا وینفری» سریالی از روی آن ساخت. پس از این موفقیت درخواست‌های بسیاری از او شد تا دنبالهٔ کتابِ سه‌شنبه‌ها با موری را بنویسد. او این کار را نکرد و شش سال صبر کرد تا «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» را بنویسد. خودش در این‌باره می‌گوید: «آن قدر صبر کردم تا حرف جدید و الهام‌بخش دیگری برای گفتن داشته باشم.» (نقل به مضمون) این کتاب هم مدت‌ها در میان کتاب‌های پرفروش دنیا قرار داشت.</p>
<p>او موضوع دشواری را برای روایتش انتخاب کرده؛ ذرّه‌ای لغزش او را به دامن و دامِ نصیحت و موعظه و عشق‌های سطحی می‌رساند. ولی او از این خطا خود را مصّون نگه داشته است و داستانی موردِ پسند ارائه می‌دهد.</p>
<p>* جملات داخل گیومه، از سایت ناشر کتاب نقل شده است.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامهٔ   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="169" valign="top">یک روز دیگر</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="169" valign="top">میچ آلبوم</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="169" valign="top">گیتا گرگانی</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="169" valign="top">کاروان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>مزهٔ   کتاب</strong></td>
<td width="169" valign="top">شیر مادر</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">علاقه‌مندان به رمان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>جنسیت   مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="169" valign="top">۲۲۴ صفحه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="169" valign="top">سوم/ ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="169" valign="top">۱۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="169" valign="top">۳۲۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="169" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۸۴۹۷-۹۵-۳</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3340">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3340/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راه خانه‌ات را به من نشان بده</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3320</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3320#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 06:53:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیده فاطمه مطهری</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه غرب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[کامران سحرخیز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3320</guid>
		<description><![CDATA[داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/rahe-khaaane.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>کتاب «راه خانه‌ات را به من نشان بده» داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد.</p>
<p>داستان از زبان «امیر حسین» و جملات و صحبت‌های ظاهراً بی ارتباطی که به خودش می‌گوید شروع می‌شود.<br />
دنبال دو عدد «دوزاری» گشتن، قایم کردن چیزی زیر سنگ‌ها و ناراحتی بابت این کار، اعتراف گرفتن از کسی، نگرانی برای یک بچه رشتی و صحبت با او، تکه تکه کردن کاغذی و خوردن آن، مسائلی هستند که خواننده از بین صحبت‌های درهم امیرحسین می‌فهمد و در بین آن‌‌ها و ارتباطشان با هم گم می‌شود.</p>
<p>دومین راوی «علیرضا» است که در کوهستان‌های غرب و بین برف و بوران مأمور دیده‌بانی از جبههٔ عراق شده است. اوایل اعزام به جبهه، آرزو داشته با جنازهٔ بدونِ سر از جبهه برگردد، ولی بعد از سپری شدن چند ماه و زیاد شدن درگیری‌های ذهنی‌اش، آروزی برگشت به عقبه و مرخصی را دارد.</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>هیچ کس هیچ وقت مرا پیدا نخواهد کرد. بهتر. وقتی در او گم شدم، میخواهم چه کار کنم پیدا شدن را.</p>
<p>اصلا پیدا شدن به چه دردی میخورد. پیدا که نمیشوم یعنی این‌ که برای دیگران نیستم و من الان نیستم. پیدا که نمیشوم فکر میکنند گم شده ام. اما وقتی که بودم گم شده بودم. حالا، فقط حالاست که پیدا شده ام. پیدا شدنم مبارک.</p>
<p>مجتبی! امیرحسین! شما گم شده‌اید . گم شده که پیدا را نمی‌تواند پیدا کند. شما چشم گذاشته‌اید ، اما گرگ منم. شما هیچ وقت مرا پیدا نخواهید کرد. چه حیف که گم شده‌اید . چه حیف که علیرضا گم شدنش را با مرخصی رفتن تکمیل کند. چه حیف که بعضی بله را نیم بند گفتند. چه حیف. کاشکی جز بله کلمه‌ای نبود در همهٔ اوقات. بله و بلا. بلا و بله</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>علیرضا در طول قصه درگیر بین رفتن و ماندن است و نمی‌تواند تکلیفش را با خودش مشخص کند.</p>
<p>«حمید» همشهری و دوست قدیمی و دوران کودکی امیرحسین است که هر دو از رشت اعزام شده‌اند و آن قدر به هم نزدیک هستند که شهادت حمید، باعث به هم ریختگی و از دست رفتن تعادل روحی امیر حسین می‌شود.<br />
روح حمید در طول قصه با دوستانش همراه است ولی فقط امیر حسین او را می‌بیند و با او صحبت می‌کند.</p>
<p>یکی دیگر از راویان داستان «مجتبی» است که با حمید و امیرحسین سه قلوهای اطلاعات عملیات را تشکیل می‌دهند و بعد از شهادت حمید و اختفای جنازه‌اش زیر سنگ‌ها، اسیر عراقی‌ها می‌شوند ولی موفق به فرار و رسیدن به نیروهای خودی و دیدگاه علیرضا می‌شوند.<br />
مجتبی مدام با محبوبش و دربارهٔ یک «قرار» و سرنرسیدن آن صحبت می‌کند.</p>
<p>داستان با روایت‌های کوتاه کوتاه این چهار نفر جلو می‌رود و مخاطب هر لحظه از زبان یکی از آن‌‌ها با قصه جلو می‌رود.<br />
بیان کردن حالات و احوالات مختلف رزمندگان در جبهه از زبان حال راویان داستان یکی از نکات زیبای «راه خانه‌ات را به من نشان بده» است. حمید که شهید شده است و با دوستانش از آزادی‌اش و «دیدنش» و ندیدن آن‌‌ها صحبت می‌کند و آروزی پیوستن دوستانش به خود را دارد و تا پایان قصه آن‌‌ها را برای رسیدن به «ساعت سیب» همراهی می‌کند.<br />
امیرحسین  که شاید فقط جسمش در این دنیا وجود دارد ولی روحش دیگر مثل قبل در این دنیا نیست، چیزهای غیر معمولی در این جا می‌بیند و می‌شنود.<br />
مجتبی که روحش برای رفتن و کنده شدن از این دنیا لحظه شماری می‌کند ولی هنوز درگیر این دنیا و جسمش است و علیرضایی که شاید فقط شعار می‌داده و حال در میدان عمل «کم» آورده است.</p>
<p>کامران سحرخیز به خوبی توانسته بدون وصف‌های محیط و فضای آن روزهای جبهه، خواننده را با احوالیات این چهار نفر همراه کند.<br />
اگر چند صفحهٔ اول کتاب را با صبر بخوانید و از روایت‌های مختلف چند راوی کلافه و گیج نشوید، کم کم داستان و نقش‌ها دستتان می‌آید و تا آخر قصه در بین برف و بوران‌های کوهستان‌های غرب کشور همراهشان می‌شوید.</p>
<p>این کتاب در سال هشتاد و یک به عنوان «کتاب برگزیده دفاع مقدس» انتخاب شد.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong></strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="170" valign="top">راه خانه‌ات را به من نشان بده</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="170" valign="top">کامران سحرخیز</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="170" valign="top">پالیزان</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="170" valign="top">قورمه‌سبزی</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="170" valign="top">علاقه‌مندان به داستان</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="170" valign="top">۱۴۰ صفحهٔ / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="170" valign="top">دوم / ۸۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="170" valign="top">۲۱۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="170" valign="top">۱۶۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="170" valign="top">۱-۲۵-۷۲۴۳-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3320">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3320/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/06/raahe-khaane.mp3" length="1150932" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>دوازده قرن سکوت</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3317</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3317#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 20:04:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[آب‌گوشت]]></category>
		<category><![CDATA[آریایی]]></category>
		<category><![CDATA[آریایی‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حسن پیرنیا]]></category>
		<category><![CDATA[دوازده قرن سکوت]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت آریایی‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر پورپیرار]]></category>
		<category><![CDATA[کورش]]></category>
		<category><![CDATA[کوروش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3317</guid>
		<description><![CDATA[نظریه‌ای که می‌گوید آریایی‌ها درست مثل قوم مغول که به ایران تهاجم کرده بودند، به ایران حمله کرده‌اند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/12gharn-sokout.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>حتماً این داستان قدیمی را همه شما شنیده‌اید که: «یکی بود یکی نبود&#8230; در سرزمین مردمان آریایی که در قسمت بالای منطقهٔ دریای سیاه (سیبری) زندگی می‌کردند، یکهو قحطی آمد و آریایی‌ها هم که دام‌دار بودند و دیگر علوفه‌ای برای اسب‌ها و بزهایشان پیدا نمی‌شد تصمیم به مهاجرت! گرفتند و سه گروه شدند. دسته‌ای از آن‌ها به هند، دسته‌ای دیگر به غرب (اروپا)، و دسته‌ای هم به ایران کوچ! کردند. و این چنین مبدأ تاریخ باستان ایران، از ورود آریایی‌ها به ایران و پیدایی سلسلهٔ هخامنشیان آغاز شد&#8230;»</p>
<p>آیا واقعاً این داستان «راست» و واقعی است؟ آیا مبدأ تاریخ ایران از زمان «حمله» آریایی‌ها به سرزمین‌مان شروع می‌شود؟ اصلاً چند سال است که آریایی‌ها به ایران وارد شده‌اند؟ آیا قبل از آن ایران سرزمینی بدون سکنه بود؟&#8230;</p>
<p>داستان بالا داستانی است که نزدیک به ۱۰۰ سال توسط افراد مشخصی چون <strong>ادوارد بروان</strong>، <strong>حسن پیرنیا</strong> (مشیرالدوله)، <strong>گیریشمن </strong>(باستان شناس فرانسوی) و جناب <strong>شاپور شهبازی</strong> و <strong>تقی زاده</strong> گفته شده و بعضی از نویسندگان جدیدتر هم بدون بررسی دلایل و چون و چرای اصل داستان آن را در کتاب‌های مختلف تاریخ از جمله کتاب‌های تاریخ‌ مدارس بازگو کرده‌اند. اما می‌دانید که تاریخ ایران در زمینهٔ شهرنشینی و داشتن تمدن، بر اساس یافته‌های باستان‌شناسی به حداقل ۱۰ هزار سال پیش می‌رسد. در واقع تاریخ ایران از ۱۰ هزار سال پیش متشکل از زندگی مدنی (یکجانشینی)، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی اقوام مختلف ایرانی در جای جای ایران است. تمدن کهن «سیلک» در محدودهٔ استان‌های کاشان، قم، تهران و مازندران، تمدن کهن «مانایی» و قوم کرمانج (کرد) در منطقهٔ <strong>زیویه</strong> در غرب کشور، «کاسپین»ها در فلات مرکزی ایران (همان لرهای خودمان)، مردمان فرهنگ لاتزی‌ها و موستری‌ها (سیستان و بلوچستانی‌ها و یزدی‌ها و کرمانی‌های امروز) و&#8230;همه و همه تاریخی با قدمت ۱۰ تا ۸ هزار سال دارند. اما ورود اولین گروه آریائی‌ها (مادها) که بعد از جنگ با کرمانج‌ها آن‌ها را شکست دادند و در منطقه ایشان ساکن شدند، (یعنی بخشی از سرزمین ایران را به اشغال خود درآوردند) به ۵۹۴ سال قبل از میلاد یعنی</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>در تخت جمشید است که الگوی متمرکزی از تمدن ایران پیش از هخامنشیان به دست داریم و در تخت جمشید است که با البسه، هنر، صنعت، کشاورزی و حتی خلق و خوی این همه قوم ایرانی متمدن ولی مغلوب آشنا می‌شویم. آن‌چه را که طراح صحنه بارعام داریوش در تخت جمشید باقی گذارده، به راستی که سخن‌گوی سرنوشت ملت‌های مغلوب ایرانی و غیر ایرانی با تاریخ و با آیندگان است. آن هنرمند کم نظیر به خوبی توانسته است نظم، سکوت و آن ناگزیری را، که پیوسته در میان ملت‌های مغلوب&#8230;چنان به استادی تصویر کند، که گویی آنها به اشتیاق هستی خود را تقدیم میکنند</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>۲۶۰۰ سال پیش بر می‌گردد. حالا خودتان قضاوت کنید که تاریخ ۱۰ هزار ساله کجا و تاریخ ۲۶۰۰ سال کجا؟</p>
<p>خلاصه این قدر برایتان مقدمه نوشتم تا بتوانم بنویسم آلان نزدیک به یک دهه می‌شود که مورخین و پژوهندگان تاریخ به دنبال پاسخ این سؤال می‌گردند که چرا مورخینی که عمدهٔ آن‌ها هم سابقه عضویت در لژهای فراماسونری را دارند، می‌خواهند به من و شمای ایرانی بقبولانند که تاریخ باستان ایران از ورود آریایی‌ها شروع می‌شود و به راحتی تاریخ شش هزار سال قبلش را فاکتور می‌گیرند. یکی از این پژوهشگران تاریخ «ناصر پورپیرار»است که در کتاب <strong>«دوازده قرن سکوت</strong> &#8211; کتاب اول: برآمدن هخامنشیان» این مسئله را مورد بررسی کامل قرار داده‌اند.</p>
<p>نویسنده ابتدا به وضعیت آریایی‌ها در منطقهٔ سیبری، سپس به وضعیت یهودیان پراکنده شده در جهان بعد از حملهٔ «بخت النصر» -پادشاه بابل- به فلسطین می‌پردازد و در مرحلهٔ بعد رابطه میان آن دسته از یهودیان کوچیده به سیبری را با آریایی‌ها (از آریامنه تا کورش) مورد بررسی قرار می‌دهد. در ادامه، نویسنده مسیر حملهٔ آریایی‌های سیراب شده با سکه‌های طلا و نقرهٔ یهودیان را به سرزمین بابل و شکست ایشان و در مرحلهٔ آخر حملهٔ کورش به سرزمین ایران و شکست اقوام ایرانی را توضیح می‌دهد. پورپیرار در این کتاب اسناد و گِلنبشته‌های هخامنشی و تورات به ویژه رسالهٔ «استر» را مورد بررسی دقیق قرار می‌دهد و بر اساس همان‌ها اثبات می‌کند که آریایی‌ها درست مثل قوم مغول که به ایران تهاجم کرده بودند، به ایران حمله کرده‌اند. در این حمله، آریائی‌ها، اقوام ایرانی را مغلوب کرده‌اند و غالبانه با آن‌ها رفتار کرده‌اند؛ اما طی یک قرن بعد خود تحت تأثیر فرهنگ غنی ایرانی خوی خونریز و الهه‌پرست خود را کنار گذاشته و یکتاپرست و متمدن شده‌اند&#8230; (خوب حالا «العاقل یکفی به الاشاره». وقتی پای یهود وصهیونیسم وسط بیاید و از طرف دیگر جماعت فراماسونر و&#8230; دیگر تعجبی دارد که یهود بخواهد بگوید منجی قوم ما«کورش مسیح یهود» سرآغاز تاریخ باستان ایران است؟)</p>
<p>البته این بررسی‌ها را نه فقط جناب پورپیرار که آقایان «ایرج افشار سیستانی» در چند فصل میانی کتاب «ایلام و تمدن دیرینهٔ آن» و «م.مالووان» باستان‌شناس فرانسوی در کتاب «ایران و تمدن بین‌النهرین»، آقای «عبدالله شهبازی» در کتاب «زرسالاران یهود و پارسی»، آقای «شهریار زرشناس» در جلد اول کتاب «نگاهی کوتاه به تاریخچهٔ روشنفکری در ایران» و&#8230; انجام داده‌اند.</p>
<p>بنابراین، پیشنهاد می‌کنم کتاب «دوازده قرن سکوت» را حتما بخوانید تا بدانید چطور تا قرن‌ها، تاریخِ جعلیِ نوشته شده توسط مورخین فراماسونر به مردم ما قبولانده شده و اصلش چه بوده است.</p>
<p><strong>بعدالتحریر:</strong> این را هم برایتان بنویسم که گرچه در این کتاب جناب ناصر پورپیرار کاملاً علمی و مستند مسائل مربوط به تاریخ باستان ایران را مورد بررسی قرار داده اما ایشان در کتاب‌های بعدی‌شان مثل «پلی بر گذشته» -برآمدن اسلام- ادعاهای عجیب و غریبی دربارهٔ تاریخ صدر اسلام و جمع‌آوری قرآن کریم مطرح می‌کند که بدون سند و مدرک است و دست کمی از ادعاهای حسن پیرنیا دربارهٔ تاریخ باستان به ویژه قبل از حملهٔ آریایی‌ها به ایران ندارد. ایشان در این کتاب‌ها بعضی مسلمات را دربارهٔ رفتار و کردار حضرت علی(ع) مثل جمع‌آوری قرآن توسط ایشان و&#8230; را بدون علم زیر سؤال می‌برد که البته این اشتباهات ایشان نباید باعث شود دلایل منطقی و حرف‌های مستندشان دربارهٔ تاریخ ایران باستان مورد بی‌توجهی یا رد قرار گیرد.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="250" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="142" valign="top">دوازده   قرن سکوت &#8211; کتاب اول:برآمدن هخامنشیان</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="142" valign="top">ناصر   پورپیرار</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="142" valign="top">کارنگ</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="142" valign="top">آب‌گوشت</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="142" valign="top">علاقه‌مندان   به تاریخ</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="142" valign="top">۲۶۴   صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="142" valign="top">پنجم /   ۸۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="142" valign="top">۳۳۰۰   نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="142" valign="top">۲۰۰۰   تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="142" valign="top">۲-۳۰   -۶۷۳۰ – ۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ??? ????">?????? ??? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ???? ?????? ??? ????">?????? ???? ?????? ??? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/12" title="?????? ???? 12 ??? ????">?????? ???? ۱۲ ??? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ??? ???? ????? ???? ??? ?????">?????? ??? ???? ????? ???? ??? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/12" title="12 ??? ????">۱۲ ??? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????? ????? ????? ?????? ?????????? ??????">????? ????? ????? ?????? ?????????? ??????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/12" title="???? ???????? 12 ??? ????">???? ???????? ۱۲ ??? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ????? ??? ?????">???? ????? ??? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?? ??? ???? ???">?? ??? ???? ???</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ?????? ??????">?????? ?????? ??????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.841 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3317">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3317/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سه دیدار</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3298</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3298#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jun 2010 07:13:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهرام بابایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[سه دیدار]]></category>
		<category><![CDATA[سوره مهر]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب درباره امام خمینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3298</guid>
		<description><![CDATA[«سه دیدار» روایتِ دلچسبی است. داستانی خوش‌ساخت، خوش‌قلم دربارهٔ زندگی فردی و اجتماعی حضرت سید روح الله خمینی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/3didaar.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>حکایتِ سید روح الله خمینی در زمانهٔ ما، غربت عجیبی دارد. این روزها، او را با نام‌های بلند می‌خوانیم، اما آن‌چه درباره‌اش می‌دانیم، بسیار اندک است. و این برای نسلی که بسیاری از داشته‌هایش را مدیونِ روحِ حماسی او است، تأسف‌بار است. در این غربت، البته برخی از فرزندان خمینی بزرگ نیز دخیل‌اند، چون آن‌طور که باید، نسل بعد از خود را با امام‌شان آشنا نکرده‌اند.</p>
<p>اگر در میانِ کتاب‌های منتشر شده در طول ۳۰ سال اخیر دنبال کتابِ خوب و خواندنی دربارهٔ حضرت امام خمینی بگردیم، انتخاب سختی خواهیم داشت، چون با نهایت تأسف، آثار قوی، جان‌دار و خوش‌مزه دربارهٔ زندگی ایشان، بسیار کم است. متأسفانه در طول این سال‌ها، اگر اثر قابل قبولی هم نوشته شده است، مورد بی‌مهری قرار گرفته  یا از آن حمایت نشده و در انبارها محبوس شده است. این چند خط، حکایت یکی از این آثار محبوس شده است.</p>
<p>سال‌ها پیش، در دههٔ ۷۰، نویسندهٔ خوش‌نام و صاحبِ ذوق و اهلِ دردی به نام «نادر ابراهیمی» دست به کارِ آفرینش سه‌گانه‌ای شد که به زندگی سید روح الله می‌پرداخت. ابراهیمی،</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p>خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کم‌ترین طلبهٔ تواَم و  کوچک‌ترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم  نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی. پس بِکِش به هر جایی که  خاطرخواه تو است… به خاک و خونم بِکِش! به سنگبارانِ کوچه‌های عشق، به  ویرانه‌هایی که زمانی منزل‌گاه مجنون بوده است! بِکِش آن‌گونه که ریسمانِ  محبتت، گلویم را بخراشد. بتراشد، پاره کند؛ و باز بِکِش؛ امّا مردم معصوم  را به من مبتلا نکن. از پی من آواره‌شان نکن…</p>
<p>ای خدا! من هنوز، در این خطّهٔ خطیر، طفل خردسالی هستم. شیرِ مادرِ خاک و  خیر مهربانی‌ات را از من دریغ مکن!</p>
<p>من باور ندارم که آمده باشم تا با غول‌های این میدان پنجه درافکنم.</p>
<p>پس یا بمیرانم یا مسلّحم کن به سلاحی که دشمنانِ دین و ایمانم، از  مقابله با آن عاجز باشند</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>هنوز تا بیماریِ سختی که بعدها دچارش شد فاصله داشت. روزها بیش از اندازه کار می‌کرد و دلش می‌خواست که روز، به جای ۲۴ ساعت، ۲۵ ساعت داشته باشد تا باز بتواند بکوشد و بجوشد. همان وقت‌ها، عددها می‌گفتند که سال، سالِ ۱۳۷۵ است. ابراهیمی، کار روی «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد» را آغاز کرد. «سه دیدار»، بنا بود «بر اساس داستان زندگی امام روح الله خمینی، عارف، فیلسوف، سیاست‌مدار نام‌دار و رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران» نوشته شود.</p>
<p>آقای نویسنده، این کار را با حمایت «دفتر ادبیات انقلاب اسلامی» حوزهٔ هنری آغاز کرد. کار به خوبی پیش رفت تا چاپ اول از کتابِ‌ اولِ این «سه گانه»، در سال ۷۷ وارد بازار کتاب شد. نادر دربارهٔ کارش، نوشت: «من داستان‌ می‌نویسم، تاریخ نمی‌نویسم. تاریخ‌های بسیاری قبل از من نوشته شده است و همزمان با من و بعد از من نیز نوشته می‌شود و خواهد شد؛ اما داستان، فقط یک‌بار نوشته می‌شود؛ فقط یک‌بار. آن‌ها که واقعیت را می‌خواهند نه حقیقت را، و طالبِ واقعیاتِ تاریخی هستند نه حقایقِ انسانی، می‌توانند بی دغدغهٔ خاطر، به بهترین تاریخ‌ها مراجعه کنند&#8230;»</p>
<p>نادر برای نوشتن این کتاب، راهی سفر شد. به درّهٔ گل‌زرد رفت تا موطنِ امام را از نزدیک ببیند. همزمان، سرگرم غور در اطلاعات تاریخی دربارهٔ امام بود. هر روز چیز تازه‌ای می‌خواند و نکتهٔ تازه‌ای دستگیرش می‌شد. او تلاش می‌کرد، داستانی که دربارهٔ امام می‌نویسد، داستانی بی‌مانند و عالی باشد.</p>
<p>کتاب اول را نوشت و سرگرم کتاب دوم شد. کتاب اول چاپ شد. در تقدیم‌نامهٔ کتاب نوشت: «این اثر را خاکسارانه پیشکش می‌کنم به ملّتی که ساختن و راه انداختن انقلاب‌ها را خوب می‌داند و باری، بارِ کوه‌آسایِ عظیم‌ترین انقلابِ تاریخ را بر دوش کشیده است&#8230;»</p>
<p>کتاب دوم هم آمد. کار برای او سخت بود و این را می‌شد از مقدمه و مؤخرهٔ کتاب فهمید. در پایان کتاب اول و دوم نوشت: «ابتدا قصد آن داشتم که همهٔ حرف‌هایم را دربارهٔ این داستانِ بلندِ خُردکننده، در مقدمه بیاورم؛ اما جلد نخستین که به پایان رسید، از نهادن مقدمه‌ای بر آن پشیمان شدم، و تصمیم گرفتم که آن‌چه برای گفتن، خارج از داستان دارم، به انتهای جلدِ آخر بفرستم.</p>
<p>همین‌قدر می‌گویم که در عمر خویش، کاری چنین کمرشکن، در هم کوبنده و خوف‌انگیز انجام نداده‌ام، و نه، دیگر، نخواهم داد.»</p>
<p>در عین شوق، کار او را خسته می‌کرد. در میانهٔ جلد سوم بود که بیمار شد و جلد سوم هرگز به چاپ نرسید. انتظار می‌رفت که کتاب‌های اول و دوم به وفور در بازار باشند. اما، ظاهراً به خاطر برخی بچه‌فکری‌ها، کتاب اول و دوم در انبار حوزهٔ هنری ماند و خاک خورد. و این قصه ادامه داشت تا ۱۰ سال بعد، روز مرگ نادر. آقای نویسنده در سال ۸۷ بعد از چند سال بیماری، غریبانه فوت کرد. در مجلس ختم، بسیاری از کسانی که مدت‌ها بود از حال نادر بی‌خبر بودند، آمدند تا خودی نشان بدهند. همین زمان بود که ناشر، اعلام کرد به زودی چاپ کتاب را از سر می‌گیرد. و درست در همین زمان بود که ناشر، نسخه‌های در انبار ماندهٔ کتاب را، بیرون آورد و توزیع کرد.</p>
<p>یک سال دیگر هم گذشت و باز، ناشر گفت: در نمایشگاه کتاب ۸۹، هر دو جلد «سه دیدار» را می‌آوریم.</p>
<p>چشم‌انتظار ماندیم تا زمانِ نمایشگاه. اما خبری از کتاب نشد و ناشر باز هم بدعهدی کرد.</p>
<p>این، روایتِ قصورِ نسل قبل از ما است. نسلی که وظیفه داشت ما را –با کتاب و فیلم و موسیقی و&#8230;- با امام آشنا کند. اما در عمل، درگیر اختلافات بچه‌گانه شد و کتابِ ارزنده‌ای چون «سه دیدار» را انبارنشین کرد.</p>
<p>«سه دیدار» روایتِ دلچسبی است. داستانی خوش‌ساخت، خوش‌قلم، خوش‌مزه و بی‌مانند دربارهٔ زندگی فردی و اجتماعی حضرت سید روح الله خمینی رضوان الله تعالی علیه. داستان از کودکی امام آغاز می‌شود و فصل به فصل، در میان سال‌های کودکی و بزرگی ایشان در رفت و آمد است. با این کتابِ ارزنده است که روزهای ناآرامِ کودکِ ناآرامی به نامِ «روح الدین» را می‌خوانیم.</p>
<p>این قلم، تاکنون کتابی به این شیرینی، و قدرت، و روحانی دربارهٔ امام نخوانده است. و این، چه بسا از نیتِ خالصِ نادر ابراهیمی برآمده باشد.</p>
<p>روحِ پرجوشِ روح الله، به خوبی در «سه دیدار» آمده است. پرجوش است در کودکی، در بزرگی، در مواجهه با استادانِ محافظه‌کارِ عافیت‌جو، در مواجهه با دشمن، در مواجهه با نادان، در مواجهه با دوست&#8230;</p>
<p>«سه دیدار» خواندنی است؛ پس، حرافیِ بیش‌ترِ من، مزاحم است&#8230;</p>
<p>برای یافتنِ «سه دیدار» می‌توانید با ناشر تماس بگیرید!</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<p><strong>این نوشته، پیش از انتشار در اشا، به مجلهٔ «آینده‌سازان» فروخته شده است.</strong></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3298">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3298/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/06/3didaar.mp3" length="1084071" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>پختستان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3213</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3213#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 May 2010 20:40:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید کمال‌الدین دعائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[علمی و آموزشی]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[آب‌گوشت]]></category>
		<category><![CDATA[رمان ریاضی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان علمی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان علمی تخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[ریاضیات در رمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3213</guid>
		<description><![CDATA[جهانی است که موجودات آن تنها در دو بعد تعریف‌پذیرند: عرض و طول. ساکنان این جهان نیز اشکال هندسی هستند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/Flatland.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>روی میزی از میزهاتان در مکان، یک سکه بگذارید و دولّا از بالا نگاهش کنید: آن را یک دایره می‌بینید. حالا خود را پس بکشید به لب‌ ِ میز و کم‌کم چشم را پایین ببرید، و ببینید که شکل سکه هر لحظه بیضوی‌تر می‌نماید، تا آن‌که عاقبت، وقتی چشم‌ها درست محاذی سطح میز قرار گرفت، خواهید دید که سکه دیگر حتی بیضی هم نیست و به چشم شما چیزی جز یک خط مستقیم نمی‌آید. اگر سکه‌تان به جز دایره، هر وضع دیگری هم داشته باشد، مثلث یا مربع یا یک چندضلعی باشد، باز هم وقتی با چشمی بر لب میز نگاهش کنید، دیگر چیزی جز یک «خط مستقیم» نمی‌بینید&#8230; به «پختستان» خوش آمدید!</p>
<p><strong><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Edwin_Abbott_Abbott">ادوین ابوت ابوت</a></strong> الهی‌دان و معلم عصر ویکتوریای انگلیسی، پس از تألیفات فراوان خود در باب ریاضیات و فیزیک، در اعتراض و نقد فرهنگِ سلسله ‌مراتبیِ دورهٔ سلطنت ملکهٔ ویکتوریا، دست به نگارش رمانی می‌زند و طی روایت داستان «پخستان» علاوه ‌بر هجوِ فرهنگ و جامعهٔ زمانهٔ خود (خصوصاً طرز نگاه غالب به زنان)، باب جدیدی از نگرش به ابعاد هستی می‌گشاید.</p>
<p>رمان «پختستان» سرمنشأ کشف‌ها و ابداعات علمی فراوان می‌شود. شرح کاملی از تأثیر و تأثرات علمی این اثر داستانی بر دانشمندان و آثار بعد از خود، در مقدمه‌ای که «تامس اف. بانچاف» استاد زیست‌شناسی دانشگاه براون آمریکا بر ویراست تازهٔ این کتاب نوشته است، می‌توان یافت. کتاب پختستان نخستین بار در ۱۸۸۴ با نامی مستعار در کشور بریتانیا به چاپ رسید؛ گویی نویسنده که اسم و رسمی در تحقیقات ادبی و الاهیات داشته، می‌ترسیده کتاب در جامعهٔ آن روز، برایش لکهٔ ننگی به بار بیاورد. طرح‌های متن این کتاب را خود «ابوت» نقاشی کرده است.</p>
<p>نقل «پختستان» را دو سال پیش از دکتر <strong>مجید میرزا وزیری</strong> شنیده بودم؛ وقتی که می‌خواست نوعی از رمان‌های ریاضی-الهیاتی-فلسفی را به من معرفی کند. میرزا وزیری ِ ریاضی‌دان ِ رمان‌نویس ِ ما، خود دست پر رونقی بر نگارش <a href="http://www.adinebook.com/gp/search/ref=pd_sa_top/727-4061717-1170467?search-alias=books&amp;author=%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF+%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C&amp;select-author=author-exact">رمان‌های ریاضی-فلسفی</a> دارد.</p>
<p>آن موقع هنوز ترجمه‌ای از این کتاب موجود نبود، یا دست‌کم من پیدا نکردم، اما نسخهٔ انگلیسی آن را که <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Flatland">Flatland</a> نام دارد، از اینترنت یافتم. باری، نثر قرن نوزدهمی کتاب و کاربرد اصطلاحات من‌درآوردی و نیز بازی‌های زبانی فراوان، سنگین‌تر از آن بود که بتوانم داستان را فهم کنم. مدتی بعد، انیمیشن <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Flatland_%28film%29">Flatland</a> ساختهٔ <strong>Ladd Ehlinger Jr</strong> به‌ دستم رسید. به تماشایش ننشستم و متوجه شدم با وجود این‌ که سناریوی انیمیشین بر مبنای همان روایت ادوین ابوت است، اما وقایع عصر ویکتوریای انگلستان با حال و هوای دورهٔ معاصر ایالات متحدهٔ آمریکا جایگزین شده است و دیدنش ممکن است لذت فهم اصل کتاب را زایل کند. بنابراین دیدن آن را به بعد از مطالعهٔ کتاب موکول کردم.</p>
<div style="border: 1px solid #ffffff;padding: 5px;background-color: #d1d1d1;width: 180px;float: left;margin-right: 10px">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>در روابط‌مان با جماعت نسوان گرهی دیگر هم هست که گشودن آن را آسان نمی‌بینم.</p>
<p>سه قرن پیش، بزرگ‌ترین ‌دایرهٔ وقت فتوی داد که: «جماعت نسوان را به علت کثرت عواطف و قلّت عقل نباید ازین پس معقول به شمار آورد، و لذا نباید در بند رشد فکری ایشان بود.»</p>
<p>از آن به بعد، خواندن را دیگر به زنان نیاموختند، حساب را &#8211; حتی در حدّ شمارش گوشه‌های شوهران و فرزندان &#8211; از جماعت ِ نسوان دریغ داشتند.</p>
<p>و از اینجا بود که قوای عقلانی نسوان به صورت ِ مشهودی رو به نقصان گذاشت.</p>
<p>این رسم نادان‌پروری یا خفته‌ نگاه‌داشتن ِ نسوان همچنان امروزه برجاست. من از آن می‌ترسم که اعمال این سیاست، ولو به قصد صلاح، تا همین‌جا هم به زیان جنس ذکور تمام شده باشد. چون ما مردان در شرایط فعلی ناچار شده‌ایم با دو زبان، یا شاید بشود گفت با دو ذهن، چرخ زندگی را بچرخانیم. با زنان سخن از «عشق» و «وظیفه» می‌گوییم، و از «خطا» و «صواب»، «مروت» و «امید» و دیگر ذهنیات عاطفی و به دور از عقل دم می‌زنیم &#8211; که وجودشان واهی‌ست و جعل ِ آن‌ها جز به قصد مهارکردن جوشش‌های تند زنانه نیست &#8211; اما میان خود و در صفحات کتاب‌ها الفاظ و عباراتی دیگر، یا شاید بشود گفت، اسلوب دیگری به ‌کار می‌گیریم&#8230;</p>
<p>&#8230; الهیات ما در حضور زنان یک چیز است و در غیابشان بالکل چیزی دیگر.</p>
<p>&#8230; بگذریم ازین خطر که فردی از جماعت نسوان در خفا خواندن بیاموزد، کتاب ِ معروفی بخواند، و حاصل کار را به هم‌جنسانش انتقال دهد؛ یا پسر بچه‌یی، از سر بی‌احتیاطی یا نافرمانی، اسرار ِ جدل ِ منطقی را نزد مادری فاش کند.</p>
<p>نگران از سستی‌گرفتن ِ قوای دماغیِ ِ جنس ذکور، بدین وسیله، در عین خضوع، از مقامات عالیه درخواست می‌کنم که در مقررات ِ آموزش ِ نسوان تجدید نظر کنند.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center">■ ■ ■</div>
</div>
<p>همان ایام بود که در روزنامهٔ فوت کردهٔ «خورشید» خبر ترجمهٔ Flatland  به فارسی توسط «منوچهر انور» و با نام «پختستان» را دیدم. تا این ‌که بالأخره چند روز پیش، اتفاقاً جلد زرد رنگ کتاب «پختستان» در ویترین یک کتاب‌فروشی توجهم را جلب کرد و بدون تردید کتاب را خریدم. با وجود این‌ که در میانهٔ «ابله» داستایفسکی بودم، اما اشتیاق مطالعهٔ این کتاب با خاطرهٔ دوساله‌اش در ذهنم، خواندن آن را بیش از یک روز به درازا نکشاند.</p>
<p>شاید زیباترین تعبیر برای «پختستان» همان باشد که ویکی‌پدیا به ‌دست داده است: یک هجونامهٔ ریاضیاتی و یک تمثیل‌نامهٔ مذهبی. از سویی این کتاب را «رمان ابعاد» خوانده‌اند و «آیزاک آسیموف» این کتاب را برای «درک ابعاد» بهترین در نوع خود خوانده است. بسیاری از مطالب ابوت در «پختستان»، پاسخ به مشکلات فلسفی و ریاضی روز است. بعضی نیز این کتاب را سرآغاز فصل نوینی در تاریخ ادبیات انگلیس می‌دانند.</p>
<p>آن ‌طور که از کتاب بر می‌آید و در مقدمهٔ منوچهر انور بر کتاب نیز ذکر شده است، ابوت در نگارش این اثر عمیقاً تحت تأثیر «سفرهای گالیور» نوشتهٔ <strong>جاناتان سویفت</strong> بوده است و آن‌چنان که ویکی‌پدیا هم اشاره‌ای داشته، تم این رمان قرابتی نیز با داستان مشهور «فیل در اتاق تاریک» مولوی دارد.</p>
<p>«پختستان» جهانی است که موجودات آن تنها در دو بعد تعریف‌پذیرند: عرض و طول. ساکنان این جهان نیز اشکال هندسی هستند: خط، مثلث، مربع و دیگر کثیرالاضلاع‌ها که آزادانه در آمد و رفت‌اند، بی‌آن‌که بتوانند از سطح فراخیزند، یا در آن فرو روند. ارج و مقام و برتری در «پختستان» بسته به تعداد اضلاع منتظم موجودات است، یعنی پس از «خط» که نمایندهٔ حضور نسوان در «پختستان» و پست‌ترین موجود این جهان است، مثلث‌های متساوی‌الساقین سربازان و پایین‌ترین طبقهٔ کارگران، مثلث‌های متساوی‌الاضلاع طبقهٔ متوسط، مربع‌ها متخصصین و محترمین و همین‌طور الی آخر که دایره‌ها یا همان «کاهنان» هستند.</p>
<p>کتاب شامل دو فصل است: جهان ما و دنیاهای دیگر. در فصل اول، راوی داستان که خود یک «مربع» و به نوعی یک روشنفکر پیشرو است، حال و هوای جهان خود و چگونگی زیست و فرهنگ معاشرت و قانون‌گذاری در آن  را برای مخاطبی از «حجمستان» یا همان دنیای سه بعدی شرح می‌دهد. در فصل بعد، وی به توضیح چگونگی حضور یک «کـُره» از جهان سه‌بعدی در آستانهٔ هزارهٔ سوم «پختستان» و تشریح پیامدهای عجیبی که دیدار موجودی از یک بعد فراتر در بینش او ایجاده کرده است، می‌پردازد.</p>
<p>تصور و تخیل دنیای «پختستان» ممکن است در آغاز خواندن این رمان شما را اذیت کند، اما خیلی زود با این جهان دوبعدی انس خواهید گرفت و با مربع راوی، همذات‌پنداری خواهید کرد. این کتاب می‌تواند ذهنِ ما را خوب ورزش دهد تا بفهمیم ممکن است خارج از درک متعارف و معمولی ما از جهان، فضای دیگر و جهانی کاملاً محسوس وجود داشته باشد.</p>
<p>ترجمهٔ «منوچهر انور» نیز کار خوبی از آب درآمده است. با توجه به نثر کهنه‌ و طنز والامآبانهٔ اصل کتاب، ترجمه نیز حال و هوایی این‌گونه دارد؛ اما این کهنگی و طنز تند و تیز در ترجمه خیلی روان و امروزی‌فهم منتقل شده است. از این کتاب‌ الهام‌های متعددی در دیگر آثار فرهنگی از جمله‌ کتاب‌های علمی و داستانی و نیز در بعضی تولیدات سینمایی و تلویزیونی برگرفته شده است.</p>
<p>چندین نقل از کتاب یادداشت کرده بودم تا این‌جا ذکر کنم، اما انتخاب میان آن‌ها دشوار است و اطاله بیش از این نیز جایز نیست. مطالعهٔ این کتاب در این روزها که ملالت درک کم‌بُعدی و بی‌بُعدی آدم‌ها آزاردهنده است، نسیم روح‌بخشی بود.</p>
<p>«پختستان» را سال‌ها پیش انتشاراتِ «روشنگران و مطالعات زنان» با همین ترجمه منتشر کرده بود. حالا انتشارات «کارنامه» همان اثر را برای دومین بار منتشر کرده است.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="302" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="169" valign="top">پختستان</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="169" valign="top">ادوین ابوت ابوت</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="169" valign="top">منوچهر انور</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="169" valign="top">کارنامه</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="169" valign="top">آب‌گوشت</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">علاقه‌مندان به علم و رمان!</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="169" valign="top">۱۸۰ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="169" valign="top">اول(کارنامه): ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="169" valign="top">۲۲۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="169" valign="top">۹۵۰۰ تومان</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3213">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3213/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/audio/pakhtestan.mp3" length="1302243" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>احمق‌های چلم و تاریخ‌شان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3266</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3266#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 May 2010 01:02:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سعید شفیعی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[احمق‌های چلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3266</guid>
		<description><![CDATA[استانی نمادین از سرنوشت اجتماعی بشر و نقش حاکمان کم عقل و ناتوان]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/chelm.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>«چِلم» را شهری تاریخی فرض کنید در لهستان که ساکنین آن بیش‌تر مردمی ساده لوح هستند که به دست حاکمانی بی خرد، گرفتار آمده‌اند.</p>
<p>«آیزاک بشویتس سینگر» نویسندهٔ لهستانی و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات به سال ۱۹۷۸با قلمی توانا داستانی نمادین از سرنوشت اجتماعی بشر و نقش حاکمان کم عقل و ناتوان در رقم زدن چنین دنیای شومی را روایت کرده است. البته این کتاب گویا برای نوجوانان نوشته شده اما بقدری حرف دارد که آشکارا می‌شود کتاب را ویژه بزرگسالان نامید.</p>
<p>سینگر در این کتاب تاریخ چِلم را روایت می‌کند. او ابتدا از «گرونام اول» شروع می کند. اولین پادشاه چِلم که به وجود بحران در شهر پی می‌برد و با شورای حکومتی‌اش در صدد رفع بحران بر می‌آید . اما برای رفع بحران تصمیم به شروع جنگ می‌گیرد و دلیلش برای این کار را توهین مردم شهرهای اطراف، به مردم خردمند و نورچشمی چلم می‌داند اما در</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>گوشه‌ای از برنامهٔ بنم پوک اکا رهبر حزب انقلابی:</strong></p>
<p>۱٫ گرونام باید از قدرت کناره گیری کند. یعنی باید او را مجبور کنیم از تا به میل خودش از قدرت کناره گیری کند</p>
<p>۲٫ پول باید منسوخ شود. تا وقتی پول وجود دارد ثروتمند و فقیر هم وجود خواهند داشت. بدون پول همه به طوز مساوی فقیر خواهند بود</p>
<p>۳٫ در چلم دیگر یک نفر تصمیم نمی گیرد بلکه تصمیم گیری با سه نفر خواهد بود اما تنها با اجازه و نظر مدبرانه پوک راکا بقیه می توانند تصمیم بگیرند.</p>
<p>۴٫ انتخابات هر چهل سال یک بار برگزار خواهد شد اما فقط اعضای حزب انقلابی صلاحیت دارند که رای بدهند و انتخاب کنند.</p>
<p>۵٫ زنان چلم جواهراتشان را اهدا خواهند کرد تا برای ساخت مجسمه طلایی پوک راکا از آن استفاده شود.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>نهایت شکست سختی را تجربه می‌کند.</p>
<p>طبق معمول کشورهایی که در جنگ شکست می‌خورند در آستانهٔ انقلاب هستند. رهبر حزب انقلابی «بنم‌پوک راکا» حکومت را به دست می‌گیرد و با وعدهٔ از بین بردن پول و ایجاد جامعهٔ بی‌طبقه کشور را اداره می‌کند که باعث افتادن کشور از چاله به چاه می‌شود. و «فایتل» که دزدی سابقه‌دار است با استفاده از پول‌هایی که در دو دورهٔ قبل دزدیده حاکم شهر می‌شود.</p>
<p>و این داستان ادامه دارد تا روی کار آمدن حزب زنان و نابود شدن کشور.</p>
<p>سینگر در این داستان به وضوح سه نوع حکومت فاشیستی، مارکسیستی و سرمایه‌داری را به تمسخر می‌کشد و ویژگی مشترک هر سه را حاکمان احمق و نالایق آن می‌داند که هر کدام با نام‌های گوناگون، بر بدبختی‌های بشر افزودند. حاکمانی خود رأی، با اطرافیانی چابلوس، که هر چه می‌خواهند می‌کنند بدون این که حتی از رعیت نظری بخواهند.</p>
<p>این کتاب نمادین شبیه «مزرعهٔ حیوانات» <strong>جورج اورول</strong> آمیخته با مضامین سیاسی، اجتماعی است که بر بستری کمیک پیام‌اش را انتقال می‌دهد.</p>
<p>این اثر، کتاب برگزیدهٔ شورای کتاب کودک و نوجوان نیز هست. شورایی که حقی عظیم بر فرهنگ این مرز و بوم دارد.</p>
<p>«احمق‌های چِلم» را «پروانه عروج‌نیا» ترجمه کرده و «اوری شولتز» تصاویری زیبا به کتاب افزوده است.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="302" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="170" valign="top">احمق‌های چلم و تاریخ‌شان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="170" valign="top">آیزاک بشویس سینگر</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="170" valign="top">پروانه عروج‌نیا</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td width="170" valign="top">اوری شولویتز</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="170" valign="top">نقد قلم</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="170" valign="top">دراژه شکلاتی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="170" valign="top">نوجوان – بزرگ‌سال</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="170" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="170" valign="top">۶۸ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="170" valign="top">اول / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="170" valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="170" valign="top">۲۵۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="170" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۲۲۹-۰۰۸-۶</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3266">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3266/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/audio/chalm.mp3" length="870756" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>سرزمین اشباح</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3217</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3217#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 May 2010 00:09:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدحسین اعلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[دارن شان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[سرزمین اشباح]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدحسین اعلمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3217</guid>
		<description><![CDATA[نویسندهٔ کتاب سعی دارد که تصورات عامیانه و معمول را در مورد چیزهای تخیلی را از ذهن انسان پاک کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/daren-shawn.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><span style="color: #ff0000;"><strong>توضیح اشا: <span style="color: #000000;">آن‌چه خواهید خواند، نوشتهٔ «محمد حسین اعلمی» نوجوانِ کلاسِ دوم راهنمایی است. محمدحسین، نوجوان اهل مطالعه‌ای است که هم به خوبی کتاب می‌خواند و هم به خوبی دربارهٔ کتاب‌ها مطلب می‌نویسد. یکی از مطالب او دربارهٔ مجموعه رمانِ نوجوانِ «سرزمین اشباح» اینک، بدون دخالت و تغییر، پیش روی شما است. او قول داده که بعدا مطالب بیش‌تری برای هم‌سن‌هایش بنویسد.<br />
</span></strong></span></p>
<p>«سرزمین اشباح» یک رمان دوازده جلده از نویسنده‌ای به نام <strong>دارن شان</strong> است. سرزمین اشباح به داستان پسری می پردازد که بر اثر یک اتفاق و برای نجات جان دوستش وارد دنیای اسرار آمیز اشباح می‌شود. دارن شان با پرداختن زیاد به جزئیات و در نظر گرفتن آن‌ها جلوهٔ دیگری به داستان بخشیده است که آن را در سایر رمان‌های هم‌رَدهٔ سرزمین اشباح نمی‌توان یافت.</p>
<div id="attachment_3216" class="wp-caption alignleft" style="width: 149px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/mohammad-hosein-alami.jpg"><img class="size-full wp-image-3216" title="mohammad-hosein-alami" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/mohammad-hosein-alami.jpg" alt="" width="139" height="243" /></a><p class="wp-caption-text">این عکس محمدحسین است. موقعی که این عکس را از او گرفته‌اند، با خانواده‌اش به گردش رفته بوده.</p></div>
<p>علاوه بر جزئیات، رمان این جذابیت را دارد که شخصیت‌های اصلی آن نوجوانانی هستند که بر دو طرف جریان داستان حکومت می‌کنند و این حس خودباوری و غرور را به خواننده (اگر نوجوان باشد) می‌دهد که حتی می‌تواند برای تغییر سرنوشت دنیا تصمیم بگیرد.</p>
<p>علاوه بر این نویسندهٔ کتاب سعی دارد که تصورات عامیانه و معمول را در مورد چیزهای تخیلی را از ذهن انسان پاک کند و چیزهای جذاب‌تری را جایگزین آن کند.</p>
<p>این کتاب یکی از معدود کتاب‌هایی است که نویسنده نام شخصیت اصلی کتاب را نام خود گذاشته و به روایت آن می‌پردازد. این داستان مانند اکثر رمان‌های نوجوان یک طرف خوب دارد که در این داستان اشباح‌اند و یک طرف بد که در این داستان شبح‌واره‌ها اند.</p>
<p>داستان اصلی داستان و جنگ بین دو این طرف داستان از این جا شروع می‌شود که دارن (شخصیت اصلی) می‌خواهد دوستش را از خطر مرگ نجات دهد. به نظر دارن دنیای انسان‌ها خیلی به‌تر از دنیای اشباح است و در آن هیچ مشقتی نیست اما او مجبور می‌شود برای نجات دوستش به این دنیا وارد شود. اما دوست دارن که در خطر مرگ است (استیو) این فکر را نمی‌کند. او عاشق دنیای اشباح است و به خاطر همین فکر می‌کند که دارن با شبحی که شرط زنده ماندن او را رفتن دارن به دنیای اشباح گذاشته توطئه کرده‌اند و سعی دارند تا او به دنیای اشباح رود و به خاطر همین قسم می‌خورد تا آخر عمر با او دشمن شود و همین باعث می‌شود که اتفاقات زیبایی در طول داستان بیفتد.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>شما هم می‌توانید نوجوانان خانواده‌تان را برای نوشتن دربارهٔ کتاب‌هایی که می‌خوانند ترغیب کنید. خانه کتاب اشا، از مطالب کودکان و نوجوانان دربارهٔ کتاب‌هایی که می‌خوانند استقبال می‌کند.</strong></span></p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/1582157516061607+1575158815761575+1581" title="&#1582;&#1575;&#1606;&#1607; &#1575;&#1588;&#1576;&#1575; &#1581;">&#1582;&#1575;&#1606;&#1607; &#1575;&#1588;&#1576;&#1575; &#1581;</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="??? ?????? ??">??? ?????? ??</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ??? ?????">???? ??? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/www" title="???? ??? ?????? ????? www">???? ??? ?????? ????? www</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ?????? ?????">???? ?????? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ???? ??? ?????? ?????">?????? ???? ??? ?????? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ?????? ?????">?????? ?????? ?????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 2.34 ms -->
				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/e5f49df33be0f49b6aaadb559742d150?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3217/comment-page-1#comment-1732">2010-May-26</a></small>
							آفرین محمدحسین! 
تو خیلی خوب کتاب می‌خوانی
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/f3c7ef7798939e2ac662930248246377?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مهدی شیخ:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3217/comment-page-1#comment-1733">2010-May-26</a></small>
							سلام
خیلی کار خوبیه که از خود نوجوون ها نظرشون رو راجع به رمان ها و کتاب های خودشون بگیرید و منتشر کنید.
این هم مطلب خوبی بود انصافا. ایشالا باز هم ایشون بنویسه و بخونیمش
یا علی مددی
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3217">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3217/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زبان تن</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3174</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3174#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 23 May 2010 01:48:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدمهدی برزگر گنجی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[علمی و آموزشی]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش پانتومیم]]></category>
		<category><![CDATA[زبان تن]]></category>
		<category><![CDATA[لال‌بازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3174</guid>
		<description><![CDATA[مولکو در این کتاب حالات مختلف فیزیک بدن و صورت و ترکیب آن‌ها ارائه می‌کند و می‌کوشد هر یک از این‌ها را ترجمه و تفسیر کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/zabaanetan.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>کودک که بودم «لال‌بازی» از بازی‌های مورد علاقه‌ام بود. البته امروزها به آن «پانتومیم» می‌گویند. نسخه‌های تحریف شدهٔ زیادی از لال‌بازی موجود است. بگذریم که قصدم کالبدشکافی این بازی نیست، هر چند اگر مجال داشتم بدم نمی‌آمد حرافی کنم! آن چه که در این بازی می‌آموختیم این بود که بدون هیچ کلمه‌ای مفهومی را به طرف مقابل منتقل کنیم (البته با آنچه که در فیلم «دربارهٔ الی» دیدید خیلی تفاوت داشت). القصه که هرچه بزرگ‌تر شدم احساس می‌کردم که این بازی سادهٔ کودکانه درس مهمی به من آموخته است، آنچه که فرنگی‌ها به آن “Body Language”  می‌گویند.</p>
<p>آگاهانه می‌‌دانستم که باید بیش‌تر دربارهٔ این زبان خاموش بدانم. کتاب‌هایی را با دقت و کتاب‌هایی را سرسری خواندم. هنوز چیز دلچسبی دستگیرم نشده بود تا این که به «زبان تن» برخوردم. <strong>سامی مولکو</strong>، نویسندهٔ کتاب، خود بازیگر پانتومیم (یا آن طور که من دوست‌تر دارم: لال‌باز) است! بی شک نمی‌توان انکار کرد که بسیاری از حالات روحی ما در چهره‌مان نماد می‌یابد اما نقش تن را هم نباید از یاد برد. نکتهٔ مهم در این‌جا خودشناسی است. بیش از آن که بخواهیم با دانستن زبان تن رفتارهای دیگران را تعبیر کنیم باید متوجه رفتار خودمان باشیم و با دانستن زبان تن از آن درست و به‌جا بهره ببریم.</p>
<p>مولکو در این کتاب حالات مختلف فیزیک بدن و صورت و ترکیب آن‌ها ارائه می‌کند و می‌کوشد هر یک از این‌ها را ترجمه و تفسیر کند. ارائهٔ تصاویر روشن و خوب از دیگر ویژگی‌های این کتاب است. مولکو معتقد است که شناخت زبان تن یک توانایی در بهبود روابط انسانی است. اما در سخن پایانی کتاب چنین می‌نویسد: «&#8230;مایلم سخن‌هایم در مورد زبان‌ تن یا بیان رفتاری انسان را با یک اخطار پایان دهم: هیچ وقت زبان تن را باور نکنید&#8230;»</p>
<p>جالب نیست؟ شاید به خاطر همین یک جمله است که شیفته این کتابم، چرا که می‌داند برای رفتار انسانی حکم قطعی نمی‌توان (و حتی نباید) صادر کرد.</p>
<p>این به آن معنا نیست که دیگر هیچ یک از مطالب این کتاب قابل استفاده نیست، اما اگر بعد از خواندن کتاب آن را مفید نیافتید به توصیهٔ مترجم آن، آقای امید نوری خواجوی، عمل کنید:</p>
<p>گرچه منظور از کتاب آن فن بود / گر تواش بالش کنی هم می‌شود»</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td width="256">عنوان</td>
<td width="256">زبان   تن، راهنمای تعبیر اشاره‌ها و حرکات بدن</td>
</tr>
<tr>
<td width="256">نویسنده</td>
<td width="256">سامی   مولکو</td>
</tr>
<tr>
<td width="256">مترجم</td>
<td width="256">امید   نوری خواجوی</td>
</tr>
<tr>
<td width="256">ناشر</td>
<td width="256">انتشارات   ترفند</td>
</tr>
<tr>
<td width="256">سال   چاپ</td>
<td width="256">نوبت   دوم- ۱۳۸۸- تهران</td>
</tr>
<tr>
<td width="256">قیمت</td>
<td width="256">۳۰۰۰   تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="256">شابک</td>
<td width="256">۹۷۸-۹۶۴-۷۳۳۲-۵۴-۵</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ??">???? ??</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ???? ????? ???: ??????? ????? ????? ???">?????? ???? ????? ???: ??????? ????? ????? ???</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 0.925 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3174">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3174/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از انجمن پیروان قرآن تا انجمن حجتیه</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3082</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3082#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 May 2010 08:15:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علیرضا شامخی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[آیت الله خامنه‌ای]]></category>
		<category><![CDATA[آیت الله طالقانی]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن حجتیه]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن پیروان قرآن]]></category>
		<category><![CDATA[حیدر رحیم‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[گروه‌های انقلابی مشهد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3082</guid>
		<description><![CDATA[حاج حیدر، ضمن بیان سیر تحولات انجمن حجتیه، تعریف جدیدی از آن ارائه می‌کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/az-hojatie.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>شناخت دقیق انجمن‌های مذهبی قبل از انقلاب در شهر مشهد از چند جهت برای ما اهمیت دارد:</p>
<p>۱٫ مشهد، خاستگاه فکری مکتب تفکیک (مکتب معارفی خراسان) است که به ظاهر در مقابل عقاید فکری-فلسفی امام خمینی قرار دارد.</p>
<p>۲٫ انجمن حجتیه به عنوان یکی از خطرناک‌ترین گروه‌های مذهبی معاصر که در مقابل جریان انقلاب اسلامی قرار گرفته ‌است به شدت تحت تاثیر جریان مکتب تفکیک قرار دارد.</p>
<p>۳٫ رهبر انقلاب، آیت‌الله خامنه‌ای هدایت حرکات انقلابی مشهد را بر عهده داشتند.</p>
<p>۴٫ شخصیت دکتر شریعتی به عنوان یکی از موثرترین افرادی که در گرایش طبقه دانشگاهی به سمت انقلاب در مشهد شکل گرفته است.</p>
<p>هرچند «حیدر رحیم‌پور ازغدی» در خاطراتش به همهٔ این جنبه‌ها به قدر کافی نپرداخته، تحلیل جامعی از سیر تحول انجمن‌های دینی خراسان از شهریور ۱۳۲۰ تا کنون و نسبت</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p><strong>صفحهٔ ۳۶:</strong> آنچه مصدق را هلاک کرد باورهای او به برخی ارزشهای غربی [و دموکرات مآبی بیش از اندازه] بود.</p>
<p><strong>صفحهٔ ۸۰: </strong>در برنامهٔ اقتصادی مصدق، درآمد باندرل مشروبات الکلی ۸۰۰ هزار تومان معادل حقوق سالانه کارمندان و کارگران شهرداری‌ها بود. در آن شرایط که هدف دشمن شوراندن مردم بود اگر حقوق شهرداری‌ها نمی‌رسید، شورش طبیعی بود. مشکل طبیعی قبول نظریه نواب [مبنی بر حذف مشروبات الکلی] تا این حد [بود] که کاشانی فقیه هم در این اختلاف، طرف مصدق را گرفت.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>آن‌ها با انقلاب اسلامی ارائه کرده ‌است. کتاب «از انجمن پیروان قرآن تا انجمن حجتیه» شامل خاطرات «حاج حیدر» با محور تشکیل اولین مهدیهٔ کشور، مبارزات ملی شدن صنعت نفت، پیوستن مکتب خراسان به انقلاب امام و در نهایت تشکیل انجمن حجتیه است. وی که از رهبران انقلاب مشهد محسوب می‌شود، در همهٔ این حوادث به طور مستقیم دخالت داشته و بنابراین تحلیل‌های وی، مشاهدات مستقیمش از آن‌ها است.</p>
<p>مهم‌ترین و ناب‌ترین بخش کتاب مربوط به سیر تحولات انجمن حجتیه است. حاج حیدر، ضمن بیان سیر تحولات انجمن حجتیه، تعریف جدیدی از آن ارائه می‌کند و آن را از جریانی تاریخی که متصل به مؤسس اولیهٔ آن یعنی «شیخ محمود حلبی» است خارج می‌کند. وی ضمن رفع اتهام از شیخ محمود، مصادیق مختلف انحراف و نفوذ «انجمن حجتیه جدید» را در جایگاه‌های محتلف انقلاب نشان می‌دهد. تحلیل وی از انجمن دقیق و جدید است.</p>
<p>ادبیات خاص حاج حیدر جذابیت کتاب را دوچندان کرده است. وی که هنوز روحیهٔ انقلابی و عدالتخواهی خود را حفظ کرده، لهجه‌ای صریح و بی‌پیرایه دارد که امروز کم‌تر در بین انقلابیون سابق دیده می‌شود. همین روحیهٔ حاج حیدر است که بسیاری از عدالتخواهانِ دانشجو و طلبه را گِردِ او جمع کرده است. وی در حاشیهٔ خاطراتش در این کتاب، انتقادات گزنده‌ای به برنامه‌های اقتصادی دولت‌های بعد از انقلاب دارد.</p>
<p>ویرایش دوم این کتاب توسط مؤسسهٔ طرحی برای فردا، ناشر آثار حسن رحیم‌پور ازغدی روانهٔ بازار شده است.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="312" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="180" valign="top">از   انجمن پیروان قرآن تا انجمن حجتیه</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="180" valign="top">حیدر   رحیم‌پور ازغدی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="180" valign="top">طرحی   برای فردا</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>مزه   کتاب</strong></td>
<td width="180" valign="top">قورمه   سبزی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="180" valign="top">علاقه‌مندان   به تاریخ</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>جنسیت   مخاطبان</strong></td>
<td width="180" valign="top">فرقی   ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="180" valign="top">۱۸۳   صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="180" valign="top">اول /   ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="180" valign="top">۲۰۰۰   نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="180" valign="top">۲۰۰۰   تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="180" valign="top">۹۷۸-۶۰۰-۵۲۴۹-۱۸-۷</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????">?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????? ????? ???">????? ????? ???</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????? ????? ???????? ????">????? ????? ???????? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ?????">?????? ?????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???????? ????? ????? ???">???????? ????? ????? ???</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 1.191 ms -->
				<div>
					<h4>8 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/14aeb3406b00d03ee02f13521a4604d7?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>اشرفی نسب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3082/comment-page-1#comment-1711">2010-May-18</a></small>
							با سلام
نگارنده این مطلب به گمانم خودش کتب را کامل نخوانده است. یا اگر خوانده است، خوب نخوانده است. و گرنه نمی نوشت "انجمن حجتیه به عنوان یکی از خطرناک‌ترین گروه‌های مذهبی معاصر که در مقابل جریان انقلاب اسلامی قرار گرفته ‌است به شدت تحت تاثیر جریان مکتب تفکیک قرار دارد.". استاد رحیم پور در متن کتاب به طور کامل  توضیح داده است که مکتب تفکیک هیچ ربطی به انجمن ندارد.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/82adc64e9b3b828b2f33b70fa7f5683b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>علیرضا شامخی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3082/comment-page-1#comment-1713">2010-May-18</a></small>
							با سلام و آرزوی سلامتی شما
پاسخ انتقاد شما دو پاراگراف بعد همین مطلب موجود هست. در متن تاکید کردم که "حاج حیدر، ضمن بیان سیر تحولات انجمن حجتیه، تعریف جدیدی از آن ارائه می‌کند و آن را از جریانی تاریخی که متصل به مؤسس اولیهٔ آن یعنی «شیخ محمود حلبی» است خارج می‌کند". ایشان خطر انحراف انجمن حجتیه جدید را به صورت کامل و با تشریح چگونگی نفوذ دنیاپرستان در انجمن حجتیه نشان میدهند. با توجه به بحثهای ایشان در مورد نفوذ انجمن و تاثیرگذاری آنها در واردات و صادرات، می فهمیم که ایشان خطر و آفت انجمن را برای انقلاب جدی گرفته است. البته ایشان در هیچ جای کتاب این رد نکرد که انجمن از نظر کلامی تحت تاثیر مکتب تفکیک است به جز صفحه 168 که فرمودند: "ربط دادن انجمن حجتیه به مکتب تفکیک، جعل تاریخ است". این عبارت را ایشان در مقابل حضور امثال میرزا جواد تهرانی و آیت الله سیدان در کنار انقلاب عرض کردند وگرنه اصل تاثیرپذیری کلامی آنها قابل انکار نیست به خصوص که شیخ محمود حلبی گرایشهای قوی تفکیکی داشتند (که این موضوع هم در کتاب مورد تاکید قرار گرفته). با این توضیح انتقاد شما به شیوه نگارش بند دوم را به دیده خریدارم.

ممنون از دقت نظر و تذکر شما
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/14aeb3406b00d03ee02f13521a4604d7?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>اشرفی نسب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3082/comment-page-1#comment-1714">2010-May-19</a></small>
							با سلام خدمت جناب شامخی
می خواستم بدانم منبع بند دوم (شماره2) حرفشان اصلا از کجاست؟
متشکرم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/82adc64e9b3b828b2f33b70fa7f5683b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>علیرضا شامخی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3082/comment-page-1#comment-1716">2010-May-19</a></small>
							سلام مجدد به آقای اشرفی نسب
عرض کردم که نظر ایشان در ادامه مطلب وجود دارد:“حاج حیدر، ضمن بیان سیر تحولات انجمن حجتیه، تعریف جدیدی از آن ارائه می‌کند و آن را از جریانی تاریخی که متصل به مؤسس اولیهٔ آن یعنی «شیخ محمود حلبی» است خارج می‌کند”. در بخش اول متن رفرنسی به ایشان ندادم که بخواهم نظر ایشان را نقل کنم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/14aeb3406b00d03ee02f13521a4604d7?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>اشرفی نسب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3082/comment-page-1#comment-1718">2010-May-19</a></small>
							با عرض سلام سه جدد!
شما قبل از اینکه معرفی کتاب را شروع کنید خودتان گفته اید که انجمن تحت تاثیر مکتب تفکیک بوده است. منظورم این است که "خودتان" از کجا فهمیدید که انجمن تحت تاثیر مکتب تفکیک بوده است. منظورم صرفا این کتاب نیست. می خواستم بدانم منبع مطالعاتی تان برای این نتیجه گیری کجا بوده است؟
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3082">ارسال نظر سریع</a></b> | مشاهده‌ <a href='http://asha.ir/archives/3082#comments'>3 نظر دیگر</a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3082/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/" length="0" type="Array" />
<enclosure url="http://asha.ir/" length="0" type="Array" />
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/anjoman-hojatie.mp3" length="1323665" type="audio/mpeg" />
		</item>
	</channel>
</rss>
