<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا&#187; تنقلات</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/book-review/dastan/tanaqolat-dastan-ashkhane/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Aug 2010 05:20:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>راه خانه‌ات را به من نشان بده</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3320</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3320#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 06:53:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیده فاطمه مطهری</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه غرب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[کامران سحرخیز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3320</guid>
		<description><![CDATA[داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/rahe-khaaane.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>کتاب «راه خانه‌ات را به من نشان بده» داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد.</p>
<p>داستان از زبان «امیر حسین» و جملات و صحبت‌های ظاهراً بی ارتباطی که به خودش می‌گوید شروع می‌شود.<br />
دنبال دو عدد «دوزاری» گشتن، قایم کردن چیزی زیر سنگ‌ها و ناراحتی بابت این کار، اعتراف گرفتن از کسی، نگرانی برای یک بچه رشتی و صحبت با او، تکه تکه کردن کاغذی و خوردن آن، مسائلی هستند که خواننده از بین صحبت‌های درهم امیرحسین می‌فهمد و در بین آن‌‌ها و ارتباطشان با هم گم می‌شود.</p>
<p>دومین راوی «علیرضا» است که در کوهستان‌های غرب و بین برف و بوران مأمور دیده‌بانی از جبههٔ عراق شده است. اوایل اعزام به جبهه، آرزو داشته با جنازهٔ بدونِ سر از جبهه برگردد، ولی بعد از سپری شدن چند ماه و زیاد شدن درگیری‌های ذهنی‌اش، آروزی برگشت به عقبه و مرخصی را دارد.</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>هیچ کس هیچ وقت مرا پیدا نخواهد کرد. بهتر. وقتی در او گم شدم، میخواهم چه کار کنم پیدا شدن را.</p>
<p>اصلا پیدا شدن به چه دردی میخورد. پیدا که نمیشوم یعنی این‌ که برای دیگران نیستم و من الان نیستم. پیدا که نمیشوم فکر میکنند گم شده ام. اما وقتی که بودم گم شده بودم. حالا، فقط حالاست که پیدا شده ام. پیدا شدنم مبارک.</p>
<p>مجتبی! امیرحسین! شما گم شده‌اید . گم شده که پیدا را نمی‌تواند پیدا کند. شما چشم گذاشته‌اید ، اما گرگ منم. شما هیچ وقت مرا پیدا نخواهید کرد. چه حیف که گم شده‌اید . چه حیف که علیرضا گم شدنش را با مرخصی رفتن تکمیل کند. چه حیف که بعضی بله را نیم بند گفتند. چه حیف. کاشکی جز بله کلمه‌ای نبود در همهٔ اوقات. بله و بلا. بلا و بله</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>علیرضا در طول قصه درگیر بین رفتن و ماندن است و نمی‌تواند تکلیفش را با خودش مشخص کند.</p>
<p>«حمید» همشهری و دوست قدیمی و دوران کودکی امیرحسین است که هر دو از رشت اعزام شده‌اند و آن قدر به هم نزدیک هستند که شهادت حمید، باعث به هم ریختگی و از دست رفتن تعادل روحی امیر حسین می‌شود.<br />
روح حمید در طول قصه با دوستانش همراه است ولی فقط امیر حسین او را می‌بیند و با او صحبت می‌کند.</p>
<p>یکی دیگر از راویان داستان «مجتبی» است که با حمید و امیرحسین سه قلوهای اطلاعات عملیات را تشکیل می‌دهند و بعد از شهادت حمید و اختفای جنازه‌اش زیر سنگ‌ها، اسیر عراقی‌ها می‌شوند ولی موفق به فرار و رسیدن به نیروهای خودی و دیدگاه علیرضا می‌شوند.<br />
مجتبی مدام با محبوبش و دربارهٔ یک «قرار» و سرنرسیدن آن صحبت می‌کند.</p>
<p>داستان با روایت‌های کوتاه کوتاه این چهار نفر جلو می‌رود و مخاطب هر لحظه از زبان یکی از آن‌‌ها با قصه جلو می‌رود.<br />
بیان کردن حالات و احوالات مختلف رزمندگان در جبهه از زبان حال راویان داستان یکی از نکات زیبای «راه خانه‌ات را به من نشان بده» است. حمید که شهید شده است و با دوستانش از آزادی‌اش و «دیدنش» و ندیدن آن‌‌ها صحبت می‌کند و آروزی پیوستن دوستانش به خود را دارد و تا پایان قصه آن‌‌ها را برای رسیدن به «ساعت سیب» همراهی می‌کند.<br />
امیرحسین  که شاید فقط جسمش در این دنیا وجود دارد ولی روحش دیگر مثل قبل در این دنیا نیست، چیزهای غیر معمولی در این جا می‌بیند و می‌شنود.<br />
مجتبی که روحش برای رفتن و کنده شدن از این دنیا لحظه شماری می‌کند ولی هنوز درگیر این دنیا و جسمش است و علیرضایی که شاید فقط شعار می‌داده و حال در میدان عمل «کم» آورده است.</p>
<p>کامران سحرخیز به خوبی توانسته بدون وصف‌های محیط و فضای آن روزهای جبهه، خواننده را با احوالیات این چهار نفر همراه کند.<br />
اگر چند صفحهٔ اول کتاب را با صبر بخوانید و از روایت‌های مختلف چند راوی کلافه و گیج نشوید، کم کم داستان و نقش‌ها دستتان می‌آید و تا آخر قصه در بین برف و بوران‌های کوهستان‌های غرب کشور همراهشان می‌شوید.</p>
<p>این کتاب در سال هشتاد و یک به عنوان «کتاب برگزیده دفاع مقدس» انتخاب شد.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong></strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="170" valign="top">راه خانه‌ات را به من نشان بده</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="170" valign="top">کامران سحرخیز</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="170" valign="top">پالیزان</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="170" valign="top">قورمه‌سبزی</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="170" valign="top">علاقه‌مندان به داستان</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="170" valign="top">۱۴۰ صفحهٔ / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="170" valign="top">دوم / ۸۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="170" valign="top">۲۱۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="170" valign="top">۱۶۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="170" valign="top">۱-۲۵-۷۲۴۳-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3320">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3320/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/06/raahe-khaane.mp3" length="1150932" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>احمق‌های چلم و تاریخ‌شان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3266</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3266#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 May 2010 01:02:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سعید شفیعی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[احمق‌های چلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3266</guid>
		<description><![CDATA[استانی نمادین از سرنوشت اجتماعی بشر و نقش حاکمان کم عقل و ناتوان]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/chelm.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>«چِلم» را شهری تاریخی فرض کنید در لهستان که ساکنین آن بیش‌تر مردمی ساده لوح هستند که به دست حاکمانی بی خرد، گرفتار آمده‌اند.</p>
<p>«آیزاک بشویتس سینگر» نویسندهٔ لهستانی و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات به سال ۱۹۷۸با قلمی توانا داستانی نمادین از سرنوشت اجتماعی بشر و نقش حاکمان کم عقل و ناتوان در رقم زدن چنین دنیای شومی را روایت کرده است. البته این کتاب گویا برای نوجوانان نوشته شده اما بقدری حرف دارد که آشکارا می‌شود کتاب را ویژه بزرگسالان نامید.</p>
<p>سینگر در این کتاب تاریخ چِلم را روایت می‌کند. او ابتدا از «گرونام اول» شروع می کند. اولین پادشاه چِلم که به وجود بحران در شهر پی می‌برد و با شورای حکومتی‌اش در صدد رفع بحران بر می‌آید . اما برای رفع بحران تصمیم به شروع جنگ می‌گیرد و دلیلش برای این کار را توهین مردم شهرهای اطراف، به مردم خردمند و نورچشمی چلم می‌داند اما در</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>گوشه‌ای از برنامهٔ بنم پوک اکا رهبر حزب انقلابی:</strong></p>
<p>۱٫ گرونام باید از قدرت کناره گیری کند. یعنی باید او را مجبور کنیم از تا به میل خودش از قدرت کناره گیری کند</p>
<p>۲٫ پول باید منسوخ شود. تا وقتی پول وجود دارد ثروتمند و فقیر هم وجود خواهند داشت. بدون پول همه به طوز مساوی فقیر خواهند بود</p>
<p>۳٫ در چلم دیگر یک نفر تصمیم نمی گیرد بلکه تصمیم گیری با سه نفر خواهد بود اما تنها با اجازه و نظر مدبرانه پوک راکا بقیه می توانند تصمیم بگیرند.</p>
<p>۴٫ انتخابات هر چهل سال یک بار برگزار خواهد شد اما فقط اعضای حزب انقلابی صلاحیت دارند که رای بدهند و انتخاب کنند.</p>
<p>۵٫ زنان چلم جواهراتشان را اهدا خواهند کرد تا برای ساخت مجسمه طلایی پوک راکا از آن استفاده شود.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>نهایت شکست سختی را تجربه می‌کند.</p>
<p>طبق معمول کشورهایی که در جنگ شکست می‌خورند در آستانهٔ انقلاب هستند. رهبر حزب انقلابی «بنم‌پوک راکا» حکومت را به دست می‌گیرد و با وعدهٔ از بین بردن پول و ایجاد جامعهٔ بی‌طبقه کشور را اداره می‌کند که باعث افتادن کشور از چاله به چاه می‌شود. و «فایتل» که دزدی سابقه‌دار است با استفاده از پول‌هایی که در دو دورهٔ قبل دزدیده حاکم شهر می‌شود.</p>
<p>و این داستان ادامه دارد تا روی کار آمدن حزب زنان و نابود شدن کشور.</p>
<p>سینگر در این داستان به وضوح سه نوع حکومت فاشیستی، مارکسیستی و سرمایه‌داری را به تمسخر می‌کشد و ویژگی مشترک هر سه را حاکمان احمق و نالایق آن می‌داند که هر کدام با نام‌های گوناگون، بر بدبختی‌های بشر افزودند. حاکمانی خود رأی، با اطرافیانی چابلوس، که هر چه می‌خواهند می‌کنند بدون این که حتی از رعیت نظری بخواهند.</p>
<p>این کتاب نمادین شبیه «مزرعهٔ حیوانات» <strong>جورج اورول</strong> آمیخته با مضامین سیاسی، اجتماعی است که بر بستری کمیک پیام‌اش را انتقال می‌دهد.</p>
<p>این اثر، کتاب برگزیدهٔ شورای کتاب کودک و نوجوان نیز هست. شورایی که حقی عظیم بر فرهنگ این مرز و بوم دارد.</p>
<p>«احمق‌های چِلم» را «پروانه عروج‌نیا» ترجمه کرده و «اوری شولتز» تصاویری زیبا به کتاب افزوده است.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="302" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="170" valign="top">احمق‌های چلم و تاریخ‌شان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="170" valign="top">آیزاک بشویس سینگر</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="170" valign="top">پروانه عروج‌نیا</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td width="170" valign="top">اوری شولویتز</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="170" valign="top">نقد قلم</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="170" valign="top">دراژه شکلاتی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="170" valign="top">نوجوان – بزرگ‌سال</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="170" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="170" valign="top">۶۸ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="170" valign="top">اول / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="170" valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="170" valign="top">۲۵۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="170" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۲۲۹-۰۰۸-۶</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3266">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3266/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/audio/chalm.mp3" length="870756" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>دوست</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2985</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2985#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 May 2010 06:51:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مائده ایمانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان تاریخی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[رمان عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی‌نامه‌ی داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[شمس تبریزی]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[کاسنی]]></category>
		<category><![CDATA[کیمیا خاتون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2985</guid>
		<description><![CDATA[ تاریخ دربارهٔ این بانو که تنها پیوند میان شمس و قونیه است، سکوت امانت‌دارانه‌ای در پیش گرفته است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/doost.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p dir="rtl">در واقعه‌نگاری‌ها آمده است که پس از نخستین غیبت شمس، مولانا، دختر (یا به گفته‌ای دخترخواندهٔ) خود را به همسری او درآورد تا پای‌بند قونیه‌اش کند. تاریخ دربارهٔ این بانو که تنها پیوند میان شمس و قونیه است، سکوت امانت‌دارانه‌ای در پیش گرفته؛ از او جز یک نام و چند یاد پراکنده نمی‌دانیم. باور عمومی بر این است که کیمیای «جمیله و عفیفه»، تن به خواست مولانا داد و به همسری شمس درآمد اما تلخی‌ها و بی‌مهری‌های او را تاب نیاورد و در خانهٔ او به تحلیل رفت و سرانجام درگذشت. هفت روز پس از مرگ او، غیبت واپسین و همیشگی شمس آغاز شد.</p>
<p dir="rtl">باور این داستان، به خاطر سنگ‌دلی و خودخواهی‌ای که بر مولانا و شمس می‌بندد، برای کسانی که چهره‌ٔ این دو را در مثنوی و غزلیات شمس دیده‌اند، دشوار است. <strong>مورییل مافروی </strong>یکی از این آدم‌هاست. او تکه‌های برجای مانده از شمایل گم‌شده‌ٔ کیمیا خاتون را پیش روی خود گذاشته، قلم‌مویی به دست گرفته و کوشیده است به یاری سایهٔ محوی که از او بر زندگی مولانا افتاده، چهره‌اش را از نو ترسیم کند. حاصل این تلاش، کتابی است با نام «Rumi&#8217;s Daughter» که به فارسی نیز ترجمه شده‌است.</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>شمس سربلند کرد و فکورانه ، گویی با خود سخن می‌گوید، زمزمه کرد: «تبریز  شهری‌ست با مساجد فیروزه‌ای و آسمانی نورافشان. اما قونیه شهر نور است.  گل‌سرخ‌های تبریز، کوچک و زرد هستند و قلبشان خونبار است. چنان گل‌هایی در  قونیه یافت نمی‌شود؛ اما کیمیا تو یک روز خواهی دید. در تبریز کوی‌هایی هست  که شب‌ها روح اولیا از آنجا برمی‌خیزند، به سیمای فاخته‌های سرخ و سبز جمع  می‌شوند، به آسمان مکه پرواز می‌کنند و دور کعبه می‌گردند. مردمی در تبریز  هستند که من در قیاس با آن‌ها هیچم. گل‌سرخ‌های تبریز را به خاطر بسپار  کیمیا! آن‌ها به خدا نزدیکند، زیرا فقط قلبی خونین می‌تواند به وصال خدا  برسد. انسان‌ها نمی‌خواهند این حقیقت را بدانند و زود آن را فراموش  می‌کنند. هنگامی که فراخوانده می‌شوند و قلبشان خون می‌ریزد، به جای شکر،  شکوه می‌گذارند. اما کیمیا تو فراموش نخواهی کرد.»</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p dir="rtl">کیمیا خاتون به راستی کیست؟ تاریخ ساکت است اما مورییل مافروی گمان می‌کند پاسخ را می‌داند. پاسخی که سوای درست یا نادرست بودنش، برای ذائقهٔ عاشقانهٔ ایرانی شیرین است: کیمیا چشمه‌ای است که مولانا می‌یابد و راه را برایش می‌گشاید. این چشمه، اندکی بعد، به رودخانه‌ای –که شمس باشد- می‌پیوندد و به دریا می‌ریزد. کیمیا خاتون، آن گونه که خانم مافروی تصویرش می‌کند، هم مرید شمس است و هم معشوقه‌ٔ او؛ هم به شمس تکیه می‌دهد و پیش می‌رود و هم تکیه‌گاه اوست دربرابر طوفان‌هایی که در روح قدرتمند اما آسیب‌پذیرش جولان می‌دهند. عشق میان شمس و کیمیا، آن‌ گونه که خانم مافروی روایت می‌کند، ماجرایی است ناشنیده؛ عشقی است که شبیه هیچ عشق روایت شدهٔ دیگری نیست؛ سرشار است از کشش و دافعه، از شیرینی و گزندگی.  پس آ‌ن‌چه مردم از رنج کیمیا می‌گویند چه می‌شود؟ «مردم همیشه درباره‌ٔ چیزهایی که نمی‌دانند سخن می‌گویند.» این پاسخ را نویسنده از زبان کیمیا می‌گوید.</p>
<p dir="rtl">از «Rumi&#8217;s Daughter»  دست کم سه ترجمهٔ متفاوت با سه نام متفاوت وجود دارد.* من، تنها یکی از این سه ترجمه را دیده‌ام و نمی‌توانم با یقین، دیگران را به خواندن همان یکی دعوت کنم. با این حال می‌دانم که این روایت، سوای پیراهنی که هر یک از مترجم‌ها بر آن پوشانده‌اند، بی‌اندازه آشناست؛ گویی قصه‌ای است که شنیده‌ایم و از یاد برده‌ایم. گویی کتابی است که گم کرده‌ایم و باز بافته‌ایم. گمان می‌کنم چنین داستان‌هایی هدیه‌های بی‌مانندی باشند؛ چه به خودمان تقدیم کنیم و چه به دیگران.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">*ترجمه‌های مختلف کتاب، با این نام‌ها منتشر شده‌اند:</p>
<p dir="rtl">۱- «دوست» از انتشارات حمیدا با ترجمه‌ی فریبا مقدم.</p>
<p dir="rtl">۲- «کیمیا خاتون، دختر رومی» از انتشارات ثالث با ترجمه‌ی سعیده قدس و غلامرضا خاکی.</p>
<p dir="rtl">۳- «دختر مولانا» از انتشارات  علم ا ترجمهٔ رویا منجم.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">*نشر چشمه رمانی با نام «کیمیا خاتون» از نویسنده‌ی ایرانی، سعیده قدس منتشر کرده است. این رمان، داستان زندگی دخترخوانده‌ی مولانا را، با نگاهی کاملا متضاد، روایت می‌کند.</p>
<p dir="rtl"><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p dir="rtl"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>مشخصات کتاب (نسخه‌ٔ انتشارات حمیدا):</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>نام کتاب:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">دوست</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">مورییل مافروی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>مترجم:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">فریبا مقدم</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">نشر حمیدا</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">۲۳۸ رقعی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>مزهٔ کتاب:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">کاسنی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">علاقه‌مندان رمان‌های تاریخی، علاقه‌مندان مولانا</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">اول، ۱۳۸۶</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>شمارگان:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">۳۳۰۰نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">۳ هزار تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">۸-۶۱-۶۵۱۶-۹۶۴-۹۷۸</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p dir="rtl">

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2985">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2985/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/doost.mp3" length="981865" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>قصه‌های عجیب</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2803</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2803#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Apr 2010 06:15:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[امیرمهدی حقیقت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های عجیب]]></category>
		<category><![CDATA[قصه‌های جالب]]></category>
		<category><![CDATA[قصه‌های عجیب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2803</guid>
		<description><![CDATA[در این کتاب باید منتظر چیزهای غیرمنتظره بود!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/ghesehaye-ajib.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>اگر خیلی اهل کتاب خواندن نیستید و به نظرتان کتاب‌خواندن کسل‌کننده‌ترین کار دنیا است، پیشنهاد کتابِ امروز، پیشنهاد ویژهٔ شما است.</p>
<p>در میان کتاب‌های منتشر شده در کشورمان، کم نیستند داستان‌های فکاهی و بخندیم و خوش‌ باشیم‌های آبکی که چیزی برای مخاطب‌شان ندارند. کتاب‌هایی عموماً با قطع جیبی و طرح جلدهای رنگ و وارنگ که چند چهرهٔ خندان رویش کشیده‌اند. معمولاً، این کتاب‌ها برای سودآوری صرف منتشر می‌شوند و حرف خاصی برای گفتن ندارند. پس، از خواندن چنین آثاری، چیزی عاید من و شما نمی‌شود و تنها با آن وقت‌گذرانی می‌کنیم.</p>
<p>اما در میان کتاب‌های منتشر شده در کشورمان، هستند آثاری مطلوب و خواندنی که جایگاهی بالاتر از کتاب‌هایی که ذکرشان رفت دارند. کتاب‌هایی مثل «قصه‌های عجیب» در قطع جیبی، که اگرچه طرح جلد خوش‌نقشی ندارد، اما قصه‌هایش خواندنی است.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>حالا آیا باید می‌نشستم جنایاتم را یک به یک لیست می‌کردم؟ بله. چون می‌دانستم پولی که کت به دستم می‌دهد، از آن فاجعه‌ها می‌آید، از خون می‌آید، از یأس و مرگ، از جهنم. اما من، در کمال حقارت، هنوز حاضر نبودم قبول کنم که به نوعی در این ماجرا مقصرم، و این وسوسه‌ها ادامه پیدا کرد. دستم داخل جیب می‌رفت –خیلی ساده بود- و انگشتانم با لذتی سریع، اسکناس دیگری را می‌گرفت. پول. پول مبارک!</p>
<p>چون می‌خواستم جلب توجه نکنم، از خانهٔ قدیمی‌ام اسباب‌کشی نکردم؛ اما خیلی زود ویلای بزرگی خریدم با ماشین‌های سلطنتی و کلکسیونی قیمتی از تابلوهای نقاشی. کارم را به بهانهٔ بیماری ول کرده بودم و همراه با زیباترین زن‌ها دنیا را سیاحت می‌کردم.</p>
<p>می‌دانستم هروقت از جیب کتم پول در بیاورم اتفاق بد و دردناکی در جهان می‌افتد. اما همیشه فقط یک حس مبهم بود، و استدلال عقلی پشت سرش نداشت. در این مدت، هربار که پول جمع می‌کردم، وجدانم پست‌تر و ضعیف‌تر می‌شد.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>قصه‌های عجیب را «هلن کرسول» گردآوری کرده است و در آن، قصه‌هایی لطیف گرد آمده است. خوانش دسته‌جمعی این داستان‌ها، لحظات را شیرین می‌کند. مترجم این اثر، امیرمهدی حقیقت است که پیش‌تر کارهایی از این دست داشته است.</p>
<p>در این کتاب، داستان‌هایی از <strong>دینو بوتزانی</strong>، <strong>سر آرتور کنان دویل </strong>(خالق داستان‌های شرلوک هلمز)، <strong>جوان آیکن</strong> و نویسندگان دیگر آمده است. داستان‌های عجیب این کتاب، خواننده را با خود به رؤیاهای اعجاب‌آور می‌برد، گاهی با کت جادوییِ خوف‌آوری همراه می‌کند که ممکن است داشتنش آرزوی هرکسی باشد. وقتی دیگر، «داستان‌های عجیب» خواننده را به دریاهای توی آسمان می‌برند. پس، در خواندن این کتاب، چنان‌که در پشت جلدش نوشته شده، باید «منتظر چیزهای غیرمنتظره» بود.</p>
<p>«قصه‌های عجیب» پیشنهاد خوبی است برای مخاطبانی که خیلی اهل خوانش کتاب نیستند. این کتاب، انتخاب خوبی برای جمع‌خوانیِ خانوادگی است. البته، تصور نکنید خواندن این اثر برای خوانندگان حرفه‌ای کتاب خوشایند نیست. وقتی میهمانی باشد و جمعِ خانواده و خواننده و شنوندهٔ پای کار، «قصه‌های عجیب» می‌چسبد.</p>
<p>پس، توی میهمانی، بعد از صرف غذا یک گوشهٔ دنج پیدا کنید، بنشینید و بچه‌ها و بزرگ‌ترها را دور بنشانید و قصه‌هایی از عجیب‌ترین چیزها برایشان بخوانید.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>

<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="293" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="159" valign="top">قصه‌های عجیب</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>گردآورنده</strong></td>
<td width="159" valign="top">هلن کرسول</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="159" valign="top">امیرمهدی حقیقت</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="159" valign="top">ماهی</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="159" valign="top">کتاب‌خوانان و کتاب‌نخوانان</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="159" valign="top">دراژهٔ شکلاتی</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="159" valign="top">۱۲۸ صفحه / جیبی</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="159" valign="top">اول / ۸۶</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="159" valign="top">۲۵۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="159" valign="top">۱۲۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="159" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۹۹۷۱-۱۹-۳</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این متن، پیش‌ از انتشار در اشا، به سایت «خبرآنلاین» فروخته شده است.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2803">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2803/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/ghesehaye-ajib.mp3" length="1531055" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>راز</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2645</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2645#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Apr 2010 08:09:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[استفان کینگ]]></category>
		<category><![CDATA[استیفن کینگ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جنایی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان جنایی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم پنجره مخفی]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[پنجره مخفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2645</guid>
		<description><![CDATA[داستان، دربارهٔ مردِ بی‌نوایی است که فاصلهٔ بین خوش‌بختی و بیچارگی‌اش را، عشقش: همسرش، از میان می‌برد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/raaz.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>از <strong>استیفن کینگ</strong>، تنها یک اسم شنیده بودم. تا آن‌که «راز» خودنمایی کرد.</p>
<p>اواسط هفتهٔ گذشته، به سفارشِ مهدی نوری، پی‌جویِ «احمدشاه مسعود: روایت صدیقه مسعود» شده بودم و گذرم به هر کتاب‌فروشی می‌افتاد، از شیر درهٔ پنج‌شیر می‌پرسیدم. نبود. اما بودن در کتاب‌فروشی، فرصتِ مغتنمی بود برای چشم‌چرانی میانِ قفسه‌ها و کتاب‌هایی که در آغوش گرفته بودند. توی همین چشم‌چرانی‌ها بود که «راز» نوشتهٔ استیفن کینگ خودنمایی کرد. نمی‌دانم چرا، اما شاید بر اثر یک کنج‌کاوی، خریدمش.</p>
<p>مسیرِ کتاب‌فروشی تا محل کار را پیاده رفتم و توی راه، چند صفحه خواندم. تا رسیدم به آن‌جا که فهمیدم این «راز»، همان رمانی است که فیلم «پنجرهٔ مخفی» یا همان «The Secret Window» بر اساسش ساخته شده. فیلمی خوش‌ساخت با بازی <strong>جانی دپ</strong>. یادم آمد فیلم را دیده‌ام و تصاویری که با هر کلمه، توی ذهنم می‌سازم، بسیار آشنا است. فکر کردم خواندن ادامهٔ کتاب بی‌فایده است. تصاویر آن‌چنان توی ذهنم شفاف بودند که انگار جانی دپ، همان‌جا جلوی چشمم داشت دیالوگ‌ها را بیان می‌کرد و طبق داستان پیش می‌رفت.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;"><strong>بخشی از متن کتاب:</strong>فکر کرد شاید گِرگ در خانه باشد. شاید قرار ملاقات‌شان در کلیسا را فراموش کرده باشد. شاید هم اتفاقی افتاده باشد که هیچ ربطی به این ماجرا ندارد. ناگهان احساس امیدواری کرد. به سوی تلفن رفت و شمارهٔ گرگ را گرفت. برای سومین‌بار تلفن زنگ زد که به یاد آورد گرگ گفته است زن و بچه‌هایش مدتی به خانهٔ پدرزنش می‌روند. گفته بودم مگان از سال دیگر باید به مدرسه برود و دیدن پدرزنش کار سختی می‌شد.</p>
<p>پس گرگ تنها بوده است.</p>
<p>(کلاه)</p>
<p>مانند تام گرینلیف</p>
<p>(خودرو)</p>
<p>شوهر جوان و بیوهٔ پیر</p>
<p>(کلیدها)</p>
<p>و این اتفاق چطور افتاده است؟ خب درست مثل خرید نوار راجر ویتاکر از تلویزیون. شوتر به خانه تام گرینلیف می‌رود اما نه با استیشن خودش. اوه، نه، چون آن خودرو حضورش را افشا می‌کند. خودرویش را جلو خانه مورت رینی می‌گذارد. یا شاید کنار خانه. با بیوک به خانه تام می‌رود. تام را وامی‌دارد تا به گرگ تلفن بزند. احتمالاً گرگ را بیدار می‌کند و از رختخواب بیرون می‌کشد، اما گرگ به تام می‌اندیشد و با عجله به آن‌جا می‌رود. بعد شوتر تام را وادار می‌کند به سانی تروتس تلفن بزند و بگوید حابش بد است و نمی‌تواند به سر کار برود. احتمالاً پیچ‌گوشتی را کنار شقیقهٔ تام می‌گذارد و می‌گوید اگر کارش را درست انجام ندهد، پشیمان می‌شود. تام کارش را خوب انجام می‌دهد&#8230;</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>اما چند صفحه تحمل لازم بود تا بی‌آن‌که بفهمم، «راز» بشود کتابِ خیابانی‌ام!</p>
<p>خیابان‌ها را تا دیروز شنبه، با «راز» نوشتهٔ اسیفن (استفان؟) کینگ می‌پیمودم. پیاده، سوار ماشین و گاهی مترو و اتوبوس. پیمودم تا تمام شد. کتابِ خیابانی این روزهای من، داستانی خوش‌ساخت، پرداختی خوب، زبانی شسته‌رفته داشت.</p>
<p>«راز» آن‌چنان اثری قصه‌گو و اغواگر است که خواننده را با خود می‌برد. دقت کنید: نمی‌کشاند، بلکه می‌بَرد؛ همراه می‌کند.</p>
<p>داستان، دربارهٔ مردِ بی‌نوایی است که فاصلهٔ بین خوش‌بختی و بیچارگی‌اش را، عشقش: همسرش، از میان می‌برد. مرد، کنج‌نشین می‌شود و برای گریز از هرچه برایش آشنا است، راهیِ ویلایش در شهری دیگر می‌شود. در این شهر و ویلا است که مرد، درگیر ماجرایی می‌شود که به خواندنش می‌ارزد.</p>
<div id="attachment_2646" class="wp-caption alignright" style="width: 152px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/stephenking.jpg"><img class="size-full wp-image-2646" title="stephenking" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/stephenking.jpg" alt="" width="142" height="136" /></a><p class="wp-caption-text">استیفن  کینگ</p></div>
<p>گفتنِ این نکته که خواندن «راز»، من را به خواندن دیگر آثار کینگ راغب کرده است، اعترافِ خوشایندی است که دوست دارم بارها در طولِ امسال برای خودم تکرارش کنم.</p>
<p>داستانِ «راز» در یک «مقدمهٔ نویسنده»، ۴۹ فصل و یک «پی گفتار» روایت می‌شود. در «مقدمهٔ نویسنده»، کینگ از ماجرایی واقعی حرف می‌زند و کمی دربارهٔ خودش و نوشته‌هایش می‌گوید. در همین بین از است که او، ظرافت‌هایی از زندگی شخصی‌اشرا روایت می‌کند. ظرافت‌هایی که در داستان راز نمود دارند. گویی کینگ می‌خواسته به آدم‌های واقعیِ زندگیِ واقعی‌اش بگوید، این قصه می‌تواند روزی به قصهٔ آن‌ها بدل شود.</p>
<p>رمان «راز» با آن‌چه در فیلم «پنجرهٔ مخفی» دیده‌ام، جز در برخی جزئیات، مشابه است، اما پایان‌بندیِ این دو، کاملاً متفاوت‌اند. پایان‌بندی که کینگ برای رمانش در نظر گرفته، جذاب است، اما شاید بدیع نباشد. اما پایان‌بندی فیلم، شگفت‌انگیز است. جالب آن‌که هر دو پایان‌بندی، غافل‌گیریِ مطبوع و قابل انتظار را دارند.</p>
<p>این رمان را، نشر افق، با جلدِ گالینگورِ دوست‌داشتنی و کاغذهای سنگین چاپ کرده تا لذت دانستنِ «راز» را دو چندان کند.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265" valign="top"><strong>شناسنامه   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="140" valign="top">راز</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="140" valign="top">استفان کینگ</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="140" valign="top">محمد قصاع</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="140" valign="top">افق</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="140" valign="top">علاقه‌مندان به رمان‌ / رمان جنایی</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="140" valign="top">۲۳۰ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="140" valign="top">اول / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="140" valign="top">۲۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="140" valign="top">۷۰۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="140" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۳۶۹-۵۵۸-۳</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2645">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2645/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/raaz.mp3" length="1751728" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>قصه‌های زیر کرسی مردم کرمان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2358</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2358#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Apr 2010 11:30:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فهیمه شانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ مردم کرمان]]></category>
		<category><![CDATA[فولکلور]]></category>
		<category><![CDATA[قصه‌های زیر کرسی]]></category>
		<category><![CDATA[قصه‌های عامیانه]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2358</guid>
		<description><![CDATA[جماعتِ روستایی و سادهٔ اهلِ ذوق، توی شب‌نشینی‌های طولانیِ زمستان، زیر کرسیِ گرم، هم‌نشینِ دوست و آشنا می‌شدند و با زبانِ شیرین قصه می‌پروراندند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/ghese-korsi.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>آن وقت‌ها که مردمِ ما، هنوزِ توی روزمرگی گم نشده بودند و صبح و شب‌ هر روزشان به دویدن و به نان نرسیدن یکی نشده بود، توی مملکت‌مان آدم‌هایِ ساده اما خوش‌ذوقی بودند که از برکت حضور و طبع‌شان، قصه‌های عامیانه (فولکلور) خلق می‌شد. این قسم آدم‌ها حالا دیگر خاطره شده‌اند و قصه‌هاشان، بعضاً خاک‌نشینِ کتاب‌خانه شده‌اند. این «خاک‌نشینی» هم البته به مددِ همتِ کسانی است که قصه‌ها را گردآوری کرده‌اند و در مجلدی منتشر کرده‌اند. و این خاک‌نشینی مدام است؛ تا روزی که یک کتاب‌خوانِ مشتی، راهی کتاب‌فروشی یا کتاب‌خانه بشود و دستی به سر و گوش قصه‌های عامیانهٔ ایرانی بزند.</p>
<p>از جملهٔ ادبیاتِ عامیانهٔ ما، کتابِ ارزنده و شیرینی است به نامِ «قصه‌های زیر کرسی مردم کرمان» که به همتِ «شمس‌الساداتِ رضوی نعمت‌الهی» گردآوری شده است.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;"><strong>بخشی از متن کتاب:<br />
</strong>روزی بود و روزگاری بود، بعد اَ خدا هِشکی نِبود. تو شهری یه میدون بزرگی بود. بچا روزا می‌رفتن گو بازی می‌کِردن. یه دختو خوشگلی بود که اسمش شش لاعروس بود. و او یه نومزتی داش. روزا ای خودِ نومزِتش می‌رفتن وَر مُلا، مختی پَسین می‌شد و اینا اَ ملا وَر می‌گشتن، می‌رفتن تو میدون خود بچا گوبازی می‌کِردن. از قضا یه روز دختو بدون نومزِتش رف تو میدون، یه غولی خودشِ به شَکل یه پسِری دراُوُرده بود و تو میدون وَرگِل بچا داش توپ بازی می‌کِرد. ای غولومَم خیلی وخ بود که عاشُق شش لاعروس شِده بود. همچی که او روز چشمش به شش لاعروس اُفتید و دید نومزتشم همراش نیس نقشه کشید و اومد جلو یه گو خوشگلی نشون او داد و گف:</p>
<p>-          مَ ای گورِ مِندازم و خود تو مسابقه می‌دم اگه تو زودی رفتی گو رِ وردَشتی گو مال خودت باشه. اگه مِ زودتر وِرِش داشتم تو مبایه گو قِشنگی وَرم بخری.</p>
<p>دخترو قبول کرد. اوَخ غولو به قدر یه فرسخ گو رِ انداخ شش لاعروس دوید ور دنبال گو همیکه اَ شهر رف وِلرد، غول یه هوا اَ جِلت یارو دراومد و شش لاعروس ور بغل زد و رف پشت کوآ تو یه غار. ولی شش‌لاعروس وختی به چنگ غول افتید. زرنگی کرد و وختی که غول اونِ می‌برد. فوری یه گروک نِخی رِ ول داد ورو زِمینا، سرِ گروک نِخَم تو دستش گرفت. ای گروک وا شد تا دِم غار.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>دربابِ قصه‌های زیر کرسی باید گفت که همان جماعتِ روستایی و سادهٔ اهلِ ذوق، توی شب‌نشینی‌های طولانیِ زمستان، زیر کرسیِ گرم، هم‌نشینِ دوست و آشنا می‌شدند و با زبانِ شیرین قصه می‌پروراندند&#8230; می‌گفتند و دهان شیرین می‌کردند. می‌گفتند و گوش می‌نواختند.</p>
<p>خانم نعمت‌الهی، برای تدوین قصه‌های این کتاب بارها هم‌نشینِ روستائیانِ ساده‌دلِ کرمانی شده است و قصه‌ها شنیده است. او، از سال ۱۳۵۲ و زمانی که سی و دو سال داشته است، شروع به گردآوری این اثر می‌کند. این تلاش، سال‌ها به طول می‌انجامد تا بالاخره، «قصه‌های زیر کرسی مردم کرمان» با لهجهٔ شیرینِ کرمانی، در سال ۸۷ برای اولین بار چاپ می‌شود.</p>
<p>نعمت‌الهی حالا بیش از ۶۸ سال سن دارد و «ننو شمس‌السادات» صدایش می‌کنند. او، شاید از جمله آخرین بازماندگانِ نسلِ مادربزرگانی باشد که برای نوه‌هایشان، قصه‌های شیرین روایت می‌کردند و خوابِ کودکانه‌ٔ آن‌ها را، با قصه‌هایی از پریان رنگ می‌زدند.</p>
<p>نکتهٔ جالب در قصه‌هایِ این کتاب، شباهتِ برخی از داستان‌های عامیانهٔ مردم کرمان با داستان‌های مشهوری چون سیندرلا است. و این شباهت نه در این کتاب، که در ادبیات عامیانهٔ کشورهای مختلف دیده شده است. این شباهت‌ها، نشان می‌دهد که مردمِ ساده‌دل، از هر مملکتی که باشند، اشتراکاتی برخاسته از فطرت دارند&#8230; اشتراکاتی که سرانجام داستان‌هایشان را به هم می‌رساند.</p>
<p>نویسندهٔ این اثر، علاوه بر «قصه‌های زیر کرسی»، آثار دیگری در زمینهٔ ادبیات عامیانهٔ مردمِ زادگاهش دارد. او، روایت‌گرِ امینِ داستان‌هایی است که مردمِ ساده، بر زبان آورده‌اند. نویسنده پیش از آوردن هر قصه، نامِ راوی و سنِ او هنگامِ روایت داستان را نوشته است.</p>
<p>اگر هواخواهِ قصه‌گویی‌های مادربزرگانه‌ هستید، یا می‌خواهید خاطراتِ کودکی را برای خود زنده کنید، «قصه‌های زیر کرسی مردم کرمان» برای‌تان شیرین خواهد بود. نیز، روایتِ قصه‌ها به لهجهٔ کرمانی، قندِ مکرر این شیرینی است.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="416" valign="top"><strong>شناسنامهٔ کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="254" valign="top">قصه‌های زیر کرسی مردم کرمان و اطراف آن</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>نویسنده و روای</strong></td>
<td width="254" valign="top">شمس‌السادات رضوی نعمت‌الهی</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="254" valign="top"><a href="http://www.nashreafkar.com/roman/korsi.html">نشر افکار</a></td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="254" valign="top">علاقه‌مندان به ادبیات عامیانه بالای ۲۰ سال</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="254" valign="top">فرقی نمی‌کند</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="254" valign="top">۲۶۴ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="254" valign="top">اول / ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="254" valign="top">۱۱۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="254" valign="top">۴۰۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="254" valign="top">۴-۹۶-۸۹۱۰-۹۶۴-۹۷۸</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این متن، پیش‌ از انتشار در اشا، به سایت «خبرآنلاین» فروخته شده است.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2358">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2358/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/ghese-zire-korsi.mp3" length="1549321" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>پشت دیوارهای شهر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2298</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2298#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Mar 2010 06:00:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهرام بابایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[اشغال خرمشهر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات خرمشهر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[خرمشهر]]></category>
		<category><![CDATA[فتح خرمشهر]]></category>
		<category><![CDATA[کاسنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2298</guid>
		<description><![CDATA[مزهٔ «کاسنی» با این کتاب است. تلخی دارد، اشکت را طلب می‌کند، اما منفعت‌هایی دارد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/posht-divarhaye-shahr.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>دمِ پائیز ۵۹ بود. خرم‌شهر و ایران، مستِ پیروزی انقلابِ اسلامی بودند که یک‌باره صدای تیر و تفنگِ دشمن، بساط سور را جمع کرد و گله به گله، تکه‌ پاره‌های گوشتِ تنِ آدم و مخروبه‌های ساختمان‌ها را پهنِ زمین کرد. عیش، منقص شد تا سید سعید موسوی که خوش‌خوشک هفده سالگی‌اش را برداشته بود تا هنرستانی شود، آوارگی را تجربه کند.</p>
<p>جنگ آغاز شده بود. خرم‌شهر، به دست‌هایِ بچه‌هایش تکیه داده بود و هر لحظه، با هر تیر، تابِ دست‌ها کم می‌شد&#8230; تا خرم‌شهر اشغال شد.</p>
<p>خرم‌شهر، شهرِ غریبی است. جنگ، اول‌بار پا به خرم‌شهری گذاشت که روزی «عروس» بود و اکنون، از پس سال‌ها، هنوز از زخمِ جنگ رختِ عزا دارد. نانوشته‌ها دربارهٔ این شهرِ جنگ زده بسیار است. و آن‌قدرِ غم و حماسهٔ این شهر بسیار است که هرکه دست به روایتش می‌زند، کاری دلچسب و گیرا خلق می‌کند. و سید سعید موسوی که تکه‌ پاره‌های ۱۷سالگی‌اش از خرم‌شهر را در «پشت دیوارهای شهر» نوشته است، چنین اثری خلق کرده است.</p>
<p>«پشت دیوارهای شهر» کتابِ پالتوییِ خوش‌خوانی است با روایت‌های کوتاه کوتاه از آغاز حمله به خرم‌شهر تا شهادتِ هم‌بازی و هم‌مدرسه‌ای، تا بی‌خبری از خانواده و آوارگی، تا ماندن و ایستادن، تا ماندن و پشتِ دیوارها انتظار کشیدن! روایتی مختصر و مفید و قابل اقتباس.</p>
<p>کتابِ سید سعید موسوی، روایتِ ساده‌ای دارد و زبانش آن‌قدر شسته رفته است که از آدم‌های ۱۵-۱۶ ساله تا ۱۰۰ ساله می‌توانند آن را بخوانند و از خواندنش لذت ببرند.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از کتاب:</strong></p>
<p>در مسیر، همه به ما و ماشین‌مان خندیدند.</p>
<p>یک ژیان زرد که درهایش را با کش بسته بودیم و همه جایش صدا می‌داد.</p>
<p>باعث تفریح مردم شده بودیم. از هر شهری که رد می‌شدیم، نگاه مان می‌کردند و می‌خندیدند.</p>
<p>در بروجرد به اردوگاه جنگ‌زدگان رفتیم.</p>
<p>همه در هم می‌لولیدند و کثیف. یک دیگ بزرگ آب‌گوشت گذاشته بودند وسط و در حال پختن؛ بیشترش دنبه بود و سیب‌زمینی. آماده که شد، دیگ‌ها را آوردند و ایستادند توی صف.</p>
<p>گفتیم:</p>
<p>-          صد رحمت به مشهد!</p>
<p>آمدیم بیرون.</p>
<p>نان سنگگ خریدیم با پنیر و انگور.</p>
<p>کنار جاده نشستیم و خوردیم. ما نزدیک خرم آباد بودیم و باز هم همان نان و پنیر و انگور. مردم از کنارمان می‌گذشتند. حالا هم به ماشین‌مان می‌خندیدند و هم به غذا خوردمان.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>مزهٔ «کاسنی» با این کتاب است. تلخی دارد، اشکت را طلب می‌کند، اما منفعت‌هایی دارد.</p>
<p>دستِ بالا، خوانشِ کتابِ ۱۵۵ صفحه‌ای «پشتِ دیوارهای شهر» یکی-دو ساعتِ نوروزِ من و تو را هم‌مزهٔ کاسنی می‌کند، اما مقاومت ۴۵ روزه و آوارگی چندماهه و اشغال حدودا دوساله روایتی بس گران‌تر است.</p>
<p>چشیدن دو ساعت طعمِ «کاسنی»، به از این است که ۴۵ روز و چندماه و دو سال، دوستِ پرپر شده و غمِ مادرهای جوان از دست داده و دوری خانواده و موطن را بارِ دیگر بر دوشِ خود ببینیم.</p>
<p>«پشت دیوارهای شهر» قصهٔ مردم ما است و به همین دلیل بر دل می‌نشیند. قصه‌ای از یک مقاومت، نبرد و جنگِ بی‌مانند. وای بر ما اگر آن شهر و روزگاری که بر آن رفته را از یاد ببریم. که سرگذشتِ پیشینیان، اندرزِ ما است.</p>
<p>با «پشت دیوارهای شهر»، خاطرات سید سعید موسوی از حماسه و مقاومت و آوارگی، در بهار همراه می‌شویم تا تاریخ و حماسه‌مان را از یاد نبریم.</p>
<p><strong>صفحه‌ای از این کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="406" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="244" valign="top">پشت دیوارهای شهر</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="244" valign="top">سید سعید موسوی</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="244" valign="top">سوره مهر</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="244" valign="top">علاقه‌مندان به وطن، تاریخ وطن</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="244" valign="top">فرقی نمی‌کند</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="244" valign="top">۱۵۵ صفحه / پالتویی</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="244" valign="top">اول / ۸۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="244" valign="top">۲۲۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="244" valign="top">۱۴۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="244" valign="top">۲-۰۹۸-۵۰۶-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این مطلب پیش‌ از انتشار در اشا، به سایت «خبرآنلاین» فروخته شده است.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2298">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2298/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/posht-divar-shahr.mp3" length="786218" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>انجمن شاعران مرده</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2275</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2275#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Mar 2010 04:44:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن شاعران مرده]]></category>
		<category><![CDATA[تام شولمن]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[رابین ویلیامز]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[پیتر ویر]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخوانی صوتی]]></category>
		<category><![CDATA[کلاین‌بام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2275</guid>
		<description><![CDATA[رمانِ نوشته شده بر اساس فیلم‌نامهٔ تام شولمن هم‌چون فیلمش راهنما و تشجیع‌کنندهٔ عصیان‌گری است. عصیان بر قواعدِ کهنهٔ مرسوم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/dead_poets_society.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><strong>اولین‌ بار: </strong>یک‌شبِ بی‌حوصله، خیلی اتفاقی تلویزیون را روشن می‌کنی. نور به تلویزیون می‌آید. کلوز آپِ چهرهٔ رابین ویلیامز و صحنه‌های آغازین فیلمی که داستانش در یک دبیرستان می‌گذرد. مشتاق می‌شوی فیلم را ببینی. می‌بینی و خیلی راحت، «انجمن شاعران مرده» در میان فیلم‌های دوست‌داشتنی‌ تو، جای می‌گیرد. تا آن‌جا که بعد از سال‌ها، حتی چهرهٔ بازیگرانش را به خاطر داری.</p>
<p><strong>دومین بار: </strong>توی پرسه‌های ماهانه در یک کتاب‌فروشی، بین رمان‌ها چشم می‌چرخانی که یکهو با دیدن عنوان «انجمن شاعران مرده» خشکت می‌زند. مثل تشنه‌های به آب رسیده دست می‌اندازی و کتاب را از بالای عطفش می‌کشی بیرون، آن یکی دست را به کمک می‌گیری، قد راست می‌کنی، کتاب را جلوی چشمت می‌گیری و به خودت می‌گویی: «خیلی خب، این یه صیده خوبه و برای امروز کاملاً کافیه!» چند هزارتومان می‌پردازی و خوش خوشک از کتاب‌فروشی بیرون می‌زنی.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;"><strong>بخشی از متن کتاب:<br />
</strong>«تاد، بالای در عکسی از والت ویتمن هست. این آدم چه چیزی رو به خاطرت میاره؟ سریع اندرسن، فکر نکن.»</p>
<p>تاد گفت: «یه دیوونه»</p>
<p>«یه دیوونه. چه نوع دیوونه‌ای؟ فکر نکن! جواب بده.»</p>
<p>«یه دیوونهٔ شوریده»</p>
<p>کیتینگ اصرار ورزید که: «تخیلت رو به کار بندازد. اولین چیزی که به ذهنت خطور می‌کنه، حتی اگر چرت و پرت و نامفموم باشه»</p>
<p>«یه&#8230; یه دیوونهٔ دندون چرکین»</p>
<p>کیتینگ با خوشحالی گفت: «آهان. حالا، این شاعره که حرف می‌زنه»</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>حتی اگر به نظرتان اغراق کرده باشم، به خودم خرده می‌گیرم که «چطور فکر می‌کنی برای فیلم و کتابی که به تو عصیان‌گری را آموخته، همین‌قدر گفتن کافی است؟» و این شاید وادارم کند چیزی ننویسم.</p>
<p>«انجمن شاعران مرده» برخلاف تصور برخی، قبل از کتاب، با فیلمش آغاز حیات کرد. کمی بعد، <strong>ن.ه. کلاین‌بام </strong>که مثل من از دیدن فیلم شگفت‌زده شده بود و احساس دین می‌کرد، فکری شد تا داستانِ فیلمِ <strong>پیتر ویر </strong>را در قالب رمان بریزد. پس همزمان با سال ساخت فیلم (۱۹۸۹) رمان «انجمن شاعران مرده» را نوشت.</p>
<p>شاید خود کلاین‌بام هم تصور نمی‌کرد رمانِ «انجمن شاعران مرده» هم‌چون فیلمش، تأثیرگذار باشد. گرچه جاهایی سوراخِ نمک‌دانِ آقای نویسنده گشاد شده و زیادی روی چیزهای بی‌اهمیت نورافشانی کرده است، اما، رمانِ نوشته شده بر اساس فیلم‌نامهٔ <strong>تام شولمن </strong>هم‌چون فیلمش راهنما و تشجیع‌کنندهٔ عصیان‌گری است. عصیان بر قواعدِ کهنهٔ مرسوم که مثلِ سقفِ کوتاه، آدم‌های قد بلند را می‌آزرد.</p>
<p>دبیرستانی که داستان تویش می‌گذرد، جایی است با نظامِ خاص که به هوای تربیتِ درستِ جوانان آمریکایی علم شده است. نظامی که غایت هدفش، تحویل آدم‌های ماشینی و قالب‌بندی شده به جامعه است و بر پایهٔ چهار اصل «سنت»، «افتخار»، «انضباط» و «سرافرازی» استوار است. در این میانه، یک باره پای «جان کیتینگ» ساختار شکنِ اهل ادبیات، به این دبیرستان خشک باز می‌شود و از این‌جا تناقض‌ها آغاز می‌شود. تناقضی که به چند دانش آموز انگشت‌شمار، «عصیان‌گری» بر قواعد نامطلوب را می‌آموزد و بهشان یادآوری می‌کند که برای قد افراشتن، باید از سقف عبور کرد. این معلم ادبیات که اصرار دارد بچه‌ها «ناخدا» صدایش کنند، دانش آموزان را از یک چهارچوبِ سخت، به دشتی می‌برد که تخیل، فکر و جسارت در آن مجال بروز می‌یابد.</p>
<p>ترجمهٔ این اثر اگرچه به قولِ مترجمش «حمید خادمی» خالی از ایراد نیست، اما شیرینی داستان را منتقل می‌کند. این کتاب، در حالی مورد استقبال مخاطبان کشورهای مختلف واقع شده است که فیلمِ آن زودتر ساخته شده است و بازی‌ها و کارگردانیِ خوبش، چشم‌گیر است؛ تا آن‌جا که این فیلم در سال ۱۹۸۹ موفق به دریافت جایزه بهترین فیلم‌نامهٔ اسکار شد و در همان سال، رابین ویلیامز و پیتر ویر را نامزد دریافت بهترین بازیگر مرد و بهترین کارگردانی کرد. با این همه، صفحات سایت‌های کتاب‌خوانی مانند گودریدز و فروشگاه‌های آنلاین کتاب مانند آمازون، صفحه‌ای برای عرضه و بررسی این اثر اختصاص داده‌اند و دانلود ترجمهٔ این اثر به زبان‌های مختلف بسیار سهل‌الوصول است.</p>
<p>«انجمن شاعران مرده» یک عیدیِ خوب به پسرهای دبیرستانی است، اما مخاطبش فقط آن‌ها نیستند. چاپ پنجم این اثر را نشر معانی و کتاب پنجره مشترکاً منتشر کرده‌اند.</p>
<p><strong>صوتِ خوانشِ بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p><strong></strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="378" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="235" valign="top">انجمن شاعران مرده</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>نویسنده:</strong></td>
<td width="235" valign="top">ن.هـ کلاین‌بام</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>مترجم:</strong></td>
<td width="235" valign="top">حمید خادمی</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>ناشر:</strong></td>
<td width="235" valign="top">نشر معانی / کتاب پنجره</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>گروه مخاطبان:</strong></td>
<td width="235" valign="top">سال‌های دوم و سوم دبیرستان به بالا</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان:</strong></td>
<td width="235" valign="top">مردان</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>تعداد صفحات:</strong></td>
<td width="235" valign="top">رقعی / ۲۰۷ صفحه</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>نوبت چاپ:</strong></td>
<td width="235" valign="top">پنجم / ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شمارگان:</strong></td>
<td width="235" valign="top">۳۳۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>قیمت:</strong></td>
<td width="235" valign="top">۳۵۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="143" valign="top"><strong>شابک:</strong></td>
<td width="235" valign="top">۰-۰۱-۶۳۵۸-۹۶۴-۹۷۸</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این مطلب پیش‌ از انتشار در اشا، به سایت «خبرآنلاین» فروخته شده است.</p>
<strong>جستجوهای ورودی:</strong><ul><li><a href="http://asha.ir/search/" title="????? ?????? ????">????? ?????? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="???? ??????? ????? ?????? ????">???? ??????? ????? ?????? ????</a></li><li><a href="http://asha.ir/search/" title="?????? ???? ????? ?????? ????">?????? ???? ????? ?????? ????</a></li></ul><!-- SEO SearchTerms Tagging 2 plugin took 2.016 ms -->
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2275">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2275/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/dead-poets-society.mp3" length="880073" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>سفر به ایساتیس</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2056</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2056#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 06:03:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیده فاطمه مطهری</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[سفر رهبری به یزد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2056</guid>
		<description><![CDATA[ماشین خبرنگار‌ها را با ماشین آقا اشتباه گرفته بود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha-v3.ir/core/wp-content/uploads/1267965288.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>«سفر به ایساتیس» کتابی با سبک جدید دربارهٔ خاطرات و پشت صحنهٔ سفر رهبری به شهر یزد است.</p>
<p>ویژگی «سفر به ایساتیس» که آن را از کتاب‌‌های مشابهش متمایز می‌کند، روایت‌‌های کوتاه و عامیانه‌ای‌ است که بیش‌تر از زبان مردم نقل شده است و خواننده را با آن‌ها و خاطراتشان همراه می‌کند.</p>
<p>این کتاب را صرفاً نمی‌توان به عنوان سفرنامهٔ رهبری و خاطرات سفر ایشان به یزد بدانیم زیرا روایت‌‌های این کتاب بیش‌تر به حوادث و اتفاقاتی که در طول سفر و در بین مردم گذشته است و معمولاً کم‌تر گفته یا شنیده می‌شود، می‌پردازد و احساسات و حرف‌‌های مردم را از زبانشان بازگو می‌کند.</p>
<blockquote><p><strong>قسمتی از کتاب:</strong><strong> </strong><strong></strong></p>
<p>مشت می‌کوبید؛ محکم و پشت سر هم. صدای مبهم التماسش هم می‌آمد؛ ناخودآگاه شیشه را دادم پائین. چشم‌‌های سرخی که وسط صورت چین افتاده‌اش گود افتاده بود به من گره خورد. «پسرم برو کنار بذار آقا را ببینم»</p>
<p>ماشین خبرنگار‌ها را با ماشین آقا اشتباه گرفته بود.</p>
<p>خیلی دور شده بودیم اما نمی‌توانستم از آیینهٔ بغل ماشین چشم بردارم. پیرزن هنوز ایستاده بود. آب پشت سرمان شده بود اشک‌‌های پیرزن</p>
<p>■■■</p></blockquote>
<p>ویژگی دیگر این کتاب، فیلیپ بوک بودن آن است. در قسمت پائین سمت چپ هر صفحه، نقاشی وجود دارد که با ورق زدن صفحات به حرکت در می‌آیند و دخترکی را به نمایش می‌گذارد که با وضو گرفتن کنار جوی آبی و رفتن به بالای کوه، با کوزه‌اش شهر یزد را گلباران می‌کند.</p>
<p>لوح فشردهٔ چند رسانه‌ای که همراه کتاب عرضه می‌شود نیز یکی دیگر از امتیازات این کتاب محسوب می‌شود.</p>
<p>اگر علاقه‌مند به خواندن و دانستن حرف‌ها، رفتارها، احساسات و خواسته‌‌های مردم یزد در طول سفر چند روزهٔ رهبر به شهرشان هستید، خواندن این کتاب را به شما توصیه می‌کنم.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="406" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="274" valign="top">پشت صحنه سفر رهبر به ایساتیس (یزد)</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نویسندگان</strong></td>
<td width="274" valign="top">سید بشیر حسینی و حسین سرکشیان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="274" valign="top">امیرکبیر (کتاب‌های جیبی)</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="274" valign="top">اول</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="274" valign="top">۱۵۰ صفحه / خشتی</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="274" valign="top">۵۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="274" valign="top">۲۷۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="132" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="274" valign="top">۳-۱۱۸-۳۰۳-۹۶۴-۹۷۸</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2056">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2056/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طبل میان تهی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1760</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1760#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 Jan 2010 09:23:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین جاوید</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کودک و نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[انتشارات علمی و فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[بنگاه ترجمه و نشر کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کلاسیک]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[لئو تولستوی]]></category>
		<category><![CDATA[لئون تولستوی]]></category>
		<category><![CDATA[منوچهر ضرابی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1760</guid>
		<description><![CDATA[لئون تولستوی، برای دوست‌داران ادبیات، نامی‌تر از آن است که نیازی به معرفی مفصل داشته باشد. این نویسنده و مصلح اجتماعی روس در بین سال‌های ۱۸۲۸ تا ۱۹۱۰ زیست و در این مدت، تعدادی از درخشان‌ترین آثار ادبی همهٔ اعصار را آفرید؛ آثاری که نه تنها نام او را بر تارک ادبیات جهان جاودانه کرد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.ketablog.ir/upload/content/Tabl.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p><a href="http://www.ketabnews.com/detail-9-fa-1.html" target="_blank"><strong>لئون تولستوی</strong></a>، برای دوست‌داران ادبیات، نامی‌تر از آن است که نیازی به معرفی مفصل داشته باشد. این نویسنده و مصلح اجتماعی روس در بین سال‌های ۱۸۲۸ تا ۱۹۱۰ زیست و در این مدت، تعدادی از درخشان‌ترین آثار ادبی همهٔ اعصار را آفرید؛ آثاری که نه تنها نام او را بر تارک ادبیات جهان جاودانه کرد، بل ادبیات روس را جان و جلایی تازه بخشید و آوازه داد. بی‌شک، «جنگ و صلح» و «آناکارنینا»ی او، اگر به‌ترین رمان‌های نوشته‌شده در طول تاریخ نباشند، به گواه نسل‌های مختلف سخن‌شناسان و مخاطبان عادی، در گروه ده رمان بزرگ تاریخ جای دارند.<br />
خوش‌بختانه، اغلب آثار تولستوی به فارسی ترجمه شده‌اند، بعضی فقط با یک برگردان و تعداد بیش‌تری با برگردان‌های گوناگون. یکی از کتاب‌های ترجمه‌شده از تولستوی «طبل میان تهی»ست. کتابی که هشت داستان کوتاه از او را شامل می‌شود. این کتاب را انتشارات <a href="http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=1892" target="_blank"><strong>بنگاه ترجمه و نشر کتاب </strong></a>در سال ۱۳۴۳، در سلسله کتاب‌هایی که برای جوانان به چاپ می‌سپرد، با ترجمه‌ٔ «منوچهر ضرابی» به بازار عرضه کرد. متأسفانه، این کتاب هم‌اکنون نایاب است.</p>
<blockquote><p>برای دوستانی که نمی‌دانند، یادآوری می‌کنم: بنگاه ترجمه و نشر کتاب در سال ۱۳۳۲ـ بنا بر طرحی از احسان یارشاطر و با هم‌راهی ملکه‌ٔ وقت، «ثریا پهلوی» و مباشر وقت املاک و مستغلات پهلوی، «امیراسدالله علم»ـ تاسیس شد و تا زمان وقوع انقلاب اسلامی سرپا بود. پس از انقلاب، حقوق کتاب‌های این مرکز نشر دولتی به شرکت انتشارات «<a href="http://www.elmifarhangi.ir/" target="_blank">علمی و فرهنگی</a>» منتقل شد.</p>
<p>«علمی و فرهنگی» در این سال‌ها تعدادی از صدها کتابی را که بنگاه ترجمه و نشر کتاب منتشر کرده بود و مشکلات ممیزی نداشت، تجدید چاپ کرده است. «طبل میان تهی» هم یکی از هم‌این آثار است. البته من نسخهٔ اصلی کتاب را دارم و نمی‌دانم آیا در چاپ جدید حذفیاتی در تصاویر و متن کتاب اعمال شده یا خیر. بر اساس اطلاعات کتاب‌خانه‌ی ملی، تجدید چاپ اثر در سال ۱۳۷۳ انجام شده است و ۱۴۴ برگ دارد، در حالی که نسخه‌ی اصلی اثر ۱۸۸ صفحه را شامل می‌شود.</p></blockquote>
<p>از حاشیه‌ها که بگذریم، «طبل میان تهی» هشت داستان از تولستوی را در بر دارد. نام این داستان‌ها از این قرار است: «طبل میان تهی»، «یک‌نفر به چه مقدار زمین نیاز دارد»، «دختران خردسالی که از مردان داناترند»، «جرقه‌ای می‌تواند خانه‌ای را بسوزاند»، «بچه‌ٔ شیطان و نان دهقان»، «سه سؤال»، «داستان ایوان دیوانه» و «زندانی قفقاز»</p>
<p>داستان‌های این کتاب، به غیر از داستان آخر، بیش از آن‌که واقعیت را مبنا قرار دهند پای در تخیل و افسانه دارند. هدف تولستوی از نوشتن آن‌ها رساندن یک پیام اجتماعی بوده است. بر هم‌این اساس، این داستان‌ها شانه به شانه‌ٔ حکایات آموزنده‌ٔ کلاسیک حرکت می‌کنند. درواقع، می‌توان آن‌ها را نمونه‌ٔ پرداخته‌شده‌ٔ آن‌چه دانست که در آثاری هم‌چون «قصه‌ها و افسانه‌های برادران گریم» می‌بینیم.</p>
<p>تولستوی سعی کرده است تا جای ممکن پیام اخلاقی اثر را در لابه‌لای داستان پنهان کند اما گاهی هم ابایی نداشته که نصیحتی را مستقیماً در اختیار خواننده‌ٔ جوان خود قرار دهد. درون‌مایه‌ٔ داستان‌ها بر فرم‌شان می‌چربد، اما هنر تولستوی باعث شده این اتفاق توی ذوق نزند و با این‌که داستان‌ها مشخصاً بار تعلیمی دارند، جذابیت کار حفظ شود.<br />
«طبل میان تهی» تبلیغ درست‌کاری‌ست و این‌که نیکی همیشه بر پلیدی چیره می‌شود، «یک‌نفر به چه مقدار زمین نیاز دارد» آموزش قناعت است و نتیجه‌ٔ حرص و آز بیش از حد را تصویر می‌کند، «دختران خردسالی که از مردان داناترند» می‌گوید که کودکان دنیای خاص خود را دارند و بزرگ‌ترها را از جدال با یک‌دیگر به خاطر آن‌ها بر حذر می‌دارد، «جرقه‌ای می‌تواند خانه‌ای را بسوزاند» با آیه‌ای از انجیل متا درباره‌ٔ بخشش و گذشت آغاز می‌شود و هم‌این مضمون را در جنگ میان دو خانواده‌ٔ روس می‌پروراند، هدف از نگارش «بچه‌ٔ شیطان و نان دهقان» بازنمایی مضرات می‌گساری و نقش آن‌ در پلیدی‌هاست، «سه سؤال» نصایح یک زاهد گوشه‌گیر است به یک پادشاه، و از میان پیام‌های «ایوان دیوانه» این یکی از همه پررنگ‌تر است: «هر کس دست زبر و خشن دارد در سر میز غذا تناول می‌کند و هر کس  ندارد باید پس مانده‌ٔ دیگران را بخورد.»</p>
<p>حکایت داستان «زندانی قفقاز» از بقیه‌ٔ نوشته‌های کتاب جداست. این داستان به‌ترین داستان کتاب است و برخلاف ساختار حکایت‌وار باقی نوشته‌ها، فرمی امروزی و روایتی مدرن دارد. تولستوی در جنگ‌های قفقاز شرکت داشت و بر مبنای آن چند رمان و تعدادی داستان کوتاه نوشت. «زندانی قفقاز» یکی از هم‌این آثار است. «زیلین» یک افسر روس است که در قفقاز می‌جنگد. او از فرمانده‌اش مرخصی می‌گیرد تا به دیدار مادر فرتوتش برود اما در میانهٔ راه تاتارها او را به اسیری می‌گیرند. یک‌بار تلاش می‌کند بگریزد اما ناموفق است و دوباره گرفتار می‌شود. این‌بار او را در یک چاه نمور و تاریک زندانی می‌کنند اما او ناامید نمی‌شود. بار دیگر فرار می‌کند و این‌بار با زنجیری که به پایش است خود را تا اردوگاه سربازان روس می‌رساند و نجات می‌یابد.</p>
<p>داستان تعلیقی نفس‌گیر دارد و کاملاً رئالیستی پیش می‌رود. «زندانی قفقاز» ستایشی‌ست از شهامت و شجاعت و امیدواری به آینده. داستانی پرکشش که، علاوه بر درون‌مایه‌ی متعالی‌اش، پی‌رنگ مستحکمی دارد.<br />
هرچند تولستوی «طبل میان تهی» را برای جوانان نوشته‌ است، اما داستان‌های این کتاب فراتر از یک گروه سنی هستند و برای همه‌ٔ مخاطبان جذاب‌اند.</p>
<p>مگر می‌شود نوشته‌ای از تولستوی خواندنی نباشد؟!</p>
<p><strong>توضیح: شناسنامه جدید کتاب را نیافتیم!</strong></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1760">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1760/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
