<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا - رسانه و خانه آنلاین کتاب&#187; میهمان</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/archives/author/library/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>مجلهٔ آنلاین کتاب و کتابخوانی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Feb 2012 18:30:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>آدم که کتاب‌هایش را نمی‌فروشد</title>
		<link>http://asha.ir/archives/7051</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/7051#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 11:17:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخانه عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=7051</guid>
		<description><![CDATA[سوارِ ماشینِ آژانس شدم و گفتم: «برو.» راننده پرسید: «چرا این‌جوری کردی؟» گفتم: «می‌گوید بِبَر بفروش. آدم که کتاب‌هایش را نمی‌فروشد...»]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/Corbis-42-27934731.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL">کتاب‌هایم را تویِ کارتن ریختم. آژانس گرفتم و رفتم به کتابخانه تا همه‌شان را اهدا کنم. تویِ کتابخانه کارتن را جلویِ چشمِ کتاب‌دار گذاشتم. گفت: «بخش‌نامهٔ جدید آمده که حق نداریم از کسی کتاب بگیریم. اگر هم بگیریم، باید کتاب‌ها بروند تهران، بررسی بشوند، تأیید بشوند، از آن‌جا برگردانند تا ما بتوانیم شماره‌شان کنیم.»</p>
<p dir="RTL">یکی یکی کتاب‌ها را از کارتن بیرون کشیدم و گذاشتم رویِ میز. دست گذاشتم رویِ کتاب‌ها و گفتم: «<em>نهج‌البلاغه</em> است، ترجمهٔ دکتر <strong>شهیدی</strong>. این باید تأیید بشود؟ زندگی‌نامهٔ شهداست از زبانِ همسران‌شان، باید تأیید بشود؟ زندگی‌نامهٔ آیت‌الله <strong>بهجت</strong>، <em>حماسهٔ حسینیِ</em> <strong>مطهری</strong>، <em>توضیح‌المسائلِ</em> امام، <em>آموزشِ ماکروسافت word</em>، <em>قصه‌های مجید&#8230;</em> این هم؟ <em>قصه‌های من و بابام</em>، <em>چرند و پرندِ</em> <strong>دهخدا</strong>، <em>طوبایِ محبت</em>، <em>بهداشتِ محیط</em>، <em>ارگونومی و آنتروپومتری</em>، <em>معنا در معماری</em>، <em>کویر</em>، <em>اوپانیشادها</em>، طنزهای <strong>وودی آلن</strong>، <em>ناتورِ دشت</em>، <em>خدا بود و دیگر هیچ نبود</em> <strong>چمران</strong>&#8230;»</p>
<p dir="RTL">دوباره کتاب‌ها را رویِ دل گرفتم و بیرون آمدم. تویِ پیاده‌رویِ جلویِ ورودی کتابخانه کارتن را پاره کردم. کتاب‌ها را کفِ پیاده‌رو ریختم و برگشتم طرفِ ماشین. سوارِ ماشینِ آژانس شدم و گفتم: «برو.» راننده پرسید: «چرا این‌جوری کردی؟» گفتم: «می‌گوید بِبَر بفروش. آدم که کتاب‌هایش را نمی‌فروشد&#8230;»</p>
<p dir="RTL"><strong>توضیح اشا: </strong>ظاهراً کتابدارانِ کتابخانه‌هایِ شهرستانی حق ندارند کتابی را هدیه بگیرند. حتی حق ندارند خودشان به خرید و تهیه کتاب اقدام کنند. کتاب‌هایِ هر کتابخانه باید از طرف مرکز بررسی و تأئید شود. به‌نظر می‌رسد مرکز به کتابدارانِ خود هم اعتمادِ کافی ندارد!</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=7051"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/7051/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرگ ایوان ایلیچ</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6926</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6926#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Jan 2012 06:05:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>
		<category><![CDATA[لئو تولستوی]]></category>
		<category><![CDATA[لیو تالستوی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر چشمه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6926</guid>
		<description><![CDATA[مرگ ایوان ایلیچ داستانی کوتاه، روان، یک‌دست و کامل است که لئو تولستوی آن را در سنِ شصت سالگی و در اوجِ پختگیِ ادبیِ خویش نوشته است]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/iphlq112h9f.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><img class="tooltip" rel="read_why" title="خواندن این کتاب به چه دردی می خورد؟ - برای دریافت تجربه‌ای متفاوت از تولستوی" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/why2.gif" style="float:right;margin:7px 3px 5px 5px;border:none"/><img class="tooltip" rel="read_time" title="خواندن این کتاب چه قدر طول می کشد؟ - دو ساعت" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/time2.gif" style="float:right;margin:7px 3px 5px 5px;border:none"/><p dir="RTL">بیش‌ترِ مردم <strong>تولستوی</strong> را با رمان‌های طویلش همچون <em>جنگ و صلح</em> و <em>آنا کارنینا</em> می‌شناسند و از آن‌جا که برایِ خواندنِ آن‌ها فرصت پیدا نمی‌کنند از آشناییِ بی‌واسطه با این نویسندهٔ بزرگ محروم می‌مانند.</p>
<p dir="RTL"><em>مرگ ایوان ایلیچ</em>داستانی کوتاه، روان، یک‌دست و کامل است که لئو تولستوی آن را در سنِ شصت سالگی و در اوجِ پختگیِ ادبیِ خویش نوشته است و از شاهکارهای وی محسوب می‌شود. این کتاب در عینِ حجمِ خردش، به لحاظِ پردازشِ شخصیت، داستان و واقع‌گراییِ ساده و باورپذیرانه‌اش که به دور از زوائدِ خاصِ</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><strong>از متن کتاب:</strong></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">ایوان ایلیچ می‌دید که دارد می‌میرد و پیوسته به یأس و نومیدی گرفتار بود. ایوان ایلیچ از تهِ دل می‌دانست که در حالِ مردن است، ولی نه تنها به این فکر مأنوس نشده بود، بلکه منطقاً نمی‌توانست این مطلب را درک کند. این مثال که او در کتابِ منطق اثر کیزه وتر، در فصلِ «قیاس» خوانده بود که: «کایوس انسان است و انسان‌ها فانی هستند، پس کابوس هم فانی است.» در تمامِ طولِ عمرش به نظرِ او فقط در موردِ کایوس درست بود و بس. اما در موردِ او به‌هیچ‌وجه.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">متونِ رئالیستی است، مخاطب را به آسانی با خود همراه می‌کند.</p>
<p dir="RTL">مرگ در چشمِ بسیاری از ما یکی از سخت‌ترین مراحلِ زندگی است که ابهام و هراس در موردِ کیفیتِ زندگیِ پس از آن، ما را از فکر کردن به آن بازمی‌دارد و بسیاری از داستان پردازان به خاطرِ لمس‌ناپذیر بودنش، مستقیم به آن نمی‌پردازند.</p>
<p dir="RTL">تولستوی در <em>مرگِ ایوان ایلیچ</em> با وصفِ فرآیندِ بیماریِ رو به مرگِ کارمندی معمولی و خشنود از زندگی و توصیفِ حالات و تحولاتِ روحی و فکریِ وی در این دوران، در بیانی ساده، صمیمی، بی‌پیرایه و در عینِ حال تفکربرانگیز به موضوعِ مرگ پرداخته است.</p>
<p dir="RTL">خواننده همچنین فرصت می‌یابد که همراهِ ایوان ایلیچ، در کنارِ مرگ، زندگی را نیز از دریچهٔ دیگری ببیند. ایلیچ با پذیرشِ تدریجیِ مرگِ خویش و از بین رفتنِ حجابِ دغدغه‌های روزمرهٔ زندگی، به خود و زندگی‌اش در گذشته و حال دقیق‌تر نگاه می‌کند.</p>
<p dir="RTL">در حالی که عنوانِ کتاب درون‌مایهٔ داستان را آشکار می‌کند، شیوهٔ روایتِ داستان آنقدرها هم کلاسیک نیست و خواننده انتظار دارد تولستوی داستانِ این عنوان را قبل‌تر از وقوعش شروع کند، چون با افتتاحیهٔ رمان که خبر از وقوعِ واقعه یا همان مرگِ ایوان ایلیچ است با تعجب روبه‌رو می‌شود:</p>
<p dir="RTL">پیتر ایوانویچ ناگهان گفت:</p>
<p dir="RTL">- آقایان ایوان ایلیچ مرد.</p>
<p dir="RTL">- جداً! راست می‌گویید؟</p>
<p dir="RTL">شاید این شیوهٔ روایت نسبت به زمانِ نگارشِ کتاب کمی جسورانه به نظر برسد. با این حال شاید تولستوی می‌خواهد نشان دهد مرگ برای او حادثه‌ای به معنایِ عامِ آن نیست و چیزی که او می‌خواهد دربارهٔ آن حرف بزند، زندگی است.</p>
<p dir="RTL">در <strong>ایران</strong> مترجمین متعددی مانند: <strong>سروش حبیبی</strong>، <strong>محمد دادگر</strong>، <strong>لاله بهنام</strong>، <strong>صالح حسینی</strong> و&#8230; این کتاب را ترجمه کرده‌اند. البته ترجمهٔ سروش حبیبی که از زبانِ روسی است و انتشاراتِ <strong>چشمه</strong> آن را روانهٔ بازار کرده است پیشنهاد می‌شود.</p>

<style type="text/css">
table.shenasname{
width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;
}
.shenasname,
.shenasname tr td,.shenasname td ,.shenasname tbody  {
border:0 !important;
padding:1px 3px;
border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;
font-size:12px;
background: #eeeeee;
}
.shenasname tbody{background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;}
table.shenasname tr,table.shenasname tr td{background: #eeeeee!important;border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;}

</style>


<div style="margin:30px 0 30px 0;">
<div class="" style="float:right; width:310px;padding:3px 0 3px 3px ;margin:4px 0 4px 4px 4px;margin-top:-15px">


<div class="shenasname_header" style="margin:0;height:25px;
background: #eeeeee url(http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/Image/shenasename-bg.gif) top left repeat-x scroll;
font-family:'B Traffic',Tahoma;color:#014E7E;font-size:14px;padding:0px 10px;font-weight:bold;border:1px solid #E0E0E0;">
<!--
-moz-border-radius-topright:8px;
-moz-border-radius-topleft:8px;
border-top-right-radius:8px;
border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-right-radius:8px;
-->
شناسنامه کتاب
</div>

<table class="shenasname" dir="rtl" border="0" style="width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
border-top:0;margin-top:-2px;background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;" >
<tbody style="background: #eeeeee!important;">
<!--<tr style="padding:0 !important; border-top:0 !important;">
<td colspan="2" width="100%" height="36" valign="top" style="width:100%;border:0 !important;padding:0 !important">
<img width="100%" height="36" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/shenase3.gif" alt="شناسنامه"/>
</td>
</tr>
-->

<tr>
<td style="width:100px" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td style="width:200px" valign="top">مرگ ایوان ایلیچ</td>
</tr>

<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td  valign="top">لئو تولستوی</td>
</tr>

<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td  valign="top">سروش حبیبی</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>

<td width="125" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td  valign="top">نشر چشمه</td>
</tr>


<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">بزرگسال</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">فرقی ندارد</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td  valign="top">104 صفحهٔ رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td  valign="top">دوم - 90</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td  valign="top">1500 نسخه</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td  valign="top">2500 تومان</td>
</tr>
<tr style="border:0 !important">
<td width="120" valign="top" style="border:0 !important"><strong>شابک</strong></td>
<td style="border:0 !important" valign="top">978-964-362-584-9</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>

<div class="" style="float:right; width:290px;padding:8px ;margin:5px 15px 5px 5px;background: #eeeeee;border:1px #eeeeee;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;">

	<div style="margin-top:-22px;margin-right:7px;" class=""><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/maze.gif" alt="مزه شناسی"></div>
<div style="padding:6px; margin:3px">
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "<strong>زیتونِ شور</strong>" می دهد. نوش جان!
</div>


	<div style="padding:8px 3px;margin:8px 0;border-bottom:1px solid #999999;border-top:1px solid #ccc">
		<div style="margin:4px 0;font-weight:bold;color:#ff0000;font-size:14px;font-family: 'b Koodak','tahoma','serif';margin-bottom:2px"><strong>کتاب هایی با همین مزه:</strong>
		</div>

		<ul><li><a href="http://asha.ir/archives/7171" rel="bookmark">سوران سرد</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6926" rel="bookmark">مرگ ایوان ایلیچ</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6924" rel="bookmark">عشق‌های خنده‌دار</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6823" rel="bookmark">خواب خوب بهشت</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6634" rel="bookmark">تاکسی سمند</a></li></ul>

	</div>

<div style="font-size:9px;color:#666666">
  <strong>سایر مزه‌ها:</strong>
زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی 

</div>

</div>
</div>

<div style="clear:both"></div><p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6926"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6926/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشق‌های خنده‌دار</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6924</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6924#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Jan 2012 05:41:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[میلان کوندرا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6924</guid>
		<description><![CDATA[کوندرا در این مجموعه داستان، با شمه‌ای روان‌شناسانه، روحیات و شخصیتِ قهرمانانش را تحلیل می‌کند و آن‌ها را پوست‌کنده در اختیارِ خواننده قرار می‌دهد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/eshghhayekhandehdar.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><img class="tooltip" rel="read_why" title="خواندن این کتاب به چه دردی می خورد؟ - شاید بفهمید عشق‌تان خنده‌دار است!" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/why2.gif" style="float:right;margin:7px 3px 5px 5px;border:none"/><img class="tooltip" rel="read_time" title="خواندن این کتاب چه قدر طول می کشد؟ - دو روز" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/time2.gif" style="float:right;margin:7px 3px 5px 5px;border:none"/><p dir="RTL">شکی نیست، عنوانش کمی غلط‌انداز است: <em>عشق‌های خنده‌دار</em>. عنوانش مرا هم به اشتباه انداخت. ولی واقعیت این است که عشق‌های این کتاب اصلاً خنده‌دار نیست، فقط از روی عمد یا سهو، جدی گرفته نشده است، هیچ‌کس و هیچ‌چیز جدی گرفته نشده است.</p>
<p dir="RTL">این کتاب مجموعهٔ چهار داستانِ کوتاهِ عاشقانه از <strong>میلان کوندرا</strong>است که درون‌مایهٔ اصلیِ داستان‌های آن عشق است؛ عشقی که در هر مورد به گونه‌ای از مسیرِ عادی خارج می‌شود یا موردِ سوءِ تفاهمِ طرفین قرار می‌گیرد. در یکی با ظاهرسازی در عشق، روزگار می‌گذرد و در دیگری به دنبال یک بازیِ ساده، شکاف و</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><strong>از متن کتاب: </strong></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">ش ناگهان به نظرش آمد که در واقع، تمامِ آدم‌هایی که در محلِ کارِ تازه‌اش دیده بود، فقط خطوطِ جوهرِ پخش شده بر کاغذِ خشک‌کن، موجوداتی با حالاتِ تغییریافتنی و فاقدِ ذاتِ محکم هستند. اما آنچه بدتر بود، آنچه به مراتب بدتر بود (این بعداً به ذهنش خطور کرد) آن بود که خودش فقط سایه‌ای از تمامِ این آدم‌های موهوم بود. روی هم رفته شیرهٔ مغزِ خودش را کشیده بود تا مطابقِ آن‌ها بشود و از آن‌ها تقلید کند. حتی اگر با خنده‌ای درونی، با شوخی از آن‌ها تقلید می‌کرد، حتی اگر سعی می‌کرد در خفا آن‌ها را مسخره کند، اصلِ قضیه اصلاح نمی‌شد. زیرا تقلید حتی اگر بدخواهانه باشد همچنان تقلید است و سایه‌ای که مسخره می‌کند همچنان سایه، پست، تابع و بیچاره است نه بیش‌تر.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">فاصله‌ای معنادار در عمقِ عشق‌شان ظاهر می‌گردد. دلیلِ این امور آن است که شخصیت‌هایِ داستان‌ها از شناختِ واقعیِ یکدیگر و ایجادِ رابطهٔ عاطفیِ صحیح عاجزند؛ چیزی که باعثِ درگیر شدنِ جدیِ خواننده با شخصیت‌های داستان‌ها خواهد شد و خنده را از لب‌های وی دور خواهد کرد.</p>
<p dir="RTL">کوندرا در این مجموعه داستان، با شمه‌ای روان‌شناسانه، روحیات و شخصیتِ قهرمانانش را تحلیل می‌کند و آن‌ها را پوست‌کنده در اختیارِ خواننده قرار می‌دهد. بیش‌ترِ قهرمانانِ <em>عشق‌های خنده‌دار</em>، بی‌نام هستند. کوندرا حتماً از این کار غرضی داشته است. شاید می‌خواسته به خواننده تذکر دهد که عشق‌هایِ خنده‌دار منحصر به قهرمانانِ داستان‌های این کتاب نیست و برای هر کس ممکن است اتفاق بیفتد.</p>
<p dir="RTL">پس لطفاً عشق‌های خنده‌دار را جدی بخوانید.</p>
<p dir="RTL">البته آدمی که هیچ‌کس و هیچ‌چیز حتی عشق را نمی‌تواند جدی بگیرد، یقیناً زندگیِ غم‌انگیزی خواهد داشت.</p>

<style type="text/css">
table.shenasname{
width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;
}
.shenasname,
.shenasname tr td,.shenasname td ,.shenasname tbody  {
border:0 !important;
padding:1px 3px;
border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;
font-size:12px;
background: #eeeeee;
}
.shenasname tbody{background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;}
table.shenasname tr,table.shenasname tr td{background: #eeeeee!important;border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;}

</style>


<div style="margin:30px 0 30px 0;">
<div class="" style="float:right; width:310px;padding:3px 0 3px 3px ;margin:4px 0 4px 4px 4px;margin-top:-15px">


<div class="shenasname_header" style="margin:0;height:25px;
background: #eeeeee url(http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/Image/shenasename-bg.gif) top left repeat-x scroll;
font-family:'B Traffic',Tahoma;color:#014E7E;font-size:14px;padding:0px 10px;font-weight:bold;border:1px solid #E0E0E0;">
<!--
-moz-border-radius-topright:8px;
-moz-border-radius-topleft:8px;
border-top-right-radius:8px;
border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-right-radius:8px;
-->
شناسنامه کتاب
</div>

<table class="shenasname" dir="rtl" border="0" style="width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
border-top:0;margin-top:-2px;background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;" >
<tbody style="background: #eeeeee!important;">
<!--<tr style="padding:0 !important; border-top:0 !important;">
<td colspan="2" width="100%" height="36" valign="top" style="width:100%;border:0 !important;padding:0 !important">
<img width="100%" height="36" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/shenase3.gif" alt="شناسنامه"/>
</td>
</tr>
-->

<tr>
<td style="width:100px" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td style="width:200px" valign="top">عشق‌های خنده‌دار</td>
</tr>

<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td  valign="top">میلان کوندرا</td>
</tr>

<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td  valign="top">فروغ پوریاوری</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>

<td width="125" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td  valign="top">روشنگران و مطالعات زنان</td>
</tr>


<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">بزرگسال</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">فرقی ندارد</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td  valign="top">176 صفحهٔ رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td  valign="top">دوازدهم - 88</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td  valign="top">3000 نسخه</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td  valign="top">4500 تومان</td>
</tr>
<tr style="border:0 !important">
<td width="120" valign="top" style="border:0 !important"><strong>شابک</strong></td>
<td style="border:0 !important" valign="top">964-5512-81-6</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>

<div class="" style="float:right; width:290px;padding:8px ;margin:5px 15px 5px 5px;background: #eeeeee;border:1px #eeeeee;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;">

	<div style="margin-top:-22px;margin-right:7px;" class=""><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/maze.gif" alt="مزه شناسی"></div>
<div style="padding:6px; margin:3px">
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "<strong>زیتونِ شور</strong>" می دهد. نوش جان!
</div>


	<div style="padding:8px 3px;margin:8px 0;border-bottom:1px solid #999999;border-top:1px solid #ccc">
		<div style="margin:4px 0;font-weight:bold;color:#ff0000;font-size:14px;font-family: 'b Koodak','tahoma','serif';margin-bottom:2px"><strong>کتاب هایی با همین مزه:</strong>
		</div>

		<ul><li><a href="http://asha.ir/archives/7171" rel="bookmark">سوران سرد</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6926" rel="bookmark">مرگ ایوان ایلیچ</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6924" rel="bookmark">عشق‌های خنده‌دار</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6823" rel="bookmark">خواب خوب بهشت</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6634" rel="bookmark">تاکسی سمند</a></li></ul>

	</div>

<div style="font-size:9px;color:#666666">
  <strong>سایر مزه‌ها:</strong>
زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی 

</div>

</div>
</div>

<div style="clear:both"></div><p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6924"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6924/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ایرج ایران</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6711</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6711#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 Oct 2011 21:32:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تیتر یک]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[ابومنصور موفق هروی]]></category>
		<category><![CDATA[احسان یارشاطر]]></category>
		<category><![CDATA[اسماعیل آشتیانی]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ایرج افشار]]></category>
		<category><![CDATA[بنگاه ترجمه و نشر کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ فرمان‌فرمائیان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشنامه ایرانیکا]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه کلمبیا]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مصدق]]></category>
		<category><![CDATA[سید حسن تقی‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[شاهنامه لیدن]]></category>
		<category><![CDATA[شفیعی کدکنی]]></category>
		<category><![CDATA[عباس زریاب خوئی]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالحسین زرین‌کوب]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالله سیار]]></category>
		<category><![CDATA[علامه قزوینی]]></category>
		<category><![CDATA[فردوس المرشدیه فی اسرار الصّمدیه]]></category>
		<category><![CDATA[مجله بخارا]]></category>
		<category><![CDATA[مجله راهنمای کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مجله سخن]]></category>
		<category><![CDATA[محسن صبا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رسول دریاگشت]]></category>
		<category><![CDATA[محمدتقی دانش‌پژوه]]></category>
		<category><![CDATA[محمود امیدسالار]]></category>
		<category><![CDATA[محمود بن عثمان]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود کیهان]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی مقربی]]></category>
		<category><![CDATA[منوچهر ستوده]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی بیانی]]></category>
		<category><![CDATA[نادر مطلبی کاشانی]]></category>
		<category><![CDATA[همایون شیدنیا]]></category>
		<category><![CDATA[پرویز خانلری]]></category>
		<category><![CDATA[پوری سلطانی]]></category>
		<category><![CDATA[کریم اصفهانیان]]></category>
		<category><![CDATA[کلوب کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6711</guid>
		<description><![CDATA[شانزدهم مهرماه، با سالروزِ تولدِ استاد ایرج افشار مصادف است. یادداشتی از استاد احسان یارشاطر پیشِ روی‌تان می‌آوریم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/iraj_afshar2.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;width:99%" ><p dir="RTL"><span style="color: #888888;"><strong>خانهٔ کتاب اشا: </strong>شانزدهم مهرماه، با سالروزِ تولدِ استاد ایرج افشار مصادف است. مشتاق بودیم به این مناسبت از ایشان یاد کنیم. بهتر دیدیم این یادکرد، با قلمی باشد که قدمتی نزدیک به مرحوم افشار دارد. بنابراین، برخلافِ سیاستِ اشا که به بازنشرِ مطالبِ دیگران مشتاق نیست، این بار یادداشتی از استاد <span style="color: #000000;"><strong>احسان یارشاطر</strong></span> (صرفِ نظر از گرایشاتِ سیاسی و مذهبیِ وی) پیشِ روی‌تان می‌آوریم که پیش‌تر به مناسبتِ فقدانِ مرحوم افشار در وب‌سایت دائرة‌المعارف <a href="www.iranicaonline.org/articles/iraj_afshar_persian" target="_blank"><strong>ایرانیکا</strong></a> منتشر شده است. عنوانِ «ایرجِ ایران» از خانهٔ کتاب اشا است.</span></p>
<p dir="RTL"><span style="color: #888888;"><br />
</span></p>
<p dir="RTL">همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد</p>
<p dir="RTL">دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی</p>
<p dir="RTL">(نظامی در رثای خاقانی)</p>
<p dir="RTL">لطمهٔ عظیمی که درگذشتِ <strong>ایرج افشار</strong> بر فرهنگِ <strong>ایران</strong> و ایران‌شناسی وارد ساخته کم‌تر نظیری در تاریخِ ایران برای آن می‌توان یافت. در طیِ هشتاد و پنج سال عمرِ گران‌مایه‌اش بزرگ‌ترین خدمات را به فرهنگِ ایران انجام داد و منشأِ ابتکاراتِ سودمند و گوناگون شد و یک‌تنه از عهدهٔ سامان دادنِ کارهایی برآمد که حتی چند دانشمندِ برجسته و فعال مجموعاً از عهدهٔ آن‌ها برنمی‌آمدند. برشمردنِ خدماتِ او آسان نیست. اگر شمه‌ای از همکاری‌های خود را با او به قلم بیاورم، شاید از عهدهٔ اندکی از بسیار برآیم.</p>
<p dir="RTL">همکاریِ جدیِ ما وقتی آغاز شد که من در صددِ تأسیسِ مجلهٔ <em>راهنمای کتاب</em> و «انجمنِ کتاب» برآمدم. زنده‌یاد <strong>پرویز خانلری</strong> چندان از تأسیسِ این مجله خشنود نبود و می‌خواست که من، در عوض، نقدِ کتب را در مجلهٔ <em>سخن</em> توسعه بدهم. اما من وجودِ مجلهٔ خاصی را به منظورِ نقدِ کتاب و تشویقِ کتاب خواندن لازم می‌شمردم. چند نفر از فضلایِ جوان را که سن‌شان، پر از سنِ خود من دور نبود، یعنی ایرج افشار، <strong>عبدالحسین زرین‌کوب</strong> و <strong>مصطفی مقربی</strong> را به یاری طلبیدم. اما از این میان کسی که کشیدن بارِ عمده را به عهده گرفت افشار بود.</p>
<p dir="RTL">مجله که نشریهٔ «انجمنِ کتاب» خوانده می‌شد پس از یکی دو شماره جایی در میانِ مطبوعات برای خود باز کرد و شهرتی یافت. اما مدت زمانی نگذشت که من به دعوتِ دانشگاهِ <strong>کلمبیا</strong> عازمِ <strong>آمریکا</strong> شدم و مسئولیتِ مجله کلاً در عهدهٔ افشار افتاد و من جز گاه با تلفن دخالتی در امورِ مجله نمی‌کردم و مجله به‌تدریج آئینهٔ سلیقه و حسنِ ذوقِ افشار و مباحثی شد که به‌خصوص موردِ علاقهٔ او بودند؛ از قبیلِ کتاب‌شناسی و نسخه‌شناسی و تاریخِ دورانِ قاجاری و مسائلِ عمومیِ فرهنگِ ایران و البته نقدِ کتاب.</p>
<p dir="RTL">من تابستان‌ها که از تدریس فارغ بودم و به ایران می‌رفتم به امورِ کلیِ مجله و مسائلِ مالیِ آن رسیدگی می‌کردم، اما امورِ علمی و فنی هم‌چنان در عهدهٔ افشار بود.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: center;"><a href="http://asha.ir/archives/6711/rtg76476rkmjnbst2744455fff" rel="attachment wp-att-6712"><img class="aligncenter size-full wp-image-6712" title="rtg76476rkmjnbst2744455fff" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/rtg76476rkmjnbst2744455fff.jpg" alt="ایرج افشار" width="128" height="90" /></a></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">استاد ایرج افشار، ایران‌شناس، کتاب‌شناس و نسخه‌شناسِ مشهور ایرانی است که در سال ۱۳۰۴ به دنیا آمد.</p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">او بنیان‌گذارِ مجلهٔ ایران‌زمین بود. در دوره‌ای سردبیری مجلهٔ مشهورِ سخن را بر عهده داشت. مدتی بعد نیز سردبیر مجلهٔ راهنمایِ کتاب شد. او در دهه ۴۰ به عنوان رئیس کتابخانه ملی انتخاب شد.  مرحوم افشار برایِ شناخت آثارِ مکتوبِ ایران که نشان‌دهندهٔ عمق مدنیتِ ایرانیان بوده است، تلاش‌هایِ بسیاری کرد. کشف نسخه‌هایِ مختلف خطی و تصحیح و انتشارِ آن‌ها از جمله این تلاش‌ها بوده است که زندگی او از آغاز جوانی تا پایانِ حیاتش را به خود اختصاص داده است.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">انجمن از جمله کتابخانه‌ای بنیان گذاشت تا کتاب را بدونِ وثیقه و بدونِ تشریفاتِ اداریِ دست‌وپاگیر به خواستاران قرض بدهد. محلِ آن در خیابانِ <strong>انقلاب</strong> (شاه‌رضا) در بُن‌بستی روبه‌روی هتل <strong>پالاس</strong> بود. در کارِ کتابخانه، گذشته از ایرج افشار، دکتر <strong>مهری آهی</strong> و دکتر <strong>حافظ فرمان‌فرمائیان</strong> نیز شرکت داشتند و <strong>عبدالله سیار</strong> و <strong>اسماعیل آشتیانی</strong> از همکارانِ من در «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» به او کمک می‌کردند، اما نظارت بر همهٔ امورِ «انجمنِ کتاب» در عهدهٔ افشار بود. همهٔ کسانی که نام بردم، کوچک‌ترین نظرِ مالی نداشتند و فقط به شوقِ خدمتی وقت و بصیرتِ خود را در اختیارِ انجمن و مجله قرار می‌دادند. اما افشار با پُرکاریِ بی‌نظیر و سرعتی شایسته به همهٔ این امور می‌رسید. هنگامی که به دعوتِ دانشگاهِ کلمبیا برای دو سال به سفرِ آمریکا رفتم، افشار پذیرفت که «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» را سرپرستی کند.</p>
<p dir="RTL">از کارهایِ دیگرِ «انجمنِ کتاب» یکی تأسیسِ کلوبِ کتاب و دیگر کتابخانهٔ سیار برایِ بردن و قرض دادنِ کتاب در دهاتِ اطرافِ <strong>تهران</strong> بود. همچنین افشار برایِ نخستین بار فهرستِ کتاب‌های فارسی را با اصولِ علمیِ کتاب‌شناسی در سالِ ۱۳۴۲ منتشر کرد و این کار را چند سال ادامه داد. همچنین افشار نخستین نمایشگاهِ کتاب را در قالبِ کارهایِ انجمن ترتیب داد و نمایشگاه‌های سالانهٔ کتاب را به مدتِ شش سال ادامه داد. از این گذشته در نمایشگاه‌هایِ کتابِ <strong>مسکو</strong> و <strong>توکیو</strong> نیز شرکت کرد.</p>
<p dir="RTL">اما این‌ها همه جزئی از کارهایی بود که افشار انجام می‌داد. اقدام به انتشارِ مجلداتِ <em>فهرستِ مقالاتِ فارسی</em> که تاکنون هفت جلدِ آن به طبع رسیده و کمکِ بسیار مهمی برای تحقیقاتِ تاریخی و ادبی و علمی و فرهنگیِ ایران است، از اقدامات و ابتکاراتِ اساسیِ افشار بود.</p>
<p dir="RTL">با وقوعِ انقلابِ اسلامی در سالِ ۱۳۵۷ «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» و «انجمنِ کتاب» و مجلهٔ <em>راهنمای کتاب</em> تعطیل گردید و کتاب‌های آن‌ها به «شرکتِ انتشاراتِ علمی و فرهنگی» منتقل گردید. اما افشار از کوششی که در مجلهٔ <em>راهنمای کتاب</em> به کار می‌برد دست نکشید، بلکه مجلهٔ <em>آینده</em> را که دهه‌هایِ قبل پدرِ فاضل و باکفایت و ایران‌دوستِ او منتشر می‌کرد احیا نمود و مجله به سبک و روشی که افشار در مجلهٔ <em>راهنمای کتاب</em> معمول ساخته بود شروع به انتشار کرد، تا آن‌که در نتیجهٔ تراکمِ کارها و مشکلاتِ طبعِ مجله و تهیهٔ کاغذ برای آن، مجله را در سالِ ۱۳۷۲ تعطیل کرد. ولی افاضاتِ علمی و بسیار سودمندِ او به‌صورتِ «تازه‌ها و پاره‌های ایران‌شناسی» در مجلهٔ <em>کلک</em> و سپس در مجلهٔ <em>بخارا</em> شروع به انتشار نمود. «تازه‌ها و پاره‌های ایران‌شناسی» نه تنها حاکی از وسعتِ اطلاعِ افشار از همه گونه مطبوعاتِ ایران‌شناسی به‌خصوص در خارج از کشور است، بلکه همچنین نشانی است از اشتیاقِ او به خدمت به فارسی‌زبانان و آگاه نگاه داشتنِ اهلِ تحقیق از اتفاقات و مطبوعات و مؤسساتِ علمیِ خارجی دربارهٔ ایران و نیز انتقادات و راهنمایی‌ها و تصحیحاتِ ذی‌قیمتی برای مؤلفین و مصححین. امید است که مجموعهٔ آن‌ها به‌صورتِ کتابی مستقل که منظورِ نظرِ افشار نیز بود به‌زودی انتشار بیابد.</p>
<p dir="RTL">افشار را همچنین باید پدرِ واقعیِ کتاب‌شناسی در ایران محسوب داشت. درست است که کسانی مانند زنده‌یاد دکتر <strong>مهدی بیانی</strong> -رئیسِ اسبقِ کتابخانهٔ ملی- و دکتر <strong>محسن صبا</strong> -کتاب‌دوستِ معروف- برخی قدم‌های نخستین را از جمله تأسیسِ کلاسی برای کتابداری در دانش‌سرای عالی برداشتند، ولی دانشمندی که این علم را در ایران رونق بخشید و مثال‌های متعدد از ثمراتِ این علم را یا به‌تنهایی یا به کمکِ همکارانی مانندِ <strong>کریم اصفهانیان</strong> و <strong>محمد رسول دریاگشت</strong> و <strong>پوری سلطانی</strong> به وجود آورد، افشار بود.</p>
<p dir="RTL">از اقداماتِ اساسیِ دیگرِ افشار تأسیسِ نشریهٔ <em>فرهنگِ ایران زمین</em> با همکاریِ زنده‌یاد <strong>محمد تقی دانش‌پژوه</strong>، <strong>منوچهر ستوده</strong>، <strong>عباس زریاب خوئی</strong> و مصطفی مقربی بود که در آن عدهٔ زیادی از رسالاتِ تاریخی و ادبی و غیرِ این‌ها که حجمِ آن‌ها به حجمِ مرسومِ کتاب نمی‌رسید انتشار یافت.</p>
<p dir="RTL">افشار بر اثرِ ممارست در مطالعهٔ نُسخِ خطی به‌خصوص پس از درگذشتِ دوست و همکارش، زنده یاد محمد تقی دانش‌پژوه، به عنوانِ نسخه‌شناسِ طرازِ اولِ ایران شناخته شد. مجلهٔ بسیار سودمندِ <em>نامهٔ بهارستان</em> که به نُسخَ خطی می‌پردازد، از تشویق و همکاریِ منظمِ وی بهره‌مند بود، همان‌طور که مؤسسهٔ سودمندِ «میراثِ مکتوب» نیز از همکاریِ وی برخوردار بود.</p>
<div style="float: right; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-left: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: center;"><a href="http://asha.ir/core/wp-admin/asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/13891225_0111741.jpg" target="_blank"><img class="aligncenter size-medium wp-image-6713" title="13891225_0111741" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/13891225_0111741-110x76.jpg" alt="آیت الله خامنه‌ای و استاد ایرج افشار" width="110" height="76" /></a></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">آیت الله خامنه‌ای پس از اطلاع از درگذشت مرحوم افشار: «<a href="http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=11740" target="_blank">ایرج افشار، ایران‌شناسی برجسته و پرکار بود</a>.»</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">در سال‌های اخیر <strong>محمود امیدسالار</strong> و <strong>نادر مطّلبی کاشانی</strong> و ایرج افشار به نشرِ مجموعه‌ای به نامِ گنجینهٔ نسخه‌برگردانِ متونِ فارسی به‌صورتِ چاپِ عکسی آغاز کردند و با کمکِ مالیِ دکتر <strong>همایون شیدنیا</strong> و دوستانِ وی در این مجموعه <em>الابنیهٔ</em> <strong>موفق هروی</strong> و <em>تاریخِ وصاف</em> و نسخهٔ معروفِ <em>شاهنامهٔ</em> <strong>لیدن</strong> و <em>هزار حکایت صوفیان</em> را تا کنون به طبع رسانده‌اند.</p>
<p dir="RTL">در سالِ ۱۳۳۰ افشار که فقط بیست و شش سال داشت، کتابِ <em>فردوس المرشدیه فی اسرار الصّمدیه</em> تألیفِ <strong>محمود بن عثمان</strong> را منتشر کرد. در سال‌های بعد با سرعتی شگفت‌آور، کتاب‌ها و رسالاتِ دیگری را در مباحثِ تاریخی و ادبی و علمی و فلسفی و عرفانی و جز این‌ها با مقدمه و حواشیِ لازم انتشار داد. کثرتِ کتاب‌هایی که افشار به تحقیق و طبعِ آن‌ها پرداخته یا مشوقِ طبعِ آن‌ها بوده و عدهٔ مقالاتی که به قلم آورده، موجبِ شگفتیِ فوق‌العاده است. برشمردنِ آن‌ها که از صد فزون است در این‌جا ممکن نیست، ولی از آن میان چاپِ <em>یادداشت‌های قزوینی</em> در چند مجلد و <em>زندگیِ طوفانی</em> (چاپِ اول ۱۳۶۸، با ویراستاریِ مجدد و پیوست‌های اضافی ۱۳۷۲) که <strong>تقی‌زاده</strong> به تشویقِ افشار دربارهٔ زندگیِ خود نوشته است در خورِ ذکرِ مخصوص‌اند.</p>
<p dir="RTL">افشار بسیاری از نامه‌ها و یادداشت‌های <strong>قزوینی</strong> و دکتر <strong>مصدق</strong> را نیز منتشر ساخت و در تحقیقِ سرگذشتِ <strong>الهیار صالح</strong> که با وی نزدیکیِ ویژه داشت قدم‌های بلند برداشت. خوشبختانه فرزندانِ برومندِ او <strong>بهرام</strong> و <strong>کوشیار</strong> و <strong>آرش</strong> کتابی در ۱۶۱ صفحه شاملِ فقط فهرستِ کتاب‌ها و مقالاتِ پدرِ گران‌قدرِ خود پرداخته‌اند و کارِ پژوهندگانِ آثارِ او را آسان نموده‌اند.</p>
<p dir="RTL">افشار یکی از اعضایِ مؤثرِ هیئتِ علمی <em>دایرة المعارفِ بزرگِ اسلامی</em> و همچنین مشاورِ دانشنامهٔ <em>ایرانیکا</em> در رشتهٔ کتاب‌شناسی بود، هر چند در بسیاری مباحثِ دیگر نیز راهنمایی مؤثر بود.</p>
<p dir="RTL">هر چند بنایِ من در این سطور بر ایجاز و اختصار است، ولی چگونه می‌توان از مؤسسهٔ «انتشاراتِ بنیادِ موقوفاتِ دکتر محمود افشار» که عده‌ای از متون و آثارِ تحقیقی دربارهٔ ایران را به طبع رسانیده و هم تجلیل از دانشمندانِ طرازِ اولِ ایران‌شناسی را بر عهده گرفته (<strong>نذیر احمد</strong>: استادِ دانشگاهِ اسلامی <strong>الیگر</strong> در <strong>هند</strong>، <strong>ریچارد فرای</strong>: استادِ دانشگاهِ <strong>هاروارد</strong>، <strong>ج. ت. پ. دو بروین</strong>: استادِ دانشگاهِ <strong>لیدن</strong> در <strong>هلند</strong> و همچنین منوچهر ستوده: مؤلفِ سلسله کتبِ <em>از آستارا تا استرآباد</em> در شرحِ ایالاتِ ساحلیِ بحرِ <strong>خزر</strong>) یا از مجلداتِ متعددِ <em>ناموارهٔ دکتر محمود افشار</em> ذکری نکرد.</p>
<p dir="RTL">در سالِ ۱۳۸۴ که «انجمنِ بین‌المللیِ ایران‌شناسی» جایزه‌ای برایِ مجموعِ خدماتِ فرهنگی و توفیق‌هایِ علمی به بهترین دانشمندِ ایران‌شناس یکی در ایران و دیگری در خارج از ایران در نظر گرفت، نخستین کسی را که در ایران انتخاب کرد به حق ایرج افشار بود و به یاد دارم که برای اعضای انتخاب‌کننده کوچک‌ترین تأملی در گُزیدنِ او پیش نیامد. افشار با همهٔ مجامعِ ایران‌شناسیِ خارج از کشور و اکثریتِ دانشمندانِ این رشته مربوط بود. دانشگاهِ <strong>ادینبورگ</strong> در <strong>اسکاتلند</strong> و از دانشگاه‌هایِ معتبرِ <strong>بریتانیا</strong>، قصد داشت درجهٔ دکتریِ افتخاری به وی اعطا کند، ولی متأسفانه بیماری و سپس درگذشتِ او مانع از سفرِ او برایِ دریافتِ درجه شد.</p>
<p dir="RTL">چگونه افشار توانست یک‌تنه کارِ چندین دانشمند و مدیرِ فعال را انجام دهد سؤالی است که پاسخِ آن برای من به‌درستی معلوم نیست، جز آن‌که پشتکارِ معروفِ مردمِ موطنش -<strong>یزد</strong>- و ایران‌دوستیِ عمیقِ او و شوقش به آموختن و آموزاندن و هوش و کیاستی سرشار نباید بی‌تأثیر بوده باشند.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-bottom: 0px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-top.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><strong>یارشاطر: </strong>برای من آسان نیست باور کنم که آن همه دانش و آگاهی و معرفت و غمخواریِ ایران و آن همه کوشش و پویایی و آن همه شوق به خدمت در خاک رفته باشد. باید به این دل خوش کرد که آثارش باقی است و سالیانِ بسیار راهنمایِ پژوهندگان خواهد بود.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 23px; height: 29px; margin-top: -15px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-ghol-bottom.gif" alt="" width="23" height="29" /></div>
</div>
<p dir="RTL">هر چند در این نوشته ایجاز پیشه کرده‌ام، ولی نمی‌توانم به ایران‌گردیِ او اشاره نکنم. افشار اکثرِ نقاطِ ایران، خاصه نقاطِ دورافتاده را با پایِ پیاده، بیش‌تر همراه با منوچهر ستوده و گاه با دیگران مانند زریاب خوئی و <strong>پازوکی</strong> و <strong>شفیعی کدکنی</strong> و حتی با <strong>پورداوود</strong> طی کرده بود و هر جا کتیبه‌ای بردیواری یا بر سنگِ قبری دیده بود که فوایدِ تاریخی داشت، آن‌ها را یادداشت می‌کرد و منتشر می‌نمود. تفصیلِ این سفرها را در کتابی به نامِ <em>سفرنامچه: گلگشت در وطن</em> بازگفته است. از آن‌جا که ما هنوز کتابِ جامعی در جغرافیِ ایران پس از جغرافیِ <strong>مسعود کیهان</strong> که هشتاد سال پیش (۱۳۱۰) انتشار یافته نداریم، این سفرنامچه برای تحقیقِ جغرافیِ ایران سودمند است. کاش کسی یا کسانی یافت می‌شدند که کاری را که منوچهر ستوده در بابِ ایالاتِ ساحلیِ بحرِ خزر از آستارا تا استرآباد انجام داده دربارهٔ سایرِ ولایاتِ ایران انجام می‌دادند.</p>
<p dir="RTL">افشار شوربختانه دیگر با ما نیست. برای من آسان نیست باور کنم که آن همه دانش و آگاهی و معرفت و غمخواریِ ایران و آن همه کوشش و پویایی و آن همه شوق به خدمت در خاک رفته باشد. باید به این دل خوش کرد که آثارش باقی است و سالیانِ بسیار راهنمایِ پژوهندگان خواهد بود. امید است دولتِ ایران خیابانِ وسیعی را در تهران و میدانِ معتبری را در یزد به نامِ نامیِ ایرج افشار نام‌گذاری کند.</p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>3 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>مخاطب:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6711/comment-page-1#comment-2570">2011-Oct-05</a></small>
							خاک تو سرت که از یارشاطر مطلب نزنی
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6711/comment-page-1#comment-2571">2011-Oct-05</a></small>
							مخاطبِ گرامی!
از توجه شما متشکریم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1ce1e3a4ce28ccdb8e549a151aeb96bd?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>میرمرعشی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6711/comment-page-1#comment-2577">2011-Oct-08</a></small>
							مخاطب محترم! گرچه من هم به انتشار این مطلب و تعریف از ایرج افشار توسط احسان یارشاطر انتقاد دارم؛ ولی یادمان باشد داشتن عفت کلام در انتقاد به یک مطلب یا رفتار از حسنات رفتار است و قاعدتا هم مطمئن باشید به خاطر انتشار این مطلب در سایت اشا، نه سایت و نه سردبیر آن ضدانقلاب نشده و نیستند.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6711"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6711/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روح در چمــدان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6651</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6651#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 01 Oct 2011 12:44:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[انتخاب سردبیر]]></category>
		<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بهروز مرادی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[سعید صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[شهید بهروز مرادی]]></category>
		<category><![CDATA[مدافعان خرمشهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6651</guid>
		<description><![CDATA[وزارتِ اطلاعات پیله کرده و می‌گوید سه چهارمِ کتاب را باید حذف کنید، مصلحت نیست. بهروز می‌گوید: «هی آقا، ای آقا، حالا تا ببینیم مصلحت چیست، مصلحت نیست... تا کی دیگه؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/42-24650360.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><strong>سعید صادقی: </strong></span>آقای الف -دوست <strong>بهروز</strong>- صاحبِ انتشاراتی که سه سال است قرار است کتابِ بهروز را چاپ کند و هنوز نتوانسته می‌گوید: «ارشاد گفته هر جا بهروز گفته «عراقی» باید به جاش بنویسید: «دشمنِ کثیفِ بعثی»».</p>
<p dir="RTL">وزارتِ اطلاعات پیله کرده و می‌گوید سه چهارمِ کتاب را باید حذف کنید، مصلحت نیست.</p>
<p dir="RTL">بهروز می‌گوید: «هی آقا، ای آقا، حالا تا ببینیم مصلحت چیست، مصلحت نیست، مصلحت نیست&#8230; تا کی دیگه؟ ده سال گذشت. اگر نکنید، خائنید. این لباسم، این هیکلم، چهار تا تیکه استخوان، می‌ریم می‌نویسیم به بقیه. ولی اگر این کار رو نکنید خائنید. اگر انجام ندهید خائنید به خون همهٔ شهدا.»</p>
<p dir="RTL">من می‌گویم: «کلاً الآن ما با با عراقی‌ها دوست و برادریم. هشت سال داشتیم با کشورِ پاناگولا می‌جنگیدیم. پاناگولائی‌ها را زنانِ <strong>هویزه</strong> می‌شناسند. برای پاناگولائی‌ها دختربچه‌هایِ شیمیایی شدهٔ سردشتی ترانه ساختند. گلولهٔ آر.پی.جیِ یک پاناگولایی کلهٔ <strong>همت</strong> را پراند. جسدِ <strong>باکری</strong> پیشِ پاناگولائی‌ها جا ماند. دل و رودهٔ برادرِ من توی کوه‌های پاناگولا روی زمین ریخت&#8230;»</p>
<p dir="RTL">به جسدِ سوختهٔ بهروز نگاه می‌کنم که به سقفِ آشپزخانه چسبیده. به میوه‌های رویِ میز نگاه می‌کنم: گردو، انجیر، انگور، کُنار، کُنار، کُنار&#8230; (کنار مالِ جنوبی‌هاس. حتماً توی سوپرِ سرِ محله‌شان دیده و به یادِ وطن خریده. این‌جا بالاشهرِ <strong>تهرونه</strong>. همه چیز پیدا می‌شه.)</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌پرسد: «چای یا نسکافه؟» می‌گویم: «اگه <strong>نستلهٔ</strong> صهیونیستی داری، نسکافه! وگرنه همون چایِ ناپلئونیِ فراماسونری.»</p>
<p dir="RTL">بهروز می‌گوید: «یه بار داشتیم تو منطقه می‌رفتیم. دیدیم بویِ چایی میاد. بو کشیدیم، جاشو پیدا کرده بودیم. بچه‌ها توی دیگ چای بار گذاشته بودند! چقدر چسبید.»<br />
آقای الف می‌گوید: «دوباره با «حوزه هنری» صحبت کردم. می‌گن دیگه هیچ کارِ تاریخی رو چاپ نمی‌کنیم. سری که درد نمی‌کنه&#8230; حتی کتابِ <em>خاطرات رفسنجانی</em> هم معلق مونده. گفتن برای بخش‌هایی که از امام و خودش خاطرهٔ دو نفره تعریف کرده باید شاهد بیاره!» می‌گوید: «با مسئولِ جدیدِ چاپ و انتشاراتش جلسه داشتم، به یارو گفتم قیافه‌تون به نظرم آشناست! من شما رو جایی ندیدم؟ گفت نه. از منشی‌ش پرسیدم، گفت: «آره بابا. ایشون مسئولِ غرفهٔ «حوزه هنری» بودن تویِ نمایشگاهِ کتاب. چون فروشِ این چهار ماهِ غرفه خوب بوده، ریاستِ جدیدِ حوزه ایشون رو کردن مسئولِ کلِ قسمتِ چاپ و انتشارات.»»</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌گوید: «طرف خیلی اصرار داشت این بهروز رو بیار خودم چاپش می‌کنم. فقط باید هرچی هست و نیست رو بدین به ما. کتباً واگذار کنید و برید پیِ کارتون. خودمون می‌نویسیم، خودمون ویراستاری و صفحه‌آرایی می‌کنیم، اضافاتش رو هم خودمون حذف می‌کنیم. تک تکِ اسم‌ها و مطالب رو ما باید چک کنیم</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin-top: 0pt; margin-right: 0pt; margin-bottom: 2px; margin-left: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: center; padding: 0pt;"><img class="aligncenter size-full wp-image-6655" title="d7atwdjb" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/d7atwdjb.jpg" alt="شهید بهروز مرادی" width="113" height="102" /></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><strong>بهروز مرادی</strong> از جمله مدافعانِ خرمشهر است. او اصالتاً اصفهانی بود اما در ۱۳۳۵ در خرمشهر متولد شد. در دورانِ مدرسه با <strong>محمد جهان آرا</strong> همکلاس بود.</p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">بعد از دورانِ تحصیل مدتی معلمی کرد. همزمان با آغازِ قائلهٔ خلقِ عرب در خرمشهر، برابرِ آن ایستاد. جنگ او را به میدانِ تازه ای کشاند. او از جمله آخرین مدافعانِ خرمشهر بوده است. او عقیده داشت «جمعیت خرمشهر سی و شش میلیون نفر است.»</p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">شهید مرادی، در خردادماه ۱۳۶۷ در شلمچه به شهادت رسید.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">ببینیم راسته یا نه. آخه این کارها تخصصیه، تاریخه، الکی که نیست، تاریخه، تاریخ&#8230;»!</p>
<p dir="RTL">بهروز می‌گوید: «ما به زمین می‌افتیم تا نشستگانِ تاریخ را به قیام فرا بخوانیم.»</p>
<p dir="RTL">بهروز می‌گوید: «ما اسلحه نداشتیم. همه منتظر بودن یکی زخمی بشه، اسلحه‌شو بردارن. می‌اومدیم از کویِ <strong>طالقانی</strong> مهمات روی کولمون می‌گذاشتیم پنج کیلومتر پیاده می‌رفتیم. ماشین‌ها نمی‌اومدن. می‌گفتن می‌زنندمون. از دوطرف، تانک‌ها می‌زدن. از طرفِ پادگان می‌زدن. از طرفِ انبارِ عمومی می‌زدن. شن داغ بود. می‌رفتیم روی زمین، زمین داغ بود. آب نداشتیم. زخمی‌ها توی آفتاب هلاک می‌شدن. منم روز اول بود اومده بودم خرمشهر، این صحنه‌ها رو ندیده بودم. برام خیلی ناراحت‌کننده بود. (بهروز در این‌جا به‌شدت گریه می‌کند) اصلاً کسی توی شهر نبود که بخواد خبر ببره بیرون. بچه‌ها خودشون رو به آب و آتیش می‌زدن. رفته بودن تهران شکایت کرده بودن. ولی خب، کمک نکرده بودن. بهشون توهین کرده بودن (گریه می‌کند). بیش‌ترِ بچه‌های ما بدونِ اسلحه کشته شدن (گریه می‌کند). چهل روز بدونِ اسلحه جنگیدیم. آخه یکی به ما کمک نکرد (گریه می‌کند). جنازه‌هامون رو با فرغون حمل می‌کردیم. کسی نبود کمک بکنه (گریه می‌کند). خیلی از بچه‌های ما غریب کشته شدن (گریه می‌کند). همه جا اطراف‌مون عراقیا بودند (گریه می‌کند). زخمی‌هامون رویِ زمین بودن. کسی نبود&#8230; (بهروز در این‌جا به‌شدت گریه می‌کند) کسی نبود&#8230; کسی نبود&#8230;</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌گوید: «تا آخرِ این هفته معلوم می‌شه. دفترِ &#8230; هم هست. آقای ب» (همان که پانزده سال پیش عکس‌های بهروز را انداخته بود جلوی داداشش و گفته بود: «اینا بی‌ارزشن، ما از اینا زیاد داریم.» همان که نمایشگاهِ عکسِ بچه‌های دانشگاهِ ما را مسخره کرد، بعد همان عکس‌ها توی جشنواره‌ای که خودش راه انداخته بود مقامِ اول و دوم و سوم را آوردند! همان که پنج سال پیش باهاش جلسه داشتیم و اصرار داشت عکس‌ها و مدارک را بدهید و بروید پیِ کارتان. همان که بهش گفتم: آقای ب! این عکسا به نظرتون آشنا نیسـت؟)</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌گوید: «با بانکِ ج هم صحبت کردم. مالِ دال از سرانِ انحرافیه. گفتن یه کار بده دربارهٔ جنوب، گفتم خب بیایید کتابِ بهروزو چاپ کنید. گفتن واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">شهرداری: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">بنیاد شهید: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">بنیاد محوِ آثار: «غلط کردید خاطراتِ شهید رو نگه داشتید. فوراً واگذار کنید و برید</p>
<p dir="RTL">پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">نهادهایِ مذهبی: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»</p>
<p dir="RTL">روایت فتح: ببخشید! این شهید <strong>فرزادی</strong> کی هست؟ ما درباره‌ش کار کردیم؟ نه؟ نمی‌خوایم پس. برید پیِ کارِتون&#8230;!</p>
<p dir="RTL">چقدر کس و کار دارند این شهدا! چقدر سازمان و نهاد و بنیاد&#8230;</p>
<p dir="RTL">سه سال است هر چند وقت یک بار می‌روم سراغِ آقای الف. می‌بردم توی آشپزخانه، برایم چایی می‌ریزد، تحویلم می‌گیرد. مثلِ شاگرد مدرسه‌ای‌ها به من جواب پس می‌دهد که فلان عکسِ بهروز را پیدا کردم یا شمارهٔ فلان رفیقِ قدیمی را. می‌گوید شاید فلان جا پولِ کتاب را بدهند.</p>
<p dir="RTL">شاید امسال فرجی بشود. بهروز دو دفعه جانش را نجات داده، خودش می‌گوید. شاید برای همین است که از توی همهٔ رفیق‌های بهروز، فقط او حاضر شد بیاید گوشهٔ کار را بگیرد. می‌گفت: «شما دانشجوئید، نیت‌تون خالص بوده وگرنه تا این‌جا نمی‌اومدین.»</p>
<p dir="RTL">آقای الف خیلی کمک کرد. جلوی همهٔ بچه‌های ستاد ایستادم که: «می‌خوام کار رو بدم آقای الف چاپ کنه. دوستِ بهروز بوده. قلع و قمعش نمی‌کنه. خودش عکاسه. کارش خوبه. بذار بگن کار رو صاحب شده. می‌ارزه به کیفیتِ چاپ.»</p>
<p dir="RTL">آقای الف می‌گوید: «می‌خوای عکسا و مدارک و چهارصد صفحه دست‌نوشتهٔ بهروزو ببر بده به خانواده‌ش. بگو هر کار می‌خوان خودشون بکنن»! یخ می‌زنم. سه سال بود امید داشتم. می‌دانستم سرم کلاه رفته، ولی لااقل امیدوار بودم.</p>
<p dir="RTL">لااقل سرِ خودم را کلاه گذاشته بودم که «به تو چه، همه چیزو سپردی دستِ رفیقش، حرفه‌ای هم هست. خودش بهتر می‌دونه چی کار باید بکنه. لازم هم نیست دیگه عکسِ بهروز رو به پشت بذاری تو قفسهٔ کتابا که چشمت بهش نیفته&#8230; دیگه لازم نیست تنت بلرزه که داداشِ بهروز باز زنگ بزنه بگه راستی از کتاب چه خبر. بچه‌ها بپرسن از کتاب چه خبر. خواهرزاده‌ام بپرسه: دایی! اون بهروزه که دنبالِ اردکا می‌دوید چی شد؟ یارو از بنیاد محوِ آثار زنگ بزنه بگه: داداش! من می‌دونم شما هنریا حساسید، ولی بیا این عکسای بهروزو بده ما دیگه! دیگه لازم نیست نگرانِ بهروز باشی که می‌ره به خوابِ بچه‌ها. لا یکلف نفسا الا وسعها&#8230;» به بهروز نگاه می‌کنم. مثلِ گربهٔ راه‌راهِ <em>آلیس در سرزمینِ عجایب</em> بالایِ کابینتِ آشپزخانهٔ آقای الف نشسته و دارد بهم هر هر می‌خندد&#8230;</p>
<div style="float: right; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-left: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<div id="attachment_6662" class="wp-caption aligncenter" style="width: 120px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/bavozoo.jpg" target="_blank"><img class="size-medium wp-image-6662" title="bavozoo" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/bavozoo-110x74.jpg" alt="خط شهید مرادی" width="110" height="74" /></a><p class="wp-caption-text">خط شهید مرادی</p></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">بهروز می‌گوید: «ما اسلحه نداشتیم. همه منتظر بودن یکی زخمی بشه، اسلحه‌شو بردارن. می‌اومدیم از کویِ <strong>طالقانی </strong>مهمات روی کولمون می‌گذاشتیم پنج کیلومتر پیاده می‌رفتیم. ماشین‌ها نمی‌اومدن. می‌گفتن می‌زنندمون. از دوطرف، تانک‌ها می‌زدن. از طرفِ پادگان می‌زدن. از طرفِ انبارِ عمومی می‌زدن. شن داغ بود. می‌رفتیم روی زمین، زمین داغ بود. آب نداشتیم.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">چمدان را برمی‌دارم و می‌زنم بیرون. سوارِ ماشین می‌شوم. به راننده می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">یک برادرِ بسیجیِ عصبانی رد می‌شود. شیشه را پایین می‌کشم، داد می‌زنم: «برادر! قبل از این که بری ضدِ کارخونهٔ نستله شعار بدی، می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">نگهبانِ دمِ در می‌پرسد: «تویِ چمدونت چیه؟» به نگهبان می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به مدیرِ کلِ چاپ و انتشاراتِ آموزش و پرورش می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به رئیسِ بنیادِ شهید می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به رئیسِ بنیادِ محوِ آثار می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟ (یادته جلسه گذاشتی، به همهٔ مرئوسین گفتی برن دربارهٔ این بهروزه تحقیق کنن، همه‌شون اومدن سراغِ ما، ولی ما اومدیم راهمون ندادی؟)»</p>
<p dir="RTL">به شهرداریِ تهران که نهصد میلیون تومان به یک گروهِ تواشیح داده است، می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به رئیسِ بانکِ صادرات که سه هزار میلیارد تومان از پولش(!) گم شده است، می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به وزیرِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">به رئیسِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی می‌گویم: «می‌خوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»</p>
<p dir="RTL">دیگر باید به که بگویم؟</p>
<p dir="RTL">دو تا بلیط می‌گیرم؛ یکی برای خودم، یکی برای چمدان. کمک‌راننده می‌گوید: «جای کسیه؟» می‌گویم: «آره. جایِ روحِ یه شهیدِ سرگردون تو مملکتِ اسلامیه. با همیم.»</p>
<p dir="RTL"><strong>بخشی از سخنرانی شهید بهروز مرادی. مسجد جامع خرمشهر، سال ۶۷:</strong></p>
<p dir="RTL"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/behroozmoradi-khorramshahr1367.mp3">http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/behroozmoradi-khorramshahr1367.mp3</a></p>
<p><strong>روایتی از خرمشهر. شهید بهروز مرادی. پخش شده در یکی از ویژه‌برنامه‌هایِ سیمای جمهوری اسلامی ایران:</strong></p>
<p><object id="aparattv" style="" width="300" height="200" classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="flashvars" value="config=http://www.aparat.com//video/video/config/videohash/937ae010840679f1d5b1d822452389bd48593" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><param name="quality" value="high" /><param name="src" value="http://www.aparat.com/public/public/player/aparattv" /><embed id="aparattv" style="" width="300" height="200" type="application/x-shockwave-flash" src="http://www.aparat.com/public/public/player/aparattv" flashvars="config=http://www.aparat.com//video/video/config/videohash/937ae010840679f1d5b1d822452389bd48593" allowfullscreen="true" quality="high" /></object></p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>19 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>احمد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2544">2011-Oct-01</a></small>
							لطفا مدرک حرفهای اقای مرادی را بگذارید ببینمیم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2546">2011-Oct-01</a></small>
							سلام. آقای احمد! بخش‌هایی که از قولِ «بهروز» نقل شده است، مربوط به نوشته‌ها و سخنرانی‌هایِ او است. از جمله آخرین صحبت‌هایِ او که متأسفانه هیچ‌گاه به صورتِ عمومی منتشر نشده است.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/03ce62876f2e4e21297a9c64cfaf9b94?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعیدصادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2548">2011-Oct-02</a></small>
							(«در هر وجب از این خاک،شهیدی به معراج رفته است.با وضو وارد شوید...»
این تابلو را بر دروازه خرمشهر ،شهید بهروز مرادی نگاشته است.مرادی مردی از سلاله جوان مردان...و تا سالی که به شهادت رسید پای از جبهه ها بیرون نگذاشت. خانه شهید بهروز مرادی در خیابان نقدی کنار مسجد اصفهانیهاست. در این خانه سه شهید زیسته اند:بهروز مرادی،پدر و برادرش.-شهید سید مرتضی آوینی)

دیدن بهروز کار سختی نیست.هرسال-دقیقاً هرسال-از روز یکم تا سوم خرداد(آزادی خرمشهر)حتماً و هفته آخر شهریور(هفته دفاع مقدس)معمولاً ؛هر شبکه تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران (شبکه های مجوزدار ماهواره ای خودمون نه!)رو که دوست دارید و در حال پخش برنامه ای راجع به خرمشهره رو ببینید! 
بلا استثنا چندین و چند بار بهروز رو خواهید دید! در حال مصاحبه کردن-رد شدن از جلوی دوربین - خندیدن .هر سال در همین تاریخ های یاد شده--- 3روز+7روز=10روز----همه مسئولین ، همه کسانی که یادشون افتاده -ای وای سه خرداد نزدیکه ها!یه چیزی بسازیم بره روی آنتن-سه خرداد شده ها! یه مطلب کار کنیم درباره خرمشهر!سه خرداده ها!کنار این عکس نخلهای سوخته چی بزنیم؟-آزادی خرمشهره ها!با یکی مصاحبه کنیم؛ آرشیوهای صوتی -تصویری -مکتوب و مصاحبه های مربوط به خرمشهر رو می گردند و جبراً به یه اسم می رسند:

بهروز مرادی.

یه جور دیگه بگم:
اگه به تاریخ جنگ علاقه مند باشی؛ و اگه بالاخص به اشغال و آزادی خرمشهر؛ چند جا هست که میتونی دنبال منبع بگردی.کتابخونه های جنگِ حوزه هنری-بنیاد شهید-حفظ آثار -سپاه و یکی دو جای مشابه . 
بگرد.
درباره خرمشهر 30-40 عنوان کتاب هست. «دا» رو بزار کنار(هرچند «دا» هم به بهروز لینک مطلب و تصویر داده!).
کتابهایی که جزوه های شعر هستند با ده تا شعر و 16 برگ و یه جاش مثلاً طرف اسم خرم و شهر  رو آورده و داخل منابع جنگ شده رو هم حذف کن.(11عنوانت پرید!).
کتابهایی که بیشتر گزارش رسمی عملیاتها و ناشرش ارگانهای نظامیند رو حذف کن(10 عنوان دیگه هم پرید!).
کتابهای کودک لاغر مردنی رو هم حذف کن(رسیدیم به ته دیگ!)
سرجمع کمتر از تعداد انگشتهای یک دست کتاب جدی درباره خرمشهر داریم.در همه اینها-همشون-به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به اسم بهروز  یا دست نوشته هاش یا عکسهاش ارجاع داده شده. (ایضاً در همه مستندهایی که درباره خرمشهر ساخته شده.)
جالب این که اصل کار؛یعنی خود نوشته ها-عکسها- مصاحبه ها -خاطرات- نامه ها- نقاشی ها-شعارها-ابتکارات-رابطه ها - خاطرات خانواده اش و ... بقیه کارهای بهروز کامل منتشر نشده!
ببینید:
عناوینشون اینه:
1.یادداشتهای خرمشهر/شهید بهروز مرادی/دفتر ادبیات و هنر مقاومت/حوزه هنری/1370-39 صفحه-22یادداشت و 3نامه
2.داستان بهروز/بنیاد شهید/(داستانی است براساس خاطرات خرمشهر و از خاطرات بهروز هم استفاده شده با ایرادات فراوان)
3.در کوچه های خرمشهر/مریم شانکی/حوزه هنری/1377/که یک مصاحبه خانم شانکی با بهروز در پرشن هتل آبادان
4.رمان نخلهای بی سر/قاسمعلی فراست/صریر/1385
5.خرمشهر پایتخت جنگ
و چند یادداشت و جزوه و مقاله پراکنده دیگه.

حالا 8سال پیش از این یکی ازدانشجوهای دانشگاه هنر یک نمایشگاه کوچیک گذاشت.عکسهایی از شهید بهروز مرادی. که فهمیدیم همدانشگاهی ما بوده.چند نفر جمع شدیم و مجموعه ای درست شد به اسم «ستاد بزرگداشت شهدای دانشگاه هنر»
-چه ها گذشت در این چند سال بماند.
فقط نتیجه پی گیری چند تا دانشجو شد یک همایش کوچیک و یک کتاب به اسم «پی کوجا می گردی آمو؟»(کتابی که در چند ساله اخیر عزیزان دل از روی اون خوراک سوم خردادشون جور میشه با همون غلطهای املایی و تاریخی کتاب!مثلاً ما یک عکس پانوراما از محسن راستانی رو اشتباهاً به اسم بهروز چاپ کردیم.رسماَ چند ساله عکسه سند خورده به نام بهروز!)

به جای عزیزان بنیاد شهید،عزیزان سپاه،عزیزان حفظ آثار،عزیزان وزرات علوم،عزیزان سازمان تبلیغات اسلامی و عزیزان دل ِجاهای دیگه که قلپ قلپ بودجه می گیرند برای حفظ آثار شهدا،بچه های دانشجو با پول توجیبیشون،با واکمن قرضیشون، با دفتر40برگ و خودکار بیک و خط واحد سوارشدنشون،با آرمانگرایی جوونیشون با یک سر زدن ساده به خانواده بهروز و باعلاقشون به بهروز اون کتابچه رو تبدیل کردن به این.

کتاب«بهروز مرادی هشت سال پشت در بهشت»(آخه بهروز تو خرمشهر شهید نشد. هرچند همیشه از خرمشهر گفت و نوشت. می گفت خرمشهر قلب جنگ ما بود. بهروز روز 4خرداد؛یه روز بعد از 3 خرداد،بعد از سخنرانی اش تو مسجد جامع خرمشهر و داد زدنش  سر مسئولین به خاطر کم کاریشون،شهید شد.بهروز همون روزی شهید شد، که حکم بازداشتش اومده بود!)
1.جمع آوری بیش از 2000قطعه عکس که بهروز در 40روز اشغال خرمشهر و بعد از اون تا پایان جنگ از خرمشهر و آثار جنایات عراقیها گرفته.
2.جمع آوری و ثبت 25 خاطره-44 نامه -25 مصاحبه با دوستان و صدها سند از شهید مرادی و آماده سازی آنها در قالب کتابی رحلی 440صفحه ای!(چون حجم کار کم بوده از دید عزیزان دل دور مونده وگرنه...)
3.پیاده سازی نوارهای آنالوگ مصاحبه ها و خاطره گوئیهای بهروز به فرمت دیجیتال.
و....

سه چهار سالی هست که در به در یه ناشر چشم و دل پاکیم که کار رو چاپ کنه ولی حکایت همون روح و چمدونه.
ما هنوزم بودجه نداریم؛ولی جواب سلام خانواده بهروز رو میدیم.ما هنوز هم بودجه نداریم؛ ولی روز تولد بهروز که میشه،همه بچه ها یادشون می افته و به هم زنگی،پیامکی می زنن و تولد بهروز رو تبریک می گن. ما سردار فلانی-که بهروز صد دفعه اسمشو تو خاطراتش برده و شجاعتشو زمان جنگ ستوده -نیستیم؛ ولی تاریخ شهادت بهروز رو عمداً فراموش هم نمی کنیم. هنوز بودجه نداریم،ولی عکس بهروز به دیوار خونهء هممون هست. بودجه نداریم،ولی وقتی با عکسش چشم تو چشم میشیم و اشکمون درمیاد،شب میاد به خوابمون!البته بهش می گیم که ما بودجه نداریم، ولی بازم دست از سر کچل ما برنمی داره!سعی می کنیم فراموشش کنیم(همونجور که دوشتای مشهورش سعی می کنند)ولی خواهرزادش رو همسایه ما می کنه.سعی می کنیم فراموشش کنیم، ولی داداشش میاد دیدنمون.سعی می کنیم فراموشش کنیم،ولی عکسشو توی یه مجله می بینیم،خوابشو،صداشو،گریه هاشو،خنده هاشو.سعی می کنیم فراموشش کنیم، ولی یاد ضجه های عصبی رسول ملاقلی پور می افتیم ،وقتی فیلم آخرین سخنرانی بهروز و دید و حالش بد شد.وقتی صدای مصاحبه سیاوش زرین آبادی رو یادمون میاد که گریه افتاد و گریه هاش از روی نوار پاک شد. وقتی شعر حمیدسبزواری رو می خونیم ونامه سپیده کاشانی.وقتی عکس نخلهای سوخته سربریده رو می بینیم.وقتی بهروز وسط خرمشهر اشغال شده، وسط خون،وسط  جنگ با دست خالی ؛با لب تشنه،گوشه یه خرابه روی خاک، نشسته و نوشته تا به قول خودش «سندی بمونه برای جوونای 20سال دیگه».جوونی مثل برادرزاده اش-که اسمش بهروزه-  که متن چک پرینت کتاب  رو یکشبه با ولع تا صبح بخونه.(عموش رو دوست داره.زمان سربازی،یه افسره وقتی فهمیده برادرزاده بهروزه، با انتقالیش موافقت کرده).وقتی...

ول کن احمد آقا!مدرک می خوای چیکار...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>موسی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2552">2011-Oct-02</a></small>
							بسم الله. سلام. سعید صادقی که من می‌شناختم تند بود اما تلخ نبود. این یک دو سال اخیر تلخ شده ای برادر. مثل همین مهملاتی که اینجا نوشته ای : دشمن کثیف بعثی، پاناگونا، نستله ...
همه بچه‌هایی که می‌شناختم از کنار مسجد جامع تا دهکده ولی عصر تا بچسبی پشت کانال ماهی بدهکار بودند؛ به آرمان‌شان، به امام‌شان، به مردم. ما طلبکار کسی نبودیم؛ هر چند بعد هشت سال هنوز با کتانی چینی بودیم و هنوز آن قدر سهمیه خمپاره نداشتیم که از شرفمان و جان بچه‌های مردم دفاع کنیم. ما مأمور به تکلیف بودیم و بهروز و بهروزها را هم برای همین دادیم، عکس‌هاش که سهل است. 
برادر سعید به جای  ردیف کردن این مهملات برای این جوان‌های جنگ‌ندیده عکست را بگیر و اگر کسی منتشر نکرد بگزار تا تاریخ متشر کند. بهروز عکاس خرمشهر بود و به تکلیفش عمل کرد، تو اما چند فریم از فتنه و بحرین عکس به تاریخ تحویل داده‌ای؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a2ef81e495ec0df5fe38a98163e33d25?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>خانه کتاب اشا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2553">2011-Oct-02</a></small>
							موسیِ عزیز! اشا معتقد است همان‌قدر که عکاسی کردن «وظیفه» است، گفتنِ حقایق هم وظیفه است. این نوشته برایِ گفتنِ حقیقت تلاش کرده است و خواسته تا مظلومیتی را ثبت کند. از نظرِ اشا، این نوشته همان کاری را کرده که شاتر در دوربین می‌کند.
از اعلام دیدگاه‌تان متشکریم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/880132a8a6a9478b7aaa19cc475a2da2?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعید صادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2554">2011-Oct-02</a></small>
							سلام.جناب موسی
ظاهرا یک اشتباه لپی کوچیک کردی آقاجان. من سعید صادقی متولد 58 هستم.گرافیست.سعید صادقی که شما داری بهش فحش میدی، سال 58 داشت تو خرمشهر عکاسی می کرد. آره پدرجان. مهملات بنده مال کسیه که جنگ رو ندیده .چند تا عکس از یه شهید دستشه ، کارش به در حوزه گرافیکه ،فیلم جنگی خارجی هم زیاد می بینه (و فکر می کنه خاطرات بهروز مرادی خیلی عجیب و غریب تر از اونهاست)و زورش نمی رسه بودجه بگیره از حضرات چاپش کنه. 8ساله حرص میخوره افتاده به مهمل بافی.
البته نظر بنده هم همینه، همه چیزو به باد دادیم،شهیدامون هم روش!
(فقط یه نکته :تا جایی که من می دونم، آقای سعید صادقی عکاس جنگ ،که خیلی با انرژی و شور و حال ازش طلبکاری  می کنید،بنده خدا تو زمان شلوغ پلوغی های فتنه داشت جلوی دانشگاه تهران عکس می گرفت،عزیزان دل گرفتند بردن، تا یک هفته اوین در حال کتک خوردن بود.شما ظاهرا خیلی وقته با ایشون ارتباط ندارید؟ حالا این که وظیفه اش چی بوده و چی هست و چرا درست به وظیف هاش عمل نکرده و به شما گزارش کار نداده، والا من بی تقصیرم. این مطلب رو هم توی سایت خودم من باب درد دل نوشته بودم، دوستان اشا منتقلش کردن اینجا. 
شما خودتو ناراحت نکن . 
بنده به شخصه غلط کنم طلبکاری از عزیزان دل داشته باشم .فقط سوال من اینه که چرا این آمریکایی های بی ادب، ذره ذره جنگ و تجاوز و کثافت کاری 60 سال پیششون رو گنده می کنند می کنند تو حلق جوونای ما،بعد ما گنده ترین اسناد جنگمون رو زور می زنیم چاپ کنیم، زورمون نمی رسه به شما هم بدهکار می شیم وشما سریع حرف از وظیفه و اینا می زنی؟ شهدا به وظیفه عمل کردند درست. سازمانی که بودجه میلیاری میگیره از بیت المال ما،نباید یک هزارمش رو صرف معرفی درست شهداش بکنه ؟( می دونید بنیاد حفظ آثار وقتی ازشون کمک خواستیم چی گفت؟ فرمودند شما بیخود کردید اسناد یک شهید رو نگه داشتید . بیارید تحویل بدید!)ظاهرا شما از بچه های زمان جنگید؟یا الان جایی مدیر هستید؟یا نکنه از عزیزان دل باشید؟اگر از بچه های جنگید، شماها برای آرمانتون رفتید و احساس طلبکاری نداری، جوونی که هیچ آرمانی بهش نشون نمی دیم نباید یه ذره طلبکار باشه؟ در حد یه کتاب؟ الان به جوون بیست ساله بگم برو بحرین برای چی بجنگ؟ بگم برو اخراجیهای یک و دو سه ببین عبرت بگیر آرمان پیدا کن؟چند تا فیلم درباره جنگ داریم؟میدونید تعداد فیلم و بازیهایی که یهودیها و آمریکائیها درباره همون عملیات زپرتی ساحل نرماندی ساختند سالی چند تاست؟ باور می کنید هر سال بیشتر از 40-50 تا عنوانه؟ غیرت و تعصب شما قابل تحسین، ولی تو رو خدا این شور و غیرت و تعصب رو منتقل کنید به عزیزان مدیر. ما گردنمون از مو هم باریکتره!
ممنون از نظرتون
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>فرهاد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2555">2011-Oct-02</a></small>
							حرف حق آقای صادقی پشت این تند حرف زدنشون گیر کرده... میشد آرام و بی عصبانیت هم از حقیقت حرف زد.
مردم با عصبانیها دوستی نمیکنند
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/ba29817b71137a64e0acff2def2b63a2?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ليلا سادات باقري:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2556">2011-Oct-02</a></small>
							اوه! چه‌قدر حرف دارم آقاي صادقي! چه‌قدر حرف دارم.
آن روز مثل خيلي از روزهاي ديگه كه خيلي هم لعنتي هستند! داشتم مطلبي مي‌نوشتم و مثل هميشه از جنگ چون من مسئول يك صفحه‌ي دفاع مقدسي در يك نشريه‌ي وزين هستم! در حين كار به گودر هم سر زدم كه عكسي رو ديدم كه خط بهروز بود در خرم‌شهر، شيرش كردم و زيرش كامنت گذاشتم كه؛ نوشتم خط بهروزه! و فقط همينو نوشتم چون خسته شدم از بس از بهروز توضيح دادم، نوشتم، حرف زدم و هيچ‌كسي نشنيد، نخواند و نفهميد!
آقاي مطهري تو جي‌تاك خواستند كه مطمئن بشند كه مطمئنم كه خط بهروزه تا در كنار اين مطلب‌تون كار بشه، بعد لينك اين مطلب رو دادن؛
آقاي صادقي! من تمام اين خطوط را در حالي خواندم كه به پهناي صورت اشك ريختم چون مي‌فهمم حال كسي را كه از بهروز مرادي بگويد و در اين مزخرف‌آباد ما! كسي پيدا نشود كه بفهمد چه مي‌گويد يعني چه!
آقاي صادقي! ما در دو سال پيش ويژه‌نامه‌اي در آورديم براي "خرم‌شهر" كه نگذاشتند كه در بيايد چون حرف‌هاي ما از جنس حرف‌هاي بهروز بود، چون ما در مقابل كارشكني‌ها در مورد خرم‌شهر (و خيلي جاهي ديگر) نمي‌توانيم كور و كر باشيم!
من در آن ويژه‌نامه كه به شكل مجله بود گزارش مفصل چالشي‌اي داشتم كه پرداخته بودم به چرايي عدم تجديد چاپ "يادداشت‌هاي خرم‌شهر" بهروز كه درست مثل حرف‌هاي بهروز به مذاق آقايان خوش نيامد اما لطف كردند و دستور بازداشت‌مان را صادر نكردند مثل بهروز!

به خدا قسم وقتي اين مطلب شما را خواندم اميدوار شدم كه عاقبت روزي خواهد رسيد كه آن نوار و فيلم سخن‌راني بيرون بيايد و بهروز از مهجوريت دربيايد گر چه بهروز بعد از اين بيست و سه سال ديگر نيازي به ديده شدن ندارد اما ...

دل‌م پر است و بهروز غريبت‌تر از اين حرف‌ها!

و خدا مي‌داند كه چه حال خوشي دارم كه نوشته‌اي مثل اين را مي‌خوانم و مي‌توانم ساعت‌ها براي تنهايي روح يك شهيد اشك بريزم!

... سپاس‌گزارم!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/03ce62876f2e4e21297a9c64cfaf9b94?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعید صادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2557">2011-Oct-02</a></small>
							سلام.آقای فرهاد!
تند کجا بود؟ما اگه به اندازه یه چیپس فلفلی تندی داشتیم ،مطمئنم وضع دین و دنیا و اخلاق و بقیه چیزهامون خیلی بهتر بود. این حرفها بعد از چند سال سرباز کرده اینجا!حرف من هم نیست فقط .شاید بازتابی از غصه های همه بچه هاست. تلخیشو به خودتون نگیرید. بزارید به حساب درددل یک دوست با دوستهایی که نمی شناسدشون. راستش رو بخواید،داخل آپارتمانمون چاه نبود که سر بکنم داخلش و داد بزنم!  این صفحه شد محرم دل...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/03ce62876f2e4e21297a9c64cfaf9b94?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعید صادقی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6651/comment-page-1#comment-2558">2011-Oct-02</a></small>
							<strong>دیوارنوشت معروف</strong>

جمله معروفی که عراقیها رو دیوارهای خرمشهر نوشته بودند،به یاد دارید؟«جئنا لنبقی»

یعنی آمده ایم که بمانیم. شاید خیلی ها تفسیرهای گوناگونی از این جمله داشته باشند؛ شاید خیلی ها هم تا امروز که این کلمه ها را می خوانند، ندانند عراقی ها چنین جمله جسورانه ای را روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند.اما هرچه هست،این جمله یک سند تاریخی است و پاسخی که به این جمله داده شد بسیار تاریخی تر و با اراده تر از آنی بود که نوشته شده بود.

وقتی نیروهای ایرانی وارد خاک خرمشهر می شوند، یک فرمانده جوان خرمشهری به نام بهروز مرادی،با دیدن این دیوارنوشته فوراً دستور می دهد برای حفظ این جمله یک پست نگهبانی بگذارند. او نگران بود که مبادا درآن گیر و دار و هیجان ناشی از آزادی خرمشهر کسانی بیایند و بدون این که به ارزش سندی و تاریخی این جمله آگاهی داشته باشند،شعارهای دیگری روی آن بنویسند و این سند را از بین ببرند.

بهروز مرادی در آن شرایط حساس و دشوار ارزش این دیوارنوشته را می دانست و دوست داشت در آینده با سند و مدرک درباره جنگ حرف بزند و دیگران را با ارائه این اسناد از آنچه در میدان جنگ گذشته است آگاه کند. با تدبیر او این دیوار نوشته ماند و عکس های زیادی از آن در آرشیو عکاسان جنگ باقی مانده است . هر روز که می گذرد ارزش این سند بیشتر روشن خواهد شد.

هوشمندی این معلم خرمشهری در حفظ این جمله خلاصه نمی شود. او چند روز پس از آزادی خرمشهر، تابلویی در آستانه ورودی خرمشهر نصب می کند و روی آن می نویسد:خرمشهر،جمعیت 36میلیون نفر.
او با نوشتن این جمله تعریف دیگری در برابر شعار عراقی ها قرار می دهد. شاید اگر جمله بهروز مرادی را سرآغاز دیگری برای ادبیات پایداری مان قلمداد کنیم بیراه نرفته ایم. او با این زبان به دنیا و حتی به خودمان فهماند که این جنگ، جنگ اراضی و رودخانه های مرزی نیست. جنگ تفکری است علیه آرمان های مردم ایران و حساب تفکر و اندیشه از شعار و هیاهو جداست. او می گوید : آزادی خرمشهر بیش از آن که آزادی یک بندر باشد،نمایشی زیبا از وحدت ملی یک ملت است؛ وحدتی که می تواند به همه مشکلات این مردم غلبه کند و راه های یکی زندگی شریف و سربلند را پیش پای شان بگستراند.

در دوران هشت ساله ما از این گونه ظرافت های ادبی و شیوه های خلاقانه کم نیست. وحدت ملی یک نیاز دائمی و قطعی هر جامعه ای است که در شرایط دشوار و روزهای بحرانی ضرورت آن بیشتر احساس می شود. در دوران جنگ یک بسیج جهانی برای از پا درآوردن مردم ایران صورت گرفت که شاید این همه سرمایه گذاری برای نابودی یک ملت سابقه نداشته است.دریای امکاناتی که برای بعثی های عراق فراهم شد برای اضمحلال منطقه ای مانند خاورمیانه کافی بود. گرچه ما برای استقلال خود و روی آوردن به آزادی حقیقی هزینه های سنگینی پرداختیم که جز در سایه وحدت ملی امکان به دست آمدن آن وجودنداشت.

حرف ما این است:
امروز وقتی بیشتر دهان های سیاسی باز می شود،بیش از آنکه بخواهد چتر وحدت ملی را گسترده تر کند،به کوچک شدن آن کمک می کند. اما رزمنده جوانی مانند بهروز مرادی بیست سال پیش تعریف ادیبانه ای از وحدت ملی می دهد که شاید لازم باشد بسیاری از صاحبان این دهان های کوچک برای درک آن تعریف،روزی چند صفحه مشق کنند.

<strong>گزیده سرمقاله های هفته نامه کمان/مرتضی سرهنگی/1382/نشر سوره مهر</strong>
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6651"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a> | مشاهده‌ <a href='http://asha.ir/archives/6651#comments'>9 نظر دیگر</a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6651/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/10/behroozmoradi-khorramshahr1367.mp3" length="3743744" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>تاکسی سمند</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6634</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6634#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Sep 2011 10:43:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[جواد افهمی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6634</guid>
		<description><![CDATA[تاکسیِ سمند، در تمامِ داستان‌ها شرکت دارد و به‌نحوی به هر داستان مربوط می‌شود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/iigafeuw.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><img class="tooltip" rel="read_why" title="خواندن این کتاب به چه دردی می خورد؟ - با چند داستان اجتماعی در آخر هفته همراه می‌شوید" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/why2.gif" style="float:right;margin:7px 3px 5px 5px;border:none"/><img class="tooltip" rel="read_time" title="خواندن این کتاب چه قدر طول می کشد؟ - یک ساعت و نیم مفید" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/time2.gif" style="float:right;margin:7px 3px 5px 5px;border:none"/><p dir="RTL"><strong><span style="color: #808080;">حسن کی‌قبادی</span> &#8211; <span style="color: #ff0000;">پیشنهاد آخر هفته: </span></strong><em>تاکسی سمند</em> مجموعهٔ داستانِ کوتاه از <strong>جواد افهمی</strong> است. نامِ کتاب، نامِ هیچ‌کدام از داستان‌های این مجموعه نیست؛ تاکسیِ سمند، در تمامِ داستان‌ها شرکت دارد و به‌نحوی به هر داستان مربوط می‌شود. البته آنچه بیش‌تر به داستان مربوط می‌شود، نقشِ رانندهٔ تاکسیِ سمند در هر داستان است.<br />
کتاب مشتمل بر پنج داستانِ کوتاه به نام‌های: «خندهٔ روباه»، «قوس قزح»، «راننده تاکسی»، «دشتِ خار» و «یک اتفاقِ ساده» است.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><strong>از متن کتاب:</strong></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">هر اتفاقی ممکن است بیفتد. ممکن است صورتت خراش بردارد و تا ابد ردش باقی بماند. یا مثلِ همان جوانکِ زخمیِ رویِ برانکار، جایی از زانویت قلوه‌کن شود. ممکن است یکی از آن دانشجوهای عصبانی در آن شلوغی و هیر و ویر با چماق بکوبد به فرقِ سرت یا پاره آجری از جایی رها شود و درست وسطِ پیشانی‌ات فرود بیاید. کسی چه می‌داند؟ شلوغی و بگیر و ببند است دیگر. تظاهراتِ دانشجویی که این حرف‌ها را برنمی‌دارد. خدا را چه دیدی؟ شاید هم مثلِ پارسال هیچ اتفاقِ ناگواری نیفتاد و تو توانستی تا عصر همهٔ قسط‌های عقب‌افتادهٔ تاکسیِ سمندت را صاف کنی.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0; padding: 0;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">تاکسیِ سمند در داستان‌ها نقشِ مهمی ایفا نمی‌کند و نویسنده می‌توانست به جای آن از وسایلِ دیگر استفاده کند، ولی آنچه مهم است، نگاهِ نویسنده در داستان‌هایش است؛ نویسنده خود را در داستان‌ها دخیل نکرده است و با روایتی بی‌طرف یا روایتی که چندجانبه و گاه در جنبه‌های متضاد مطرح شده است، قضاوت را به خواننده واگذار می‌کند. این‌که نویسنده حرف‌هایش را واضح و بی‌پرده به مخاطب تحمیل نمی‌کند، از جنبه‌های مثبتِ اثر است.</p>
<div id="attachment_6185" class="wp-caption alignright" style="width: 109px"><img class="size-full wp-image-6185" title="gsrapaqv" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/08/gsrapaqv.jpg" alt="جواد افهمی" width="99" height="103" /><p class="wp-caption-text">جواد افهمی</p></div>
<p>در داستانِ «خندهٔ روباه» جوانی در بیابان دو گور می‌کَند. رانندهٔ سمند از راه می‌رسد و تنها یک جنازه همراه دارد. می‌فهمیم که به خودش قول داده است تمامِ فاحشه‌ها را از بین ببرد. اما وقتی که مردِ گورکن جنازهٔ زن را می‌بیند، او را می‌شناسد. در نهایت می‌فهمیم که مردِ گورکن با رانندهٔ تاکسی هم‌قسم شده است که فاحشه‌ها را از بین ببرند، اما این زن را خودش به فحشا کشانده است&#8230; رانندهٔ تاکسی، او را در گورِ دوم دفن می‌کند. در این داستان و داستان‌هایِ دیگر، قضاوتِ این‌که کدام کار درست است و اصالت با کیست، به خواننده واگذار شده است.</p>
<p dir="RTL">نشرِ <strong>هیلا</strong> با همکاریِ نشرِ <strong>ققنوس</strong> در توزیع و امورِ فنی، این کتاب را در هزار و پانصد نسخه چاپ کرده است. قیمتِ کتاب دو هزار و هشتصد تومان و تعدادِ صفحاتِ آن صد و پنجاه و دو صفحه است.</p>

<style type="text/css">
table.shenasname{
width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;
}
.shenasname,
.shenasname tr td,.shenasname td ,.shenasname tbody  {
border:0 !important;
padding:1px 3px;
border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;
font-size:12px;
background: #eeeeee;
}
.shenasname tbody{background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;}
table.shenasname tr,table.shenasname tr td{background: #eeeeee!important;border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;}

</style>


<div style="margin:30px 0 30px 0;">
<div class="" style="float:right; width:310px;padding:3px 0 3px 3px ;margin:4px 0 4px 4px 4px;margin-top:-15px">


<div class="shenasname_header" style="margin:0;height:25px;
background: #eeeeee url(http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/Image/shenasename-bg.gif) top left repeat-x scroll;
font-family:'B Traffic',Tahoma;color:#014E7E;font-size:14px;padding:0px 10px;font-weight:bold;border:1px solid #E0E0E0;">
<!--
-moz-border-radius-topright:8px;
-moz-border-radius-topleft:8px;
border-top-right-radius:8px;
border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-right-radius:8px;
-->
شناسنامه کتاب
</div>

<table class="shenasname" dir="rtl" border="0" style="width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
border-top:0;margin-top:-2px;background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;" >
<tbody style="background: #eeeeee!important;">
<!--<tr style="padding:0 !important; border-top:0 !important;">
<td colspan="2" width="100%" height="36" valign="top" style="width:100%;border:0 !important;padding:0 !important">
<img width="100%" height="36" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/shenase3.gif" alt="شناسنامه"/>
</td>
</tr>
-->

<tr>
<td style="width:100px" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td style="width:200px" valign="top">تاکسی سمند</td>
</tr>

<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td  valign="top">جواد افهمی</td>
</tr>

<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>

<td width="125" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td  valign="top">هیلا</td>
</tr>


<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">بزرگسال</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">فرقی ندارد</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td  valign="top">152 صفحهٔ رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td  valign="top">اول - 88</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td  valign="top">1500 نسخه</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td  valign="top">2800 تومان</td>
</tr>
<tr style="border:0 !important">
<td width="120" valign="top" style="border:0 !important"><strong>شابک</strong></td>
<td style="border:0 !important" valign="top">9786009065233</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>

<div class="" style="float:right; width:290px;padding:8px ;margin:5px 15px 5px 5px;background: #eeeeee;border:1px #eeeeee;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;">

	<div style="margin-top:-22px;margin-right:7px;" class=""><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/maze.gif" alt="مزه شناسی"></div>
<div style="padding:6px; margin:3px">
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "<strong>زیتونِ شور</strong>" می دهد. نوش جان!
</div>


	<div style="padding:8px 3px;margin:8px 0;border-bottom:1px solid #999999;border-top:1px solid #ccc">
		<div style="margin:4px 0;font-weight:bold;color:#ff0000;font-size:14px;font-family: 'b Koodak','tahoma','serif';margin-bottom:2px"><strong>کتاب هایی با همین مزه:</strong>
		</div>

		<ul><li><a href="http://asha.ir/archives/7171" rel="bookmark">سوران سرد</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6926" rel="bookmark">مرگ ایوان ایلیچ</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6924" rel="bookmark">عشق‌های خنده‌دار</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6823" rel="bookmark">خواب خوب بهشت</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6634" rel="bookmark">تاکسی سمند</a></li></ul>

	</div>

<div style="font-size:9px;color:#666666">
  <strong>سایر مزه‌ها:</strong>
زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی 

</div>

</div>
</div>

<div style="clear:both"></div><p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6634"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6634/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پذیرایی مشاور املاک با کتاب</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6623</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6623#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Sep 2011 20:47:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصاویر مخاطبان]]></category>
		<category><![CDATA[مشاور املاک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6623</guid>
		<description><![CDATA[آقای خوش اخلاق، رویِ میزِ پذیرایی‌اش، یک قندانِ گل‌قرمزی داشت و چند جلد کتاب.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/Photo02419.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p>رفته بودیم دنبالِ یک آپارتمانِ نقلی. بین همهٔ مشاور املاکی‌ها، صاحب مغازهٔ تویِ عکس، تنها آدمِ خوش اخلاقی بود که دیدم. آقای خوش اخلاق، رویِ میزِ پذیرایی‌اش، یک قندانِ گل‌قرمزی داشت و چند جلد کتاب.</p>
<p style="text-align: center;">
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6623"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6623/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همان‌طور که امیدواریم&#8230;</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6560</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6560#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Sep 2011 20:35:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[صفحه اول]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[عباس حسین‌نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[فرمول کتابخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخوانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6560</guid>
		<description><![CDATA[کتاب‌خوان شدنِ مردمِ کشور فرمول دارد؛ فرمولی که با انواعِ بخش‌نامه‌های بی‌تحقیق و سلیقه‌ای شاید حتی در تقابل است]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/m25k40xd.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><p dir="RTL"><span style="color: #ff0000;"><strong>عباس حسین‌نژاد: </strong></span>همان‌طور که برایِ ساخته شدنِ نمک ترکیبِ دقیقی از سدیم و کلر لازم است،</p>
<p dir="RTL">همان‌طور که برایِ راه‌اندازیِ ماشین به هماهنگی بین اجزایِ آن و ارتباطِ صحیح بینِ آن‌ها نیاز است،</p>
<p dir="RTL">همان‌طور که با هماهنگیِ دقیق و از روی حسابِ گروه ارکستر، موسیقیِ قابلِ شنیدن و البته دلپذیر تولید می‌شود،</p>
<p dir="RTL">همان‌طور که اگر سنگ و آجر و سیمان برایِ ساختنِ بنا فراهم نباشد، چیزی که به آن خانه می‌گوییم بنا نخواهد شد،</p>
<p dir="RTL">همان‌طور که برایِ به حرف آوردنِ طوطیِ زبان‌بسته به آموزش‌های ویژه به همراهِ صبرِ فراوان نیاز است،</p>
<p dir="RTL">و همان‌طور که هزاران هزار کارِ دیگر را در این کرهٔ خاکی، باید با روش‌های خاصی انجام داد، نکاتِ صحیحی را رقم زد تا آن اتفاق بیفتد، از انسان‌های صاحب‌فکر برای هر چه بهتر شدنِ آن استفاده کرد&#8230;</p>
<p dir="RTL">باید صادقانه اعتراف کنم که کتاب‌خوان شدنِ مردمِ کشور فرمول دارد؛ فرمولی که با انواعِ بخش‌نامه‌های بی‌تحقیق و سلیقه‌ای شاید حتی در تقابل است. فرمولی که برای به ثمر رسیدنِ آن به استفاده کردن از اندیشهٔ دانایان و دانندگانِ راه نیازمند است.</p>
<p dir="RTL">آقایان! بزرگان! بیایید یک بار هم که شده، این‌قدر فرهنگ و تمدنِ چندهزارساله‌مان را تویِ سرمان نزنید و فرض کنید اصلاً ملتِ هفتاد میلیونی با پنجاه میلیون آدمِ بی‌سواد -بدونِ توجه به گذشتهٔ پرشکوهِ تمدنی‌اش- از صفر می‌خواهد کتاب‌خوان شود.</p>
<p>از آن‌جا که ما اصولاً و عموماً همیشه امیدواریم، پس بی‌صبرانه منتظریم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="color: #888888;">* عباس حسین‌نژاد، شاعر، طنزپرداز و سردبیر سایت «کتاب سوم» است</span></p>
<p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32' class='avatar avatar-32 photo avatar-default' height='32' width='32' /><i>ناشناس:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/6560/comment-page-1#comment-2531">2011-Sep-25</a></small>
							دمت گرم
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6560"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6560/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرار قصه‌ها از کتاب</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6536</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6536#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 20:44:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس‌نما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6536</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6536/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ن‍ی‍روی‌ دل‍ت‍ا از پ‍ل‍ی‌م‍ی‌ ت‍ا طب‍س</title>
		<link>http://asha.ir/archives/6530</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/6530#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 20:07:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میهمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[حمله امریکا به ایران]]></category>
		<category><![CDATA[شکست طبس]]></category>
		<category><![CDATA[طوفان شن در طبس]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[نیروی دلتا]]></category>
		<category><![CDATA[واقعه طبس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=6530</guid>
		<description><![CDATA[نکته‌ای که در وهلهٔ اول برای خواننده عجیب می‌نماید، میزانِ سرمایه‌گذاریِ آمریکا برای این عملیات است]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/u2krzvv0.jpg" style="float:right; margin:4px 0px 0px 10px;" ><img class="tooltip" rel="read_why" title="خواندن این کتاب به چه دردی می خورد؟ - این کتاب دربارهٔ ماجرای طبس (ورود نیروهای امریکایی به ایران) اطلاعات خوبی به شما می‌دهد" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/why2.gif" style="float:right;margin:7px 3px 5px 5px;border:none"/><img class="tooltip" rel="read_time" title="خواندن این کتاب چه قدر طول می کشد؟ - شش ساعت" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/time2.gif" style="float:right;margin:7px 3px 5px 5px;border:none"/><p dir="RTL"><strong>چارلی بکویث</strong> مؤسس و فرماندهٔ نیرویِ دلتایِ <strong>آمریکا</strong>ست. کسانی که اهلِ بازی‌های کامپیوتری‌اند حتماً با مجموعه بازی‌های Delta Force آشنا هستند؛ بازی‌هایی که مخاطب در نقشِ یکی از اعضایِ نیرویِ دلتا به عملیات در بیرونِ مرزِ آمریکا دست می‌زد. حتی قسمت‌هایی از این بازی نیز در <strong>ایران</strong> و <strong>عراق</strong> می‌گذرد و جالب‌تر این‌که سازندگانِ آن برای شبیه‌سازیِ هر چه بیشترِ فضای درگیری، برای نیروهای ایرانی و عراقی از زبان‌های فارسی و عربی بهره گرفته‌اند.</p>
<div style="float: left; width: 180px; -moz-border-radius:5px;border-radius:5px;-khtml-border-radius:5px;-webkit-border-radius:5px;margin-right: 10px; padding: 15px; background-color: #f0f0f0;">
<div style="background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-top: -15px; margin-right: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-bottom: -90px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-top.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;"><strong>از متن کتاب:</strong></p>
<p style="margin: 0pt 0pt 2px; padding: 0pt; font-size: 10px; color: #5f5f5f; text-align: justify;">وقتی که عملیات شروع شود تعدادِ زیادی از ایرانی‌ها برای آوردنِ کمک پا به فرار می‌گذارند. دلتا وظیفه دارد که آن‌ها را مثلِ آب‌کش سوراخ سوراخ کند و در این باره حرفی نیست. این طرح بود. به‌علاوه من فکر نمی‌کردم که ایرانی‌ها در سفارت وجب به وجب ایستادگی کنند و در مقابلِ ما مانعی ایجاد نمایند. بله، ممکن بود یک نفر به علتِ پای‌بندی به اعتقاداتش تا پایِ جان ایستادگی کند؛ ما آماده بودیم به او کمک کنیم که به آرزویش برسد.</p>
<div style="z-index: -100; float: left; background: none repeat scroll 0% 0% transparent; margin-left: -15px; width: 62px; height: 112px;display:none; margin-top: -85px; margin-bottom: -15px;"><img style="margin: 0pt; padding: 0pt;" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/09/naghle-matn-bottom.gif" alt="" width="62" height="112" /></div>
</div>
<p dir="RTL">کتابِ <em>نیروی دلتا از پلی‌می تا طبس</em>، خاطراتِ چارلی بکویث از بدوِ تأسیسِ این نیرو تا عملیاتِ نافرجامِ طبس است (که اتفاقاً در نقلِ خاطراتِ وی در این کتاب موضوعِ اصلی است.) چارلی خود فرماندهیِ این نیرو را در عملیاتِ موسوم به «پنجهٔ عقاب<a title="" href="#_ftn1">[۱]</a>» به عهده داشته است و روایتِ دستِ اولی را از چگونگیِ طرح، تمرینات و اجرای این عملیات از جانبِ نیروی دلتا به دست می‌دهد؛ روایتی متفاوت و جذاب از نگاهِ دشمن.</p>
<p dir="RTL">کتاب سرشار از نکاتِ ریز در طراحی و تمرینِ آموزش‌های نظامیِ سخت برایِ نیروهایِ ضربتِ سریع است. نکته‌ای که در وهلهٔ اول برای خواننده عجیب می‌نماید، میزانِ سرمایه‌گذاریِ آمریکا برای این عملیات است؛ مخصوصاً وقتی مخاطب در خلالِ خاطرات از بازسازیِ ماکتِ کاملِ سفارتِ آمریکا در ایران و تمریناتِ چند بارهٔ این نیروها قبل از اجرایِ اصلیِ عملیات آگاه می‌شود. ساختارِ ارتشِ آمریکا، نحوهٔ حضور و اجرایِ عملیات در ویتنام و سیستمِ تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیریِ نظامیِ این کشور از جمله نکاتِ ضمنی است که خواننده در حاشیهٔ مطالعهٔ کتاب به آن پی می‌برد.</p>
<p dir="RTL">کتاب، ترجمهٔ <strong>رضا فاضل زرندی</strong> است و اخیراً انتشاراتِ <strong>امیرکبیر</strong> آن را در چهل و هفت فصل و ۴۶۰ صفحه، به همراهِ ضمیمهٔ نقشهٔ ورود و خروجِ دلتا از ایران، تجدیدِ چاپ کرده است. نداشتنِ اعلام به رغمِ ذکرِ بیش از حدِ نام‌های خاص در کتاب و حروف‌چینیِ دورهٔ پارینه سنگی(!) از جمله نقص‌های کتاب است که جا داشت این انتشارات قبل از تجدیدِ چاپ آن‌ها را جبران می‌کرد.</p>
<div><br clear="all" /></p>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="#_ftnref1">[۱]</a> نام رمز مأموریت برای رهاییِ گروگان‌های سفارتِ آمریکا در ایران</p>
</div>
</div>

<style type="text/css">
table.shenasname{
width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;
}
.shenasname,
.shenasname tr td,.shenasname td ,.shenasname tbody  {
border:0 !important;
padding:1px 3px;
border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;
font-size:12px;
background: #eeeeee;
}
.shenasname tbody{background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;}
table.shenasname tr,table.shenasname tr td{background: #eeeeee!important;border-bottom: 1px dashed #cccccc!important;}

</style>


<div style="margin:30px 0 30px 0;">
<div class="" style="float:right; width:310px;padding:3px 0 3px 3px ;margin:4px 0 4px 4px 4px;margin-top:-15px">


<div class="shenasname_header" style="margin:0;height:25px;
background: #eeeeee url(http://asha.ir/core/wp-content/themes/asha-v3/Image/shenasename-bg.gif) top left repeat-x scroll;
font-family:'B Traffic',Tahoma;color:#014E7E;font-size:14px;padding:0px 10px;font-weight:bold;border:1px solid #E0E0E0;">
<!--
-moz-border-radius-topright:8px;
-moz-border-radius-topleft:8px;
border-top-right-radius:8px;
border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-left-radius:8px;
-webkit-border-top-right-radius:8px;
-->
شناسنامه کتاب
</div>

<table class="shenasname" dir="rtl" border="0" style="width:100%;border:0 !important;float:right;border-spacing:0;border-collapse:separate!important;margin:0!important;padding:2px;
border-top:0;margin-top:-2px;background: #eeeeee;
border:1px solid #eeeeee !important;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;" >
<tbody style="background: #eeeeee!important;">
<!--<tr style="padding:0 !important; border-top:0 !important;">
<td colspan="2" width="100%" height="36" valign="top" style="width:100%;border:0 !important;padding:0 !important">
<img width="100%" height="36" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/shenase3.gif" alt="شناسنامه"/>
</td>
</tr>
-->

<tr>
<td style="width:100px" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td style="width:200px" valign="top">نیروی دلتا</td>
</tr>

<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td  valign="top">چ‍ارل‍ی‌ ب‍ک‍وی‍ث‌ و دون‍ال‍د ن‍اک‍س‌</td>
</tr>

<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تصویرگر</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td  valign="top">رض‍ا ف‍اض‍ل‌ زرن‍دی‌</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td  valign="top">-</td>
</tr>
<tr>

<td width="125" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td  valign="top">انتشارات امیرکبیر</td>
</tr>


<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">بزرگسال</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td  valign="top">فرقی ندارد</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td  valign="top">460 صفحهٔ رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="125" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td  valign="top">؟ - 89</td>
</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td  valign="top">2000 نسخه</td>

</tr>
<tr>
<td width="120" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td  valign="top">؟</td>
</tr>
<tr style="border:0 !important">
<td width="120" valign="top" style="border:0 !important"><strong>شابک</strong></td>
<td style="border:0 !important" valign="top">964-00-0516-9</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>

<div class="" style="float:right; width:290px;padding:8px ;margin:5px 15px 5px 5px;background: #eeeeee;border:1px #eeeeee;
-moz-border-radius:8px;
		border-radius:8px;
		-khtml-border-radius:8px;
		-webkit-border-radius:8px;">

	<div style="margin-top:-22px;margin-right:7px;" class=""><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2011/04/maze.gif" alt="مزه شناسی"></div>
<div style="padding:6px; margin:3px">
طبق طبع اهالی خانه کتاب اشا این کتاب مزه "<strong>قورمه سبزی</strong>" می دهد. نوش جان!
</div>


	<div style="padding:8px 3px;margin:8px 0;border-bottom:1px solid #999999;border-top:1px solid #ccc">
		<div style="margin:4px 0;font-weight:bold;color:#ff0000;font-size:14px;font-family: 'b Koodak','tahoma','serif';margin-bottom:2px"><strong>کتاب هایی با همین مزه:</strong>
		</div>

		<ul><li><a href="http://asha.ir/archives/7176" rel="bookmark">تحفة الفقراء</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/7114" rel="bookmark">شیوه‌های تقویتِ هوشِ نوزاد</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6530" rel="bookmark">ن‍ی‍روی‌ دل‍ت‍ا از پ‍ل‍ی‌م‍ی‌ ت‍ا طب‍س</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6346" rel="bookmark">فردا شکل امروز نیست</a></li><li><a href="http://asha.ir/archives/6223" rel="bookmark">اسطوره‌های صهیونیستی سینما</a></li></ul>

	</div>

<div style="font-size:9px;color:#666666">
  <strong>سایر مزه‌ها:</strong>
زیتون شور، قورمه سبزی، آبگوشت، دراژه شکلاتی، شیر مادر، کاسنی 

</div>

</div>
</div>

<div style="clear:both"></div><p><img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/12/logo-top-comment-pages.gif" title="خانه کتاب اشا"></p>
			  <p><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=6530"><img align="middle" border="0" src="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/nazar-comment.png" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/6530/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced)

Served from: asha.ir @ 2012-02-09 13:27:37 -->
