یکشنبه، ۱ شهریور ۱۳۸۸ | مجله ادبی  
میهمان

■■■

دربارهٔ نویسنده:

داود ملکی صیدآبادی

متولد۱۳۵۷، تهران

سوابق و فعالیتهای کاری :

  • کارشناس چاپ و نشر.
  • مسئول واحد خروجی کتاب چاپ و نشرعروج “تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)”
  • کارشناس معاونت مطالعات و تحقیقات سازمان ملی جوانان، مسئول برگزاری نشستها، میزگردها ‌و همایشهای دفتر اداره کل خدمات پژوهشی سازمان.

سوابق نویسندگی :

  • تالیف رمان«فصل زرد»/نشر اساتید قلم تهران/۱۳۸۲
  • تالیف داستانهای کوتاه جهت همکاری با قسمت ادبی نشریات فضیلت خانواده، جام جم.
  • مجری کارشناس جلسات نقد پایداری /فرهنگسرای پایداری/ ۱۳۸۷٫
  • همکاری در قسمت ادبی روزنامه وطن امروز(نقد رمان و تحلیل آثار نویسندگان ادبیات جهان).
  • همکاری با انجمن پژواک در حوزه نقد ادبیات پایداری.
  • نقد رمان‌ها و مجموعه داستان‌های داخلی از جمله بیوتن، دا، ما از دوکوهه آمده ایم …

_اَدفِرْهه بِرِجلِک

(با لگد بازش کن)

صداشبیه صدای دادو بیداد عراقی است که از لحظه ای که وسط حیاط به هوش آمده وخودش را کشان کشان تا نزدیکیهای ایوان کشیده از خیابان می‌شنود،  دائم دستور می‌دهد:

_ بسُرعة،  بسُرعة ،  فَتِّشو کلْ مکان، مَن رید مَجاریح ، لا نِسوان و جِهال، بَس ریاجیل!

(سریع، سریع همه جا رو بگردید، نه زخمی زنده نه زن و بچه فقط مردها! )

حالا صدا از پشت در می‌آید،  ، رفیع با پای ترکش خورده بند ام۱ رادنبال رد خون پهلو و ران پای چپش روی زمین می‌کشاند،  لنگه درضربه ای می‌خورد و با صدای وحشتناکی روی زمین می‌افتد،  نفس در سینه رفیع حبس می‌شود، دست روی ماشه و خیره به دوچرخه بابا صورت روی خاک می‌گذارد، تیغ آفتاب نیمرخ رو به آسمانش را می‌سوزاند،  صدای قدمها را با دور شدن صدای تانکی که از کوچه رد می‌شود وهیا هوی سربازان دور و برش از پشت سرش می‌شنود،  آرام نزدیک می‌شوند،  خانه ساکت است و جز سرو صدای چند سربازعراقی بیرون خانه و تک تیرهای گاه و بی گاه  صدای دیگری نمی‌آید،  انگار نه انگار تا ده پانزده روز پیش پدرو مادری با پسرو عروسشان در این خانه زندگی می‌کرده،  رفیع تا حال خانه را به این سوت وکوری ندیده بود، نه این خانه را،  نه این کوچه را و نه کل محل بازار فیه را.

صدای پا ها نزدیک تر می‌شود و نوک پوتینی به پهلویش ضربه ای میزند، بدن لَخت است و با چشمان بازتلنگری می‌خورد، تیزی نوک لوله را روی شقیقه اش حس می‌کند،

_مَیت،  فَتِّشوالداخل.

(مرده، برید تو رو بگردید. )

رد شدن سایه هارااز بالای سرش حس می‌کند و در لحظه ای دو نفر را می‌بیند که ازجلوی چشمانش رد شده و پله های ایوان بالا می‌روند،

_فَتِّشو زین، اذاشِفْتوا شئ یفید جیبوا.

(خوب بگردید، چیز بدرد بخوردیدید بیارید. )

_نعم سیدی

(بله قربان)

خوب شد که دمر افتاده و گرنه حتما صدای تپش قلبش را می‌شنیدند،  ذکری را که می‌گفت همانطور که لوله تفنگ سرباز چهارم روی شقیقه اش بود سریعتر از ذهنش می‌گذراند”والله و خیرٌ حافظاً و هوارحم الرّاحمین”

صدای دو نفراز داخل می‌آید:

_شوف هذا الپَنطَرون شگد زین، ما بی شی.

(اینجا رو ببین چه شلوار خوبی سالمه. )

_جابرجابر، تعال شوف هذِی الصورة،  هذی ایسَّموهه مرَّة.

(جابر جابر،  بیا این عکس روببین زن به این می‌گنها. )

حتما عکس خودش و فضه را می‌گفتند،  دو ماه پیش عروسی گرفته بودندو مادردو تومان داده بود وآنرا قاب کرده بودو گذاشته بود روی طاقچه،  سر و کله دوسرباز از پنجره آشپزخانه دیده می‌شودکه صدای قهقهه شان خانه را برمی‌دارد و پشت سر آن صدای جیغی که از داخل می‌آید ،  زنی در حال التماس است!

_آی، آی ، وِلُم کن،  وِلُم کن، جان نِنَت جان بوات وِلُم کن، بی ناموس، کثافت به مو دَس نِزَن!

نفسهای رفیع به شماره می‌افتد، مویرگهای چشمانش پر از خون می‌شود”تف به شِرِفتون، پیداش کردَن بی ناموسا” از بی حرفی دارد می‌ترکد” حالا چه گُهی بخورُم مو با یه تیر، خدایا ! ” صدای سربازها و زن در هم می‌پیچدوذهنش را بهم می‌ریزد:

=یا الله، بِسُرعة، اِستعجِلی أِمشی

(یا الله، بجنب برو جلو)

_  دِسِت به مو بخوره ها،  بی ناموس . . .  هُلُم نده خو راه رفتن بِلِدُم. . . آی پام. . .  گفتُم دستَ بکش

_اِنچَبّی، تعالی تعالی هَستونی اَلگیتْچ

(خفه شو، بیا بیا، تازه گیرت آوردم)

و با صدای افتادن و به هم خوردن ظرفی چیزی از اسباب خانه سرباز در حالیکه پشت یقه زن را گرفته در درگاه خانه ظاهر می‌شود،  دست و پا می‌زند تا خودش را برهاند،  بی فایده است،

_سیدی شوفْ شَلگیتْلََک!

(رئیس ببین چی برات گرفتم! )

سربازدوباره می‌خندد، پشت سری اش هم ،  رفیع نفسش را رها می‌کند، خودش بود،  سنگریزه های جلوی دهانش می‌لرزند وکسی نمی‌بیند،  همان که دائم دستور می‌داد از پله های ایوان رد می‌شود ،  تک ستاره ای که ازروی شانه راست عراقی یله شده بود را بخوبی می‌دید، سرباز چهارم هم پشت سرش رفیع را رها میکند، رد تیزی نوک لوله گیجگاهش را می‌سوزاند،  ستاره دار با پا قابی را به پائین پرت می‌کند ، قاب خطاطی خودش بود “ذِکرُ علی عباده “،  انگشتش روی ماشه تکان می‌خورد،  ام ۱ یادگاری خالو نعمان خدابیامرز،  خالو ناتور دم در شهرک کارمندی شرکت نفت بودو وسیله کارش،  همیشه خالی روی دوشش می‌انداخت و سوار بر دوچرخه از محله بازار میرفت تا راه آهن، می‌گفت خالیش هم  ترس آوره،  اما حالا بعد هشت نه سال رنگ ساچمه و گوگرد را به خودش دیده بود،  بابا خودش آنرا پرکرده بودو از دو هفته پیش که عراقیها ریخته بودند،  داده بودش دست رفیع:

_بیا ککام بگیرش،  می‌خوام حسابی ازش کار بکشیها،

فضه روی دو زانو بین زمین و هوا مانده است که تا نگاهش به رفیع می‌افتد شروع به دست و پا زدن می‌کند:

_بابام رفیع پاشو، رفیع، جان آقات، ولُم کن بی پدر. . . بی خدا بزار بِرُم پیشش

دستان سرباز پر قدرت است پنجه هایش مثل چنگال لاشخور در پیراهن او فرو رفته، ستاره دارنگاهی به فضه می‌اندازد و نگاهی به رفیع ، رفیع خیره نگاهش می‌کندو به خودش بد و بیراه می‌گوید از اینکه چرا یک کلاش از مقر نگرفته بودو بی آنکه به کسی بگوید آمده بود،  با یک تیر چاره ای جز صبر نیست،  صورتش خیس عرق است و گرمای هوا تا حالا این قدرآزارش نداده بود،  دست زیر بدنش لزج است و روی پیراهنش سر می‌خورد،  لحظه ای خیره می‌ماند” خدا غِلَط کردُم، خدا. . . چارتا کفتار خداندار،  چه غلطی کنُم؟. .  تکون بخورُم پُکوندُنُم،  فضه عزیزُم” نمی‌داند گریه کند، داد بزند،  چیزی در گلویش دارد نفسش را می‌گیرد، با حرکت عراقی ستاره دار  پرده خیالش پاره می‌شود،  مرد روی دو زانو می‌نشیند ودستی روی روسری کج و معوج روی سر فضه می‌کشد:

_لیشَ وایجه،  مَنْرید سوّی لَچ شی،  بَس اِنْرید شوویه نتوَنَّّس ها هیه.

(ناراحت چی هستی،  کاری باهات نداریم فقط می‌خوایم کمی‌خوش بگذرانیم همین. )

فضه که نای داد و فریاد زدن ندارد تفی حوالهء صورتش می‌کند که گوشه چشم چپ مرد می‌ماسد و پائین می‌آید،  نگاه مرد براق می‌شود به سرباز کنار پایش:

_شَدُّوهه بالعَمود.

(ببندینش به ستون)

ستون بالای راه پله ایوان را می‌گفت، بدن رفیع لرزش خفیفی گرفته است،  نگاهش را به آرامی می‌چرخاند،  می‌تواند ستون را ببیند،  لرزشش کمتر می‌شود،  بازهم به مغزش فشار می‌آورد،  باید کاری بکند، قولی را که به ننه آقا  داده بود دائم در ذهنش نقش می‌بست،  شب عقدشان وقتی دست فضه را در دستش می‌گذاشت، صورت نمکی و پر چین و چروکش با آن خال کوبی روی چانه خیس اشک بود:

_ایشاالله سفید بخت شی بابا عزیزُم.

و سرش را کمی ‌به گوش رفیع نزدیک کرد:

_رفیع ککام ،  خوت خوب می‌دونی رودُم مو همینه دارُم،  با بی پدری بزرگش کردُم،  جان تو جان ایی دختر.

و رفیع هم دست ننه آقا را بوسیده و بودو به چشم گرفته بود،  خدا بیامرز عمرش به عروسیشان نرسید.  حالا دستهای دختر ننه آقا را از پشت دور سون بسته بودند،  لکه های نیمه خشک و تر اشک صورت گندم گون و گرد زن را سیاه کرده است، پیراهن .  شلوار مشکیش سفید شده اند و سر زانو هایش قلوه کن،  چشمان بی رمق فضه با برق اشک چقدر زیبا بنظر می‌رسید،  نگاهش خیره به او می‌ماند  “آی فضه، فضه، فضه، چقد گُفتُم  جان خالو تورا بخدا صدا نکن،  جان مادرت چند دقیقه ، فقط چند دقیقه،  گُفتم یا نگُفتم؟ آخه قربان او چشا معصومت برُم حالا چه کنُم با ایی مصیبت؟”،  ستاره دار یک پله پائینترداشت سیگاری می‌گیراندو نگاه هیز باقی هم به او مانده بود، شاید در فکر این بودند که چیزی ازاین شکار نصیب آنها هم خواهد شد؟  یک پایش را جلوی پای فضه به پله گذاشت و با سر به رفیع اشاره کرد:

_مرده، شوفیه،  اخوچ،  رِجلچ، هرکیت که هست!

( مرده نگاه کن،  برادرت، شوهرت هرکسیت که هست! )

و با حرکتی سریع بالای سر رفیع می‌رسد و خاک سیگارش را روی سر او می‌تکاند، فضه که کلمات فارسی مرد را می‌فهمد با قدرت تقلا می‌کند، شاید که اگر دستانش باز بود خرخره عراقی را جویده بود:

_کثافت ولش کن، نامرد مرده ها خو مردن، از اونام می‌تِرسین؟ . . . خدایا . . . نگا بی شرف اگه زنده بود خو زندتون نمی‌ذاشت .

اشک از گوشه چشم رفیع روی خاک می‌افتد، دلش می‌خواهد پا شود و وسط حیاط داد بزند که زنده است و خوشحالی فضه را ببیند، اما. . ستاره دار با دندان قروجه خنده زورکی می‌کند و بر می‌گردد طرف فضه:

_ حَی اینحا لا فائده.

( زنده اینحا حم کاری از شان بر نمی‌آید. )

فضه که گوئی جان تازه گفته است، آرامتر جواب می‌دهد:

_ نگا معلومه چار نفری ریختید سر یه زن.  حتمی مرد که می‌گن شمائید؟

پره های بینی ستاره دار باد می‌کند و آرواره هایش از دو طرف بیرون می‌زندو بدن رفیع با صدای سیلی در جا تکانی می‌خورد، چانه رفیع می‌لرزد اما فضه براق ستاره دار را نگاه می‌کرد،  سرباز کنار دستی جلو می‌آیدو می‌خواهد که با انگشت موهای پیشانی فضه را از جلوی صورتش کنار بزند که با لگد او به عقب پرت می‌شود:

_برو گمشو کثافت.

ستاره دار کلتش را می‌کشد و با یک حرکت سریع کنار شقیقهء فضه می‌گیرد،  نفسهای رفیع تند می‌شود ، دیگر نمی‌تواند کنترلشان کند،  سفیدی چشمانش دائم تکان می‌خورد:

_اِنچَبّی،  خفه ، حرف بزنی والّلة خلاص

(خفه شو یک کلام دیگه حرف بزنی بخدا می‌کشمت. )

فضه چشمانش را می‌بندد و باز می‌کند:

_مرد نیستی نزنی!  ها خدا نداری ماشِنِه نکشی. . بد بخت شمادلتون خوشه به بِدِن زنده مو. . خو مردی نه بزن!

ستاره دار دستپاچه این دست آن دست می‌کند و یک نگاه به رفیع،  بلافاصله سر اسلحه را طرف او می‌گیرد و مکث می‌کند،

_ نِزَن،  نِزَن . . به او نزن . . . خو او مرده. .  خوت دونی وخدات بی خدا، کار . . کارندار. . . . خو او کارتون نداره. .  کارِش نداشته باش نامرد !

صدای فضه است که نیش ستاره دار را تا بنا گوش باز می‌کند، او می‌خندد،  دیگران هم،  فضه گریه می‌کند،  رفیع فکری به ذهنش می‌رسد،  تلخ و درد ناک،  چاره ای نبود،  ستاره دار طرف فضه می‌رود،  پشت به رفیع به او خیره می‌شود، سیگارش را می‌اندازد و در یک لحظه صدای جیغ فضه است که با روسریش به آسمان می‌رود،  رفیع می‌لرزد، شدید تمام نیرویش را جمع می‌کند سربازها لرزش بدنش را می‌بینند،  با یک حرکت بلند می‌شود وروی یک پامی‌ایستد:

_علی

نفسش خسته است وقتی نعره می‌زند،  اسلحه را طرف ستون می‌گیرد ومی‌چکاند،  فضه فقط لبخند می‌زندو نگاهش با صدای گلوله به پائین خیره می‌ماند.

 

برچسب های مطلب:
, ,

جستجوهای ورودی:

 

Share/Bookmark
تازه‌های نشر
القاعده از زبان مشاور سابقش!
مصطفی حامد –مشهور به ابوالولید المصری- از جمله مشاوران و نزدیکانِ سابقِ گروهِ «القاعده» در خاطراتش این گروهِ تروریستی را به مخاطبان شناسانده است.
اسناد مطبوعاتی‌های مجلس رفته در کتابی تازه
این کتاب بر اساس اسناد گواهی می‌دهد که بیش از هزار نفر از اهالی قلم به مجلس رفته‌اند. از این تعداد 240 نفر مدیرمسؤول و سردبیر بوده‌اند.
پیراهن تو پرچم کدام جمهوری است
پیراهن تو پرچمِ کدام جمهوری است نخستین دفترِ شعرِ رسول پیره است که انتشاراتِ دفترِ شعرِ جوان در سال 1390 آن را منتشر کرده است.
رویدادهای فرهنگی
همراه امام با مردم سخن می‌گوید | برگزار شد
صادق طباطبایی همراهِ امام خمینی، سخنگویِ دولتِ مهندس بازرگان، خواهرزادهٔ امام موسی صدر و از اقوامِ مدیرِ شهرِ کتاب است.
رونمایی از تصویر قدیمی‌ترین قرآن در مجلس
این دست‌نوشتهٔ نفیس مربوط به سال 484 هـ.ق است. نامِ عثمان بن حسین وراق غزنوی به عنوان کاتب و تذهیب‌کارِ این قرآن برده شده است
گفتگو درباره تازه‌ترین اثر بلخاری در شهر کتاب
کتاب "فلسفه هنر اسلامی" نوشته دکتر حسن بلخاری سه‌شنبه 27 دی‌ماه در شهر کتاب بررسی می‌شود.
بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!