کانون فرهنگی به سوی فردا مؤسسهای غیردولتی است که از ۶ سال پیش کار خود را در شهرستان شاهرود آغاز کرد. بنیادگذار این مؤسسه، حسن سلمانی ۲۵ ساله است که هماکنون غیر از به سوی فردا، مسؤولیت مدیریت مؤسسه خانه هنر تهران را نیز به عهده دارد.
ضمن عذرخواهی از طولانی بودن این متن، از شما دعوت میکنیم تا گفتگوی خانه کتاب اشا با بنیادگذار یک مؤسسه غیر دولتی فعال در حوزه کتاب را بخوانید:
- آقای سلمانی چه شد که وارد عرصهٔ کار فرهنگی شدید؟
من راهی را ارائه کردم که خودم رفتم. وقتی احساس کردم میتوانیم با دوستانم دور هم جمع شویم و کاری کنیم، خب راهی را پیشنهاد دادم که قبلاً رفته بودم.
- و آن کار چه بود؟
کتاب بود. چون واقعاً دیده بودم چقدر بر رشد خودم تأثیر داشته.
- چه کاری در حوزه کتاب؟ فروش کتاب؟ مطالعهٔ کتاب؟
مطالعهٔ کتاب. وقتی دیدیم آشنا شدن با دنیای کتاب، چقدر توی بزرگشدن دنیای ذهن آدم تأثیر دارد، این راه را پیش گرفتیم. حالا شاید یک نفر دیگری ادعا بکند که بزرگشدن دنیای ذهن از طرق دیگر هم میتواند اتفاق بیفتد، اما این راهی بود که ما پیش گرفتیم.
- و این شد مبنای شکلگیریِ «به سوی فردا». چه سالی شروع کردید؟
بله. سال ۸۲٫
- خب چطور شکل گرفت و هدف اصلیاش چه بود؟
من چندسالی شاهرود نبودم. بعد که برگشتم، به چندنفر از دوستان دورهٔ دبیرستانم پیشنهاد این کار را دادم. البته از سال قبلش یک چیزهایی توی ذهنم بود و با چند نفر هم مشورت کرده بودم. همه بالاتفاق میگفتند این نوع کار موفق نخواهد بود. حالا اگر نگوئیم بالاتفاق، شاید اجمالاً تشویق کردند و گفتند «به به آفرین چه فکرهای خوبی»، ولی در عمل از نوع برخوردشان معلوم بود که اصلاً خوشبین نیستند. بعضی هم به شکلی بدبینانه میگفتند: اصلاً دنبالش نرو.
از پائیزِ ۸۲، گروه ۷-۸ نفره از دوستانمان را جمع کردیم و در یک مدرسهٔ غیرانتفاعی هر هفته جلسه داشتیم و یک کتاب را میخواندیم و دربارهاش صحبت میکردیم. مقارن با شروعِ کار هم چیزهایی به عنوان مرامنامهٔ این پاتوق نوشتیم.
- این مشاوران، چهکسانی بودند؟
آدمهایی که توی مملکت ما دارند کار فرهنگی میکنند. اگر چندنفرشان را اسم ببرم خود شما میشناسید.
- مثلِ؟
اجازه بدهید اسم افراد را نبرم. چون خرج کردن از اعتبار دیگران است.
- دقیقاً کی به صورت یک سازمان درآمدید؟ ماهیت سازمانتان چیست؟
سازمان ما، یک سازمانِ مردمی (NGO) است. چند ماه بعد از جلسات آغازین، ما ثبت رسمی هم شدیم. یعنی بهمنماه ۸۲٫
- خب توی این مدت بازهم یارگیری داشتید؟
خیلی نه. به خاطر منع قانونی برای تبلیغ در زمانی که هنوز ثبت رسمی نشده بودیم، نمیتوانستیم توی فضای شهری آنقدر جسورانه وارد عمل بشویم. مجوز هم که گرفتیم، گاهی آدمهای حساس برایمان موانعی ایجاد میکردند. اما بعد از بهمن ۸۲ خیلی راحتتر توانستیم یارگیری کنیم. و از بهار ۸۳ یارگیری خیلی گستردهتر شد.
- الان شیوهٔ کارتان چطور است؟
به خاطر تجربههایی که در این چندسال داشتیم، کار را بردهایم توی سطحهای متفاوت. اگر آنزمان یک گروه دانشجویی بود، الان برای کتاب کودک هم کار میکنیم. یک طرح مثل «هزارتوی کتاب» را برای دبیرستانیها اجرا میکنیم.
- در یک جملهٔ کلی میتوانیم بگوئیم برای سنین مختلف برنامههای کتابخوانی دارید. این جمله، شیوهٔ کارتان را کامل و کلی میرساند است؟
نه. ما عمدتا سه گروه مخاطب تعریف کردیم. یکی کودک، یکی گروه دانشآموزان دبیرستان. (متاسفانه برای فاصله این دو گروه کاری نکردیم) دیگری هم دانشجویان و عموم افراد. برای گروه سوم، کارگاههای مطالعاتی تعریف شده. برای دبیرستانیها طرح «هزارتوی کتاب» را داریم. برای کودک هم کمیتههای تخصصی داریم و جلسات کتابخوانی.
- این هزارتو که میگوئید چطور طرحی است؟
در طرحِ «هزارتوی کتاب» کتابهایی در موضوعات متنوع و در قالبِ کتابهای کوچک و سهلخوان به در اختیار اعضا میگذاریم. در کل طرحی جذابیست که باعث آشتی افراد با کتاب میشود و تا حالا هم خدا را شکر خیلی خوب جواب داده.
- خب اینها واقعاً اجرا شدنیست؟
ما داریم این کارها را میکنیم.
- ممکن است شما جلساتی داشته باشید که دو-سه نفر دور هم بنشینند و در جلسات نامنظم کار پیگیری شود. به این هم میگوئید انجامِ کار؟
نه. اولاً اینکه جلسات ما هفتهگیست. مثلا اگر کارگاه رقعه را داریم که بچههایش کتب ادبیات داستانی میخوانند، اینها هر هفته دور هم جمع میشوند و جلسهٔ منظم دارند.
- و واقعاً خوب پیگیری و استقبال میشود؟
بله. اگر واقعاً مانعی نباشد. ما در این چندسال موانع بسیاری جلوی رویمان داشتهایم. در این ۵ سال و اندی، حتا مکان ثابتی برای جلسات نداشتهایم. طبیعتاً شرایط محیطی و سرما و گرما را داشتهایم و کمبود کتاب و ناتوانی در تهیهٔ کتب و… همه را از سر گذراندهایم.
- با وجود این موانع، از طرحهایتان استقبال میشده؟
بله.
- اغلب مردم و رسانههای ما، معتقدند مردمان ما کتابخوان نیستند. خودت این را قبول داری؟
موافقم که مردم کتابخوانی نداریم. شاید بپرسی: «شما که قائل به کمبود مطالعه هستی، از مؤسسهای حرف میزنی که مثال نقض این ادعا است».
ببینید، ما یک مشت کتابخوان را دور هم جمع نکردیم. اغلب بچهها کتابخوان نبودند و به واسطهٔ «به سوی فردا» کتابخوان شدند. این از فواید کار گروهیست. مثلاً من حوصلهٔ تنهایی کوه رفتن را ندارم. اما وقتی عضو گروهی میشوم که برنامه و هدفش کوهنوردیست و ۱۰۰ نفر عضو دارد، هر هفته با اشتیاق کوهنوردی میکنم.
ما در فعالیت گروهیمان، موانعی را کشف کردیم که مانع کتابخوانی مردم میشود. مثل اینکه مردم ما کتاب نمیخوانند چون با کتاب خوب آشنایی ندارند.
- یعنی کتابِ خوب دستشان نمیرسد یا معرفی نمیشود یا رسانهها در معرفی کتابها صادق نیستند؟
همهٔ اینها. من اگر بخواهم یک غذای خوب بخورم، اینکه غذای خوب را نمیشناسم، اینکه در فلان رستوران دم دست غذای خوب نیست، اینکه ذائقهام را بد تربیت کردهاند و… همهٔ این عوامل میتواند مؤثر باشد.
همین امروز بیرون متروی میرداماد فروشگاه فصلی کتاب دیدم. بخش زیادی از کتابها دربارهٔ جن و فال بود. کتابهایی که من اسمشان را «کتابهای زرد» میگذارم.
- تو میگویی که این قبیل کتابها مسئلهٔ مردم ما نیستند؟
من نمیخواهم همچین چیزی را بگویم. اگر این کتابها مورد استقبال نباشند، کسی نمیفروشدشان. با این کتابها ذائقهٔ مردم را خراب میکنیم. اگر پفک فروش نمیرفت، اینهمه تولید و فروش نداشت. مردم این کتابها را میخرند و میخوانند، اما باعث بد شدن ذائقهشان شده. مسئلهٔ دیگر این است که کتابِ خوب، خوب دست مردم نمیرسد و خیلی در دسترشان نیست.
- من فکر میکنم دربارهٔ کتابهایی که اسمشان را «زرد» میگذاری، نیاز به آنها ایجاد شده، بنابراین مخاطب میرود و هرطوری شده پیدایشان میکند. مسئلهٔ احساس میل به پفک، ایجاد شده، بنابراین فرد میرود و میخرد.
بله. ذائقه تغییر میکند و مشتری سراغ آن جنس میرود.
- حرفِ شما این است که ما برای کتابِ خوب، چنین کاری نکردهایم تا مخاطب را تشنهٔ کتابِ خوب کنیم؟
نه، نمیکردیم.
- برای همین مردم ما کتابخوان نیستند؟
این یکی از دلایل است. دلایل زیادی برایش هست. یکی فرهنگِ کتابخوانی است. فرهنگ به معنای فرهنگ عامه. یعنی برمیگردد به دورهٔ آمادگی، ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان…
- ببین، حرفت خیلی کلیست. جملهٔ «فرهنگ کتابخوانی نداریم» توی قوطی هر عطاری پیدا میشود. من از شما به عنوان کسی که قریب ۶ سال در حوزهٔ ترویج کتابخوانی فعالیتِ مؤثر کرده، انتظار حرفِ عمیقتری دارم.
من خیلی محکم به شما میگویم همین دلیلی که توی قوطی هر عطاری پیدا میشود قویترین و مهمترین دلیل کتابنخواندن مردم ما است.
- پس چرا این اظهر من الشمس را کسی رفع نمیکند؟
این بحث دیگری است. ببینید، خواهر زادهٔ خود من، از زمانِ ۳-۴ سالهگی، کتاب توی دست و بالش بود و الان اهل مطالعه است. من فراوان دیدم بچههایی که از سنین پائین دورشان کتاب ریختهاند و در بزرگسالی اهل مطالعه شدهاند. پس این حرفی که توی قوطی هر عطاری هست، حرف درستیست.
- چرا کسی رفعش نمیکند؟
باید از متولیاش بپرسید. مسؤولان ما خودشان آدمهای کتابخوانی نیستند. کسی که کتابخوان نیست، ترویج کتابخوانی هم برایش دغدغه نیست.
توی شاهرود مینیبوسی را به عنوان کتابخانهٔ سیار برای روستاهای اطراف گذاشته بودند. من از مسؤولش شنیدم که از پیرزنهایی که سوادِ نهضتی داشتند تا بچهها، برای امانت گرفتن کتاب به مینیبوس درب و داغان مراجعه میکردند.
مدیر آموزشپرورش شهرستان شاهرود که آدم مؤمنی است و یکی از فرزندانش هم عضو به سوی فردا بود، وقتی مدیر شد، چند ماه بعد، دستور توقف فعالیت کتابخانهٔ سیار را داد. برایش مهم نیست که اهالی روستا کتاب بخوانند یا نه. شما میگویی چرا درستش نمیکنند؟ من میگویم کسی که دغدغهٔ کتابخوانی ندارد، نه تنها برایش کاری نمیکند، بلکه اگر بتواند قیچیاش هم میکند.
دلیلی که همه میدانند و توی قوطی هر عطاری پیدا میشود، درست است. باید از سنین پائین شروع کنیم به کتابخوان کردن. باید اوضاع کتابفروشیها درست شود. باید کاری کنیم که کتابفروشی یک بنگاه اقتصادی خصوصی شناخته شود و دولت بدون دخالت مستقیم، از طریق قوانین پولی و یارانهای و… از آن حمایت کند.
البته باید از نظر شیوهای، به شیوههای مترقیتری برسیم، اما دوای دردمان همان است.
- فکر میکنی رسانهها در این زمینه صادق و پیشگام هستند؟
واقعاً نمیدانم. راستش لزومی نمیبینم سریالی ساخته شود که کتاب از همهجایش توی چشم مخاطب بزند. اما میپرسم: چرا فیلمهایی نداریم که توی یک سکانسش، آدم کتابخوان جلوی چشممان بیاید؟
- سازمان شما، چه کارهایی برای کتابخوان کردن مردم کرده؟ اصلاً میتوانید ادعای کتابخوان کردن یک عده را داشته باشید؟
بله، ادعا میکنم که ما خیلی از آدمها را کتابخوان کردهایم. اگر فرصت بود مصداقهای عینی هم برایتان میآوردم. ما در مجموعهمان، افرادی را داشتیم که با کتابخواندن، ترک اعتیاد کردهاند. ما چند کار مهم کردهایم و به همین خاطر توانستهایم در زمینه ترویج کتابخوانی قدمهای رو به جلو برداریم.
در قدم اول، کتابهای خوب را شناسایی کردهایم و میکنیم. در قدم دوم، موانع کتابخوانی را شناسایی کردیم و برای رفعش تلاش کردیم. از جمله موانع کتابخوانی اطلاعنداشتن از شیوهٔ درست مطالعه بود. در بسیاری از کشورهای دنیا، رشتهای به عنوان «شیوههای مطالعه» یا «مهارتهای مطالعه» تدریس میشود. وقتی شیوهٔ استفاده از وسیلهای را ندانیم، فرهنگ استفاده از آن در ما شکل نمیگیرد. در «بهسویفردا» سعی کردیم با برخی فعالیتها، شیوههای مطالعه را به اعضایمان یاد دهیم.
- چه جور فعالیتهایی؟
جزواتی تهیه کردیم، کلاسهایی برگزار کردیم. اینها قسمت کوچکی از تلاش ما برای انتقال مهارت مطالعه به بچههای «به سوی فردا» است. در واقع به صورت تیتروار ما این موضوعات را در کلاسها و جزوات دنبال میکنیم: شیوههای خواندن، موانع مطالعه، تندخوانی.
علاوه بر اینها، تلاش کردیم در خودِ مجموعه یک فرهنگسازی کنیم. یعنی کتاب را در زندگی بچهها و برنامهٔ روزانهشان جای دهیم. اینکه ما سایتی میزنیم که دربارهٔ کتاب حرف میزند، یا نویسندههای مطرح را میآوریم در مجموعه و بچهها از نزدیک با آنها آشنا میشوند، کمکهای زیادی به کارمان کرده است. علاوه بر اینها، قبلاً هم گفتم وقتی یک گروه با یک هدف مشترک تشکیل شود، فرهنگ هم همراهش شکل میگیرد.
- بچهها در «به سوی فردا» چهطور کتابهایی را میخوانند؟ چقدر حق انتخاب دارند؟ مبنای فکری برای انتخاب کتابهایتان چیست؟
این بسته به نوع کار ما است. ما در مجموعه چندقالب کاری تعریف کردهایم که کتابهای هرکدام ویژگیهای خاص همان قالبها را دارند. در طرح هزارتو، مبنا این است که یک آدم نه چندان کتابخوان یا قهر با کتاب را با کتاب آشتی بدهیم و از طرف دیگر اطلاعات لازم در زندگیاش را هم به او بدهیم. در این قالب، معیارهایی مثلِ روانیِ کتاب، ادبیات خاص، حرف زدن با فطرت آدمها، کم بودن حجم کتاب و… برایمان مهم است.
اما در «کمی برایم کتاب بیاور» میتوان گفت که انتخابها با محوریت موضوعاند. ما موضوعاتی را مثل روانشناسی تربیتی، مهارتهای زندگی، ادبیات داستانی، تاریخ، سیر مطالعات اسلامی و… را تعریف کردیم. در موضوعات، بچهها حق انتخاب دارند. در حلقهها هم، خود بچهها با تجربه یا تحصیلات تخصصیشان و تجربهٔ مجموعه، کتابهای مورد نیازشان را تعیین میکنند.
به طور کلی در بخشهای دیگر هم انتخاب کتابها را نهایتاً خودِ بچهها انجام میدهند. شاید بتوان گفت که مبنای فکری را کسانی تعریف کردهاند که مؤثرین مجموعه هستند. در یک جمله: ما به ذائقهٔ بچهها به شدت وفاداریم.
- شاید ذائقهٔ بچهها خواهانِ کتابهای عامهپسندی باشد که هیچچیزی برای گفتن ندارد. شما باز هم طبق ذائقه بچهها رفتار میکنید؟
ما سعی میکنیم به این ذائقه نزدیک بشویم. به هرحال ما روی کرهٔ مریخ که کار نمیکنیم.
- من همچین چیزی نمیگویم. اما فکر میکنم اگر هدف شما کتابِ خوب خواندن و خوب کتابخواندن است، لازمهاش این است که کتاب خوب در اختیارشان بگذاری. خودت هم قبلتر گفتی که ما کتابهای خوب را شناسایی میکنیم. این نشان میدهد که شما مبنای فکری دارید و برای ارتقای ذائقهٔ بچهها تلاش میکنید.
بله. این که هست، ولی سلیقه و ذائقهٔ آنها محترم است. اصلاً بدون این احترام نمیتوانیم کار کنیم. مثلا کشف میکنیم که نوجوان در دورهٔ دبیرستان یا دانشجو در دورهٔ دانشجوییاش، موضوعِ «الف» برایش موضوع مطلوب است. حالا در سوژهٔ «الف» میبینیم که ۹۹ کتاب خیلی بد وجود دارد و در بازار هم هست. کتابهایی که ما معتقدیم مهارتی به آدم یاد نمیدهد. چون برایمان ذائقهٔ فرد مهم است و سوژهٔ الف را محترم میدانیم، میرویم و دربارهٔ سوژهٔ الف، اگر شده یک کتاب خوب پیدا کنیم. بنابراین منظورم از «ذائقهٔ» همان «نیاز» است. بهتر است بگویم نیاز آنها خیلی مهم است و خیلی جایگاه دارد.
- کمی از به سوی فردا بیرون بیائیم. دربارهٔ حرکتهای کتابخوانی در کشور چطور فکر میکنی؟
ما حرکتهایی در این زمینه داریم و این بیانصافیست که بگوئیم فعالیتی نیست. اما خیلیهایشان ناموفق است. به خصوص فعالیتهای دولتی. علت عمدهاش این است که خود مسؤولان، اگر هم کتابخوان باشند، از مسیرِ تجربهشدهشان کمک نمیگیرند.
مثلاً در تجربهٔ -به زعم من- ناموفق «کتابِ مترو»، تصور میکنم که مجریان طرح، اصلاً طرح خودشان را باور نداشتند. اولین دلیلش این است که خودشان از طریق کتابِ مترو کتابخوان نشدهاند. ضمن اینکه میان مردم نیستند. بنابراین طرحشان، از تجربه و مسیر طی شده حاصل نشده است.
بسیاری از این طرحها، اگر هم طرحهای خوبی باشند، تا پسزمینهٔ درستی نداشته باشند، یعنی فرهنگِ کتابخوانیمان را درمان نکنیم، نباید انتظار خارقالعادهای ازشان داشته باشیم. ضمن اینکه این طرحها اجرا میشوند و رها میشوند. یعنی پروندهشان مثلاً دم درب ایستگاه مترو بسته میشود. یعنی نه عقبه دارند، نه دنباله.
در شاهرود، تهران، گنبد، مینودشت، تربت حیدریه و مشهد شعبه داریم. البته اعضایی داریم که از شهرهای مختلفی هستند. اغلبشان دانشجویانی هستند که در دورهٔ دانشجویی با به سوی فردا آشنا شدهاند. خب این به گسترش شعباتمان هم کمک میکند.
- اگر کسی متهمتان کند و بگوید شما، یک عده جوان الکی خوش هستید که تحت عنوان بهسوی فردا دارید جوانی میکنید، شما چطور میخواهید دفاع کنید؟
بالا غیرتاً این را چاپ کنید، چون واقعاً مسئلهٔ غمانگیزی است. حتا اگر ثابت بشود که داریم جوانی یا وقتگذرانی میکنیم، میگویم: بله، چه اشکالی دارد؟ چه ایرادی دارد که گاهی اوقات نگاه ما اینطوری باشد؟ برای عرصهٔ فرهنگ آنقدر حدود تعیین کردهایم و تصویر هیولایی فلسفی برایش ساختهایم که حد ندارد. این باید باشد، ولی آنقدر تعریف میسازیم که در همین سطح میمانیم.
یک شعری مرحوم فروغ دارد که یکبار در سالگرد شروعِ کار بهسوی فردا برای بچههای فرستادم. میگوید: «من به پایان دگر نیندشیم، که همین دوستداشتن زیبا است».
اتفاقاً خیلی اتفاق قشنگیست که یک عده با بهانهٔ کتاب دور هم جمع شوند. کسانی که کتابخواندن را دوست داشته باشند، همدیگر را دوست داشته باشند. این برای من قابل دفاع است. از بس مسؤولان کشورمان اینطور کارها را کارهای سطحی و بچهبازی و مبتذل دیدهاند، وضع کتاب و کتابخوانی مملکتمان این است.
- یعنی کارتان از قلیان کشیدنِ نوجوانها هم سخیفتر است که مسؤولان اینطور فکر میکنند؟
ما بارها به این چیزها متهم شدهایم، اما امثالِ «بهسوی فردا» دارند فرهنگسازی میکنند.
بگذارید یک اتفاقی را تعریف کنم. چند وقت قبل یکی از بچههای به سوی فردا مقالهای ترجمه کرد با موضوع نسبت بعضی فعالیتها با بزهکاری در آمریکا. کارهایی مثل فعالیت گروهی، رابطه صمیمانه با خانواده، ورزش، کتابخوانی و چند مورد دیگر. جالب اینجا است که نتیجهٔ این پژوهش ادعا میکرد هیچیک از فعالیتهای سنجیده شده در این تحقیق، تأثیرِ ثابتشدهای در کاهش بزهکاری ندارند، جز کتابخواندن.
- نگاه خانوادهٔ اعضا به کارتان چطور است؟
خانوادههایی که با آنها ارتباط مستقیم داریم، نگاه مثبتی دارند. خانوادهها چون فهمیدهاند و میبینند که یک سازمانِ مردمی شعار کتابخوانی دارد و برای این کار تلاش میکند، طبیعتاً حمایت میکنند. ما در برهههایی که میخواستیم بهسویفردا را به خاطر مسائل مالی تعطیل کنیم، حمایتِ خانوادهها مانع شد.
- ماجرای این تعطیلی به خاطر مسائل مالی چه بوده؟ ظاهراً کار شما همراه با ناکامیهایی هم بوده، بله؟
ناکامیهایمان را دو بخش میکنم. یک بخش مربوط میشود به ویژگیهای کارِ مردمی. در مملکتِ ما فعالیتهای مردمی همیشه مورد سوءظن هستند. مردم همیشه میگویند پشت اینها چیست یا کیست؟ هم از طرف دولت و هم از طرف مردم، سازمان مردمی به رسمیت شناخته نمیشود.
- برای باورپذیرشدن تلاش هم کردید؟
بله. بارها تلاش کردیم. اجازه بدهید موانع را بگویم تا برسیم به این مسئله. ببینید، دولت از لحاظ فکری و فرهنگی پذیرندهٔ سازمانِ مردمی نیست. همینطور از لحاظ قانونی. از یکی از مدیران ارشد وزارت کشور شنیدم که میگفت: ما خودمان هم نمیدانیم در عرصهٔ تشکلات مردمی میخواهیم چه کار کنیم!
خب اینها مانع ایجاد میکند. ما یککاری میکنیم، اگر فرماندار مثلا خوشش نیاید، میگوید دارید غیرقانونی کار میکنید. ما قانون مدون و مشخصی دربارهٔ زیر و بمِ سازمانهای مردمی نداریم. الان در کشور چندین ارگان دولتی هستند که متکفل مجوز دادن به سازمان مردمی هستند و هیچکدام هم کار هم را قبول ندارند!
اوایل، با خانوادهها جلسه میگذاشتیم و میگفتیم: بابا این NGO چیز عجیب و غریبی نیست. خیلیها خیال میکردند یک چیز استکباریِ صهیونسیتی است! ما بهشان میگفتیم مگر خودِ شما جلسهٔ قرآن ندارید؟ ما دربارهٔ سازمانهای مردمی داریم که غیردولتی، غیرسیاسی و غیرانتفاعی است. جلسه قرآن یعنی همین. خود مساجد یکجور ارگان غیردولتی است.
سومین مشکل ما، مشکل مالی است. خب ما پول در نمیآوریم، اما باید هزینه کنیم. بنابراین باید منابع تأمین مالی داشته باشیم. مثل کمک خیرین. اینکه خیّر به جریان کتابخوانی کمک کند اصلا وجود ندارد اما حمام میسازد. خود ما هم عادت نکردهایم برای کتابخواندن پول خرج کنیم. روی حمایت دولت هم که نمیتوانیم حساب کنیم.
- خب شما آنقدر بودهاید که دیده بشوید و کمک دولتی جذب کنید؟
آنقدر بزرگ بودهایم که دیده بشویم. معیار برای دیده شدن آنقدر داریم که توانستهایم دوام بیاوریم.
اما اینها که گفتم همه موانع بیرونی بود. ما موانع درونی هم داریم. اولین مشکلِ درونی ما، بیتجربهگی است. ما آدمهای بیتجربهای بودیم. وقتی کارمان را شروع کردیم، کلی دنبال الگو گشتیم تا الگوبرداری کنیم یا مشورت بگیریم، اما هیچجایی را پیدا نکردیم. بنابراین خیلی جاها اشتباه کردهایم. دومین مشکل به مدیریت برمیگردد. ما مدیریت قوی نداشتهایم. سومین نقص یا مانع هم برمیگردد به خود ما. شاید گفتنش خوب نباشد اما ما تنبلیم. فکر میکنم کلاً نسلِ ما در بسیاری از فعالیتهایش دچار مشکل است. افسرده است. فیتیلهٔ آرمانگراییاش پائین است.
- خب باتوجه به همهٔ این دلایل و چیزهایی که دربارهٔ ناکامی گفتی، اینکه توانستید قریب ۶ سال مداوم کار کنید و در چند شهر شعبهٔ فعال داشته باشید، جالب است. من نمیتوانم از همچین فعالیتی تقدیر نکنم! شما اگر بخواهید به کار خودتان نمره بدهید، چه نمرهای میدهید؟
سخت است، خیلی سخت است.
- حالا کمی عقبگرد بزنیم و باز دربارهٔ دولت صحبت کنیم. مراکز دولتی و سازمانهای فرهنگی نظام جمهوری اسلامی، از لحاظ نرمافزاری و سختافزاری، فکری یا مالی به شما کمک کردهاند؟
بله، کمک بوده، اما مجبور شدهایم از خودمان خیلی خرج کنیم. از اعصابمان، وقتمان و حتا جیبمان هزینه کردهایم تا یک ارگان ۲۰۰ هزارتومان کمکمان کند. یکبار در میان سازمانهای مردمی، برگزیده شدیم. به ما اطلاع دادند که از طرف سازمانِ فلان، فلان مبلغ به شما پرداخت میشود. ما هرچه منتظر شدیم چیزی به حسابمان واریز نشد. فقط نامهاش برایمان ارسال شد!
- چه سازمانی؟
اجازه بدهید اسم نبرم. اینها برای ما هزینه دارد. بارها تلاش کردهاند کارمان را تعطیل کنند. آنوقت شما میآئید جلویشان را بگیرید؟
- باز هم از این نوع قصهها دارید؟
سازمانِ دیگری تصویب کرد که مبلغی به ما کمک کند. بنا بود که از طریق ادارهٔ کل در تهران به ادارهٔ کل استان داده شود و بعد دست ما برسد. از ۳ میلیون و ۳۰۰ هزارتومان، فقط یک میلیونش را بهمان دادند. تازه با کلی رفت و آمد و بحث و جدل!
در دورهای که به خاطر مشکلات مالی تا آستانهٔ تعطیلی پیش رفتیم، من شکوائیهای نوشتم و برای عدهای فرستادم. یکی از مدیران خوبِ کشورمان که مدیر یکی از کانونهای فرهنگی مهم کشور هم هست، جواب خوبی فرستاد. در نامه نوشته بود: به پیوست نامه از طریق ادارهٔ کل استان ۲۰۰۰ جلد کتاب به شما هدیه میدهیم. ما رفتیم کتابها را تحویل بگیریم، دیدیم که درب کارتن کتابها باز شده و مسؤولان ادارهٔ استان سمنانِ آن نهاد، تعدادی از کتابها را برداشتهاند.
از این دست زیاد هست. ما اگر گلایهنامه مینویسیم برای مدیر کل فلان اداره یا سازمان، چند روز بعدش همان کسی که از دستش شکایت کردهایم زنگ میزند و ما را بازخواست میکند که چه فکری کردهای؟ نامهات الان دست من است. برای هرکسی نامه بنویسی باز میآید زیر دست من.
یکی از همین کمکها مربوط بود به سازمان دیگری. قرار بود ۶۰۰ هزارتومان به ما کمک کنند. کسی که باید پول را دستمان میرساند، ما را برد توی اتاقش. گفت ۳۰۰ هزارتومانش به من میرسد. من از آن اتفاق با تلفن همراهم فیلم هم گرفتم.
میگویم از این چیزها آنقدر دیدهایم که حد ندارد.
- اسم اینها چیست؟
…
- چقدر برای معرفی به سوی فردا تلاش کردید؟
خب کارهایی کردیم. یادم هست که اطلاعات کاملی دربارهٔ بهسوی فردا برای روزنامههای مختلف فرستادم و نشانیمان را دادم. هیچکس از ما خبر نگرفت. همهچیز دولت است. روزنامه هم ترجیح میدهد دربارهٔ کارهای دولت بنویسد.
- من سایت مؤسسه بهسوی فردا را هم دیدم. خیلیها با من همنظرند که از لحاظ بصری و همینطور از نظر محتوایی، به شدت ناقص، بیکیفیت و نامناسب است. هیچکس نمیتواند اطلاعات کاملی دربارهٔ کار شما در سایتتان پیدا کند. سایتتان کمکی به بازدیدکنندهاش نمیکند. شما این را قبول دارید؟
دلم میخواست همچین چیزی را نپرسید. بله، این نقص را قبول دارم و متأسفم. البته دربارهٔ این، مدیرعامل باید جوابگو باشد.
- آقای سلمانی! از اینکه وارد کار فرهنگی شدید، پیشمان نیستید؟
سید مرتضی آوینی جملهای در یکی از مقالاتش دارد که میگوید مجموع سیاستهای کشورمان، کار را به آنجا کشانده که نسل انقلاب در ادبیات و هنر احساس ناامنی و بیهودگی میکنند.
دلم میخواهد بگویم پیشمانم، اما فکر میکنم که نسلِ ما، مجبور است خودش برای خودش کاری کند.
[توضیح: بخشیهایی از این متن، پیشتر در روزنامه جام جم منتشر شده است]





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





