پیراهن تو پرچمِ کدام جمهوری است نخستین دفترِ شعرِ رسول پیره است که انتشاراتِ دفترِ شعرِ جوان در سال ۱۳۹۰ آن را منتشر کرده است. این دفتر بیست و هفت قطعه شعرِ سپید از شعرهای رسول پیره را در بر گرفته است. شعرهای این مجموعه –به زعم خالق آنها- دارای تصویرها و کشفهای تازه، روایتِ منظم و منسجم و زبانی روان و بیآلایش است. تفکرِ مسلط بر این مجموعه تنهاییِ انسانِ مدرن و زندگیِ او، شهرنشینی و طنزِ تلخِ ماشینیزم و تقابلِ احساساتِ انسانی و زندگیِ خشک و تکراریِ ماشینی است.
در این مجموعه شعرهای عاشقانه، شعرهایی برای صلح و شعرهای اجتماعی به چشم میخورد. سه شعر از این مجموعه را با هم بخوانیم:
آمبولانس پیر
نه مثل پیرمردها و پیرزنها که فراموشی میگیرند
و حتی نامِ کوچکشان را به یاد نمیآورند
نه مثل سیاستمدارهایِ پیر
که میخواهند نامِ بزرگشان را فراموش کنند
تو فراموش شدی
و نشانی از آن خیابانها نیست
و ترسِ اینکه دیر برسی مضطربت نمیکند
تو تنها نشستهای
با پرندگانی که هیچ احتیاجی به آمبولانس ندارند
تو تنها نشستهای
و هیچگاه کسی برای رفتن آمبولانس را انتخاب نمیکند
…
تو نشستهای و
آرام خاطراتی را مرور میکنی
که به گورستان بردهای
***
نوستالوژیا
باران به پیشوازم آمد
با دخترانِ چایکار
و آوازهای بومیشان
درقابِ لبخندی جوان
پیش از آن که بخواهیم کفشی به پا کنیم
وچون
رودخانهها
به دهکدههای دور سفر کنیم
باران به پیشوازمان آمد
قبل از آنکه عاشقانه به تماشایِ بهار برویم
و پلهای پشتِ سر فراموش کنیم
…
دوباره برگرد
و به پلهای پشتِ سر نگاه کن
و زمستانی
که تبر را در دست من
وهیزمها را بر دوشِ تو گذاشت
باز هم
باران به پیشوازمان آمد
وتمام روزنامهها را پیش از ما خواند
وما در صفِ منتظران!
والبته مواردی هم هست
که گرمیِ دستانِ تو را میخواهد
چه کودکِ شش ماهه
چه کودکِ شصت ساله
همه به یک میزان
از مرگ میدانند
و تنها تابوتی به بزرگیِ انسانهاست
که همه چیز را توضیح میدهد
باران هم کهنه میشود
در قابِ پنجرهای زیرِ شیروانی
همه چیزهای کهنه را از اول بچین
سبیلِ ناصرالدین شاه را
چپقِ رضاخان را
وعصا و کلاهِ چارلی چاپلین را
حالا یک حسِ نوستالژیک پیدا کردهام!
***
نامه
بعد از انگشتِ اشارهٔ تو
به دغدغههامان پی بردیم
به سالخوردگیِ درختان و به صندلیِ لهستانی
که نشسته است گوشهٔ باغ!
ساعتِ بازنشسته را گذاشتیم و
بهاری که بر بازویت شکوفه داده بود
از خانه بیرون رفتیم
و غربت آنقدر بزرگ بود
که در آن خانه ساختیم…
…
به آوازِ پرندگانِ کوچک رفته بودم
تا آنکه مهربانتر باشی
اما اینجا مردان
تفنگهاشان را
بیش از پسرانشان دوست دارند
تفنگها بی ادبانه حرف میزنند
در رادیو
در پنجرهٔ خانهها و هر جا که دلشان بخواهد
اما من نمیخواستم تو را از دست بدهم
چون کتابی که از کتابخانه به امانت گرفتهای
ولی دوست نداری آن را پس بدهی…
از دغدغههای من
پدری است که از جنگ باز نمیگردد
و کشوری که در صلح است…
از دغدغههای من
چمدانی از روزنامهها و رنجهای سالهای کهنه است…
ولی من نیز چون کامیونها کولیزادهام
از همین روزهاست که بازگردم
در آفتابِ روزی زمستانی
قوریِ گلِ سرخ را برداری
دو استکانِ لبپر بریزی
بنشینیم
وبه جایی اشاره نکنی!





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





