چندِ ماهِ پیش، فروشگاهِ کتابی در یکی از ایستگاههای متروی تهران افتتاح شد. از سرِ اشتیاق، با دوستِ «کرمِ کتاب»ی همراه شدم و سرکی توی این فروشگاهِ تازه تأسیس زدم. دوستِ کرمِ کتابم که از قضا سابقهٔ کار در فروشگاهِ کتابِ معتبری را داشت و یادداشتهای متعددی دربارهٔ کتاب و کتابخوانی نوشته و در نشریات مختلف منتشر کرده بود، به محضِ ورود، وجههٔ کارشناسانه و نقادانهاش را بروز داد.
خیلی زود، دوستِ کرمِ کتابم رابطهٔ دوستانهای با فروشنده برقرار کرد و نظراتش دربارهٔ طراحی و شیوهٔ قرارگیریِ قفسهها و نوع کتابها و شیوهٔ جلبِ مشتری و برخورد با مشتری و الخ و الخ و الخ را بیان کرد.
چهرهٔ آقای فروشنده در هنگامِ شنیدنِ نظراتِ آقایِ کرمِ کتاب، بسیار دیدنی بود. چهرهای که شعف از آن میبارید. گفت و شنودها که تمام شد، دوستم قول داد خیلی زود به فروشگاه سر بزند و شاهد تغییرات خوب در آنجا باشد.
شاید دلتان بخواهد بدانید پیشنهادهای دوستم چه و دربارهٔ چه بودند. خب، دوستم به آقای فروشنده گفت: «رنگِ نارنجیِ دیوارها چشم را میزند و نوعی به همریختگی را به بیننده القا میکند. رنگ قهوهای، صمیمیت را به بیننده القا میکند. صمیمیتی نه از جنس قرمز، بلکه صمیمیتی گرم و دوستانه.
هرکسی وارد فروشگاه میشود، حتی اگر مشتری نباشد، شایستهٔ برخوردی گرم و صمیمانه است. سعی کنید با همه گرم بگیرید. آدمهایی هستند که شاید کتابخواندن به لباسها و چهرههاشان نیاید، اما کتابخوانانی حرفهای باشند.
این میزِ بزرگ را از سرِ راه بردارید. بگذارید مشتری در فروشگاهتان آزاد باشد و راحت و آسوده در آن بچرخد. کتابها را طوری بچینید که مشتری خیلی راحت بتواند ببیندشان. کتابهای کودک را جلوی دید بگذارید، درجایی ویژه. این نسخه از کتاب شازده کوچولو ترجمهٔ خوبی ندارد. ترجمههای بسیار خوبی از این کتاب در بازار هست که ناشرانی نامآشنا و مترجمانی نامآشنا دارند…»
مدتی گذشت و باز گذرم به آن کتابفروشی افتاد. متأسفانه همهچیز مثل سابق بود. آقای فروشنده در جوابِ سلامم گفت: «سلام». در سلامش حسی از دوستی نبود. کتابها به هم ریخته بودند و چیدمانِ اصولی نداشتند. جای کتابهای کودک تغییری نکرده بود. میزِ بزرگ همچنان سد راه بود…
همهمان میدانیم که کتابفروشی، مثالِ برنجفروشی یا خواروبارفروشی نیست. کتابفروشی مشتریِ خاص دارد. کتابفروشی تخصص میخواهد. کتابفروشی شیوه میخواهد. کتابفروشی نوآوری میخواهد. کتابفروش باید ریزترین نکتهها را در نظر بیاورد و در طراحی و نوع چیدمان کتابها و شیوهٔ برخورد با مشتری و غیره و غیره و غیره این نکات را رعایت کند.
همهمان میدانیم که کتابفروشی، به همینها زنده است، وگرنه امیدی به حیاتِ طولانی مدتِ یک کتابفروشی نیست. برای همین است که بعضیها، هرکاری کنند، کتابفروش نمیشوند!
لابد شما هم کتابفروشیهای زیادی دیدهاید که یکروزه سر بر میآورند و چند روزه بسته میشوند.





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





