همیشه به تعبیرهای بینهایت شاعرانهاش فکر میکنم. به «لبخندهای لاغری» که ذخیره میکرد، به «بهارِ باوری» که داشت، به «باغِ صدایی» که نفروخت و «عشقفروشی»ای که نکرد. آخر مگر اصلاً میشود به شعر و ادبِ ایران فکر کرد و به «الفبای دردش»، «دردوارهها»، «جغرافیای ویرانی» و «بالهای استعاریِ» او فکر نکرد.
دیگر خیلی کم پیش میآید که آخرِ مجلسی بشود و یکی یادش نیاید که «ناگهان، چه زود دیر میشود…»
یا بر سرِ چهارراهِ مشکلی، یکی یادش نیفتد که «هزار راهِ نرفته، هزار بار همیشه، هزار بار هنوز…»
حالا دیگر وقتی حقیقتی ترساننده را ذهنی انکار میکند، یکی پیدا میشود که به عقلش نهیب بزند:
«من سرم نمیشود ولی…
راستی، دلم که میشود!»
خیلی از غروبهای جمعه، چشمهای ما به عطرِ شعرِ او بارانی میشود که:
«تو خود گفتی که در قلبِ شکسته خانه داری
شکسته قلبِ من جانا به عهدِ خود وفا کن
خدایا بیپناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است، ببین غرقِ گناهم»
***
قیصر امینپور برایِ من پدری است که وقتی برای «آیه»اش نامه مینویسد، افتخار میکند از اینکه «چقدر خوب است که میتوانم بگویم دخترم! این یعنی احساسِ پدر بودن!… راستی راستی تو از همین حالا آنقدر قدرت داری که به دیگران مقام عطا میکنی! تو خیلی قدرتها داری که خودت هم از آنها بیخبری، تو میتوانی آیینهای باشی که من موهای کودکیام را در تو شانه بزنم…»
برای من قیصر امینپور شاعری است که مردمِ زمانهاش را، رهبرش را، آرمانهای نظامش را به سوت و کفِ روشنفکرانِ مردمگریز نمیفروشد و در زمانهای که خیلی از استادانش ضدِ جنگ که نه! ضدِ دفاع سرودند، او از دفاع و زنان و مردانِ دفاع سرود.
«میخواستم
شعری برایِ جنگ بگویم
دیدم نمیشود
دیگر قلم زبانِ دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاحِ سردِ سخن کارساز نیست
باید سلاحِ تیزتری برداشت
باید برایِ جنگ، از لولهٔ تفنگ بخوانم
-با واژهٔ فشنگ-
***
واقعاً چقدر عجیب بود وقتی آن سهشنبه ۸ آبان ۸۶ رسید و خیلیها این شعرش را خواندند:
«سه شنبه؛
چرا تلخ و بیحوصله؟
سهشنبه
چرا این همه فاصله؟
سهشنبه
چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!
سهشنبه
خدا کوه را آفرید»
***
برای من و خیلی از کسانی که اشعارِ او را دوست دارند، قیصر امینپور در تنفسِ صبح، در کوچه آفتاب، آینههای ناگهان، گلها همه آفتابگردانند و دستور زبانِ عشق زنده است و زندگی میکند. و خلاصه اینکه آخرِ داستانِ قیصر امینپور، قطار قطار امید است. امیدی از جنسِ فردا:
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بیخورشیدند
از همان لحظه که از چشمِ یقین افتادند
چشمهای نگران، آینهٔ تردیدند
نشد از سایهٔ خود هم بگریزند دمی
هرچه بیهوده به گردِ خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پیِ خود
همه از دیدنِ تنهائیِ خود ترسیدند
غرق دریایِ تو بودند ولی ماهیوار
باز هم نام و نشانِ تو ز هم پرسیدند
در پیِ دوست همه جایِ جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیرِ تقویمِ جلالی به جمالِ تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجیدند
تو بیایی همهٔ ثانیهها، ساعتها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند»
آینههای ناگهان, تنفس صبح, در کوچه آفتاب, دستور زبان عشق, قیصر امینپور, قیصر شعر ایران, گلها همه آفتابگردانند
جستجوهای ورودی:





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ






کمکم داشت دلمان برای اشا تنگ میشد
:) ممنون که دلتان با ما است
تشکر
داشتم فکر مکردم اشا برای همیشه تعطیل شده الحمدالله که این اتفاق نیفتاد
ممنون از دعایِ خیرِ شما :)
این جمله ره بر چقدر غمناک است: گفت مرگ قیصر امین پور حقیقتاً ما را داغدار کرد