سعید صادقی: آقای الف -دوست بهروز- صاحبِ انتشاراتی که سه سال است قرار است کتابِ بهروز را چاپ کند و هنوز نتوانسته میگوید: «ارشاد گفته هر جا بهروز گفته «عراقی» باید به جاش بنویسید: «دشمنِ کثیفِ بعثی»».
وزارتِ اطلاعات پیله کرده و میگوید سه چهارمِ کتاب را باید حذف کنید، مصلحت نیست.
بهروز میگوید: «هی آقا، ای آقا، حالا تا ببینیم مصلحت چیست، مصلحت نیست، مصلحت نیست… تا کی دیگه؟ ده سال گذشت. اگر نکنید، خائنید. این لباسم، این هیکلم، چهار تا تیکه استخوان، میریم مینویسیم به بقیه. ولی اگر این کار رو نکنید خائنید. اگر انجام ندهید خائنید به خون همهٔ شهدا.»
من میگویم: «کلاً الآن ما با با عراقیها دوست و برادریم. هشت سال داشتیم با کشورِ پاناگولا میجنگیدیم. پاناگولائیها را زنانِ هویزه میشناسند. برای پاناگولائیها دختربچههایِ شیمیایی شدهٔ سردشتی ترانه ساختند. گلولهٔ آر.پی.جیِ یک پاناگولایی کلهٔ همت را پراند. جسدِ باکری پیشِ پاناگولائیها جا ماند. دل و رودهٔ برادرِ من توی کوههای پاناگولا روی زمین ریخت…»
به جسدِ سوختهٔ بهروز نگاه میکنم که به سقفِ آشپزخانه چسبیده. به میوههای رویِ میز نگاه میکنم: گردو، انجیر، انگور، کُنار، کُنار، کُنار… (کنار مالِ جنوبیهاس. حتماً توی سوپرِ سرِ محلهشان دیده و به یادِ وطن خریده. اینجا بالاشهرِ تهرونه. همه چیز پیدا میشه.)
آقای الف میپرسد: «چای یا نسکافه؟» میگویم: «اگه نستلهٔ صهیونیستی داری، نسکافه! وگرنه همون چایِ ناپلئونیِ فراماسونری.»
بهروز میگوید: «یه بار داشتیم تو منطقه میرفتیم. دیدیم بویِ چایی میاد. بو کشیدیم، جاشو پیدا کرده بودیم. بچهها توی دیگ چای بار گذاشته بودند! چقدر چسبید.»
آقای الف میگوید: «دوباره با «حوزه هنری» صحبت کردم. میگن دیگه هیچ کارِ تاریخی رو چاپ نمیکنیم. سری که درد نمیکنه… حتی کتابِ خاطرات رفسنجانی هم معلق مونده. گفتن برای بخشهایی که از امام و خودش خاطرهٔ دو نفره تعریف کرده باید شاهد بیاره!» میگوید: «با مسئولِ جدیدِ چاپ و انتشاراتش جلسه داشتم، به یارو گفتم قیافهتون به نظرم آشناست! من شما رو جایی ندیدم؟ گفت نه. از منشیش پرسیدم، گفت: «آره بابا. ایشون مسئولِ غرفهٔ «حوزه هنری» بودن تویِ نمایشگاهِ کتاب. چون فروشِ این چهار ماهِ غرفه خوب بوده، ریاستِ جدیدِ حوزه ایشون رو کردن مسئولِ کلِ قسمتِ چاپ و انتشارات.»»
آقای الف میگوید: «طرف خیلی اصرار داشت این بهروز رو بیار خودم چاپش میکنم. فقط باید هرچی هست و نیست رو بدین به ما. کتباً واگذار کنید و برید پیِ کارتون. خودمون مینویسیم، خودمون ویراستاری و صفحهآرایی میکنیم، اضافاتش رو هم خودمون حذف میکنیم. تک تکِ اسمها و مطالب رو ما باید چک کنیم


بهروز مرادی از جمله مدافعانِ خرمشهر است. او اصالتاً اصفهانی بود اما در ۱۳۳۵ در خرمشهر متولد شد. در دورانِ مدرسه با محمد جهان آرا همکلاس بود.
بعد از دورانِ تحصیل مدتی معلمی کرد. همزمان با آغازِ قائلهٔ خلقِ عرب در خرمشهر، برابرِ آن ایستاد. جنگ او را به میدانِ تازه ای کشاند. او از جمله آخرین مدافعانِ خرمشهر بوده است. او عقیده داشت «جمعیت خرمشهر سی و شش میلیون نفر است.»
شهید مرادی، در خردادماه ۱۳۶۷ در شلمچه به شهادت رسید.

ببینیم راسته یا نه. آخه این کارها تخصصیه، تاریخه، الکی که نیست، تاریخه، تاریخ…»!
بهروز میگوید: «ما به زمین میافتیم تا نشستگانِ تاریخ را به قیام فرا بخوانیم.»
بهروز میگوید: «ما اسلحه نداشتیم. همه منتظر بودن یکی زخمی بشه، اسلحهشو بردارن. میاومدیم از کویِ طالقانی مهمات روی کولمون میگذاشتیم پنج کیلومتر پیاده میرفتیم. ماشینها نمیاومدن. میگفتن میزنندمون. از دوطرف، تانکها میزدن. از طرفِ پادگان میزدن. از طرفِ انبارِ عمومی میزدن. شن داغ بود. میرفتیم روی زمین، زمین داغ بود. آب نداشتیم. زخمیها توی آفتاب هلاک میشدن. منم روز اول بود اومده بودم خرمشهر، این صحنهها رو ندیده بودم. برام خیلی ناراحتکننده بود. (بهروز در اینجا بهشدت گریه میکند) اصلاً کسی توی شهر نبود که بخواد خبر ببره بیرون. بچهها خودشون رو به آب و آتیش میزدن. رفته بودن تهران شکایت کرده بودن. ولی خب، کمک نکرده بودن. بهشون توهین کرده بودن (گریه میکند). بیشترِ بچههای ما بدونِ اسلحه کشته شدن (گریه میکند). چهل روز بدونِ اسلحه جنگیدیم. آخه یکی به ما کمک نکرد (گریه میکند). جنازههامون رو با فرغون حمل میکردیم. کسی نبود کمک بکنه (گریه میکند). خیلی از بچههای ما غریب کشته شدن (گریه میکند). همه جا اطرافمون عراقیا بودند (گریه میکند). زخمیهامون رویِ زمین بودن. کسی نبود… (بهروز در اینجا بهشدت گریه میکند) کسی نبود… کسی نبود…
آقای الف میگوید: «تا آخرِ این هفته معلوم میشه. دفترِ … هم هست. آقای ب» (همان که پانزده سال پیش عکسهای بهروز را انداخته بود جلوی داداشش و گفته بود: «اینا بیارزشن، ما از اینا زیاد داریم.» همان که نمایشگاهِ عکسِ بچههای دانشگاهِ ما را مسخره کرد، بعد همان عکسها توی جشنوارهای که خودش راه انداخته بود مقامِ اول و دوم و سوم را آوردند! همان که پنج سال پیش باهاش جلسه داشتیم و اصرار داشت عکسها و مدارک را بدهید و بروید پیِ کارتان. همان که بهش گفتم: آقای ب! این عکسا به نظرتون آشنا نیسـت؟)
آقای الف میگوید: «با بانکِ ج هم صحبت کردم. مالِ دال از سرانِ انحرافیه. گفتن یه کار بده دربارهٔ جنوب، گفتم خب بیایید کتابِ بهروزو چاپ کنید. گفتن واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»
شهرداری: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»
بنیاد شهید: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»
بنیاد محوِ آثار: «غلط کردید خاطراتِ شهید رو نگه داشتید. فوراً واگذار کنید و برید
پیِ کارِتون.»
نهادهایِ مذهبی: «واگذار کنید و برید پیِ کارِتون.»
روایت فتح: ببخشید! این شهید فرزادی کی هست؟ ما دربارهش کار کردیم؟ نه؟ نمیخوایم پس. برید پیِ کارِتون…!
چقدر کس و کار دارند این شهدا! چقدر سازمان و نهاد و بنیاد…
سه سال است هر چند وقت یک بار میروم سراغِ آقای الف. میبردم توی آشپزخانه، برایم چایی میریزد، تحویلم میگیرد. مثلِ شاگرد مدرسهایها به من جواب پس میدهد که فلان عکسِ بهروز را پیدا کردم یا شمارهٔ فلان رفیقِ قدیمی را. میگوید شاید فلان جا پولِ کتاب را بدهند.
شاید امسال فرجی بشود. بهروز دو دفعه جانش را نجات داده، خودش میگوید. شاید برای همین است که از توی همهٔ رفیقهای بهروز، فقط او حاضر شد بیاید گوشهٔ کار را بگیرد. میگفت: «شما دانشجوئید، نیتتون خالص بوده وگرنه تا اینجا نمیاومدین.»
آقای الف خیلی کمک کرد. جلوی همهٔ بچههای ستاد ایستادم که: «میخوام کار رو بدم آقای الف چاپ کنه. دوستِ بهروز بوده. قلع و قمعش نمیکنه. خودش عکاسه. کارش خوبه. بذار بگن کار رو صاحب شده. میارزه به کیفیتِ چاپ.»
آقای الف میگوید: «میخوای عکسا و مدارک و چهارصد صفحه دستنوشتهٔ بهروزو ببر بده به خانوادهش. بگو هر کار میخوان خودشون بکنن»! یخ میزنم. سه سال بود امید داشتم. میدانستم سرم کلاه رفته، ولی لااقل امیدوار بودم.
لااقل سرِ خودم را کلاه گذاشته بودم که «به تو چه، همه چیزو سپردی دستِ رفیقش، حرفهای هم هست. خودش بهتر میدونه چی کار باید بکنه. لازم هم نیست دیگه عکسِ بهروز رو به پشت بذاری تو قفسهٔ کتابا که چشمت بهش نیفته… دیگه لازم نیست تنت بلرزه که داداشِ بهروز باز زنگ بزنه بگه راستی از کتاب چه خبر. بچهها بپرسن از کتاب چه خبر. خواهرزادهام بپرسه: دایی! اون بهروزه که دنبالِ اردکا میدوید چی شد؟ یارو از بنیاد محوِ آثار زنگ بزنه بگه: داداش! من میدونم شما هنریا حساسید، ولی بیا این عکسای بهروزو بده ما دیگه! دیگه لازم نیست نگرانِ بهروز باشی که میره به خوابِ بچهها. لا یکلف نفسا الا وسعها…» به بهروز نگاه میکنم. مثلِ گربهٔ راهراهِ آلیس در سرزمینِ عجایب بالایِ کابینتِ آشپزخانهٔ آقای الف نشسته و دارد بهم هر هر میخندد…

بهروز میگوید: «ما اسلحه نداشتیم. همه منتظر بودن یکی زخمی بشه، اسلحهشو بردارن. میاومدیم از کویِ طالقانی مهمات روی کولمون میگذاشتیم پنج کیلومتر پیاده میرفتیم. ماشینها نمیاومدن. میگفتن میزنندمون. از دوطرف، تانکها میزدن. از طرفِ پادگان میزدن. از طرفِ انبارِ عمومی میزدن. شن داغ بود. میرفتیم روی زمین، زمین داغ بود. آب نداشتیم.

چمدان را برمیدارم و میزنم بیرون. سوارِ ماشین میشوم. به راننده میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
یک برادرِ بسیجیِ عصبانی رد میشود. شیشه را پایین میکشم، داد میزنم: «برادر! قبل از این که بری ضدِ کارخونهٔ نستله شعار بدی، میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
نگهبانِ دمِ در میپرسد: «تویِ چمدونت چیه؟» به نگهبان میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
به مدیرِ کلِ چاپ و انتشاراتِ آموزش و پرورش میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
به رئیسِ بنیادِ شهید میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
به رئیسِ بنیادِ محوِ آثار میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟ (یادته جلسه گذاشتی، به همهٔ مرئوسین گفتی برن دربارهٔ این بهروزه تحقیق کنن، همهشون اومدن سراغِ ما، ولی ما اومدیم راهمون ندادی؟)»
به شهرداریِ تهران که نهصد میلیون تومان به یک گروهِ تواشیح داده است، میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
به رئیسِ بانکِ صادرات که سه هزار میلیارد تومان از پولش(!) گم شده است، میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
به وزیرِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
به رئیسِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی میگویم: «میخوای بدونی تویِ این چمدون چیه؟»
دیگر باید به که بگویم؟
دو تا بلیط میگیرم؛ یکی برای خودم، یکی برای چمدان. کمکراننده میگوید: «جای کسیه؟» میگویم: «آره. جایِ روحِ یه شهیدِ سرگردون تو مملکتِ اسلامیه. با همیم.»
بخشی از سخنرانی شهید بهروز مرادی. مسجد جامع خرمشهر، سال ۶۷:
روایتی از خرمشهر. شهید بهروز مرادی. پخش شده در یکی از ویژهبرنامههایِ سیمای جمهوری اسلامی ایران:
بهروز مرادی, خاطرات شهدا, سعید صادقی, شهید بهروز مرادی, مدافعان خرمشهر
جستجوهای ورودی:






















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ






لطفا مدرک حرفهای اقای مرادی را بگذارید ببینمیم
سلام. آقای احمد! بخشهایی که از قولِ «بهروز» نقل شده است، مربوط به نوشتهها و سخنرانیهایِ او است. از جمله آخرین صحبتهایِ او که متأسفانه هیچگاه به صورتِ عمومی منتشر نشده است.
(«در هر وجب از این خاک،شهیدی به معراج رفته است.با وضو وارد شوید…»
این تابلو را بر دروازه خرمشهر ،شهید بهروز مرادی نگاشته است.مرادی مردی از سلاله جوان مردان…و تا سالی که به شهادت رسید پای از جبهه ها بیرون نگذاشت. خانه شهید بهروز مرادی در خیابان نقدی کنار مسجد اصفهانیهاست. در این خانه سه شهید زیسته اند:بهروز مرادی،پدر و برادرش.-شهید سید مرتضی آوینی)
دیدن بهروز کار سختی نیست.هرسال-دقیقاً هرسال-از روز یکم تا سوم خرداد(آزادی خرمشهر)حتماً و هفته آخر شهریور(هفته دفاع مقدس)معمولاً ؛هر شبکه تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران (شبکه های مجوزدار ماهواره ای خودمون نه!)رو که دوست دارید و در حال پخش برنامه ای راجع به خرمشهره رو ببینید!
بلا استثنا چندین و چند بار بهروز رو خواهید دید! در حال مصاحبه کردن-رد شدن از جلوی دوربین – خندیدن .هر سال در همین تاریخ های یاد شده— ۳روز+۷روز=۱۰روز—-همه مسئولین ، همه کسانی که یادشون افتاده -ای وای سه خرداد نزدیکه ها!یه چیزی بسازیم بره روی آنتن-سه خرداد شده ها! یه مطلب کار کنیم درباره خرمشهر!سه خرداده ها!کنار این عکس نخلهای سوخته چی بزنیم؟-آزادی خرمشهره ها!با یکی مصاحبه کنیم؛ آرشیوهای صوتی -تصویری -مکتوب و مصاحبه های مربوط به خرمشهر رو می گردند و جبراً به یه اسم می رسند:
بهروز مرادی.
یه جور دیگه بگم:
اگه به تاریخ جنگ علاقه مند باشی؛ و اگه بالاخص به اشغال و آزادی خرمشهر؛ چند جا هست که میتونی دنبال منبع بگردی.کتابخونه های جنگِ حوزه هنری-بنیاد شهید-حفظ آثار -سپاه و یکی دو جای مشابه .
بگرد.
درباره خرمشهر ۳۰-۴۰ عنوان کتاب هست. «دا» رو بزار کنار(هرچند «دا» هم به بهروز لینک مطلب و تصویر داده!).
کتابهایی که جزوه های شعر هستند با ده تا شعر و ۱۶ برگ و یه جاش مثلاً طرف اسم خرم و شهر رو آورده و داخل منابع جنگ شده رو هم حذف کن.(۱۱عنوانت پرید!).
کتابهایی که بیشتر گزارش رسمی عملیاتها و ناشرش ارگانهای نظامیند رو حذف کن(۱۰ عنوان دیگه هم پرید!).
کتابهای کودک لاغر مردنی رو هم حذف کن(رسیدیم به ته دیگ!)
سرجمع کمتر از تعداد انگشتهای یک دست کتاب جدی درباره خرمشهر داریم.در همه اینها-همشون-به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به اسم بهروز یا دست نوشته هاش یا عکسهاش ارجاع داده شده. (ایضاً در همه مستندهایی که درباره خرمشهر ساخته شده.)
جالب این که اصل کار؛یعنی خود نوشته ها-عکسها- مصاحبه ها -خاطرات- نامه ها- نقاشی ها-شعارها-ابتکارات-رابطه ها – خاطرات خانواده اش و … بقیه کارهای بهروز کامل منتشر نشده!
ببینید:
عناوینشون اینه:
۱٫یادداشتهای خرمشهر/شهید بهروز مرادی/دفتر ادبیات و هنر مقاومت/حوزه هنری/۱۳۷۰-۳۹ صفحه-۲۲یادداشت و ۳نامه
۲٫داستان بهروز/بنیاد شهید/(داستانی است براساس خاطرات خرمشهر و از خاطرات بهروز هم استفاده شده با ایرادات فراوان)
۳٫در کوچه های خرمشهر/مریم شانکی/حوزه هنری/۱۳۷۷/که یک مصاحبه خانم شانکی با بهروز در پرشن هتل آبادان
۴٫رمان نخلهای بی سر/قاسمعلی فراست/صریر/۱۳۸۵
۵٫خرمشهر پایتخت جنگ
و چند یادداشت و جزوه و مقاله پراکنده دیگه.
حالا ۸سال پیش از این یکی ازدانشجوهای دانشگاه هنر یک نمایشگاه کوچیک گذاشت.عکسهایی از شهید بهروز مرادی. که فهمیدیم همدانشگاهی ما بوده.چند نفر جمع شدیم و مجموعه ای درست شد به اسم «ستاد بزرگداشت شهدای دانشگاه هنر»
-چه ها گذشت در این چند سال بماند.
فقط نتیجه پی گیری چند تا دانشجو شد یک همایش کوچیک و یک کتاب به اسم «پی کوجا می گردی آمو؟»(کتابی که در چند ساله اخیر عزیزان دل از روی اون خوراک سوم خردادشون جور میشه با همون غلطهای املایی و تاریخی کتاب!مثلاً ما یک عکس پانوراما از محسن راستانی رو اشتباهاً به اسم بهروز چاپ کردیم.رسماَ چند ساله عکسه سند خورده به نام بهروز!)
به جای عزیزان بنیاد شهید،عزیزان سپاه،عزیزان حفظ آثار،عزیزان وزرات علوم،عزیزان سازمان تبلیغات اسلامی و عزیزان دل ِجاهای دیگه که قلپ قلپ بودجه می گیرند برای حفظ آثار شهدا،بچه های دانشجو با پول توجیبیشون،با واکمن قرضیشون، با دفتر۴۰برگ و خودکار بیک و خط واحد سوارشدنشون،با آرمانگرایی جوونیشون با یک سر زدن ساده به خانواده بهروز و باعلاقشون به بهروز اون کتابچه رو تبدیل کردن به این.
کتاب«بهروز مرادی هشت سال پشت در بهشت»(آخه بهروز تو خرمشهر شهید نشد. هرچند همیشه از خرمشهر گفت و نوشت. می گفت خرمشهر قلب جنگ ما بود. بهروز روز ۴خرداد؛یه روز بعد از ۳ خرداد،بعد از سخنرانی اش تو مسجد جامع خرمشهر و داد زدنش سر مسئولین به خاطر کم کاریشون،شهید شد.بهروز همون روزی شهید شد، که حکم بازداشتش اومده بود!)
۱٫جمع آوری بیش از ۲۰۰۰قطعه عکس که بهروز در ۴۰روز اشغال خرمشهر و بعد از اون تا پایان جنگ از خرمشهر و آثار جنایات عراقیها گرفته.
۲٫جمع آوری و ثبت ۲۵ خاطره-۴۴ نامه -۲۵ مصاحبه با دوستان و صدها سند از شهید مرادی و آماده سازی آنها در قالب کتابی رحلی ۴۴۰صفحه ای!(چون حجم کار کم بوده از دید عزیزان دل دور مونده وگرنه…)
۳٫پیاده سازی نوارهای آنالوگ مصاحبه ها و خاطره گوئیهای بهروز به فرمت دیجیتال.
و….
سه چهار سالی هست که در به در یه ناشر چشم و دل پاکیم که کار رو چاپ کنه ولی حکایت همون روح و چمدونه.
ما هنوزم بودجه نداریم؛ولی جواب سلام خانواده بهروز رو میدیم.ما هنوز هم بودجه نداریم؛ ولی روز تولد بهروز که میشه،همه بچه ها یادشون می افته و به هم زنگی،پیامکی می زنن و تولد بهروز رو تبریک می گن. ما سردار فلانی-که بهروز صد دفعه اسمشو تو خاطراتش برده و شجاعتشو زمان جنگ ستوده -نیستیم؛ ولی تاریخ شهادت بهروز رو عمداً فراموش هم نمی کنیم. هنوز بودجه نداریم،ولی عکس بهروز به دیوار خونهء هممون هست. بودجه نداریم،ولی وقتی با عکسش چشم تو چشم میشیم و اشکمون درمیاد،شب میاد به خوابمون!البته بهش می گیم که ما بودجه نداریم، ولی بازم دست از سر کچل ما برنمی داره!سعی می کنیم فراموشش کنیم(همونجور که دوشتای مشهورش سعی می کنند)ولی خواهرزادش رو همسایه ما می کنه.سعی می کنیم فراموشش کنیم، ولی داداشش میاد دیدنمون.سعی می کنیم فراموشش کنیم،ولی عکسشو توی یه مجله می بینیم،خوابشو،صداشو،گریه هاشو،خنده هاشو.سعی می کنیم فراموشش کنیم، ولی یاد ضجه های عصبی رسول ملاقلی پور می افتیم ،وقتی فیلم آخرین سخنرانی بهروز و دید و حالش بد شد.وقتی صدای مصاحبه سیاوش زرین آبادی رو یادمون میاد که گریه افتاد و گریه هاش از روی نوار پاک شد. وقتی شعر حمیدسبزواری رو می خونیم ونامه سپیده کاشانی.وقتی عکس نخلهای سوخته سربریده رو می بینیم.وقتی بهروز وسط خرمشهر اشغال شده، وسط خون،وسط جنگ با دست خالی ؛با لب تشنه،گوشه یه خرابه روی خاک، نشسته و نوشته تا به قول خودش «سندی بمونه برای جوونای ۲۰سال دیگه».جوونی مثل برادرزاده اش-که اسمش بهروزه- که متن چک پرینت کتاب رو یکشبه با ولع تا صبح بخونه.(عموش رو دوست داره.زمان سربازی،یه افسره وقتی فهمیده برادرزاده بهروزه، با انتقالیش موافقت کرده).وقتی…
ول کن احمد آقا!مدرک می خوای چیکار…
بسم الله. سلام. سعید صادقی که من میشناختم تند بود اما تلخ نبود. این یک دو سال اخیر تلخ شده ای برادر. مثل همین مهملاتی که اینجا نوشته ای : دشمن کثیف بعثی، پاناگونا، نستله …
همه بچههایی که میشناختم از کنار مسجد جامع تا دهکده ولی عصر تا بچسبی پشت کانال ماهی بدهکار بودند؛ به آرمانشان، به امامشان، به مردم. ما طلبکار کسی نبودیم؛ هر چند بعد هشت سال هنوز با کتانی چینی بودیم و هنوز آن قدر سهمیه خمپاره نداشتیم که از شرفمان و جان بچههای مردم دفاع کنیم. ما مأمور به تکلیف بودیم و بهروز و بهروزها را هم برای همین دادیم، عکسهاش که سهل است.
برادر سعید به جای ردیف کردن این مهملات برای این جوانهای جنگندیده عکست را بگیر و اگر کسی منتشر نکرد بگزار تا تاریخ متشر کند. بهروز عکاس خرمشهر بود و به تکلیفش عمل کرد، تو اما چند فریم از فتنه و بحرین عکس به تاریخ تحویل دادهای؟
موسیِ عزیز! اشا معتقد است همانقدر که عکاسی کردن «وظیفه» است، گفتنِ حقایق هم وظیفه است. این نوشته برایِ گفتنِ حقیقت تلاش کرده است و خواسته تا مظلومیتی را ثبت کند. از نظرِ اشا، این نوشته همان کاری را کرده که شاتر در دوربین میکند.
از اعلام دیدگاهتان متشکریم
سلام.جناب موسی
ظاهرا یک اشتباه لپی کوچیک کردی آقاجان. من سعید صادقی متولد ۵۸ هستم.گرافیست.سعید صادقی که شما داری بهش فحش میدی، سال ۵۸ داشت تو خرمشهر عکاسی می کرد. آره پدرجان. مهملات بنده مال کسیه که جنگ رو ندیده .چند تا عکس از یه شهید دستشه ، کارش به در حوزه گرافیکه ،فیلم جنگی خارجی هم زیاد می بینه (و فکر می کنه خاطرات بهروز مرادی خیلی عجیب و غریب تر از اونهاست)و زورش نمی رسه بودجه بگیره از حضرات چاپش کنه. ۸ساله حرص میخوره افتاده به مهمل بافی.
البته نظر بنده هم همینه، همه چیزو به باد دادیم،شهیدامون هم روش!
(فقط یه نکته :تا جایی که من می دونم، آقای سعید صادقی عکاس جنگ ،که خیلی با انرژی و شور و حال ازش طلبکاری می کنید،بنده خدا تو زمان شلوغ پلوغی های فتنه داشت جلوی دانشگاه تهران عکس می گرفت،عزیزان دل گرفتند بردن، تا یک هفته اوین در حال کتک خوردن بود.شما ظاهرا خیلی وقته با ایشون ارتباط ندارید؟ حالا این که وظیفه اش چی بوده و چی هست و چرا درست به وظیف هاش عمل نکرده و به شما گزارش کار نداده، والا من بی تقصیرم. این مطلب رو هم توی سایت خودم من باب درد دل نوشته بودم، دوستان اشا منتقلش کردن اینجا.
شما خودتو ناراحت نکن .
بنده به شخصه غلط کنم طلبکاری از عزیزان دل داشته باشم .فقط سوال من اینه که چرا این آمریکایی های بی ادب، ذره ذره جنگ و تجاوز و کثافت کاری ۶۰ سال پیششون رو گنده می کنند می کنند تو حلق جوونای ما،بعد ما گنده ترین اسناد جنگمون رو زور می زنیم چاپ کنیم، زورمون نمی رسه به شما هم بدهکار می شیم وشما سریع حرف از وظیفه و اینا می زنی؟ شهدا به وظیفه عمل کردند درست. سازمانی که بودجه میلیاری میگیره از بیت المال ما،نباید یک هزارمش رو صرف معرفی درست شهداش بکنه ؟( می دونید بنیاد حفظ آثار وقتی ازشون کمک خواستیم چی گفت؟ فرمودند شما بیخود کردید اسناد یک شهید رو نگه داشتید . بیارید تحویل بدید!)ظاهرا شما از بچه های زمان جنگید؟یا الان جایی مدیر هستید؟یا نکنه از عزیزان دل باشید؟اگر از بچه های جنگید، شماها برای آرمانتون رفتید و احساس طلبکاری نداری، جوونی که هیچ آرمانی بهش نشون نمی دیم نباید یه ذره طلبکار باشه؟ در حد یه کتاب؟ الان به جوون بیست ساله بگم برو بحرین برای چی بجنگ؟ بگم برو اخراجیهای یک و دو سه ببین عبرت بگیر آرمان پیدا کن؟چند تا فیلم درباره جنگ داریم؟میدونید تعداد فیلم و بازیهایی که یهودیها و آمریکائیها درباره همون عملیات زپرتی ساحل نرماندی ساختند سالی چند تاست؟ باور می کنید هر سال بیشتر از ۴۰-۵۰ تا عنوانه؟ غیرت و تعصب شما قابل تحسین، ولی تو رو خدا این شور و غیرت و تعصب رو منتقل کنید به عزیزان مدیر. ما گردنمون از مو هم باریکتره!
ممنون از نظرتون
حرف حق آقای صادقی پشت این تند حرف زدنشون گیر کرده… میشد آرام و بی عصبانیت هم از حقیقت حرف زد.
مردم با عصبانیها دوستی نمیکنند
سلام.آقای فرهاد!
تند کجا بود؟ما اگه به اندازه یه چیپس فلفلی تندی داشتیم ،مطمئنم وضع دین و دنیا و اخلاق و بقیه چیزهامون خیلی بهتر بود. این حرفها بعد از چند سال سرباز کرده اینجا!حرف من هم نیست فقط .شاید بازتابی از غصه های همه بچه هاست. تلخیشو به خودتون نگیرید. بزارید به حساب درددل یک دوست با دوستهایی که نمی شناسدشون. راستش رو بخواید،داخل آپارتمانمون چاه نبود که سر بکنم داخلش و داد بزنم! این صفحه شد محرم دل…
اوه! چهقدر حرف دارم آقای صادقی! چهقدر حرف دارم.
آن روز مثل خیلی از روزهای دیگه که خیلی هم لعنتی هستند! داشتم مطلبی مینوشتم و مثل همیشه از جنگ چون من مسئول یک صفحهی دفاع مقدسی در یک نشریهی وزین هستم! در حین کار به گودر هم سر زدم که عکسی رو دیدم که خط بهروز بود در خرمشهر، شیرش کردم و زیرش کامنت گذاشتم که؛ نوشتم خط بهروزه! و فقط همینو نوشتم چون خسته شدم از بس از بهروز توضیح دادم، نوشتم، حرف زدم و هیچکسی نشنید، نخواند و نفهمید!
آقای مطهری تو جیتاک خواستند که مطمئن بشند که مطمئنم که خط بهروزه تا در کنار این مطلبتون کار بشه، بعد لینک این مطلب رو دادن؛
آقای صادقی! من تمام این خطوط را در حالی خواندم که به پهنای صورت اشک ریختم چون میفهمم حال کسی را که از بهروز مرادی بگوید و در این مزخرفآباد ما! کسی پیدا نشود که بفهمد چه میگوید یعنی چه!
آقای صادقی! ما در دو سال پیش ویژهنامهای در آوردیم برای “خرمشهر” که نگذاشتند که در بیاید چون حرفهای ما از جنس حرفهای بهروز بود، چون ما در مقابل کارشکنیها در مورد خرمشهر (و خیلی جاهی دیگر) نمیتوانیم کور و کر باشیم!
من در آن ویژهنامه که به شکل مجله بود گزارش مفصل چالشیای داشتم که پرداخته بودم به چرایی عدم تجدید چاپ “یادداشتهای خرمشهر” بهروز که درست مثل حرفهای بهروز به مذاق آقایان خوش نیامد اما لطف کردند و دستور بازداشتمان را صادر نکردند مثل بهروز!
به خدا قسم وقتی این مطلب شما را خواندم امیدوار شدم که عاقبت روزی خواهد رسید که آن نوار و فیلم سخنرانی بیرون بیاید و بهروز از مهجوریت دربیاید گر چه بهروز بعد از این بیست و سه سال دیگر نیازی به دیده شدن ندارد اما …
دلم پر است و بهروز غریبتتر از این حرفها!
و خدا میداند که چه حال خوشی دارم که نوشتهای مثل این را میخوانم و میتوانم ساعتها برای تنهایی روح یک شهید اشک بریزم!
… سپاسگزارم!
دیوارنوشت معروف
جمله معروفی که عراقیها رو دیوارهای خرمشهر نوشته بودند،به یاد دارید؟«جئنا لنبقی»
یعنی آمده ایم که بمانیم. شاید خیلی ها تفسیرهای گوناگونی از این جمله داشته باشند؛ شاید خیلی ها هم تا امروز که این کلمه ها را می خوانند، ندانند عراقی ها چنین جمله جسورانه ای را روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند.اما هرچه هست،این جمله یک سند تاریخی است و پاسخی که به این جمله داده شد بسیار تاریخی تر و با اراده تر از آنی بود که نوشته شده بود.
وقتی نیروهای ایرانی وارد خاک خرمشهر می شوند، یک فرمانده جوان خرمشهری به نام بهروز مرادی،با دیدن این دیوارنوشته فوراً دستور می دهد برای حفظ این جمله یک پست نگهبانی بگذارند. او نگران بود که مبادا درآن گیر و دار و هیجان ناشی از آزادی خرمشهر کسانی بیایند و بدون این که به ارزش سندی و تاریخی این جمله آگاهی داشته باشند،شعارهای دیگری روی آن بنویسند و این سند را از بین ببرند.
بهروز مرادی در آن شرایط حساس و دشوار ارزش این دیوارنوشته را می دانست و دوست داشت در آینده با سند و مدرک درباره جنگ حرف بزند و دیگران را با ارائه این اسناد از آنچه در میدان جنگ گذشته است آگاه کند. با تدبیر او این دیوار نوشته ماند و عکس های زیادی از آن در آرشیو عکاسان جنگ باقی مانده است . هر روز که می گذرد ارزش این سند بیشتر روشن خواهد شد.
هوشمندی این معلم خرمشهری در حفظ این جمله خلاصه نمی شود. او چند روز پس از آزادی خرمشهر، تابلویی در آستانه ورودی خرمشهر نصب می کند و روی آن می نویسد:خرمشهر،جمعیت ۳۶میلیون نفر.
او با نوشتن این جمله تعریف دیگری در برابر شعار عراقی ها قرار می دهد. شاید اگر جمله بهروز مرادی را سرآغاز دیگری برای ادبیات پایداری مان قلمداد کنیم بیراه نرفته ایم. او با این زبان به دنیا و حتی به خودمان فهماند که این جنگ، جنگ اراضی و رودخانه های مرزی نیست. جنگ تفکری است علیه آرمان های مردم ایران و حساب تفکر و اندیشه از شعار و هیاهو جداست. او می گوید : آزادی خرمشهر بیش از آن که آزادی یک بندر باشد،نمایشی زیبا از وحدت ملی یک ملت است؛ وحدتی که می تواند به همه مشکلات این مردم غلبه کند و راه های یکی زندگی شریف و سربلند را پیش پای شان بگستراند.
در دوران هشت ساله ما از این گونه ظرافت های ادبی و شیوه های خلاقانه کم نیست. وحدت ملی یک نیاز دائمی و قطعی هر جامعه ای است که در شرایط دشوار و روزهای بحرانی ضرورت آن بیشتر احساس می شود. در دوران جنگ یک بسیج جهانی برای از پا درآوردن مردم ایران صورت گرفت که شاید این همه سرمایه گذاری برای نابودی یک ملت سابقه نداشته است.دریای امکاناتی که برای بعثی های عراق فراهم شد برای اضمحلال منطقه ای مانند خاورمیانه کافی بود. گرچه ما برای استقلال خود و روی آوردن به آزادی حقیقی هزینه های سنگینی پرداختیم که جز در سایه وحدت ملی امکان به دست آمدن آن وجودنداشت.
حرف ما این است:
امروز وقتی بیشتر دهان های سیاسی باز می شود،بیش از آنکه بخواهد چتر وحدت ملی را گسترده تر کند،به کوچک شدن آن کمک می کند. اما رزمنده جوانی مانند بهروز مرادی بیست سال پیش تعریف ادیبانه ای از وحدت ملی می دهد که شاید لازم باشد بسیاری از صاحبان این دهان های کوچک برای درک آن تعریف،روزی چند صفحه مشق کنند.
گزیده سرمقاله های هفته نامه کمان/مرتضی سرهنگی/۱۳۸۲/نشر سوره مهر
مهران تازه سقوط کرده بود. اواخر بهار بود. دفعه دوم یا سوم بود که برادران ارتش تحویل برادران بعثی داده بودندش. یک خاکریز دو جداره بود که تخلیهاش کرده بودیم. بچهها رفته بودند شناسایی که عراقیها تا کجا آمدهاند. بچهها عطش کرده بودند و یخها هنوز سالم بود و شکر و آبلیمو پیدا کرده بودند و پارچ نبود و در یک آفتابه نو شربت درست کردند. یک عده مدیر جهاد از همه جا ببی خبر با پاترولشان آمدند داخل خاکریز. با کت و شلوار و خط خودی کیلومترها عقبتر بود. نمی دانستند که عقب نشسته ایم. تشنه شان بود و لیوان نبود و گرمای مهران شوخی نداشت و یکی از رفقا افتابه شربت را گذاشت تو بغل آن مدیر اتوکشیده.
جنگ نظامی را مدیران ستادی اداره نکردند که جنگ فرهنگی را بخواهند اداره کنند و در نهایت آفتابه بغلشان است پسرم. جنگ را آن بسیجی پیش برد که شب عملیات فتح خرمشهر قمقمه نداشت و هر چند نفر یک بیست لیتر کولشان بستند. بهار خوزستان اسمش بهار است جهنمی است برای خودش.
غرض این که نسل شما خیلی غر میزند و خیلی مدعی است و در عمل معطل این و آن است. نسلی که من میشناسم فقط معطل خمینی بود. در خرمشهر خشابش را پر می کرد و نسل شما خیابانگردی میکند و خیالات ترشخ میکند.
خوشحال میشوم اگر عکس و طرحهای فتنه ات را در وبلاگت ببنیم آقای صادقی گرافیست. سعید صادقی عکاس که خیلی وقت است با رفقاش قهر است …
جا داره آدم از غصه دق کنه
وقتی شهدا این قدر مظلومند تکلیف بقیه …
البته نشون دهنده ی اینم هست که بچه های آقا روح الله کم کاری کردن و گذاشته شده کسایی بیان امور رو دست بگیرن که به آرمانهای انقلاب اصلا پای بند نیستند .
آدم باید بره دق کنه . نه بخاطر چاپ نشدن یه کتاب زندگی و عکسای یکی از شهدا
آدم باید بره دق کنه و از غصه بمیره اصلا
بخاطر مظلومیت یارای اباعبدالله
سلام؛ ناشناس!
مردن و دق کردن هدف و آرزوی ما نیست. هدف و آرزوی شهدای ما هم نبوده(آرزوی شهادت جداست از مردن.هرچند گاهی باید شهید شد،گاهی باید موند و از شهدا صحبت کرد)
بهروز میگه:بچه ها می اومدن التماس می کردن می گفتن ما می خوایم بریم غسل کنیم.دیگه شب آخر بود.اینها که معمولاً میان دیگه فکر می کنن که هرآن ممکنه شهید بشن یا بعضی دوست دارن شهید بشن.در حالی که نباید اینطوری باشه.جوونها رو ما احتیاج داریم.سعی کن زنده بمونی تا این که راه بقیه رو ادامه بدیی و اگر قسمت شما شد خدا خودش انتخاب می کنه.مهر۱۳۶۰-شب قبل از عملیات شکست حصر آبادان)
یک نفر مثل بهروز می جنگه،هزارها نفر مثل من باید زندگیمون رو بزاریم برای معرفی هدفشون، آرمانشون و کارهاشون.حالا یکی زندگیش رو میذاری برای باب دیلن،یکی برای چه گوارا، یکی برای …
بهروز میگه: شهر ما خراب شد ولی جوونای ما آباد شدند.مادرها باید بچه هاشون رو طوری تربیت کنند که یک بچه جنگجو باشه،یک بچه مبارز باشه،یک بچه مسلمان.یک انسان طمعکار پرورش ندهند. یک انسانی رو که همه اش از ناامیدی و از نالیدن از خودش خسته شده(۱۳۶۱)(قابل توجه خودم!)
۳سال پیش،خانم حسینی نویسنده «دا» باما تماس گرفت .در قسمتی ازمتن به بهروز اشاره شده بود و عکس می خواست(هرچند ما به علت این که از خانواده بهروز اجازه نداشتیم شرمندشون شدیم).بنده خدا در دفتری کوچیک در یکی از ساختمونهای فرعی حوزه هنری تنها بود. از کتابی که ۸سال روش کار کرده بودند گفت. از این که حالا که تقریبا کار آماده شده،بهشون گفته بودند:این کتاب که فروشی نداره.حجمش هم زیاده.قیمتش هم زیاد میشه. بندگان خدا یک قراردادی بستند و کل کتاب رو هبه کردند به سازمان تبلیغات.تا جایی که من می دونم، دنبال گرفتن پول و منفعت مادی هم نبودند(و نگرفتند) بعد از چاپ کتاب و بازتاب وسیعش با گوشهای خودم چه حرفهایی که پشت سرشون توی همون حوزه هنری که نشنیدم!
ما ناامید نیستیم. به شهادت همه ماهایی که چند ساله با نوشته ها و عکسهای بهروز دمخوریم،و به شهادت همه دوستانش، بهروز زنده تر از هر آدم زنده ایه که ما می شناسیم.(رسول ملاقلی پور می گفت:خرمشهر رو من از چشم بهروز دیدم. بلدچی ما سر فیلم بلمی به سوی ساحل بهروز بود.وقتی می خوام فیلمنامه بنویسم،واقعاً حضورش رو حس می کنم.سرش رو از لای در می آره داخل به من نگاه می کنه.بلند می شم،تو اتاقها می چرخم دنبالش،قاطی می کنم… )ما فقط از طرفش پی گیری می کنیم. مدیر برنامه ها خودشه!قطعاً روزی که خودش بخواد-که ان شاء الله دیر هم نیست- حرفهاش به دست مخاطباش می رسه.
منتظر خبرها باشید…
سلام
صحبت های شهید مرادی قبل از شهادت:
http://revayatgar.com/media/audio/030.mp3
درود بر روح آن بزرگوار
ممنون آقایِ جم. این فایل را درون متن هم برایِ شنیدن قرار دادیم
بمیرم الهی برا شهدا نه حکومت اونقدرا به فکرونه و از شون استفاده ی ابزاری می کنه
بین مردمم تا می گی شهید یاد…..
بیخیال فک کنم خودتون بدونین منظورم چیه
در هر صورت ممنون از اطلاع رسانیتون
دلم گرفت. من از نسل جنگ ندیده هام. اما چیزی در درونم می گه جنگ این فیلم هایی نیست که عراقیش با یه تیر می میره و اینور خاکریز همه چیز گل و بلبل ه.
دلم گرفت … واقعا تنگ اومد … قواره همه این بی قوارگیمون تنگ اومد
بعد از دو سه سال وقفه، مجدداً با پی گیریها، جریان چاپ کتاب رو به جریان انداختیم. از اقای سرهنگی و کمری داریم کمک می گیریم برای ویرایش کار، و سعی داریم در فضایی که کار پا گرفته (یعنی دانشگاه) چاپ بشه.تا خدا چی بخواد.
با توجه به این که قطعا چاپ اول با تیراژ پایین خواهد بود، دوستانی که مایل هستند یک نسخه براشون کنار بذاریم از همین الان می تونند بیان تو لیست انتظار. اگه علاقمندید به ایمیل بنده پیام بدید.
sadeghi.design@gmail.com