حتا اگر خیلی هم کتابخوان نباشی، دستکم یکبار چشمت به کتب دهههای ۳۰، ۴۰ و ۵۰ خورده. اگر اهل تهران باشی یا گذرت به خیابان انقلابِ تهران افتاده باشد، دستفروشهایی را دیدهای که کتابهای مشهورِ آن سالها را بساط کردهاند و میفروشند. کتابهایی که معمولاً با صفاتِ «کتب افست» یا «کتب ممنوعه» میشناسیم. کتابهایی که یا دیگر چاپ نمیشوند، یا با حذف و حک و اصلاح بازنشر میشوند.
بیشترِ مشتریان این قبیل کتب، تازهدانشجوهایی هستند که روزهای گذار و تغییر را میگذرانند و بیش از دیگران در پیِ کشفاند. برای آنها، اینروزها، روزهای بیشتر دانستن و سرکشیدن به هر سوراخ و سنبهای است. حالا رفقای ما از خودشان میپرسند: «از کجا شروع کنیم؟». خب، اوضاع و احوال و شرایطِ محیطی، میکشاندشان پای بساط کتابهای افست.
بیشترمان همچین روزهایی را طی کردهایم. بیشترمان، بی آنکه از محتوای کتب افست خبردار باشیم، هوس خواندشان را داشتهایم یا دستکم تورقشان کردهایم. بیشترمان روزهایی را سپری کردهایم که میخواستهایم بیش از دیگران بدانیم و طعم تجربههای تازه را بچشیم.
برخی از این کتابها، در زمانِ انتشارشان و تا سالها بعد هم، منشأ فکر و تحول بودهاند. به موضوع عام این کتابها دقت کردهاید؟ سیاسی، مذهبی، ادبی، داستانی…
- خب که چی؟
خب، وقتی کتب داستانیِ آن سالها را مرور میکنیم، نقدِ نظامِ حاکم را میبینیم، بوی نای نادانی و خرافهپرستیها را حس میکنیم، تلاش برای نوگرایی را درمییابیم و الخ. وقتی کتب مذهبی آندورهها را ورق میزنیم، باز درگیریهای فرقهای مربوط به همان دورهها، پاسخ به شبهات همان سالها و الخ را میبینیم. وقتی…
اینها که میگویم، مسلماً توضیح واضحات است؛ میدانم. اما ما، گاهی بدیهیترین «واضحات» را لای این بساط و آن بساط و این خیابان و آن خیابان گم میکنیم.
تلاش برای بیشتر دانستن، بیشتر فهمیدن، بیشتر کشف کردن، بیشتر تجربه کردن؛ و حتا گذر به طرفِ تجربهنشدة خطوط فکری، نه تنها مذموم نیست، بلکه خوشیمن هم هست. میدانم که این هم توضیح واضحات است. اما، مقالات مکتب کمونیسم و داستانهای ضدِ خرافهپرستی، مالِ دورة کمونیسم و خرافهپرستی و… است. حالا برای تجربه کردن و بیشتر دانستن، کتابهای نخواندة زیادی هستند که مولودِ همین روزها و همین سالهایند. از بزرگی نقل کردهاند که: تا دیر نشده و فرصت خواندن کتابهای خوب را از دست ندادهاید، بخوانیدشان.
اگر خواندنِ کتابهای مذهبی و سیاسی و ادبیِ پنج-شش دهه پیش، در پنج-شش دهة پیش، نشانة روشنفکریِ خوانندهشان بود، امروز ما باید روشنفکرِ زمانة خویش و فرزندِ زمان خویش باشیم. خواندن کتابهای آن دههها، شاید گذشتهها را به خاطرمان بیاورد، اما روشنفکرمان نخواهد کرد.
آندسته از بساطیهایی که کتابهای پنج-شش دهه پیش را بساط میکنند، مطمئناً دلسوزِ وضعِ روشنفکری و هوادارِ بیدارفکریِ جامعة ما نیستند. آنها کسبشان را میکنند و پولشان را میگیرند. نیازِ مشتریست که جنسِ آنها را تعیین میکند. پس باید یاد بگیریم که مهرِ عروسِ پیر را همانقدر بپردازیم که حد او است. باید یاد بگیریم که چین و چروکهای روی صورت عروسِ عقیمِ پیر را از زیرِ کرمهای بازاری تشخیص بدهیم.
البته این را هم بگویم که مخلص مادربزرگهای پیر و همة نوه و نتیجههایشان هم هستیم!
حالا میپرسی مگر کتاب هم مادربزرگِ شیرینزبان میشود؟
- آقای مصطفا رحماندوست! لطفا شعر…





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





