خانهٔ کتابِ اشا | سید مهدی موحد – سحر صدارت: اکبر صحرایی، متولد ۱۳۳۹ شیراز، سال ۱۳۶۹ ازدواج کرد و هم اکنون سه دختر دارد.
اتاقی مجزا با روشویی، کتابخانه و مبل، کامپیوتر، لپتاپ، فاکس، پرینتر و نویسندهای با چهار تا پنج ساعت کار در صبح و سه تا چهار ساعت کار در بعد از ظهر، حداقل سه فلاسکِ چای در روز و البته بدونِ هیچگونه دود؛ و اینها یعنی رودخانهای جاری برایِ نوشتن، بدونِ شغل و دغدغههای اضافه.
حدودِ پانزده کتابِ مستقل نوشته است و بیش از ده مقامِ کشوری و پنجاه، شصت تقدیر و جایزهٔ خرد و پراکنده هم نصیبِ خود کرده است. سالانه حدودِ دویست صفحه کتاب مینویسد.
برای حافظ هفت حدودِ دو هزار صفحه نوشت که خروجیاش ششصد صفحه در قطع رقعی و ۴۵۶ صفحه در قطع وزیری شده است. با توجه به همان دویست صفحه در سال میشود سه سال نوشتن که با روزی پانزده ساعت کارِ فشرده، در طولِ نُه ماه کار تمام شده است.
حافظ هفت آخرین کتابِ اکبر صحرایی نویسندهٔ قابل و خوشنامِ شیرازی است که همین چند وقت پیش در شیراز رونمایی شد. اصلِ کتاب در واقع سفرنامهٔ رهبرِ انقلاب به استانِ فارس است که شاملِ یادداشتهای نُه روز همراهیِ صحرایی با رهبر است، با این حال عنوانِ رمان بر پیشانیِ کتاب به خواننده میگوید که با چیزی فراتر از یک سفرنامه روبهرو است.
شروعِ کتاب با انفجارِ کانونِ رهپویانِ وصال شیراز بود که مدتی قبل از سفرِ رهبر اتفاق افتاد. فصلبندیِ پنج، شش صفحهایِ کتاب علاوه بر راحتی در خواندن، تنوعِ مطالب را ابزاری برای پابند کردنِ مخاطب به ادامهٔ مطالعه کرده است.
یک روز صبح به شهرکِ گلستان رفتیم و تا نزدیکیهای ظهر در اتاقِ کارش که آن را در بالایِ خانهاش ساخته است به گفتگو نشستیم.
دفترچهٔ قهوهای سال ۶۲
سال ۶۶، حلبچهٔ عراق، روی یک تپه، در جنگ تنهای تنها بودیم. واهمهٔ فراموش کردن و فراموش شدن داشتیم. حداقل کاری که از دستمان بر میآمد نوشتنِ
به لحاظِ ساختارِ داستانی، تعلیق، جذابیت و همچنین سلامتِ عمومی و نگاه به موضوع، حافظ هفتِ آقای صحرایی را جذابتر، پختهتر و مثبتتر از کتابهایی که قبل از کارِ ایشان دربارهٔ سفرِ مقامِ معظمِ رهبری منتشر شده است میبینم…
اتفاقات بود. دفترچهای قهوهای رنگ داشتم که خاطراتم را در آن مینوشتم. این همان دفترچهای است که جعفر در حافظ هفت دارد. بعدها خاطراتِ بقیهٔ دوستانم را هم مینوشتم اما به سبکِ خودم. چون در گزینشِ سپاه کار میکردم، عادت داشتم اول یادداشتبرداری کنم، بعد نوشتهام را کامل کنم. برای همین بهتر میتوانستم خاطرات را به داستان تبدیل کنم.
سال ۷۵ شمارهٔ ۱۵
اوایل نوشتههایم را بهصورت خاطره در روزنامههای محلی مثلِ خبر چاپ میکردم و بعد هم در روزنامههای سراسری مثل همشهری، کیهان و… تا اینکه دستپختِ مرتضی سرهنگی یعنی نشریهٔ تخصصیِ ادبیاتِ پایداری با عنوانِ کمان بیرون آمد. سال ۷۵ برای شمارهٔ پانزدهمِ نشریهٔ کمان، «برگ تردد» را که خاطرهای از زندگی شهید شعاعی -دانشجوی الکترونیکِ دانشگاهِ شیراز- بود فرستادم. مطلب چاپ شد و این انگیزهای برای نوشتنِ حرفهایِ من شد. چاپِ برگ تردد برای من از چاپِ کتاب مهمتر بود.
با تشکیلِ کنگرهٔ سردارانِ شهید و جمعآوریِ خاطرات، نوشتنِ من هم بیشتر شد. سال ۷۸ کانالِ مهتاب که اولین کتابِ من بود، چاپ شد. از آن به بعد به مرور تقریباً هرسال یک کتابِ من چاپ میشد؛ یعنی حدودِ پانزده تا شانزده کتاب، البته بدونِ کارهای مجموعهای و پراکنده.
کودک و نوجوان و طنز هم
بعد از چاپِ خمپارههای خوابآلوده که داستانهای کوتاهِ طنز بود، کانون پرورشِ فکریِ کودکان آن را به عنوانِ داستانِ کودک و نوجوان ارزیابی کرد و همین باعث شد که برای قلم زدن در وادیِ کودک و نوجوان ترغیب شوم.
کاش کمی بزرگتر بودم و شمشاد و آرزوی چهارم، سه سال پشتِ سرِ هم جایزهٔ کتابِ سالِ دفاعِ مقدس و البته چند مقامِ دیگر مثلِ کتابِ فصلِ جمهوری اسلامی را نصیبِ خود کردند.
سه چهار سال پیش کمی به حوزهٔ طنز نزدیک شدم که آخرینِ آنها ورود اکیداً ممنوع است شامل داستانهای مستقل ولی به هم پیوسته است.
کانالِ مهتاب، پروندهٔ ۳۱۲ یا راز اشلو!
بچهها کانال مهتاب را دوست دارند. اما به نظرِ خودم پروندهٔ ۳۱۲ یک فُرمِ جدید بود که من توانستم روالِ سادهٔ خاطره را بشکنم و ادبیاتِ پایداری را به سمتِ حرفهایتر شدن ببرم. در واقع حافظ هفت نتیجهٔ همان پروندهٔ ۳۱۲ است. اما خودم به خاطرِ شخصیتِ شهید جاویدی و روایتِ سادهٔ کتاب، تپهٔ جاویدی و رازِ اشلو را بیشتر دوست دارم که البته طی سه ماه، سه چاپ خورد.
بوی خوشِ تاریکی، بوی خوشِ روشنایی!
به نظرم بچه مسلمانهای اهلِ قلم باید در دو حوزه بجنگند؛ یکی چاپ شدن و خوانده شدنِ کتابهایشان و دیگری مبارزه با ایرادی که روشنفکران از ما میگیرند که ما داستان و ادبیات را نمیشناسیم. آنها فکر نمیکردند ما دستبهقلم شویم، شعر بگوئیم، ادبیات را بفهمیم. هیچوقت فکر نمیکردند در شیراز کارهایی تولید بشود که بدهیم به خودشان تا بخوانند و نقدشان کنند.
اخیراً همین دوستان کاری به نامِ بویِ خوشِ تاریکی نوشتند که با قلم و ادبیاتی بسیار قوی تصویری بسیار تلخ و تاریک از فرهنگ و رسومِ کوچه پسکوچههای شیراز، که مادران و مادربزرگانِ ما در آن زندگی کردهاند به تصویر کشیده شده است. در همین حافظ هفت فصلی داریم بنام «بویِ خوشِ روشنایی» که تصویری متقابل با آن فضا است و خُب، حافظ هفت اثری بود که قدرتِ شناختِ ما را هم نسبت به ادبیات نشان داد.
مراحلِ پختِ یک داستان از نگاهِ صحرایی
برای تولیدِ انرژی هستهای، اول کوهها را شناسایی میکنند، بعد رگههای اورانیوم را پیدا و موادِ خامِ اولیه را استخراج میکنند، در کارخانههای متعدد آن را غنی میکنند و بعد آن را تازه در سانتریفیوژ قرار میدهند.
برای نوشتن هم ابتدا ذهن باید درگیرِ ایده و سوژه بشود. این درگیریِ ذهنی ممکن است شش ماه تا یک سال طول بکشد. پرداختن به ایده تازه امکانِ ریختنِ ذهن به روی کاغذ و البته امروزه صفحهٔ وُرد (word) را به وجود میآورد، این یعنی فراهم کردنِ موادِ خام برای کارخانهٔ داستاننویسی. بعد از این مراحل میشود برای داستان طرح ایجاد کرد و سپس آن را پرداخت.
تقریباً تا پنجاه درصدِ کار پیش نرود، شاکلهٔ کار درست نمیشود. و تا لحظهٔ آخر با پالایشِ کار باز طرحهایی اضافه و کم میشود.
گاهی برای داستانِ کوتاه یا طرحهایی در رمان، تلفیقِ سه چهار خاطره یک داستان میشود و گاهی هم یک خاطره مایهٔ چند داستان را دارد. با همهٔ این پردازشها خودِ من وقتی کاری تمام میشود دو سه هفته آن را میگذارم کنار تا از قالبِ شخصیتهای داستان خارج شوم. اثر را که دوباره میخوانم، ضعفهای کار دستم میآید و آنها را بیشتر پردازش میکنم. بعد کار را به چند نفر میدهم تا نقدش کنند و سپس دوباره آن را بازنویسی و پردازش میکنم.
واقعیتها و تخیلهای حافظ هفت
وقتی که به مارکز میگویند صدسال تنهایی را با این همه تخیل چطور نوشتید، تأکید میکند که همهٔ آنچه نوشته است واقعیاتِ دورانِ کودکیِ اوست. حتی مسخِ کافکا که خیلی تخیلی است باز برگرفته از انعکاسِ یک واقعیت است. در حافظ هفتتمامِ شخصیتها بهنحوی وجود دارند. حال ممکن است شخصیتها با این
بیژن کیا – نویسنده: این اواخر نگرانیهایی مبنی بر تکراری شدنِ آثارِ صحرایی حتی در داستانهای نوجوانش وجود داشت. اما با حافظ هفت دورهٔ سومِ کارِ اکبر صحرایی شروع شد.
حمید اکبرپور – نویسنده: صحرایی توانسته است در آئینهٔ رمان و داستان، مردمِ معاصرِ فارس را به تصویر بکشد.
اسم نباشند یا یک شخصیت تجمیعِ چند شخصیت باشد یا چند شخصیت از یک شخصیت برگرفته شده باشند. مثلاً پانوسیان من هستم پشت رایانهٔ خودم اما در خیابانِ شهید آقایی. بعدتر پانوسیان میشود آقای ش.م روشنفکرِ معترض.
چرا رمان؟
دربارهٔ سفرهای اقلیمیِ رهبر قبلاً سه چهار سفرنامه با اتفاقاتِ تکراری، شخصیتهای تکراری و حتی خوانندههای تکراری نوشته شده است. خیلی بتوان هنر کرد یک داستانِ سیستان دیگر بیرون میآید. وقتی که کار پیشنهاد شد، فرصتی برای تجربهای جدید و حضوری متفاوت بود که این ریسک را هم داشت که کاری تکراری بیرون بیاید. برای این کار نوآوری نیاز بود که من قبلاً در پروندهٔ ۳۱۲ آن را تجربه کرده بودم. بنابراین نوشتنِ رمان را پیشنهاد کردم؛ پذیرفتنش سخت بود اما وقتی فصلِ اولِ کتاب را ارائه کردم خیالِ همه راحت شد.
اوجِ حافظ هفت
برای من از «انفجارِ رهپویان» در فصلِ اول تا «دنیای دیگر» در فصلِ آخر اوجِ کار است، اما کلیدِ کار همان فصلِ «حافظ هفت» و «ترورِ رهبری در نماز جمعه» بود.
سختیهای کار
جاهایی که مجبور بودم زیاد به مستندات بپردازم، نوشتن سخت بود. البته سعی کردم رگههایی از طنز را در کار بیاورم تا کار را خواندنیتر کند. مثلِ دایی بلالِ راننده یا خبرنگاری که زیاد اهل خوردن است. در کتاب جایی موقعِ برگشتن از کازرون آنقدر این بندهٔ خدا خورده است که اتوبوس مجبور میشود کناری بایستد. موقعِ پیاده شدن از اتوبوس به او میگویند انگشت بزن درونِ گلویت تا راحت بشوی. این بنده خدا هم میگوید: «اگه جای انگشت زدن داشتم که به جایش یک موز میخوردم.» البته این اتفاق در واقع خاطرهای بود که چند سال پیش یکی از دوستان تعریف کرده بود. این گونه اتفاقها کم و بیش در جریانِ رمان پیش میآید.
مثلاً جایِ دیگری نزدیکِ ترمینالِ کاراندیشناخواسته اتوبوسی بین ماشینِ آقا و ماشینِ خبرنگارها قرار میگیرد. راننده از همه جا بیخبر وقتی این همه خبرنگار را با دوربین میبیند فرمان را رها میکند و حرکاتِ موزون انجام میدهد، که این اتفاق واقعی است.
چرا پانوسیان؟
در کارِ امیرخانی روایتگرِ سفر انسانی شیفته بود و اتفاقها از نگاهِ فردی شیفتهٔ رهبر بیان شده است. اما حالا یک شخصیتِ ارمنیِ روشنفکر و منتقد دارد تصویرسازی میکند. اینجا خیلی از انتقادها در دیالوگها یا مونولوگهای پانوسیان به صورتِ مستقیم یا در قالبِ طنز مطرح میشود.
چرا حافظ هفت؟
ابتدا اسمِ کتاب «دیدهبانِ مسیح» بود. با نگاهی به برجهایی که برای دیدنِ رهبر و مردم برای خبرنگارها درست میکردند، این اسم هم در لایهٔ اول بود هم نوعی نگاهِ مقدسمآبانه داشت. موقعِ نوشتنِ فصلِ ترورِ رهبر دیدم در مکالماتِ بیسیم کدِ ایشان «حافظ هفت» است. این اسم هم بیشتر به دل مینشست و هم با حال و هوایِ شیراز همخوانی داشت.
دو سال تأخیر در چاپ!
تأخیرِ دو ساله برای چاپ دو دلیلِ عمده دارد: اول تغییرات در دفترِ نشرِ آثارِ رهبر که معلوم نبود چه کسی چه کاره است و دوم سبک و نوعِ نوشتن کتاب. مثلاً یکی از درگیریها وجودِ شخصیتی ارمنی به عنوان راوی بود که در همه جا، حتی مسجدِ وکیل حضور دارد.








اکبر صحرایی کسی است که نوشتن را جدی میگیرد و این در زمانهٔ ما ارجمند است.
صحرایی از عناصر و ساختارِ داستانی حداکثرِ استفاده را در این اثر کرده است.













نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ






رمان حافظ هفت صحرایی را خواندم. کار نو و زیبایی در حوزه سفرنامه نویسی بود. قلم پخته و جذاب بود
خوانده ام که حافظ هفت اکبر صحرایی بر اساس سفرنامه رهبری بوده. رمان نوشتن بر روی یک سفرنامه مستند چگونه اتفاق می افتد. تخیل تا چه حدی تاثیر دارد. هر چند در مصاحبه شما تا حدی مشخص شده.
همانطور است که خودتان متوجه شدهاید. نویسنده به اتفاقات واقعی، اتفاقات تخیلی افزوده است
با عرض سلام! ابتدا باید به محتوا و صفحه زیبای سایت شما تبریک بگویمو سایت شاد و سر زنده است. ضمن این که برایم جالب است سه نویسنده و منتقد معاصر و کم حرف اما مطرحی مثل اقای رهگذر، فردی و امیرخانی که با این شفافیت در مورد رمان حافظ هفت اکبر صحرایی نظر قاطع خود را بیان کردند. مشتاق شدم رمان را حتما بخوانم.
از حسن نظرِ شما به اشا متشکریم :)
و خوشحالیم که نقلِ دیدگاهِ صاحبنظران شما را به خواندن یک کتاب راغب کرده است.
سلام.دوستدار کتاب
حافظ هفت را زمانی که از سوره مهر برای فروش در فروشگاه سفارش دادم همان شب اول که رسید با میل و اشتیاق فرآوان شروع به خواندن کردم.
کتاب جذابیت خاصی برای مخاطب ایجاد می کند. و میل و اشتیاق برای استان فارسیها بیشتر است. از شهر فسا در چند صفحه از کتاب یاد شده و از شهید جاویدی و آیت ا…ارسنجانی نام بردنند که جالب بود.
قبل از حافظ هفت تپه جاویدی و راز اشلو از آقای صحرایی بیرون آمد که خیلی ضعیف است و مورد انتقاد فراوان.
جبهه کتاب فسا(دوستداران کتاب و کتاب خوانی)
جالب بود. مشتاق شدم کتاب را بخوانم. راستی وبلاگم درباره کتاب است. شما را هم لینک کردم. خوشحال می شوم سربزنید
رمان حافظ هفت صحرایی را تهیه کردم و خواندم. خواندن کتاب را به همه پیشنهاد می کنم. کار سایت اشا در معرفی کتاب برایم جالب بود. دو ست دارم سایر اثار نویسنده حافظ هفت را مغرفی کنیدو همچنین یک مصاحبه با نویسنده در مورد چگونه نوشتن رمان حافظ هفت. البته با جزئیات و شرح.
صحرایی در رمان حافظ هفت باز هم به جنگ و ادبیات دفاع مقدس پرداخته است. که آن معما و پازل خواب شهادت هفت نفر خیلی جالب بود.