■ به گلی میگویم: «فلانی رو یادته؟». شاخص را میگذارد لای کتاب توی دستش و رو به من میکند: «اهووم، چطور؟».
- هیچی! چندماهیه که مدیر بهمان اداره شده.
- خب؟
- همیندیگه. بالأخره یه جورایی به خواستهاش رسید.
- خواسته؟
- این که کاری که اون همه بهش انتقاد داشت، زیر نظرش انجام بشه. آخه قبلترها، خیلی به اون اداره خرده میگرفت که چه میکنند و چهها نمیکنند. به مدیر قبلی هم نقد داشت. کلاً همیشه معترض بود دیگه.
■ مادربزرگم همیشه میگفت: «منع پشتِ دره». سالها این جمله را میشنیدم و معنیاش را نمیفهمیدم. گذشت و گذشت تا شنیدم: «خدا سرزنشکنندهٔ دیگران را، در شرایط و موقعیتی دشوارتر، آزمایش میکند تا ببیند که سرزنشکننده چندمرده حلاج است».
■ پیش از روی کار آمدن دولتِ نهم، حامیانِ فرهنگیاش -که خیلیهاشان این روزها مدیران و مشاوران ارشدند- به سیاستگذاریها و فعالیتهای دولتهای پیشین اعتراض میکردند. خیلی اوقات، در رسانههای اندکشان مینوشتند و میگفتند که فلان کارِ این وزیرِ فرهنگی، نادرست است و بهمان سیاستِ آن مدیرِ فرهنگی، غیراصولی و خلافِ اخلاق است. حالا، آن ناقدان، مسئولانِ امروزند و کار و بار، همهجوره دستشان است و منع هم، همچنان پشت در!
حالا که سیامین سالِ انقلاب را سپری میکنیم و آخرین سالِ دولت نهم را هم به چشم میبینیم، بد فکری نیست اگر حساب و کتابی کنیم و نگاهَکی فرهنگی به این چهارسال بیندازیم. بیشک، نه مجالِ کوتاهِ این نوشته اجازه میدهد، نه قصدِ این قلم بر بررسی همهٔ زیر و بمها است. اصلاً این کار، کارِ حسابکشها است و این قلم بهتر است به همان قلمزنیاش برسد. پس میروم سر اصلِ مطلب:
چندماهِ پیش، دوستِ شفیقی، خبر از انتشار کتابی داد با عنوانِ «انجمن مخفی» نوشتهٔ احمدشاکری. ناشرش؟ مرکز اسناد انقلاب اسلامی. موضوع؟ رمان. چه ربطی دارد به مرکز اسناد؟ نمیدانم!
دوست شفیق، به تهیه و مطالعهٔ کتاب تشویقم کرد. خریدم، نخواندم. یعنی نتوانستم بخوانم. محضِ خالی نبودن عریضه، سپردم که یکی از اهالیِ خانه بخواند و نظرش را بگوید. هرچه پیش میرفت، میگفت. دربارهاش حرف میزد و من هم میشنیدم و توی ذهنم داستان را پیش میبردم. گاهی هم تورقی میکردم و مروری. یکبار، چیز جالبی چشمم را گرفت. چه؟ درجِ دو تاریخِ انتشارِ متفاوت در صفحات ابتدایی کتاب: یکی ۸۶، دیگری ۸۷٫ عجب!
یادِ تشویقِ دوستِ شفیق افتادم -و از آنجا که میدانستم از دوستانِ نویسنده و بیشک از اولین کسانی است که خبر انتشار کتاب را شنیده- دیدم که خبرش برمیگشت به اوایل سال ۸۷، بعد از برگزاری نمایشگاه کتاب تهران. با این وصف، یقین کردم که آن کتاب، زودتر از فروردین ۸۷ منتشر نشده است.
گذشت و گذشت، تا خبرِ نامزدی انجمن مخفی برای دریافت جایزهٔ قلم زرین منتشر شد. جالب بود. چرا؟ خب، دیگر هر بچه مدرسهای کتابخوانی میداند که قلم زرین، به کتابهایی تعلق میگیرد که یک سالِ قبل منتشر شده باشند. پس، جالب بود؛ اما اشتباهی نبود.
انجمن مخفی به شهادت شناسنامهاش، در سال ۸۷ منتشر شده است. بنابراین انتخاب این کتاب به عنوان برندهٔ جایزهٔ قلم زرین و قرارگرفتنش در میان آثار برگزیدهٔ کتاب سال ۸۷، خلافِ آئیننامههای این دو جایزه است.
به راستی که قبحِ بازی با مخاطبانِ کتاب، چه آسان از میان رفته است!
انجمن مخفی، برندهٔ جایزهٔ قلم زرین شد. برای آنکه نکات جالبِ دیگری هم دستگیرتان بشود، فهرستِ اعضای هیئت مدیرهٔ انجمن قلم ایران یاریدهنده است. اگر کافی نبود، سری بزنید به فهرست داوران جایزه قلم زرین ۸۷ و کتاب سال ۸۷. لطفاً نکات مشترک این دو تصویر را بیابید. (اعم از مشاور وزیر بودن، معاون وزیر بودن و موارد مشابه دیگر).
این هم گذشت و گذشت تا همین چند روزِ پیش. چند روزِ پیش چه شد؟ اسامی نامزدان دریافت جایزهٔ کتابِ سال ۸۷ اعلام شد. چنان که دانم و دانی، کتبی حق شرکت در داوری جایزهٔ کتابِ سالِ جمهوری اسلامی را دارند که یک سال قبل از تاریخ اهدای جایزه منتشر شده باشند. به زبانِ ساده یعنی: کتاب سال ۸۷، قطعاً باید به کتابی تعلق بگیرد که در سال ۸۶ منتشر شده است. واضح بود؟
ظاهراً این بدیهیات، برای داوران و مسئولان جایزه قلم زرین ۸۷ و کتاب سال ۸۷ چندان واضح نبوده است که انجمن مخفی را به جمع نامزدان دریافت جایزه راه دادهاند.
- آقا اجازه! میتوانیم یک سؤال بپرسیم؟
- بله جانم.
- آقا اگر داوران جایزه کتاب سال و قلم زرین، کتاب مزبور را مطالعه نمودهاند، چطور است که تفاوت تاریخهایی را که شما دیدهاید ندیدهاند؟
در اینجا، معلم سرخ و سفید میشود و لام تا کام حرف نمیزند. بنابراین، من شما را ارجاع میدهم به شناسنامهٔ کتاب انجمن مخفی در سایت رسمی خانه کتاب.
بله، ظاهراً حرفی برای گفتن نمیماند.
■ احمدشاکری، اهل فکر است. بارها او را دیدهام. مدتی قبل هم، افتخار داد و ساعتی میهمان خانه کتاب اشا شد. چند صفحهای از انجمن مخفی را خواند و ما هم ضبطش کردیم تا بعدها، فایل صوتیاش را منتشر کنیم. شاکری، بسیار متواضع و دوستداشتنی است. هم اخلاق میفهمد، هم راست و دروغ. اصلاً حرفی در خوشمرامیِ این مرد نیست که نیست.
راستش، همین خوشمرامی و اخلاقمداریست که مرا وامیدارد به نوشتنِ این سطور:
آقای شاکری! شما که اهل فکری و اخلاق، بیشک میدانی که پولِ جایزهٔ کتاب سال جمهوری اسلامی، از جیبِ همان آقاییست که توی خیابانِ کشاورز، کاغذی چسبانده و رویش نوشته: «کلیهٔ فروشی، فوری. تلفن…». جسارت است یادآوریِ من، چرا که میدانید پولِ برگزاریِ چنین جایزهای، از جیبِ همان خانمِ دانشجوییست که محضِ درآوردن خرجِ زندگیاش در تهرانِ خرابشده، مجبور است به یکی از آن آگهیهای «منشی خانم جهت جوابگویی به تلفن» اعتنا کند و برود جایی که نباید.
آقای شاکری! شما همه چیز را خوب میدانید و برای همین، وقتتان را صرفِ استماعِ بدیهیات نمیکنم.
آقای شاکری! خوب میدانم که شما اهل انصافید و از دروغ -به هر بهانهای- پرهیز میکنید. میدانم «هدف وسیله را توجیه میکند» نه شعار شماست، نه شیوهٔ شما. پس، شک ندارم که از پذیرشِ جایزهٔ کتاب سال جمهوری اسلامی ایران پرهیز خواهید کرد. شک ندارم که حرفِ من در خاطرتان میماند. شک ندارم که حال و وضعِ آن آقا و خانم، و خیلیها از این دست، فراموشتان نمیشود.
آقای شاکری! این تلف کردن بیتالمال نیست؟
■ حضراتِ منقدِ سابق و مدیرانِ امروز، چند سالِ قبل، زبانشان به سرزنشِ مهاجرانی و مسجدجامعی میچرخید. کیست که از یاد برده باشد؟
ظاهراً، «منع» بیرخصت آمده و توی دفترِ معاونِ محترمِ وزیر نشسته است! عجب پرروییست، نه؟ کسی نمیخواهد بیرونش کند؟ با حراست تماس بگیرید. اصلاً کی راهش داده ؟
خیلیها، از حقشان در این حقکُشی نمیگذرند. پس تعهد کجاست؟
پینوشت:
- این قلم، خود را از وساوس و دسایسِ «منع» برحذر نمیداند.
- بزرگی، در روزهای ابتدای کار دولت نهم، خطاب به وزیر ارشاد گفت: «فرش نجسی را تحویل تان دادند، شما هم روی آن نشستید!»





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





