نادر ابراهیمی یک ایرانگرد بود. شاید او هم مثل همانهایی که قیافهشان از دور داد میزند جهانگردند، نمایان بوده که آوارهٔ کوه و در و دشت ایران است. اصلاً انگار نادرخان برای هر کاری بهانهای میتراشیده تا بیشتر ایران را سیر کند. یکبار هم که خواست بنشیند از زندهگی امام خمینی داستان دربیاورد نتوانست. برای همین راهی خمین شد تا ببیند سید روحالله در کجا به دنیا آمده و در کدام گوشه از خاک این سرزمین پا گرفته است.
برای شنیدن از این سفر رفتم پیش یکی از همسفرهای نادر. پیداکردن او زیاد سخت نبود. در صفحههای اوّل کتاب «سه دیدار…» نشانیاش را خود ابراهیمی داده بود. با چند شماره به محمّدجواد مرادینیا رسیدم تا از سفرشان بگوید. او هم آنقدر خوب تعریف کرد که حیفام آمد نوشته را به شکل مصاحبه دربیاورم.
یک جایی هست در جنوب خمین به اسم درهٔ گل زرد. بهار که میشود جلوهٔ خیلی زیبایی میگیرد. تنوع رنگش عالیست. آنجا که رسیدیم سکوت همه جا را فرا گرفته بود. تنها صدایی که میشنیدیم صدای آبی بود که از میان دره میگذشت. آن نزدیکیها یک قلعهای هست به نام قلعهٔ حسن فلک. ۳-۲ ساعتی پیاده تا خمین فاصله دارد. امام میگوید در کودکی پای پیاده تا آنجا میرفته است. دو سه بار در هفته.
آنقدر سکوت این دره و محیط دستنخوردهاش میارزیده که او این مدت را برای رسیدن بهش صرف میکرده است. آنجا؛ فقط باید نشست و از صدای آب،
سردبیر: «سه دیدار؛ با مردی که از فراسوی باور ما میآمد» عنوان کتابیست از نادر ابراهیمی که بنا بود در سه مجلد منتشر شود، اما بیماریِ نادر، توان تمام کردن جلد سوم را از او گرفت. سه دیدار، دربارهٔ زندگی روح الله خمینی -رهبر انقلاب اسلامی ایران- است.
ابراهیمی برای نوشتن این زندگینامه-رمان، تلاشهای بسیاری کرد. یکی از این تلاشها، سفر دقیقِ او به خمین، برای مشاهدهٔ محل زندگی امام است.
سالها پس از انتشار این کتاب، ناشرِ اثر، کتاب را به کنجی انداخت و آن را از یاد برد. اما بلافاصله پس از مرگ نادر، ناشر به تکاپوی بازنشر دو مجلدِ آماده افتاد.
اما اینها چه فرقی به حال نادر میکند؟ او در بندِ عنوانها نبود. حتا آن روز که آقایان متعهد، نامش را به بدی آوردند، از کارش باز نماند و بر اعتقادش استوارانه اصرار کرد. ابراهیمی پیِ مجیزگویی نبود. کارش را میکرد.
اینچنین است که پس از گذشت سیسال از انقلاب اسلامی، هنوز هیچ آقا و خانم «متعهدی» نتوانسته اثری به پختگی، رسایی و کاملیِ «سه دیدار» دربارهٔ امام خمینی بنویسد.
ابراهیمی نوشت و حالا کارش را به قدردانِ واقعیِ کارش عرضه میکند. بگذار آقایان متعهد و آزاد، به جای تولید و تألیف، سیمخاردارهای دنیای یکدیگر را متر کنند…
رنگارنگی گلها و سکوت عجیبی که بر آن حکمفرماست درس گرفت. این دره خیلی در روحیهٔ آقای ابراهیمی تأثیر گذاشت. سکوت رمزدار در کنار زیبایی طبیعت الهامی شد برای نوشتن رمانِ سه دیدار.
سال ۷۵ بود. از آنموقع تا حالا خیلی چیزها از یادم رفته است. تنها یک تصویر کلی از آن ماجرا در ذهنم مانده. قرار شده بود که نادر زندگینامهای داستانی از حیات حضرت امام دربیاورد. از دوران کودکی تا پایان عمر. او برای نوشتن بخشهای اوّل زندگی که شامل تولد و دوران کودکی میشد نیاز داشت تا زادگاه امام خمینی را ببیند. میخواست ببیند او در چه فضایی رشد کرده و در کجا پا گرفته است. قصد کرده بود با قرار گرفتن در آنجا حوادث دوران کودکی امام را برای خودش بازسازی کند.
وقتی ابراهیمی به هدایت الله بهبودی گفته بود میخواهد خمین را از نزدیک ببیند، او پیشنهاد کرده بود با من همسفر شود. من اهل خمین هستم. اطلاعات تاریخی خوبی هم از آنجا دارم. شهر را هم میشناسم. روزی را برای رفتن به خمین تعیین کردیم و قرار شد با پیکان پژویی سفید من راهی سفر شویم. صبح خیلی زود رفتم پیش آقای بهبودی. قرارمان چهار راه کالج بود. بهبودی را که سوار کردم هنوز آفتاب نزده بود. راه افتادیم بهطرف خانهٔ نادر. وقتی که آقای ابراهیمی را سوار کردیم جناب بهبودی ما را به هم معرفی کرد. من از قبل او را میشناختم و با آثارش آشنا بودم. ولی تا بهحال نشده بود که از نزدیک باهاش همکلام شوم. در اوّلین برخورد او را آدمی زود جوش و خونگرم دیدم.
مسیر تهران–خمین حدود ۳۰۰ کیلومتر است. وقتی داشتیم میافتادیم در مسیر، همان ابتدا نادر بهم گفت:
«این نیست که هدف ما فقط رسیدن به مقصد باشد. ما باید مسیر را هم بفهمیم و برویم. راه هم هدف ماست. عجلهای در کار نداریم. نباید از چیزهایی که در راه میبینیم بگذریم». برای همین، طیِ مسیر سه یا سه و نیم ساعته ، تقریباً از ما پنج و نیم ساعت وقت گرفت. در طول مسیر هم، دربارهٔ اطلاعات تاریخی خمین، گذشتهٔ خمین، اجداد امام خمینی، اعضای خانواده و همچنین پدر امام و نحوهٔ شهادتش حرف زدیم. اطلاعاتی که به نادر میدادم مربوط میشد به کتابی که از گفتگوهایم با آیت الله پسندیده -برادر امام- گردآوری کرده بودم.
به خمین که رسیدیم شروع کردیم به سرک کشیدن در مکانهایی که خاطرات دوران کودکی امام را در دل خود نگه داشته بودند. به روستاهایی رفتیم که پدر امام در آنجا کشاورزی میکرده است. سر زمینهایی که رویشان خربزه و هندوانه و گندم میکاشتهاند. به هر روستایی که وارد میشدیم نادر به من یادآوری میکرد که آرام رانندگی کنم. میگفت حواسم را جمع کنم تا خدای ناکرده کسی را -یکی از همین بچههای روستا که فردا روزی ممکن است ابنسینا شود- به کشتن ندهم.
خانهٔ قدیمیای که امام در آن بزرگ شده بود برج نگهبانیای داشت که از آن بالا میشد همهٔ خمین را زیر نظر گرفت. از آن برجهایی که در چهار طرف شهر برای نگهبانی احداث میکردهاند. برج، پلههای تنگ و مارپیچی داشت. برای بالارفتن از آن باید خیلی سختی میکشیدیم. با اینکه آنموقع من جوان بودم امّا برایام سخت بود که بخواهم از آن پلهها خودم را بکشانم بالای برج. امّا نادر خان آنقدر اصرار کرد که بالاخره بههر زحمتی بود خودمان را رساندیم بالا. خود او هم با وجود زانودردی که عذابش میداد، خودش را کشان کشان رساند بالا. میخواست چشمهایش را بگذارد جای چشمهایی که در کودکی از آن بالا شهر را نگاه میکرده است. دیدن چشمانداز برج او را تا آن بالا کشانده بود.
معماری خانهٔ امام طوری بود که چند تا خانه را در خود جا کرده بود. سه-چهارتاییِ حیاط و خانهٔ تو در تو. چند خانواده در آنجا زندگی میکردهاند. بخشِ بیرونی، برای رتق و فتق کارهای مراجعهکنندگان بوده است، مثل دفتری که امروزه هر کدام از علما برای مراجعات و سؤالات مردم ایجاد کردهاند. اندرونی هم محل زندگی زن و بچهها بوده. کنار اینها هم انبار و اصطبل و… بوده است. خانهای که کودکیِ امام در آن گذشته، خانهای خشت و گلی است با قدمت ۱۵۰ سال. تا آن موقع هم روی پای خودش ایستاده بود.
برای شنیدنِ خاطراتِ همبازیهای امام، پیش چندنفر از پیرمردهای خمینی رفتیم. آنها از روزهایی گفتند که تفریحشان کوهنوردی و کشتیگرفتن بود. اینها برای نادر تازگی داشت.
نادر ابراهیمی آنچه را که دریافت میکرد در دفترچهای کوچک یادداشت میکرد. این نوشتهها کنار حجم بزرگی از فیشهایی بود که تیمی از افراد مختلف در دفتر ادبیات انقلاب و به سرپرستی آقای بهبودی جمع کرده بودند. در این فیشها همه چیز پیدا میشد. از حالات و رفتار امام گرفته تا ارتباط آن بزرگوار با آدمها و شخصیتهای مختلف.
ابراهیمی خیلی شیفتهٔ امام بود. ویژهگیهای منحصر به فردی در او دیده بود. او را کسی یافته بود که با هیچکدام از رجل سیاسی -که در طول عمرش دیده و یا از آنها چیزی خوانده بود- قیاسشدنی نبود. میگفت همچو رهبری که عارف، سیاستمدار، راهنما و مرجع دین باشد ولی در عین حال این لطافت روح را داشته باشد که آنگونه شعر بگوید و آنطور رفتار کند که با اینهمه توانایی خودش را نبیند، منرا مسحور خودش کرده است.
همهش با بهت و حیرت به زندگی این آدم نگاه میکرد. او کار نوشتن رمان را سخت و کمرشکن میدانست. امّا با این همه میخواست هر طوری که شده این کار سنگین و خردکننده را انجام دهد.
ابن سینا, امام خمینی, خمین, دره گل زرد, دفتر ادبیات انقلاب, سیاست مدار, شاعر, عارف, فقیه, محمدجواد مرادی نیا, نادر ابراهیمی, هدایت الله بهبودی





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ






خیلی برام جالب بود
دوست دارم با این مجموعه همکاری داشته باشم ولی کار بلد نیستم
اما اگر یادم بدین شاید بتونم پا به این عرصه بگذارم
آدرس وبلاگ من هم اینه
http://www.kaaspian.blogfa.com