شنبه، ۲۸ دی ۱۳۸۷ | گفت‌گو  
ایمان مطهری منش

■ قرارم با خانم منصوری، می‌افتد برای شب، حدود ساعت ۸٫ شماره را با موبایلم می‌گیرم. تنها وسیله‌ام برای ضبط کردنِ مصاحبه، یک Mp3 Player چینی است. میکروفونش را می‌گذارم روی بلندگوی گوشی و با فشار دادنش روی گوشم، محکمش می‌کنم. درد می‌نشیند روی گوشم.

بی‌تجربه‌ام، امّا پرکار. هیچ سؤالی آمادهٔ پرسیدن ندارم. راستش، بیش‌تر از آن‌که یک خبرنگارِ حرفه‌ای باشم، جوانکِ مشتاقی‌ام که دلداده است، دل‌دادهٔ نویسنده‌ای بی‌مانند که مسمّا است به «نادر».

چندماهی به سال‌روزِ ۷۱ سالگی‌اش مانده. پیر است و بیمار، اما کم نیاورده. گرچه بی‌صدا و خاطره نشسته، اما هنوز هست، هنوز هست. پس چرا حواسِ بعضی‌ها پرت است؟

می‌گویم: صبر داشته باش خانم! ابوالمشاغل هم حرف‌های فراوانی برای زدن دارد… این قلم، پس از سی و پنج‌سال پیوسته-مؤمنانه نوشتن، خوب می‌داند که نباید به جانب بیهودگی برود و بیهوده بنویسد. صبر داشته باش عزیزِ من!

■ می‌خواهم بدانم و بفهمم که این نادرِ دوست‌داشتنی، چه کرد، چه‌طور کرد؟ شوق دارم، سؤال ندارم. زبان به دهان می‌گیرم و خوبِ خوب حرف‌های خانم منصوری را می‌شنوم. گاهی آن‌قدر سکوت می‌شنود که صدایم می‌کند. می‌گویم که هستم، اما مبهوتم و مشتاق. و باز ادامه می‌دهد…

نادر ابراهیمی با این‌ نظر که «استعداد» لازمه‌ٔ دست‌یابی به هدف است، هم‌عقیده نیست. نادر می‌گوید آدمی به شرط «خواستن» به هدفش می‌رسد. یکی از عللِ ساختِ فیلمِ «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» انتقالِ این مفهوم بود که اگر زمینه آماده باشد، هرکس به جای‌گاهی که می‌خواهد، دست می‌یابد.

همان‌طور که هامی و کامی نه تنها در فیلم، که در زندگی واقعی‌شان هم، هنرها و فنونی مثل نوازندگی، نقاشی، رانندگی و… را یاد گرفتند.

نادر ابراهیمی اراده‌ای قوی دارد، و آن‌چه را که درست می‌داند انجام می‌دهد یا در برنامه‌اش دارد. برخی از کارها در کوتاه مدت انجام می‌شود و بعضی را هم در برنامه‌ای بلند مدت دنبال می‌کند. اگر الآن اتاقش را ببینید، یادداشت‌هایی از سال ۷۵ به بعد و حتا پیش از آن پیدا می‌کنید که نادر در آن‌ها نوشته: من باید امسال به فلان کار بپردازم و…. در روزمرهٔ زندگی‌اش هم اگر دقت کنیم، برنامه‌ می‌بینیم. نادر همیشه افسوس می‌خورد که چرا ۲۴ ساعت، ۲۴ ساعت است و بیش‌تر نیست. او قدر فرصت‌ را می‌داند و اعتقاد دارد که وقتش نه به خود، که متعلق به جامعه‌‌اش است.

■ افعال را چطور می‌بینید؟ گذشته نیستند، نه؟ این را خانم منصوری خواست. گفت که امید دارد. منتظر بود که یک‌روز، نادر از جایش بلند شود، قلم بگیرد، بنویسد، حرف بزند، برود کوه، برود خیابان، برود با صاحب فلان اداره و بهمان سازمان بحث کند، اصرار کند…

من هنوز با تو می‌دَوَم، تا لب مرز، تا دور دستِ وطن، تا خانه‌ی مخروب، تا خطّ مُقدّمِ جبهه، تا کنارِ یک انفجار، تا زمینِ بازیِ پشتِ خانهٔ همسایه…

من هنوز لج می‌کنم، هنوز اعتراض می‌کنم، هنوز فریاد می‌کشم، هنوز می‌لرزم و به لُکنت دچار می‌شوم، هنوز زیر بار نمی‌روم، هنوز باج نمی‌دهم و نمی‌گیرم، هنوز اعتقاد نمی‌خرم و نمی‌فروشم، تسلیم نمی‌شوم، فساد نمی‌کنم، در یک کار نمی‌مانم، عادت سر به سنگ کوبیدن را ترک نمی‌کنم، با اراذل کنار نمی‌آیم، با دزدها دست نمی‌دهم، با خائنان و خبرچینان سلام و علیک نمی‌کنم، و هنوز، هنوز، هنوز، های‌های گریه می‌کنم، به خدا، درست مثل بچه‌ها، مثل نوجوان‌ها، و مثل عاشق‌ها…

آدمی‌زاد تعریف ندارد. هر آدمی، دنیایی است. حالا چطور می‌توان نادر را تعریف کرد؟ اگر بگوییم: نویسنده، ترانه‌سرا، روزنامه‌نگار، فیلم‌ساز، آهنگ‌ساز، فیلم‌نامه‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس، ختم می‌شود؟ یا اگر بنویسیم: کارگر، ویزیتور، نقاش، طراح، صفحه‌بند روزنامه، حساب‌دار، ویراستار؛ دیگر نیازی به ادامه نیست؟

نه، این‌طور نمی‌شود. اگر بنا به شناختن چنین آدمی باشد -که اگر نگوییم در همهٔ عناوینی که ذکر شد خبره بوده، دست‌کم عمر خود را در آن‌ها صرف کرده- نه می‌توان به عناوین بسنده کرد و نه از کثرت کلمات کمک خواست.

این‌همه همّت و کار، از کجا می‌آید؟

نادر هر کاری که فکر می‌کند درست است، مصمم به انجامش می‌شود. خب البته همیشه هم به نتیجهٔ دلخواهش نمی‌رسد، اما جا نمی‌زند. دوباره می‌رود و باز برمی‌گردد. در کتاب «ابوالمشاغل» می‌نویسد: «هر انسان واقعی، در زندگی، پایبند اصولی‌ست که با تهدید و تطمیع و تمسخر، از آن اصول، منحرف نمی‌شود…».

نادر همین‌طور است و اگر با چنین مسائلی روبه‌رو بشود عقب نمی‌نشیند. چندبار در رژیم گذشته ممنوع‌الشغل و تهدید و زندانی شد، اما زانوی غم بغل نمی‌گرفت و بهانه نمی‌آورد که این چه مملکتی است و چه می‌شود کرد و با زن و بچه چه‌کار کنم و….

دارم می‌شنوم. دارم خجالت می‌کشم. من، چندبار در زندگیِ کوتاهِ تهی از تجربه‌ام، غم‌باد گرفته‌ام، غرغر کرده‌ام؟ شاید بیش‌تر از سن و سال‌ام…

ترسوها، خیلی راحت و با سربلندی و افتخار باید بگویند: کسی که جرئت دفاع کردن ندارد، در هیچ شرایطی از هیچ‌چیز دفاع نمی‌کند -حتی وطن؛ و کسی که جرئت جنگیدن ندارد، در هیچ شرایطی، به خاطر هیچ‌چیز نمی‌جنگد -حتی به خاطر ناموس و آرمان و اندیشه و انقلاب. تمام.

■ به گلی می‌گویم: می‌دانی، وقتی زندگیِ نادر را می‌خوانم، می‌فهمم (می‌فهمم؟) که امثالِ من، چقدر کوچکند، حقیرند. نادر تمام زتدگی‌اش را مبارزه کرد؛ خستگی ناپذیر و مقاوم. هم‌سرش هم، صبورانه و وافادارانه، همیشه هم‌پایِ بود و نبودِ نادر ماند.

ابن‌مشغله می‌گفت: بازهم… بازهم… باز هم زمینم بزنید! نمی‌ترسم. زمینگیر نمی‌شوم. از رو نمی‌روم. قدرتمند‌تر و باتجربه‌تر می‌شوم…

اما ابوالمشاغل پنجاه ساله، گهگاه، زیر لب می‌گوید: بگذارید کمی خستگی در کنم! زنگ را بزنید! سوت را بکشید! آخر، بی‌انصاف‌ها، استراحتی بدهید! دیگر نَفَسم در نمی‌آید. زانوهایم خیلی درد می‌کند… سرم هم… راستش، روحم درد می‌کند. پیشانیِ روحم داغ داغ است. دستتان را، بی‌زحمت، بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید که واقعاً خیلی تب دارد…

ابوالمشاغل / نادر ابراهیمی

در ذهنم همه‌چیز در حال زیر و رو شدن است. همسر نادر ابراهیمی بودن، در عین شیرینی‌های بسیار، تلخی‌هایی هم دارد. هم‌سر و همراهِ آدمی پر شر و شور بودن، خب لذت‌بخش است؛ چون آدم حس می‌کند همسرِ کسی‌ست که در حال مبارزه است، و تو هم، در گوشه‌ای از این مبارزه سهیم هستی و به بهبود کارش کمک می‌کنی. اما سخت هم هست. باز این را می‌توانید در «ابوالمشاغل» و «ابن مشغله» بخوانید. وقتی همسر کسی که چند فرزند دارد، به خانه بیاید و بگوید: «اخراج شدم»، چه حالی به انسان دست می‌دهد؟

■ می‌دانی بانو! اگر بنا باشد، من شَبَهی از نادر باشم، دلم می‌خواهد تو همانند خانم منصوری باشی. فکر می‌کنی بتوانم باشم؟ فکر می‌کنی بتوانی باشی؟

البته نادر بارها گفته که ویراستار کارهای من، همسرم است؛ اما این به آن معنا نبود که من بنشینم و آثارش را کلمه به کلمه و صفحه به صفحه ویراستاری کنم. گاهی اوقات که چیزی می‌نوشت، با من مشورت می‌کرد، درباره‌اش صحبت می‌کردیم. مثلاً این‌که شاید من جایی می‌گفتم: «این را برای چه گفته‌ای؟» یا «اگر این‌طور بگویی فکر نمی‌کنی مخاطب بهتر درک کند؟» یا آن‌که درباره عنوان یک قصه یا رمان با من مشورت می‌کرد. به این ترتیب نادر من را ویراستار آثارش معرفی می‌کند.

روی صدا، کلی خش‌خش نشسته. مالِ ارتعاشات موبایل است. مصاحبه را آماده می‌کنم و می‌سپارم به دبیرِ سرویس. مدتی بعد، خبردار می‌شوم که دبیرسرویس استعفا کرده و متنِ من، بی‌صاحب، یک‌گوشه افتاده. چندباری خبر می‌گیرم. جانشین می‌آید و من، متن را دوباره ایمیل می‌کنم. باز پی‌گیری می‌کنم. مدتی دیگر می‌گذرد. دبیر صفحه ادبیات، چندباری جواب سربالا می‌دهد: کار می‌کنیم. بار آخر کفری می‌شود: گفتم که کار می‌کنیم، یعنی کار می‌کنیم دیگر. و من هم کفری می‌شوم: لازم نیست. خداحافظ.

■ خیلی از ما، با بالاکشیدن از قدِ امثالِ نادر، اسم بزرگ می‌کنیم. یادت می‌آید مراسمِ ختم را؟

بیرونِ مراسم، شلوغ‌تر از داخلش بود. خیلی‌ها، خوش‌پوش و مرتّب، برای دوربین‌ها ژست می‌گرفتند. بله، همین نویسنده‌ها، فیلم‌سازها، شاعرها، روزنامه‌نگارها… یادت می‌آید؟ یادت می‌آید که روزِ غم‌آلودِ خانوادهٔ ابراهیمی، فرصتی بود برای دوباره در صدر اخبار قرارگرفتنِ خیلی‌ها؟ آدم‌ها، عرض خیابان را بسته بودند. ماشین‌ها بوق می‌زدند و راه باز می‌کردند. بیرونِ مسجد شده بود عینِ جمعه‌بازار. هرکس، فرصتی می‌جُست تا خودش را برساند جلوی دوربین آن آقای فیلم‌ساز، که در فیلمِ مستندِ نادر ابراهیمی نقش بازی کند.

خیلی‌ها بودند. یادت هست، بعد از نادر، چقدر یادداشت و مصاحبه و گزارش و فایل صوتی و غیره و غیره و غیره منتشر شد؟  شاید «کار می‌کنیم» دبیر صفحه ادبیات هم، حواله می‌شد به امروز… آخر آن‌روز که بهانه‌ای نبود. کار ژورنالیستی هم که بی‌بهانه پیش نمی‌رود!

الآن هفتمین سالِ بیماریِ نادر را پشت سر می‌گذاریم. سال اول، نادر حتا بر اساس برنامه‌ریزی‌اش که می‌بایست هر شب سه صفجه نوشتهٔ پاک‌نویس داشته باشد، پیش می‌رفت. کارش را به هر ترتیبی انجام می‌داد، اما وقتی حافظه و ذهن مختل شد، نادر قلم را زمین گذاشت و مدت‌ها است که چیزی ننوشته. حالا، گه‌گاه مجلات یا کتاب‌های خودش را دست می‌گیرد، یا این‌که وقتش را پای تلویزیون می‌گذراند.

■ حالا، آن روزهای پر التهابِ مرگ نادر رفته است. آن‌هایی که می‌خواستند از قدِ نادر بالا بروند، رفتند. دیگر این‌روزها، روزهای نادر نیست انگار. دوستان و دشمنانِ متعهد و آزاد، پیام‌های تسلیت‌شان را دادند و رفتند. حالا بعضی دارند لقمه می‌گیرند!

بگذار آهنگران بگوید:

دوست دارم گر اجازت می‌دهد مولا، ز دشمن

انتقام خون هفتاد و دو نام‌آور بگیرم

دوست دارم دستم از پیکر جدا گردد خدایا!

تا مگر چون جعفر طیّار، بال و پر بگیرم

دوست دارم باردیگر چهرهٔ قاسم ببوسم

از کجا باید سراغ این گُل پرپر بگیرم؟

دوست دارم بشنوم صوت خوش ام‌البنین را

بوسهٔی یک‌بار دیگر از رخ مادر بگیرم

دوست دارم چون تنم پامالِ سُمِّ اسب گردد

بر سرم زهرا(س) بیاید زندگی از سر بگیرم

■ متن را یک‌بار دیگر می‌خوانم. همهٔ افعالِ گذشته را -بنا به خواستِ خانم منصوری- به حال تبدیل می‌کنم. توی سایتِ نادر، تاریخِ مرگش را ننوشته‌اند. سایت همان‌طور دست‌نخورده مانده. درست مثل این افعال که می‌مانند…

توضیح: متن‌های ایتالیک،‌ نقل نوشته‌های نادرند، از «ابوالمشاغل» و «با سرودخوان جنگ در خطهٔ نام و ننگ».

 

 

Share/Bookmark
تازه‌های نشر
القاعده از زبان مشاور سابقش!
مصطفی حامد –مشهور به ابوالولید المصری- از جمله مشاوران و نزدیکانِ سابقِ گروهِ «القاعده» در خاطراتش این گروهِ تروریستی را به مخاطبان شناسانده است.
اسناد مطبوعاتی‌های مجلس رفته در کتابی تازه
این کتاب بر اساس اسناد گواهی می‌دهد که بیش از هزار نفر از اهالی قلم به مجلس رفته‌اند. از این تعداد 240 نفر مدیرمسؤول و سردبیر بوده‌اند.
پیراهن تو پرچم کدام جمهوری است
پیراهن تو پرچمِ کدام جمهوری است نخستین دفترِ شعرِ رسول پیره است که انتشاراتِ دفترِ شعرِ جوان در سال 1390 آن را منتشر کرده است.
رویدادهای فرهنگی
همراه امام با مردم سخن می‌گوید | برگزار شد
صادق طباطبایی همراهِ امام خمینی، سخنگویِ دولتِ مهندس بازرگان، خواهرزادهٔ امام موسی صدر و از اقوامِ مدیرِ شهرِ کتاب است.
رونمایی از تصویر قدیمی‌ترین قرآن در مجلس
این دست‌نوشتهٔ نفیس مربوط به سال 484 هـ.ق است. نامِ عثمان بن حسین وراق غزنوی به عنوان کاتب و تذهیب‌کارِ این قرآن برده شده است
گفتگو درباره تازه‌ترین اثر بلخاری در شهر کتاب
کتاب "فلسفه هنر اسلامی" نوشته دکتر حسن بلخاری سه‌شنبه 27 دی‌ماه در شهر کتاب بررسی می‌شود.
بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!