حسین غفاری
۱٫
دغدغهٔ یک معلم همواره آن است که چیزی را بگوید که به درد شاگردش بخورد. معلمِ خوب شرایطِ سنی شاگردش را خوب میشناسد و میداند چه مزاح و لطیفهای برای او دلپذیر است و چه تنبیه و سرزنشی ناخوشایند. اصلاً ما، معلمین را به پایه و مقطعی که در آن تدریس میکنند میشناسیم: آموزگار سوم ابتدایی، معلم دوم راهنمایی، دبیر اول دبیرستان. حتی اساتید دانشگاه هم به استادِ کارشناسی، استادِ ارشد و دکترا شناخته میشوند. تلویحاً یعنی اینکه معلمی از لحاظ مخاطب درجهبندی دارد. یقیناً هر معلمی به دردِ هر سن مخاطبی نمیخورد.
وقتی معلمی -که شغل انبیاست- درجهبندی داشته باشد، میبینیم که خودِ پیامبری هم درجهبندی دارد. پیامبرانی که قرار است حرفشان را اهلِ یک روستا، یک شهر، یک سرزمین، یک قاره و یا یک جهان بفهمند با هم فرق دارند. ابراهیم، یوسف و زکریا علیهمالسلام با هم فرق دارند، چون اهالیِ بابل، مصر و بیتالمقدس با هم فرق میکنند. اصلاً معلوم نیست اگر جای این حضرات بزرگوار را با هم عوض کنیم دوباره اتفاقِ مناسبی در تاریخ بیافتد.
۲٫
هر درسی به دردِ هر شاگردی نمیخورد. این را هر شاگرد ممتاز و خوبی باید بداند. هر معدهای هر غذایی را هضم نمیکند و مجبور کردنِ دستگاه گوارش به پذیرشِ هر غذایی فضیلت محسوب نمیشود. شاگرد خوب حدِ خودش را میداند. یعنی شاگردِ خوب خودش را درجهبندی میکند. مثلاً میگوید: «من سومِ راهنمایی هستم؛ پس چه ضرورتی دارد درسهای سوم دبیرستان را بخوانم و بفهمم؟» کسی گمان نمیکند که این جمله شکسته نفسی، تواضع یا خودکمبینی باشد. حقیقتی است که بچهای چهاردهساله به آن پی برده است.
داستان موسی و مرد خدا علیهمالسلام (سورهٔ گرامی کهف) مثالِ خوبی برای این ناهمخوانی درجههای استاد، پیام و شاگرد است و جالب اینجاست که در این داستان حضرتِ کلیم شاگردی است که تازهتازه دارد معنای درجهبندی را میآموزد.
۳٫
در آن طرفِ دنیا که فرهنگ، صنعت شده است و آثارِ فرهنگی، مالالتجارهٔ بازرگانان بینالمللی، از یکسو هر چه مردم بخرند تولید میشود و از سویی فضیلتهای اخلاقی و عرفی جامعه در تولید و فروش محصولات لحاظ نمیشود. یعنی مثلاً اگر در یک کشور برای کالایی که ضدِ فرهنگِ آن کشور است، خریداری پیدا شد، هیچ قانونی نمیتواند تولیدکننده را از تولیدِ آن باز دارد. -وقتی مالیات و عوارض مقرر پرداخت شده و شاکی خصوصی وجود نداشته باشد-
البته معنیاش این نیست که آنطرف دنیا هیچ ارزش و هنجاری وجود ندارد. بلکه این ارزشها مبنا و ملاک تصمیمگیری نیستند. لذا ناهمگونی بامزهای پیش میآید. شما به عنوان یک شهروند واردِ یک بقالی میشوید و امکانِ خریدِ کالایی را دارید که با ارزشها، نیازها یا حتی الزاماتِ زندهبودنتان مطابقت ندارد. (مثل سیگار) اگر شما از عوارضِ سوء این کالا اطلاع پیدا کنید، در تصمیمگیری برای خرید آن آزاد خواهید بود؛ اگر به سنِ قانونی رسیده باشید! «سن قانونی» از کجا پیدا شد؟ از آنجایی که تولیدکنندگان آدم هستند و وجدان دارند و تا ابد نمیتوانستند دردِ وجدان را به خاطرِ عرضهٔ همهجور محصولی به جامعه بر دوش بکشند. لذا قانون به کمکشان آمد و از این وجدان درد خلاصشان کرد.
۴٫
از طرفِ دیگر محصولاتِ فرهنگی مثلِ هندوانهٔ سربسته میماند که آدم به شرط چاقو میخرد. در همان جوامع برای اینکه خیالِ پدران و مادران و معلمان را از هندوانهٔ دربستهٔشان راحت کنند، ساز و کارِ درجهبندی محصولات فرهنگی را برای فیلم و مجله و بازیرایانهای و… ایجاد کردند و با برچسبگذاری بر روی محصولات و راحت کردنِ خیالِ اولیای تربیت، فروشِ محصولاتشان را بالا بردند.
شما با وجود درجهبندی، دیگر هندوانهٔ دربسته نمیخرید؛ بلکه هندوانهٔ سونوگرافیشده میخرید!
۵٫
دقت میفرمایید؟ درجهبندی شمشیرِ دو دم است. از یک طرف پاسخی به یک انگارهٔ بدیهی بشری است (که در بند اول و دوم ذکر آن رفت) و از یک طرف ابزارِ تجارتِ بازرگانانِ کالاهای فرهنگی است.
اما این چه ربطی به من و شمای خریدار و خوانندهٔ کتاب دارد؟ عرض میکنم.
۶٫
ما چه کار میکنیم؟ سینما را که ولش کن! مجله که اصلاً مالِ این حرفها نیست. بازیهای رایانهای که فدایش بشوم همان برچسبهای غربیاش را هم نمیخوانیم؛ چه فروشنده، چه خریدار و چه مادر و پدر. میماند چه؟ کتاب.
البته بر همگان واضح و مبرهن است که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سالهای سال است که کتابهایش را با درجهبندی مخصوصِ خودش (الف تا هـ ) عرضه میکند. چه کارِ قشنگی! چه میشد اگر همهٔ ناشران چنین کاری میکردند؟ آن وقت نه تنها خیال همهمان راحت میشد، حتا شاید آمارِ فروش کتاب هم بالا میرفت. اما مشکل کار کجاست؟ چرا نمیشود عموم کتابها را درجهبندی کرد؟
انگار نویسندههای ما، خود را پیامبر و معلم نمیدانند و برای خود و آثارشان درجهبندی قایل نیستند. این دلیلِ اصلی همهٔ مشکلاتِ بعدی است.
۷٫
به عنوان یک معلمِ ادبیات همواره دغدغهٔ معرفی کتابهای ادبی و داستانی خوب به بچهها را داشتهام و واقعاً خودم را در برابر محتوای کتاب و یا شخصیت نویسندهای که معرفی میکنم مسئول میدانم. اصلاً مگر میشود مسئولیت نداشت؟ وقتی من پذیرفتهام که معلمِ پایهٔ اولِ دبیرستان باشم، و دانش آموز پذیرفته است که سرِ کلاسِ من بنشیند، هر دویمان تلویحاً پذیرفتهایم که حرف و نقلمان اول دبیرستانی است. بچهها به معلمشان اعتماد دارند. من چه باید بکنم؟ بر اساس چه ملاک و شاخصی کتابها را معرفی کنم؟ سلیقهٔ یک معلم چقدر ملاک خوبی برای درجهبندی رمان یا داستان کوتاه و بلند است؟
۸٫
خوب میدانم که همهٔ بچهها یک روزی بزرگ میشوند و میروند بالای هجدهسال و… اما برای من، همیشه فرآیند بزرگشدن مهم بوده است و از خیرهشدن به نتیجه هیچ لذتی نبردهام. ما نباید فرآیندِ طبیعی بزرگ شدن را دستکاری کنیم. باید زمانی برای بزرگ شدنِ بچهها در نظر بگیریم. استفاده از آتشِ ملایم به جای ماکروویو!
این نظرِ شخصی یک معلمِ بیمقدار و بیسواد است. چه میشود کرد؟
«معلم بودن» مجموعهٔ بسیار گسترده و به هم پیوستهای از «چه میشود کرد؟» هاست.





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





