سه شنبه، ۲۴ دی ۱۳۸۷ | مجله ادبی  
میهمان

حسن سلمانی، متولد ۱۳۶۳، شهرستان شاهرود. وی بنیادگذار مؤسسهٔ «به سوی فردا» است که به فعالیت‌های کتاب‌خوانی در چندشهر از جمله شاهرود، مشهد، تهران و… مشغول است و حلقه‌های مختلف کتاب‌خوانی را با حضور علاقه‌مندان کتاب و کتاب‌خوانی مدیریت می‌کند.

حسن سلمانی، هم‌اینک مدیرعامل مؤسسهٔ خانهٔ هنر در تهران است.

تقدیم به خانم«ن، الف»

توضیح: این ماجرا واقعی است. قوه‌ی خیالِ من، شجاعت ِدخالت در روایتِ این واقعه‌ی شگفت را نداشت. ( به جز در صحنه پردازی‌هایی چند، که البته لازمه داستان سُرایی بود).

باران نم‌نم می‌آمد و ما، در حاشیه‌ی خیابان ۲۲ بهمن ایستاده بودیم. خیابان ِشلوغ ِمضطرب. باد ِتندی می‌وزید. چشمم افتاد به موهایش، که از کناره‌ی شالش بیرون زده بود. ناخودآگاه نگاهم سُر خورد به حاشیه آسمان، که ابری بود.

«آقای سلمانی؛ شما حتماً کتاب‌های فلسفی خوانده‌اید، من نمی‌دانم که این حرف‌ها به تعبیر فلسفی‌اش چه می‌شود، اما حسّی هست که در درون ِمن وجود دارد»

این را که داشت می‌گفت، نگاهم در حاشیه‌ی آسمان بود، کالبدم در حاشیه‌ی خیابان و روحِ آزرمناکم در حاشیه جاده‌ای که این زن در آن قدم می‌زد.

مرا یاد آمد از سه سال پیش که به سحر می‌گفتم: «حالا خوب می‌فهمم که ما بنده‌ی نعمت هستیم نه بنده‌ی خدا».

حسام‌الدین که از تهران زنگ زده بود می‌گفت: «نیم قلبم پیش شیخ جامانده…» می‌گفت: « طُرفه مردی است این شیخ ِشما. چگونه طُرفه نباشد کسی که می‌گوید: خدایا! مردمان سپاست گویند به خاطر نعمت‌هایت، و من سپاست گویم به خاطر خودت».

و مرا یاد آمد از سه سال پیش که در سالن زیرزمین مدرسه‌ی شهیدین، می‌خواندم:

برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می‌آید

تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار می‌آید

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشته است او

مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می‌آید

گمانم به رقص شده بودم و اگر طلبه‌ای در آن حال مرا می‌دید، انتسابم به جنون قوّت می‌گرفت.

نگویم یار را شادی، که از شادی گذشته است او

لَم دادم روی مبل و پاهایم را دراز کردم روی عسلی. خانم ایران‌منش آن سوی خط بود.

«…و پسری دارم که نمی‌دانم الان هست، یا نیست؟ اما اگر باشد بیست و سه سال دارد».

اولین‌بار که دیدمش در کارگاه «شادی» بود. کارگاه آموزشی کمیته‌ی سلامت. بچه‌های «به سوی فردا» دعوتش کرده بودند. ظاهرش به همه‌ی خانم‌های میان سال ِباکلاس ِخوش تیپ ِتحصیل کرده می‌مانست، و طبیعی بود که ظاهرش جوان‌تر از سنش به نظر برسد. مثل همه‌ی پیروان ِمکتبِ سانتی مانتالیسم.

از شادی – به زعم من- می‌بافت. از شیخ ابوالحسن خرقانی می‌گفت: «هنگام سحر برخاست تا نماز شب کند. در تاریکی ِشب پایش به شی‌ای برخورد. برداشت تا ببیند چیست. سر ِفرزندش بود که راهزنان کشته بودندش و به منزل ِشیخ افکنده بودند. سر را بر طاقچه نهاد و به نماز ایستاد».

برای بچه‌ها عجیب می‌نمود که در لابه‌لای حرف‌هایش، حکایت‌هایی از علما و فقها بگوید. به ظاهرِ نامتظاهرش نمی‌آمد.

در کارگاه – به زعم بچه‌ها – خانم روان‌شناسی بود که از روی کتاب‌ها چیزهایی یاد گرفته بود. برای همین هم حرف‌هایش خیلی دلچسب نبود. بچه‌ها وسط حرفش می‌دویدند تا نارضایتی‌شان را از بحث نشان دهند. و خوب هم نشان داده بودند.

خانم ایران‌منش تا مدت‌ها هر وقت مرا می‌دید و حرف آن کارگاه پیش می‌آمد، می‌گفت: «انگار بچه‌های شما از جلسه راضی نبودند».

نیلوفر خیلی به برادرش وابسته بود. خانم ایران‌منش گفته بود که نیلوفر و نیما عاشق هم بودند. پرسیدم: «حالِ نیلوفر چه طور است، الان که برادرش نیست؟»

اوضاع نیلوفر به سامان نبود. هر شب چهار-پنج تا قرص می‌خورد. افسرده، عصبی و بی‌حوصله. پدرش هم وضع بهتری نداشت.

معترض پرسیدم: «آیا باز هم راضی هستید؟»

«بله»

«پس این‌ها؟!»

«‌دیر یا زود راه را پیدا می‌کنند»

گفتمش: «قبول. حقایقِ ارزشمندی را یافته‌اید. اما آیا به دست آوردن این معارف می‌ارزید به از دست دادن نیما؟» قدرتمند پاسخ داد: «بله؛ می‌ارزید»

وقت دیگری پرسیده بودمش: «آیا دوست داشتید، الان دو سال پیش بود و شما می‌توانستید کاری کنید که پسرتان به عراق نرود و هیچ کدام از این اتفاق‌ها نیفتد؟ نیلوفر بیمار نشود. پدرش افسرده نشود؟»

«راستش، الآن حتی برایم تفاوتی ندارد که زنده باشد یا نباشد»

می‌گفت: «نیما یک ماه قبل از سفرش به عراق، خوابی دیده بود. خواب دیده بود، بین پیامبر و حضرت علی نشسته و آن‌ها بازوهایش را محکم گرفته‌اند و فشار می‌دهند. بالای سرش هم حضرت فاطمه ایستاده است. خودش می‌گفت: انگار داشتم جان می‌دادم، و آن‌ها کمکم می‌کردند تا روح از جسمم خارج شود. کم‌کم روح از تنم خارج شد و من در آن طرف‌تر، جسد خود را دیدم که در دستانِ پیامبر و امیرالمؤمنین، یله و رها وارفت».

خانم ایران‌منش پرسید: «حاج آقا عبادیان را می‌شناسید؟» می شناختمش، مجتهدی عظیم‌القدر بود که دیوار زمان را رد کرده بود. بی‌رغبت بود به هرچه که می‌شد به آن گفت دنیا.

خانم ایران‌منش، یک سال بعد از رفتن نیما، خواب را برای حاج آقا عبادیان تعریف کرده بود. او هم در تعبیرش گفته بود: «این خواب یعنی این که اگر نباشد، جایش خوب است».

خانم ایران‌منش می‌گفت: «اگر نیما جایش خوب باشد، چرا باید آرزو کنم باز هم در این دنیای پر از رنج و اضطراب باشد؟»

سحر می‌گفت: «چیزهایی که تو در مورد این خانم می‌گویی، طبیعی نیست. مگر می‌شود مادری نسبت به فرزندش این قدر بی‌تفاوت باشد؟»

«اتفاقاً زن‌های فامیل به من می‌گویند: تو چه مادری هستی؟ تو عاطفه نداری؟»

صدایِ دیپس دیپس می‌آمد. تَوهّم ذهنِ من از ابدیت، نشانم داد که الان نیمه‌ی شعبان است. تابستان هشتاد و هفت. خیابانِ شلوغِ مضطرب؛ و انگار شاد. باز هم جای شکرش باقی است که «۰۱۱۱» نگذاشته‌اند. هرچند به نظرِ من حرف‌های سروش از دِلِی-دِلِی‌های «تو مثل گلی» بیشتر به امام زمان ربط داشت. عجب بادی می‌وزید.

تقاطع سه راه فروغی، شلوغ بود. لابد خوردنی ِ تُپُلی می‌دادند. به مناسبت شبی که می‌توان در خیابان‌های شهر، با صدای بلند جاز و راک پخش کرد. از ادحامِ آدم‌ها یکی بیرون زد. دخترکی نحیف؛ چه قدر شبیه خاله سیما بود.

برای خاله سیما، برای نیلوفر و برای خیلی‌های دیگر «اَلخیر فی ماوَقَع» نشده بود. اما برای خانم ایران‌منش، خیر در ماوقع اتفاق افتاده بود. می‌گفت : «من گاهی غصه‌ی نیلوفر را می‌خورم، اما نگران نیستم، او هم بالأخره راهش را پیدا می‌کند. خدا خوب می‌داند که دارد چه کار می‌کند. در دنیا هر چیزی سر جای خودش است. هر کسی دارد کارِ خودش را انجام می‌دهد؛ درخت‌ها، اسب‌ها، ….فقط ما آدم‌ها هستیم که کارهای اضافی انجام می‌دهیم».

و من اعصابم به هم می‌ریخت از این جهان‌بینیِ هرچه پیش آید، خوش آید ِامثال ِخانم ایران‌منش.

شاتاراپ…یک برگِ بزرگِ پهنِ چنار خورد وسطِ صورتم. عجب بادی می‌آمد. تصمیم داشتم تحقیقم را تکمیل کنم، اسمش را بگذارم جنایاتِ عرفانی. اولین کتابواره‌ام که رویش حسابی کار کرده بودم…چه جنایت‌ها که به بهانه‌ی «اَلَخیر فی ما وَقع» بر سر بشریت نرفته بود.

اما به قول امیرحسین نگاهِ عرفانی حتی اگر اشتباه هم باشد، زندگی را لذت بخش می‌کند. ولی من که به دنبال آن چه لذت بخش است نبودم، به دنبالِ آن چه حقیقت داشت می‌گشتم.

تازه به قول خانم ایران‌منش این آدم‌ها هستند که کارهای اضافی می‌کنند. من که با کارِ اسب‌ها، گاوها، گوسفندها و علف‌ها کاری نداشتم. علف‌ها تا دل‌شان می‌خواهد رشد کنند و گوسفندها هم تا دل‌شان می‌خواهد علف‌ها را بچَرند. من که اعتراضی نداشتم. هیچ گوسفندی دنیا را ویران نکرده است. حرف من در مورد هیتلرها، چنگیزها و آدم‌ها بود. وقتی دنیا پُر است از این آدم‌ها، چه‌طور می‌تواند زیبا باشد؟ توی کلّه‌ام مختوم قلی دوتار می‌زد.

پله‌های پاساژ را بالا رفتم.

«فکر کردی این جوریه…؟ خاطر خواهی زوریه…؟»

آن‌قدر بلند می‌خواند که نفهمیدم دوتارِ مختوم قلی کجا رفت. با خودم گفتم لااقل ای کاش «هیچ‌کس» می‌خواند:

خدا! پا شو، چندسالی باهات کار دارم

خدا! پا شو، پا شدی نشو ناراحت از کارم…

نمکی و چرخش کنارِ یه بنزه

هیکل و چرخش کراییه بنزه

بچه می‌خواد با یتیمی بازی کنه،

بابا نمی‌ذاره

یتیم لباسش کثیفه، چون یکی داره

همه آگاهیم از این بلایا،

حتی فرشته هم نمی‌آد این ورا، تا نشیم فنا

با همین بلایا

به طبقه‌ی سوم رسیدم. رفتم سمتِ دفترِ خانمِ ایران‌منش.

«یعنی هیچ‌وقت نشده که به حالت افسردگیِ آن‌روزها برگردید؟»

لبخند زد: «بستگی دارد، آدم در هر روز و در هر لحظه می‌تواند انتخاب کند. روزمرگی را و یا حرکت را. من ادعا نمی‌کنم که در تمام این مدت در حرکت بودم، اما به هر حال دنیایم از دنیای پژمرده‌ی آن روزها زیباتر شده».

برایم از آن روزها گفت. گفت وقتی خبر ناپدید شدن فرزندش را دادند، کاری را کرد که هر مادر دیگری می‌کرد. شوکه و مبهوت چند روز فقط در رختخواب افتاده بود و بعد هم چهار ماهِ تمام افسردگی. هیچ‌کاری نمی‌کرد. افسرده‌ی افسرده. تا این‌که یک روز تصمیم می‌گیرد به خَرَقان برود. نیما به شیخ ابوالحسن خرقانی خیلی اعتقاد داشت…

«یک یادداشت گذاشتم. آژانس گرفتم و رفتم خرقان. رفتم سر قبر شیخ. بی‌حال و دلمرده گفتمش: اگر واقعاً تو همان هستی که نیما می‌گفت، پس چرا هیچ عنایتی، هیچ کرامتی به من نمی‌کنی؟ ببین چه قدر خسته‌ام! پس چرا کمکم نمی‌کنی؟»

به باور خانم ایران‌منش از آن روز به بعد پنجره‌ای از عالم حقیقت بر روی روح خسته و افسرده‌اش باز شد.

امیرحسین می‌گفت:« از دو حال خارج نیست. اول این که این زن به مقام بالایی دست پیدا کرده. مقام بالا هم نادرالوجود است و من باور نمی‌کنم… دوم این‌که؛ احتمالاً مشکل ِروانی دارد. یا شاید آن قدرها هم بچه‌اش را دوست ندارد. به گمان من باید این طور باشد.

من هم نسبت به خیلی چیزها احساسی ندارم، دلم برای خانواده‌ام تنگ نمی‌شود؛ آیا این‌ها یعنی این که من مقاماتِ عرفانی دارم؟ این از سنگ دلی است، هیچ ربطی هم به عرفان ندارد».

«آقای سلمانی شما چه قدر ساده هستی! البته؛ من نمی‌گویم این زن دروغ می‌گوید، می‌گویم شاید امر بر خودش هم مشتبه شده. مگر شوخی است، مگر این معارف الکی است؟»

«پس تو رهاییِ این زن را از اندوه و افسوس چه طور تفسیر می‌کنی؟»

«فراموشی؛ که در اثر گذر زمان پیش آمده. شاید هم سنگ‌د‌لی، شاید هم خیال‌پردازی».

«این زن در بلایی که به سرش آمده نسبت به قضای الهی راضی وتسلیم است، در بیان معارف اسلام و در زبان روایات این فضیلت نیست؟!»

«شاید هم باشد، اگر در سایر شئونِ زندگی‌اش هم راضی به قضایِ الهی باشد، خوب این یک فضیلت است. اما من نمی‌توانم به این راحتی‌ها باور کنم».

خاله سیما شب‌ها خوابش نمی‌بَرَد. مثل نیلوفر باید آلپرازولام بُخورد. چرا باید نیلوفر خوابش ببرد؟ وقتی برادرِ آدم که از جان دوستش داری برود عراق، برود زیارت و دیگر برنگردد. و تو مدام از خودت، از اطرافیانت، از خدایت بپرسی: «برادرِ من کجاست؟»

وقتی مدام با عصبانیت بپرسی، باز هم خوابت می‌برد؟

در ِاتاقِ راهروی طبقه سوم را باز کردم. یک راه پله‌ی چوبیِ قدیمیِ انگار پوسیده را باید می‌گرفتم و می‌رفتم بالا. پنجره‌های راه پله باز بودند. عجب بادی می‌وزید. صدای دوتار مختوم قلی توی راه پله می‌پیچید. فکر نمی‌کردم خانم ایران‌منش هم اهل مختوم قلی باشد. پله‌ها را گرفتم و رفتم بالا. پایین را نگاه کردم. گمانم طبقه‌ی دوازدهم-سیزدهم بودم. پایین‌تر، مردم را می‌دیدم. و خیابان شلوغِ مضطرب. همان‌طور که نگاهم به خیابان بود زیر پایم خالی شد و با صورت به روی پله‌ها افتادم. چندتا از پله‌ها شکست. دست و صورتم خراشیده شده بود. دستِ راستم را دراز کردم تا پله‌ی بالایی را بگیرم. توان نداشتم. صدایی آمد و پله‌هایی که تکیه‌گاه بدنم شده بودند به یکباره خُرد شدند. حس پرت شدن مرا بغل زد. به وحیدرضا می‌گفتم خوش به حال پرنده‌ها. عجب وسوسه‌ایست وسوسه‌ی پرواز.

به لحظه نکشید که پخشِ خیابان شدم.

وقتی آدم از آن ارتفاع می‌افتد، فقط می‌تواند بمیرد. به لحظه هم نکشید.

کسی آرام بازویم را می‌فشرد. دوست داشتم همان‌طور چشم‌هایم بسته باشد. مثل وقتی که اتفاق ِبدی می‌افتد، و دوست داری چشم‌هایت همان‌طور بسته باشد، تا نبینی که چه اتفاقی افتاده، کسی بازویم را آرام می فشرد.

چشم‌هایم را باز کردم. شیخ ابوالحسن بود. باورم نمی‌شد. با دست چشم‌هایم را مالیدم. به صورتم زُل زده بود. لبخند می‌زد. یک آن به سمت آسمان خیز برداشت. مرا از زمین کند. بال دربالِ شیخ، در آسمان پرواز می‌کردم. نگاهی به پایین انداختم. جنازه ام یله و رها وارفته بود. مَردُم دورش حلقه زده بودند. آن‌قدر دور شدیم که از زمین فقط تصویرِ ابرآلودی دیده می‌شد که کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شد. بالای ابرها پرسه می‌زدیم. حجم مرطوبِ ابرها توی صورتم می‌خورد. از کِیف چشم‌هایم را بسته بودم. دلم قرص بود که دستم در دستِ شیخ است. دوست داشتم همان‌طور چشم‌هایم بسته باشد، مثل ِوقتی که خواب ِخوبی می‌بینی و دوست داری چشم‌هایت همان‌طور بسته بماند. یک لحظه مضطرب شدم. چشم‌هایم را باز کردم. پایین را نگاه کردم. انگار دلم از سینه‌ام رها شد، رفت پایین، آن قدر پایین که به زمین بخورد.

شیخ را صدا زدم: «پس چه به سر آن‌ها می‌آید؟»

گفت: «دیر یا زود راه را پیدا می‌کنند. خاله سیما هم بالاخره پرواز خواهد کرد. اگر در این دنیا نشد، در دنیای ابدیت، رنج‌هایش پایان خواهد پذیرفت».

گفت: «خداوند عادل است. اگر در این سو بالِ خود را نیابد، در دیگر سو خداوند به او بال خواهد داد…»

روحِ مرموزِ شیخ در اتاق است. ضبط صوت در کنارم. بیدِ مجنونِ لطفی را می‌خواند. دوازده-سیزده سال پیش بود که عاشقانه سه تارِ لطفی گوش می‌دادم. به لحظه نکشید. طی شدن این دوازده- سیزده سال.

شب دوازدهم ماه رمضان هزار و سیصد و هشتاد و هفت. سه نیمه شب. سه تار ِلطفی… و من در قم هستم، زنبیل آباد، کوچه‌ی ۵۷٫ از پنجره‌ عجب بادی می وزد. چشم‌هایم را می‌بندم و چایِ سبزم را سَر می‌کشم. پا می‌شوم و می‌روم سری به غذای سحر بیندازم… باید یوگا کار کنم و بعدش بروم یک ساعتی بدوم.

————————————————————

*”نوشته بر دریا” نام کتابی است پیرامونِ عارف کبیر شیخ ابوالحسن خرقانی، تالیفِ استاد گران پایه، شفیعی کدکنی، که سایه اش مستدام.

**خاله سیما: شخصیتِ داستانِ قبلی ام(آبستنِ ایمان) که پایش به این داستان باز شد.

***”۰۱۱۱″ یک گروه رپِ زیرزمینی است. خواننده ی گروه؛ سروش معروف به “هیچ کس” اشعاری می خواند غالباً اجتماعی و به مقتضای دیگر رَپِر(rapper)ها اعتراض آلود وناخرسند.

**** مدرسه شهیدین: نام ِمدرسه ای مترقی، شریف و دوست داشتنی که دارای ِافتخارات ِزیادی در حوزه ی علمیه ی قم است. البته هفت- هشت سالی است که به خاطر ِاشتباهی که از او سر زده، سوگناک است و آه حسرت می کشد: پذیرشِ موجودی به نام ِحسن سلمانی در سیستم آموزشی ِخود. برای ِشهیدین آرزوی صبر جمیل دارم.

*****”به سوی فردا” اسم یک سازمان غیردولتی ِدوستدارِ کتاب است که از نابخت یاری اش من هم در او عضو هستم.

****** مختوم قلی: شاعر، ادیب واندیشمند روزگار دور ِترکمن که آوای دوتارش در حافظه ی تاریخی مردمانِ ترکمن جایگاهی افسانه ای یافته.

 

 

Share/Bookmark
تازه‌های نشر
القاعده از زبان مشاور سابقش!
مصطفی حامد –مشهور به ابوالولید المصری- از جمله مشاوران و نزدیکانِ سابقِ گروهِ «القاعده» در خاطراتش این گروهِ تروریستی را به مخاطبان شناسانده است.
اسناد مطبوعاتی‌های مجلس رفته در کتابی تازه
این کتاب بر اساس اسناد گواهی می‌دهد که بیش از هزار نفر از اهالی قلم به مجلس رفته‌اند. از این تعداد 240 نفر مدیرمسؤول و سردبیر بوده‌اند.
پیراهن تو پرچم کدام جمهوری است
پیراهن تو پرچمِ کدام جمهوری است نخستین دفترِ شعرِ رسول پیره است که انتشاراتِ دفترِ شعرِ جوان در سال 1390 آن را منتشر کرده است.
رویدادهای فرهنگی
همراه امام با مردم سخن می‌گوید | برگزار شد
صادق طباطبایی همراهِ امام خمینی، سخنگویِ دولتِ مهندس بازرگان، خواهرزادهٔ امام موسی صدر و از اقوامِ مدیرِ شهرِ کتاب است.
رونمایی از تصویر قدیمی‌ترین قرآن در مجلس
این دست‌نوشتهٔ نفیس مربوط به سال 484 هـ.ق است. نامِ عثمان بن حسین وراق غزنوی به عنوان کاتب و تذهیب‌کارِ این قرآن برده شده است
گفتگو درباره تازه‌ترین اثر بلخاری در شهر کتاب
کتاب "فلسفه هنر اسلامی" نوشته دکتر حسن بلخاری سه‌شنبه 27 دی‌ماه در شهر کتاب بررسی می‌شود.
بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!