■ یک:
دربارهٔ شاعر:
مجتبی لطفی
متولد۲۸ مرداد ۱۳۶۰
دانشجوی ارشد حسابداری…
- برگزیده جشنواره شب های شهریور
- برگزیده جشنواره شعر دفاع مقدس استان تهران
- برگزیده جشنواره شعر آیینی استان ورامین
- برگزیده جشنواره شعر خط سوم تبریز
یک زخم کهنه است نشان من و غزل
از سالهای دور میان من و غزل
یک زخم کهنه است که سر باز میکند
در بیکرانی از هیجان من و غزل
تو بیت بیت میچکی از شعرهای من
تو واژه واژه در شریان من و غزل
تو آهوی رمیدهٔ شعری که سالهاست
دنبال تو دویده کمان من و غزل
من از تو حرف میزنم و شعر میشود
با هم یکی شده است زبان من و غزل!
■ دو:
حس تلخیست این که چشمانت دارد از اشتیاق میافتد
تو که دلتنگ میشوی انگار ماه هم در محاق میافتد
شاعر آتشفشان دلتنگیست واژهها این گدازههای دلش
لحظهای که به جوش میآیند آتشی بر مذاق میافتد
آه دیگر چه انتظاری هست؟ روح این آینه ترک خورده
بی سبب نیست این که میبینی دارد از انطباق میافتد
دوستت دارم و دلم تنگ است خستهام از خودم خود تلخم
از هجوم شبی که سنگین است ترکی روی طاق میافتد
در اتاقم به راه میافتم شهر من خسته از قدم زدن است
شهر دلمردهای که هی یاد آخرین کوچه باغ میافتد
آی روح مشوش دریا موج بردار و صخره را بشکن
باز هم رود خستهای دارد در دل باتلاق میافتد
زندهام تا به عشق جان بدهم مثل مجنون و وامق و فرهاد
عشق یک اتفاق مردانهست گرچه کم اتفاق میافتد…
■ سه:
دیگر به جوش آمده خون شرابها
ساقی بریز باده به جان خرابها
عمری به جستجوی تو بیراه رفتهایم
نوشیدهایم از لب تلخ سرابها
من یک سؤال گمشدهام، ساده و غریب
مستم کن از حقیقت ناب جوابها
چون برگهای خسته میافتم به پای خویش
در فصل ناگزیرترین انتخابها
میترسم از تبسم این چهرههای سرد
این خندههای گمشده پشت نقابها
تنهاییام گرفته حضور و خیال را
دلتنگم از هجوم غمانگیز خوابها
فصلی به غیر درد کشیدن نداشتند
پروانههای مردهٔ لای کتابها
در سایهٔ نگاه تو جان میدهم، بریز
ساقی دوباره جرعهای از التهابها
■ چهار:
گم میشود خیال تو در سایه روشنم
این روح سرد له شده آیا خود منم!؟
من روبروی آینه… تو، باوری که هست
دارم دوباره با خودمان حرف میزنم
چیزی نگو و خاطرهها را ورق نزن!
دلتنگم از شروع غزل از سرودنم
تعبیر خیس گمشده در خوابهای من
من واژه، واژه، واژه… تو را میپراکنم
رازی است در سکوت من چشمهای تو
وقتی به شعر میرسم انگار الکنم
شبها ستاره میچکد از آسمان من
دستان ماه حلقه شده دور گردنم…
تقدیر نانوشتهٔ شاعر شکستن است
تودر منی!چگونه من اینبار بشکنم!
.
.
با من تو از دریچه و باران سخن بگو
«با من که از نهایت شب حرف میزنم»
■ پنج:
رسیدهام به بهاری که باز غمگین است
هوای بی تو پریدن چقدر سنگین است
پری نمانده ولی شوق پر کشیدن من
رهاست، گرچه مسیرش به سمت پایین است
سکوت، خاطره، من … تو و بغض، آینه، آه
چه دردهای قشنگی در این مضامین است
چو کوه زخمی این قصهام و میمانم…
که عشق حادثهای برتر از قوانین است
به جانفشانی فرهاد و خون مجنون شد
اگر که خنده لیلا هنوز شیرین است!
دو روح خسته و دلتنگ در سکوت قفس
که شعرگفتنشان هم برای تسکین است
دو تا پرنده شبیه دو چشم بارانی
دو تا ستاره که بر زلف ماه آذین است
.
.
…و چشمهای تو را دیدم و دلم لرزید
که سرنوشت سیاه همیشهام این است…




















چارلی و لولا هدیهٔ خوبی برایِ خودتان و
کوچولویتان است 
تبلیغ






مثل همیشه عالی بود
ممنون
موفق باشی
لطفا اشعار جدید اضافه کنید
از توجه شما متشکریم، اما متأسفانه بخشِ «مجله ادبی» اشا از سال ۹۰، تعطیل شده است.