از کتاب «سه دیدار» (رمانی از زندگی امام خمینی)، نوشتهٔ نادر ابراهیمی: «خدایا! مرا به کاری که لیاقت آن را در من نمیبینی، مأمور مکن! مفتونِ مرگم. در عنفوان شباب، حاضر یراق و رضامندم؛ اما برای آن که جلودار چنین فداکارانِ پاکدلی شوم، کوچکم ای خدا، حقیرم ای خدا! ذرّهام، صفرم، نقطهام، گُمم ای خدا!
خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کمترین طلبهٔ تواَم و کوچکترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی. پس بِکِش به هر جایی که خاطرخواه تو است… به خاک و خونم بِکِش! به سنگبارانِ کوچههای عشق، به ویرانههایی که زمانی منزلگاه مجنون بوده است! بِکِش آنگونه که ریسمانِ محبتت، گلویم را بخراشد. بتراشد، پاره کند؛ و باز بِکِش؛ امّا مردم معصوم را به من مبتلا نکن. از پی من آوارهشان نکن…
ای خدا! من هنوز، در این خطّهٔ خطیر، طفل خردسالی هستم. شیرِ مادرِ خاک و خیر مهربانیات را از من دریغ مکن!
من باور ندارم که آمده باشم تا با غولهای این میدان پنجه درافکنم.
پس یا بمیرانم یا مسلّحم کن به سلاحی که دشمنانِ دین و ایمانم، از مقابله با آن عاجز باشند.
پروردگارِ قدرتمندِ من باش، اهورای راهگشای من باش، و خداوندِ خدا باش…!
سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد
نادر ابراهیمی رحمة الله علیه
چاپ اول و آخر تا کنون: ۷۷
صفحهٔ ۲۳۴





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





