شعر اول )
آن قدر از خانه دور شدم
که رادیوی کوچکم زبان مادریاش را فراموش کرده
و آهنگهای عربی را از حفظ میخواند
دارم فراموش میکنم
از ساری آمدهام یا تهران؟
اهل شیرازم یا نخلهای سوختهٔ همین اطراف؟
دربارهٔ شاعر:
متولد ۲۰ مهر ۱۳۶۴
فارغ التحصیل مهندسی الکترونیک
برگزیده جشنواره شعر ملی زاگرس سال ۸۷
برگزیده جشنواره اشک انار سال ۸۸
برگزیده کنگره شعر دفاع مقدس شیراز سال ۸۸
برگزیده جشنواره شعر ارتش جمهوری اسلامی ایران ۸۹
دیگر عادت کردهام به بوی خردلی
که مرا
یاد گلخانهٔ پدر میاندازد
مادرم با آخرین نامهاش
کمی از بوی آشپزخانه را پست کرد
تا جلد خاکریزها نشوم
دست خودم نبود
نامه به دستم نرسیده تیر خورد و
حرفهای مادرم شهید شد
اما یک روز برمیگردم
پینه از دستهای پدر باز میکنم
و رنگبندی دنیا را
به چشمهای مادرم بازمیگردانم
به خانه که رسیدم
آشپزخانهٔ مادر بوی باروت تازه میداد
و گلخانهٔ پدر را
ترکشها پرپر کرده بودند
شعر دوم )
انگار سوار شبنمها شدی و
بالا رفتی
آن قدر که ابرها تو را حس کردند و
با اولین باد
تو را به آسمان شهرمان آوردند
حالا باران که میزند
تمام شهر بوی تو را میدهد
شعر سوم )
قدمهایت آن قدر محکم بود
که جای پایت بر تن کوچهها ماند
اصلا این شناسنامهها که همیشه راست نمیگویند…
از کجا معلوم من از تو بزرگتر نباشم؟
پس برگرد و هر روز سوزن مادر را نخ کن
مواظب باش این قرصها به موقع به داد پدر برسند….
تا درسَت تمام شود
من هم بر می گردم.
نیامدی
آن قدر نیامدی که کوچه را آسفالت کردند
و رد پایت گم شد
فرشتهها تو را دیدهاند که از آسمان هفتم رد شدی
و پدر که طاقت نیاورد و به دنبال رد پایت به آسمانها رفت…
اصلاً قاب عکست به چه حقی هر شب گریهٔ مادرم را در میآورد؟
بگو کدام گلوله به جای مادرم پیشانیات را بوسید؟
حاشا نکن…تمام شواهد بر علیه توست!
سرت کجا گرم است که هنوز
به خانه بر نگشتی؟
■■■
آن قدر سبک شدی که دیگر نیازی به این جمعیت نیست
شانههای من برای بردنت کافیست…





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





