محسن خطیبیفر، متولد ۱۳۶۴، تهران.
دانشآموختهٔ رشتهٔ مهندسی کشاورزی
روزنامهنگارِ تجربی
هر وقت قایق یخ به سنگرمان میرسد باورمان نمیشود که یخها توانسته باشند تا اینجا جان سالم به در برده باشند. نگاهمان که بهشان میافتد سر به سر هم میگذاریم که: انگار از آن روزی که ما این جا افتادهایم، اتفاق تازهای در جهان افتاده که جنس یخها به این شکل درآمده است. امّا همین که حواسمان را ازشان برمیداریم، آب ولرمی از زیرمان شروع میکند شرهکردن: یخها همینکه پایشان به جزیره میرسد آب میشوند.
نمیدانم! شاید از کمروییشان باشد که بنا میکنند به آب شدن. آخر هر کس ما را با این ریخت و قیافه میبیند، صورتاش تندی سرخ میشود و رویاش را برمیگرداند. ولی هر چه که باشد اینها همان یخهای سابقاند که به هر زوری بوده خودشان را تا جزیره کشاندهاند. تا میرسند هم طاقتشان تمام میشود و شروع میکنند به آبشدن.
کنار سنگرمان یک تیربار هوایی جاخوش کرده است. کار ما این است که نگذاریم هواپیماهای بعثی راحت از اینجا بگذرند. ولی ما هم از دست هواپیماها خواب راحت نداریم. هر وقت هم که نیستند، خوابشان را میبینیم. مثل همین دیروزِ احمد که توی خواب خیال کرده بود، هواپیمای دشمن؛ سنگر را روی سرش خراب کرده است. با این همه وقتی بیدار هستیم حواسمان به این چیزها نیست. هر چه که نباشد، این گرمای بیپیر هست که ما را به خود مشغول کند.
یکی از بچه محلهای احمد چند وقت یک بار به بهانهٔ سر زدن به او پیش ما میآید. یکبار که پیش ما بود هواپیمایی بالای سرمان شروع کرد چرخزدن. داشتم میپریدم بالای تیربار که دیدم کنار سنگر ولو شده است. اوّلاش نگران شدم که نکند بلایی سرش آمده باشد. ولی وقت رسیدن به او را نداشتم. نشستم پشت تیربار و بنا کردم رگباربستن به خیک هواپیما. بعد که دست از سرمان برداشت، به دو و با ترس و لرز خودم را بهاش رساندم. چهرهاش تغییری نکرده بود. حتی انگار نفس هم میکشید. تا بالای سرش رسیدم متوجه شدم از دیدن حالت ترسخوردهٔ من خندهاش گرفته. عصبانی شدم و خواستم چیزی بهاش بپرانام. ولی او پیشدستی کرد و با لودهگی خاص خودش درآمد که: -چه کاری است که شر این هواپیما یا آن یکی را از سرمان کم کنیم. هر چه که نباشد میتوانند از دست این گرما خلاصمان کنند که. به وللاه آتش جهنم شرف دارد به این گرما. بگذار راحتمان کنند آخر.
احمد از بچههای جهاد است. چند ماهی میشود که هم را میشناسیم. با یکی دو تای دیگر که جایشان را با هم عوض میکنند در این سنگر زندهگی میکنیم. جز این که هیچ وقت نشده مثل یک خانواده معولی سر آرام روی زمین بگذاریم. هر وقت که خواب باشیم یا کابوس هواپیماها ولمان نمیکند و یا آنقدر از گرما کلافه میشویم که دست از خواب برمیداریم. باقی وقتها هم که از شببیداری سرمان گیج میرود و چشمانمان سرخ میشود، باید به جای خودمان کسی را از خواب بکشیم بیرون و سرجایمان بگذاریم تا نگهبانی بدهد. احمد میگوید: -وقتی میایستم برای نگهبانیدادن به این فکر میکنم که چهقدر زمان برایام دیر میگذرد. بهاش میگویم برای این است که همهاش منتظری هواپیمایی سربرسد تا همهمان را با یک بمب از جا بکند. بعد او دستام میاندازد و با بدجنسی میگوید: -خب شاید همهاش هم این نباشد. اصلاً من هر وقت نگاهام به تو میافتد حرصام میگیرد که تو اینقدر راحت میگیری و میخوابی. دوست دارم همان موقعی که گرم خوابی بیایام و بیدارت کنم. میگویم: – چهقدر هم تو راست می گویی.
دیشب که خواستم بروم کمی بخوابم، احمد ساعتام را گرفت. اوّلاش دست دست کردم که ساعت را از دستام باز نکنم. نمیدانم چهرا؛ ولی ساعت برایام خیلی عزیز بود. از آنوقتی که یادم میآید خواندن ساعت را یاد گرفتهام، هیچوقت ساعت به این خوشگلی دستام نکردهام. ولی نه کسی بهام هدیهاش داده است و نه خاطرهای باهاش دارم. تنها چیزی که داشته این بوده که تا قبلاش همچه چیزی دستام نکرده بودهام. آن موقع هم که برای خریدن ساعت مچی، هر کجایی میرفتم چنین چیزی ندیده بودم. ولی وقتی دیدماش خیلی چشمام را گرفت. اوّلاش که خواستم بخرم قیمتاش کمی منصرفام کرد. ولی آنقدر ازش خوشام آمده بود که هرچه توی جیب داشتم را برایاش دادم. علی آقای ساعت فروش را هم از همانوقت شناختم. همانکه ساعت را ازش خریدم. با آنطرف شهر هم که تا آنوقت گذرم بهاش نیافتاده بود، بعد از خریدن این ساعت آشنا شدم. آنقدر که هر چند وقت یکبار که خانه بودم، راهام را کج میکردم به آنطرف شهر. به بهانهٔ دیدن علی آقای ساعتفروش. وقتی ساعت را به احمد میدادم بهاش گفتم: -نکند میخواهی یادت بماند که کی من را از خواب بپرانی؛ آن هم با ساعت خودم؟ آخر اگر به تو باشد که جای من هم میایستی به پاس دادن. او خندهای کرد و سریع ساعت را دور دستاش انداخت. بعد؛ انگار که حرفام را نشنیده باشد، رفت کنار آب هور تا پاهایاش را آویزان کند توی آب و زل بزند به تاریکی روبهرویاش. در آن سنگر جز اینکه چشم بدوانیم به سویی که قایق یخ میآمد و نگاه کنیم به طلوع و غروب خورشید، کار دیگری نداشتیم. البته حواسمان به آسمان هم بود. همانجایی که با صداهایی هولآور ته دلمان را میلرزاند.
کمی که گذشت خوابام برد. چند وقتی بود که رفت و آمد هواپیماها دیگر مثل سابق نبود. ما هم داشتیم عادت میکردیم که راحت سرمان را بگذاریم و بخوابیم. وقتی هم بیدار بودیم کمتر به این فکر میکردیم که قرار است هواپیمایی روی سرمان خراب شود. امّا اختیار گوشمان دست خودش بود. انگار که نمیخواست دست از این عادت بردارد که با صداهای دور و برمان کنار نیاید. هر وقت که چیزی صدا میکرد، فوری ذهنمان به هم میریخت که نکند هواپیمایی دارد نزدیک میشود. با اینحال خیلی هم به خودمان زحمت نمیدادیم مثل سربازانی که حالت آمادهباش به خود میگیرند، رفتار کنیم. دست بالایاش همانطور که شورتهای کرهای پایمان بود مینشستیم پشت تیربار ضدهوایی.
دمدمای صبح انگار که خواب دیده باشم از جا پریدم. اوّلاش خواستم دوباره سرم را بگذارم و بخوابم. ولی صدای غرشی که دل آسمان را میشکافت بهام فهماند که هیچ کدام از صداهایی که شنیدهام خواب نبوده. از جا بلند شدم و تند خودم را رساندم بیرون سنگر. احمد داشت دولا دولا و به دو خودش را میرساند پشت تیربار. دست و پایام را گم کرده بودم. فکر کردم تنها کاری که میتوانم بکنم این است که خودم را برسانم به احمد. ولی انگار خیلی دیر شده بود. تا برسم، هواپیما با بمبی که فرستاد ما را به زمین میخکوب کرد. بلند که شدم دیدم احمد چند قدم جلوتر روی زمین افتاده است. اوّلاش خواستم باهاش کمی شوخی کنم و دستاش بیاندازم. گفتم: -بلند شو ترسو. هواپیما؛ من را که دید دماش را گذاشت روی کولاش و فرار کرد. آن یک خمپاره را هم از ترساش ول داد. امّا او همانطور روی زمین افتاده بود و به حرفهای من توجهی نمیکرد. غبار و خاکی که به هوا رفته بود نمیگذاشت درست ببینماش. کمی که جلوتر رفتم خون از زیر بدناش داشت راه میکشید بیرون. خوب که نگاهاش کردم دیدم یک ترکش خورده به گردناش و دیگر سری برای او نگذاشته است تا به لوده بازیهای من بخندد. بعد؛ ناخودآگاه سرم به سمت چپ بدن احمد خیره شد: رد کجکی ترکش روی کلهاش چند قدم آن طرفتر خودنمایی میکرد. از غبار و خاکی که بلند شده بود دیگر خبری نبود. غمی که روی سینهام احساس میکردم گریهام را درآورد. چند تا رزمنده از دور نزدیک میشدند.
احمد را گذاشتیم روی قایقی که برای آوردن یخ تازه آمده بود. امدادگر هم خودش را رسانده بود پیش ما تا با احمد برگردد عقب. رانندهٔ قایق عوض شده بود. این یکی حواساش تنها به خالیکردن یخها بود. من و امدادگر جنازهٔ احمد را گذاشتیم توی قایق. بعد نگاهی بهاش انداختم و ازش جدا شدم. یک آن؛ سبکی خاصی روی مچ دستام حس کردم. نگاه انداختم بهاش و متوجه جای خالی ساعت روی آن شدم. تازه یادم افتاد که دیشب ساعتام را دادهام به احمد.
راننده قایق که داشت از بیخوابی میمرد بهام گفته بود که باید چند ساعتی بخوابد تا راه برگشت را گم نکند. امدادگر از این حرفاش شکار شده بود و میخواست باهاش مرافعه راه بیاندازد. ولی من پا در میانی کرده و گذاشته بودم او چند ساعتی در سنگر ما بخوابد. همانجا که احمد برای خودش دست و پا کرده بود؛ با اینکه روح راننده هم از این چیزها خبر نداشت. برگشتم طرف قایق و نگاه انداختم به جنازهٔ احمد. دستاش زیر تنه مانده بود. دلام میخواست دوباره ساعتام را ببینم. اگر رویام میشد حتی میخواستم بازش کنم و ببندم دست خودم. رفتم توی قایق تا دست احمد را از زیر بدناش بیرون بیاورم. یک لحظه برگشتم و دیدم امدادگر بیرون سنگر به حال عصبانی قدم میزند و حواساش به من نیست. ولی همین که داخل قایق شدم از پشت صدایام زد. وقتی برگشتم بهام گفت: -خیلی وقت است که با هم رفیق بودهاید؟ جواباش را ندادم. برگشتم و دوباره چشمانام از گریه تار شد. سریع با پشت دست چشمانام را پاک کردم و آرام دست احمد را از زیر تناش بیرون آوردم. خودش بود. ساعت داشت توی دست احمد خودنمایی میکرد. نتوانستم زیاد توی قایق بمانم. آمدم بیرون و طوری که حواس کسی به کارم نباشد خیره شدم به دست احمد. خیلی دلام میخواست ساعت را دوباره ببندم دستام. شاید اگر کسی نبود میرفتم جلو و اوّل کمی با احمد حرف میزدم. بعد آرام و طوری که اذیت نشود ساعت را از دستاش باز میکردم.
چند ساعتی که گذشت راننده از خواب بیدار شد و با امدادگر راه افتاد طرف قایق. از کنار من که گذشتند نیمخیز شدم تا باهاشان همراه شوم. راننده با خنده درآمد که: -نترس! قایق من به همین راحتیها طوریاش نمیشود. اینطور که تو زل زدهای بهاش بیشتر چشم میخورد. انگار میخواست حواس من را از احمد پرت کند. در این چند ساعت از بس به احمد فکر کرده بودم دیگر به دور و برم توجهی نداشتم. یادم میآمد که چه بلاهایی که سرش نیاورده بودم. آن قدر که گاهی کلافه میشد از دستام و ازم فرار میکرد. حالا هم داشت برای همیشه من را میگذاشت و میرفت. ولی همینکه جای خالی ساعت را روی دستام حس میکردم تندی چشم میگرداندنم تا ساعت را روی دستاش ببینم. خیلی دلام میخواست کسی نبود تا یک دلسیر سر به سر احمدی که حالا دیگر سر نداشت بگذارم. بعد دست ببرم طرف دستاش و ساعت مچیام را باز کنم. وقتی به خودم آمدم دیگر آفتاب رفته بود. انگار که دیگر کاری به کارمان نداشت و نمیخواست کلافهمان کند. احمد؛ با امدادگر و راننده از جزیره دور شده بودند و رد قایق روی آب نمانده بود. فکر شب را کردم که باید بدون ساعت مچیام نگهبانی بدهم.
تهران؛ روز سهشنبه/ ۲۸ آبان ماه/ ۱۳۸۷ شمسی




















چارلی و لولا هدیهٔ خوبی برایِ خودتان و
کوچولویتان است 
تبلیغ






کاش لحظه های دفاع مقدس رو چه در زمان و چه خارج از حدو مرز زمان و حتی مکان درمیافتم
آنچه در حصار زمان و مکان نمی گنجد شجاعت است و ایمان
یا علی