نزدیک ظهر بود که کتاب به دستام رسید. راه افتادم سمت ایستگاه مترو. همان نزدیکیها ایستگاهی پیدا کردم که هنوز کامل نشده بود. ولی درش باز بود و مردم از پلههای نیمه کارهاش پایین میرفتند. هوای داخل ایستگاه پر از گرد و خاک بود. نمیشد تحمل کرد. برای فرار از سرفههای پشت سر هم، هی ردیف صندلیهای ایستگاه را رفتم و آمدم تا از هوای خفهٔ آنجا فرار کنم. ولی باز سینهام میگرفت و کلافهام میکرد. قطار که رسید، بیمعطلی وارد نزدیکترین واگن قطار شدم. درها زودتر از آنکه انتظارش را داشتم بسته شد و قطار به راه افتاد. بهخاطر نیمهساز بودن ایستگاه، قطار فقط در دو ایستگاه نگه میداشت. و دوباره دور میزد به طرف ایستگاه نیمهساز: در این فاصله با احتیاط سلفون کتاب را پاره کردم.
دو طرفام آدم نشسته و مجبورم کمی خودم را جمع و جور کنم و هی حواسام را ببرم به طرز نشستنام. آخر هر وقت کتابی را دستام میگیرم، ناخودآگاه ولو میشوم روی صندلی و یا زمینی که رویاش نشستهام. همیشه عادت دارم برای خواندن کتاب از اوّلین صفحه شروع کنم به خواندن اطلاعات کتاب. شاید اینکار بیشتر از بیست دقیقه، وقتام را بگیرد.
«دا» سرگذشت مردم است، متعلق به مردم است و باید میگذاشتند خودِ مردم، با اشتیاق همنشینش شوند و از بودن کنارش لذت ببرند. نگذاشتند و اینگونه خیانت بزرگی به «دا» کردند. اما اینها، ارجِ «دا» را نمیکاهد و ارزشمندیاش را مخدوش نمیکند.
همینروزها این سر وصداها میخوابد. آنچه میماند، نمونهای است از تاریخشفاهی جنگِ ما، که بسیار خواندنی و قابل تأمل است. منتظر نشستن این همه گرد و خاکیم. ولو کره الدیگرون!
ولی اینبار نمیدانم چهام شده که صفحهها را تند تند میگذرانم تا برسم به بای بسم الله کتاب. شروع میکنم به خواندن. راوی شروع کرده است از زندهگی کودکیاش حرفزدن: حالا انگار خودم هم دارم با او زندهگی میکنم. با حساب و کتابی که در ذهنام راه افتاده خودم را در کوچههای بصره میبینم. چهقدر دوست دارم آنجا باشم. و دلام نمیخواهد از آنجا کنده شوم.
حواسام با تکانهای شدید و ناشیانهٔ قطار میرود به دور و بر. کنار دستیهایام چشم دوختهاند به صفحات. انگار که این سیاههها دارند با آنها حرف میزنند. حتی کناریهایشان نیز سر خم کردهاند تا از ماجرا باخبر شوند. رویام نمیشود باهاشان همکلام شوم و از کتاب بگویم.
کمتر رغبت میکنم تاکسی سوار شوم: در این گیر و دار بیپولی نمیخواهم که اعصابام را به هم بریزم. سوار اتوبوس میشوم. برای رسیدن بهاش کلی بدو بدو کردهام. یک صندلی دو نفره پیدا میکنم و کنار یکی از آنها که به پنجره نزدیکتر است مینشینم. بعد کتاب را روی پاهایام میگذارم و بنا میکنم به خواندن باقی روایت راوی از دوران کودکیاش. باز میروم در کوچههای بصره. آنجا نگرانی را میشود در چشمهای یک خانوادهٔ پرجمعیت دید. سختی نه بخشی از زندهگی، که معنی واقعی آن است. با این حال کسی نیست که نق بزند. بهانه بگیرد و از دست روزگار صدایاش را به آسمان برساند. کسی نمیتواند بیخودی زور بشنود؛ ولی نمیخواهد حق کسی ضایع شود. بچهها کنار هم بزرگ میشوند. پدر گاهی از خانهاش دور میافتد. ولی با بودن زناش در کنار بچهها خیالاش راحت است. بچهها هم هر چه شیطنت کنند باز هوای هم را دارند. یکجایی هست که مادربزرگ بچهها بیشتر برای آنها عزیز است. جایی دیگر داییها. جای دیگر بابابزرگ. و در همهٔ اینها یک جای خالی برای مادر هست همیشه. برای «دا».
نمیتوانم سر از کتاب بردارم. حوصلهام از خواندن سر نمیرود. ولی تکانهای اتوبوس کمی اعصابام را به هم میریزد. تازه میفهمم کنارم یک سرباز نشسته است. غرق در کتاب شده است. اینبار هم خجالت میکشم که با بغلدستیام همکلام شوم. دوباره بنا میکنم به خواندن. ولی یک جایی دل نگران میشوم که نکند از من عقب بیافتد و با ورقزدنهای من بخشی از روایت را از دست دهد؟ همین نگرانی آخرش کار دستام میدهد. برمیگردم طرفاش: -میخواهی با هم بخوانیماش؟
- به خواندنات ادامه بده. با من کاری نداشته باش. نمیخواستم که مزاحم شوم.
- کِیف دونفره خواندناش بیشتر است. مزاحم نیستی.
- نمیخواستم حواسات را پرت کنم. چند خطی که خواندم کِیف کردم. انگار خودم هم دارم با او که از زندهگیاش میگوید هم راه شدهام.
از لهجهاش میشود فهمید کُرد است. وقتی کجاییبودناش را میپرسم، حدس میزنم که سنیست. دوباره به خواندن مشغول میشوم. ولی او هم دارد پا به پای من میآید. جایی راوی از ارادتشان به حضرت علی میگوید و اینکه پدر را بهخاطر دوستی با علی(ع) به زندان فرستادهاند. سرباز رفته است در بین خانوادهٔ راوی. طاقت نمیآورد و برمیگردد بهام میگوید: -انگار خودم هستم که دارم زندهگی میکنم. چهقدر نزدیکام به زندهگی راوی.
صحبتمان زیاد طول نمیکشد. دوباره بنا میکنیم به خواندن کتاب. هنوز وقت آن نرسیده است که سینهام بترکد از صحنههای زندهگی راوی: جاهایی که تاب و تحملام ته میکشد و دیگر نمیخواهم کتاب را بخوانم. و فقط میخواهم ببندماش و بگذارماش کنار. جاهایی که میخواهم هر چه خواندهام را فراموش کنم. اصلش؛ انکار کنم و باور نکنم. که «دا» باز صدایام میکند و من را به خود میخواند. حال که در اتوبوس پیش این سرباز کُرد نشستهام و باهاش خوش و بش میکنم، وقتاش نشده که بغض راه گلویام را ببندد و چشمانام از اشک تار شود. هنوز وقت آن رسیده که فریادهایام را فرو ببرم و با بهت به «دا» -که روبرویام قرار گرفته،- نگاه کنم. هنوز وقت آن نرسیده که با اعصاب خرد کتاب را دستام بگیرم و چند خط که جلو رفتم همهٔ دردها و مشکلاتام یادم برود. چه میگویم؟ خندهدار است که از درد و مشکل حرف بزنم. شاید تقصیری هم نداشته باشم. آخر وقت آن نرسیده که پیش ارادهٔ آدمی در برابر خردکنندهترین برشهای زندهگی، زانو بزنم و با بهت به «دا» زل بزنم.
یک ایستگاه مانده تا آخر خط که سرباز خداحافظی میکند و به زور سرش را از کتاب میگیرد. در راه که میآمدیم میگفت: -من کتاب نمیخوانم. یعنی کتابی را هم نمیشناسم که بتوانم باهاش ارتباط بگیرم. با خنده جواباش را میدهم که: -آخر پیداکردن کتاب خوب هم خیلی سخت است. تقصیر ما نیست که کتاب خوب نوشته و یا دیده نمیشود. بعد ادامه میدهد: -ولی این کتاب یک چیز دیگری است. نمیفهمم چهطور باید ازش حرف بزنم. از جایی که در آن خدمت میکند نشانی میگیرم. خیلی دلام میخواهد کتاب را بهاش بدهم. ولی کتاب پیشام امانت است و دوبهشکام که کتاب را بدهم یا ندهم. آخرش هم سرباز خداحافظی میکند و کتاب پیش من میماند. ولی قبل از آن بهاش میسپارم که اگر میتواند به یگان خدمتیاش بسپارد که کتاب را تهیه کنند. حتی میگویم دو تا از دوستانام در عقیدتی خدمت میکنند. یکیشان مسئول کتابخانه است. و همین که ببینماش بهاش میسپارم که کتاب را برای کتابخانهشان بخرد. ولی سرباز میگوید که نمیتواند به آنجایی که دوستان من خدمت میکنند برود.
اتوبوس در ایستگاه آخر با تکان شدیدی میایستد. کتاب را میبندم و فکر این را میکنم که کی به خانه میرسم تا دوباره «دا» با من حرف بزند.
تاریخ شفاهی, جنگ, خاطرات, دا, دفاع مقدس, روایت, کتاب









آشخانه
همخانه






راستی گزارش تصویری کتاب دا را در وبلاگم گذاشته ام می توانید اگر مایل بوددید از لینک آن استفاده کنید .