هر سال در اردیبهشتماه، سر و صدای نمایشگاه کتاب تهران بالا میگیرد و اندکی بعد، همه چیز آرام میشود تا سال بعد. در طول ۱۰ روز، روزنامهها و سایتها و این و آن، میگویند و مینویسند که نمایشگاه خوب است به فلان دلیل، و بد است به بهمان دلیل. اغلب هم، از گفتن معایب و محاسن، دلیلی ندارند جز تخطئهٔ یکدیگر. حضرات به مرحلهٔ «غر زدن» رسیدهاند و حالا غر میزنند تا در صدر خبرها باشند. نتیجه اینکه ۲۳ دوره نمایشگاه کتاب گذشت، اما وضع کتابنخوانی در مملکت ما تکان نخورد و حکایت کتابخوانی همان حکایت و ۶ و ۸ ماند.
بعد از انتشار یادداشت «شهرستان در سود نمایشگاه شریک نیست»، دوستانی گفتند: اشتباه نتیجه گرفتهای. حتی، بزرگوارانی تماس گرفتند و خواستند تا آن یادداشت را حذف کنیم که البته با نهایت ارادتی که به ایشان داریم، این کار خلافِ مشیء حرفهای و ناممکن است.
لبلباب آن یادداشتِ تند، تندی به روند نامطلوب توزیع کتاب در کشور بود. روندی بیمار، که جوانکِ شهرستانیِ ساکنِ شهری دور را، به بهانهٔ خرید چند جلد کتابِ مورد نیازش، از کیلومترها آنطرفتر، به تهران و نمایشگاهِ ۱۰ روزهٔ کتاب میکشاند. حرفِ این قلم، آن بود و اکنون هم هست که: برای تهیهٔ کتاب، راهی بهتر و مناسبتتر و کوتاهتر از برگزاری نمایشگاه کتاب تهران وجود دارد، اما بیماریِ بیلانِ کار دادن از سوی فلان مسئول در وزارتخانهٔ ارشاد به رئیسِ بالاسری، نمیخواهد این راه را امتحان کند. نمایشگاه کتاب تهران، به عقیدهٔ من، ورمِ دردآلودی است که علت آن، دو موضوعِ «توزیع نامطلوب» و «فقدان فرهنگ مطالعه» است.
آقازدهٔ تهرانزاده
آن یادداشت، در شرایطِ عصبی نوشته شد. صبح بود. آقازادهٔ یکی از آقایان در یکی از برنامههای صبح تلویزیون مشغول معرفی کتابهایی بود که خودش دربارهشان میگفت: «کتاب خوبی است که راستش من نمیدانم دقیقاً دربارهٔ چیست!» و بعد گریز میزد به نمایشگاه کتاب و بهار کتابخوانی و شورِ فرهنگ و الخ.
نمیدانم تا به حال جناب آقازاده چند بار برای تهیهٔ کتابهایی که «دقیقاً نمیداند دربارهٔ چیست» مجبور شده سوار اتوبوس شود، ۵ ساعت راه روی صندلی بنشیند، خود را به زحمت بیندازد و پرسان پرسان به محل یک نمایشگاه کتاب برساند و صبح تا عصرش را توی نمایشگاه بچرخد، کتاب بخرد و دست آخر، اواخر شب، با آخرین اتوبوسی که به او را به شهرش باز میگرداند، با دعوا و بحث، کتابهایش را توی صندوق بار بگنجاد و ۵ ساعت دیگر بنشیند و عرق بریزد تا برسد… سخت است، نه؟
مسئولانِ بیخبر
یکی-دو سال پیش، بین مسئولان فرهنگی کشور، بر سر آمار سرانهٔ مطالعه دعوا بود. یکی میگفت ۲ دقیقه، دیگری میگفت ۱۸ دقیقه و دیگری، حرف دیگری میزد. در این میان، وزیر وقت گفت: آنهایی که میگویند مردم ایران کتاب نمیخوانند، یک سر به نمایشگاه کتاب تهران بزنند تا ببیند که اشتباه میکنند! این، منطقِ وزارتخانهٔ متولی فرهنگ کشور ما است! منطقی که انگاری فقط میخواهد افکار عمومی را دست بیندازد. منطقی بیتوجه به ترکیب سنی و فرهنگیِ بازدیدکنندگان از نمایشگاه کتاب.
اگر وزرا و معاونینشان، فرصت ندارند در تمام ۱۰ روزِ برپایی نمایشگاه کتاب، لابهلای مردم و توی سالنهای مختلف بگردند، خبرنگارِ بیکاری مثل من، البته چنین فرصتی را داشته است. داشته و از پسِ همین فرصت، حالا میداند که بیش از ۷۰ درصد کسانی که به نمایشگاه کتاب تهران میآیند، اساساً نمیدانند چرا آمدهاند. اینها، در قبالِ جشنوارهٔ فروش ویژهٔ آبمعدنی هم همین کار را میکنند و با فروش ویژهٔ زیرپوش هم. رجوع کنید به شمارگان کتابها و قیاس کنید تعداد بازدیدکنندگان نمایشگاه را با رقمهای ۱۱۰۰ نسخه و ۲۲۰۰ نسخه و در حد آرمانی ۳۰۰۰ نسخه تیراژ کتاب.
در چنین شرایطی است که این قلم، از ابراز رضایت رهبر فرهیختهٔ انقلاب از نمایشگاه کتاب دچار اعجاب میشود و یادداشت دیگری مینویسد که واکنشهای مختلفی را برمیانگیزد.
به حاشیه نروم. حرفِ این یادداشت، ارائهٔ یکی-دو پیشنهاد است، برای برگزار نکردنِ نمایشگاه کتاب تهران.
نمایشگاه خوب است چون…
آن یادداشت ابتدایی که منتشر شد، یکی از همکاران گفت: نمایشگاه فرصت خوبی برای تعامل میان آدمهای فرهنگی و اهل فکر است. گفتم قبول. اما این تنها راهش نیست. راهِ پر سنگلاخش، این است. این تعامل در حالی شکل میگیرد، که بیش از نیمی از بازدیدکنندگان از نمایشگاه صرفاً میآیند تا آمده باشند. بسیاری، دنبال چیزهایی غیر از کتاباند. تا آنجا که پلیس را جلوی درب نمایشگاه میگمارند تا بگوید: خواهرم حجابت را…. در چنین شرایطی، دیدارهای اهالی فرهنگ با هم، بیشتر شبیه یک اتفاق است. یعنی، تجمعِ بزرگی از عجایبالمخلوقات و غرایبالموجودات است که اتفاقاً آدمهای فرهنگی هم تویشان بُر خوردهاند و بنابراین همدیگر را خیلی اتفاقی میبینند.
از نظر این قلم، این راه، راه درست نیست. میتوان مجالی بهتر برای تعامل فرهنگی میان اصحاب فکر ایجاد کرد. مجالی که در آن، کسی دنبال bf و gf نباشد و پیِ «بریم ببینیم چه خبره» نیامده باشد.
هزینههای بینتیجه
هرسال به بهانهٔ نمایشگاه کتاب تهران، میلیونها تومان خرجِ بنِ کتاب و یارانهٔ این و آن میشود. میلیونها تومان هم خرجهای اجرایی دیگر است. سر جمع، همهٔ اینها، بعد از ۲۳ دوره، هیچ گلی به سر مملکت ما نزده و هر سال انگاری دریغ از پارسال. حالا تصور کنید تمام این مبالغ را، یک مدیرِ ذیشعورِ اهلِ فکر صرفِ ساختِ فرهنگخانههایی در شهرستانهای مختلف کند. فرهنگخانهها، شاملِ محلهای اقامت حسابی برای نویسندگان، شعرا، محققان و صاحبنظران حوزههای مختلف علوم انسانی باشد. به علاوهٔ سالهای کنفرانس، آمفیتئاتر، زمینهای بازی و بالاخره یک «مرکزشهرِ فرهنگی» تمام عیار.
مدیر ذیشعور!
مدیر ذیشعور، میآید و پای اهالی فکر را به دفترش باز میکند. با اکرام و اعزاز، هر یک را به جشنی فرهنگی میخواند و با توافق، برنامهٔ سالانهٔ شرکت در هفتههای فرهنگی را از آنان میگیرد. بنابراین توافق، اهالی فکر و فرهنگ، هر ماه بنا به برنامهای که خود تدوین کردهاند به شهرهای مختلف میروند و از اقامت چند روزهٔ خوب، امکانات خوب و حقوق خوب برخوردار میشوند تا فکر فرهنگی را گسترش دهند. ۱۲ هفتهٔ فرهنگی در ۱۲ ماه سال در ۱۲ شهرستان مختلف. در این هفتههای فرهنگی، انبوهی از صاحبنظران در موضوعات مختلف علوم انسانی، گرد هم میآیند تا بدون سانسور، بدونِ پلیس و مأمور و میکروفون قطعکن و مزاحم و رئیس و وکیل و نمایندهٔ مجلس و هر قدم و قلمِ سیاسیِ دیگری، آراءشان را به رخ یکدیگر بکشانند، مشغول تضارب آراء شوند و برای بالندگی فرهنگ و دین و هنر بکوشند.
در این هفتههای فرهنگی، مردم علاقهمند فرصت حضور دارند. اما نه در همهٔ برنامهها، بلکه در برنامههای جمعی و عمومی که شامل سخنرانیها و نمایش فیلم و… میشود.
اما این مردم فرهنگی از کجا میآیند؟ قطعاً از داخل دربهای باریکِ شبستانِ مصلایِ تهران بیرون نمیآیند. این جماعت، اساسا آنقدر اندکند که جمعِ کلشان، جمعیت یک شهر را هم شامل نمیشود. پس چه باید کرد؟
ترویج فرهنگ مطالعه
خب، باز هم تخیل میکنیم: آن مدیر ذیشعور پیش از آنکه سرگرمِ ساماندهی فرهنگخانهها شده باشد، نشسته است، با مشاورانِ خوب و امین صحبت کرده است، طرحهای مختلف را از نظر گذرانده است و تصمیم گرفته است به جای اختصاص بن کتاب به دانشجویانی که ظرف یک ساعت همهاش را توی بازار سیاه خیابان انقلاب به پول تبدیل میکنند، پول بیتالمال را صرفِ گسترش فرهنگ کتابخوانی کند. بنابراین، یارانههای فرهنگی، به زنان خانهدار و مردم کوچه و بازار هم اختصاص مییابد. او، در پی آن است که کتابخوانی از یک کارِ لوکسِ ویژهٔ آدمهای عجیب، به کاری معمولی و نیازی اولیه بدل شود.
توزیع عادلانه کالای فرهنگی
مدیر ذیشعور، بعد از آنکه برای فرهنگسازی قدم برداشت، فکرِ توزیع عادلانه کتاب میافتد. (فرض میکنیم مدیر ذیشعور در عین ناباوری بیش از ۱۰ سال، مدیریت کرده و با این باد و آن باد تغییر جایگاه نداده است) او میداند که اگر کتاب را به دستِ مخاطبان در شهرهای مختلف برساند، دیگر نیازی به برپایی نمایشگاه بزرگ کتاب تهران نیست. او میفهمد که بیلانِ کار نمایشگاه کتاب تهران، اگرچه خیلی دهن پُر کن و چشم خیره کن است، اما فردای قیامت باید بابت خرجِ پول بیت المال جواب بدهد و مثلاً بگوید: بعد از ۲۳ دوره نمایشگاه، اینقدر به کتابخوانی کشور کمک کردیم!
بدیهی است که وقتی فرهنگ مطالعه گسترش یابد، خواهان کتاب در شهرهای مختلف وجود خواهد داشت. بنابراین، دیگر هیچ کتابفروشی از آوردن کتابهای خوب، ضرر نمیکند.
همهٔ این تخیل را آوردم تا بگویم:
یک: نمایشگاه کتاب تهران، هیچ گلی به سر کتاب و کتابخوانی کشور نزده است.
دو: تعامل فرهنگی، جا و مکان دارد.
سه: عرضهٔ عادلانه کتاب، به مراتب هزینهٔ کمتری نسبت به برپایی نمایشگاه کتاب تهران دارد. بررسی کنید هزینههای جابجایی، پست، حمل و نقل آدم و کتاب و خدای ناکرده آتش گرفتن و زیر دست و پا له شدن آدمها و ترافیک سنگین خیابان شهید بهشتی و الخ را.
چهار: ما نیازمند فرهنگخانههایی هستیم تا عقلای قوم هر ماه در آن جمع شوند. اختلاف سلایق و مجال عرضهٔ آراء، راهی برای پیشرفت یک کشور است.
باقی حرفها را، ما و دیگران بسیار گفتهایم.
این چرخه، ساده است، اما اهلِ اجرایش انگار وجود ندارد:
ترویج فرهنگ مطالعه – توزیع عادلانه کالای فرهنگی – برپایی هفتههای فرهنگی





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ






با سلام
نمیدونم چرا تو این مملکت ماها همیشه شاکی هستیم. خداییشا…
اگر کاری بشه آقایانی اهل فضل میفرمایند چرا اله شده و چرا وله؟ چرا اینجور نشد و چرا اونجور شد؟ چرا کی اومد و چرا کی نیومد ؟
چرا دولت کمک میکنه و چرا نمیکنه ؟
چرا و چرا و چرا …
آخه برادر عزیز من ماشالله همچین سوار اسب چموش نقدت شدی که خودتم نمیتونی مهارش کنی/
بنده خدمت شما میگم این نمایشگاه که هیچ صد تا دیگشم برپا بشه تا امثال شمایی تا این تیغ تند خذف (با ماسک نقد) دستتونه هیچ اتفاقی نیفته بردیم . چون امثال شما اگه پشیزی کار هم بشه اونا را هم کاری میکنید نشه.
با این سرعت و قدرتی که تو و امثال تو تبر میزنند ریشه نمایشگاه را تا چند سال دیگه میخوشکونید.
سلام دوست گرامی. آقای موسوی، البته، بنده به لطف خدا تا کنون از این نقادی نفعی نبردهام! راستش قصد من نقادی صِرف نیست. نوشتهام که چرا نمایشگاه بد است. و نوشتهام که راه حل این بدی چیست. و از دوستانی مثل شما که موافق برگزاری نمایشگاهید و نقادی دربارهٔ آن را مساوی با «نق زدن» و چیزهایی شبیه به آن میشمارید، بارها پرسیدهام: منافع ۲۳ دوره برگزاری نمایشگاه چیست؟
بسیار نیک بود اگر به جای متهم کردنِ بنده، دربارهٔ پیشنهادهایی که در این نوشته آمده است نظر میدادید تا هم بنده و هم دیگر مخاطبان سایت، از نظرات خوبِ شما بهره میبردند. آنچه شما نوشتهاید، بیشتر این نکته را به ذهن میآورد که گویی قصد شما، تخطئهٔ «ایمان مطهری منش» بوده است نه ارزیابی و تحلیل و نقدِ «پیشنهادها»ی آمده در این نوشته.
با این همه، این قلم از هر نظری استقبال میکند و آن را بر چشم مینشاند.
متشکرم
یک مقدار آرمانگرایانه نیست این هفتههای فرهنگی؟
اگر از فرهنگ، انتظارِ ایجاد تغییر یک هفتهای و یکماهه و یکساله داشته باشیم، بله؛ بلندپروازانه و بعید است. اما، اگر طی یک برنامهریزی طولانیمدت باشد، به هیچوجه آرمانگرایانه نیست، بلکه عملی است. طبیعتاً نتیجهاش آنچنان آرمانی نمیشود، اما هرچه باشد، -به نظر من- از بالیدن به نمایشگاه کتاب بهتر است.