گزیدهای از کتاب «شما که غریبه نیستید»: چوپانی را دوست دارم. صدای دلنگ دولنگ زنگولهٔ گوسفندها را که توی کوه و دشت میپیچد دوست دارم. دلنشین است.
هروقت مدرسه نداشتم و کاری نداشتم، همراه قشنگو، پسر عمو ابرام، برادر شیریام، میرفتم به چوپانی. قشنگو چوپانی میکند. چندتا گوسفند مال خودشان است و چندتا گوسفند هم مال این و آن. صبحهای زود، تاریک و روشن، گوسفندها را هی میکند سینهٔ کوه. من هم که شب توی خانهشان خوابیدهام، همراهش میروم. توبرهٔ کوچولیی پشتم میاندازم و دنبال گوسفندها میدوم. چوبی هم دارم. باران که میآید گوسفندها را میکشانیم به بالای کوه که اگر سیل آمد، نبردشان. خودمان زیر سنگ بزرگی مینشینیم و گوسفندها را که زیر باران خیس میشوند و بیاعتنا به باران از پشت و پناه سنگها علف بیابانی میخورند، نگاه میکنیم.
آتش درست میکنیم. کتری سیاه و دود زدهمان را روی آتش میگذاریم و با چوپانهای دیگر چای میخوریم. باران که بند میآید مه نازکی درهها را میگیرد. بوی گیاهان کوهی را نسیم میآورد. بزغالهها و برههای کوچک دنبال مادرشان میروند. کیسههای کوچکی داریم. پستان مادرها را توی کیسه میکنیم و بند پستانها را به پشت گوسفند میبندیم تا بچهها شیر نخورند. بوی پشگل تازه، بوی علف و گیاهان کوهی، بوی باران، بوی صخرههای خیس و براق از باران، توی کوه میپیچد بینی و تنم را پر میکند.
شما که غریبه نیستید / هوشنگ مرادی کرمانی / انتشارات معین / فصل ۳۱، صفحهٔ ۱۲۵ و ۱۲۶





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





