چهارشنبه، ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ | مجله ادبی  
کرم‌رضا تاج‌مهر

چهارده پانزده روزی می‌شود آن لعنتی‌ها از شهر گورشانِ گُم کرده اند، رفته اند؛ بیرونشان کِردند. همه جای شهرِ خراب کِرده اند. حالا دیگر صدای گلوله هاشان از دور هم شنیده نمی‌شود. بعداز ظهرِ سه روز پیش بی که بی بی و کاکام برگشتند سر خانه زندگی مان. گُلی نمی‌دانست، خیلی دِلُم می‌خواست بهش می‌گفتُم. هر چند مطمئن بیدُم اِمرو خوش، مثل همیشه گشتی آنطرف‌ها می‌زند. دِلتنگ که می‌شود و یاد ما می‌افتد می‌آید چرخی می‌زند دور و برِ خانه و دوباره برمی گردد به نخلستون و می‌خزد به قنات قدیمیِ آن سرِ نخلستون؛ قنات بابا حیران. به خانه که نزدیک می‌شود، صدایِ تَک و وَکِ بی بیِ می‌شنود. دودل است، اما بعد که آرام از کنار دیوار فروریختهٔ حیاط، داخلِ نگاه می‌کند و چشمش به بی بی می‌افتد، با سرِ پایین مثل وقتی که کاری می‌کِرد و می‌دانست بی بی دعواش می‌کند، داخل می‌شود. بی بی احلام اَم جلو درگاه خانهٔ ویران شده مان متوجه ش می‌شود که ایستاده و هیچ نمی‌گوید. فقط به فقط خیره خیره نگاه می‌کند. باورش نمی‌شود دارد بی بیِ می‌بیند. بی بی احلام هم نگاه بُهت زده ش ثابت می‌شود رو شکم گُلی که انگار از زور بزرگی لباس هانِ پاره کِرده. مثل این می‌ماند که تازه از زیر آوار دَرَش آورده اند؛ سرتا پاش خاکی. بی بی احلام زیر لب می‌گوید: «یا امام غریب!»

دربارهٔ نویسنده:

کرم‌رضا تاج‌مهر-متولد ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۶- داستان نویسی را از سال ۱۳۷۹ در کانون نویسندگان لرستان شروع کردم و تا امروز چند مقام اول، چند مقام دوم و … از جشنواره‌های مختلف داستان نویسی ملی دارم. در حال حاضر اولین مجموعه داستانم با نام”واهمه‌های خاکستری” در نشر ثالث زیر چاپ است. یک کتاب آموزشی به نام “کارگاه ایده پردازی داستان” هم در مرحله‌ی مجوز دارم که امتیازش را ارشاد خرم آباد خریداری نموده و به چاپ می رساند. دو مجموعه داستان آماده سپردن به ناشر دارم که ترجیح می دهم بعد از چاپ مجموعه داستان اولم در مورد آنها اقدام کنم. یک کتاب آموزشی دیگر با نام: “از جرقه تا آتش، از ایده تا داستان” دارم که مجموعه‌ای از نکات مفید برای داستان نویسان است که البته در هیچ کتاب دیگری به آنها اشاره نشده است. این کتاب در مرحله‌ی ویراستاری است. همزمان دو سال و نیم است که مشغول نوشتن یک رمان ماورایی به نام: “هاتان” هستم که مطمئن نیستم چه زمانی به پایان می رسد. از سالها پیش مسوول برگزاری کارگاه داستان کانون نویسندگان لرستان هستم و البته به واسطه‌ی داشتن شغل به روزنامه‌نگاری هم تن داده‌ام و در حال حاضر سردبیر یک هفته‌نامه هستم…

■ ■ ■

اول طوری به جلو بُراق می‌شود که انگار می‌خواهد بغلش بگیرد. بعد که چند بار لب هاشِ می‌جُنباند، خوشِ جمع و جور می‌کند: «معلومِ کدام گوری هستی گیس بُریده؟!»

گام از گام نمی‌تواند بردارد. خشکش زده؛ ناخواسته دستش هم، راهِ چشمش می‌رود و به شکم برآمده اشاره می‌کند. گُلی ردِ اشاره شِ می‌گیرد و کِفِ هر دو تا دستشِ به آرامی می‌کشد رو شکم. از گوشهٔ هر دو تا چشمش اشک درمی آید. بی بی احلام هم گریه می‌کند و بعد انگار تازه متوجه مسئله شده باشد، ملافه های چرکِ رو دستشِ پرت می‌کند گوشه ای، به آرامی دورِ خوش چرخ می‌خورد و دور و بَرِ خوب می‌پاید و خیز برمی دارد سمتِ گُلی؛ گُلی می‌خندد و دست هاشِ از هم باز می‌کند که بغلش کند. بی بی احلام اما همانطور که نگاهش به دور و برش است، اول دست می‌کند زیر لباس پاره پورهٔ گُلی، مطمئن که می‌شود از خوشِ، با هر دو دست هُلِش می‌دهد سمت خانه.

«اِ اِ اِ اِ…! یی بارِ رسوایی چِنَه بی حیا؟! اَ کجا برداشتی نادرست؟!»

نزدیک درگاه خانه که می‌رسند، گُلی دهانش به خنده باز می‌شود و دست هاشِ طوری که انگار بچه تو بغلش است تکان تکان می‌دهد:

«نی نی دُو دُو دُو!»

می خواهد بگوید: “نی نی کوچولو” زبانش نمی‌چرخد، اینطوری می‌گوید. سعیده که باردار بی، گُلی دست می‌کشید رو شکمش و می‌گفت: «نی نی دُو دُو دُو!»

بعد دست می‌کشید رو شکم خوش و همینِ تکرار می‌کِرد…

بی بی احلام دوباره دور و اطرافِ می‌پاید، بعد با دست محکم می‌زند به پُشتِش: «کدوم نامسلمونِ نادرستی یی رسوایی نِ به بارت بَسته دختر؟!» و گریه می‌کند.

«آیویویو…!»

«ای خداااا! خدا! خدا!…»

«آیویویو…!»

«کسی هم دیدِه تِت عایشه؟»

«آیو…!»

می کُندش تو تنها اتاقی که دَرَش سالم مانده: «خدایا کدام معصیتِ به درگاهت کِردُم که یی تقاصشه؟! خدایا…»

دورِ خوش می‌گردد، گیج است: «خاک به سرمان شد، حالا جوابِ توفیقِ نِ چی بِدُم؟!»

کِفِ یی دستشِ می‌کوباند توی ئو یکی دستش و قِر می‌خورد دور خوش و خدا خداش می‌رود آسمان…

روز آخری که همه پِی بردند باید بروند، هََنُو خیلی‌ها دل نمی‌کندند. باورشان نمی‌شد ناچارند خانه زندگی شانِ ول کنند به امان خدا، اما همه چی آنقدر زود اتفاق افتاد که جز رفتن کاری از کسی برنمی آمد. دشمن رسیده بی بیخ گوشمان. کار از کار گذشته بی. حتا می‌گفتند اگر دیر بجنبید ممکن است دیگر فرصت رفتن هم نباشد. تا هَمو موقع هم خیلی دیر شده بی. حالا دیگر فقط حملهٔ موشِک و هواپیما نَبید، صدا تفنگ هاشان از نزدیک به گوش می‌رسید. قِرار رفتن نداشتیم تا وقتی که دیدیم همه دارند اسباب اثاث مختصری برمی دارند و می‌روند سمت جاده. توفیق می‌خواست مُنِ با گُلی و بی بی بفرستد سربندر پیش دایی، خوش بماند ببیند چی می‌شود. بی بی اما رضا نمی‌داد. می‌گفت: «اگه قِراره بمونیم که همه می‌مونیم»

گُلی نَبید. مثل همیشه “دیدو”نِ بُرده بی پشت نیزارها. از وقتی گاومان مُرد، کارش شده بی همین. اسم گوساله نِ گذاشته بی: دیدو. با هم اُخت شده بیدند. کاکام توفیق گفت:

«تا ما یی خرت و پرت هانِ می‌بریم پا ماشین، تو هم زود بِپَر خواهرتِ پیدا کُ تا دیر نشده»

گفت: «از هَمو طرف بیاین پا ماشین که علاف مان نکنید»

با وانت عمو غُلام قرار بی برویم. گفته بی: «همه ش یی قُراضه که بیشتر نی، طوری بیاین که بقیه نبینند!»

می ترسیدُم جام بگذارند. گفت: «دِ بِپَر دیگه مازو بُریده…»

کتانی هامِ ورکشیدم و دویدُم سمت نیزار. صدا تفنگ‌ها هِی بیشتر و نزدیکتر می‌شد. نِی‌ها که به ساق و زانوهام می‌خوردند مثل سوزن بیدند اما چون می‌ترسیدُم، در بندشان نَبیدُم. چند بار دستهامِ گرفتُم دور دهان و صداش کِردُم. اینطور موقع‌ها اسمشِ نمی‌گفتم. مثل خوش می‌گفتم: «آیُو یُو یُو…!»

هر وقت می‌ترسید یا ناراحت می‌شد یا نمی‌توانست حرفِشِ بزند یی طور می‌گفت و با دست و صورت شکلک در می‌آورد که منظورشِ هر طور شده بفهماند. بی بی احلام صداش درمی آمد که: «ها! گیس بریده باز چه مرگته؟! جن دیدی؟!»

بی بی احلام خوب می‌فهمید چی می‌گوید: «خُ حَقِته! آروم و قِرارِت که یِجا نمی‌گیره وَرپِریده…»

بعد هم دستهاشِ می‌کِرد آسمان و می‌گفت: «خدایا چه گناهی به درگاهت کِردُم که یی طور سِزایُم دادی؟!»

آخرش هم می‌گفت: «خدا مُنِ مرگ بِده دُختر که اَ دستِ تو یکی ذِلّه شُدُم»

بعضی وقتها هم نِشگونِش می‌گرفت و می‌گفت: «خدا او گوربه گوریَِه بِگُم چیکار کُنِه که تونِ انداخت بغل مُو»…

توفیق با کلاشی به شانه، و لباسی نیمه نظامی به خانه برمی گردد. حال آشفتهٔ بی بی احلامِ که می‌بیند، زانوهاش سُست می‌شوند. کِلاشِ می‌آویزد به میخی که جلو درگاه است و می‌رود طرف بی بی. بی بی احلام خوشِ می‌زند به ئو راه و مشغول رُفت و روب حیاطِ آشفته می‌شود. «چی شده بی بی؟! قبراق نیستی؟!»

بی بی اول می‌گوید: «ها…؟!»: بعد خندهٔ تلخی می‌کند: «مُنِه صدا کِردی؟!» نگاشِ از توفیق می‌دزدد: «چی شده اِمرو زود آمدی؟!»

«یی تَن بمیره، چیزی شده؟!»

بی بی احلام می‌گوید: «سیل کُ یی نامسلمونا چی به روزگار یی خونه آوردن؟!»

توفیق می‌گوید: «یی بهانه است بی بی! خونهٔ ما که هَنو سرِ پاست، ندیدی چی به روز باقی اومِده؟!»

بی بی احلام از جلو در خانه کنار نمی‌رود: «بی بی ام فاطمه به زمین گرمِش بزنه ئو که یی بَلانِ سرمان آورد!»

گَلی که انگار تازه صدا توفیقِ شنیده صداش درمی آید: «آیُو یُو یُو…!»

توفیق دو به شک می‌ایستد. بی بی احلام پُشتشِ به در خانه می‌چسباند. صورت توفیق از هم باز می‌شود: «گُلی؟! زندِه یِه؟!»

و می‌خواهد برود داخل. بی بی نمی‌گذارد: «حالش خوش نی!»

«ببینُم کجا بیده یی همه وقت؟!»

«آیُو یُو یُو…!»

گُلی می‌آید پشت در و با دست به آن می‌کوبد: «دا دا…دا دا…»

توفیق که از زیر دست بی بی درِ باز می‌کند، گُلی با همان لباسهای شندره، خوشِ می‌اندازد تو بغلش و می‌بوسدش. توفیق، هاج و واج مانده، بی بی آشفته و دستپاچه! توفیق با کِفِ دستهاش گُلیِ از خوش جدا می‌کند و خیره خیره به شکم برآمده ش نگاه می‌کند.

«نی نی دُو دُو دُو…نی نی…»

محکم به صورتش چکیده می‌زند. گُلی پرت می‌شود عقب تو بغل بی بی احلام.

«تخم حَروم کجا بیدی؟! یی چه وضعی یِه فاحشه؟! کی یی بَلانِ سرت آورده؟»

«آیُو یُو یُو…!»

باز می‌خواهد گلاویزش شود. دستش به موهاش بند می‌شود. بی بی پناهش می‌شود.

«آیُو یُو یُو…!»…

بی بی از رو بند تکه پارچه ای می‌کشد رو سرِ گُلی…

توفیق غیرتی یِه. بی بی ام همیشه اینِ می‌گوید. یکبار که شنیده بی یکی از پسرهای هم محله تو کوچه گُلیِ تنها گیر انداخته و با سینه هاش وَر رفته، لَت و پارِش کرد. دل و روده شِ ریخت بیرون. اگر نمُرد از دعای بی بی احلام ام بی که نذر و نیاز زیاد کِرد و گریه زاری …

از نخلی کشیدُم بالا و “دیدو”نِ پشت نیزار دیدُم. حتم داشتُم گُلی هم همان دور و برهاست. از سمت نخلستون صدا تیر نزدیک می‌آمد. نگاه که کِردُم تانکها و ماشین هاشانِ دیدُم. پریدُم پایین و دویدُم سمت جایی که دیدو بی. گوساله جِنی شده بی؛ صدا پامِ که شنید گوشهاش برگشتند سمت جلو. یک وجب مانده بی دستُم برسد به طناب دور گردنش، رَم کرد و دوید تو نِی ها. چند بار صدا زدُم: «آیُو یُو یُو!» صدا آمد:

«آیُو یُو یُو!…آیُو یُو…»

اگر دوبار تکرار نمی‌شد فکر می‌کردم صدا خودُمِ که برمی گردد. بار دوم که دیدو رَم کِرد و پشت نِی‌ها گُم شد، بی خیالِش شُدُم و رفتُم سمتِ نخلستون؛ جایی که صدا گُلی می‌آمد…

توفیق هر طور که هست گُلی یِ با گیس می‌کشد رو زمین.

«آیُو یُو یُو»

بی بی به صورت خوش می‌زند و جیغ و داد می‌کند اما کاری برنمی آید از دستِش. توفیق نوک کلاشِ می‌گذارد زیر گلوش. دندانهاش، از خشم ریچ شده‌اند روی هم.

«آیُو یُو یُو»

«یی دیوانه کاری کِرده که سرمانِ نتوانیم بلند کنیم.»

بی بی دوباره خوشِ می‌اندازد روی گُلی و التماسِ توفیق می‌کند:

«خُلِه خو، مجنونه، چه هالیشه چه غلطی کِرده! چه می‌دانه ننگ چیه، رسوایی کُدامه!»

توفیق وقتی نمی‌تواند از بین دستهای بی بی بیرونش بکشد، گَلَنگدن کلاشِشِ تکان می‌دهد. بی بی احلام جیغ می‌کشد و گیس هاشِ چنگ می‌زند. دستهاشِ می‌گیرد رو گوشهاش و خوشِ سپر می‌کند:

«یی زِبون بَسِه که گناهش نی، چه می‌دونه یی یعنی…»

«آیُو یُو یُو…!»

«یی رسواییِ  همین جا باس خاک کُنُم، خوتِه پناهش نکن بی بی!»

«پَ مُنَم بکُش! مُنَم بی بی شُم؛ سینه  مُیِه مَک زده!»

نوک کلاشِ از زیر بغل بی بی می‌گذارد زیر گردنش: «کی ئی کارِ بات کِرد تخم سگ؟!»

«آیُو یُو یُو…!»

«گناهُم به درگاهت چه بی که یی نَنگِ نصیبُم کِردی؟!»

«بزار خوشِ وا ئو توله شکمشِ تلف کُنُم بی بی!»

بی بی باز گریه کِرد: «الِکی که صداش نمی‌کنن گُلی خُلِه؟ خو خُلِه دیگه! چه می‌دونه چه به چیه!»

«آیویویو…!»

«پناه بر خدا! او بی پدر مادرِ وِلَدِ زِنا باس حیا می‌کِرد! نه ئی زبون بستهٔ خُل و چِل!»

« خو مو هم دنبال همویُم. می‌گویی یا چاک دهانتِ پاره کُنُم دختر؟»

گُلی مثل سربازها که چشم شان به بالاترشان می‌افتد، دستشِ می‌گیرد رو شقیقه ش و می‌گوید: «آیُو یُو یُو»…

صداشِ باد انگار با خوش می‌بُرد سوی دیگر نخلستون. داشت دیدونِ صدا می‌کِرد: «دیدو! دیدو! دیدـ…!»

بعد که صدا مُنِ شنید گفت: «دیا! دیا! دیـ…!»

خیلی دوست دارُم وقتی یی طوری صِدام می‌کند…

صدا انگار دور و گُنگ تر می‌شد. صدا زنجیر تانک‌ها بیخ گوشُم بی. چند تا جِت هم همان نزدیکی بمب هاشانِ ریختند. چند بار دراز کشیدُم و دوباره بلند شدم. صِدام تو ئی همه صدا به جایی نمی‌رسید…

بی بی احلام می‌گوید: «در و همسایه نِ می‌کشانی اینجا که چه؟! خاکی است که به سرمان شده…»

توفیق کلاشِ پرت می‌کند تو ایوان و پشت می‌زند به دیوار چرکمُرده. دارد گریه می‌کنِد. گُلی از زیر بَغل بی بی مثل جوجه سرک می‌کشِد و توفیقِ نگاه می‌کنِد. بی بی می‌گوید: «اگه شده با کارد شکمشِ پاره کِردُم ئو مایه ننگِ می‌کشُم بیرون. گُلی گفت: «نی نی دُو دُو دُو»

بی بی هر دو تا دستشِ محکم به طرف سرش می‌بَرَد و بعدِ اینکه پلک های گُلی چند بار می‌پرند، آرام به کله اش می‌کوبدشان و می‌گوید: «خاک به سرُم سی تو»

توفیق دوباره از جایش بلند می‌شود و می‌دود سمت بی بی و گُلی. گُلی خِپ می‌کند پشت بی بی. بی بی یک دستشِ می‌گیرد پُشتش و دست دیگرشِ سمت جلو سپر می‌کنِد. توفیق زانو می‌زند و می‌گوید: «سیا، سیا کجاست؟»

«دیا، دیا، دیـ…!»

«خو پِی تو فرستادُمِش دختره ی…»

«دیا…دیا…دیـ…!»

بی بی احلامم می‌گوید: «بسپار به مو، توفیقُم. خودُم به آرومی می‌جورُمِش»…

همهمه می‌آمد. می‌ترسیدم دیگر صدا بِزنُم. خوابیده خوابیده خزیدُم تو نِی ها. از همه جا صدا تیر و تفنگ می‌آمد. خواستُم از هَمو راهی که آمده بیدُم برگردم و همه چی نِه به توفیق بگُویم که صدا گُلی نِه از نزدیک شنیدُم:

«آیُو یُو یُو… آیُو یُو…»

هر طور که بی تا آخر نیزار خوابیده خوابیده رفتُم و آرام از بین نِی‌ها نخلستونِ جُستُم. به شماره نمی‌آمدند از بس زیاد بیدند. تفنگ دست همه شان بی؛ لباس هاشان یک جور. چشمُم که افتاد به گُلی که دو نفری گرفته بیدنش، قلبم تو سینه ایستاد.

«آیُو یُو یُو…»…

بی بی می‌گوید: «اگه بدونُم کدوم لقمه حرومی ئی بلانِ سر طفل معصوم آورده…»

توفیق با هر دو دست محکم سرشِ می‌گیرد و می‌گوید: «خو مُنَم پِی همینُم بی بی! هَمی آتیش به جونُم انداخته…»

بعد هم اسلحه شِ برمی دارد و پا تند می‌کند تو کوچه. بی بی دوباره دستهاشِ می‌کشد سمت آسمان:

«بی بی فاطمه داغ عزیزاتِ به جگرت بزاره بی همه کس… چه خاکی به سرم بریزم با ئی رسوایی!»

«نی نی دُو دُو دُو»

«نی نی کوفت! نی نی زهر مار! دخترهٔ بی حیا!»

«نی نی دُو…»

«حالا که کارد انداختم به شکمِت می‌فهمی نی نی دُو دُو دُو یعنی چه…»

«آیُو یُو یُو…»…

دو تاشان محکم گرفته بیدنش، یکی دیگرشان که چارشانه بی و کلاهِ قرمز داشت، یکی یکی لباس هاشِ می‌کَند.

«آیُو یُو یُو…»

چارشانهٔ کلاه قرمز خندید. دندانهاشِِ از هَمو جا می‌دیدُم. چشمامِ بستُم که نبینُم. اما صدا جیغش تو گوشُم بی: «آیُو یُو یُو…»

از گُلی جیغ، و از چارشانهٔ کُلاه قرمز، قاه قاه خنده. چشمهامِ باز کِردُم. کاش توفیق مان آنجا بی، مثل هَمو دفعه ای دل و روده شانِ با چاقو می‌ریخت بیرون. بی بی بیجا می‌کِرد بَرا اینها نذر و نیاز کند…

لخت و عورش که کِردند، هیکلیِ کُلاه قرمز سینه هاشِ مُشت کِرد و چیزی گفت که زبانشِ نفهمیدُم. بعد راه افتاد سمت نخل‌ها و آن دو تا هم گُلی یِه پشت سرش کشیدند رو زمین…

«آیُو یُو یُو… آیُو…»…

گُلی دارد با شکم سنگینش می‌دود سمت نیزار و بی بی احلام پشت سرش:

«کجا می‌روی عایشه؟! بمون ببینُم، می‌خواهی ئی رسوایی نِ همه ببینند؟! … بمون دختر…»

«آیُو یُو یُو…»…

دست خودُم نَبید. باید کاری می‌کِردُم که اگر توفیق مان بی می‌کِرد. بلند شدُم و از پشت نِی‌ها خودُمِ نشان دادُم و گفتم: «هِی! چکارِ خواهرُم دارید؟!»

و دویدُم سمت شان. نفهمیدُم چه شد که پَرت شدم رو زمین و دیگر نتوانستم بلند شوم. می‌خواستُم اما نمی‌توانستُم. گُلی که روشِ برگرداند مُنِ دید؛ جیغ کشید.

«دا دا… دا دا…دا…»

همهٔ لباسُم از رو سینه، خونی بی. قفس سینه ام انگار آتش گرفته بی. چشمهام سیاهی رفت…

گُلی شکمشِ با دو دست سفت می‌گیرد و می‌دَوَد تو نیزار و پا تند می‌کند سمت نخلستون. وقتی می‌رسد همانجایی که من افتادُم و آن ناکس‌ها لُختش کِردند، می‌ایستد و نفس نفس می‌زند. بی بی جا می‌ماند. می‌ایستد، خوشِ نفرین می‌کند:

«خدایا! می‌کُشتیم ئی مصیبتِ به دامونُم نمی‌گذاشتی خو بهترُم بی…»…

دردُم خیلی زود آرام شد. از داخل یک دالان سبز با سرعت رد شدُم تا رسیدُم به یک جای روشن. یک جای آباد. مِجید نِی قلیون آنجا بی. همکلاسُمِه. داشت دنبال لنگه کفشش می‌گشت. مُنِ که دید خندید و گفت: «تو هم ئی جایی سیا؟!»

گفتُم: «مگه اینجا کجاست؟»

گفت: «از کجا بِدونُم؟! دارُم پِی لنگه کفشُم می‌گردُم.»

گفتُم: «گُلی!…» تازه یادش افتاده بیدُم.

آنی برگشتُم نخلستون. تاریک بی. گُلی، بی حال و بی جان و لُخت افتاده بی آنجا؛ خونی و کبود. چشم هامِ بستُم. باید کاری می‌کِردُم. رفتُم نزدیکش. صداش کِردُم، جواب نداد. می‌خواستُم دستشِ بگیرم و بلندش کُنُم، نتوانستُم. دستُم از دستش می‌گذشت. خواستُم لباس هاشِ که تکه تکه پخش زمین بیدند، بردارُم و بپوشُمِش. نمی‌توانستُم؛ دستُم از لباس هاش می‌گذشت. دستُم از همه چی می‌گذشت…

گُلی مثل هر روز داخل قنات باباحیران برای نی نی کوچولوش لالایی می‌خواند:

«دادا دادا دادادا…»

بیستمین روز پاییز ۱۳۸۸

 

برچسب های مطلب:

 

Share/Bookmark
تازه‌های نشر
القاعده از زبان مشاور سابقش!
مصطفی حامد –مشهور به ابوالولید المصری- از جمله مشاوران و نزدیکانِ سابقِ گروهِ «القاعده» در خاطراتش این گروهِ تروریستی را به مخاطبان شناسانده است.
اسناد مطبوعاتی‌های مجلس رفته در کتابی تازه
این کتاب بر اساس اسناد گواهی می‌دهد که بیش از هزار نفر از اهالی قلم به مجلس رفته‌اند. از این تعداد 240 نفر مدیرمسؤول و سردبیر بوده‌اند.
پیراهن تو پرچم کدام جمهوری است
پیراهن تو پرچمِ کدام جمهوری است نخستین دفترِ شعرِ رسول پیره است که انتشاراتِ دفترِ شعرِ جوان در سال 1390 آن را منتشر کرده است.
رویدادهای فرهنگی
همراه امام با مردم سخن می‌گوید | برگزار شد
صادق طباطبایی همراهِ امام خمینی، سخنگویِ دولتِ مهندس بازرگان، خواهرزادهٔ امام موسی صدر و از اقوامِ مدیرِ شهرِ کتاب است.
رونمایی از تصویر قدیمی‌ترین قرآن در مجلس
این دست‌نوشتهٔ نفیس مربوط به سال 484 هـ.ق است. نامِ عثمان بن حسین وراق غزنوی به عنوان کاتب و تذهیب‌کارِ این قرآن برده شده است
گفتگو درباره تازه‌ترین اثر بلخاری در شهر کتاب
کتاب "فلسفه هنر اسلامی" نوشته دکتر حسن بلخاری سه‌شنبه 27 دی‌ماه در شهر کتاب بررسی می‌شود.
بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!