در اولین روز از اردیبهشتماه ۵۹، شاعر نوگرای و لطیف طبعِ ایرانی، «سهراب سپهری» درگذشت. امروز، سیامین سالی است که شاعرِ کاشی، بر اثرِ سرطان روی در نقاب خاک کشیده است.
سهراب دربارهٔ زمان تولدش، چنین نوشته است: «من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر) به دنیا آمدهام. درست سر ساعت۱۲٫ مادرم صدای اذان را میشنیده است…»
شاعرِ طبیعت، با مخلوقاتِ خدا رابطهای شیرین داشته است. او، لطافتِ باران را، زیبایی جوی را، دلنشینیِ طعمها و رنگها را در مییافته و با کلمات، نقش آنچه میدیده را میزده است.
سهراب در زمانی به طبیعت میپرداخت که شاعران، اغلب سرگرمِ سیاست بودند. این، در رد آن شعر میسرود و دیگری، در رثا و ستایش این یا آن گروه و حزب قلم میچرخاند. در این حال بود که احمد شاملو دربارهاش گفت: «انگار صدایش از دنیایی میآید که در آن پل پوت و مارکوس و آپارتاید وجود ندارد و گرفتاریها فقط در حول و حوش این دغدغه است که برگ درخت سبز هست یا نه.»
اما نظرات دربارهٔ این شیوهٔ سرایش سهراب مختلف است. هنوز، بسیارند کسانی که سهراب را به خاطر طبع لطیفش میستایند. چنانکه مدتی قبل در همایش بررسی اشعار سهراب، عبدالرضا مدرسزاده –استاد دانشگاه- گفت: «شاملو میگوید من شیپور بیداری میزنم، اما سپهری لالایی خواب میخواند در حالی که اگر سپهری لالایی هم بخواند که به اعتقاد من این طور نیست خواب او مخدر و افسونگر نیست، بلکه رؤیایی فراتر از زمان و مکان است.»
این همشهریِ سهراب، در همان جلسه که در اواسط سال گذشته برگزار شده بود، به غربت مراسم تشییع سهراب اشاره کرد و گفت: «در آن مراسم غریب هفت هشت نفر بیشتر حضورنداشتند اما ما دیدیم که بعدها دهها نفر مصاحبه کردند و گفتند که در آن روز حضور داشتهاند و پیکر سهراب را تشییع کردهاند.»
سهراب در زندگینامهٔ خودنوشتش مینویسد: «اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم» او در شراطی بزرگ میشود که به شیطنت، پرسه در طبیعت و زندگیِ ساده بیش از هر کار دیگری میرسد. خود او، مینویسد: «خانه بزرگ، بود باغ بود. و همه جور درخت داشت…. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. هرس میکردیم. در این خانه پدرها و عموها خشت میزدند. بنایی میکردند. به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجاری و خراطی پیش میگرفتند. کلاه میدوختند. با صدف دکمه و گوشواره میساختند …
…من قالیبافی را یاد گرفتم و چند قالیچه وچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست میزدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین. من شر بودم. مادر پیشبینی میکرد که من لاغز خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتور سیکلت عمویم را دزدیدم و مدتی سواری کردیم.»
و این همه یعنی، سهراب، یکجانشینِ دنیاندیدهای نبود که زیر سقف بنشیند و از خودش لطافت صادر کند. او، لطافت را از همین پرسهها و شیطنتها آموخته بود.
سهراب، با مشفقکاشانی، شاعرِ همشهریاش روزگار دیگری داشت. او دربارهٔ ارتباطش با مشفق مینویسد: «شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت. و مرا به راه نوشتن کشید .الفبای شاعری را او به من آموخت. غزل میساختم، و او سستی و لغزش کار راباز میگفت. خطای وزن را نشان میداد. اشارات او هوای مرا داشت.»
مشفق نیز، مدتی قبل به فارس گفت: «روزی سهراب پیش من آمد و یکی از شعرهایش را به من داد که بخوانم. دیدم این شعر هیچ نقصی از نظر فنی و مضمونی ندارد. متوجه شدم او با شعر سر و کار دارد. از آن روز سهراب شروع کرد به شعر سرودن و اولین شعری که منتشر کرد «آرامگاه عشق در کنار چمن» بود که من مقدمهای بر آن نوشتم و در آن مقدمه گفتم که سهراب از شاعران موفق آینده خواهد شد.»
در همین روزها است که شمس لنگرودی نیز با مهر گفتگو میکند و دربارهٔ سهراب میگوید: «شعر سپهری در دورهای شکوفا شد که روشنفکران درگیر سیاست بودند. او یکی از بهترین شاعران کشورمان از دوره حافظ تا کنون است.»
بعد از گذشت سی سال از مرگ سهراب، خواهر او، امروز از آثار منتشرنشدهٔ سهراب خبر داد و به ایسنا گفت: «سهراب تعدادی شعر به زبانهای فرانسه و انگلیسی و داستانی با نام «دختری از ازناوه» به زبان فرانسه دارد که هنوز برای چاپشان اقدامی نشده است.»
پریدخت سپهری ابراز امیدواری کرده است این آثار سهراب به زودی با ترجمه فارسی منتشر شوند.




















چارلی و لولا هدیهٔ خوبی برایِ خودتان و
کوچولویتان است 
تبلیغ





