از استیفن کینگ، تنها یک اسم شنیده بودم. تا آنکه «راز» خودنمایی کرد.
اواسط هفتهٔ گذشته، به سفارشِ مهدی نوری، پیجویِ «احمدشاه مسعود: روایت صدیقه مسعود» شده بودم و گذرم به هر کتابفروشی میافتاد، از شیر درهٔ پنجشیر میپرسیدم. نبود. اما بودن در کتابفروشی، فرصتِ مغتنمی بود برای چشمچرانی میانِ قفسهها و کتابهایی که در آغوش گرفته بودند. توی همین چشمچرانیها بود که «راز» نوشتهٔ استیفن کینگ خودنمایی کرد. نمیدانم چرا، اما شاید بر اثر یک کنجکاوی، خریدمش.
مسیرِ کتابفروشی تا محل کار را پیاده رفتم و توی راه، چند صفحه خواندم. تا رسیدم به آنجا که فهمیدم این «راز»، همان رمانی است که فیلم «پنجرهٔ مخفی» یا همان «The Secret Window» بر اساسش ساخته شده. فیلمی خوشساخت با بازی جانی دپ. یادم آمد فیلم را دیدهام و تصاویری که با هر کلمه، توی ذهنم میسازم، بسیار آشنا است. فکر کردم خواندن ادامهٔ کتاب بیفایده است. تصاویر آنچنان توی ذهنم شفاف بودند که انگار جانی دپ، همانجا جلوی چشمم داشت دیالوگها را بیان میکرد و طبق داستان پیش میرفت.
پس گرگ تنها بوده است.
(کلاه)
مانند تام گرینلیف
(خودرو)
شوهر جوان و بیوهٔ پیر
(کلیدها)
و این اتفاق چطور افتاده است؟ خب درست مثل خرید نوار راجر ویتاکر از تلویزیون. شوتر به خانه تام گرینلیف میرود اما نه با استیشن خودش. اوه، نه، چون آن خودرو حضورش را افشا میکند. خودرویش را جلو خانه مورت رینی میگذارد. یا شاید کنار خانه. با بیوک به خانه تام میرود. تام را وامیدارد تا به گرگ تلفن بزند. احتمالاً گرگ را بیدار میکند و از رختخواب بیرون میکشد، اما گرگ به تام میاندیشد و با عجله به آنجا میرود. بعد شوتر تام را وادار میکند به سانی تروتس تلفن بزند و بگوید حابش بد است و نمیتواند به سر کار برود. احتمالاً پیچگوشتی را کنار شقیقهٔ تام میگذارد و میگوید اگر کارش را درست انجام ندهد، پشیمان میشود. تام کارش را خوب انجام میدهد…
اما چند صفحه تحمل لازم بود تا بیآنکه بفهمم، «راز» بشود کتابِ خیابانیام!
خیابانها را تا دیروز شنبه، با «راز» نوشتهٔ اسیفن (استفان؟) کینگ میپیمودم. پیاده، سوار ماشین و گاهی مترو و اتوبوس. پیمودم تا تمام شد. کتابِ خیابانی این روزهای من، داستانی خوشساخت، پرداختی خوب، زبانی شستهرفته داشت.
«راز» آنچنان اثری قصهگو و اغواگر است که خواننده را با خود میبرد. دقت کنید: نمیکشاند، بلکه میبَرد؛ همراه میکند.
داستان، دربارهٔ مردِ بینوایی است که فاصلهٔ بین خوشبختی و بیچارگیاش را، عشقش: همسرش، از میان میبرد. مرد، کنجنشین میشود و برای گریز از هرچه برایش آشنا است، راهیِ ویلایش در شهری دیگر میشود. در این شهر و ویلا است که مرد، درگیر ماجرایی میشود که به خواندنش میارزد.
گفتنِ این نکته که خواندن «راز»، من را به خواندن دیگر آثار کینگ راغب کرده است، اعترافِ خوشایندی است که دوست دارم بارها در طولِ امسال برای خودم تکرارش کنم.
داستانِ «راز» در یک «مقدمهٔ نویسنده»، ۴۹ فصل و یک «پی گفتار» روایت میشود. در «مقدمهٔ نویسنده»، کینگ از ماجرایی واقعی حرف میزند و کمی دربارهٔ خودش و نوشتههایش میگوید. در همین بین از است که او، ظرافتهایی از زندگی شخصیاشرا روایت میکند. ظرافتهایی که در داستان راز نمود دارند. گویی کینگ میخواسته به آدمهای واقعیِ زندگیِ واقعیاش بگوید، این قصه میتواند روزی به قصهٔ آنها بدل شود.
رمان «راز» با آنچه در فیلم «پنجرهٔ مخفی» دیدهام، جز در برخی جزئیات، مشابه است، اما پایانبندیِ این دو، کاملاً متفاوتاند. پایانبندی که کینگ برای رمانش در نظر گرفته، جذاب است، اما شاید بدیع نباشد. اما پایانبندی فیلم، شگفتانگیز است. جالب آنکه هر دو پایانبندی، غافلگیریِ مطبوع و قابل انتظار را دارند.
این رمان را، نشر افق، با جلدِ گالینگورِ دوستداشتنی و کاغذهای سنگین چاپ کرده تا لذت دانستنِ «راز» را دو چندان کند.
بخشی از متن کتاب را بشنوید:
| شناسنامه کتاب | |
| عنوان | راز |
| نویسنده | استفان کینگ |
| مترجم | محمد قصاع |
| ناشر | افق |
| گروه مخاطبان | علاقهمندان به رمان / رمان جنایی |
| تعداد صفحات | ۲۳۰ صفحه / رقعی |
| نوبت چاپ | اول / ۸۸ |
| شمارگان | ۲۰۰۰ نسخه |
| قیمت | ۷۰۰۰ تومان |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۳۶۹-۵۵۸-۳ |
استفان کینگ, استیفن کینگ, داستان جنایی, رمان جنایی, فیلم پنجره مخفی, قورمه سبزی, پنجره مخفی










آشخانه
همخانه





