خیلیها ویلیام فاکنر را با کتاب «خشم و هیاهو» میشناسند. کتابی که موفقیتش جایزهٔ نوبل را برای فاکنر به ارمغان آورد. فاکنر یکی از معروفترین چهرههای ادبیات قرن بیستم امریکا و جهان است و بیشتر شهرتش به دلیل استفاده از تکنیک «جریان سیال ذهن» است. «As I lay dying» پنجمین رمان اوست که در ایران با عنوان «گور به گور» ترجمهٔ نجف دریا بندری شناخته شده است. ترجمهٔ دقیق عنوان رمان همان «همچنان که خوابیده بودم و داشتم میمردم» است که کمی برای خوانندهٔ ایرانی طولانی میشود. به همین دلیل دریابندری عنوان «گور به گور» را برای نسخهٔ فارسی این رمان انتخاب کرده است.
«گور به گور» از لحاظ وزنی، کتابی سبکی است، اما روایت پیچیدهای دارد. به این صورت که سیر اصلی داستان در ۵۹ قسمت توسط ۱۵ راوی مختلف و با استفاده از همان تکنیک «جریان سیال ذهن» برای خواننده نقل میشود. داستان دربارهٔ مرگ إدی باندرن مادر خانوادهٔ باندرن و تلاش اعضای خانوادهاش برای دفن او در جفرسون است.
این کتاب فاکنر هم مثل «خشم و هیاهو» همیشه جزء برترین رمانهای قرن بیستم قرار میگیرد و خواندنش به هر اهل رمانی اکیدا توصیه میشود. پس اول بروید خود کتاب را بخوانید، چون واقعاً روایت جذابی دارد. بعد برای درک بهتر آن میتوانید بیاید و این نیمچه را بخوانید:
خلاصه رمان «همچنان که خوابیده بودم و داشتم میمردم»
إدی باندرن همسر أنس باندرن و مادر خانوادهای فقیر است که به دلیل بیماری شدید در بستر مرگ است. پسر بزرگ خانواده به اسم کَش همهٔ مهارت نجاریاش را جمع میکند تا درست در زیر پنجرهٔ اتاق خواب مادر در حال موت، تابوتی درست و حسابی برایش بسازد! جوول تنها کسی است که به این کار اعتراض دارد او و دارل دو پسر دیگر خانوادهاند که با وجود اطلاع از حال نزار مادر از شهر بیرون میروند تا کاری برای همسایهشان ورنون که زن و دخترانش از مادر آنها پرستاری میکنند، انجام دهند. از رفتن آنها زمانی نمیگذرد که مادر میمیرد.
مرگ مادر کوچکترین عضو خانوادهٔ باندرن٬ واردامان را یاد مرگ ماهیای میاندازد که صبح آن گرفته و با چاقو تمیزش کرده. کش موفق میشود با کمک دیگران کار تابوت را تمام کند اما واردمان که دوست ندارد مادرش در یک جعبهٔ تنگ و تاریک حبس شود٬ شب وقتی همه خواب هستند سوراخهایی را با میخ روی در تابوت ایجاد میکند و چنان با جدیت این کار را انجام میدهد که دو تا از ضربهها، صورت مادرِ خوابیده در تابوت را زخمی میکند!
إدی و أنس دختری دارند که وقت ندارد برای مرگ مادر ناراحتی کند. دِوی دِل خودش برای خودش کم غم و غصههایی ندارد؛ چرا که بدون آنکه ازدواج کند، از کارگر مزرعه باردار شده است. همه خیلی بیخیال هستند! به طوری که فردای مرگ إدی و در مراسم ترحیمش زنان در خانهٔ او شعر میخوانند و مردها بیرون گپ میزنند! چند روز بعد از مرگ مادر دارل و جوول برمیگردند. دارل لاشخورها را که بر بام خانه میبیند از مرگ باخبر میشود. بعد هم به جوول که همه بیاحساسِ بیخیالِ می خوانندش (چون این عزیز کردهٔ مادر قبل از سفرش حتی با مادر در حال مرگش خداحافظی هم نکرد…) میگوید نگران نباش اسبت نمرده! (چون جوول عاشق اسبش است اسبی که با پول کار شبانه خریده است).
أنس که احساس میکند حتما باید به وصیت إدی عمل کند و او را درشهر جفرسون به خاک بسپارد و البته فکرایی هم برای دندانهای خرابش دارد! به اجبار بچهها را وا میدارد تا همگی مادر را به آن شهر ببرند و آنجا با خیال راحت دفنش کنند.
سفر خانواده شروع میشود. روز دوم سفر باندرنها متوجه میشوند که سیل پل روی رودخانه را خراب کرده است و از آن جایی که با یک جسد توی درشکه نمیتوانند بیشتر از این صبر کنند، مسیر دیگری را در پیش میگیرند و مجبور میشوند از داخل رودخونه عبور کنند. اما تعادل درشکه به هم میخورد و تابوت در آب میافتد. قاطرها غرق میشوند و ابزار نجاری کش همه در آب میریزند و پای ناقص او دوباره آسیب میبیند!
داستان گاهی هم به نقل از کورا همسر ورنون پیش میرود. او به یاد می آورد که چقدر إدی زیادی جوول را دوست داشت حتی بیشتر از خدا دوستش داشت! در یک فصل هم خود إدی راوی ماجراست، إدی از زندگیش میگوید. از اینکه بی هیچ علاقهای با أنس ازدواج کرده از این که با کشیشی به اسم ویتفیلد رابطه داشت و جوول در اصل پسر اوست!
دوباره برمیگردیم به جریان اصلی داستان. دامپزشکی پای شکستهٔ کش را جا میاندازد! أنس با پولی که خودش برای خرید دندان و کش برای خرید گرامافون کنار گذاشته بودند و همچنین فروختن اسب جوول و رهن گذاشتن بخشی از اموال مزرعه چندتا قاطر جدید میخرد تا بتوانند به سفرشان ادامه دهند. سر راه به شهری بزرگ میرسند. مردم از بوی بدی که از درشکهٔ آنها میآید فرار میکنند. دوی دل مخفیانه به داروخانهای میرود تا دارویی بخرد و فرزند نامشروعش را سقط کند اما صاحب داروخانه از فروختن چنین دارویی به او امتناع میورزد و به او توصیه میکند که برود و با پدر فراری فرزن نامشروعش ازدواج کند! از سوی دیگر دارل خود برای پای کش آستینها را بالا میزند و پایش را گچ میگیرد اما باعث میشود درد پای او بیش از پیش شود.
باندرنها شب را در خانهٔ مزرعهداری میمانند، اما دارل که به نیت اصلی این سفر مشکوک شده اصطبل را آتش میزند تا جنازهٔ مادر را بسوزاند و از گندیدگی نجات دهد. با این حال جوول میفهمد و به موقع حیوانات را نجات میدهد. بعد هم با به خطر انداختن جان خودش تابوت مادر را از آتش بیرون میکشد. روز بعد باندرنها به شهر جفرسون میرسند و بالاخره مادر را دفن میکنند و برای اینکه دارل را از دادگاه رفتن به خاطر آتش سوزی نجات دهند، ادعا میکنند که او دیوانه است و خیلی خونسرد راهی تیمارستان میکنندش! دوباره دوی دل به داروخانه میرود و این بار شاگرد مغازه سرش را کلاه میگذارد و میخواهد در عوض دارویی قلابی اغفالش کند که دوی دل به موقع میفهمد و از آن جا میگریزد.
صبح روز بعد هم پدر با لب خندان، دندانهای جدیدش را به بچهها نشان میدهد و مادر تازهشان را به آنها معرفی میکند. مادر جدید یکی از اهالی همان شهراست که پدر موقع قرض گرفتن بیل و کلنگ برای دفن إدی با وی آشنا شده بود!
***
همانطور که پیشتر گفتیم، این رمان ۱۵ زاویه دید مختلف دارد که از این میان دارل با روایت نوزده فصل بیشترین سهم را در پیش بردن داستان دارد (ظاهرا فاکنر به این نوع روایت از سوی راویانی عجیب و غیر معمول علاقهٔ زیادی دارد؛ بنجی کامپسون ِ خشم و هیاهو را به یاد آورید). اغلب فصلهایی که توسط اعضای خانوادهٔ باندرن روایت میشوند وقایع حال داستان را به پیش میبرند و آنهایی که از قول سایر اهالی شهر و دیگرانی مانند کورا نقل میشوند به حوادث گذشته میپردازند. هرچند که این روایتها فقط مربوط به جریان داستان نیست بلکه به افکار جسته گریخته و ادراکات ذهنی شخصیتهای داستان نیز میپردازد. گاه حتی فاکنر پا را فراتر گذاشته و برخی قسمتها را خارج از عرف معمول داستانسرایی به شخصیتی میسپارد که در صحنه حضور نداشته. مثل روایت دارل از مرگ مادر در حالی که در آن زمان در آنجا نبوده و یا زمانی که ادی ِ مرده در تابوت از زندگی خودش میگوید. این همان چیزی است که خواندن این رمان و رمانهایی از این دست را کمی سخت میکند؛ به طوری که خواننده برای پی بردن به خط اصلی داستان گاهی ناگزیر میشود اطلاعات و جزئیات نقل شده توسط راویان مختلف را با هم مقایسه کند.






















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





